تاریخ امپراطوری ایران در مصر

امپراطوری ایران در مصر
      در دست  مجسمه بی سر،  عکس 1442 ،  که متعلق به پسر یکی از کائنان مصر است،  کتیبه ای بچشم  میخورد که از تاجگذاری کمبوجیه هخامنشی در سرزمین مصر حکایت دارد.  فرعونی از سرزمین پارس،  این کتیبه در مورد  کمبوجیه  پسر کوروش کبیر،  پادشاه ایران زمین بود.  در گذشته های دور ایرانیان بر سرزمین های پهناوری حکومت میکردند،  پادشاهان ایرانی در مصر باستان تاج پادشاهی را بر سر گذاشتند،  و به عنوان فرعـون در آن سرزمین افسانه ای تاجگذاری کردند.  بدانید نیاکان مان چگونه توانستند قدرت و عظمت ایرانیان را در سرزمین فراعـنه به تصویر بکشند.  معتبرترین سند تاریخی فتح مصر و تاجگذاری در سرزمین فراعنه،  توسط پادشاه ایران، کتیبه ای است که به خط هیروگلیف بر روی مجسمه بدون سر که متعلق به  پسر کاهن بزرگ معبد سایس میباشد، چنین حک شده است:
    
{هنگامیکه کمبوجیه شاه بزرگ و شاه تمام کشورها به مصر آمد،  با او مردان بسیاری از کشور های مختلف بودند. او در تمامی کشور مصر به پادشاهی رسید،  مصر علیا و مصر سفلی…. سپس پادشاه به معبد سایس رفت و در برابر الهه نیت به خاک افتاد …. او مرا پزشک بزرگ نامید و من به دستور پادشاه، زمین های خوب به کاهنان دادم، کودکان را غذا دادم،  کارهای سودمند برای تنگدستان و یتیمان انجام دادم،  و به فرمان شاه همه را از گرفتاری های بزرگ رهانیدم.} این کتیبه اکنون در موزه واتیکان  نگهداری میشود.
عکس مجسمه بی سر،  عکس شماره 1442 .
   ــ  ما ایرانیها با این تاریخ درخشانمان،  نباید اغفال دشمنان شویم،  و در سعی در کوچک شمردن خود کنیم،  این پادشاهان تاریخ ما همه ایرانی بوده،  و در دوره های مختلف از هر قوم و ملت ایران بزرگ و عزیز در حکومت بودند.   
     از آغاز تاریخ مصر باستان تا ورود ایرانیان ۲۷ سلسله بر مصر حکومت کردند،  با حساب سه سلسله که بعد از فتح مصر توسط کمبوجیه و بازگشت ایرانیان،  حاکم مصر بودند،  جمعاً سى سلسله پادشاهى می شوند.  ایرانیان  کشورى را گشودند،  که از تاریخى پربار و درخشان برخوردار بود،  مردمان فرهیخته و با فرهنگى در آن مى زیستند.  هنر و تمدن باستانى مصر نقش بسزایى در شکل گیرى و تداوم و تکامل فرهنگ بشرى داشته است.  آنان خط تصویرى هیروگلیف Hieroglyph را تقریباً همزمان با میخى ایدئوگرام ـ Ideogram سومرى در سده هاى پایانى هزاره چهارم ق. م به عنوان ارمغانى گرانبها به میراث نهاده بودند،  موفق به خلق یادمان هاى عظیم چون اهرام ثلاثه (جیزه) و مقابر صخره اى دره شاهان در  تبس Thebes  و معابد حجیم و بزرگى چون  کارناک Karnak  شده بودند،  که از عجایب ساخت و ساز هاى انسانى به شمار مى روند.  هزاران هزار اثر هنرى گرانبها از مجسمه و نقاشى دیوارى و حجارى بر دل صخره ها گرفته تا اشیاى سیمین و زرین و جواهرات ارزشمند و…  که امروز آذین بخش موزه ها و مجموعه ها است،  همه محصول ذهن پویا و خلاق مصریان است،  حتماً راز مصر باستان را بخوانید.
      پزشکان و دانشمندان مصرى به مرحله اى از ابداع و تکامل رسیده بودند،  که می توانستند انواع بیماری هاى سخت را معالجه کنند.  روش مومیایى کردن اجساد گرچه منحصر به مصریان نبوده،  اما کار آنان در این زمینه بسیار متمایزتر و شاخص تر بوده است.  هنر و فرهنگ مصر باستان در میان فرهنگ هاى همزمان خود از تداوم و جامعیت خاصى برخوردار بوده،  و در طول سه هزار سال تا حدودی همچنان ثابت و تغییر نکرده جریان داشت.  با این وجود،  ایرانیان که از فرهنگ و تمدنى والا برخوردار بودند،  در مواجهه با مصر آنها را یک ملت مغلوب و شکست خورده حساب نکردند،  بلکه با دیدى جدید و وسیع،  به نوعى بده بستان فرهنگى مبادرت نمودند.
      در ساختمان کاخ های تخت جمشید و شوش هنرمندان حجار مصرى هم به ایران آورده شدند،  می توان نشانه هنر آنها را در این دو مرکز هخامنشی دید.   داریوش بزرگ به کار هنرمندان و صنعتگران اغلب سرزمینها منجمله مصری در کتیبه اى اشاره دارد.  اخیراً یک قلاب مفرغى همراه با کتیبه اى به نام  خشایارشا در مصر کشف شد،  که بنابر نوشته روى این اثر آن را جهت نگهدارى جایگاه مجسمه یا بخشى از مبلمان مقدسى،  که شاه هخامنشى به یک معبد مصرى هدیه کرده بود،  به کار مى بردند.  در معبد کارناک  نیز چند قطعه سنگ مربوط به هخامنشیان شناخته شده،  که نشانه احترام و تقدیس شاه هخامنشى به معابد مصرى است.  مجموعه کتیبه هاى هیروگلیف یافت شده در وادى حمامات منسوب به اتى ى وهى  Ethiavahi  که در زمان سلطنت داریوش اول، خشایارشا و اردشیر اول،  در سالهاى 4514 تا 4517 خ.ا، برابر با ۴۷۶ ـ ۴۷۳ ق. م نوشته شده،  اسناد معتبرى از تعامل و تفاهم ایران و مصر است.  در این اسناد خشایارشا همچون ارباب دو کشور مورد خطاب واقع شده است،  {شاه دو کشور،  پسر رع (خداى مصرى) صاحب دیهیم ها که جاودان زنده بماناد}.  این همان عبارتى است که بر روى چند گلدان سنگى یافت شده در پرسپولیس و شوش نیز آمده است.
      مهمترین اثرى که از دوره تسلط هخامنشیان در مصر گزارش شده،  حفر ترعه اى توسط داریوش اول است،  که رودخانه نیل را به دریاى سرخ (احمر) متصل مى ساخته،  و در نوع خود یکى از شاهکار هاى صنعت و نشانه قدرت هخامنشیان به شمار مى رفته است.  در سال ۱۹۷۲ میلادى (۱۳۵۱ شمسى) در کاوش هاى هیأت فرانسوى در شوش یک مجسمه سنگى بدون سر از داریوش اول به دست آمد،  که هم اینک در موزه ملى ایران (ایران باستان) نگهدارى مى شود،  عکس شماره 601.  سر این مجسمه که شکسته شده،  با تمام مساعى و جست و جوى کاوشگران یافت نشد.  داریوش که رداى معمول شاهان هخامنشى را به تن کرده،  گرزى کوچک در دست راست و یک گل (نیلوفر) در دست چپ دارد.  در چین رداى داریوش و بر کمر او به خط میخى عیلامى و هیروگلیف مصرى کتیبه هایى حک شده است.  روى سنگى که مجسمه بر آن استوار است،  به شیوه قاب بندى مصرى نقوش ملل تابعه هخامنشى حک شده است.  این تندیس در مصر توسط حجاران هنرمند مصرى ساخته شده و به شوش حمل شده و در دروازه شهر شاهى نصب گردیده است.
      داریوش اول توجه خاصى به توسعه راهها و جاده ها و راه هاى دریایى داشت.  از این رو در اواخر سده ششم ق.م دستور حفر ترعه میان نیل و دریاى سرخ را مى دهد و به یادبود این کار عظیم و مهم یک لوحه سنگى به چهار خط و زبان (میخى فارسى باستان ـ عیلامى ـ بابلى و مصرى) در نزدیکى ترعه به یادگار مى گذارد.  این لوحه در سال ۱۸۶۶ میلادى ضمن حفر کانال سوئز کنونى در محلى به نام  شلوف الترابه  در ۳۳ کیلومترى کانال و با فاصله کمى از ترعه سوئز کشف شد.  روى این لوحه سنگى نقش دو نفر حجارى شده و در وسط نام داریوش حک شده است.  در طرف راست لوحه دو کتیبه همچون اکثر کتیبه هاى هخامنشى به سه زبان و خط فارسى باستان ۶ سطر ـ عیلامى ۴ سطر ـ بابلى سه سطر نقش گردیده است. کتیبه دوم حاوى اطلاعاتى در مورد حفر کانال با متن فارسى باستان در ۱۲ سطر و زیر آن عیلامى که متأسفانه ۷ سطر آن بیشتر باقى نمانده و بقیه با متن بابلى که شاید زیر خط عیلامى بوده،  از بین رفته است.  طرف دیگر لوح کتیبه مفصل ترى به خط و زبان مصرى (هیروگلیف) .  ترجمه مطالب مندرج در لوحه به شرح زیر است: 
     بند اول: خداى بزرگ است اهورا مزدا که این سرزمین را آفرید،  که آسمان را آفرید، که انسان را آفرید، که شادمانى را به بشر داد.  داریوش را به شاهى برگزید.  داریوش را شاه سرزمینى کرد که پهناور است و اسبان و مردان خوب دارد.   بند دوم:  منم داریوش شاه، شاه شاهان،  شاه کشورهایى که از تمام نژادها مسکون است.  شاه این سرزمین پهناور تا آن دوردست ها،  پسر ویشتاسپ هخامنشى.  بند سوم:  من پارسى هستم.  به همراهى پارسیان مصر را فتح کردم.  فرمان دادم این آبراهه را حفر کنند.  از  پى رود  نیل که از مصر جارى است تا دریایى که از پارس بدان روند.  این ترعه کنده شد،  چنانکه فرمان داده بودم و کشتى ها از مصر به وسیله این راه آبى به سوى پارس روانه شدند،  چنانکه اراده من بود. 
     کتیبه دوم فقط حاوى بند اول و دوم متن فوق الذکر است،  فقط تفاوت هاى اندکى دارد.  در کتیبه مصرى نقش داریوش مانند فراعنه مصر حک شده است.  چهره او زیر قرص آفتاب بالدار و خدایان دو بخش (علیا و وسفلى) نیل ترسیم شده و نام داریوش آن دو را به هم اتصال داده است،  عکس شماره 2112.  اسامى کشورهایى که تابع داریوش (در مصرى:  آن تریوش) بوده،  آمده و بدینوسیله نشان داده اند که داریوش از مقتدرترین فراعنه مصرى (یعنى فراعنه سلسله هجدهم) فراتر و برتر بوده است.   متأسفانه نام برخى کشورها که محتملاً مى توانسته مکمل کتیبه داریوش در نقش رستم فارس باشد و یا تردید در مورد آن را برطرف سازد،  پاک شده و قابل قرائت نیست.  نمایندگان کشورهاى تابعه در این نقوش زانو به زمین زده و در حال کرنش و احترام هستند.  همانگونه که در دیگر نقوش هخامنشى منجمله در آرامگاه هاى شاهان هخامنشى در تخت جمشید مى بینیم،  پارسى ها مقدم ترند و سپس مادى ها و در آخرسکاها قرار گرفته اند.  متن کتیبه مصر به سیاق کتیبه هاى فراعنه نوشته شده و عباراتى از آن که تاکنون کشف رمز و قرائت شده،  به شرح زیر است.
     سنگ نبشه هاى داریوش اول هخامنشى در مسیر و حوزه کانال قدیمى احداثى خود وى از چنان اعتبار و اهمیتى بر خوردار است،  که مى توان آنها را از مهمترین اسناد سیاسى مکتوب هخامنشى به شمار آورد.  ضمناً این سنگ نبشته و نگاره ها تأییدى است بر مفاد الواح زرین و سیمین یافت شده در آپاداناى تخت جمشید که داریوش حدود و ثغور امپراتورى خود را تا مصر گسترانیده است.  مهمترین مأخذى که درباره این کانال و سنگ نبشه هاى یادمانى آن در دست است در کتاب مستشرق و کتیبه شناس آلمانى به نام پروفسور والتر هینتس W.Hints،  به نام داریوش و پارسها Dauius und Die Peruser  که ضمن ارائه نقشه کانال داریوشى که نیل را به دریاى سرخ متصل مى کرده،  چند طرح از ستون نبشته داریوشى در کابریت  Kabrit  که توسط  ژرژ منان  J.Menant  از سنگ نبشته برداشت شده و ستون نبشته تل المشتوتا  Tell el Masschista  برداشت شده توسط جى پوزنر Posener  ارائه داده است.
      آن ترى یوش که زاده الهه نیت (مادر خدایان مصرى) همسر سائیس است،  انجام داد تمام آن چیزهایى را که خدا شروع کرد…  سرور همه چیز که قرص آفتاب را احاطه کرده،  وقتى که در رحم مادر قرار داشت و هنوز به زمین پاى ننهاده بود،  نیت وى را پسر خود دانست … امر کرد به او…  دست خود را با کهال به طرف او برد تا دشمنان او را برافکند؛  چنانکه از براى پسر خود (رع ـ زاده نیت خداى آفتاب درخشان) کرد… او بلندمرتبه است.  او دشمنان خود را در تمام ممالک نابود مى کند.  شاه مصر علیا و سفلى آن تریوش که همواره تا ابد پاینده است.  شاهنشاه بزرگ،  پسر ویشتاسب هخامنشى.  او پسر اوست (یعنى پسر نیت است).  با قدرت و جهان گشاست.  تمام بیگانگان با هدایاى خود رو به او مى آورند و براى او کار مى کنند.
       متأسفانه متن کتیبه از اینجا به بعد پاک شده و فقط واژه ها و کلماتى از آن خواناست و روشن مى سازد که داریوش دانشمندان و حکماى مصرى را به حضور پذیرفته و آنان را طرف پرسش قرار داده است.  نام کوروش نیز در این کتیبه ذکر شده اما نه داخل شکل بیضى.  مى دانیم که نام شاهان و فراعنه مصر را در داخل بیضى قرار مى دادند.  در این کتیبه درمیان کشور هاى تابعه شاهنشاهى هخامنشى از کشورى سخن به میان آمده به نام شبا،  که محققان آن را همان کشور  سبا،  زادگاه بلقیس ملکه و مورد توجه سلیمان نبى دانسته اند.  ضمناً از کشتى هایى که براى جست وجو عازم دریاها مى شدند نیز ذکرى شده است.
عکس کتیبه های باستانی،  عکس شماره 2112.
       طول این ترعه به مسافت چهار روز راه بود و در عهد  نخائو ــNechao  ـ 4393 تا 4378 خ.ا، برابر با ۶۰۹- 594 ق.م  پسر  پسامتیک اول  Psammetique  فرعون سلسله بیست و ششم تقریباً ۱۲۰ هزار نفر کارگر براى حفر آن کار مى کرده اند.  نخائو ترعه را کند ولى موفق به اتمام آن نشد،  داریوش شاهنشاه ایران آن را تمام کرد.  عرض ترعه تا قبل از عملیات داریوش به حدى بود که دو ناو که هر کدام سه دسته پاروزن داشتند،  پهلو به پهلو از آن مى گذشتند و طولش از  بوباستیس  تا دریاى سرخ چهار روز راه بوده است.  على سامى  در کتاب معروف خود  تمدن هخامنشى  مى نویسد که جمعاً ۱۱۷ اثر ایرانى و هخامنشى به خط مصرى  هیروگلیف  و  دموتیک ـ Demotique،  خط دیوانى و ادارى مصریان قدیم بر روى سنگ و لوح و مهر و مهره و ظروف سنگى و فلزى تاکنون کشف شده که بیشترین آنها مربوط به زمان داریوش اول و خشایار شاست.  نکته جالب در این کتیبه ها آن است که هر کجا از شاهان هخامنشى و کشورهاى آریایى تابعه شاهنشاهى نامى به میان آمد به جاى علامت (رع) معمولى در دیگر کتیبه هاى مصرى،  نقش شیر نشسته اى را نقش کرده اند،  و این تغییر علامت فقط در مورد شاهان و ملل تابعه ایرانى به کار رفته است.  این امر دال بر آن است که شیر نماد قدرت شاهان ایران و ملل ایرانى بوده است. 
پیکره داریوش بزرگ
      در سال 1350 (1972 میلادی) پیکره داریوش بزرگ (عکس 601 در پائین صفحه) به دست هیئت باستان شناسی فرانسه به سرپرستی ژان پرو در شوش  کشف گردید،  پرسش های بسیاری درباره این تندیس مطرح است،  این پیکره در کنار دروازه ورودی رو به محوطه کاخ های سلطنتی شوش قرار داشته و به فضای اندرونی محوطه می نگریسته.  شواهد باقیمانده نشان می دهد که این پیکره در یکسوی دروازه و دیگری ظاهرا به همین شکل و اندازه،  یا شبیه به آن به صورت قرینه در سوی دیگر دروازه قرار داشته است،  اما اثری از دومی دیده نمی شود و فقط جای قرار گرفتن آن در کنار دروازه نشان می دهد،  که روزگاری تندیس سنگی بزرگی مانند نمونه قرینه اش در آن مکان قرار داشته است.  از قطعه سنگ هایی که برای زیر سازی در زیر این دو محل قرار داده شده متوجه می شویم.
      همچنین در هنر دوران سلسله هخامنشیان،  قرینه سازی همواره بنیان اصلی طراحی کاخها و معماری و فضا سازی بوده است،  به ویژه برای پیکره ها و نقش هایی که در کنار ورودی کاخها قرار می گرفته اند.  با تماشای این تندیس،  نخستین پرسش برای هر بیننده عادی یا متخصص این است که سر پیکره کجاست؟  و به دنبال آن،  این پرسش مطرح می شود که چه بر سر این تندیس و نیم تنه و سر آن آمده است و آیا این امکان وجود دارد که بتوان سر پیکر را یافت؟  پرسش های زیادی همواره درباره این پیکره مطرح بوده است.  بر روی این تندیس و پایه آن می توان خراشها و بریدگی های بسیاری را یافت که همگی حکایت از آسیب هایی دارد که طی زمان بر این پیکره ارزشمند وارد شده است.  پیداست زمانی این تندیس و آثار مشابه تقدس و احترام زمان خود را از دست داده و مورد حمله شخص یا اشخاصی قرار گرفته است.  پس نخست باید دید چه کسانی و در چه زمانی این آسیبها را بر پیکره وارد کرده اند.  به طور کلی چنین صدماتی به آثار و نقوش گذشتگان همواره در تاریخ وجود داشته و به جز صدمات طبیعی اغلب به سه شکل انجام می شده است:  1- آسیبهای وارد شده به دست مردمان. 2- آسیبهای وارد شده به دست فرمانروایان. 3- آسیبهای ناشی از تهاجم ارتشهای تجاوز گر.
      آسیبهای ایجاد شده به دست مردمان در طول تاریخ زیانهای فرهنگی بسیاری به دنبال داشته،  چون آثار برجای مانده از گذشتگان کم کم در طول زمان فراموش شده و در نتیجه احترام و تقدس آنها نزد مردم از یاد رفته است،  البته به جز موارد استثنایی،  مانند مواردی که مردم ارزش تازه ای را جایگزین ارزشهای کهن می کنند و اثری را دارای تقدس بومی یا مذهبی می دانند و از آن نگهداری می کنند.  نمونه ای از این آسیب های ناشی از فراموش شدن تقدس و احترام یک محل را می توان در تخت جمشید یا بیستون مشاهده کرد که چگونه رهگذران یا افراد دیگر به نقشها آسیب رسانده اند.  آثار تیرهای برجای مانده بر روی نقشها نیز نشان می دهد که زمانی خانها یا رهگذران تفنگدار از سر تفریح یا آزمودن مهارت آنها را هدف گلوله قرار داده اند.  آسیب هایی که فرمانروایان ایجاد کرده اند نیز همواره از عوامل مهم تخریبی آثار گذشتگان بوده است. نمونه های بسیاری از این دست در تاریخ دیده می شود در مصر نام برخی فرعونها به عمد به دستور فرعون های بعدی پاک شده است.  مانند نام ملکه هت شپ سوت به دستور توتمس سوم یا فرعون آخناتون،  توتانخامون و آی به دستور هورم هب.
      در ایران نیز بارها چنین مواردی اتفاق افتاده است،  مانند حذف آثار اشکانیان به دست ساسانیان که به عمد انجام گرفته و یا گاهی بدون احساس کینه فقط برای استفاده از محل،  مانند نقش بهرام دوم در نقش رستم که یک نقش برجسته با ارزش ایلامی را از بین برده و یا وقفنامه شیخعلی خان زنگنه در بیستون که به یکی از نقش برجسته های پارتی آسیب فراوان رسانده است.  نمونه نزدیک به ما،  طالبان که بر اثر جهل مجسمه 54 متری بزرگ اشکانی یا کوشانی را که به اشتباه دروغ های تاریخ می پنداشتند مجسمه بودا است،  با توپ نا بود کردند.  آسیبهای ناشی از حمله ارتشهای متجاوز به عمد و یا غیر،  از عوامل مهم خرابی و صدمه رساندن به آثار می باشد،  ایران در طول تاریخ خود بسیار شاهد آن بوده است.  یکی از نمونه های این ویرانی ها و تاراج ها را سربازان آشوری بر سر شهرهای ایلامی و به  ویژه شهر شوش آورده اند.  سخنان آشور بانیپال درباره چگونگی ویران کردن سرزمین ایلامیان،  به راستی تکان دهنده است،
     آسیب های وارد شده بر تندیس داریوش نیز از این سه گروه بیرون نیست.  شاید با بررسی دقیق نوع آسیب هایی که بر این پیکره وارد شده بتوان اطلاعات بیشتری در زمینه آنچه بر سر آن رفته است به دست آورد.  جنس سنگ این پیکره نشان می دهد که از معادن سنگ موجود در وادی حمامات در جنوب مصر به دست آمده و نوشته روی پیکره نیز به روشنی بیان میکند که ((این پیکره به دستور داریوش شاه در مصر ساخته شد تا پس از این کسانی که آن را می بینند (آیندگان) بدانند که مرد پارسی مصر را گرفته است)).  به نظر می رسد این پیکره که به ((شیوه مصری ایرانی شده)) ساخته شده است،  احتمالاً در یکی از معابد هلیوپولیس مصر قرار داشته.  به دلیل یافت نشدن سر پیکره،  شاید این تصور به وجود آید که پیکره در زمان شورش مصر در زمان خشایارشا یا شورش شاهزاده ایناروس در زمان اردشیر اول، مورد حمله و بی احترامی شورشیان مصری و یونانی قرار گرفته و بعدها پس از تسلط دوباره ایرانیان بر مصر،  این تندیس را از مصر به ایران آورده و در کاخ سلطنتی شوش نهاده اند.  چنین فرضی را نمی توان پذیرفت چرا که مصریان می توانستند این پیکره را به طور کامل نابود کنند.
     همچنین نمی توان پذیرفت که هخامنشیان پس از دستیابی دوباره به مصر،  پیکره آسیب دیده و شکسته داریوش را به شوش آورده و نماد این بی احترامی و حرمت شکنی را در برابر دید خاندان هخامنشی،  بزرگان حکومتی و نمایندگان کشورهای دیگر قرار داده باشند.  بیشتر می توان چنین تصور کرد که این پیکره پس از مدت کوتاهی از راه نیل و کانال داریوش و دریای پارس به ایران آورده شده و به همراه قرینه اش در شوش در پشت دروازه شهر شاهی قرار داده شده است.  در ضمن نمونه ای از نقش جلوی پایه پیکره در پشت پیکره نیز کنده شده که نشان می دهد در اصل پیکره برای جایی ساخته شده بود که از پشت آزاد بوده و این نقش دیده می شده است.  اما در شوش این نقش با تکیه دادن پیکره به دیوار دروازه شاهی از دیدگان پنهان مانده.  بررسی این قسمت نشان می دهد که هیچ گونه آسیب عمدی به این بخش و پشت پیکره وارد نشده است و این بخش کاملا سالم است.  پس آسیبها باید در شوش به پیکره وارد شده باشد نه در مصر.
     به دلیل در دست نبودن اثری از پیکره دوم،  نمی توان با اطمینان گفت آیا پیکره دوم نیز مانند پیکره نخست در مصر ساخته شده بوده و یا نمونه مشابهی از آن را در ایران ساخته بودند.  قطعه ای از چهره یک تندیس دیگر با اندازه هایی نزدیک به اندازه های این پیکره را دومکنم در تپه آپادانای شوش به دست آورده که هم اکنون در موزه لوور پاریس نگه داری می شود.  اما جنس این سنگ با سنگ پیکره مصری به کلی متفاوت است.  پیکره مصری داریوش از سنگی ساخته شده که در ایران یافت نمی شود،  ولی در جنوب مصر معادنی از آن وجود دارد و همچنین دارای رگه های گرد است،  اما نمونه باقیمانده در لوور از جنس سنگ آهک است،  و به نظر می رسد از جنس سنگ های معادن ایران باشد و رگه های خطی دارد.
      اگر بپذیریم که این قطعه مربوط به پیکره ای همانند پیکره  مصری است،  می توان احتمال داد که شاید نسخه دیگری از پیکره داریوش در ایران ساخته و آن را به صورت قرینه در کنار دروازه و پیکره نخست قرار داده بودند.  البته قطعات دیگری نیز از سنگ سفید در لوور موجود است،  که یکی از آنها کتیبه ای با نام داریوش دارد و نشان می دهد پیکره های دیگری نیز از داریوش در شوش وجود داشته.  اما درباره شیوه مصری یا ایرانی آن نمی توان نظر داد.  شاید شکستن پیکره دوم به دلیل جنس سنگ آن آسانتر بوده و به راحتی توانسته اند آن را تکه تکه کنند.  اما شکستن پیکره نخست برای حمله کنندگان کار ساده ای نبوده.  آثار باقیمانده بر روی دستها، بازوها، پا و بخش های دیگر نشان می دهد که حمله کنندگان با ضربه های مختلف اشیاء گوناگون سعی در شکستن و جدا کردن قطعات پیکره از هم داشته اند.  اما تلاش بیهوده ای صورت گرفته است و با توجه به شکستگیها و پریدگیهای روی پیکره می توان دریافت که نیروی بسیاری صرف شده تا پیکره از هم جدا شود.  اما این تلاش ظاهرا به خسته شدن حمله کنندگان انجامیده است.  آسیبهای وارد شده بر پیکره را می توان به سه گروه اصلی تقسیم کرد:
    1 ـ  آسیب هایی که برای شکستن و جدا کردن قطعات پیکره انجام گرفته.
    2 ـ  آسیب هایی که تنها از روی تفریح یا حرمت شکنی به پیکره وارد شده است.
    3 ـ  آسیب هایی که برای محو و زدودن هویت پیکره ایجاد شده است.
     در مورد نخست می توان جای ضربه هایی را بر بدن پیکره دید که با ابزارهای غالبا نوک تیز به وجود آمده است.  پشت پیکره به دلیل آنکه به دیوار تکیه داشته از ضربه ها در امان مانده و اثری از ضربه یا خراش در پشت آن دیده نمی شود،  اما در کناره های ستونی که پیکره را از پشت استوار نگاه داشته،  آثار ضربه دیده می شود،  و به نظر می رسد صدمه زنندگان به این نتیجه رسیده بودند که این تکیه گاه سنگی از شکسته شدن پیکره جلوگیری می کند و بنابر این تلاش کرده اند تا نخست آن را خرد کنند ولی ظاهرا تنها خود را خسته کرده اند،  چون این تکیه گاه هم از جنس همان سنگ مرغوب بوده و هم از دو سو با دیوار و بدنه پیکره احاطه شده بوده و شکستن آن در چنان زاویه ای،  کاری دشوار و نا ممکن بوده است.  بررسی آثار ضربه بر پیرامون پیکره نشان می دهدکه شاید چند تن زمانی را در پیرامون پیکره صرف کرده اند تا با ضربه زدن قطعاتی از آن را جدا کنند اما زود خسته شده اند.  از تعداد ضربه های وارد شده نیز می توان به این نکته پی برد.  ضربه هایی با شیئی محکم ولی کوچک که سر آن چند شاخه بوده نخست بر بازوی پیکره وارد شده و با چند بار تلاش بی نتیجه بودن این ضربه ها برای شکستن بازوی پیکره آشکار شده،  سپس شخص دارنده این ابزار با همان شیء به سراغ بخش نازکتری از پیکره رفته که قطر کمتری نسبت به بازو داشته باشد و مچ دست پیکره را انتخاب کرده و ضربه هایی نیز بر آن وارد کرده ولی از این کار نیز نا امید شده است.
      ضربه های دیگری نیز به طور پیوسته در یک ردیف بر پشت بازوی پیکره وارد شده است که فقط یک پریدگی سطحی در راستای ضربه ها بر روی بازو ایجاد کرده است.  بر روی مچ دستها نیز ضربه های پیوسته ای وارد شده است،  اما فقط آسیب های جزئی به بار آورده و هیچ گونه شکستگی کلی یا صدمه اساسی بر آن وارد نساخته است.  آثار ضربه را می توان بر روی خنجر داریوش نیز به خوبی مشاهده کرد.  این نوع ضربه ها را فقط بر روی نقاطی وارد ساخته اند که بتوانند پیکره را از هم جدا کنند.  اما اثری از این نوع ضربه ها بر روی نوشته های پیکره دیده نمی شود.  ظاهرا قصد اصلی این گروه از حمله کنندگان، شکستن و ناقص کردن پیکره بوده است و بس.  دومین مجموعه آسیب هایی که بر پیکره وارد آمده،  نوعی حرمت شکنی یا تنها از روی تفریحی خصمانه بوده است.  بخش بالایی پیکره شامل شکم،  بازوها و دستی که روی سینه قرار گرفته است،  آثار ضربه های بسیاری بر خود دارد.  اثر این ضربه ها برای کسانی که تجربه تیراندازی با تیر و کمان داشته باشند،  بسیار آشناست.  سر پیکان پس از پرتاب در صورت برخورد با سطح سختی که کمی نسبت به زاویه پرتاب انحنا داشته باشد،  یک خراش و در نهایت یک نقطه اوج یا پریدگی ایجاد می کند.  در صورت برخورد مستقیم تیر با سطح صاف،  یک نقطه پریدگی تک ایجاد می شود.  روی نیمه بالایی پیکره اثر هر دو نوع دیده می شود،  یعنی خراشیدگی هایی که در انتها به یک بریدگی کوچک و گرد ختم می شود و همچنین نقاط پریدگی تک.
     این نکته نشان می دهد که این پیکره هدف تیراندازی افرادی مسلح با تیر و کمان بوده است.  پریدگی های درشت تری نیز وجود دارد،  که بر اثر ضربه شیئی درشت تر و بزرگتر از سر پیکان به وجود آمده است.  این نوع ضربه ها ممکن است بر اثر ضربه زوبین یا سرنیزه به وجود آمده باشد.  بجز اینها،  اثر خراشیدگی های گوناگونی هم بر روی شکم و دست های پیکره دیده می شود که بر اثر ضربه شیئی تیغه مانند به وجود آمده است.  بدون شک حمله کنندگان می دانسته اند که ضربه شمشیر ها آسیب جدی به پیکره وارد نمی کند و این ضربه ها صرفا از روی کینه یا حرمت شکنی و بی احترامی به تندیس وارد شده است. ضربه ها نشان می دهد افرادی مسلح به قصد شکستن حرمت یا به دلیل کینه ورزی به پیکره حمله کرده اند.  هرچه از پایین پیکره رو به بالا برویم،  خراشها و ضربه ها افزایش می یابد و بر روی نیم تنه پیکره،  از کمر به بالا،  انبوهی از خراشیدگی و اثر ضربه دیده می شود.  ظاهرا هدف،  سر و صورت و سینه پیکره بوده است.
     سومین نوع از آسیب هایی که بر پیکره وارد شده،  آسیب هایی است که از روی قصد،  برای زدودن هویت پیکره و در نهایت صدمه زدن به مفهومی که این پیکره نماد آن بوده بر آن وارد آمده است.  بر روی پای راست پیکره،  نوشته ای نسبتا بلند به خط هیروگلیف مصری از بالا به پایین نگاشته شده است،  درست در جایی که نام داریوش درون قاب مخصوص نام فرعونها به همراه القابش نوشته شده،  اثر ضربه های بسیاری را می توان تشخیص داد.  ضربه ها از سمت راست به این بخش از نوشته وارد شده تا نام پادشاه را محو کند.  برای شکستن این بخش با ابزاری که نوک گرد داشته،  ضربه های زیادی به سنگ زده اند و به راحتی می توان اثر دهها ضربه را تشخیص داد.  با وجود سختی سنگ شخص ضربه زننده سر انجام موفق شده قاب نام را بشکند و تنها حرف پایانی نام داریوش و بخش پایینی قاب باقی مانده است.
     بیشتر ضربه ها از راست به چپ به سنگ برخورد کرده و گاهی برخی ضربه ها بر روی محل مورد نظر یعنی قاب حاوی نام داریوش فرود نیامده،  بلکه روی لبه قبلی که در اصل چین جامه پادشاه است فرود آمده و برخی نیز از روی قاب رد شده و به اصطلاح در رفته و به لبه مجاور برخورد کرده است.  از روی این اثر ضربه ها می توان قوس دست ضربه زننده را به طور تقریبی مشخص ساخت و به دنبال آن می توان به طور تقریبی بلندی شخص مهاجم را نیز تعیین کرد (چیزی حدود 175 سانتیمتر) کارشناسان آناتومی بهتر و دقیقتر خواهند توانست به چنین پرسشی پاسخ دهند.  بنابر این شکسته شدن قاب حاوی نام شاه این نکته را روشن می سازد که شخصی با قدی حدود 175 سانتیمتر در کنار راست پیکره درست رو به روی چین جامه شاه ایستاده و سعی در شکستن نام شاه کرده.  هم چنین این شخص راست دست بوده چون ضربه ها از راست به چپ با زاویه ای 45 درجه وارد شده است.  نکته مهم دیگری که می توان از روی همین اثر ضربه ها به طور احتمالی تعیین کرد،  ملیت شخص ضربه زننده است.  در دوران هخامنشی کسی جرات و گستاخی چنین کاری را نداشته،  و اگر هم احتمال بدهیم که چنین وضعی پیش می آمده،  بلافاصله هنرمندان هخامنشی پیکره را بازسازی می کرده و چنین وضعی را از دیدگان افراد پنهان می کرده اند.  پس از سقوط هخامنشیان و روی کار آمدن دودمان های دیگر در آن منطقه چون اشکانیان و ساسانیان،  دیگر کسی در آن زمان دانش کافی برای خواندن خط هیروگلیف قدیمی مصری نداشته و در نتیجه قادر به تشخیص نام شاه در درون قاب نبوده است.  حتی دلیلی هم نداشته که نام داریوش را با چنان احساسی محو نابود کند.  به نظر می رسد که این کار یعنی زدودن نام شاه تنها یک بار و به دست یک تن صورت گرفته و دیگر تکرار نشده است.  چرا که بر روی پیکره و در سه جای دیگر نیز نام شاه در متن هیروگلیف نوشته شده اما،  جز چند ضربه جزئی صدمه اساسی به آنها وارد نشده.  اگر این کار به صورت گروهی انجام گرفته بود و یا محو کردن نام شاهان جریانی از پیش برنامه ریزی شده بود،  همه نامهای داریوش،  درون قابها،  می باید محو شده باشد.  شاید تلاش برای شکستن نام شاه از روی پیکره که کار آسانی هم نبوده،  مهاجم را خسته کرده و از محو کردن و شکستن باقی نامها منصرف شده است.  محل شکستگی قاب اول به خوبی نشان می دهد که چه نیروی فراوانی برای شکستن همین بخش کوچک صرف شده است.
      از این گفته ها می توان دریافت که شخص مهاجم یا کسی که با او همراه بوده،  قادر به خواند خط هیروگلیف مصری بوده و یا دست کم آشنایی اندکی با این خط داشته است.  چرا که در تمام آن چند ستون نوشته مصری هیچ کجا اثر چنین ضربه هایی به قصد خراب کردن متن دیده نمی شود و فقط قاب حاوی نام شاه است که با ضربات بسیار شکسته شده است.  از آنچه پیشتر نیز گفتیم به نظر می رسد که پیکره را افرادی مسلح  محو کردن هویت آن تلاش کرده اند.  چنین صدمه ای فقط به نام داریوش در متن هیروگلیف روی جامه شاهانه وارد شده و همچنین چند ضربه کنار هم به نام داریوش بر روی گره کمربند و به نام او بر روی سکوی پیکره آسیب اندکی رسانده است.  اما نام داریوش در سه متن میخی فارسی باستان،  ایلامی و بابلی کوچکترین آسیبی ندیده است.  همین امر نشان می دهد صدمه زنندگان قادر به خواندن هیچ یک از خطوط میخی مزبور نبوده و در نتیجه نمی توانسته اند نام داریوش را در متن تشخیص دهند و به آن صدمه بزنند.  اما آسیب های وارد شده به آن به عنوان هدف تیراندازی باید پیش از این تاریخ صورت گرفته باشد و شکسته شدن سر پیکره پس از آن ،  چرا که پیکره بدون سر هدف مناسبی برای تیراندازی نیست و هم اینکه خراشها و پریدگیها در محل شکسته شدن سینه و سر و گردن ناگهان قطع می شود.  پس در زمانی که پیکره هدف تیرها و زوبینها و نیزه ها و شمشیرها بوده،  سر در جای خود قرار داشته است.  این نکته را می توان به راحتی با بررسی محل شکستگی سرو شانه های پیکره مشاهده کرد.
     اما سر پیکره چه شده است؟  نخست باید شکستگی پیکره را بررسی کنیم.  شکستگی های مایل و موازی در پیکره در یک راستا به وجود آمده و نشان می دهد که ضربه یا فشار سنگینی بر پیکره وارد شده و آن را از دو قسمت جدا کرده است.  با توجه به سختی سنگ باید انتظار داشت که فشار وارد شده بر آن بسیار شدید یا نیرومند بوده باشد.  اگر این ضربه به دست انسان وارد شده باشد،  حتما برای این کار از ابزاری مانند دژکوب استفاده کرده اند.  اما باید توجه کنیم که نه اثر چنین ضربه ای بر روی پیکره باقی مانده و نه شکستن آن از روبه رو ممکن بوده،  چرا که پیکره پشت به دیواره بلند و مستحکم دروازه داشته و هر فشاری به دیوار منتقل می شده و بر پیکره اثری نمی گذاشته.  پس لازم بوده که برای اینکار از پهلوها ضربه وارد کنند،  که با توجه به شکل ضربه و فشار وارد شده ای که بتواند پیکره را بشکند،  بدون شک پیکره از پهلو به زمین می افتاده.  هم چنین مسیر شکستگی ها،  ضربه از پهلوها را تایید نمی کنند.  برای شکسته شدن پیکره می توان دو احتمال پیشنهاد کرد.  که این تندیس در اصل به دروازه شاهی تکیه داشته است.  این تندیس در زمان کشف،  در حالی به دست آمده که جلوی پایه آن رو به بالا قرار گرفته بود.  بر اساس نخستین احتمال می توان فرض کرد که بر اثر جا به جایی زمین زیر تندیس،  بدنه آن میان زمین و دیوار دروازه فشرده شده و در نتیجه شکسته است. 
      احتمال دوم را می توان بر اساس مسیر شکستگی ها ارائه کرد.  بررسی شکستگی های دو گانه بر روی پیکره نشان می دهد که فشاری از بالا و پشت بر پیکره وارد شده.  هم نوع و مسیر شکستگیها این را نشان می دهند و هم پریدگی و خرد شدن لبه پایینی در محل شکستگیها.  از آنجا که پشت پیکره به دیوار تکیه داشته،  فقط دیوار می توانسته چنین فشار سنگینی بر پیکره وارد آورد.  شاید بعدها بر اثر ویرانی کاخها دیوار بنا روی پیکره کج شده و بار آن روی تندیس افتاده،  یا اینکه دیوار روی پیکره فرو ریخته است.  قطر و ارتفاع دیوار به خوبی نشان می دهد که در صورت بروز چنین وضعی چه حجم سنگینی از آوار بر روی پیکره فرود آمد و در نتیجه پیکره را از دو نقطه در یک راستا شکسته است. یک پریدگی در گوشه جلوی پیکره که ار کف پایه رو به بالا ایجاد شده نیز این نظریه را تایید می کند که پیکره از بالا و پایین به هم فشرده شده و کج شدن قطعات جدا شده بر روی لبه های پایینی به لبه ها نیز آسیب رسانده است.  زاویه شکستگیها باعث شده که قطعه شکسته میانی در محل خود بشکند ولی بر زمین نیفتد.
      اما دلیل شکسته شدن تندیس،  هرچه باشد،  سر شکسته پیکره که از بدن جدا شده بوده،  در زمانی نامعلوم به نقطه ای نامشخص برده شده است.  اگر سر پیکره تکه تکه نشده  باشد و همچنان به صورت یکپارچه باقی مانده باشد،  نباید زیاد از محل اصلی پیکره دور باشد،  چرا که با توجه به اندازه ها،  قطعه جدا شده،  باید وزن بسیاری داشته باشد و اگر برای مقصد خاصی بار نشده باشد،  نمی تواند به دلیل سنگینی زیاد،  از آن محل چندان دور شده باشد.  اما اگر قطعه جدا شده دور از دسترس برده شده باشد و یا به جایی مانند رودخانه پرتاب شده باشد،  بعید به نظر می رسد که امروزه بتوان اثری از آن به دست آورد.  با در نظر گرفتن موارد یاد شده می توان چنین نتیجه گرفت که پیکره داریوش در مصر ساخته شده و سپس به فرمان او یا جانشینان او در زمان تسلط ایران بر مصر از راه دریا به شوش آورده و به همراه قرینه اش درون محوطه سلطنتی قرار داده شده است.  بر اساس آثار به دست آمده می توان دریافت که دست کم پنج پیکره بزرگ هخامنشی در شوش وجود داشته،  که امروز قطعاتی از آنها در لوور موجود است،  البته به نظر می رسد که همه تندیس ها بر اساس هنر مصری ساخته نشده بودند.
       چنان که گفتیم آسیب های وارد شده بر تندیس نمی تواند در جریان شورش مصر رخ داده باشد،  چرا که در آن صورت پس از چند سال شورش چیزی از آن باقی نمی ماند و هم اینکه پیکره آسیب دیده یا در هم شکسته ارزش حمل شدن به ایران را نداشته است.  هم چنین هخامنشیان هرگز نماد این توهین به مقدسات را در یک محوطه سلطنتی و در برابر افراد خاندان شاهی و شاهزادگان و بزرگان و نمایندگان کشورها به تماشا نمی گذاردند.  با سقوط هخامنشی و ورود نیروهای مخالف به کاخ ها،  نخست به عنوان نماد پادشاهی هخا،   به این پیکره حمله کردند،  اما تلاش برای شکستن و تکه تکه کردن آن به دلیل جنس سنگ بی نتیجه ماند.  سپس فردی که از مصر آمده بود و شناخت کافی یا اندکی از ویژگی خط هیروگلیف مصری داشته قاب حاوی نام داریوش را با ضربه های بسیار شکسته و به سراغ نامهای دیگر رفته و پس از چند ضربه به یکی از دو قاب حاوی نام که روی کمربند قرار دارد،  به دلایلی که بر ما روشن نیست،  یا شاید به دلیل خسته شدن یا نگرانی از آسیب دیدن ابزارش یا کمبود وقت یا هر دلیل دیگر به همین کار بسنده کرده است.
     تا اینجا می توان این حدس را مطرح کرد که از نظر آسیب شناسی باید آسیبهای وارد شده به پیکره را با توجه به آثار بر جای مانده بر پیکره،  نتیجه صدمه های ناشی از حمله  شورشیان دین جدید گفت،  و یا سپاهیان دشمن هخامنشی و یا دستور فرماندهان آنها به شکستن و محو کردن پیکره ها دانست.  آنچه پس از این رویدادها بر پیکره داریوش وارد آمده در پرده ابهام فرو رفته است.  بعد ها در زمانی نا مشخص و به دلایلی که بر ما روشن نیست،  پیکره بر اثر فشار های وارد شده که شاید ناشی از فرو ریختن دیوار دروازه بر سر آن و قرار گرفتن میان دیوار و زمین بوده از دو جا شکسته است.  پس از آن قطعه شکسته بالایی که شامل سر و گردن و شانه ها و قسمتی از سینه و پشت بوده و شاید از میان خاک و آوار بیرون مانده بود،  از کنار پیکره به نقطه ای نامعلوم برده شده و تا کنون اثری از آن به دست نیامده است.  شاید با کاوش های بیشتر در شوش و به دست آوردن مدارک تازه بتوان به پاسخ های بیشتری برای این پرسش ها دست یافت و به سرگذشت تندیس یا تندیس های دیگر هخامنشی در شوش پی برد.
   عکس پیکره داریوش بزرگ در کاخ شوش،  که اینک در موزه ایران باستان است،  عکس شماره 601.  
 سبز= جنگل های شمال ایران، سفید= آسمان شفاف مرکز ایران، قرمز= سرخی فجر خلیج فارس
ارگ   http://arq.ir
این نوشته در تاریخ ایران ارسال و برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.