داستان تاریخ طبری جلد پنجم

داستان تاریخ طبری جلد پنجم
 
توجه
بررسی و نقد و نظر،  انوش راوید درباره تاریخ طبری
فهرست لینک های جلد های کتاب تاریخ طبری
نظرها و پرسش ها و پاسخ ها درباره کتاب تاریخ طبری 
 
 
آنگاه سال بیست و دوم در آمد
 
اشاره
. ابو جعفر گوید: در این سال چنانکه در روایت ابو معشر هست آذربیجان گشوده شد.
گوید: فتح آذربیجان به سال بیست و دوم بود و سالار آن مغیره بن شعبه بود.
واقدی نیز چنین گفته، ولی سیف بن عمر گوید که فتح آذربیجان به سال هیجدهم هجرت، پس از فتح همدان و ری و گرگان بود. و پس از آنکه سپهبد طبرستان با مسلمان صلح کرد. گوید همه اینها به سال هیجدهم بود.
گوید: قصه فتح همدان به روایت سعید چنان بود که وقتی نعمان به سبب اجتماع عجمان در نهاوند، سوی ماه‌ها فرستاده شد و مردم کوفه را سوی او فرستادند
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1971
که با حذیفه پیش وی روان شدند، وقتی مردم کوفه از حلوان حرکت کردند و به ماه رسیدند در مرغزار به قلعه‌ای هجوم بردند که پادگانی آنجا بود و آنها را فرود آوردند، و این آغاز فتح بود. گروهی را به جای پادگان قلعه نهادند که آنجا را نگه دارند و اردوگاه آنها را بنام مرغزار (مرج) مرج القلعه، نام نهادند آنگاه از مرج القلعه سوی نهاوند رفتند و به قلعه‌ای رسیدند که جماعتی آنجا بودند و نسیر بن ثور را با مردم بنی عجل و بنی حنیفه آنجا نهادند که به وی انتساب گرفت بسیر پس از فتح نهاوند قلعه را گشود و مردم بنی عجل و بنی حنیفه که با وی آنجا مانده بودند در جنگ نهاوند حضور نیافتند چون غنیمت نهاوند و قلعه‌ها را فراهم آوردند همه در آن شریک بودند.
از آن رو که هر گروهی گروه دیگر را نیرو داده بود، همه جاهایی را که میان مرج القلعه و نهاوند بود و از آنجا گذشته بودند یا در آنجا مقر گرفته بودند 146) به صفت آن نامیدند.
در یکی از تپه‌های ماه، سواران ازدحام کرده بودند و آنجا را ثنیه الرکاب (تپه سواران) نامیدند. تپه دیگر بود که راه آن به دور سنگی می‌پیچد و آنرا ملویه (پیچیده) نامیدند و نامهای قدیم آن فراموش شد و بوصف نامیده شد.
به کوه بلندی گذشتند که برتر از کوههای مجاور بود و یکی آنها گفت: «گویی این دندان سمیره است.» سمیره یک زن مهاجر بود از تیره بنی معاویه بن ضب که دندانی بلندتر از دیگر دندانهای خود داشت و کوه، سن (دندان) سمیره نام گرفت.
گوید: و چنان بود که حذیفه، نعیم بن مقرن و قعقاع بن عمرو را به تعقیب فراریان نهاوند فرستاد که تا همدان رفتند و خسرو شنوم با آنها صلح کرد که از آنجا باز آمدند آنگاه کافر شد. و چون دستور نعیم جزو دستورها از پیش عمر آمد، با حذیفه وداع گفت، حذیفه نیز با وی وداع گفت، نعیم آهنگ همدان داشت و حذیفه سوی کوفه باز می‌گشت و عمر بن بلال بن حارث را در ماه‌ها جانشین خویش کرده بود.
نامه عمر به نعیم بن مقرن چنین بود که سوی همدان رو و سوید بن مقرن را با مقدمه خویش بفرست. ربعی بن عامر و مهلهل بن زید، آن طایی و این تیمی بر دو
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1972
پهلوی سپاه تو باشند.
نعیم با آرایش برفت و نزدیک تپه عسل منزل گرفت. تپه به سبب عسلی که در آنجا گرفته بودند، تپه عسل نام گرفته بود، و این بوقتی بود که فراریان را تعقیب می‌کردند، و فیرزان به تپه رسید که از چهار پایان حامل عسل و چیزهای دیگر پوشیده بود و مانع حرکت فیرزان شد و او به کوه زد و اسب خود را رها کرد که دستگیر شد و کشته شد.
وقتی نعیم و همراهان در کنکور منزلگاه کردند، دزدی چهارپایی از آن مسلمانان را برد و آنجا را قصر اللصوص (دزدان) نامیدند. آنگاه نعیم از تپه روان شد و مقابل همدان فرود آمد.
مردم همدان حصاری شده بودند، نعیم آنجا را محاصره کرد و ما بین همدان و جرمیذان را بگرفت و مسلمانان بر همه ولایت همدان تسلط یافتند. و چون مردم شهر این بدیدند صلح خواستند بشرط آنکه با کسانی که به صلح آمده بودند یکسان باشند. نعیم چنان کرد و پذیرفت که جزیه بدهند و ذمی شوند.
تنی چند از مردم کوفه، عصمه بن عبد الله ضبی و مهلهل بن زید طایی و سماک بن عبید عبسی و سماک بن مخرمه اسدی و سماک بن خرشه انصاری، را به دستبی گماشت و اینان نخستین کسانی بودند که بر پادگانهای دستبی گماشته شدند و با دیلمان جنگ کردند.
اما به گفته واقدی فتح همدان و ری به سال بیست و سوم بود گوید: به قولی فاتح ری قرظه بن کعب انصاری بود.
گوید: ربیعه بن عثمان به من گفت که فتح همدان در جمادی الاول شش ماه پس از کشته شدند عمر بن خطاب بود و سالار آن مغیره بن شعبه بود.
گوید: به قولی فتح ری دو سال پیش از درگذشت عمر بود، و بقولی وقتی عمر کشته شد سپاه وی مقابل ری بود.
سیف گوید: در آن اثنا که نعیم با دوازده هزار سپاه در شهر همدان بود و به
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1973
سامان آن پرداخته بود، دیلمان و مردم ری و آذربیجان با همدیگر نامه نوشتند و موتا با دیلمان حرکت کرد و در واج رود فرود آمد و زینیی، ابو الفرخان، با مردم بیامد و بدو پیوست و اسفندیار برادر رستم با مردم آذربیجان بیامد و بدو پیوست، سران پادگانهای دستبی حصاری شدند و خبر را برای نعیم فرستادند که یزید بن قیس را جانشین خود کرد و با سپاه سوی آن گروهها روان شد و در واج روذ مقابل آنها فرود آمد. در آنجا جنگی سخت کردند که به عظمت همانند نهاوند بود و کم از آن نبود، و از پارسیان چندان کشته شد که بشمار نبود و جنگشان از جنگ‌های بزرگ کمتر نبود.
و چنان بود که اجتماع گروهها را برای عمر نوشته بودند که بیمناک شد و نگران سرنوشت جنگ شد و پیوسته در انتظار خبر مسلمانان بود که ناگهان پیک با بشارت آمد که عمر گفت: بشیری؟
گفت: «نه، عروه» و چون بار دیگر پرسید «بشیر؟» بدانست و گفت: «بشیرم» عمر گفت: «فرستاده نعیم؟» گفت: «فرستاده نعیم» گفت: «خبر چیست؟» گفت: بشارت فتح و ظفر و خبر را با وی بگفت.
عمر ستایش خدا کرد و بگفت تا نامه را برای مردم بخواندند که خدا را ستایش کردند.
پس از آن سماک بن مخرمه و سماک بن عبید و سماک بن خرشه با فرستادگان مردم کوفه با خمسها پیش عمر آمدند و از نسبشان پرسید که هر سه سماک نسب خویش بگفتند.
عمر گفت: «خدایتان مبارک بدارد. خدایا اسلام را بوسیله آنها رفعت بده و آنها را به اسلام تأیید کن»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1974
گوید: دستبی از همدان بود و پادگانهای آن با همدان بود تا فرستاده جواب عمر بن خطاب را برای نعیم بن مقرن آورد که چنین بود: «اما بعد، یکی را در همدان جانشین خویش کن و سماک بن خرشه را به کمک بکیر بن عبد الله فرست و خودت حرکت کن و با وی برو و با جمعشان تلاقی کن و آنجا بمان که از همه ولایتها معتبر تر است و برای منظور تو مناسبتر.» پس نعیم، یزید بن قیس همدانی را در همدان نهاد و از واج روذ با سپاه آهنگ ری کرد.
گوید: سماک بن مخرمه بنیانگزار مسجد سماک بود، نعیم مکتوب صلح همدان را تجدید کرد و یزید بن قیس همدانی را آنجا نهاد و با سپاه برفت تا به ری رسید و نخستین کس از عربان بود که سوی دیلمان رفت.
 
فتح ری‌
 
گوید: نعیم با سپاه از واج روذ حرکت کرد و از آنجا تا دستبی قلمرو وی بود و آهنگ ری کرد که در آنجا بر ضد وی فراهم شده بودند. آنگاه زینبی، ابو الفرخان، برون شد و در محلی بنام قها با وی دیدار کرد که به صلح بود و مخالف شاه ری بود، ضرب شصت مسلمانان را دیده بود و به سیاوخش و خاندان وی حسد می‌ورزید، پس با نعیم بیامد. در این هنگام پادشاه ری سیاوخش، پسر مهران، پسر بهرام چوبین بود که از مردم دنباوند و طبرستان و قومس و گرگان کمک خواست و گفت: «دانسته‌اید که اینان به ری آمده‌اند و وقت جنبیدن است.» پس به کمک وی فراهم آمدند و سیاوخش سوی نعیم رفت و در دامن کوه ری مجاور شهر تلاقی شد و جنگ انداختند.
گوید: زینبی به نعیم گفته بود جمع اینان بسیار است و سپاه تو کم، گروهی سوار با من بفرست که از راهی که ندانند وارد شهر شوم و تو سوی آنها هجوم ببر
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1975
و چون آن گروه بر ضد حریفان برون شوند تاب مقاومت تو نیارند.
نعیم شبانگاه یک دسته سوار با وی فرستاد که سالارشان منذر بن عمرو برادر برادرزاده وی بود، زینبی آنها را از راهی که دشمنان متوجه نبودند وارد شهر کرد و نعیم شبانگاه به آنها تاخت و از شهر غافلشان کرد و بجنگیدند و پایمردی کردند تا وقتی که از پشت سر صدای تکبیر شنیدند و هزیمت شدند و چندان از آنها کشته شد که کشتگان را با نی شمار کردند (اندازه گرفتند؟) و غنیمتی که خدا در ری نصیب مسلمانان کرد همانند غنایم مداین بود.
زینبی از طرف مردم ری با نعیم صلح کرد، نعیم او را مرزبان ری کرد و اعتبار ری به خاندان بزرگ زینبی انتقال یافت که شهرام و فرخان از آن جمله بودند، هنوز چنین است و خاندان بهرام سقوط کرد. نعیم شهر آنها را که عنوان «کهن داشت»، یعنی شهر ری را ویران کرد و به زینبی دستور داد که شهر نوین ری را بنیان کرد.
نعیم فتحی را که خدا نصیب وی کرده بوده بود همراه مضارب عجلی برای عمر نوشت و خمسها را با عتیبه بن نهاس و ابی مفزر و جمعی از سران مردم کوفه فرستاد و چون ری را گشوده بود سماک بن خرشه انصاری را به کمک بکیر بن عبد الله فرستاد و سماک به کمک بکیر آهنگ آذربیجان کرد.
نعیم مکتوبی برای مردم ری نوشت که چنین بود:
«بنام خدای رحمان رحیم «این مکتوبی است که نعیم بن مقرن به زینبی پسر قوله می‌دهد.
«مردم ری را با همه کسان دیگر که با آنها باشند امان می‌دهد بشرط جزیه، «بقدر توان، که هر بالغی هر سال بدهد، و آنکه نیکخواهی کنند و راهنمایی و «خیانت نکنند و با دشمن تماس نگیرند، و نیز مسلمانان را یک روز و شب مهمانی «کنند و حرمت مسلمانان بدارند و هر که مسلمانی را دشنام گوید یا تحیر کند «عقوبت شود و هر که مسلمانی را بزند کشته شود و هر که خلل آرد و بتمامی
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1976
«تسلیمش نکنند، جمع را دیگر کرده است.
«نوشته شد و شهادت داده شد.» مصمغان کس فرستاد و صلح خواست که چیزی فدیه دهد بی آنکه یاری و حفاظ بخواهد، نعیم پذیرفت و مکتوبی میان خود و او نوشت بی قید یاری و معاونت بر ضد کسی، و این برای آنها برقرار بود:
«بنام خدای رحمان رحیم «این مکتوب نعیم بن مقرن است برای مردانشاه مصمغان دنباوند «و مردم دنباوند و خوار و لارز و شرز: تو و هر که در بازماندن همانند تو «باشد در امانید، که مردم سرزمین خود را باز داری و هر ساله دویست «هزار درم، از وزن هفت، بدهی و از عامل مرز مصون مانی. مادام که «چنین باشی کس بر تو هجوم نیارد و بی اجازه به تو وارد نشود مگر آنکه «دگرگونی آری و هر که دگرگونی آرد پیمان ندارد و هر که از تسلیم وی «ابا کند، نیز.
«نوشت و شاهد شد.» گوید: و چون نعیم فتح ری را همراه مضارب عجلی نوشت و خمسها را فرستاد عمر بدو نوشت که سوید بن مقرن را سوی قومس فرست و سماک بن مخرمه را بر مقدمه سپاه وی گمارد و دو پهلوی سپاه را به عتیبه بن نهاس و هند بن عمرو جملی سپار.
پس سوید بن مقرن با آرایش از ری آهنگ قومس کرد و کس با وی مقاومت نکرد و قومس را به صلح گرفت و آنجا اردو زد و چون از نهر آنها که ملاذ نام داشت بنوشیدند بیماری میانشان شیوع یافت سوید به آنها گفت: «آبتان را تغییر دهید تا مانند مردم اینجا شوید.» چنان کردند و آب خوش بود.
کسانی از پارسیان که به طبرستان پناه برده بودند یا راه بیابانها گرفته بودند
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1977
به نعیم نامه نوشتند که آنها را به صلح و جزیه خواند و برایشان چنین نوشت:
«بنام خدای رحمان رحیم «این امانی است که سوید بن مقرن به مردم قومس و اطراف آن «میدهد، برای جانهاشان و دینهاشان و مالهاشان بشرط آنکه جزیه دهند، از «هر بالغی بقدر توانش، و نیکخواهی کنند و خیانت نیارند و راهنمائی «کنند و هر مسلمانی که بر آنها وارد شود یک روز و شب غذای وی را «بعهده دارند از خوراک متوسطشان. اگر دگرگونی آوردند یا حرمت پیمان «خویش را نداشتند ذمه از ایشان بری است.
«نوشت و شاهد شد.»
 
فتح گرگان‌
 
گوید: آنگاه سوید بن مقرن در بسطان اردو زد و به پادشاه گرگان رزبان صول نامه نوشت، پس از آن آهنگ وی کرد، زربان صول به او نامه نوشت و خواهان صلح شد که جزیه دهد و جنگ گرگان را عهده کند و اگر مغلوب شد کمکش کنند که پذیرفته شد و رزبان صول پیش از آنکه سوید وارد گرگان شود به پیشواز وی آمد که با رزبان وارد شهر شد و آنجا اردو زد تا خراج را برای وی وصول کردند و مرزها را به او گفتند که همه جا را با ترکان دهستان استوار کرد و از کسانی که برای حفاظت آنجا اقامت گرفته بودند، جزیه نگرفت و از دیگر مردم آنجا جزیه گرفت و میان خود و آنها مکتوبی نوشت به این مضمون:
«بنام خداوند رحمان رحیم «این مکتوب سوید بن مقرن است برای رزبان صول پسر رزبان «و مردم دهستان و دیگر مردم گرگان. شما در پناهید، حفاظت بعهده ماست «و جزیه بعهده شماست: هر ساله به اندازه توانتان، از هر که بالغ است.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1978
«هر کس از شما را که به کمک گیریم جزیه‌اش از آن اوست، جانها و مالها و «دینها و ترتیبات دینشان ایمن است و مادام که جزیه دهند و به رهمانده را «رهنمایی کنند و نیکخواهی کنند و مسلمانان را مهمان کنند و تماس با دشمن و «خیانت از آنها سر نزند، چیزی از این تغییر نیابد. هر که بماند حقوق وی مانند «آنهاست و هر که برود در امانست تا به امانگاه خود برسد، هر که «مسلمانی را دشنام گوید عقوبت بیند و هر که او را بزند خونش حلال «است.
«سواد بن قطبه و هند بن عمرو و سماک بن مخرمه و عتیبه بن نهاس «شاهدند و به سال هیجدهم نوشته شد.» اما بگفته مدائنی گرگان در ایام عثمان به سال سی‌ام فتح شد.
 
فتح طبرستان‌
 
گوید: اسپهبذ در باره صلح به سوید نامه نوشت که به صلح باشند و برای او قراری نهد که سخن از یاری و کمک بر ضد هیچ کس نباشد، سوید این را پذیرفت و برای آنها چنین مقرر کرد و برای وی مکتوبی نوشت به این مضمون:
«بنام خداوند رحمان رحیم «این مکتوب سوید بن مقرن است برای فرخان، اسپهبد خراسان «بر طبرستان و کوهستان گیلان و مردم دشمن.
«تو، به امان خدا عز و جل، ایمنی که دزدان و مردم اطراف سرزمین «خویش را باز داری و یاغی ما را پناه ندهی و از عامل مرز خویش مصون مانی «با پرداخت پانصد هزار درم از نوع درمهای سر زمینت. و چون چنین کنی «هیچیک از ما حق ندارد به تو هجوم آرد و بی اجازه‌ات بر تو درآید. راه «ما بطرف شما، با اجازه، ایمن باشد و راه شما نیز. فراری ما را پناه ندهید.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1979
«با دشمن ما تماس نگیرید و خیانت نکنید، اگر کردید میان ما و شما پیمان «نیست.
سواد بن قطبه تمیمی و هند بن عمرو مرادی و سماک بن مخرمه اسدی و سماک بن عبید اسدی و عتیبه بن نهاس بکری شاهد شدند، به سال هیجدهم نوشته شد.
 
فتح آذربیجان‌
 
گوید: و چون نعیم بار دوم همدان را گشود و از واج‌رود سوی ری رفت، عمر بدو نوشت که سماک بن خرشه انصاری را به کمک بکیر بن عبد الله به آذربیجان فرستد و او این کار را عقب انداخت تا ری گشوده شد آنگاه وی را از ری روانه کرد و سماک به قصد بکیر راه آذربیجان گرفت.
چنان بود که سماک بن خرشه و عتبه بن فرقد از مالداران عرب بودند و با توانگری به کوفه آمده بودند.
وقتی بکیر را روانه کردند برفت تا مقابل جرمیذان رسید و اسفندیاذ پسر فرخزاد که از واج‌روذ هزیمت شده بود با وی تلاقی کرد، و این نخستین جنگی بود که در آذربیجان کرد. و چون بجنگیدند خدا سپاه اسفندیاذ را هزیمت کرد و بکیر او را به اسیری گرفت. اسفندیاذ گفت: «صلح را بیشتر دوست داری یا جنگ؟» بکیر گفت: «صلح» گفت: «پس مرا به نزد خویش نگهدار که مردم آذربیجان اگر من از طرف آنها صلح نکنم یا نیایم به جای نمانند و سوی کوهستانهای اطراف روند، چون کوهستان قبج و کوهستان روم، و هر که حصاری باشد مدتها در حصار بماند» پس بکیر اسفندیاذ را پیش خود نگهداشت و او بماند و همچنان اسیر بود و ولایت تسلیم شد بجز قلعه‌ها که بود.
در این اثنا سماک بن خرشه به کمک رسید- اسفندیاذ همچنان در اسارت بود- سماک
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1980
همه ناحیه مجاور خود را گشوده بود، عتبه بن فرقد نیز ناحیه مجاور خود را گشوده بود.
وقتی سماک پیش بکیر رسید به مزاح با وی گفت: «با تو و عتبه دو توانگر چه کنم؟ اگر به دلخواه خود عمل کنم، پیش می‌روم و شما را به جای می‌گذارم اگر خواهی پیش من بمان و اگر خواهی پیش عتبه برو که اجازه می‌دهم زیرا هر دوتان را رها می‌کنم و به ناحیه‌ای می‌روم که از اینجا سخت‌تر باشد.» پس از آن از عمر خواست که از کار معاف شود، عمر نامه نوشت و اجازه داد که بطرف باب پیش رود و بر کار خویش جانشین نهد. و او عتبه را بر ناحیه مفتوح خویش گمار و پیش رفت. اسفندیاذ را به عتبه داد که او را به خویش پیوست و سماک بن خرشه را- ابو دجانه نیست- به ناحیه مفتوح بکیر گماشت و عمر همه آذربیجان را به عتبه بن فرقد داد.
گوید: و چنان بود که بهرام پسر فرخزاد راه عتبه بن فرقد را گرفت و با سپاه خویش برای تعرض وی بماند تا عتبه بیامد و بجنگیدند و عتبه او را هزیمت کرد و بهرام فراری شد.
و چون خبر هزیمت بهرام و مهربه به اسفندیاذ رسید که به نزد بکیر اسیر بود گفت: «اکنون صلح می‌شود و جنگ خاموش شد» و با بکیر صلح کرد و همه پذیرفتند و آذربایجان آرام شد و بکیر و عتبه این را برای عمر نوشتند و خمس غنایم را فرستادند و فرستادگان روانه کردند.
بکیر ناحیه خود را زودتر از عتبه گشوده بود و از آن پس که عتبه بهرام را هزیمت کرد و صلح شد، عتبه میان خویش و مردم آذربیجان مکتوبی نوشت که عمل بکیر نیز به عمل وی پیوسته بود.
«بنام خدای رحمان رحیم «این اما نیست که عتبه بن فرقد عامل عمر بن خطاب، امیر مؤمنان «به مردم آذربیجان می‌دهد، از دشت و کوه و اطراف و دره‌ها و اهل دینها، که
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1981
«جانها و مالها و دینها و ترتیبات دین همگیشان در امان است، بشرط آنکه «جزیه بدهند بقدر توانشان. بر کودک و زن بیماری که چیزی از دنیا به کف «ندارد، و عابد خلوت‌نشین که چیزی از دنیا به کف ندارد، جزیه «نیست. امان برای خودشان است و هر که با آنها مقیم باشد. و باید «مسلمان سپاهی مسلمانان را یک روز و شب مهمان کنند و راهنمایی «کنند. هر کس از آنها که به سالی سپاهی شود جزیه آن سال از او «برخیزد و هر که نباشد مانند ماندگان باشد و هر که برود در امان باشد تا «به پناه خود برسد «جندب نوشت «بکیر بن عبد الله لیثی و سماک بن خرشه انصاری شاهد شدند.
«به سال هیجدهم نوشته شد.
گوید: در این سال عتیبه، حلوایی را که هدیه عمر کرده بود پیش وی برد. و چنان بود که عمر مقرر کرده بود عاملان وی هر ساله موسم حج پیش وی روند که بدینسان آنها را از ستم باز می‌داشت و بر کنار می‌داشت.
 
بگفته سیف فتح باب در این سال بود
 
گوید: بگفته راویان عمر ابو موسی را به بصره پس برد و سراقه بن عمرو را که ذو النور لقب داشت سوی باب پس فرستاد. عبد الرحمن بن ربیعه را که او نیز ذو النون لقب داشت بر مقدمه وی گماشت و حذیفه بن اسید غفاری را بر یکی از پهلوها گماشت و بکیر بن عبد الله لیثی را که پیش از رسیدن سراقه بن عمرو مقابل باب بود برای پهلوی دیگر معین کرد و به او نوشت که به سراقه ملحق شود. کار تقسیم را به سلمان بن ربیعه سپرد.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1982
پس سراقه، عبد الرحمن بن ربیعه را پیش فرستاد و از پی او روان شد، تا وقتی از آذربیجان برون شد و راه باب گرفت نزدیکیهای آن به بکیر رسید و او را به پهلوی سپاه گماشت و با آرایش وارد دیار باب شد.
عمر حبیب بن مسلمه را نیز به کمک او فرستاد، وی را از جزیره روانه کرد و زیاد بن حنظله را به جای وی سوی جزیره فرستاد.
و چون عبد الرحمن بن ربیعه در دیار باب به نزدیک شاه رسید (در آن هنگام شاه آنجا شهر براز بود که از مردم فارس بود و بر آن مرز بود و اصل وی از خاندان شهر براز شاه بود که بنی اسرائیل را تباه کرد و شام را از آنها خالی کرد) شهر براز نامه نوشت و امان خواست که پیش عبد الرحمن آید و او امان داد که بیامد و گفت: «من در مقابل دشمنی سخت کوشم و اقوام مختلف که به حرمت و اعتبار انتساب ندارند.
شایسته نیست که مرد صاحب اعتبار و خرد به امثال اینان کمک کند و بر ضد صاحبان اعتبار و ریشه، از آنها کمک بگیرد که مردم صاحب اعتبار هر کجا باشد خویشاوند صاحب اعتبار است.
«من با مردم قبج و ارمن نسبتی ندارم، شما بر دیار من و قوم من تسلط یافته‌اید، من اکنون از شما هستم، دست من با دست شماست و دل من سوی شماست، خدا ما و شما را مبارک بدارد، جزیه ما از شماست و ظفر با شماست که هر چه خواهید کنید، ما را به جزیه زبون مکنید که در مقابل دشمن ضعیف شویم.» عبد الرحمن گفت: «بالاتر از من مردی هست که نزدیک تو رسیده سوی او برو» و او را عبور داد کهسوی سراقه رفت و با وی چنان گفت.
سراقه گفت: «این را درباره کسانی که همراه تو باشند مادام که چنین باشند می‌پذیرم، هر که بماند و جنگ نکند بناچار باید جزیه دهد.» شهر براز پذیرفت و این درباره مشرکانی که با دشمن جنگ می‌کردند رسم شد و آنها که جزیه نمی‌توانستند داد میباید به جنگ روند تا جزیه آن سال از آنها برداشته
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1983
شود.
سراقه این را برای عمر بن خطاب نوشت که اجازه داد و نیکو شمرد. از همه نقاط آن عرصه کوهستانی محل مسکونی نیست که ارمنی در آن نباشد مگر از فار که در اطراف آن سکونت دارند. جنگ و هجوم، مردم مقیم را نابود کرد و آنها که اهل کوهستان بودند سوی کوهها رفتند و از سکونت زمین خود باز ماندند و در آنجا جز سپاهیان و کسانی که کمک آنها بودند یا آذوقه می‌آوردند کس مقیم نبود.
از سراقه بن عمرو مکتوبی گرفتند به این مضمون:
«بنام خدای رحمان رحیم «این امانیست که سراقه بن عمرو، عامل امیر مؤمنان، عمر بن خطاب «به شهر براز و ساکنان ارمینیه و ارمنیان میدهد، جانها و مالها و دینشان را «امان میدهد که زیان نبینند و پراکنده شان نکنند. مردم ارمینیه و ابواب، «از مقیم و کوچ و هر که اطرافشان باشد و بآنها پیوندد، میباید وقتی هجومی «رخ دهد راهی شوند و دستور ولایت دار را، هجوم باشد یا نباشد، اجرا کنند «هر که این را بپذیرد جزیه از او برداشته شود مگر آنها که سپاهی شده‌اند «که سپاهی شدن بجای جزیه آنهاست و هر که مورد حاجت نباشد و بماند «مانند دیگر مردم آذربیجان عهده‌دار جزیه است اگر سپاهی شوند راهنمایی «و میهمانی یک روز کامل، از آنها برداشته شود و اگر ترک کردند باید «بدهند.
«عبد الرحمن بن ربیعه و سلمان بن ربیعه و بکیر بن عبد الله شاهد «شدند.
«مرضی بن مقرن نوشت و شاهد شد» پس از آن سراقه، بکیر بن عبد الله و حبیب بن مسلمه و حذیفه بن اسید و سلمان بن ربیعه را به مردم کوهستانهای اطراف ارمینیه فرستاد: بکیر را به موقان فرستاد، حبیب
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1984
را به تفلیس فرستاد و حذیفه بن اسید را سوی کوه‌نشینان الان فرستاد، و سلمان بن ربیعه را به سمت دیگر فرستاد.
سراقه خبر فتح و فرستادن این کسان را برای عمر بن خطاب نوشت. عمر پنداشت که این کار به آن صورت سرانجام ندارد که کسانی را بی لوازم فرستاده بود. که آنجا مرزی بزرگ بود و سپاهی بزرگ آنجا بود و پارسیان منتظر بودند که آنها چه می‌کنند و آنگاه جنگ را رها کنند یا آغاز کنند و چون اطمینان یافتند و عدالت اسلام را خوش دیدند سراقه بمرد و عبد الرحمن بن ربیعه را جانشین کرد.
سرانی که سراقه فرستاده بود برفتند و هیچکس جایی را که سوی آن رفته بود نگشود مگر بکیر که مردم موقان را بشکست که به جزیه گردن نهادند و برای آنها مکتوبی نوشت:
«بنام خدای رحمان رحیم «این امانیست که بکیر بن عبد الله به مردم موقان کوهستان قبج «می‌دهد که مالها و جانها و دینشان و رسومشان ایمن است در مقابل جزیه «از هر بالغ یک دینار، یا بهای آن، و نیک خواهی و رهنمایی هر مسلمان و «مهمانی یک روز و شب. مادام که چنین کنند و نیکخواه باشند در امانند و «و این بعهده ماست و یاری از خدا می‌جوییم، و اگر نکردند و خللی از «آنها عیان شد امان ندارند، مگر آنکه همه خلل اندازان را تسلیم کنند و «وگرنه آنها نیز همدستی کرده‌اند.
«شماخ بن ضرار و رساس بن جنادب و حمله بن جویه شاهد شدند به «سال بیست و یکم نوشته شد.
گوید: وقتی خبر مرگ سراقه و جانشینی عبد الرحمن بن ربیعه به عمر رسید عبد الرحمن را بر مرز باب واگذاشت و دستور داد که به غزای ترکان رود.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1985
عبد الرحمن با سپاه روان شد و از باب گذشت. شهر براز بدو گفت: «می‌خواهی چه کنی؟» گفت: «آهنگ قوم بلنجر دارم.» گفت: «ما باین راضی‌ایم که این سوی باب ما را آسوده گذاردند.» عبد الرحمن گفت: «ولی ما به این راضی نیستیم و می‌خواهیم در دیارشان به آنها حمله کنیم، بخدا کسانی همراه ما هستند که اگر امیرمان اجازه پیش رفتن دهد با آنها به قوم ردم می‌رسم» گفت: «آنها کیانند؟» گفت: «اقوامی هستند که صحبت پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم داشته‌اند و به این دین گرویده‌اند. جماعتی که در جاهلیت حیا و بزرگواری داشته‌اند و حیا و بزرگواریشان بیفزوده و این پیوسته در آنها هست و پیوسته ظفر با آنهاست تا کسانی که بر آنها چیره می‌شوند تغییرشان دهند و به سبب کسانی که تغییرشان میدهند از حال خویش بگردند» پس عبد الرحمن در ایام عمر با قوم بلنجر غزایی داشت که زنی بیوه نشد و کودکی یتیم نشد و سپاه وی به غزای بیضا تا دویست فرسنگی بلنجر رفت، بار- دیگر به غزا رفت و سالم ماند و در ایام عثمان نیز غزاها داشت.
عبد الرحمن در ایام خلافت عثمان کشته شد و این به هنگامی بود که مردم کوفه بر ضد عثمان برخاسته بودند که چرا بعضی مرتدشدگان را بکار گماشته بود مگر اصلاح شوند اما نشده بودن دنیا طلبان بر مردم کوفه تسلط یافته بودند. و این تباهشان را بیفزود و بر عثمان سخت گرفتند و او به تمثیل شعری می‌خواند که مضمون آن چنین بود:
«من و عمرو، همانند کسی بودیم.
«که سگش را چاق کرد.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1986
«و نیش و ناخن سگ وی را زخمی کرد» سلمان بن ربیعه گوید: وقتی عبد الرحمن بن ربیعه سوی ترکان رفت خدا نگذاشت ترکان بر ضد او برخیزند و گفتند: «این مرد که چنین جرئت آورده فرشتگان را به همراه دارد.» و حصاری شدند و فراری شدند و عبد الرحمن با غنیمت و ظفر باز آمد و این در ایام خلافت عمر بود.
گوید: عبد الرحمن در ایام عثمان نیز با ترکان غزاها داشت و ظفر با او بود تا وقتی که مردم کوفه دیگر شدند که چرا عثمان کسی را که چرا مرتد شده بود بکار گماشته بود و عبد الرحمن بار دیگر به غزای ترکان رفت که ترکان همدیگر را بملامت گرفتند و یکیشان بدیگری گفت: «اینان مرگ ندارند» گفت: «بیازمایید» چنان کردند و در بیشه‌ها کمین کردند و یکی از آنها به غافلگیری تیری به یکی از مسلمانان زد و او را بکشت و یاران وی گریختند و ترکان بر ضد عبد الرحمن برخاستند و جنگی سخت کردند و منادی از دل فضا ندا داد: «خاندان عبد الرحمن صبوری کنید که وعده‌گاه شما بهشت است.» پس عبد الرحمن بجنگید تا کشته شد و مسلمانان عقب رفتند آنگاه سلمان بن ربیعه پرچم را بگرفت و بجنگید و منادی از دل فضا ندا داد: «خاندان سلمان بن ربیعه صبوری کنید» سلمان گفت: «مگر ترس از ما می‌بینی»، آنگاه با مردم روان شد.
سلمان و ابو هریره دوسی سوی گیلان رفتند و از آنجا به گرگان رسیدند و پس از این حادثه ترکان جرات گرفتند و این مانع از آن نبود. که پیکر عبد الرحمن را نگهدارند که تاکنون بوسیله آن طلب باران می‌کنند.
مطر بن ثلج تمیمی گوید: «در باب، پیش عبد الرحمن بن ربیعه رفتم که شهر براز پیش وی بود، مردی پریده رنگ پیش عبد الرحمن آمد و پهلوی شهر براز نشست (مطر قبایی از برد یمنی داشت که زمینه آن سرخ بود و حاشیه سیاه یا حاشیه
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1987
سرخ بود و زمینه سیاه) و سخن کردند شهر براز گفت: «ای امیر، میدانی این مرد از کجا آمده، سالها پیش این مرد را سوی سد فرستاده‌ایم که ببیند وضع آن چیست و نزدیک آن کیست؟ و مالی فراوان توشه راه او کردم و به شاه مجاور نامه نوشتم و هدیه فرستادم و از او خواستم که به شاه مجاور خود نامه نویسد و برای هر یک از شاهان ما بین او و سد هدیه‌ای همراه وی کردم و به هر شاه هدیه داد تا به شاهی رسید که سد به سرزمین اوست و برای وی به عامل آن ولایت نامه نوشت که پیش وی رفت و عامل شاه باز یار خود را با وی فرستاد که عقاب خویش را همراه داشت و حریری بدو داد و بازیار از او تشکر کرد و چون نزد سد رسیدند دو کوه بود که سدی ما بین آن بسته بودند که برابر دو کوه بود و بالاتر رفته بود. پیش سد خندقی بود سیاهتر از شب از بس که عمیق بود.
گوید: و من در آن نگریستم و دقت کردم و آمدم که برگردم، بازیار به من گفت:
«صبر کن تا پاداش ترا بدهم، هر پادشاهی که پس از پادشاهی بیاید بمنظور تقرب خدا بهترین چیزی را که دارد در این دره می‌افکند.» آنگاه پاره گوشتی را که همراه داشت ببرید و در گودال افکند و عقاب سوی آن جست. گفت: «اگر پیش از آنکه به ته رسد آنرا بگیرد که هیچ و اگر بدان نرسد تا به ته برسد چیزی به دست آید.» پس عقاب پیش ما آمد که گوشت در پنجه‌های آن بود و یاقوتی بر آن بود که آنرا به من داد، اینک آن یاقوت است و آنرا به شهر براز داد که سرخ بود. عبد الرحمن آنرا بگرفت و در آن نگریست و به شهر براز پس داد. آنگاه شهر براز گفت: «این، از این ولایت، یعنی باب، بهتر است. بخدا که خصال شما را بیشتر از خاندان خسرو دوست دارم، اگر زیر تسلط آنها بودم و خبر این یاقوت به آنها می‌رسید از من می‌گرفتند، بخدا مادام که درست پیمانی کنید و شاه بزرگتان درست پیمانی کند هیچ چیز تاب شما نیارد.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1988
آنگاه عبد الرحمن رو به فرستاده کرد و گفت: «وضع این حفره چگونه است و مانند چیست؟» گفت: «همانند جامه‌ایست که به تن این مرد است.» گوید: پس او در جامه من نظر کرد مطر بن ثلج به عبد الرحمن بن ربیعه گفت: «بخدا این مرد سخن راست آورد که دقت کرده و دیده است» گفت: «آری صفت آهن و روی را آورده که خداوند گوید:
«آتُونِی زُبَرَ الْحَدِیدِ حَتَّی إِذا ساوی بَیْنَ الصَّدَفَیْنِ قالَ انْفُخُوا حَتَّی إِذا جَعَلَهُ ناراً، قالَ آتُونِی أُفْرِغْ عَلَیْهِ قِطْراً [1]» یعنی: قطعات آهنی به من آرید، تا چون میان دو دیواره پر شد، گفت بدهید، تا آنرا بگداخت، گفت به من آرید تا روی گداخته بر آن بریزم» عبد الرحمان به شهر براز گفت: «بهای هدیه تو چند است؟» گفت: «در این ولایت یکصد هزار و در ولایتهای دور سه هزار هزار» به پندار واقدی در این سال معاویه به غزای تابستانی رفت و با ده هزار کس از مسلمانان وارد دیار رومیان شد.
بعضی‌ها گفته‌اند وفات خالد بن ولید در این سال بود.
و هم در این سال یزید بن معاویه و عبد الملک بن مروان تولد یافتند.
در این سال عمر بن خطاب سالار حج بود، عامل وی بر مکه عتاب بن اسید بود، عامل یمن یعلی بن امیه بود و بر دیگر شهرهای مسلمانان عاملان وی همانها بودند که در سال قبل بوده بودند و از پیش یادشان کرده‌ایم.
در این سال عمر در تقسیم مناطق مفتوح میان مردم کوفه و بصره تغییر آورد.
______________________________
[1] کهف (18) آیه 95
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1989
 
سخن از خبر تغییر
 
سعید گوید: در ایام خلافت عمر، عمار یاسر یک سال و قسمتی از سال دیگر عامل کوفه بود، عمرو بن سراقه که در آن وقت عامل بصره بود به عمر بن خطاب نوشت که مردم بصره بسیارند و خراج دریافتی کمشان است و از او خواست که یکی از دو ماه یا ما سبذان را به آنها بدهد. و چون مردم کوفه از این خبر یافتند به عمار گفتند:
«از طرف ما به عمر بنویس که رامهرمز و ایذه، خاص ما بوده و آنها کمکی در مورد آن نکرده‌اند و هر دو را گشوده بودیم که به ما پیوستند.» عمار گفت: «مرا با کار آنجا چه کار؟» عطارد به او گفت: «ای بنده گوش بریده، پس کی باید با کسانی که غنیمت ما را ادعا می‌کنند معارضه کند؟» گفت: «به گوش من که آنرا بهتر از دیگری دوست دارم ناسزا گفتی.» و در این باب چیزی ننوشت و او را دشمن داشتند. وقتی مردم کوفه در کار خصومت با مردم بصره بر سر این دو ولایت اصرار کردند کسانی به نفع ابو موسی شهادت دادند که وی مردم رامهرمز و ایذه را پناه داده بود. و مردم کوفه و نعمان وقتی کس پیش آنها فرستادند که امان یافته بودند و عمر به شهادت شاهدان، دو ولایت را به مردم بصره داد.
گوید: مردم بصره به چند دهکده اصفهان که نزدیک جی بود و ابو موسی در وقتی که بدستور عمر با مردم بصره به کمک عبد الله بن عبد الله بن عتبان رفته بود آنجا را گشوده بود دعوی آوردند.
مردم کوفه گفتند: «شما به کمک ما آمده بودید ما ولایت را گشوده بودیم و شما را در غنیمت شرکت دادیم، اما ذمه ذمه ماست»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1990
عمر گفت: «راست می‌گویند» آنگاه بصریان جنگاور قادسیه و پیش از قادسیه سخن دیگر آوردند و گفتند سهم ما را از سواد و اطراف که در فتح آن شرکت داشته‌ایم بدهند.
عمر گفت: «آیا به ماه رضایت میدهید؟» و هم او به مردم کوفه گفت: «رضایت میدهید که یکی از دو ماه را به آنها بدهیم؟» گفتند: «هر چه صلاح میدانی عمل کن» عمر ماه دینار و مهرگانقدق را به سواد بصره افزود و این متعلق به بصریان جنگاور پیش از قادسیه و قادسیه بود.
و چنین بود تا به روزگار معاویه بن ابی سفیان که شیعیان علی را از عراق به قنسرین برد. پیش از او قنسرین یکی از روستاهای حمص بود و معاویه آنرا ولایتی کرد و مهاجران کوفه و بصره را آنجا مقر داد و از فتوحات عراق، آذربایجان و موصل و باب را برای آنها گرفت و به جاهای دیگر پیوست.
سپاهیان مقیم جزیره و موصل از جاهای دیگر بودند و هر کس از مردم کوفه و بصره که آنجا را ترک کرده بود به جزیره و موصل رفته بود. باب و آذربیجان و جزیره و موصل از فتوح مردم کوفه بود و به کسانی که در ایام علی به شام رفته بودند واگذار شد.
در ایام معاویه مردم ارمینیه کافر شدند و او سالاری باب را به حبیب بن مسلمه داد، حبیب آن وقت در جرزان بود و با مردم تفلیس و کوهستان مکاتبه کرد. آنگاه به جنگشان رفت تا به اطاعت آمدند و از حبیب پیمان گرفتند. و او پس از مکاتبه‌ها که بود در میانه مکتوبی نوشت به این مضمون:
«بنام خدای رحمان رحیم:
«از حبیب بن مسلمه به مردم تفلیس جرزان، سرزمین هرمزان،
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1991
«شما بصلحید و من ستایش خدایی می‌کنم که خدایی جز او نیست فرستاده «شما، تفلی پیش ما آمد و پیام آورد و کاری را که برای آن فرستاده شده «بود، به سر برد، تفلی از طرف شما گفت که به پندار شما ما امتی نبوده‌ایم، «چنین بود تا خدا عز و جل ما را بوسیله محمد صلی الله علیه و سلم هدایت «کرد، و از پس کمی و زبونی و جاهلیت به اسلام عزت بخشید. تفلی گفت «که شما می‌خواهید صلح کنید من نیز با مؤمنانی که با منند صلح را ناخوش «نمی‌دارم.
«عبد الرحمن بن جزء سلمی را سوی شما فرستادم که از همه ما «عالمتر است و اهل معرفت خداست و اهل قرآن، و نامه امان شما را با وی «فرستادم، اگر رضایت داشتید، به شما دهد و اگر ناخوش داشتید اعلام «جنگ منصفانه کند که خدا خیانتکاران را دوست ندارد.
** «بنام خدای رحمان رحیم «این مکتوب حبیب بن مسلمه است برای اهل تفلیس جرزان، «سرزمین هرمز که جانها و مالها و دیرها و کلیساها و نمازهای شما ایمن «است، در مقابل تسلیم به حقارت جزیه، از هر جانداری دیناری تمام، و «اینکه نیکخواه باشید و ما را بر ضد دشمن خودتان و ما یاری دهید و عابران «را یک شب با غذای حلال اهل کتاب و نوشیدنی حلالتان مهمان کنید و «راهبری کنید به ترتیبی که مایه زیان هیچکدامتان نشود.
«اگر اسلام آوردید و نماز کردید و زکات دادید، برادران «دینی و وابستگان مایید و اگر از خدا و رسولانش و کتابهایش و حزبش «بگردید با شما منصفانه اعلام جنگ می‌کنم که خدا خیانتکاران را دوست «ندارد.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1992
«عبد الرحمن بن خالد و حجاج و عیاض شاهد شدند. رباح نوشت «و خدا و فرشتگان وی را با کسانی که ایمان آورده‌اند شاهد گرفت و شهادت «خدا بس.» در این سال عمر بن خطاب عمار را از کوفه معزول کرد و بقولی ابو موسی را عامل آنجا کرد. گفتار واقدی را در این باره از پیش یاد کرده‌ام.
 
سخن از عزل عمار
 
از پیش چیزی از موجب عزل وی را یاد کردم و اکنون بقیه آنرا بیارم.
سیف گوید: مردم کوفه، عطارد و کسان دیگر، در باره عمار به عمر نامه نوشتند که وی امیر نیست و لیاقت این کار ندارد و مردم کوفه بخلاف او برخاستند. پس عمر به عمار نوشت که بیا و او با جمعی از مردم کوفه روان شد و کسانی را همراه برد که موافق خویش می‌دانست، اما در مخالفت وی سخت‌تر از آنها بودند که نیامده بودند و او بنالید. بدو گفتند:
«ای ابو الیقظان، نالیدن از چیست؟» گفت: «بخدا امارت را نمی‌پسندم و گرفتار آن شده‌ام.» سعد بن مسعود ثقفی عموی مختار و جریر بن عبد الله همراه عمار بودند که در باره او سعایت کردند و چیزهایی به عمر گفتند که خوشایند او نبود و عمار را معزول کرد و دیگر عامل نکرد.
ابی الطفیل گوید: به عمار گفتند: «از معزولی غمین شدی؟» گفت: «بخدا وقتی عامل شدم خرسند نشدم، اما وقتی معزول شدم غمین شدم.» شعبی گوید: عمر به مردم کوفه گفت: «کدام یک از دو منزلگاه را بهتر میدانید؟»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1993
مقصود کوفه و مداین بود.
گفت: «از شما می‌پرسم اما برتری یکی را بر دیگری از چهره‌های شما می‌خوانم» جریر گفت: «این منزلگاه نزدیک از همه جای سواد به دشت نزدیکتر است و منزل دیگر پر از بیماری و سختی و مگس شط است.» عمار گفت: «دروغ می‌گویی» عمر بدو گفت: «تو از او دروغگوتری.» آنگاه گفت: «از امیرتان عمار چه می‌دانید؟» جریر گفت: «بخدا کفایت و لیاقت ندارد و سیاست نمی‌داند.» سعد بن مسعود گفت: «بخدا نمیداند او را به کجا گماشته‌ای.» عمر گفت: «ای عمار ترا به کجا گماشته‌ام؟» گفت: «به حیره و سرزمین آن» گفت: «شنیده‌ایم که بازرگانان به حیره رفت و آمد دارند» آنگاه گفت: «دیگر کجا؟» گفت: «بر بابل و سرزمین آن» گفت: «یاد آنرا در قرآن شنیده‌ای؟» آنگاه گفت: «دیگر کجا؟» گفت: «بر مداین و اطراف آن.» گفت: «بر مداین کسری» گفت: «آری» گفت: «دیگر کجا؟» گفت: «بر مهرگان‌قذق و سرزمین آن» گفتند: «به تو گفتیم که نمیداند او را به کجا فرستاده‌ای»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1994
پس عمر وی را از کوفه عزل کرد سپس او را پیش خواند و گفت: «آیا وقتی ترا عزل کردم غمین شدی؟» گفت: «بخدا وقتی مرا فرستادی خرسند نشدم، اما وقتی عزلم کردی غمین شدم.» گفت: «می‌دانستم عاملی کار تو نیست اما به این آیه عمل کردم که گوید:
وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّهً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ» [1] یعنی: می‌خواستیم بر آن کسان که در آن سرزمین زبون بشمار رفته بودن دمنت نهیم و وارثانشان کنیم.
خلید بن ذفره نمری به نقل از پدرش روایتی چنین دارد با این اضافه که گوید:
عمر بدو گفت: «ای عمار از وقتی که آمده‌ای در باره شناسایی کسانی که با آنها سرو کار داری به خود می‌بالی؟ بخدا رفتارت ترا به بلیه‌ای سخت می‌کشاند. بخدا اگر عمرت دراز شود مست می‌شوی و چون مست شدی به زحمت افتی از خدا مرگ بخواه» آنگاه رو به مردم کوفه کرد و گفت: «ای مردم کوفه کی را می‌خواهید؟» گفتند: «ابو موسی را» پس ابو موسی را از پس عمار سالار کوفه کرد که یک سال آنجا بود و غلامش علف می‌فروخت. ولید بن عبد شمس شنیده بود که می‌گفت: «بخدا صحبت هر قومی داشتم آنها را مرجح داشتم، بخدا از آن روی شاهدان بصره را تکذیب نکردم که صحبت مردم بصره داشته بودم، اگر صحبت شما نیز داشته باشم با شما نکویی کنم.» ولید گفت: «زمینهای ما را تو از میان بردی و نباید عامل ما باشی» آنگاه با تنی چند حرکت کرد که به نزد عمر رفتند و گفتند: «ما ابو موسی را
______________________________
[1] سوره قصص (28) آیه 4
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1995
نمی‌خواهیم» گفت: «چرا» گفت: «غلامی دارد که با مردم ما داد و ستد می‌کند» پس عمر او را عزل کرد و به بصره گماشت و عمرو بن سراقه را به جزیره گماشت.
عمر به کسانی از مردم کوفه که برای عزل ابو موسی پیش وی آمده بودند گفت:
«آیا نیرومند سختگیر می‌خواهید یا ضعیف مؤمن؟» و چون جواب قانع کننده ندادند از آنها دور شد و یک طرف مسجد خلوت کرد و بخفت.
آنگاه مغیره بن شعبه بیامد و مراقب بود تا بیدار شد و بدو گفت: «ای امیر مؤمنان حادثه‌ای بوده که چنین کرده‌ای. آیا حادثه بدی بوده؟» گفت: «چه حادثه‌ای بدتر از اینکه صد هزار نفر از سالاری رضایت ندارند و سالاری از آنها رضایت ندارد» و در این باب بسیار سخن کرد کلمه صد هزار را از آن رو گفت که وقتی کوفه را طراحی می‌کردند برای سکونت یکصد هزار جنگاور کرده بودند.
آنگاه یاران عمر بیامدند و گفتند: «ای امیر مؤمنان گرفتاری تو چیست؟» گفت: «گرفتاری، مردم کوفه‌اند که به زحمتم انداخته‌اند» آنگاه مشورتی را که با آنها کرده بود تکرار کرد مغیره پاسخ داد: «ضعیف مسلمان، ضعف وی به ضرر تو و مسلمانان باشد و فضیلتش مربوط به خودش باشد، اما نیرومند سختگیر، نیروی وی به نفع تو و مسلمانان باشد و سختگیریش به ضرر و نفع خودش باشد» و عمر او را به کوفه گماشت.
سعید بن عمرو گوید: عمر پیش از آنکه مغیره را عامل کوفه کند گفت: «در باره
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1996
گماشتن مردی ضعیف و مسلمان، یا مردی نیرومند و سختگیر چه می‌گویید؟» مغیره گفت: «مسلمان ضعیف اسلامش مربوط به خود اوست و ضعف وی به ضرر تو است، اما نیرومند سختگیر، سختگیریش مربوط به خود اوست و نیرویش به نفع مسلمانان است» عمر گفت: «ای مغیره ترا می‌فرستم» مغیره عامل کوفه بود تا عمر درگذشت و این مدت دو سال و کمی بیشتر بود.
وقتی مغیره برای رفتن کوفه با عمر وداع می‌کرد، بدو گفت: «ای مغیره، باید نیکان از تو در امان باشند و بد کاران بیمناک» عمر می‌خواست سعد را به عمل مغیره گمارد اما پیش از آنکه او را بفرستد کشته شد و سفارش او را کرد.
روش عمر چنان بود که عاملان خویش را وادار می‌کرد در مراسم حج حضور یابند که از رعیت دور مانند و مردم شاکی فرصتی داشته باشند که شکایتهای خویش را به او برسانند.
در این سال بگفته بعضی‌ها احنف بن قیس به غزای خراسان رفت و با یزدگرد جنگ کرد، اما مطابق روایت سیف رفتن احنف به خراسان به سال هیجدهم هجرت بود.
 
سخن از رفتن یزدگرد به خراسان و سبب آن‌
 
سیرت نویسان در این باب خلاف کرده‌اند که چگونه بود. روایت سیف چنین است که وقتی مردم جلولا شکست خوردند یزدگرد پسر شهریار پسر خسرو که در آن وقت پادشاه پارسیان بود به آهنگ ری حرکت کرد. تخت روانی برای وی بر پشت شتر بسته بودند که در اثنای راه در آن می‌خفت و با جماعت نمی‌خفت. در
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1997
راه به گداری رسیدند و او در تخت روان خفته بود. بیدارش کردند که بداند و اگر هنگام گذاشتن شتر از گدار، بیدار شد بیمناک نشود.
اما به آنها پرخاش کرد و گفت: «بد کردید، بخدا اگر گذاشته بودید مدت بقای این قوم را دانسته بودم، خواب دیدم که من و محمد به نزد خداوند سخن می‌کردیم و خدا به او گفت: آنها را یکصد سال پادشاهی می‌دهم» گفت: «بیفزای» گفت: «یکصد و ده سال.» گفت: «بیفزای» گفت: «یکصد و بیست سال.» گفت: «بیفزای» گفت: «هر چه خواهی» در همین وقت شما مرا بیدار کردید، اگر گذاشته بودید دانسته بودم که مدت بقای این قوم چیست» گوید: و چون به ری رسید که ابان جاذویه سالار آنجا بود به یزدگرد تاخت و او را بگرفت.» یزدگرد گفت: «ابان جادویه! با من خیانت می‌کنی؟» گفت: «نه ولی تو شاهی خویش را رها کرده‌ای که به دست دیگری افتاد می‌خواهم در باره آنچه مرا هست و مقاصد دیگر مکتوبها بنویسم» آنگاه انگشتر یزدگرد را بگرفت و چرمها بیاورد و در باره هر چه می‌خواست رقعه‌ها نوشت و طومارها رقم زد و انگشتر را پس داد.
بعدها که سعد آد هر چه را که در مکتوب بود بدو داد.
وقتی ابان جاذویه با یزدگرد چنان کرد، یزدگرد از ری سوی اصفهان رفت که او را خوش نداشت و از ابان‌جاذویه فرار کرد که از وی ایمن نبود. آنگاه
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1998
آهنگ کرمان کرد و چون آنجا رسید آتش با وی بود و می‌خواست آنرا در کرمان نهد، پس از آن آهنگ خراسان کرد و به مرو رسید و آنجا فرود آمد. آتش را همراه برده بود که در دو فرسخی مرو خانه‌ای برای آن ساخت و بستانی گرفت و بنایی بر آورد و در دو فرسخی مرو ببود و بر جان خویش ایمن شد و بیم نداشت که او را بگیرند.
گوید: آنگاه از مرو با دیگر عجمانی که در نواحی نامفتوح مسلمانان بودند نامه نوشت که مطیع وی شدند و مردم فارس و هرمزان را برانگیخت که پیمان شکستند و مردم کوهستان و فیرزان را برانگیخت که پیمان شکستند و این سبب شد که عمر به مسلمانان اجازه پیشروی داد و مردم بصره و کوفه روان شدند و خونها ریختند.
احنف سوی خراسان رفت و مهرگان‌قذق را بگرفت. آنگاه سوی اصفهان رفت که مردم کوفه‌جی را در محاصره داشتند، آنگاه از راه دو طبس وارد خراسان شد و هرات را به جنگ گشود و صحار بن فلان عبدی را آنجا گماشت. آنگاه سوی مرو شاهجان رفت و مرف بن عبد الله شخیر را سوی نیشابور فرستاد که آنجا جنگ شد و نیز حارث بن حسان را سوی سرخس فرستاد.
گوید: و چون احنف نزدیک مرو شاهجان رسید یزدگرد آهنگ مروروذ کرد و آنجا فرود آمد و احنف در مرو شاهجان مقر گرفت.
آنگاه یزدگرد از مرو روذ به خاقان نامه نوشت و کمک خواست و نیز به شاه سغد نامه نوشت و کمک خواست و فرستادگان وی سوی خاقان و شاه سغد رفتند، به شاه چنین نیز نامه نوشت و یاری خواست.
آنگاه کمک مردم کوفه با چهار سالار باحنف رسید: علقمه بن نضر نضری و ربعی بن عامر تمیمی و عبد الله بن عقیل ثقفی و ابن ام غزال همدانی. وقتی کمک رسید احنف از مرو شاهجان به آهنگ مرو روذ برون شد و حارثه بن نعمان باهلی را آنجا نهاد.
مردم کوفه سوی بلخ رفتند و احنف از پی آنها روان شد، در بلخ میان مردم کوفه و
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1999
یزدگرد تلاقی شد و خدا یزدگرد را هزیمت کرد که با پارسیان سوی نهر رفت و از آنجا گذشت.
وقتی احنف به مردم کوفه رسید که خدا ظفرشان داده بود؛ بنا بر این بلخ جزو فتوح مردم کوفه بود. آنگاه کسانی از مردم خراسان که به جا مانده بودند یا حصاری شده بودند از نیشابور تا طخارستان که جزو مملکت کسری بود پیاپی بصلح آمدند.
احنف به مرو روذ بازگشت و آنجا فرود آمد و ربعی بن عامر را که مادرش از اشراف عرب بود در طخارستان نهاد.
احنف خبر فتح خراسان را برای عمر نوشت که گفت: «چه خوش بود اگر میان ما و آنها دریایی از آتش بود» علی به پا خاست و گفت: «چرا ای امیر مؤمنان؟» گفت: «برای آنکه مردمش سه بار از آنجا پراکنده شوند و بار سوم در هم کوفته شوند و خوشتر دارم که این بر مردم آنجا رخ دهد نه بر مسلمانان.» علی بن ابی طالب گوید: وقتی خبر فتح خراسان به عمر رسید گفت: «خوش داشتم که میان ما و آنها دریائی از آتش بود» گفتم: «چرا از فتح آنها آزرده‌ای که اینک وقت خرسندی است؟» گفت: «آری اما» و دنباله روایت پیش را بگفت.
یکی از مردم بکر بن وائل که وازع نام داشت گوید: وقتی عمر از تسلط احنف بر مرو شاهجان و مروروذ و بلخ خبر یافت گفت: «بله او احنف است و سرور مردم مشرق است و نام او را به خطا احنف کرده‌اند (این سخن از آن رومی گفت که احنف بمعنی نرمخو است) عمر به احنف نوشت: «از نهر عبور مکن و به این سوی آن بس کن، میدانید چه چیز سبب تسلط شما بر خراسان شد؟ از آن مگردید تا ظفرتان دوام یابد مبادا از نهر
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 2000
بگذرید که پراکنده خواهید شد» گوید: وقتی فرستادگان یزدگرد پیش خاقان و غوزک رسیدند وسیله کمک فراهم نشد تا فراری از نهر گذشت و سوی آنها رفت و آماده شدند و خاقان به او کمک کرد که شاهان کمک شاهان را تکلیف خویش میدانند. خاقان با سپاه ترکان روان شد و مردم فرغانه و سغد را بسیج کرد و همراه آنها بیامد. یزدگرد نیز حرکت کرد و آهنگ بازگشت خراسان داشت و بطرف بلخ عبور کرد و خاقان نیز با وی عبور کرد. مردم کوفه سوی مروروذ پیش احنف رفتند و مشرکان از بلخ روان شدند و در مروروذ مقابل احنف موضع گرفتند.
وقتی احنف خبر یافت که خاقان و مردم سغد به قصد جنگ وی از شهر بلخ عبور کرده‌اند شبانه در اردوی خویش به راه افتاد مگر خبری بشنود که از آن فایده گیرد، به دو مرد گذشت که علوفه‌ای را پاک می‌کردند و کاه و جو را از هم جدا می‌کردند و یکیشان به دیگری می‌گفت: «اگر امیر، ما را پای این کوه برد که نهر میان ما و دشمن همانند خندق باشد و کوه پشت سرمان باشد و کس نتواند از پشت سر به ما حمله آرد و از یک سمت جنگ کنیم امیدوارم که خدا ظفرمان دهد» احنف بازگشت و این رأی را پسندیده بود. شبی تاریک بود و چون صبح شد کسان را فراهم آورد و گفت: «شما اندکید و دشمنتان بسیار است بیم مکنید چه بسا گروه اندک که به اذن خدا به گروه بسیار چیره شده که خدا یار صبوران است، از این مکان حرکت کنید و به این کوه تکیه کنید و آنرا پشت سر نهید و نهر را میان خودتان و دشمن فاصله کنید و از یک سمت با آنها بجنگید،» چنین کردند و لوازم آماده کردند. احنف دوازده هزار کس از مردم بصره همراه داشت، با همین تعداد از مردم کوفه.
آنگاه مشرکان و همراهانشان بیامدند و مقابل مسلمانان اردو زدند و مدتها صبحگاه و پسینگاه حمله می‌کردند و شبانگاه می‌رفتند. احنف به صدد بر آمد مکان
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 2001
آنها را بشناسد و از آن پس که شناخت شبی بجای طلایه‌دار سپاه خوبش تا نزدیک اردوگاه خاقان برفت و آنجا بماند و چون صبح شد سواری از ترکان با طوق خویش بیامد و طبل زد آنگاه در جایی که باید ایستاد و احنف بدو حمله کرد و ضربتی در میانه رد و بدل شد و احنف ضربتی زد و او را بکشت.
آنگاه احنف بجای ترک بایستاد و طوق او را بگرفت، پس از آن یکی دیگر از ترکان بیامد و چنان کرد که ترک اولی کرده بود و نزدیک احنف بایستاد که بدو حمله برد و ضربتی در میانه رد و بدل شد و احنف ضربتی زد و او را بکشت.
آنگاه احنف به جای ترک دوم ایستاد و طوق او را بگرفت. پس از آن ترک سوم بیامد و مانند دو ترک دیگر رفتار کرد و دورتر از جای ترک دوم ایستاد و احنف بدو حمله برد و ضربتی در میانه رد و بدل شد و احنف ضربی زد و او را بکشت.
آنگاه احنف سوی اردوگاه خویش برگشت و کس خبردار نشد و احنف برای جنگ آماده شد.
رسم ترکان چنان بود که حمله نمی‌کردند تا سه تن از سواران ترک مانند این سه تن به نبردگاه آیند و طبل بزنند، پس از آنکه سومی می‌آمد حمله می‌بردند.
در آن شب نیز ترکان پس از آمدن سوار سوم حمله آوردند و سواران مقتول خویش را بدیدند و خاقان فال بد زد و گفت: «اینجا دیر بماندیم و این کسان در جایی کشته شده‌اند که در آنجا کس کشته نشده، ما را در جنگ این قوم نیکی نباشد، باید رفت.» و کسان بازگشت آغاز کردند. وقتی روز بر آمد مسلمانان اردوگاه ترکان را خالی دیدند و خبر آمد که خاقان سوی بلخ رفته است.
و چنان بود که یزدگرد پسر شهریار پسر خسرو، خاقان را در مروروذ رها کرد و سوی مرو شاهجان رفت و حارثه بن نعمان با همراهان خویش حصاری شد و یزدگرد آنها را محاصره کرد و گنجینه‌های خویش را از جایی که بود درآورد. در این هنگام خاقان در بلخ بود.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 2002
مسلمانان به احنف گفتند: «رای تو در باره تعقیب ترکان چیست؟» گفت: «بجای خویش بمانید و با آنها کار نداشته باشید» وقتی یزدگرد آنچه را در مرو نهان بود فراهم آورد شتابان شد و می‌خواست آنرا که قسمت مهمی از گنجینه‌های پارسیان بود از مرو ببرد، و قصد داشت به خاقان ملحق شود.
پارسیان بدو گفتند: «چه خواهی کرد؟» گفت: «می‌خواهم به خاقان ملحق شوم و با وی باشم تا به چین روم» گفتند: «آرام باش که این برای ما زشت است که به مملکت قومی دیگر روی و سرزمین و قوم خویش را واگذاری، ما را سوی عربان بر که با آنها صلح کنیم که مردمی درست پیمان و دیندارند و بر مملکت ما تسلط دارند، دشمنی که در مملکتمان بر ما تسلط دارد بهتر از دشمنی است که در مملکت خویش بر ما تسلط یابد که دین ندارد و از درست پیمانی او خبر نداریم.» اما یزدگرد نپذیرفت و آنها نیز از او نپذیرفتند و گفتند: «گنجینه‌ها را بگذار که سوی دیار خویش بریم تا کسانی که بر آن تسلط دارند از دیار ما سوی دیار بیگانه نبرند.» اما یزدگرد نپذیرفت.
گفتند: «نمی‌گذاریم ببری» آنگاه از او کناره گرفتند و او را با اطرافیانش واگذاشتند، و با هم بجنگیدند که یزدگرد مغلوب شد و گنجینه‌ها را گرفتند و به تصرف آوردند و شاه را رها کردند و خبر را برای احنف نوشتند که مسلمانان و مشرکان در مرو متعرض وی شدند، و با وی بجنگیدند و به دنباله فراریان رسیدند و بارهای شاه را بگرفتند و او به طلب نجات برفت و از نهر عبور کرد و آهنگ فرغانه و دیار ترکان کرد، و همچنان در همه ایام عمر آنجا بود و با پارسیان، یا بعضی‌شان، نامه‌ها در میانه می‌رفت.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 2003
به روزگار عثمان مردم خراسان کافر شدند و پارسیان پیش احنف آمدند و با وی صلح کردند و پیمان بستند و گنجینه‌ها و اموال مذکور را بدو دادند و به سوی دیار و اموال خویش باز رفتند، بهتر از آنچه در ایام خسروان بوده بودند، که گویی در قلمرو شاهی آنها بودند، با این تفاوت که مسلمانان درست پیمان‌تر بودند و عادلتر و این موجب خرسندی آنها بود.
در جنگهای خراسان سوار همانند سوار قادسیه سهم گرفت.
به روزگار عثمان که مردم خراسان شوریدند، یزدگرد به مرو آمد و چون میان وی و یارانش با مردم خراسان اختلاف افتاد به آسیابی پناه برد و هنگامی که در گوشه آسیا چیزی می‌خورد به او حمله بردند و خونش ریختند و پیکرش را در نهر انداختند.
وقتی یزدگرد در آسیای مرو کشته شد که آنجا نهان شده بود و آهنگ کرمان داشت مسلمانان و مشرکان دارایی او را به غنیمت گرفتند و چون احنف خبر یافت، بی تاخیر با مسلمانان و مشرکان پارسی به قصد مقابله خاقان و تعاقب اطرافیان و کسان یزدگرد، راه بلخ گرفت که خاقان با ترکان به بلخ بود و چون از حادثه یزدگرد خبر یافت و بدانست که مسلمانان و احنف از مروروذ آهنگ او کرده‌اند بلخ را رها کرد و از نهر گذشت.
احنف تا بلخ برفت و مردم کوفه در چهار ولایت آن مقر گرفتند، پس از آن احنف به مروروذ بازگشت و آنجا مقر گرفت و خبر ظفر بر خاقان و یزدگرد را برای عمر نوشت و خمسها را برای وی فرستاد و فرستادگان روانه کرد.
گوید: و چون خاقان از نهر گذشت اطرافیان خسرو که به بلخ آمده بودند همراه وی روان شدند و به فرستاده‌ای که یزدگرد سوی شاه چنین روانه کرده بود و با وی هدیه فرستاده بود برخوردند که پاسخ شاه چین را به نامه یزدگرد همراه داشت و از او پرسیدند چه خبر بود؟
گفت: «وقتی نامه و هدیه‌ها را پیش وی بردم این چیزها را که می‌بینید به ما عوض
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 2004
داد.» هدیه شاه چین را به آنها نشان داد و گفت: «این نامه را به جواب یزدگرد نوشت و به من گفت: «میدانم که باید شاهان، شاهان را بر ضد غالبان یاری دهند. وصف این قوم را که شما را از دیارتان بیرون کرده‌اند بگوی که شنیدم از کمی آنها و بسیاری خودتان سخن کردی، غلبه امثال این گروه کم بر شما که گفتی بسیار بوده‌اید به سبب صفات خوب آنها و صفات بد شماست.» گفتم: «هر چه خواهی بپرس؟» گفت: «آیا درست پیمانند؟» گفت: «آری» گفت: «پیش از آنکه جنگ آغاز کنید با شما چه می‌گویند؟» گفتم: «ما را به یکی از سه چیز می‌خوانند: یا دینشان که اگر پذیرفتیم ما را همانند خودشان می‌دانند یا جزیه و حفاظت، یا جنگ» گفت: «اطاعت آنها از امیرانشان چگونه است؟» گفتم: «از همه کسان نسبت به سالار خود مطیع‌ترند.» گفت: «چه چیزها را حلال می‌دانند و چه چیزها را حرام» به او گفتم.
گفت: «آیا چیزی را که بر آنها حلال شده حرام می‌کنند یا چیزی را که بر آنها حرام شده حلال می‌کنند؟» گفتم: «نه» گفت: «این قوم تباه نمی‌شوند تا حلالشان را حرام کنند و حرامشان را حلال کنند.» آنگاه گفت: «لباسشان چگونه است؟» به او گفتم.
از مرکوبشان پرسید.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 2005
گفتم: «اسبشان عربی است» و وصف آن بگفتم.
گفت: «چه نیکو قلعه‌ایست.» آنگاه و وصف شتر را که با بار میخوابد و می‌چرد با وی بگفتم.
گفت: «این صفت چهارپایان گردن دراز است» آنگاه به یزدگرد نوشت: «اگر سپاهی سوی تو نمی‌فرستم که آغاز آن به مرو و آخرش به چین باشد، به سبب آن نیست که از تکلیف خویش غافلم ولی این قوم که فرستاده تو وصفشان را با من بگفت، مادام که چنین باشند، اگر آهنگ کوه کنند آنرا از پیش بردارند و اگر فراهم باشند مرا نیز از جای ببرند، با آنها صلح کن و خشنود باش که با هم به یک دیار باشید و مادام که ترا تحریک نکنند تحریکشان مکن.» و چنان بود که وقتی یزدگرد و خاندان خسرو به فرغانه اقامت داشتند از خاقان پیمان داشتند.
وقتی پیک فتح و حاملان خبر و غنایم که از سوی احنف رفته بودند پیش عمر رسیدند، مردم را فراهم آورد و با آنها سخن کرد و بگفت تا نامه فتح را برای آنها بخوانند، ضمن سخنان خود گفت:
«خدای تبارک و تعالی به پیمبر خویش صلی الله علیه و سلم که او را «با هدایت فرستاد گفت و وعده داد که پیروی آن پاداش زود و دور دارد که «نیکی دنیاست و آخرت و فرمود: هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ «الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ» [1] «یعنی: اوست که پیغمبر خویش را با هدایت و دین حق «فرستاده تا وی را بر همه دین‌ها غالب کند و گر چه مشرکان کراهت «داشته باشند.
______________________________
[1] سوره توبه آیه 28
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 2006
«حمد خدای که وعده خویش را به سر برد و سپاه خویش را یاری «کرد، بدانید که خدا شاهی گبران را محو کرد و جمعشان را پراکند و از «دیارشان حتی یک وجب به تصرف ندارند که مایه زیان مسلمانی شود.
«بدانید که خدا سرزمین و ولایت و اموال و فرزندان آنها را به شما داد که «بنگرد چگونه رفتار می‌کنید، از دیارشان دور رفته‌اند و کوفه و بصره از «پادگانهایشان چندان فاصله دارد که سابقا شما با آن فاصله داشته‌اید، «خدا وعده خویش را به سر می‌برد و آخر کار را نیز همانند آغاز می‌کند، «در کار خدا آماده باشید تا به پیمان خویش وفا کند و وعده خویش را «انجام دهد، تبدیل نیارید و تغییر مکنید تا خدا کسان دیگر را به جای شما «نیارد که بیم دارم اگر خطری به این امت رسد از جانب شما باشد.» ابو جعفر گوید: پس از آن مردم نزدیک و دور خراسان در ایام عثمان بن عفان و دو سال پس از امارت وی، دیگر شدند. بقیه خبر پیمان شکنی آنها را با تفصیل کشته شدن یزدگرد در جای خود بیاریم ان شاء الله.
در این سال عمر بن خطاب سالار حج بود.
عاملان ولایات همانها بودند که به سال بیست و یکم بوده، بودند بجز کوفه و بصره که عامل کوفه و عهده‌دار جنگ، مغیره بن شعبه بود و عامل بصره ابو موسی اشعری.
 
[دنباله سال چهاردهم]
 
اشاره
عمرو گوید: مردم سواد به یزدگرد پسر شهریار بنالیدند و کس پیش او فرستادند که عربان در قادسیه فرود آمده‌اند و پیداست که سر جنگ دارند و از هنگامی که به قادسیه آمده‌اند هر چه را میان آنها و فرات بوده ویران کرده‌اند و جز در قلعه‌ها مردم نمانده و چهار پا و آذوقه که در قلعه‌ها جا نگرفته از دست برفته و چیزی نمانده که ما را نیز از قلعه‌ها فرود آرند، اگر کمک به ما نرسد به ناچار تسلیم آنها می‌شویم.
شاهانی که در طف، املاک داشتند نیز به یزدگرد چنین نوشتند و مردم را تأیید کردند و شاه را برانگیختند که رستم را بفرستد، و چون به این کار مصمم شد کس فرستاد و رستم را پیش خواند و چون بیامد بدو گفت: «می‌خواهم ترا سوی سواد فرستم، برای هر کاری آمادگی در خور آن باید. اکنون تو مرد پارسیانی و می‌بینی که این بلیه که به آنها رخ نموده از آغاز شاهی خاندان اردشیر همانند نداشته» رستم چنان وانمود که رای شاه را پذیرفته و ثنای او گفت، شاه گفت:
«می‌خواهم نظر ترا بدانم و از اندیشه‌ات آگاه شوم، عربان را و رفتارشان را از هنگامی که در قادسیه فرود آمده‌اند برای من وصف کن و بگوی که عجمان از آنها چه می‌کشند.» رستم گفت: «عربان چون گرگانند که از غفلت چوپان فرصتی یافته‌اند و به تباهی پرداخته‌اند»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1672
شاه گفت: «چنین نیست. من از تو پرسیدم تا وصف آنها را آشکار بگویی و ترا نیرودهم که به ترتیب آن کار کنی اما صواب نگفتی. اینک سخن من بشنو که مثال عربان و فارسیان چونان عقابی است که بر کوهی فرود آمده که پرندگان، شبانگاه آنجا رود، در دامن کوه در آشیانه‌های خود آرام گیرد و چون صبح شود عقاب را در کمین خویش بیند و اگر پرنده‌ای جدا افتد عقابش برباید و چون پرندگان چنین بیند از بیم مقاومت نیارد و هر پرنده‌ای که جدا ماند بچنگ عقاب افتد اگر پرندگان یکجا هجوم آرد عقاب را براند و چنان شود که همه نجات یابد جز یکی اما اگر پراکنده شود هر گروه که به مقاومت آید نابود شود. مثال عربان و عجمان چنین است، به این ترتیب کار کن» رستم گفت: «ای پادشاه! مرا بگذار که عربان تا وقتی مرا به مقابله آنها وانداری پیوسته از عجمان بیمناک باشند، شاید سیاست این باشد که مرا نگهداری و خدا کار را کفایت کند و خدعه و تدبیر جنگ بکار برده باشیم که تدبیر و خدعه در جنگ از پیروزی مختصر سودمندتر است» اما شاه نپذیرفت و گفت: «دیگر چه؟» رستم گفت: «در جنگ تأمل از شتاب بهتر است و اینک تأمل باید که جنگ سپاهی از پس سپاهی دیگر از هزیمت یکجا درستتر می‌نماید و برای دشمن سختتر است.» اما شاه اصرار کرد و نپذیرفت، رستم برون شد و در ساباط اردو زد و پیوسته کسان به نزد شاه می‌فرستاد مگر وی را از این کار معاف دارد و دیگری را بفرستد.
در این اثنا کسان به دور رستم فراهم می‌شدند و خبرگیران از جانب حیره و بنی صلوبا برای سعد خبر آوردند و او قضیه را برای عمر نوشت.
چون استغاثه مردم سواد بوسیله آزاد مرد پسر آزاد به نزد یزدگرد مکرر شد به
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1673
هیجان آمده و مصمم شد که رستم را به جنگ وادارد و از تدبیر چشم پوشید که مردی کوته‌بین و لجوج بود و به رستم تأکید کرد و او همان سخنان را تکرار کرد و گفت:
«ای پادشاه! خلاف تدبیر، مرا ناچار می‌کند از حد خود برتر روم و مسئولیت از خویش بردارم. اگر چاره داشتم این سخنان را نمی‌گفتم، ترا به خدا قسم میدهم که به خاطر خودت و کسانت و پادشاهیت بگذاری من در اردوگاهم بمانم و جالنوس را بفرستم، اگر ظفر بود چه بهتر و گر نه من آماده‌ام و دیگری را می‌فرستم تا وقتی که چاره نماند و مفر نباشد به مقابله آنها رویم که خسته و ضعیفشان کرده‌ایم و ما تازه‌نفسیم.» اما یزدگرد نپذیرفت و او را به رفتن وادار کرد.
ابن رفیل به نقل از پدرش گوید: وقتی رستم در ساباط فرود آمد و لوازم جنگ فراهم آورد، جالنوس را با چهل هزار کس پیش فرستاد و گفت: «حمله‌ای ببر اما درگیر مشو تا فرمان دهم» هرمزان را به پهلوی راست سپاه وی گماشت و مهران پسر بهرام رازی را به پهلوی چپ گماشت و پیرزان دنباله‌دار سپاه شد.
رستم برای تشجیع سپاه گفت: «اگر خدا ما را بر این قوم ظفر داد راه به دیار آنها می‌بریم و در آنجا جنگ می‌کنیم تا به صلح آیند و به وضعی که داشته‌اند رضایت دهند.» و چون فرستادگان سعد پیش شاه شدند و باز گشتند، رستم خوابی ناخوشایند دید و احساس خطر کرد، از حرکت و مقابله عربان باک داشت و به تردید افتاد و آشفته شد و از شاه خواست که جالینوس برود و او بماند تا ببیند چه می‌کنند، گفت: «ظفر جالنوس چون ظفر منست اگر چه نام من پیش آنها معتبرتر است، اگر ظفر یافت همانست که می‌خواهیم، و اگر نه کس دیگر فرستم و این قوم را تا وقتی معین نگهداریم که امیدوارم تا وقتی که من شکست نخورده باشم پارسیان از کوشش نمانند و همچنان در دل عربان مهابت داشته باشم. تا وقتی من به جنگ آنها نرفته‌ام
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1674
جرئت حمله نیارند، اگر شخصا به جنگ روم یکباره جری شوند و پارسیان کاملا بشکنند.» آنگاه رستم مقدمه سپاه را که چهل هزار کس بود بفرستاد و خود با شصت هزار کس حرکت کرد، دنباله سپاه بیست هزار کس بود.
عمرو گوید: رستم با یکصد و بیست هزار کس حرکت کرد که همه متبوع بودند و با تبعه بیشتر از دویست هزار کس بودند، از مداین با شصت هزار کس درآمده بود که همه متبوع بودند.» عایشه گوید: رستم با شصت هزار کس که همه متبوع بودند به سعد که در قادسیه اردو زده بود حمله برد.
عمرو گوید: وقتی شاه رستم را به حرکت وادار کرد، وی به برادرش و سران پارسی چنین نوشت: از رستم به بندوان مرزبان در، و تیر پارسیان که با هر حادثه مقابله می‌کرد و خدا هر سپاه بزرگی را به دست وی می‌شکست و هر قلعه استواری را می‌گشود و به کسانی همانند وی، قلعه‌های خویش را استوار کنید و آماده شوید و لوازم فراهم آرید که زود باشد که عربان به دیار شما آیند و مزاحم سرزمین و کسانتان شوند. رأی من این بود که آنها را نگهداریم و تعلل کنیم تا طالع سعدشان به نحوست گراید، اما شاه نپذیرفت.
صلت بن بهرام گوید: وقتی یزدگرد فرمان داد که رستم از ساباط حرکت کند وی نامه‌ای همانند نامه پیش به برادر خویش نوشت و چنین افزود که ماهی آب را گل آلود کرده و شتر مرغان نکو شده و گل رونق گرفته و میزان باعتدال آمده و بهرام برفته و چنان دانم که این قوم بر ما چیره شوند و بر ملک مجاور ما تسلط یابند.
سختترین چیزی که دیدم این بود که شاه گفت: «یا تو سوی آنها می‌روی یا من خودم می‌روم.» من سوی آنها روانم.
ابن رفیل به نقل از پدرش گوید: کسی که یزدگرد را به فرستادن رستم
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1675
واداشت غلام جاپان منجم کسری بود، وی از مردم فرات بادقلی بود، یزدگرد کس به طلب او فرستاد و گفت که در باره رفتن رستم و جنگ عربان چه نظر داری؟
و او از راست گفتن بیم کرد و سخن به دروغ گفت.
و چنان بود که رستم نیز دانشی مانند دانش وی داشت و به سبب دانش خویش، رفتن را خوش نداشت اما شاه به رفتن وی مصر بود که غلام جاپان فریبش داد. شاه بدو گفت: «می‌خواهم که مرا در باره این رای که دارم خبر دهی که از گفته تو اطمینان یابم.» غلام به زرنای هندی گفت: «وی را خبر ده.» گفت: «از من بپرس» و چون بپرسید گفت: «ای پادشاه مرغی بیاید و بر ایوان تو افتد و چیزی که به دهان وی باشد اینجا افتد» و دایره‌ای بکشید. غلام گفت: «راست میگوید، مرغ کلاغ باشد و در دهان وی درهمی باشد.» وقتی جاپان خبر یافت که شاه او را خواسته پیش وی آمد و شاه در باره سخن غلام از او پرسید که محاسبه کرد و گفت: «راست گفت اما خطا کرد که مرغ، کلاغ زنگی است و درهمی به دهان دارد که اینجا می‌افتد.» زربابه دروغ گفت که درهم می‌جهد و اینجا میافتد و دایره دیگر کشید. از جای برنخاسته بودند که یک کلاغ زنگی بر کنگره‌ها نشست و درهمی از او در خط اول افتاد و برجست و در خط دیگر جای گرفت و هندی به جاپان که او را تخطئه کرده بود سخن به تعرض گفت. آنگاه گاوی آبستن بیاوردند. هندی گفت: «گوساله آن سیاه رنگ است و سپید پیشانی.» جاپان گفت: «دروغ می‌گویی سیاه است و دم آن سپید است.» گاو را بکشتند و گوساله را در آوردند که دم آن میان پیشانی بود.
جاپان گفت: «خطای زرنا از اینجا بود.» و شاه را دل دادند که رستم را روان کند و او چنان کرد.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1676
جاپان به جشنسماه نوشت که کار پارسیان به زوال افتاد و دشمنان بر آنها چیره شوند، ملک گبران برفت و ملک عربان پاگرفت و دینشان تسلط یابد. با آنها پیمان کن و فریب اوضاع را مخور، شتاب کن! شتاب کن! پیش از آنکه به دست آنها افتی.
و چون نامه به جشنسماه رسید سوی عربان روان شد و پیش معنی رفت که با سپاه خود در عتیق بود که وی را پیش سعد فرستاد و از او برای خودش و خاندانش و پیروانش پیمان گرفت و خبر گیر آنها شد و پالوده به معنی پیشکش کرد و معنی از زن خود پرسید این چیست؟
گفت: «بگمانم زن بیچاره‌اش می‌خواسته کاچی بپزد و نتوانسته.» معنی گفت: «بیچاره.» عمرو گوید: «وقتی رستم از ساباط حرکت کرد جاپان بر پل او را بدید و گله کرد و گفت: مگر با رأی من هماهنگ نیستی؟» رستم گفت: «عنان کار به دست دیگری است و من به ناچار اطاعت می‌کنم» رستم جالنوس را پیش فرستاد که تا حیره رفت و در نجف خیمه زد. رستم نیز برفت تا در کوثی فرود آمد و به جالنوس و آزاد مرد نوشت که یکی از عربان را از سپاه سعد برای من بگیرید، آنها برفتند و یکی را بگرفتند و پیش رستم فرستادند که در کوثی بود و از او خبر پرسید سپس او را بکشت.
ابن رفیل به نقل از پدرش گوید: وقتی رستم حرکت کرد و فرمان داد که جالنوس سوی حبره پیش رود بدو گفت یکی از عربان را برای او بگیرد و او به همراه آزاد مرد با یکصد کس تا قادسیه برفتند و نزدیک پل قادسیه به مردی رسیدند و او را بربودند و عربان به حرکت آمدند اما به آنها نرسیدند، فقط کسانی از عقب‌ماندگانشان به دست مسلمانان افتادند و چون به نجف رسیدند مرد بربوده را پیش رستم فرستادند که در کوثی بود.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1677
رستم بدو گفت: «برای چه آمده‌اید و چه می‌خواهید؟» گفت: «به جستجوی موعود خدا آمده‌ایم» گفت: «موعود خدا چیست؟» گفت: «اگر از مسلمان شدن دریغ کنید، زمین و فرزندان و جانهای شما» رستم گفت: «و اگر پیش از این کشته شوید؟» گفت: «وعده خدا چنین است که هر کس از ما پیش از این کشته شود او را به بهشت در آورد و آنچه را با تو گفتیم به باقیماندگان ما دهد و ما به این یقین داریم.» رستم گفت: «پس ما را به دست شما داده‌اند؟» گفت: «ای رستم! وای بر تو اعمالتان شما را بدست ما داده و خدا به سبب آن تسلیمتان کرده، از آنچه اطراف خود می‌بینی فریب مخور که تو با انسانها طرف نیستی بلکه با قضا و قدر پنجه افکنده‌ای» رستم خشمگین شد و بگفت تا گردن او را بزدند.
آنگاه رستم به آهنگ برس از کوثی در آمد و یاران وی اموال کسان را به زور گرفتند و با زنان در آمیختند و میخوارگی کردند و بومیان فریاد پیش رستم آوردند و از رفتاری که با اموال و فرزندانشان می‌شد شکایت کردند، رستم در میان جمع به سخن ایستاد و گفت: «ای گروه پارسیان! بخدا آن مرد عرب راست می‌گفت. بخدا اعمال ما سبب زبونی ما شده، بخدا رفتار عربان که با ما و مردم در حال جنگند از رفتار شما بهتر است، خدا به سبب رفتار نکو و عدالت و پیمانداری و نیکی، شما را بر دشمنان فیروز می‌کرد و بر بلاد تسلط می‌داد اکنون که از آن رفتار بگشته‌اید و این کارها را پیش گرفته‌اید، خدا کار شما را دگر می‌کند و بیم هست که قدرت خویش را از شما بگیرد.» آنگاه رستم کسان بفرستاد که تنی چند از آنها را که مایه شکایت مردم شده بودند بیاوردند و گردنشان را بزد. پس از آن بر نشست و ندای رحیل داد و برون شد
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1678
و نزدیک دیر الاعور فرود آمد و از آنجا سوی ملطاط رفت و روبروی نجف بر کناره فرات و نزدیک خورنق تا غریین اردو زد و مردم حیره را خواست و تهدیدشان کرد و می‌خواست خونشان بریزد.
ابن بقیله بدو گفت: «دو بلیه را بر ما بار مکن که یاری ما نتوانی و ملامتمان کنی که چرا به حفظ خویشتن پرداخته‌ایم» و او خاموش ماند.
مقدام حارثی گوید: رستم مردم حیره را پیش خواند، خیمه‌گاه او بر کنار دیر بود، به آنها گفت: «ای دشمنان خدا! خوشدل شده‌اید که عربان به دیار ما آمده‌اند و خبر گیر آنها شده‌اید و با مال خویش قوتشان داده‌اید.» کسان، ابن بقیله را پیش انداختند و گفتند: «تو با او سخن کن» ابن بقیله پیش رفت و گفت: «اینکه گفتی از آمدن عربان خوشدل شده‌ایم، چه کرده‌اند که خوشدل باشیم، به پندار آنها ما بندگانشان هستیم، بر دین ما نیستند و ما را جهنمی می‌شمارند. اینکه گفتی خبر گیران آنها بوده‌ایم آنها را چه حاجت که ما خبرگیرشان باشیم، یاران تو از مقابل آنها گریخته و دهکده‌ها را خالی کرده‌اند و هر کجا به چپ و راست خواهند روند و کس مانعشان نیست. اینکه گفتی با مال خویش قوتشان داده‌ایم با مالمان جانهایمان را از آنها محفوظ داشته‌ایم که شما از ما دفاع نکردید و بیم داشتیم که اسیرمان کنند و جنگ اندازند و جنگاورانمان را بکشند. کسانی از شما که با آنها مقابل شدند مقاومت نیارستند و ما از آنها زبونتریم، بجان خودم که شما را بیشتر از آنها دوست داریم و رفتارتان را بهتر می‌پسندیم، ما را در مقابل عربان حفظ کنید تا یار شما باشیم که ما چون بومیان سواد، بندگان غالبیم.» رستم گفت «این مرد سخن راست آورد.» ابن رفیل به نقل از پدرش گوید: رستم در دیر به خواب دید که فرشته‌ای به اردوی پارسیان آمد و همه سلاحها را مهر زد
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1679
نضر گوید: «وقتی رستم اطمینان یافت جالنوس را از نجف روان کرد و او با پیشاهنگان سپاه برفت و ما بین نجف و سلیحین اردو زد آنگاه رستم حرکت کرد و در نجف فرود آمد، از آن وقت که رستم از مداین در آمد و در ساباط اردو زد تا وقتی که از آنجا در آمد و با سعد مقابل شد چهار ماه بود که پیش نمی‌رفت و جنگ نمی‌کرد به این امید که عربان از ماندن خسته شوند و بروند که جنگ با آنها را خوش نداشت و بیم داشت بدو نیز آن رسد که به پیشینیان وی رسیده بود. همچنان تعلل می‌کرد اما شاه وی را به شتاب و حرکت و پیش روی واداشت تا دل به جنگ داد.
و چون رستم در نجف فرود آمد، خوابش تجدید شد و همان فرشته را به خواب دید که پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم و عمر با وی بودند و فرشته سلاح پارسیان را بگرفت و مهر زد و به پیمبر خدا داد و او نیز همه را به عمر داد. صبحگاهان رستم سخت غمگین بود و چون رفیل این را بدید به اسلام راغب شد و همین قضیه سبب مسلمانی وی شد.
و چون عمر بدانست که پارسیان تن به جنگ نمی‌دهند به سعد و مسلمانان دستور داد که به حدود سرزمین آنها فرود آیند و همچنان بمانند و مزاحم آنها باشند.
عربان در قادسیه فرود آمدند و مصمم بودند صبوری کنند و بجای بمانند که خدا می‌خواست نور خویش را کامل کند، بماندند و اطمینان یافتند و در سواد به غارت پرداختند و اطراف خویش را به ویرانی دادند و به تصرف آوردند و برای اقامت طولانی آماده شدند، مصمم بودند بدین حال بمانند تا خدای فیروزشان کند و عمر در اینگونه کارها تأییدشان می‌کرد.
و چون شاه و رستم این بدیدند و حال عربان را بدانستند و از کارشان خبر یافتند بدانستند که این قوم دست برداشتنی نیستند و شاه بدانست که اگر ساکت بماند او را نخواهند گذاشت و لازم دید که رستم را بفرستد و رستم چنان دید که میان عتیق و نجف
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1680
فرود آید و ضمن زد و خورد وقت بدست آورد که به نظر وی این کار مناسبتر بود تا به گذشت زمان به مقصود برسند و اقبالشان بیدار شود.
طلحه گوید: دسته‌های عربان بهر سو روان بود، رستم در نجف بود و جالنوس ما بین نجف و سلیحین بود و ذو الحاجب ما بین رستم و جالنوس مقر داشت، هرمزان و مهران بر دو پهلوی سپاه وی بودند و پیرزان دنباله‌دار بود، زاد بن بهیش حاکم فرات سریا، سالار پیادگان بود و کناری سالار تک سواران بود. سپاه یکصد و ده هزار بود، شصت هزار متبوع با خدمه و از شصت هزار ده هزار کس متبوع شریف بودند. کسانرا به زنجیر بسته بودند و با هم بودند که آسیای جنگ بر آنها بگردد.
موسی بن ظریف گوید: کسان به سعد گفتند: «در اینجا به تنگناییم پیش بروم،» اما سعد آنها را که این سخن گفته بودند توبیخ کرد و گفت: «وقتی رای از شما نخواسته‌اند تکلف نکنید که ما به رای صاحبان رأی پیش می‌رویم و مادام که با شما سخن نداریم خاموش بمانید» آنگاه سعد طلیحه و عمرو را بی‌سپاه بعنوان پیشتاز فرستاد و سواد و حمیضه هر یک با صد کس روان شدند و در نهرین تاخت و تاز کردند. سعد گفته بود چندان پیش نروند، رستم خبر یافت و گروهی را سوی آنها فرستاد و سعد خبر یافت که سواران وی دور رفته‌اند و عاصم بن عمرو و جابر اسدی را پیش خواند و آنها را به دنبال سواد و حمیضه فرستاد که از همان راه رفتند. به عاصم گفت: «اگر جنگ پیش آید تو سالار جمعی.» عاصم ما بین نهرین و اصطیمیا به آنها رسید که سواران پارسی اطرافشان را گرفته بودند و می‌خواستند غنایم را بگیرند. سواد به حمیضه گفت: «یکی را برگزین: یا با آنها مقابله کن و من غنیمت را می‌برم یا من مقابله می‌کنم و تو غنیمت را ببر.» حمیضه گفت: «آنها را از من بدار و من غنیمت را می‌برم» سواد به مقابله دشمنان پرداخت و حمیضه به راه افتاد، عاصم بن عمرو به او
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1681
برخورد و حمیضه پنداشت که گروهی دیگر از عجمانند و راه کج کرد، اما چون آشنایی دادند عاصم راه سواد گرفت و غنیمت را براند که مردم پارسی قسمتی از آنرا گرفته بودند. و چون عجمان عاصم را بدیدند گریزان شدند و سواد آنچه را گرفته بودند پس گرفت و با پیروزی و غنیمت و سلامت پیش سعد بازگشتند.
طلیحه و عمرو که رفته بودند، طلیحه مأمور اردوی رستم بود و عمرو مأمور اردوی جالنوس بود، طلیحه تنها رفت و عمرو با جمعی همراه بود.
آنگاه سعد قیس بن هبیره را به دنبال آنها فرستاد و گفت: «اگر جنگی رخ داد تو سالار جمعی، که می‌خواست طلیحه را به سبب نافرمانی‌ای که کرده بود خوار کند ولی عمرو اطاعت کرده بود.
قیس برفت تا به عمرو رسید و سراغ طلیحه را گرفت که گفت: «من از او خبر ندارم.» و چون از طرف جوف به نجف رسیدند قیس بدو گفت: «چه خواهی کرد؟» عمرو گفت: «می‌خواهم به کنار اردوی آنها دست اندازی کنم» گفت: «با همین عده؟» گفت: «آری» قیس گفت: «بخدا نمی‌گذارم، میخواهی مسلمانان را به کاری واداری که تاب آن ندارند؟» گفت: «این به تو مربوط نیست» گفت: «مرا سالار تو کرده‌اند، اگر هم سالار نبودم ترا از این کار باز می‌داشتم.» آنگاه اسود بن یزید و تنی چند شهادت دادند که سعد قیس را بر عمرو و طلیحه سالاری داده است.
عمرو گفت: «بخدا ای قیس! روزگاری که تو سالار من باشی بد روزگاری است،
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1682
اگر از دین شما به دین سابق خویش بگردم و در راه آن بجنگم تا جان بدهم بهتر از آنست که بار دیگر تو سالار من باشی» و نیز گفت: «اگر یار تو که ترا فرستاده بار دیگر چنین کند از او جدا می‌شوم» قیس گفت: «از این بار که گذشت خود دانی» عمرو گفتار او را رد کرد، و هر دو با خبر و تعدادی کافر و اسب، پیش سعد باز گشتند و هر کدام از دیگری شکایت کردند، قیس از نافرمانی عمرو شکایت کرد و عمرو از خشونت قیس شکایت کرد.
سعد گفت: «ای عمرو خبر و سلامت به نزد من بهتر از آنست که صد نفر در جنگ هزار کس کشته شود، چگونه میخواستی به جنگ پارسیان روی و با صد کس با آنها تلاقی کنی؟ پنداشتم که در کار جنگ مجربتر از اینی که می‌بینم.» گفت: «کار چنانست که گفتی.» طلیحه برفت تا شبی مهتابی وارد اردوگاه پارسیان شد و نظر کرد و طنابهای خیمه مردی را ببرید و اسب او را براند و برفت تا بر اردوی ذو الحاجب گذشت و باز خیمه دیگری را ببرید، و اسب او را بگشود. پس از آن به اردوگاه جالنوس رفت و خیمه دیگری را ببرید و اسب او را بگشود و برفت تا به خراره رسید و آن مرد که در نجف بود و آنکه در اردوی ذو الحاجب بود برون آمدند، آنکه در اردوی ذو الحاجب بود وی را تعقیب کرد و جالنوسی زودتر بر او رسید پس از آن حاجبی رسید، پس از آن نجفی رسید که دو تن اولی را کشت و آخری را اسیر کرد و پیش سعد آورد و قضیه را با وی بگفت، پارسی مسلمان شد و سعد او را مسلم نام کرد و ملازم طلیحه شد و در همه جنگها با وی بود.
ابن عثمان نهدی گوید: وقتی عمر، سعد را سوی دیار پارسیان می‌فرستاد بدو گفته بود بر هر یک از آبگاهها به مردی نیرومند و شجاع برخورد او را همراه ببرد و اگر نرفت برگزیند تا عمر به او فرمان دهد. سعد با دوازده هزار کس به قادسیه
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1683
رسید که جنگاوران ایام پیش بودند و نیز مردم بادیه که دعوت مسلمانان را پذیرفته بودند و به کمکشان آمده بودند و بعضیشان پیش از جنگ مسلمان شدند و بعضی دیگر پس از جنگ مسلمان شدند و در غنیمت شریک بودند و مانند جنگاوران قادسیه دو هزار دو هزار سهم گرفتند.
گوید: مسلمانان سراغ نیرومندترین قبایل را گرفتند و تمیمیان را به خویش پیوستند، چون رستم نزدیک شد و در نجف فرود آمد، سعد پیشتازان فرستاد و گفت یکی را بگیرند و بیارند تا در باره مردم پارسی از او چیز بپرسد.
پیشتازان روان شدند و پس از اختلافی که بود کسان همسخن شدند که پیشتاز از یک تا ده کس باشد، اما تساهل کردند و سعد طلیحه را با پانزده کس فرستاد و عمرو ابن معدیکرب را با پنج کس فرستاد و این به صبحگاهی بود که رستم جالنوس و ذو الحاجب را فرستاده بود و نمی‌دانستند که آنها از نجف حرکت کرده‌اند و یک فرسخ و کمی بیشتر نرفته بودند که به اردوگاه و چهار پایان آنها برخوردند که دشت طفوف را پر کرده بود.
بعضی شان گفتند: «پیش سالار خویش باز روید و خبر را بگویید، که او وقتی شما را فرستاد پنداشت که پارسیان در نجف مقر دارند» بعضی دیگر گفتند: «باز گردید که دشمن از وجود شما خبر دار نشود» عمرو به یاران خویش گفت: «راست گفتید» طلیحه به یاران خود گفت: «ناروا گفتند، شما را فرستاده‌اند که از قوم خبر گیرید.» گفتند: «می‌خواهی چه کنی؟» گفت: «می‌خواهم به اردوگاه قوم درآیم یا جان بدهم» گفتند: «تو دل با خیانت داری و از پس آنکه عکاشه بن محصن را کشتی رستگار نخواهی شد ما را باز گردان»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1684
اما عمرو از بازگشتن دریغ کرد.
و چون سعد از حرکت آنها خبر یافت قیس بن هبیره اسدی را با صد کس فرستاد که اگر به آن جمع برخورد سالار آنها نیز باشد. قیس هنگامی که جماعت راهی شده بودند به آنها رسید. و چون عمرو او را بدید گفت: «شجاعت نمایی کنید و چنان وانمودند که قصد تاخت و تاز دارند» که به آنها اعتراض کرد. طلیحه از آنها جدا شده بود و قیس این گروه را پس آورد که پیش سعد آمدند و نزدیکی پارسیان را با وی بگفتند.
طلیحه برفت و از آبهای طفوف گذشت و وارد اردوگاه رستم شد و شب را در آنجا به جستجو پرداخت، و چون شب به سر رفت برون شد و بر کنار اردوگاه بهترین چیزی را که دیده بود در نظر گفت، اسبی بود که در اسبان قوم مانند آن نبود و خیمه‌ای سپید که همانند آن ندیده بود.
شمشیر کشید و عنان اسب را ببرید و آنرا به عنان اسب خود پیوست و اسب خویش را براند و با شتاب برفت، مردم و صاحب اسب خبر شدند و بانگ برداشتند و بر هر چه دست یافتند سوار شدند و بعضی شان از فرط شتاب مرکوب بی زین داشتند و به تعقیب وی آمدند.
صبحگاهان سواری از سپاه پارسیان بدو رسید و چون نزدیک شد و نیزه خویش را حاضر کرده بود که ضربت زند، طلیحه اسب خود را برگردانید و پارسی روی از او بگردانید، طلیحه حمله برد و پشت وی را با نیزه در هم شکست.
آنگاه یکی دیگر آمد که با وی نیز چنان کرد. آنگاه دیگری آمد و هلاکت دو یار خویش را که هر دو عموزاده وی بودند بدید. و چون به طلیحه رسید و نیزه را آماده کرد طلیحه اسب خویش را سوی او بگردانید و فارسی پشت کرد و طلیحه حمله برد و گفت که تن به اسارت دهد، پارسی که دید کشته می‌شود به اسارت تن داد.
طلیحه گفت که پیش روی او بدود، و او چنان کرد. پارسیان در رسیدند و دو سوار را کشته دیدند و سومی را اسیر، طلیحه نزدیک اردوگاهشان بود اما بدو حمله
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1685
نبردند و باز گشتند. طلیحه بیامد تا به اردوگاه رسید که به حال آماده باش بود و کسان را خبر کرد که او را به نزد سعد عبور دادند و چون پیش او رسید گفت: «وای بر تو چه خبر؟» گفت: «دیشب وارد اردوگاهشان شدم و بگشتم و بهترینشان را گرفتم نمی‌دانم کار صواب کرده‌ام یا خطا، اینک حاضر است از او بپرس.» و ترجمان میان سعد و پارسی جای گرفت.
پارسی گفت: «اگر راست بگویم مرا به جان امان می‌دهی؟» گفت: «آری بنزد ما راستی در کار جنگ از دروغ بهتر است» گفت: «از این پیش که در باره کسان خودم چیزی بگویم در باره این یارتان سخن می‌کنم که من از نوسالی تا به این سن که می‌بینی جنگها دیده‌ام و جنگها کرده‌ام و از دلیران چیزها شنیده‌ام و دیده‌ام، اما نشنیده‌ام و ندیده‌ام که یکی دو اردوگاه را که دلیران جرات نزدیکی آن نیارند طی کند و به اردوگاهی رسد که هفتاد هزار کس در آن باشد که یکیشان پنج و ده کس و کمتر را به خدمت دارد و به این بس نکند که چنانکه رفته در آید و مال یکه سوار سپاه را ببرد و طنابهای خیمه او را ببرد و او خبر شود و ما خبر شویم و تعقیبش کنیم و اولی که یکه سوار قوم است و برابر هزار سوار، به او برسد و کشته شود و دومی که همانند اوست برسد و کشته شود و من برسم و در قوم من کس همانند من نباشد و از مرگ دو مقتول به هیجان باشم که عموزادگان من بوده‌اند و مرگ را ببینم و تن به اسارت دهم.» آنگاه از مردم پارسی خبر داد که سپاه یکصد و بیست هزار است و تبعه و خدمه همانند آنست، پس از آن اسلام آورد و سعد نام او را مسلم کرد و به طلیحه پیوست و گفت: «بخدا تا چنین به وفا و راستی و صلاح و اعانت مستمند دلبسته‌اید، شکست نمی‌خورید، مرا به مصاحبت پارسیان چه حاجت.» و در آن جنگ از مردم سخت کوش بود.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1686
موسی بن طریف گوید: سعد به قیس بن هبیره اسدی گفت: «ای خردمند! برو و به هیچ کار دیگر مپرداز تا از این قوم برای من خبر بیاری» عمرو بن معدیکرب و طلیحه را نیز بفرستاد. قیس برفت تا مقابل پل رسید و چندان راهی نرفته بود که گروه بزرگی از پارسیان را آن سوی پل دید که از اردوگاه می‌آمدند، رستم از نجف حرکت کرده بود و ذو الحاجب در محل او جای گرفته بود و جالوس که قصد طیزناباد داشت آنجا فرود آمده بود و این گروه را پیش فرستاده بود.
گوید: سبب آنکه سعد، عمرو و طلیحه را با قیس فرستاد سخنی بود که از عمرو بدو رسیده بود و سخنی که سابقا به قیس بن هبیره گفته بود. به آنها گفت:
«ای مسلمانان، با دشمن خود بجنگید، جنگ انداز و ساعتی به آنها در آویز» و چنان شد که قیس به آنها حمله برد که هزیمت شدند و دوازده کس از آنها بکشت و سه اسیر گرفت با مقداری غنیمت که آنرا پیش سعد آوردند و خبر را با او بگفتند.
سعد گفت: «إن شاء الله این خبر خوش است و همینکه با جمع و نیروی عمده آنها مقابل شوید حوادثی نظیر این رخ می‌دهد» آنگاه عمرو و طلیحه را پیش خواند و گفت: «قیس را چگونه دیدید» طلیحه گفت: «از ما دلیرتر بود» عمرو گفت: «امیر، مردان را نیکتر از ما می‌شناسد.» سعد گفت: «خدا ما را به اسلام زنده کرد و دلهایی را که مرده بود بدان زندگی بخشید و دلهایی را که زنده بود بدان بمیرانید، مبادا کار جاهلیت را بر اسلام گزینید که دلهایتان بمیرد و شما زنده باشید. به اطاعت گرایید و حق کسان را بشناسید که هیچکس با اقوامی که خدا به اسلام عزتشان داده همانند نیست» سعید بن مرزبان گوید: یک روز پس از آنکه رستم در سلیحین فرود آمد جالنوس و ذو الحاجب را روان کرد. جالنوس حرکت کرد و نرسیده به پل مقابل
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1687
زهره جای گرفت و به جای طلیعه‌دار فرود آمد و ذو الحاجب در طیزناباد جا گرفت و رستم در خراره که ذو الحاجب مقر داشته بود جا گرفت، پس از آن ذو الحاجب پیش آمد و چون به عتیق رسید راه چپ گرفت و چون مقابل قدیس رسید خندق زد و جالینوس نیز پیش وی آمد.
گوید: زهره بن حویه طلیعه‌دار سپاه سعد بود، دو پهلوی سپاه به عبد الله بن معتم و شرحبیل بن سمط کندی سپرده بود، سالار تک سواران عاصم بن عمرو بود، سالار تیراندازان فلان بود، سالار پیادگان فلان بود، سالار پیشتازان سواد بن مالک بود.
طلیعه‌دار سپاه رستم جالنوس بود و دو پهلوی ان به هرم. ان و مهران سپرده بود، یکه سواران سپاه به ذو الحاجب سپرده بود، پیرزان سالار پیشتازان بود و زاد بن مهیش سالار پیادگان بود. و چون رستم به عتیق رسید در مقابل اردوگاه سعد فرود آمده و مردم را فرود آورد و پیوسته می‌آمدند و آنها را فرود می‌آورد، از بس بسیار بودند همه جا را گرفتند، شب را آنجا به سر بردند و مسلمانان از آنها دست بداشته بودند.
گوید و چون شب را در کنار عتیق به زور آوردند منجم رستم خوابی را که دیده بود برای او نقل کرد: «دلوی در آسمان دیدم، دلوی بود که آب آن خالی شده بود، و ماهی‌ای دیدم، ماهی‌ای که در آبی تنگ لرزان بود و شتر مرغام را دیدم و گل که می‌شکفت.» رستم گفت: «وای بر تو این را با کسی گفته‌ای؟» گفت: «نه» گفت: «پس آنرا مکتوم‌دار» شعبی گوید: رستم منجم بود و از آنچه به خواب می‌دید و رخ می‌داد گریه می‌کرد و چون بیرون کوفه رسید به خواب دید که عمر به اردوگاه پارسیان در آمد، فرشته‌ای با وی همراه بود که سلاحها را مهر زد و دسته کرد و به عمر داد.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1688
قیس بن ابی حازم که در قادسیه حضور داشته بود گوید: رستم هیجده فیل داشت و جالنوس پانزده فیل داشت.
شعبی گوید: به روز قادسیه سی فیل همراه رستم بود.
سعید بن مرزبان گوید: در قادسیه سی و سه فیل همراه رستم بود و از آن جمله فیل سپید شاپور و فیل دست آموز رستم بود که از همه بزرگتر و کهنسال‌تر بود.
ابن رفیل به نقل از پدرش گوید: سی و سه فیل همراه رستم بود که هیجده فیل در قلب سپاه بود و پانزده فیل در دو پهلو بود.
زیاد گوید: صبحگاه آن شب که رستم در عتیق به سر برد با سواران خود برنشست و مسلمانان را بدید، آنگاه سوی پل رفت و جمعشان را تخمین زد و آن سوی پل روبروی آنها بایستاد و کس فرستاد و پیغام داد که یکی را پیش ما فرستید که با وی سخن کنیم و با ما سخن کند، و برفت.
زهره پیغام را برای سعد فرستاد و او مغیره بن شعبه را پیش زهره فرستاد که او را پیش جالنوس فرستاد و جالنوس او را پیش رستم فرستاد.
ابن رفیل به نقل از پدرش گوید: وقتی رستم بر کنار عتیق فرود آمد و شب را آنجا گذرانید صبحگاهان به کنجکاوی و تخمین پرداخت و در امتداد عتیق بطرف خفان تا انتهای اردوگاه مسلمانان رفت آنگاه راه بالا گرفت تا به پل رسید و قوم را نگریست و به جایی رسید که بر آنها مشرف بود و چون بر پل بایستاد کس پیش زهره فرستاد که بیامد و مقابل وی جای گرفت. رستم می‌خواست صلح کند و چیزی بدهد که باز گردند از جمله چنین می‌گفت: «شما همسایگان مایید، یک دسته از شما در قلمرو ما بودند که رعایتشان می‌کردیم و از آزار بر کنار می‌داشتیم، همه جور کمک می‌کردیم و در جمع بادیه‌نشینان حفاظتشان می‌کردیم، در مراتع ما به چرا می‌آمدند و از دیار خودمان آذوقه به آنها می‌دادیم، در قلمرو خودمان از تجارت بازشان نمی‌داشتیم و کار معاش آنها مرتب بود.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1689
بدین سان به صلح اشاره می‌کرد و از رفتار پارسیان سخن داشت که صلح می‌خواست اما صریح نمی‌گفت.
زهره بدو گفت: «راست می‌گویی چنین بود که گفتی، اما کار ما چون آنها نیست و مقصود ما چون مقصود آنها نیست، ما به طلب دنیا سوی شما نیامده‌ایم، هدف و مقصد ما آخرت است. ما چنان بودیم که گفتی و هر کس از ما پیش شما می‌آمد زیر منت شما بود و چیزهایی را که در تصرف شما بود بلابه می‌خواست.
پس از آن خدای تبارک و تعالی پیمبری سوی ما فرستاد که ما را به پروردگار خویش خواند و دعوت او را اجابت کردیم، خدای به پیمبر خویش گفت: «من این گروه را بر کسانی که به دین من نگراییده‌اند تسلط میدهم و بوسیله اینان از آنها انتقام می‌گیرم و مادام که به دین من معترف باشند غلبه با آنهاست که دین من حق است و هر که از آن بگردد زبون شود و هر که بدان چنگ زند عزت یابد.» رستم گفت: «دین شما چیست؟» زهره گفت: «ستون آنکه جز بدان پای نگیرد اینست که شهادت دهند که خدایی جز خدای یگانه نیست و محمد فرستاده خداست و به آنچه از پیش خدا آورده مقر باشند.» گفت: «چه نیکوست و دیگر چیست؟» گفت: «اینکه بندگان را از عبادت بندگان به عبادت خدای تعالی برند» گفت: «نیکوست، دیگر چه؟» گفت: «اینکه مردمان، فرزندان آدمند و حوا، برادرانند و از یک پدر و مادر» گفت: «چه نیکوست» آنگاه رستم گفت: «اگر بدین کار رضایت دهم و من و قومم دین شما را بپذیریم چه خواهید کرد آیا باز می‌گردید؟» گفت: «بله بخدا و هرگز به دیار شما نزدیک نمی‌شویم مگر برای تجارت
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1690
یا حاجت.» گفت: «بخدا راست گفتی اما پارسیان از هنگام شاهی اردشیر نگذاشته‌اند کسی از مردم زبون از کار خود برون شود و می‌گفته‌اند که اگر از کار خویش برون شوند از حد خویش تجاوز کنند و با اشراف خویش دشمنی کنند.» زهره گفت: «ما از همه مردم برای مردم بهتریم و نمی‌توانیم چنان باشیم که شما می‌گویید، در باره مردم زبون، فرمان خدا را اطاعت می‌کنیم و هر که در باره ما نافرمانی خدا کند زیانمان نزند.» گوید: رستم برفت و مردمان پارسی را پیش خواند و با آنها سخن کرد که نپذیرفتند و گردنفرازی کردند.
رستم گفت: «خدایشان دور کند و در هم شکند و آنکه را ترسانتر و نالان‌تر است زبون کند» گوید: و چون رستم برفت من پیش زهره شدم، مسلمانی من از آنجا بود و همراه وی بودم و چون جنگاوران قادسیه سهم گرفتم.» زیاد نیز روایتی چون این دارد و گوید: سعد، مغیره بن شعبه و بسره بن ابی رهم و عرفجه بن هرثمه و حذیفه بن محصن و ربعی بن عامر و فرقه بن زاهر تیمی وائلی و مذعور بن عدی عجلی و مضارب بن یزید عجلی را با معد بن مره عجلی که از زیرکان عرب بود، پیش خواند و گفت: «من شما را پیش این قوم خواهم فرستاد رای شما چیست؟» گفتند: «همگی پیرو فرمان توایم و بدان بس می‌کنیم و اگر کاری پیش آید که در باره آن نظر نداده باشی در آن بنگریم و بطوریکه برای مردم، شایسته‌تر و سودمندتر باشد با پارسیان سخن کنیم» سعد گفت: «کار دور اندیشان چنین باشد بروید و همگی آماده شوید.» ربعی بن عامر گفت: «عجمان نظرها و رسمها دارند، اگر همگی پیش آنها
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1691
رویم پندارند که سخت اهمیتشان داده‌ایم بیش از یکی نفرست» همه در این باب موافق او بودند، گفت: «مرا بفرستید» و سعد او را روانه کرد.
ربعی روان شد که در اردوگاه رستم پیش وی رود و آنها که بر پل بودند او را بداشتند و کس پیش رستم فرستادند و آمدن او را خبر دادند. رستم با بزرگان پارسی مشورت کرد و گفت: «رای شما چیست؟ آیا تفاخر کنیم یا بی‌اعتنایی کنیم؟» همگان موافق بی اعتنایی بودند آنگاه اسباب زینت بیاوردند و فرشها و دیباها بگستردند و چیزی کم نبود. برای رستم تخت طلا نهادند و آنرا بیاراستند و فرشها و مخده‌های زربفت نهادند.
ربعی بیامد که بر اسب کم جثه خود سوار بود و شمشیری بران و صیقلی داشت که نیام آن پاره جامه‌ای کهنه بود، نیزه وی شکستگی داشت سپری از پوست گاو داشت که روی آن چرمی سرخ بود همانند نان. کمان و تیر خود را نیز همراه داشت و چون به نزدیک شاه رسید و جایی که فرش بود، گفتند فرود آی و او اسب را روی فرش راند آنگاه فرود آمد و آنرا به دو مخده بست که مخده‌ها را درید و ریسمان را از آن گذرانید که نتوانستند او را باز دارند و بی‌اعتنایی کردند، وی نیز قصد آنها را بدانست و خواست آشفته شان کند، زره‌ای به تن داشت که گویی موی بافته بود. قبای وی جل شترش بود که پاره کرده بود و به تن کرده بود و کمر آنرا با پوست درختی بسته بود.
سر خود را به سر بند بسته بود که از همه عربان پر موی‌تر بود، سربند وی طناب شترش بود. سرش چهار رشته می‌داشت که ایستاده بود و گویی شاخ گوزن بود.
بدو گفتند: «سلاح بگذار» گفت: «من به فرمان شما نیامده‌ام که سلاح بگذارم، شما مرا خوانده‌اید، اگر نخواهید چنانکه می‌خواهم پیش شما بیایم باز می‌گردم» به رستم خبر دادند، گفت: «بگذارید بیاید، مگر یکی بیشتر است» ربعی برفت و بر نیزه خویش تکیه داده بود که پیکانی بر سر آن بود، قدمها را کوتاه
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1692
برمی‌داشت و دیباها و فرشها را سوراخ می‌کرد و دیبا و فرشی نماند که تباه نکرد و پاره نشد و چون نزدیک رستم رسید، نگهبانان در او آویختند که بر زمین نشست و نیزه را در فرش فرو کرد.
گفتند: «چرا چنین کردی؟» گفت: «ما دوست نداریم بر تجمل شما بنشینیم» رستم با وی سخن کرد و گفت: «چرا آمده‌اید؟» گفت: «خدا ما را برانگیخته و خدا ما را آورده تا هر که را خواهد از پرستش بندگان به پرستش او ببریم و از مضیقه دنیا به وسعت آن بریم و از ستم دینها به عدل اسلام برسانیم، ما را با دین خویش سوی خلق فرستاده تا آنها را به دین خدای بخوانیم، هر که از ما بپذیرد از او بپذیریم و از او بازگردیم و او را با سرزمینش واگذاریم که عهده‌دار آن باشد و هر که انکار ورزد پیوسته با وی پیکار کنیم تا به وعده خدا برسیم.» گفت: «وعده خدا چیست؟» گفت: «بهشت برای کسی که در جنگ منکران کشته شود و فیروزی برای هر که بماند.» رستم گفت: «سخن شما را شنیدم، می‌توانید این کار را پس اندازید تا در آن بنگریم و شما نیز بنگرید.» گفت: «آری، چه مدت می‌خواهید؟ یک روز یا دو روز؟» گفت: «نه، مدتی که با صاحبنظران و سران قوم خویش نامه نویسیم.» که می‌خواست او را جلب و دفع کند.
گفت: «پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم مقرر داشته و پیشوایان عمل کرده‌اند که گوش به دشمنان فراندهیم و هنگام تلاقی بیش از سه روز مهلتشان ندهیم، ما سه روز صبر می‌کنیم در کار خویش و قومت بنگر و در این مدت یکی از سه چیز را برگزین:
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1693
اسلام را برگزین و ما ترا و زمینت را وامی‌گذاریم، یا جزیه بده که می‌پذیریم و از تو می‌گذریم، اگر از یاری ما بی‌نیازی می‌رویم و اگر به یاری ما حاجت داری از تو دفاع می‌کنیم و گر نه به روز چهارم، جنگ است و تا روز چهارم، جنگ آغاز نمی‌کنیم، مگر تو آغاز کنی. من این را از طرف یارانم و همه سپاهیان تعهد می‌کنم» گفت: «مگر سالار قومی؟» گفت: «نه، ولی مسلمانان نسبت به هم چون یک پیکرند و پایین‌ترشان از جانب بالاترشان تعهد می‌کند.» آنگاه رستم با سران پارسی خلوت کرد و گفت: «رأی شما چیست آیا سخنی واضحتر و قوی‌تر از سخن این مرد شنیده‌اید؟» گفتند: «خدا نکند به چیزی از این مایل شوی و دین خویش را به سبب این سگ واگذاری، مگر لباس او را ندیدی؟» گفت: «وای بر شما، لباس را نبینید، رأی و سخن و رفتار را ببینید، عربان به لباس و خوراک اعتنا ندارند و شرف را حفظ می‌کنند، لباسشان مانند شما نیست و نظرشان در باره لباس همانند شما نیست.» پارسیان سوی ربعی رفتند و سلاح او را دست می‌زدند و او را تحقیر می‌کردند.
ربعی گفت: «می‌خواهید مرا ببینید که خودم را به شما بنمایم؟» و شمشیر خویش را از پارچه در آورد که گویی شعله آتش بود.
پارسیان گفتند: «شمشیر را در غلاف کن» و او بکرد، آنگاه سپری بینداختند و سپر چرمی او را بینداختند که سپر آنها درید و سپر وی سالم ماند.
آنگاه ربعی گفت: «ای پارسیان، شما غذا و لباس و پوشیدنی را بزرگ می‌دارید و ما آنرا حقیر می‌شماریم» سپس بازگشت تا در مدت معین در کار خویش بنگرند.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1694
روز دیگر پارسیان پیغام دادند که این مرد را پیش ما فرست، اما سعد حذیفه بن محصن را سوی آنها فرستاد که با سر و لباسی همانند ربعی بیامد و چون نزدیک فرش رسید گفتند: «فرودآی» گفت: «این در صورتی بود که من به حاجت خویش پیش شما آمده باشم به شاهتان بگویید آیا به سبب حاجت او آمده‌ام یا حاجت خودم، اگر گوید، به سبب حاجت خودم آمده‌ام دروغ می‌گوید و باز می‌گردم و با شما کاری ندارم، اگر گوید به سبب حاجت اوست پیش شما همانجور که دلم می‌خواهد رفتار می‌کنم» رستم گفت: «بگذارید بیاید» حذیفه تا نزدیک وی رفت، رستم بر تخت بود و بدو گفت: «فرود آی» حذیفه گفت: «فرود نیایم» و چون از فرود آمدن دریغ کرد رستم گفت: «چرا تو آمدی و رفیق دیروزی ما نیامد؟» گفت: «امیرمان دوست دارد که در سختی و سستی میان ما عدالت کند اینک نوبت من است» گفت: «برای چه آمده‌اید؟» گفت: «خدای عز و جل با دین خویش بر ما منت نهاد و آیات خویش را به ما نمود تا او را شناختیم که از پیش منکر او بودیم، آنگاه به ما فرمان داد که مردم را به یکی از سه چیز بخوانیم و هر یک را پذیرفتند بپذیریم یکی اسلام که اگر بپذیرید از دیار شما برویم، یا جزیه که اگر بدهید، اگر حاجت داشته باشید از شما دفاع می‌کنیم و یا جنگ» رستم گفت: «و یا صلح تا مدتی» گفت: «آری، سه روز از امشب» و چون رستم جز این چیزی پیش او نیافت وی را پس فرستاد و به یاران خود
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1695
گفت وای بر شما مگر آنچه را من می‌بینم نمی‌بینید، اولی دیروز آمد و بر زمین ما چیره شد و آنچه را بزرگ می‌شماریم تحقیر کرد و اسب خویش را بر زیور ما بداشت و بدان بست و با فال نیک و عقل کامل خویش زمین ما را با آنچه در آن هست ببرد و امروز این یکی آمد و پیش ما ایستاد و به فال نیک بر زمین ما به جای ما ایستاد.» و چندان بگفت تا پارسیان را خشمگین کرد و آنها نیز وی را خشمگین کردند.
چون روز دیگر شد رستم پیغام داد یکی را پیش ما فرستید و مغیره بن شعبه را سوی پارسیان فرستادند.
ابو عثمان نهدی گوید: وقتی مغیره از پل گذشت و پیش پارسیان رسید او را بداشتند و از رستم برای عبور وی اجازه خواستند و چیزی از سر و لباس خویش را تغییر ندادند که بیشتر بی‌اعتنایی کرده باشند. وقتی مغیره بیامد پارسیان در لباس معمولی خود بودند، تاجها و لباسهای زربفت داشتند، به اندازه یک تیر رس فرش گسترده بود که می‌باید از آن گذشت تا به رستم رسید.
مغیره چهار رشته موی بافته داشت و برفت و با رستم بر تخت و مخده او نشست، پارسیان بر او جستند و بکشیدند و از تخت به زیر آوردند و بکوفتند.
مغیره گفت: «از خردمندی شما سخنها شنیده بودم، اما کسی را از شما سفیه‌تر نمی‌بینم، ما مردم عرب همه برابریم و کسی از ما دیگری را به بندگی نمی‌گیرد مگر آنکه اسیر جنگ باشد، پنداشتم که شما نیز با قوم خویش برابرید چنانکه ما عربان برابریم، بهتر بود به من می‌گفتید که بعضی‌تان خدای بعضی دیگرید و کار من به نظر شما نارواست تا نکنم، من خود نیامدم، مرا دعوت کردید، اکنون بدانستم که کارتان رو به زوال است و رو به مغلوب شدن دارید که پادشاهی با این روش و چنین عقلها نمی‌ماند» زبونان قوم گفتند: «بخدا مرد عرب راست گفت» اما دهقانان گفتند: «بخدا سخنی گفت که بندگان ما پیوسته بدان متمایل
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1696
خواهند بود، خدا پیشینیان ما را بکشد چه احمق بودند که قوم عرب را دست کم می‌گرفتند» رستم با مغیره شوخی کرد تا اثر رفتار پارسیان را ببرد، گفت: «ای مرد عرب گاه باشد که اطرافیان کاری کنند که شاه موافق آن نباشد اما چشم پوشد از بیم آنکه وقتی باید کاری کرد نکنند، کار چنانست که خواهی و ما بر سر وفا و قبول حقیم، این دوکها چیست که داری؟» مغیره گفت: «شعله را چه زیان اگر دراز نباشد» آنگاه تیری بینداخت.
رستم گفت: «چرا شمشیرت کهنه است؟» گفت: «پوشش آن کهنه است اما ضربت آن تیز است» این بگفت و شمشیر خویش را بدو داد.
پس از آن رستم گفت: «تو سخن می‌کنی یا من سخن کنم؟» مغیره گفت: «تو کس پیش ما فرستادی پس تو سخن کن» ترجمان میان رستم و مغیره بایستاد، رستم سخن کرد و از ستایش قوم خویش سخن آورد و کارشان را معتبر و مستمر شمرد و گفت: «ما همچنان بر بلاد تسلط داریم و بر دشمنان غالبیم و اشراف امتهاییم و هیچکس از پادشاهان عزت و شرف و قدرت ما ندارد، بر کسان فیروزی داریم و کسان بر ما فیروزی ندارند، مگر یک روز یا دو روز یا یک ماه و دو ماه و این به سبب گناهان است و چون خدا انتقام خویش بگرفت عزت ما را پس آورد و برای دشمنان خویش روزگاری فراهم آریم که بدتر از آن ندیده باشند. 522) (523 بنظر ما از همه مردم قومی حقیرتر از شما نبوده که مردمی فقیرید با معاش بد که شما را چیزی ندانیم و به حساب نیاریم. چنان بود که وقتی سرزمین شما قحطی می‌شد و بی‌آذوقه می‌ماندید از حدود سرزمین ما کمک می‌خواستید و ما می‌گفتیم که چیزی از خرما و جو به شما بدهند و پستان می‌فرستادیم، دانم که آمدن شما به سبب فقر و بی‌چیزی است، فرمان می‌دهم که سالار شما را جامه‌ای دهند
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1697
و استری با هزار درم و نیز فرمان میدهم که به هر یک از شما یکبار خرما و دو جامه دهند که از سرزمین ما بروید که نمی‌خواهم شما را بکشم یا اسیر کنم» آنگاه مغیره بن شعبه سخن کرد و حمد و ثنای خدا عز و جل به زبان آورد و گفت:
«خدا خالق همه چیز است و روزی رسان همه چیز هر که کاری می‌کند خدا صانع وی و کار اوست، اما آنچه در باره خودت و مردم دیارت گفتی که بر دشمنان مسلط بوده‌اید و بر بلاد غلبه داشته‌اید و در جهان مقتدر بوده‌اید، ما این را دانسته‌ایم و منکر آن نیستیم که خدا چنین کرده و این را به شما داده که قدرت از خداست و از شما نیست. اینکه از فقر و تنگدستی و اختلاف دلهای ما گفتی این را دانسته‌ایم و انکار نداریم که خدا این بلیه به ما داد و ما را بدان دچار کرد، دنیا به نوبت است و مبتلایان سختی پیوسته در انتظار گشایشند تا بدان برسند و اهل رفاه رو به سختی می‌روند تا بدان دچار شوند. اگر در باره نعمتها که خدا به شما داده شکر گزار بوده‌اید شکرتان بقدر نعمت نبوده و قصور در کار شکر مایه تغییر حال شما شده و اگر ما به بلیه کفر مبتلا بوده‌ایم حادثه بزرگی رخ داده که رحمت خدا بوده و مایه رفاه ما شده، اکنون کار بجز آنست که پنداشته‌اید و ما را بدان شناخته‌اید که خدای تبارک و تعالی پیمبری میان ما برانگیخته.» آنگاه سخنان فرستاده اولی را یاد کرد تا آنجا که گفت: «اگر حاجت داری که از تو دفاع کنیم، بنده ما باش که جزیه دهی و تبعه باشی و اگر نپذیری شمشیر در میان است.» رستم بغرید و سخت خشمگین شد و به خورشید سوگند یاد کرد که صبح فردا بر نیاید مگر آنکه همه‌تان را کشته باشم.» مغیره برفت، رستم بار دیگر با پارسیان خلوت کرد و گفت: «اینان را با شما تفاوت بسیار است و پس از این دیگر سخن نیست، دو تن اولی آمدند و شما را تحقیر کردند و به زحمت انداختند 523) آنگاه این یکی آمد و اختلاف در میان نبود و یک روش
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1698
داشتند و یک کار کردند، بخدا اینان راستگو باشند یا دروغگو، مردانند. بخدا اگر تدبیر و رازداری آنها چنین باشد که همه با هم متفق باشند هیچکس چون آنها به مقصود نخواهد رسید و اگر راست می‌گویند مقاومت با آنها میسر نیست» اما پارسیان لج کردند و جرئت نمودند.
رستم گفت: «می‌دانم که گفتار مرا باور داشته‌اید اما تظاهر می‌کنید.» لجاجتشان بیفزود.
ابن رفیل به نقل از پدرش گوید: آنگاه رستم مردی را همراه مغیره فرستاد و گفت: «وقتی از پل گذشت و به نزدیک یاران خود رسید بانگ بزن که شاه منجم است و درباره تو محاسبه کرده و در کارت نظر کرده و گفته که فردا یک چشم تو کور می‌شود.» مغیره گفت: «بشارت خیر و پاداش دادی، اگر نمی‌خواستم از این پس با کسانی همانند شما پیکار کنم آرزو می‌کردم آن یکی نیز کور شود.» فرستاده دید که عربان از گفتار مغیره می‌خندند و از بصیرت وی شگفتی می‌کنند و بازگشت و قضیه را با شاه گفت.
رستم گفت: «ای مردم پارسی مرا اطاعت کنید، می‌بینم که خدا بلیه‌ای داده که به دفع آن قادر نیستید» و چنان بود که سواران عرب و پارسی بر پل تلاقی می‌کردند و جای دیگر تلاقی نبود و همیشه پارسیان با مسلمانان تصادم آغاز می‌کردند. مسلمانان مدت سه روز دست بداشته بودند و وقتی تصادم از طرف پارسیان آغاز می‌شد مقابله می‌کردند و آنها را دفع می‌کردند.
نافع بن ابی عمرو گوید: ترجمان رستم از مردم حیره بود و عبود نام داشت.
سعید بن مرزبان گوید: رستم مغیره را پیش خواند که بیامد و بر تخت وی نشست، رستم ترجمان خویش را که عربی از مردم حیره بود و عبود نام داشت پیش خواند و مغیره بدو گفت: «ای عبود تو مردی عربی وقتی من سخن کردم، سخنان
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1699
مرا به او بگو چنانکه سخنان وی را با من می‌گویی» رستم نیز با وی چنین گفت.
آنگاه مغیره سخنان خویش بگفت و او را به سه چیز دعوت کرد که اسلام بیارید و تکالیف شما همانند ما است و تفاوتی در میان نخواهد بود یا جزیه بدهید و حقیر باشید.» گفت: «حقیر بودند چیست؟» گفت: «اینکه یکی‌تان به نزد یکی از ما بایستد و سپاس او گوید که جزیه‌اش را بپذیرد، تا آخر گفتگو، سپس گفت که مسلمانی شما را از جزیه و جنگ بیشتر دوست داریم.» شقیق گوید: بالغ شده بودم و در قادسیه حضور داشتم، سعد با دوازده هزار کس به قادسیه آمد که جنگاوران ایام پیش جزو آنها بودند، پیشتازان سپاه رستم بیامدند پس از آن با شصت هزار کس بیامد و چون نزدیک اردوی عربان رسید گفت:
«ای گروه عربان یکی را پیش ما فرستید که با ما سخن کند و با وی سخن کنیم.» مغیره بن شعبه را با چند نفر دیگر سوی او فرستادند که چون پیش رستم رسیدند مغیره بر تخت نشست و برادر رستم بغرید.
مغیره گفت: «غرش مکن که این شرف مرا نیفزود و از برادر تو نکاست» آنگاه رستم گفت: «ای مغیره، شما مردمی تیره روز بودید …» تا آنجا که گفت:
«اگر کاری جز این دارید بما بگویید» گوید: آنگاه رستم تیری از تیردان مغیر بگرفت و گفت: «تصور نکنید که این دوکها کاری برای شما تواند ساخت» مغیره به جواب او پرداخت و از پیمبر صلی الله علیه و سلم سخن آورد و گفت:
«از جمله چیزها که خدا عز و جل بوسیله وی روزی ما کرد دانه‌ایست که در سرزمین شما می‌روید که چون آنرا به نانخوران خویش خورانیدیم گفتند از این صبر نتوانیم کرد و آمده‌ایم که آن دانه را به آنها بخورانیم یا جان بدهیم.» رستم گفت: «در این صورت جان می‌دهید و کشته می‌شوید»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1700
مغیره گفت: «هر کس از ما کشته شود به بهشت می‌رود و هر کس از شما را بکشیم به جهنم میرود و هر کس از ما بماند بر هر کس از شما بماند ظفر می‌یابد، ما ترا میان سه چیز مخیر می‌کنیم» تا آخر سخن.
رستم گفت: «میان ما و شما صلح نیست» زیاد گوید: سعد بقیه مردم صاحب رای را یکجا پیش پارسیان فرستاد و آن سه تن را نگهداشت، جمع برفتند تا پیش رستم رسیدند که او را بیشتر تقبیح کنند و بدو گفتند: «امیر ما به تو می‌گوید که همزیستی مایه بقای فرمانروایان است. ترا به چیزی می‌خوانم که برای تو و ما بهتر است و سلامت تو در آنست که دعوت خدا را بپذیری و ما سوی سرزمین خویش رویم و تو به سرزمین خودت بازگردی و با همدیگر دوست باشیم، خانه شما از شما باشد و کارتان به دست خودتان باشد و هر چه از سرزمینهای دیگر به دست آوردید از آن شما باشد نه ما، و اگر کسی قصد شما کرد یا بر شما چیره شد ما یاران شما باشیم. ای رستم، از خدا بترس مبادا هلاک قوم تو به دست تو باشد، میان تو و بهره‌وری از اسلام حایلی نیست جز اینکه بدان گرایی و شیطان را از خویش برانی» رستم گفت: «با چند تن از شما سخن کرده‌ام، اگر آنها سخن مرا فهمیده بودند امید داشتم که شما نیز بفهمید، امثال از سخنان مفصل، روشنتر است. اکنون مثل شما را می‌گویم: به یاد آرید که مردمی فقیر و نابسامان بودید، نه نیروی دفاع داشتید و نه کس با شما انصاف می‌کرد، ما حق همسایگی بداشتیم و از کمک شما دریغ نداشتیم، پیوسته به سرزمین ما میریختید که آذوقه می‌دادیم و پس می‌فرستادیم. به مزدوری و بازرگانی پیش ما می‌آمدید و با شما نیکی می‌کردیم و چون غذای ما را بخوردید و نوشیدنی ما را بنوشیدید و در سایه دیار ما بیارمیدید وصف آن با قوم خویش گفتید و دعوتشان کردید و با آنها آمدید. مثال شما و ما چون مردیست که تاکستانی داشت و شغالی در آن دید و گفت از یک شغال چه زیان، اما
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1701
شغال برفت و شغالان را سوی تاکستان خواند و چون فراهم آمدند صاحب تاکستان سوراخی را که از آنجا بدرون می‌شدند بست و آنها را کشت. می‌دانم که حرص و طمع و نداری شما را به این کار واداشته، امسال بازگردید و بقدر حاجت آذوقه بگیرید و هر وقت حاجت داشتید باز بیایید که من نمی‌خواهم شما را بکشم» ابن قعقاع ضبی به نقل از یکی از مردم بنی یربوع که در قادسیه حضور داشته گوید: رستم گفت: «بسیاری از شما آنچه خواستند از زمین ما ربودند اما سر انجام کشته شدند یا گریختند. کسی که این روش را درباره شما مقرر داشته بهتر و نیرومندتر از شماست، شما دیده‌اید که هر وقت چیزی ربوده‌اند بعضی‌شان کشته شده‌اند و بعضی جان برده‌اند و و آنچه را ربوده‌اند از دست داده‌اند. مثل شما در این رفتار که می‌کنید چون موشانی است که بظرفی رسیده‌اند که دانه در آنست و ظرف سوراخ است موش اولی وارد شده و آنجا مانده و دیگران از آن دانه برده‌اند و باز گشته‌اند و باو گویند که باز گردد و او دریغ کند. آنگاه موش ظرف بکمال چاقی رسیده و خواسته پیش کسان خود رود و حالت نکوی خود را به آنها بنمایاند اما سوراخ تنگ بوده و برون شدن نتوانسته و آشفتگی خویش را با یاران بگفته و راه خروج جسته اما گفته‌اند که برون شدن نتوانی تا چنان شوی که پیش از ورود بوده‌ای، و او از خوردن بمانده و گرسنگی کشیده و با ترس سر کرده تا چنان شده که پیش از ورود به ظرف بوده آنگاه صاحب ظرف بیامده و او را بکشته، پس شما بروید و چنین مشوید» ابن رفیل به نقل از پدرش گوید: رستم به جمع فرستادگان گفت: «خدا مخلوقی حریص‌تر و زیان انگیزتر از مگس نیافرید، شما ای عربان هلاکت را می‌بینید و طمع شما را سوی آن می‌کشاند. اینک مثل شما را می‌گویم: مگس چون عسل بیند به پرواز آید و گوید کی مرا به عسل میرساند و دو درم بگیرد و آنگاه داخل عسل شود و هر که خواهد او را دور کند فرمان نبرد و چون افتاد و غرق شد گوید کی مرا برون می‌کشد و چهار درم بگیرد»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1702
گوید: و نیز رستم گفت: «مثال شما چون شغالی است که لاغر و ناتوان بود و او سوراخی به تاکستان درآمد و در آنجا هر چه می‌خواست می‌خورد و خداوند تاکستان او را بدید و رحمت آورد و چون دیر در تاکستان بماند و چاق شد و حالش نکو شد و لاغریش برفت طغیان آورد و در تاکستان شلوغ کرد که بیشتر از آنچه می‌خورد تباه می‌کرد و کار بر خداوند تاک سخت شد و گفت بر این کار صبر نتوانم کرد و چوبی برگرفت و از کسان خود کمک خواست که به تعقیب شغال آمدند و از آنها در تاکستان گریخت و چون دید از تعاقب او دست بر نمی‌دارند برفت تا از سوراخی که در آمده بود به در رود اما گیر افتاد که به وقت لاغری از سوراخ آمده بود اما به وقت چاقی تنگ بود، در این حال بود که خداوند تاک بیامد و چندان او را بزد که جان داد. شما نیز وقتی آمدید که لاغر بودید و اکنون چاق شده‌اید ببینید چگونه برون می‌شوید؟» و نیز گفت: «مردی سبدی نهاد و غذای خویش را در آن جا داد، موشان بیامد و سبد را سوراخ کرد و وارد آن شد و خواست سوراخ را ببندد اما گفتند چنین مکن پهلوی آن نقبی بزن و نی مجوفی در آن نه که چون موشان بیامد از نی در آید و از آن برون شود و چون موشی نمودار شود آنرا بکشید. من راه را بسته‌ام مبادا وارد نی شوید که هر که از آن در آید کشته شود. شما که نه عده دارید نه لوازم چرا آمده‌اید؟» زیاد گوید: آنگاه قوم سخن آوردند و گفتند آنچه از بد حالی و آشفتگی ما در گذشته گفتی به کنه آن نرسیدی که هر که از ما میمرد به جهنم می‌رفت و هر که میماند در سختی بود، هنگامی که بر این حال بودیم خدا عز و جل پیمبری را از ما بسوی انس و جن برانگیخت که رحمتی بود و هر که را می‌خواست مشمول رحمت خویش کند بوسیله او می‌کرد و نقمتی بود که بوسیله او از هر که منکر کرامت او بود انتقام می‌گرفت، قبایل را یکایک دعوت کرد و قوم وی بیشتر از همه با وی سخنی کردند و
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1703
منکر دعوت وی شدند و برای کشتن او کوشیدند و دین او را رد کردند. قبایل دیگر نیز چون آنها بودند، همه ما بر این قصه همسخن شدیم و بر ضد وی بودیم، او تنها بود و جز خدای تعالی کس با وی نبود که او را بر ما فیروزی داد و بعضی از ما به دلخواه و بعضی دیگر نا به دلخواه به دین وی در آمدیم و همگی حقانیت و راستی را بشناختیم که نشانه‌های معجز سوی ما آورده بود. از جمله چیزها که از پیش پروردگار ما آورده بود پیکار با اقوام نزدیک بود که این کار را میان خودمان انجام دادیم از آن رو که دانستیم که آنچه به ما گفته و وعده داده مسلم است و خلاف ندارد و چنان شد که عربان بر این کار همسخن شدند در صورتی که اختلاف ایشان چنان بود که مخلوق به ایجاد الفت میانشان قادر نبود. ما به فرمان پروردگارمان سوی شما آمده‌ایم که در راه وی پیکار کنیم و فرمان او را به کار بندیم و وعده او را محقق کنیم و شما را به اسلام و به حکم خدا بخوانیم که اگر پذیرفتید شما را می‌گذاریم و باز می‌گردیم و کتاب خدا را میانتان وامی‌گذاریم و اگر نپذیرید بر ما واجب است که با شما پیکار کنیم مگر آنکه جزیه دهید که اگر ندهید، خداوند سرزمین و فرزندان و اموال شما را به ما دهد. پس نصیحت ما را بپذیرید که بخدا اسلام آوردن شما برای ما از غنیمتان خوشتر است و اگر چنین نشود پیکار با شما از صلحتان خوشتر است. اما آنچه درباره فرسودگی و کمی ما گفتی ابزار کار ما اطاعت است و جنگ ما فیروزی ما است. اما آن مثلها که برای ما زدید، برای مردان و کارهای بزرگ و معتبر مثل مضحک زدید، ولی ما مثل شما را می‌گوییم که مثل شما چون مردیست که زمینی را کشته و درخت و دانه نخبه نشانده و جویها سوی آن روان کرده و به قصرها آراسته و کشاورزان در آن جا نشانده که در قصورش سکونت کنند و باغهای آنرا مراقبت کنند اما کشاورزان در قصرها چنان رفتار کنند که نباید و در باغهای ان را مراقبت کنند اما کشاورزان در قصرها چنان رفتار کنند که نباید و در باغها همانند آن کنند و مدتی دراز مهلتشان دهد و چون به دل شرم نیارند ملامتشان کند و مکابره کنند آنگاه کسان دیگر را بخواند و آنها را بیرون کند که اگر بروند مردم آنها را بربایند اگر بمانند زیر
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1704
دست آنها شوند که مملوک باشند نه مالک و پیوسته به زحمت اندر باشند. بخدا اگر آنچه به تو می‌گوییم حق نبود و جز کار دنیا نبود از این معیشت مرفه شما که چشیده‌ایم و این تجمل که دیده‌ایم صبر نیارستیم و شما را می‌کوفتیم تا آنرا به چنگ آریم.» رستم گفت: «شما به طرف ما عبور می‌کنید یا ما بطرف شما عبور کنیم» گفتند: «شما بطرف ما عبور کنید» شبانگاه فرستادگان از پیش رستم برون شدند و سعد به کسان پیام داد که به جای خویش باشند و کس پیش پارسیان فرستاد که میتوانید عبور کنید. خواستند از پل بگذرند اما سعد پیغام داد که این کار نشدنی است، چیزی را که از شما گرفته‌ایم به شما پس نمی‌دهیم، معبری جز پلها بجویید و آنها تا صبحگاه با وسایل خویش بر عتیق بند میزدند.
 
جنگ ارماث‌
 
حکم گوید: وقتی رستم خواست عبور کند بگفت تا در مقابل قدیس بر عتیق بند زنند. در آن هنگام قدیس پایین‌تر از آنجا بود که اکنون هست و نزدیک عین الشمس بود شبانگاه تا صبح بر عتیق با خاک و نی و پالانها بند می‌زدند و راهی بوجود آوردند که تا وقتی که روز دیگر بر آمد کامل شد.
زیاد گوید: رستم آن شب به خواب دید که فرشته‌ای از آسمان فرود آمد و کمانهای پارسیان را بگرفت و پر زد و آنرا به آسمان برد، افسرده و غمگین بیدار شد و خواص خویش را پیش خواند و خواب را برای آنها نقل کرد و گفت: «خدا به ما اندرز می‌دهد اگر پارسیان بگذارند اندرز گیرم. مگر نمی‌بینید که فیروزی را از ما گرفته‌اند و باد موافق دشمن ماست و ما در کار و سخن با آنها بر آمدن نتوانیم که غلبه مقدر می‌جویند؟»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1705
آنگاه پارسیان با بارهای خویش عبور کردند و بر کنار عتیق فرود آمدند.
اعمش گوید: به روز بند، رستم دو زره پوشید و زره بسر کرد و سلاح بر- گرفت و بگفت تا اسب وی را زین کنند و بیارند و برجست و بر اسب نشست بی‌آنکه دست به اسب بزند یا پای در رکاب کند آنگاه گفت: «فردا درهمشان می‌کوبیم» یکی گفت: «اگر خدا بخواهد» رستم گفت: «و اگر هم نخواهد» زیاد گوید: رستم گفت: «وقتی شیر بمرد شغال بانگ برآورد.» به مرگ خسرو اشاره می‌کرد آنگاه به یاران خویش گفت: «بیم دارم که این سال سال میمونها باشد.» و چون پارسیان عبور کردند وصف آراستند رستم بر تخت نشست و بر او سایبان زدند قلب سپاه را با هیجده فیل بیاراست که صندوقها و مردان بر آن بود. بر دو پهلو نیز هفت و هشت فیل نهاد که صندوقها و مردان بر آن بود. جالنوس میان او و پهلوی راست سپاه جای گرفت و پل میان سپاه مسلمانان و مشرکان بود.
و چنان بود که وقتی یزدگرد رستم را فرستاد مردی را بر در ایوان نهاد و گفت آنجا بماند و خبر بدهد و دیگری را گفت که از خانه خبر بشنود و دیگری از بیرون خانه بشنود و بدینسان هر جا برای گفتن مردی گماشت.
و چون رستم فرود آمد آنکه در ساباط بود گفت: «فرود آمد» و دیگری آنرا تکرار کرد تا آنکه بر در ایوان بود و میان هر دو مرحله برای هر گفتنی یکی را نهاد.
هر وقت رستم فرود می‌آمد یا حرکت می‌کرد یا کاری رخ میداد، او می‌گفت و آنکه پس از وی بود تکرار می‌کرد تا آنکه بر در ایوان بود تکرار کند.
بدینسان میان عتیق و مداین مردانی مرتب کرد و از برید چشم پوشید که رسم این بود.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1706
آنگاه مسلمانان صف آراستند و زهره و عاصم ما بین عبد الله و شرحبیل جای گرفتند، طلیعه‌دار را به تعقیب فراریان گماشت و کسان را در قلب و دو پهلو در هم آمیخت و منادی وی ندا داد که حسد روانیست مگر در کار جهاد در راه خدا. ای مردم در کار جهاد حسودی کنید و غیرت برید.
و چنان بود که سعد آن روز قدرت سواری و نشستن نداشت چند دمل چرکی داشت که بر رو افتاده بود و متکایی زیر سینه داشت و از قصر مراقب کسان بود و رقعه‌ها به مضمون امر و نهی خویش پیش خالد بن عرفطه می‌افکند که پایین‌تر از او جای داشت صف بر کنار قصر بود و خالد در باره چیزهایی که سعد نمی‌دید همانند جانشین وی بود.
ابن نمران گوید: «وقتی رستم عبور کرد جای زهره و جالنوس تغییر کرد سعد زهره را بجای ابن السمط گماشت و رستم جالنوس را به جای هرمزان نهاد، سعد عرق النسا داشت با چند دمل و برو افتاده بود و خالد بن عرفطه را جانشین خویش کرد اما کسان فرمان او را نبردند سعد گفت: «مرا ببرید که مردم را توانم دید» او را بالا بردند و همچنانکه افتاده بود مردم را میدید که صف، پهلوی دیوار قدیس بود و به خالد فرمان میداد و خالد به مردم فرمان میداد.
از جمله آنها که بر خالد شوریده بودند کسانی از سران قوم بودند که سعد به آنها ناسزا گفت و افزود: «بخدا اگر دشمن اینجا نبود شما را مایه عبرت دیگران می‌کردم.» و آنها را بداشت و در قصر به بند کرد ابو محجن ثقفی از آن جمله بود.
جریر گفت: «من با پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم بیعت کرده‌ام که از کسی که خدا کار را به دست او میدهد اطاعت کنم اگر چه یک بنده‌ء حبشی باشد.» سعد گفت: «بخدا هر که از این پس کاری کند که مسلمانان از مقابله دشمن باز مانند و محبوس شوند با او رفتاری کنم که آیندگان از آن تقلید کنند» زیاد گوید: آن روز سعد پس از آنکه معترضان خالد بن عرفطه را در هم شکست
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1707
برای کسانی که نزدیک وی بودند سخن کرد و این به روز دوشنبه محرم سال چهاردهم بود نخست حمد خدای گفت و ثنای او کرد و گفت: «خدا حق است و در ملک خویش شریک ندارد و گفتار او بی تخلف است، خدا جل ثنائه گوید:
«وَ لَقَدْ کَتَبْنا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصَّالِحُونَ [1]» یعنی: از پی آن کتاب در زبور نوشتیم که زمین را بندگان شایسته من بمیراث میبرند.
«این میراث شماست و وعده پروردگار شماست که آنرا از سه سال پیش به شما روا کرده و تاکنون از آن می‌خورید و می‌گیرید و مردمش را می‌کشید و از آنها باج می‌گیرید و اسیرشان می‌کنید و این به سبب کار جنگاوران شماست. اینکه این جمع پارسیان سوی شما آمده و شما سران و بزرگان عربید و نخبگان هر قبیله و نیروی آنها که به جا مانده‌اند اگر به دنیا بی رغبت باشید و به آخرت علاقمند باشید خدا دنیا و آخرت را به شما می‌دهد و این کسی را به اجل نزدیک نخواهد کرد و اگر فرو مانید و سستی کنید و ضعف نشان دهید، نیرویتان برود و آخرتتان تباه شود.» عاصم بن عمر در میان تک سواران سخن کرد و گفت: «این دیاریست که خدا مردم آنرا به شما حلال کرده و سه سال است که شما از آنها بهره‌ها می‌گیرید که آنها از شما نمی‌گیرند و شما برترید و خدا با شماست اگر پایمردی کنید و چنانکه باید ضربت بزنید اموال و زنان و فرزندان و دیارشان از آن شماست و اگر سستی کنید و فرومانید، و خدا شما را از این بلیه نگهدارد، این قوم یکی از شما را باقی نگذارند که بیم دارند مایه هلاکت آنها شوید. خدا را، خدا را، جنگهای پیشین را با آن نعمتها که خدا به شما داد به یاد آورید مگر نمی‌بینید که سرزمین شما بیابان و لم یزرع است، نه جنگل هست و نه کوه که بدان پناه توان برد، آخرت را هدف خود کنید.»
______________________________
[1]- انبیاء 105
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1708
سعد به گروههای سپاه نوشت که من خالد بن عرفطه را جانشین خویش کردم و مانع من از اینکه به جای وی باشم دردی است که مرا می‌گیرد و دملهایی که دارم و برو افتاده‌ام اما پیش شمایم، از خالد اطاعت کنید که آنچه می‌گوید از زبان من است و به رأی من کار می‌کند. این نوشته را برای کسان خواندند و نیکی افزود و به رأی وی تسلیم شدند و پذیرفتند و به اطاعت آمدند و همگان کار سعد را پذیرفتند و بدانچه کرده بود رضایت دادند.
مسعود گوید: «سالار هر گروه با یاران خویش سخن کرد و کس فرستاد و همدیگر را به اطاعت و ثبات ترغیب کردند و هر یک از سران با یاران خویش که در جنگهای دیگر با وی همدلی داشته بودند فراهم آمدند. منادی سعد ندای نماز ظهر داد. و رستم ندا داد که پادشهان مرندر [1]، عمر جگر مرا خورد خدا جگرش را بسوزد که به عربان چیز یاد داد.
ابن رفیل گوید: وقتی رستم در نجف فرود آمد خبر گیری به اردوگاه مسلمانان فرستاد که مانند یکی از عربان با آنها پیوست و دید که موقع هر نماز مسواک می‌کنند و نماز می‌کنند و به جاهای خویش می‌روند و بازگشت و خبر و رفتار آنها را با رستم بگفت که از او پرسید: «خوراکشان چیست؟» گفت: «شبی در میان آنها بودم و ندیدم کسی چیزی بخورد چوبهائی دارند که هنگام شب و بوقت خفتن آنرا می‌مکند» گوید: و چون رستم میان قلعه و عتیق فرود آمد وقتی بود که مؤذن سعد ندای نماز داده بود و دید که عربان به حرکت آمدند و در میان پارسیان ندا داد که سوار شوند. بدو گفتند: «سواری برای چیست؟» گفت «مگر نمی‌بینید که در میان دشمن ندا دادند و برای مقابله شما به حرکت آمدند؟» خبرگیر او گفت: «حرکت آنها برای نماز است»
______________________________
[1]- در متن بپارسی است
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1709
رستم گفت: «صبحگاه صدایی آمد، این عمر بود که باسکان سخن می‌کرد و تعلیم عقل می‌داد.» و چون عبور کردند و مقابل هم شدند و مؤذن سعد ندای نماز داد رستم گفت:
«عمر جگرم را خورد» زیاد گوید: سعد کسانی را که به اصابت رای شهره بودند و آنها را که به دلیری معروف بودند و دیگر صاحبان فضایل را میان سپاه فرستاد. از جمله صاحبان رای که سوی رستم نیز رفته بودند مغیره بود و حذیفه و عاصم و یارانشان و از دلیران، طلیحه بود و قیس اسدی و غالب و عمرو بن معدیکرب و امثالشان و از شاعران شماخ بود و حطیئه و اوس بن مغراء و عبده بن طبیب و از دیگر گروهها کسانی امثال آنها. پیش از آنکه آنها را بفرستد گفت: «بروید و با مردم در باره آنچه به هنگام پیکار شایسته شما و سزاوار آنهاست سخن کنید که شما در میان عربان مقامی دارید و شاعران و سخنوران و صاحبان رای و شجاعت و سران قومید، میان مردم روید و تذکارشان دهید و به جنگ ترغیب کنید» آن گروه برفتند، قیس بن هبیره اسدی گفت: «ای مردم بر این هدایت که خدا به شما داده و آنچه پیش آورده حمد او گویید تا فزونتان دهد. نعمتهای خدا را بیاد آرید و به عطایای وی امیدوار باشید که بهشت یا غنیمت را در پیش دارید. پشت سر شما که این قصر را در پیش دارید جز بیابان و زمین لم‌یزرع و سنگستان سخت و صحراهای صعب العبور نیست» غالب گفت: «ای مردم! خدا را بر آنچه داده حمد گویید و بخواهید تا فزونتان دهد و بخوانید تا اجابت کند.
«ای گروه معدیان شما را چه باک که اکنون در قلعه‌های خویش هستید یعنی اسب، و کسی را که نافرمانی شما نمی‌کند همراه دارید، یعنی شمشیر، سخنان مردم را بیاد آرید که فردا سخن از شما آغاز کنند و سپس از دیگران سخن آرند»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1710
ابن هذیل اسدی گفت: «ای گروه معدیان شمشیرها را حصار خویش کنید و در مقابل پارسیان چون شیران بیشه باشید و چون پیران خشمگین رفتار کنید، گرد و غبار را پناهگاه کنید و بخدا تکیه کنید و چشمها را ببندید وقتی شمشیرها که کار بفرمان می‌کند کند شد سنگ سوی پارسیان افکنید که کاری از آن ساخته است که از آهن ساخته نیست» بسر بن ابی رهم جهنی گفت: «حمد گویید و گفته خود را به عمل تایید کنید که خدا را به سبب آنکه هدایتتان کرده حمد گفته‌اید و یگانه دانسته‌اید که خدایی جز او نیست و تکبیر او گفته‌اید و به پیمبرش و فرستادگانش ایمان آورده‌اید. جز بر مسلمانی نمیرید و دنیا را سبک گیرید که هر که به دنیا بی‌اعتنایی کند بدو رو می‌کند. به دنیا متمایل نباشید که از شما بگریزد، خدا را یاری کنید تا شما را یاری کند.» عاصم بن عمرو گفت: «ای گروه عربان شما سران عربید که با سران عجم مقابل شده‌اید، شما بهشت می‌خواهید و آنها دنیا می‌خواهند مبادا که آنها به دنیای خویش دلبسته‌تر از شما به آخرت باشند. امروز کاری نکنید که فردا مایه ننگ عربان باشد.» ربیع بن بلاد سعدی گفت: «برای دین و دنیا پیکار کنید و سوی مغفرت پروردگارتان بشتابید و بهشتی که به پهنای آسمانها و زمین است و برای پرهیز کاران آماده کرده‌اند اگر شیطان کار را بر شما سخت وانمود به یاد آرید که مادام که اهل خبر باشند خبر به شما در موسمها گویند» ربعی بن عامر گفت: «خدا شما را به اسلام هدایت کرد و در سایه آن فراهم آورد و فزونی بخشید. صبوری مایه آسایش است. به صبر خو کنید و از اضطراب دوری کنید» هر کدام سخنانی از اینگونه گفتند و مردم عهد و پیمان کردند و با هیجان برای آنچه باید، آماده شدند. پارسیان نیز میان خودشان چنین کردند و پیمان کردند و به
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1711
همدیگر دل دادند و به زنجیرها بسته شدند، به هم بستگان سی هزار کس بودند.
شعبی گوید: پارسیان یکصد و بیست هزار کس بودند و سی فیل داشتند که با هر فیل چهار هزار کس بود.
مسعود بن خراش گوید: صف مشرکان بر کنار عتیق بود و صف مسلمانان کنار دیوار قدیس بود و خندق را پشت سر داشتند، مسلمانان و مشرکان میان خندق و عتیق بودند و سی‌هزار بسته به زنجیر داشتند و سی فیل جنگی و یک فیل که شاهان بر آن می‌نشستند و جنگ نمیکرد. سعد بگفت تا سوره جهاد را برای مردم بخوانند که آنرا تعلیم می‌گرفته بودند.
زیاد گوید: سعد گفت: «به جای خویش باشید و به کاری دست مزنید تا نماز ظهر بجای آرید و چون نماز ظهر بکردید من تکبیر می‌گویم شما نیز تکبیر گویید، بدانید که تکبیر را پیش از شما به کسی عطا نکرده‌اند و به شما عطا کرده‌اند که مایه قوت شما باشد. و چون تکبیر دوم را شنیدید تکبیر گویید و سوارانتان مردم را به حمله تشویق کنند و چون تکبیر چهارم بگفتم همگی حمله کنید و با دشمن در آویزید و بگویید لا حول و لا قوه الا بالله» ابو اسحاق گوید: به روز قادسیه به کسان پیغام داد که وقتی تکبیر را شنیدید بند پاپوشهای خود را محکم کنید و چون تکبیر دوم بگفتم آماده شوید و چون تکبیر سوم بگفتم دندانها را به هم فشارید و حمله کنید.» زیاد گوید: وقتی سعد نماز ظهر بکرد به جوانی که عمر همراه وی کرده بود و از جمله قاریان بود بگفت تا سوره جهاد را بخواند که همه مسلمانان آنرا تعلیم می‌گرفته بودند و او سوره جهاد را بر گروهی که نزدیک وی بود بخواند که در همه گروهها خوانده شد و دلها به وجد آمد و چشمها روشن شد و کسان از قرائت آن اطمینان یافتند.
گوید: وقتی قاریان فراغت یافتند سعد تکبیر گفت و آنها که مجاور وی بودند
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1712
تکبیر گفتند و کسان پیاپی تکبیر گفتند و به جنبش آمدند. آنگاه تکبیر دیگر بگفت و مردم آماده شدند آنگاه تکبیر سوم بگفت و دلیران قوم حمله بردند و جنگ آغاز کردند و دلیران فارس پیش آمدند و ضربت زدن آغاز کردند.
غالب بن عبد الله اسدی در حالی که رجز می‌خواند به نبردگاه آمد و هرمز به مقابله وی آمد. هرمز از شاهان در بود و تاج داشت. غالب او را اسیر کرد و پیش سعد آورد که بداشتند و غالب به نبردگاه رفت. عاصم بن عمرو نیز رجزخوانان به نبردگاه آمد و یکی از پارسیان را دنبال کرد که بگریخت و به تعقیب وی رفت و چون به صف دشمن رسید سواری را دید که استری همراه داشت و آنرا رها کرد و به یاران خود پناه برد که به حمایت او آمدند و عاصم استر را با بار براند و چون به صف مسلمانان رسید معلوم شد وی نانوای شاه بود و بار خاصه شاه، نان خوب و بسته عسل بود که آنرا پیش سعد آورد و به جای خویش بازگشت و چون سعد آنرا بدید گفت: «پیش هماوردان عاصم برید و بگویید که امیر این را به شما بخشیده بخورید.
گوید: در آن هنگام که کسان در انتظار تکبر چهارم بودند قیس بن حدیم سالار پیادگان بنی نهد سخن کرد و گفت: «ای مردم بنی نهد حمله کنید که شما را نهد گفته‌اند که حمله کنید (که نهد بمعنی حمله است) خالد بن عرفطه به او پیغام داد که اگر بس نکنی دیگری را به کار تو می‌گمارم و او بس کرد.
و چون سواران در هم آویختند یکی از پارسیان بیامد و بانگ میزد: مرد، مرد! عمرو بن معدیکرب به مقابله وی رفت و با او در آویخت و به زمینش کوفت و سرش را ببرید، آنگاه رو به کسان کرد و گفت: «پارسی وقتی کمان خود را از دست بدهد، بز است.» پس از آن گروههای پارسی و عرب فراهم آمدند قیس بن ابی حازم گوید:
عمرو بن معدیکرب بر ما گذشت و کسان را به جنگ ترغیب می‌کرد و می‌گفت: «مرد عجم وقتی نیزه کوتاه خود را بیندازد بز است» در این اثنا که ما را ترغیب می‌کرد
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1713
یکی از عجمان به مقابله وی آمد و میان دو صف بایستاد و تیر انداخت، کمان خود را به شانه آویخته بود و تیر او خطا نکرد. عمرو بن معدیکرب بدو حمله برد و در او آویخت و کمربندش را بگرفت و بلند کرد و پیش اسب خود نهاد و بیاورد و چون نزدیک ما رسید گردنش را بشکست آنگاه شمشیر خویش را بر حلق وی نهاد و سرش را ببرید و گفت: «چنین کنید» گفتم: «ای ابو ثور، کی می‌تواند مثل تو عمل کند.» به روایت دیگر عمرو دو طوق و کمربند و قبادی دیبای او را بگرفت.
و نیز قیس بن ابی حازم گوید: عجمان سیزده فیل به ناحیه‌ای فرستادند که طایفه بجیله آنجا بودند.
اسماعیل بن ابی خالد گوید: جنگ قادسیه در محرم سال چهاردهم هجرت بود و در اول ماه بود و چنان بود که یکی از عربان سوی پارسیان رفته بود و بدو گفتند:
«جایی را به ما نشان بده» و او طایفه بجیله را نشان داد که شانزده فیل سوی آنها فرستادند.
زیاد گوید: وقتی پس از نخستین درگیریها گروهها فراهم آمدند فیلداران به آنها حمله بردند و میان گروهها تفرقه انداختند و اسبان بترسید و نزدیک بود مردم بجیله نابود شوند که اسبان آنها و همه همراهانشان فرار کرده بود و تنها پیادگان به جای مانده بودند. سعد به مردم اسد پیغام داد که از مردم بجیله و همراهانشان دفاع کنند و طلحه بن خویلد و حمال بن مالک و غالب بن عبد الله و زبیل بن عمر و با گروههای خود به مقابله فیلان آمدند و فیل سواران فیلها را پس بردند که بر هر فیل بیست سوار بود.
موسی بن طریف گوید: وقتی سعد از قوم بنی اسد کمک خواست، طلیحه با آنها سخن کرد و گفت: «عشیره را دریابید که وقتی کسی را نام می‌برند که مورد اعتماد باشد، اگر سعد میدانست که کسی بهتر از شما می‌تواند این گروه را نجات دهد از آنها کمک می‌خواست، حمله آغاز کنید و چون شیران جسور به پارسیان بتازید
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1714
که شما را اسد نامیده‌اند که کار شیران کنید، حمله کنید و پس نروید پیش روید و رو نگردانید. آفرین بر ربیعه چه هنرها خواهند نمود و بکجا رو خواهند کرد! مگر کس به جای آنها تواند رسید. جاهای خود را رها کنید خدایتان کمک کند به نام خدای به پارسیان حمله برید.» مغرور بن سوید و شفیق گویند: «بنی اسدیان حمله آغاز کردند و پیوسته ضربت زدند تا فیل را از مردم بجیله بداشتیم که پس رفت و طلیحه با یکی از بزرگان پارسی رو به رو شد و با وی بجنگید و امانش نداد و خونش بریخت.» زیاد گوید: اشعث بن قیس سخن کرد و گفت: «ای گروه کنده آفرین بر بنی اسد که چه هنرنمایی‌ها می‌کنند و چه شتابان پیش می‌روند! هر جمعی به کمک مجاوران خود شتافتند و شما انتظار دارید که کسی بار جنگ از شما بردارد! حقا که همانند قوم خویش، عربان نیستید، آنها کشته میشوند و پیکار می‌کنند و شما بی‌حرکت بر اسبان منتظر نشسته‌اید.» گوید: ده کس از ایشان سوی او دویدند و گفتند: «ما از همه مردم جنگ آورتریم، چگونه می‌گویی که قوم خویش عربان را یاری نکرده‌ایم و همانند آنها نبوده‌ایم اینک ما با توایم.» آنگاه اشعث حمله برد و آنها نیز حمله بردند و پارسیان مقابل خویش را عقب راندند.
و چون پارسیان عقب‌نشینی فیل را در مقابل گروه بنی اسد بدیدند آنها را تیرباران کردند و به سالاری ذو الحاجب و جالنوس حمله به مسلمانان آغاز کردند. اما مسلمانان در انتظار تکبیر چهارم سعد بودند و عمده نیروی پارسیان بهمراه فیل بر ضد بنی اسد به کار افتاد. وقتی سعد تکبیر چهارم بگفت و مسلمانان حمله آغاز کردند آسیای جنگ بر بنی اسد می‌گشت و فیلان در میمنه و میسره به اسبان حمله برد و آنرا عقب راند، سواران از پیادگان می‌خواستند که پیلان را برانند و سعد کس پیش عاصم بن
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1715
عمرو فرستاد و پیغام داد که ای گروه بنی تمیم، شما که شتر دار و اسبدار بوده‌اید چاره این فیلان را نمی‌توانید کرد؟
گفتند: «چرا، بخدا» عاصم گروهی از تیراندازان قوم خویش را با جمعی مردم مجرب بخواند و گفت: «ای گروه تیراندازان! فیل سواران را با تیر بزنید. و شما ای مردم مجرب، فیلان را پس برانید و تنگ آنرا ببرید.» و به تشجیع آنها برخاست آسیای جنگ بر بنی اسد می‌گشت و میمنه و میسره به جولان آمده بود. یاران عاصم سوی فیلان رفتند و دم فیل و دنباله صندوقها را گرفتند و تنگ فیلان را ببریدند که نعره آن برخاست و فیلی نماند که نعره برنیاورد و فیل سواران کشته شدند و دو سپاه روبرو شد و فشار از طایفه اسد برخاست و پارسیان را از خویش عقب راندند و جنگ کردند تا آفتاب فرو رفت و جنگ تا پاسی از شب. دوام داشت. آنگاه دو سپاه باز گشتند.
در آن شب پانصد کس از اسدیان کشته شد که محور جنگ بودند و عاصم پیشتاز و دلیر قوم بود. این روز اول جنگ قادسیه بود که آنرا جنگ ارماث گفتند.
قاسم بنقل از یکی از مردم بنی کنانه گوید: به روز ارماث پهلوهای سپاه پارسیان بر ضد بنی اسد به جولان آمد و در آن شب پانصد کس از آنها کشته شد.
 
(542 جنگ اغواث‌
 
طلحه گوید پیش از آن سعد، سلمی دختر خصفه زن مثنی بن حارثه را در شراف به زنی گرفته بود و او را به قادسیه آورده بود و چون در جنگ ارماث عربان بجولان آمدند سعد تاب نشستن نداشت مگر یک لحظه و روی شکم افتاده بود و چون سلمی حمله پارسیان را بدید گفت: «دریغ از مثنی که اکنون سپاه، مثنی ندارد.» و این سخن را هنگامی گفت که سعد از رفتار یاران و هم از حال خویش سخت دلتنگ بود و سیلی به صورت زن زد و گفت: «مثنی، کجا چنین گروهی داشت که آسیای جنگ
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1716
بر آن میگردد» مقصودش بنی اسد و عاصم و گروه وی بود.
سلمی گفت: «غیرت میبری و ترس داری؟» گفت: «بخدا اگر تو مرا معذور نداری هیچکس مرا معذور نخواهد داشت وقتی تو که حال مرا می‌بینی چنین می‌گویی مردم حق دارند که مرا معذور ندارند.» کسان این سخن را بخاطر گرفتند و چون عربان فیروز شدند شاعران سخن وی را تکرار کردند که نه ترسو بودند و نه در خور ملامت.
گوید: صبحگاه روز بعد عربان آرایش جنگ گرفتند و سعد کسانی را بر گماشته بود که شهیدان را سوی عذیب برند و زخمیان را جابه‌جا کند، زخمیان را به زنان سپردند که به آنها پردازند تا خدا عز و جل درباره آنها فرمان کند و شهیدان را در وادی میان عذیب و عین شمس به خاک کردند، عربان برای آغاز جنگ در انتظار بردن کشتگان و زخمیان بودند و چون همه را بر شتران نهادند که راه عذیب گرفت، طلیعه سپاه از جانب شام نمودار شد.
و چنان بود که فتح دمشق یک ماه پیش از قادسیه رخ نموده بود و چون نامه عمر به ابو عبیده رسید که سپاهیان عراق را که یاران خالد بود سوی عراق فرستد و از خالد نام نبرده بود ابو عبیده خالد را نگه داشت و سپاه را فرستاد که ششهزار کس بودند، پنجهزار کس از ربیعه و مضر و هفت هزار کس از مردم یمن و حجاز و سالاری قوم را به هاشم بن عتبه بن ابی وقاص داد مقدمه داروی قعقاع بن عمرو بود که با شتاب از پیش می‌رفت.
یکی از دو پهلوی سپاه را به قیس بن هبیره بن عبد یغوث مرادی سپرده بود و پهلوی دیگر را به هزهاز بن عمرو عجلی داده بود، دنباله را به انس بن عباس داده بود.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1717
قعقاع بن شتاب راه سپرد و صبحگاه روز اغواث به قادسیه رسید. به یاران خویش گفته بود که دسته‌های ده نفری شوند، جمعشان هزار بود و چون یک دسته ده نفری از دید چشم برون می‌شد دسته دیگر روان می‌شد.
قعقاع با یارانش که ده نفر بودند در رسید و به کسان سلام کرد و رسیدن سپاه را مژده داد و گفت: «ای مردم با قومی سوی شما آمده‌ام که اگر اینجا بودند و شما کشته می‌شدید، از این توفیق بر شما حسد می‌بردند و علاقه داشتند به بجای شما باشند، شما نیز چنان کنید که من می‌کنم.» آنگاه پیش رفت و بانگ برداشت و هماورد خواست و عربان سخن ابو بکر را درباره او به زبان آوردند که گفته بود: «سپاهی که چون اویی در میان داشته باشد شکست نمی‌خورد» و از حضور او آرام خاطر یافتند.
ذو الحاجب به هماوردی قعقاع آمد که از او پرسید: «کیستی؟» گفت: «من بهمن جاذویه هستم» قعقاع بانگ برآورد که ای انتقام ابی عبید و سلیط و کشتگان جنگ جسر! و با هم بجنگیدند و قعقاع او را بکشت.
سپاه قعقاع دسته دسته میرسید و تا شب در کار آمدن بود و عربان خوشدل شدند گویی دیروز بلیه‌ای ندیده بودند و جنگ از قتل حاجبی و آمدن دسته‌های قعقاع آغاز شده بود و عجمان از آمدن آنها شکسته خاطر شدند.
باز قعقاع بانگ زد و هماورد خواست، دو تن به مقابله وی آمدند که یکی پیرزان بود و دیگری بندوان بود، حارث بن ظبیان بن حارث که از طایفه بنی تیم الات بود به قعقاع پیوست قعقاع با پیرزان مقابل شد و ضربتی بزد و سر او را بینداخت ابن طبیبان نیز با بندوان مقابل نشد و ضربتی بزد و سرش را بینداخت سواران مسلمان سوی پارسیان رفتند و قعقاع بانگ میزد: «ای گروه مسلمانان با شمشیر به سراغ آنها روید که مردم را با شمشیر دور می‌کنند» عربان همدیگر را دل دادند و حمله بردند و تا شبانگاه جنگ کردند و پارسیان آن روز حادثه دلخواهی نداشتند و مسلمانان بسیار
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1718
کس از آنها بکشتند.
در این روز پارسیان بر فیل جنگ نکردند که روز پیش صندوق پیلان شکسته بود و صبحگاهان به ترمیم آن پرداخته بودند و تا روز بعد بر پیلان بالا نرفت.
شعبی گوید: زنی از طایفه نخع چهار پسر داشت که در قادسیه حضور داشتند به پسران خویش گفت: «اسلام آورید و دیگر نشدید، هجرت کردید و کار زشتی از شما سر نزد، به دیار دور نرفتید و به سختی نیفتادید و اینک مادرتان را که پیری فرتوت است بیاورید و پیش روی مردم پارسی نهادید، بخدا شما پسران یک مردید چنانکه فرزندان یک زنید، من به پدرتان خیانت نکردم و دایی شما را رسوا نکردم، بروید و در آغاز و ختم جنگ حاضر باشید» پسران شتابان برفتند و چون از چشم وی دور شدند دست به آسمان برداشت و می‌گفت: «خدایا پسران مرا حفظ کن» گوید: پسران پیش مادر باز آمدند و نیک جنگیده بودند و هیچ کدامشان زخمدار نشده بود. پس از آن دیدمشان که دو هزار دو هزار سهم می‌گرفتند و پیش مادر می‌آوردند و کنار او می‌نهادند و مادر بآنها پس میداد و میانشان بوضعی شایسته که مورد رضای آنها نیز بود تقسیم می‌کرد.
زیاد گوید: در آن روز سه تن از ریاحیان بنی یربوع با قعقاع همکاری داشتند، و چون یکی از دسته‌های ده نفری سپاه نمودار می‌شد قعقاع تکبیر می‌گفت و مسلمانان تکبیر می‌گفتند قعقاع حمله می‌برد و مسلمانان نیز حمله می‌بردند. یربوعیان نعیم بن عمرو بن عتاب و عتاب بن نعیم بن عتبا و عمرو بن شبیب بن ربیاع بودند.
در همین روز فرستاده عمر با چهار اسب و چهار شمشیر بیامد که اگر جنگی رخ داده سعد آنرا میان سخت کوشان سپاه تقسیم کند و او حمال بن مالک و ربیل بن عمرو بن ربیعه، هردوان والبی، و طلیحه بن خویلد فقعسی را که هر سه از بنی اسد بودند با عاصم بن عمرو تمیمی پیش خواند و شمشیرها را به آنها داد و قعقاع بن عمرو و یربوعیان
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1719
را پیش خواند و اسبان را به آنها داد که سه تن از بین یربوع سه چهارم اسبان و سه تن از بنی اسد سه چهارم شمشیرها را گرفتند.
سلیم بن عبد الرحمن سعدی به نقل از پدرش گوید: مرحله اول پیکار در همه روزها جنگ و گریز بود. و چون قعقاع بیامد گفت: «ای مردم چنین کنید که من می‌کنم» و بانگ زد و هماورد خواست که ذو الحاجب به هماوردی آمد و او را بکشت.
آنگاه کسان از هر سو بیامدند و جنگ و ضربت زدن آغاز شد. عموزادگان قعقاع ده تن از پیادگان را سوار شتران جل پوشیده کردند که برقع بصورت داشت و بوسیله سواران حفاظت میشد و بگفت تا شتران را چون فیلان میان دو صف سوی سواران پارسی برانند. به روز اغواث عربان بوسیله شتران چنان کردند که پارسیان بروز ارماث با فیلان کرده بودند. شتران از چیزی باک نداشت و اسبان را رم میداد و سواران مسلمان حمله می‌بردند کسان دیگر نیز از این کار آنها تقلید کردند و به روز اغواث پارسیان از شتران بیشتر از آن سختی و بلیه دیدند که مسلمانان بروز ارماث از فیلان دیده بودند.
گوید: یکی از تمیمیان که محافظ شتر سواران بود و سواد نام داشت طالب شهادت بود و مدتی بجنگید و کشته نشد و عاقبت وقتی سوی رستم رفت و قصد او داشت در مقابل او کشته شد.
قاسم بن سلیم به نقل از پدرش گوید: یکی از مردم پارسی بیامد و بانگ زد و هماورد خواست، علباء بن جحش عجلی به مقابله او رفت و ضربتی بزد و سینه‌اش بدرید، پارسی نیز ضربتی زد و امعاء او را برون ریخت و هر دو بیفتادند. پارسی هماندم بمرد و علباء که امعاء وی پراکنده بود و توان برخاستن نداشت کوشید تا آنرا بجای برد و نتوانست و به یکی از مسلمانان که بر او می‌گذشت گفت: «فلانی بیا به من کمک کن» و او امعاء را بجای خود برد و علبا شکم خود را گرفت و سوی صف پارسیان دوید و سوی مسلمانان ننگریست و سی ذراع برفت و نزدیک صف پارسیان از پای
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1720
درآمد.
قاسم به نقل از پدرش گوید: یکی از پارسیان بیامد و هماورد خواست که اعرف بن اعلام عقیلی به مقابله او رفت و خونش بریخت آنگاه یکی دیگر بمقابله آمد که او را نیز بکشت، چند سوار پارسی وی را در میان گرفتند که به زمین افتاد و سلاحش از دست برفت که آنرا برگفتند و اعرف خاک به صورت آنها پاشید تا به صف یاران خود باز گشت.
گوید: در آن روز قعقاع سی بار حمله برد و هر وقت گروهی از کمکیان نمودار میشدند حمله میبرد.
زیاد گوید: قعقاع به روز اغواث سی کس را در سی حمله بکشت؛ در هر حمله یکی را می‌کشت که آخرشان بزرگمهر همدانی بود. اعور بن قطیه با شهر براز سیستان مقابل شد و هر یک دیگری را بکشت.
این مخراق گوید: از صبحگاه تا نیمروز، سواران بجنگیدند و چون روز بگشت دو سپاه حمله بردند و جنگ همگانی تا نیمه شب دوام داشت.
گوید: و چنان بود که شب ارماث را آرامش نام داده بودند و شب اغواث سواد نام گرفت، نصف اول آن سواد نامیده شد. بروز اغواث مسلمانان پیوسته فیروز بودند و بیش بزرگان پارسی را کشتند سواران قلب پارسیان بحولان آمدند اما پیادگان بجای بودند اگر حمله سواران نبود رستم دستگیر شده بود.
و چون نیمه شب برفت مسلمانان چون شب ارماث آرام گرفتند، از شامگاه تا بهنگام بازگشت، مسلمانان پیوسته به بانگ بلند نام و نسب خویش را می‌گفتند و چون سعد این را شنید بخفت و به یکی از کسانی که پیش وی بودند گفت: «اگر کسان پیوسته نام و نسب خویش گفتند مرا بیدار مکن که بر دشمن چیره‌اند و اگر خاموش شدند و پارسیان نام و نسب خویش نگفتند مرا بیدار مکن که با دشمن برابرند اما اگر پارسیان نام و نسب گفتند بیدارم کن که نشانه خوشی نیست.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1721
گوید: و چون کار جنگ بالا گرفت ابو محجن که در قصر محبوس و مقید بود بالا رفت و از سعد بخشش خواست اما سعد با او تندی کرد و پس فرستاد و او پیش سلمی دختر خصفه رفت و گفت: «سلمی! دختر آل خصفه، میتوانی کار نیکی انجام دهی؟» گفت: «چه کاری؟» گفت: «مرا رها کنی و اسب بلقا را به من دهی، خدا را متعهدم که اگر بسلامت ماندم پیش تو باز گردم و پای در قید نهم» سلمی گفت: «این کار از من ساخته نیست» ابو محجن همچنان پای در قید برفت و شعری می‌خواند به این مضمون:
«این غم بس که سواران با نیزه هلاک شوند» «و من اینجا بسته باشم و قید بر پای.
«وقتی برخیزم آهن مرا بدارد» «و درها بروی من بسته باشد» «مال بسیار و یاران داشتم» «و مرا رها کردند که هیچکس را ندارم» «خدا را متعهدم که اگر مرا رها کنند» «هرگز ره میخانه نگیرم» سلمی گفت: «استخاره کردم و به تعهد تو رضا میدهم» و او را بگشود و گفت:
«اسب را به تو نمی‌دهم» و بجای خود رفت.
ابو محجن اسب را براند و از آن در قصر که مجاور خندق بود برون برد و بر آن نشست و بتاخت تا نزدیک میمنه رسید و تکبیر گفت. آنگاه به میسره پارسیان حمله برد و میان دو صف با نیزه و سلاح خود شیرینکاری میکرد، بقولی اسب زین داشت و بگفته قاسم لخت بود. آنگاه از پشت صف مسلمانان سوی میسره تاخت و
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1722
تکبیر گفت و به میمنه پارسیان حمله برد. آنگاه از پشت صف مسلمانان سوی قلب رفت و در مقابل مسلمانان جولان داد و بپارسیان حمله برد و میان دو صف با نیزه و سلاح خویش شیرینکاری میکرد و دشمن را به سختی می‌کوفت، کسان در کار وی به شگفت بودند که او را نمی‌شناختند و هنگام روز وی را ندیده بودند».
بعضی‌ها گفتند: «از نخستین رسیدگان یاران هاشم است، یا خود هاشم است.» سعد که برو در افتاده بود و از بالای قصر مردم را مینگریست میگفت:
«بخدا اگر ابو محجن محبوس نبود میگفتم این ابو محجن است و این بلقاست.» بعضی‌ها گفتند: «خضر در جنگها حضور می‌یابد و پنداریم که سوار بلقا خضر است.» بعضی دیگر گفتند: «اگر نبود که فرشتگان جنگ نمی‌کنند میگفتیم، این فرشته‌ایست که بتأیید ما آمده است.» از محجن نامی نبود و بدو توجه نداشتند که وی را محبوس می‌پنداشتند.
چون نیمه شب در آمد پارسیان از جنگ کناره گرفتند و مسلمانان بازگشتند، ابو محجن بیامد و از همان در که رفته بود وارد شد و شب و سلاح خویش و زین اسب را بگذاشت و دو پای در قید نهاد و شعری گفت که مضمون آن چنین بود:
«ثقفیان دانند و این تفاخر نیست» «که ما از همه شان شمشیر و زره بیشتر داریم» «و وقتی آنها ثبات نخواهند» «بیشتر از همه پایمردی میکنیم» «من همه جا نماینده آنها هستم» «و اگر ندانند از عریف بپرسید» «شب قادس مرا نشناختند»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1723
«و جمع برون شدن مرا ندانستند» «اگر محبوسم بدارند این بلیه من است» «و اگر رهایم کنند مرگ را بحریفان بچشانم» سلمی بدو گفت: «ای ابو محجن چرا این مرد ترا محبوس کرده است؟» گفت: «بخدا حبس من بسبب حرامی نبود که خورده‌ام یا نوشیده‌ام. در ایام جاهلیت میخواره بوده‌ام و مردی شاعرم که شعر بر زبانم میرود و احیانا بلب میرسد و بد نام میشوم از این رو مرا محبوس کرده که گفته‌ام:
«وقتی بمیرم» «مرا پای تا کی بخاک سپار» «که پس از مرگ ریشه‌های آن» «استخوانهایم را سیراب کند» «در بیابان بخاکم مسپار» «که بیم دارم پس از مرگ شراب نچشم» «گور مرا از شراب سیراب کن» «که من پیوسته در بند آنم» و چنان بود که سلمی شب ارماث و شب آرامش و شب سواد با سعد قهر بود و چون صبح شد پیش وی رفت و آشتی کرد و قصه خویش و ابو محجن را بگفت.
سعد ابو محجن را پیش خواند و آزاد کرد و گفت: «بروکه ترا به سبب سخنی که گویی، تا به عمل نیاری، مواخذه نمی‌کنم» گفت: «بخدا هرگز سخن زشت بر زبان نیارم»
 
روز عماس‌
 
ابن مخراق گوید: به روز سوم صبحگاهان مسلمانان و عجمان به جای خویش
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1724
بودند، عرصه فیما بین به اندازه یک میل سرخ می‌نمود، دو هزار کس از مسلمانان کشته و زخمی بود و از عجمان ده هزار کشته و زخمی بود.
سعد گفت: «هر که خواهد شهیدان را غسل دهد و هر که خواهد همچنان خون آلود، به خاکشان کند.» مسلمانان کشتگان خویش را بر گرفتند و پشت صف جای دادند و آنها که به کار کشتگان می‌پرداختند بیامدند و آنها را برای خاک کردن بردند و زخمیان را به زنان سپردند. حاجب بن زید عهده دار کار شهیدان بود، زنان و کودکان مدت دو روز، روز اغواث و روز ارماث، بر تپه‌های مشرق گور می‌کندند و دو هزار و پانصد کس از جنگاوران قادسیه را به خاک سپردند.
و چنان بود که حاجب و کسان شهیدان ما بین قادسیه و عذیب پای نخلی گذشتند که در آن روزگار آنجا به جز آن نخلی نبود و چون زخمیان را به آنجا می‌رسانیدند و یکی از ایشان به هوش بود می‌خواست که او را زیر نخل بدارند تا از سایه آن بیاساید، یکی از زخمیان که بجیر نام داشت در سایه نخل شعری بدین مضمون گفت:
«سلامت باش ای نخل که» «میان قادس و عذیبی» «و پهلوی تو نخل دیگر نیست» و تنی چند از زخمیان دیگر اشعاری نزدیک به همین مضمون در باره این تک نخل دشت گفتند.
زیاد گوید: همه شب قعقاع یاران خویش را به جایی که هنگام رسیدن از آنها جدا شده بود می‌برد و سپس به آنها گفت: «وقتی آفتاب بر آید صد تن صد تن بیایید که چون یک گروه از دید شما برون شد گروه دیگر به دنبال آن بیاید، اگر هاشم رسید که چه بهتر و گر نه امید و همت کسان را افزوده‌اید»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1725
و چنان کردند و کس این را ندانست.
صبحگاهان مسلمانان به جای خویش بودند که کشتگان را فراهم آورده بودند و به حاجب بن زید سپرده بودند. کشتگان مشرکان میان دو صف بود و به تباهی می‌رفت که آنها به کشتگان خود توجه نداشتند و این از جمله الطاف خدا بود که مسلمانان را به وسیله‌ء آن تأیید می‌کرد.
وقتی آفتاب برآمد قعقاع نگران سواران بود که پدیدار شدند و تکبیر گفت مسلمانان نیز تکبیر گفتند و گفتند: «مدد آمد» عاصم بن عمرو نیز گفته بود که چنان کنند و از جانب خفان آمدند.
در این هنگام سواران مسلمان پیش رفتند و گروهها به جنبش آمدند و ضربت زدن آغاز کردند. مدد پیوسته می‌رسید و هنوز آخرین یاران قعقاع نیامده بودند که هاشم در رسید که هفتصد کس همراه داشت و چون کار قعقاع را با وی بگفتند که در آن دو روز چه کرده بود، او نیز یاران خود را هفتاد هفتاد مرتب کرد و چون آخرین یاران قعقاع بیامدند هاشم با هفتاد کس بیامد که قیس بن هبیره بن عبد یغوث از آن جمله بود. وی از جنگاوران روزهای پیش نبود، از یمن سوی یرموک رفته بود و همراه هاشم آمده بود.
هاشم پیش رفت و به قلب سپاه مسلمانان پیوست و تکبیر گفت مسلمانان نیز تکبیر گفتند و صف آراستند.
هاشم گفت: «نخستین مرحله جنگ، جنگ و گریز است و پس از آن تیراندازی است.» این بگفت و کمان خویش را برگرفت و تیری در دل کمان نهاد و زه را کشید و اسب وی سربلند کرد که گوشش بدرید. هاشم بخندید و گفت: «چه تیراندازی زشتی بود از کسی که همه مراقب اویند! پندارید تیر من به کجا می‌رسید؟» گفتند: «به عتیق می‌رسید» هاشم اسب راهی کرد و تیر را از کمان برداشت، و باز اسب راهی کرد تا به عتیق
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1726
رسید، پس از آن اسب راهی کرد و صف دشمن را شکافت و به جای خویش برگشت، گروههای وی پیوسته می‌رسید.
مشرکان شبانه به اصلاح صندوق فیلان پرداخته بودند و صبحگاه صف آراستند. فیلان بیامد و پیادگان همراه آن بود که تنگها را نبرند، همراه پیادگان سواران بود که پیادگان را حفظ کنند و چون قصد گروهی داشتند فیل و همراهان آنرا سوی آن گروه می‌راندند که اسبانشان را رم دهند، اما کار فیلان چون روز پیش نبود که فیل وقتی تنها باشد و کسی با آن نباشد ترس انگیزتر است و چون کسان اطراف آن باشند مأنوس‌تر است، جنگ چنین بود تا روز بگشت.
روز عماس از اول تا به آخر سخت بود و عربان و عجمان به یکسان دچار سختی بودند. هر حادثه‌ای که در میانه می‌رفت مردان پیاپی بانک میزدند. تا به یزدگرد می‌رسید و از سپاهی که پیش وی بود، کمک می‌فرستاد که نیرو می‌گرفتند.
به سبب حادثه روز پیش کمکها پیوسته بود و اگر لطف خدای نبود که آن دو روز به قعقاع چنان الهام کرد و هاشم از راه نرسیده بود مسلمانان به شکست افتاده بودند، شعبی گوید: پس از فتح یرموک و گشودن دمشق هاشم بن عتبه از شام بیامد، قیس بن مکشوح مرادی با هفتصد کس همراه وی بود و سعید بن غران همدانی با هفتاد کس از آنها با شتاب در رسید.
مجالد گوید: قیس بن ابی حازم با قعقاع جزو مقدمه سپاه هاشم بود.
عصمه وائلی که در قادسیه حضور داشته بود گوید: هاشم با مردم عراق از شام بیامد، و با گروهی اندک، شتابان پیش افتاد که ابن مکشوح از آن جمله بود و چون نزدیک قادسیه رسید با سیصد نفر همراه بود. وقتی رسیدند که عربان آماده جنگ بودند و به صفوف آنها پیوستند.
شعبی گوید: روز سوم روز عماس بود و هیچیک از ایام قادسیه چنان نبود و هر دو طرف یکسان بودند و از تلفات خویش نمی‌نالیدند که چندانکه کافران از مسلمانان
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1727
کشته بودند، مسلمانان نیز از کافران کشته بودند.
اسماعیل بن محمد بن سعد گوید: هاشم بن عتبه به روز عماس به قادسیه رسید.
وی همیشه بر اسب ماده جنگ می‌کرد و بر اسب نر جنگ نمی‌کرد و چون در صف بایستاد تیری بینداخت که به گوش اسب وی خورد و گفت: «چه زشت بود، تصور می‌کنید اگر این تیر به گوش اسبم نخورده بود به کجا می‌رسید؟» گفتند: به فلان و بهمان جا آنگاه وی از اسب فرود آمد و به دشمن حمله برد و ضربت همی زد تا به جایی رسید که گفته بودند.
زیاد گوید: وی در میمنه سپاه بود.
اسماعیل بن محمد گوید: می‌دیدم که هاشم بر میمنه بود و بیشتر کسان به جای سپر جلهای اسب داشتند که شاخ خرما بدان بسته بودند، و آنها که حفاظی نداشتند، طناب به سرهای خود پیچیده بودند.
ابو کبران بن حسن بن عقبه گوید: وقتی قیس بن مکشوح با هاشم از شام بیامد به سخن ایستاد و گفت: «ای گروه عربان، خدا یا اسلام بر شما منت نهاد و به وسیله محمد صلی الله علیه و سلم کرامت داد که به نعمت خدای برادران شدید، و از آن پس که چون شیر به همدیگر می‌پریدید و چون گرگان یک دیگر را می‌ربودید، دعوتتان یکیست و کارتان یکیست، خدا را یاری کنید تا شما را یاری کند. فتح دیار پارسیان را از خدا بخواهید که خدای عز و جل شام را برای برادران شما که در آنجا بودند گشود و قصرهای سرخ و قلعه‌های سرخ را تصرف کردند.» شعبی گوید: عمرو بن معدیکرب گفت: «من به این فیل که مقابل ماست حمله می‌برم، بیشتر از مدت کشتن یک شتر مرا رها نکنید، اگر تأخیر کنید ابو ثور را از دست داده‌اید که من برای شما همانند ابو ثورم، اگر به من برسید مرا بینید که شمشیر به دست دارم»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1728
آنگاه حمله برد و توقف نکرد تا در صف دشمن فرو رفت و در دل غبار نهان شد.
یاران عمرو گفتند: «منتظر چیستید، به او نخواهید رسید و اگر او را از دست بدهید چابکسوار مسلمانان از دست رفته است.» این بگفتند و حمله بردند.
مشرکان عمرو را به زمین افکنده بودند و ضربت زده بودند و او شمشیر به دست داشت و ضربت می‌زد، اسب وی از پای درآمده بود، و چون عربان حمله آوردند دشمن از او کناره گرفت و چون یاران خود را بدید و پارسیان از او کناره گرفتند، پای اسب یکی از پارسیان را بگرفت، پارسی خواست اسب را براند اما اسب رفتن نتوانست، پارسی متوجه عمرو شد و قصد او کرد و مسلمانان بدیدند و به دور وی ریختند و پارسی از اسب به زیر آمد و سوی یاران خویش گریخت، عمرو گفت: «لگام اسب را به من دهید.» و چون لگام را بدو دادند بر نشست.
اسود بن قیس به نقل از کسانی که در قادسیه حضور داشته بودند گوید: به روز عماس یکی از عجمان بیامد و چون میان دو صف رسید بغرید و بانگ برآورد و هماورد خواست. یکی از ما شبر نام، پسر علقمه، که مردی کوتاه قد و کم جثه و بد منظر بود بیامد و گفت: «ای گروه مسلمانان! این مرد انصاف آورد اما کس جواب وی نداد و کس به هماوردی وی نرفت بخدا اگر تحقیرم نکنید به هماوردی وی می‌روم» و چون دید که کس مانع وی نیست، شمشیر و سپر خویش را بر گرفت و سوی او رفت و چون مرد پارسی او را بدید بغرید و از اسب فرود آمد و او را به زمین زد و بر سینه‌اش نشست که خونش بریزد. عنان اسب پارسی به کمرش بسته بود و چون شمشیر کشید اسب پس رفت و عنان را بکشید و پارسی را از روی علقمه بینداخت و علقمه در آن حال که پارسی به زمین کشیده می‌شد بر او جست و یاران وی بانگ برداشتند، علقمه گفت: «هر چه می‌خواهید بانگ زنید من از او دست برندارم تا
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1729
خونش بریزم و ساز و برگش را بگیرم» و او را بکشت و ساز و برگش بگرفت و پیش سعد آورد که بدو گفت: «وقتی ظهر شد پیش من آی» هنگام ظهر ساز و برگ پارسی را پیش سعد آورد و او حمد و ثنای خدای بر زبان راند و گفت: «رای من اینست که ساز و برگ را به او ببخشم که هر که در جنگ ساز و برگ دشمن را بگیرد از آن اوست» و علقمه آنرا به دوازده هزار فروخت.
زیاد گوید: به روز ارماث وقتی سعد دید که فیل گروهها را پراکنده می‌کند و کار خویش را از سر گرفته، کس پیش ضخم و مسلم و رافع و عشق و دیگر یاران پارسی آنها که مسلمان شده بودند فرستاد که بیامدند و از آنها پرسید: «جای حساس فیل کجاست؟» گفتند: «خرطوم و چشمها که وقتی آسیب بیند دیگر کاری از فیل ساخته نیست.» سعد کس پیش قعقاع و عاصم هردوان پسران عمرو فرستاد که کار فیل سپید را بسازند که با فیل مانوس بودند و فیل مقابل آنها بود و کس پیش حمال و ربیل فرستاد که کار فیل سیاه را بسازند که با فیل سیاه مانوس بودند و فیل مقابل آنها بود.
قعقاع و عاصم دو نیزه کوتاه و نرم برگرفتند و با سواران و پیادگان برفتند و گفتند پیل را در میان گیرید که آنرا گیج کنید، خودشان نیز با آنها بودند. حمال و ربیل نیز چنین کردند و چون به نزدیک پیلان رسیدند آنرا در میان گرفتند و هر یک از پیلان به چپ و راست نگریستن گرفت که می‌خواست حمله کند. قعقاع و عاصم در آن حال که فیل به اطراف خویش نگران بود نیزه‌های خویش را در چشمان فیل سفید فرو کردند که سر خود را پس کشید و سخت بجنبانید و فیلبان را بیفکند و خرطوم بیاویخت که قعقاع ضربتی زد و آنرا بیفکند و فیل به پهلو در افتاد و همه فیل سواران را کشتند.
حمال نیز برفت و بربیل گفت: «یکی را انتخاب کن یا خرطوم را بزن و
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1730
من به چشمان فیل ضربه می‌زنم، یا به چشمان ضربه بزن و من خرطوم را می‌زنم.» ربیل خرطوم را انتخاب کرد. حمال به فیل که به دیدن کسان اطراف خود مشغول بود حمله برد فیلبان فقط از بریدن تنگ فیل نگران بود و این دو تن به پیل پرداختند، حمال با نیزه به چشمان آن زد که به زانو در آمد و باز برخاست و ربیل ضربتی بزد و خرطوم را بیفکند و فیلبان او را بدید و با تبر بینی و پیشانیش را بشکافت.
شعبی گوید: دو تن از مردم بنی اسد به نام ربیل و حمال گفتند: «ای گروه مسلمانان، چه مرگی از همه سختتر است.» گفتند: «اینکه به فیل حمله برند» آنها اسبان خویش را بر جهانیدند و چون روی پا بلند شد سوی فیل که مقابل آنها بود تاختند و یکیشان به چشمان فیل ضربه زد که از عقب بیفتاد و دیگری خرطوم آنرا بزد، فیلبان با تبرزین ضربتی سخت به صورت وی زد اما حمال و ربیل فیل را از پای درآوردند.
گوید: قعقاع و برادرش نیز به فیلی که مقابلشان بود حمله بردند و چشمان آنرا کور کردند و خرطومش را ببریدند که میان دو صف می‌دوید و چون به صف مسلمانان می‌رسید با نیزه به آن میزدند و چون به صف مشرکان می‌رسیدند آنرا پس میراندند.
و هم شعبی در روایت دیگر گوید: در میان فیلان دو فیل بود که فیلان دیگر را تعلیم میداد و به روز قادسیه آن دو را در قلب سپاه پارسیان نهادند و سعد، قعقاع و عاصم تمیمی و حمال و ربیل اسدی را سوی آن فرستاد.
دنباله روایت چون روایت اول است جز اینکه گوید و فیلان زنده بود و چون گراز بانگ میزد. آنگاه فیلی که کور بود بدوید تا در عتیق افتاد و فیل دیگر به دنبال
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1731
آن رفت و صف عجمان را بشکافت و به دنبال فیل اول از عتیق گذشت. و فیلان با صندوقها که بر آن بود سوی مداین رفت و همه کسان که در صندوقها بودند تلف شدند.
زیاد گوید: وقتی فیلان برفت و مسلمانان سوی پارسیان راه یافتند و سایه بگشت، مسلمانان حمله بردند و سواران که آغاز روز جنگیده بودند به حمایت آنها پرداختند و شجاعت نمودند و تا شبانگاه جنگ شمشیر روان بود و دو طرف تلفات مساوی داشتند، زیرا وقتی با فیلان چنان کردند شتران زره دار را به گروه کردند که با فیلان بر آمد و آنرا عقب زد.
زیاد گوید: و چون شبانگاه رسید و هنگام شب نیز جنگ بود، جنگ بسیار سخت شد و دو طرف پایمردی کردند و مساوی در آمدند و از هر دو سو بانگ و غوغا بود و آنرا لیلهالهریر نامیدند که پس از آن در قادسیه هنگام شب جنگ نبود.
عبد الرحمن بن جیش گوید: در لیلهالهریر سعد، طلیحه و عمرو را سوی گداری که زیر اردوگاه بود فرستاد که مراقب باشند مبادا دشمن از آنجا بیاید و گفت: «اگر دشمن پیش از شما آنجا رسید مقابل آنها جای گیرید و اگر دیدید که از آن خبر دار نشده همانجا بمانید تا دستور من بیاید.» عمر به سعد دستور داده بود که سران اهل ارتداد را به صد کس نگمارد و چون عمرو و طلیحه به گدار رسیدند و کس را آنجا ندیدند طلیحه گفت: «خوبست از آب بگذریم و از پشت سر عجمان درآییم» عمرو گفت: «نه، از پایین‌تر عبور می‌کنیم» طلیحه گفت: «آنچه من می‌گویم برای مردم ما سودمندتر است» عمرو گفت: «مرا به کاری می‌خوانی که تاب آن ندارم» آنگاه از هم جدا شدند و طلیحه از ماورای عتیق به تنهایی راه اردوگاه گرفت و عمرو با همه کسانی که هردوان همراه برده بودند پایین رفت که به دشمن تاختند
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1732
و عجمان به جنبش آمدند.
سعد که از اختلاف آنها بیمناک بود قیس بن مکشوح را با هفتاد کس به دنبالشان فرستاد، قیس از جمله آن سران بود که سالاریشان بر صد کس روا نبود اما سعد بدو گفت: «اگر به آنها رسیدی سالارشان هستی» گوید: قیس سوی آنها رفت و هنگامی به نزد گدار رسید که دشمن به عمرو و یاران وی حمله برده بود و آنها را عقب زد و قیس به نزدیک عمرو رفت و وی را به ملامت گرفت و سخنان ناروا به هم گفتند و یاران قیس گفت: «وی را بر تو سالاری داده‌اند» عمرو خاموش شد و گفت: «کسی را بر من سالاری می‌دهند که در جاهلیت به اندازه یک عمر با وی جنگیده‌ام؟» این بگفت و سوی اردوگاه بازگشت.
طلیحه نیز برفت و چون مقابل بند رسید سه بار تکبیر گفت و برفت و پارسیان به طلب وی برآمدند و ندانستند از کدام سو رفته است و او پایین رفت و از کدار گذشت آنگاه سوی اردوگاه بازگشت و پیش سعد آمد و خبر خویش را با وی بگفت و این کار برای مشرکان ناخوشایند بود و مسلمانان خرسند شدند و ندانستند که چیست؟
قدامه کاهلی گوید: ده برادر از فرزندان کاهل بن اسد بودند که آنها را بنی حرب می‌گفتند، در لیلهالهریر یکیشان در نبردگاه رجز می‌خواند و یکی از آن ده برادر عفاق نام داشت و چون ران مرد رجز خوان قطع شد شعری به این مضمون خواند:
«عفاق صبر کن که اینان چابکسوارانند «صبر کن و یک پای از دست رفته ترا نگران نکند» و همان روز از این ضربت بمرد حمید بن ابی شجار گوید: سعد طلیحه را به کاری فرستاد اما او کار را رها کرد و
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1733
از عتیق گذشت و سوی اردوگاه پارسیان رفت و چون به محل بند رسید سه بار تکبیر گفت و پارسیان بهراسیدند و مسلمانان شگفتی کردند و دست از همدیگر بداشتند تا بدانند این چیست و عجمان کس برای تحقیق فرستادند و مسلمانان در این باب پرسش کردند و عجمان تعبیه خویش را دیگر کردند و به صورتی در آوردند که در سه روز پیش نبود. مسلمانان همچنان بر تعبیه خویش بودند و طلیحه می‌گفت: «کاش همیشه یکی برای آشفته کردن پارسیان وجود داشته باشد» آنگاه مسعود بن مالک اسدی و عاصم بن عمرو تمیمی و ابن ذی البردین هلالی و ابن ذی السهمین و قیس بن هبیره اسدی و کسانی امثال آنها به مقابله پارسیان رفتند و جنگ انداختند و پارسیان فراهم بودند و پروای آنها نداشتند که می‌خواستند حمله آغازند و صفی پیش فرستادند که دو گوش (؟) داشت و صف دیگر به دنبال آن بود و صف دیگر و صف دیگر تا سیزده صف در قلب و دو پهلو کامل شد. و چون سواران عرب سوی آنها رفتند تیرانداختند و تیراندازیشان پارسیان را از سوار شدن باز نداشت. آنگاه گروههای پارسیان سوی سواران عرب تاختند.
در آن شب خالد بن یعمر تمیمی کشته شد و قعقاع به جایی که از آنجا تیر سوی خالد انداخته بودند حمله برد و جنگی سخت در گرفت و عربان همچنان با پرچمهای خویش بودند. قعقاع از سعد اجازه نگرفته بود سعد گفت: «خدایا این خطا را بر او ببخش و و او را یاری کن اگر از من اجازه نخواسته من به او اجازه دادم.» مسلمانان بجز گروهی که جنگ انداخته بودند و سوی دشمن رفته بودند همچنان به جای خویش بودند.
سه صف بودند: یک صف پیادگان بودند که نیزه و شمشیر داشتند، یک صف تیراندازان بودند و یک صف سواران بودند که پیش روی پیادگان جای داشتند.
پهلوی راست و پهلوی چپ سپاه نیز چنین بود سعد گفت: «کار چنان بود که قعقاع کرد و چون من سه تکبیر گفتم حمله آغاز
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1734
کنید» کسان آماده شدند که با گفته وی همداستان بودند و آسیای جنگ بر قعقاع و یاران وی می‌گشت.
عمرو بن مره گوید: قیس بن هبیره مرادی که روزهای پیش در جنگ قادسیه شرکت نداشته بود به کسانی که اطراف وی بودند گفت: «دشمن شما سر حمله دارد و رای، رای سالار سپاه است، نباید سپاهیان حمله برند و پیادگان همراه نباشند که وقتی حمله برند و دشمن بر اسب پیش آید و پیاده همراه نباشد، راهشان را به بندد و پیش رفتن نتوانند، برای حمله آماده شوید و منتظر تکبیر باشید و یکجا حمله کنید.» و چنان بود که تیرهای عجمان به صف مسلمانان می‌رسید.
مستنیر بن یزید گوید: زید بن کعب نخعی که پرچم قبیله نخع را به دست داشت گفت: «مسلمانان برای حمله آماده شده‌اند، امشب از دیگران سوی خدا و جهاد سبق گیرید که هر که امشب سبق گیرد به اندازه آن ثواب یابد. در کار شهادت با دیگران هم چشمی کنید و دل به مرگ نهید که اگر زندگی را دوست دارید راه زنده ماندن همین است و اگر آخرت خواهید بدان می‌رسید.» اجلح گوید: اشعث بن قیس گفت: «ای گروه عربان! روا نیست که این قوم از شما در مقابل مرگ جسورتر باشند و آسانتر از جان گذرند. از همسران و فرزندان بگذرید و از کشته شدن بیم مکنید که آرزوی کریمان و سرنوشت شهیدان است» این بگفت و از اسب پیاده شد.
عمرو بن محمد گوید: حنظله بن ربیع و سران گروههای ده نفری گفتند: «ای گروه کسان فرود آیید و چنان کنید که ما می‌کنیم و از مرگ بیم مدارید، که پایمردی بهترین وسیله رهایی از بیم است» گوید: طلیحه و غالب و حمال و دلیران همه قبایل سخنانی از اینگونه گفتند نضر بن سری گوید: ضرار بن خطاب قرشی از اسب فرود آمد و عربان در اثنای
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1735
تکبیرهای سعد و انتظار تکبیر دیگر سوی پارسیان پیش رفتند و چون تکبیر دوم بگفت عاصم بن عمرو حمله برد و به قعقاع پیوست. قوم نخع نیز حمله بردند و همه کسان نافرمانی سعد کردند و جز سران قوم کس در انتظار تکبیر سوم نماند و چون تکبیر سوم بگفت همگان حمله بردند و به یاران خویش پیوستند و با پارسیان در آمیختند و از آن پس که نماز عشا کرده بودند جنگ شبانه آغاز شد.
ابی طیبه گوید: در لیلهالهریر همه عربان حمله کردند و در انتظار سعد نماندند نخستین کس که حمله کرد قعقاع بود که سعد گفت: «خدایا این را بر او ببخش و یاریش کن «و باقی شب پیوسته می‌گفت: «ای دریغ تمیمیان» سپس گفت: «بنظرم کار چنانست که این می‌کند وقتی سه تکبیر گفتم حمله برید.» آنگاه سعد یک تکبیر گفت و بنی اسدیان به حمله کنان پیوستند.
بدو گفتند: «بنی اسدیان حمله بردند» گفت: «خدایا این را بر آنها ببخش و یاریشان کن.» و بقیه شب می‌گفت «ای دریغ از بنی اسدیان.» آنگاه گفتند: «طایفه نخع حمله بردند» گفت: «خدایا این را بر آنها ببخش و یاریشان کن.» و بقیه شب می‌گفت: «ای دریغ از نخع» پس از آن گفتند: «بجیله حمله برد» گفت: «خدایا این را ببخش ای دریغ از بجیله» پس از آن کندیان حمله بردند».
گفت: «ای دریغ از کنده» آنگاه سران قوم و کسانی که منتظر تکبیر مانده بودند حمله کردند و جنگ سخت تا صبحگاهان دوام داشت و این لیلهالهریر بود.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1736
انس بن جلیس گوید: در لیلهالهریر حضور داشتم و تا صبحگاه صدای برخورد آهن چون چکش آهنگران بود، سخت پایمردی کردند و سعد شبی داشت که هرگز نداشته بود و عربان و عجمان وضعی دیدند که هرگز ندیده بود، خبر از رستم و سعد بریده بود و سعد به دعا پرداخت و چون صبح شد عربان دست از جنگ بداشتند و از این بدانست که برترند و غلبه از آنهاست.
محمد بن اعور گوید: نخستین چیزی که سعد آن شب شنید و نشان فتح بود، صدای قعقاع بن عمرو بود که در نیمه دوم شب به گوش وی رسید که رجزی بدین مضمون می‌خواند:
«ما یک گروه و بیشتر را بکشتیم» «چهار و پنج و یک» «که برتر از شیران بودند» «و چون بمردند خدای خویش را» «خواندم و سخت بکوشیدم» ابن رفیل گوید: آن شب از اول شب تا صبحگاه جنگیدند، سخن نمی‌کردند بانگ می‌زدند و این را لیلهالهریر نامیدند. که هریر بانگ باشد.
مصعب بن سعد گوید: در آن شب سعد، بجاد را که نوخاسته بود سوی صف جنگ فرستاد که فرستاده‌ای نیافت و بدو گفت: «ببین وضع آنها چگونه است؟» و چون بجاد بازگشت بدو گفت: «پسرکم چه دیدی؟» گفت: «دیدمشان که بازی می‌کردند.» گفت: «یا جدی میکردند.» عابس بن جعفر به نقل از پدرش گوید: به روز عماس جعفی در میان گروهی از عجمان بود که سلاح کامل داشتند، نزدیک آنها شدند و با شمشیر ضربت زدند و دیدند که شمشیر در آهن کارگر نیست و پس آمدند.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1737
حمیضه گفت: «چه شد؟» گفتند: «سلاح در آنها کارگر نیست» گفت: «باشید تا من به شما نشان بدهم، نگاه کنید.» آنگاه به یکی از پارسیان حمله برد و پشت وی را با نیزه بشکست و به یاران خود نگریست و گفت: «می‌بینید که آنها را می‌شود کشت» و عربان حمله بردند و آنها را سوی صفشان عقب راندند.
شعبی گوید: بخدا در قادسیه از قبیله کنده بیشتر از هفتصد کس نبود و ترک طبری در مقابل آنها بود.
اشعث گفت: «ای قوم حمله برید و با هفتصد کس حمله برد و ترک کشته شد.»
 
شب قادسیه‌
 
زیاد گوید: شب قادسیه صبحگاه لیلهالهریر بود و از این روزهای جنگ آنرا شب قادسیه نامیده‌اند و چنان بود که کسان خسته بودند و همه شب چشم بر هم ننهاده بودند و قعقاع میان سپاه به راه افتاد و گفت: «سپاهی که اکنون جنگ اندازد پس از ساعتی ظفر بیند ساعتی پایمردی کنید و حمله برید که ظفر نتیجه پایمردی است.
پایمردی کنید و سستی مکنید» جمعی از سران سپاه بر اشعث گرد آمدند و سوی رستم حمله بردند و صبحدم با گروهی که پیش روی وی بود در آمیختند.
و چون مردم قبایل این بدیدند کسانی میان آنها به سخن ایستادند. قیس بن عبد یغوث و اشعث بن قیس و عمرو بن معدیکرب و ابن ذی السهمین خثعمی و ابن ذی البردین هلالی سخن کردند و گفتند: «مبادا اینان در کار خدا از شما کوشاتر باشند و مبادا اینان، یعنی پارسیان، از شما به مرگ بی اعتناتر و در جانبازی بی‌باکتر باشند در این کار سبق گیرید»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1738
گروههای عرب به جمع مقابل خود حمله بردند و با آنها در آمیختند. در میان قوم ربیعه نیز کسانی سخن کردند و گفتند: «شما در گذشته، پارسیان را بهتر از همه می‌شناخته‌اید و نسبت به آنها جسورتر بوده‌اید چرا اکنون از آنچه بوده‌اید جسورتر نباشید.» هنگام نیمروز نخستین کسانی که عقب نشستند هرمزان و پیرزان بودند که عقب رفتند و باز موضع گرفتند هنگام نیمروز قلب سپاه پارسیان بشکافت و غبار بر آنها ریخت و بادی سخت وزیدن گرفت و سایبان رستم از تخت وی کنده شد و در عتیق افتاد و این باد دبور بود و غبار رو به پارسیان داشت. قعقاع و همراهان وی به نزدیک تخت رسیدند و تخت را خالی یافتند که رستم وقتی باد سایبان را کنده بود از آنجا به پناه استرانی رفته بود که آن روز باری آورده بود و همانجا توقف کرده بود بود و در سایه یک استر و بار آن بود.
هلال بن علفه باری را که رستم زیر آن بود بزد و طنابهای آنرا ببرید و یکی از لنگه‌ها بر رستم افتاد که هلال او را نمی‌دید و از حضورش خبر نداشت. مهره‌های پشت رستم شکست آنگاه هلال ضربتی بدوزد که بوی مشک برخاست و رستم سوی عتیق رفت و خود را در آن افکند، هلال به دنبال او جست که در آب فرو رفته بود و بگرفتش هلال ایستاده بود و پای او را بگرفت و بیرون کشید و با شمشیر به پیش سر او زد تا جان داد، آنگاه جثه او را بیاورد و زیر پای استران افکند و روی تخت رفت و بانگ برداشت که رستم کشته شد شما را به خدای کعبه سوی من آیید.
کسان به دور وی فراهم آمدند چندانکه تخت معلوم نبود و او را نمی‌دیدند و تکبیر گفتند و بانگ برداشتند.
در این هنگام قلب سپاه مشرکان پراکنده شد و هزیمت شدند.
آنگاه جالنوس بر بند بایستاد و ندا داد که پارسیان عبور کنند و غبار از میان برخاست. آنها که به هم بسته بودند شتاب کردند و در عتیق ریختند و مسلمانان با نیزه
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1739
آنها را بزدند و کس از ایشان جان به در نبرد و جمله سی هزار کس بودند.
ضرار بن خطاب در فش کابیان را بگرفت که سی هزار در عوض آن گرفت. قیمت درفش یک هزار هزار و دویست هزار بود. در نبردگاه ده هزار کس از پارسیان کشته شد بجز آنها که روزهای پیش کشته شده بودند.
عمرو بن سلمه گوید: به روز قادسیه هلال بن علفه رستم را بکشت.
ابو کعب طائی به نقل از پدرش گوید: پیش از لیلهالهریر و هزار و پانصد کس از مسلمانان کشته شد و در لیلهالهریر و روز قادسیه ششهزار کس از آنها کشته شد که در خندق رو به روی مشرق به خاکشان کردند.
زیاد گوید: وقتی پارسیان از جای برفتند و میان قدیس و عتیق کس از آنها نماند و ما بین خندق و عتیق از کشته پوشیده بود سعد به زهره فرمان داد که پارسیان را تعقیب کند و او بانگ زد و پیشتازان را بخواند و قعقاع را گفت دنبال آنها رود که راه پایین گرفته بودند و شرحبیل را گفت به دنبال آنها رود که بالا گرفته بودند.
خالد بن عرفطه را گفت که ساز و برگ کشتگان را برگیرد و شهیدان را به خاک کند.
دو هزار و پانصد تن شهیدان لیلهالهریر و روز قادسیه در اطراف قدیس آن سوی عتیق مقابل مشرق مدفون شدند و شهیدان پیش از لیلهالهریر بر مشرق دفن شدند.
آنگاه ساز و برگ و اموال فراهم آمد و چندان بود که هرگز مانند آن فراهم نیامده بود و پس از آن نیز فراهم نیامد.
سعد هلال را پیش خواند و برای وی دعا کرد و گفت: «رفیقت چه شد؟» گفت: «وی را زیر استران افکندم» گفت: «برو او را بیار» هلال برفت و رستم را بیاورد سعد گفت: «برهنه‌اش کن و هر چه خواستی به تنش واگذار» هلال ساز و برگ وی را برگرفت و چیزی به تنش نگذاشت.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1740
و چون قعقاع و شرحبیل بیامدند هر کدام را به سویی که دیگری رفته بود مأمور کرد قعقاع را، بالا گرفت و شرحبیل راه پایین گرفت و تا خراره قادسیه رفتند.
زهره بن حویه به تعقیب پارسیان رفت تا به بند رسید که آنرا شکسته بودند تا عربان را از تعاقب باز دارند.
زهره گفت: «بکیر! پیش برو»، و او اسب خود را هی کرد و چنان بود که وی بر اسب ماده جنگ می‌کرد و گفت: «اطلال بپر» و اسب دست و پا فراهم آورد. آنگاه گفت: «بحق سوره بقره بپر» زهره نیز که بر اسب نر بود اسب خویش را بجهانید و دیگر سواران نیز اسب بجهانیدند و به آب زدند و سیصد سوار چنین کردند.
زهره به سواران دیگر که مانده بودند گفت: «سوی پل روید و بما برسید.» و برفت. کسان سوی پل رفتند و به دنبال وی آمدند که به پارسیان رسید که جالنوس دنباله آنها را حفاظت می‌کرد. زهره با وی در آویخت و ضربتی در میانه رد و بدل شد که زهره او را بکشت و ساز و برگش را بگرفت. عربان همه کسانی را که از خراره تا سلیحین و نجف بودند بکشتند و شبانگاه باز آمدند و شب را در قادسیه به سر کردند.
شقیق گوید: آغاز روز در قادسیه پیروی کردیم وقتی باز آمدیم هنگام نماز بود، مؤذن کشته شده بود و مردم در باره اذان گفتن رقابت کردند چندان که نزدیک بود دست به شمشیر برند. سعد در میانه قرعه زد که به نام یکی افتاد که اذان گفت.
گوید: و باز چنان شد و آنها که به تعقیب فراریان بالا و پایین قادسیه رفته بودند بیامدند و وقت نماز بود و چون مؤذن کشته شده بود در کار اذان گفتن رقابت کردند و سعد در میانشان قرعه زد و بقیه روز و شب را به سر بردند تا زهره باز گشت.
صبحگاهان همه فراهم بودند و در انتظار کس نبودند، سعد خبر فتح را با
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1741
شمار مقتولان پارسی و مقتولان مسلمان بنوشت و یکی از معاریف را با سعد بن عمیله فزاری سوی عمر فرستاد.
ابن رفیل به نقل از پدرش گوید: سعد مرا خواست و فرستاد که کشتگان را ببینم و سران را برای او نام ببرم، بازگشتم و به او خبر دادم. اما رستم را در جای خود ندیده بودم. سعد کس فرستاد و یکی از مردم تیم را که هلال نام داشت پیش خواند و گفت: «مگر نگفتی که رستم را کشته‌ای؟» گفت: «چرا» گفت: «پس او را چه کردی؟» گفت: «زیر پای استران افکندم» گفت: «او را چگونه کشتی؟» هلال طرز کشتن رستم را به سعد خبر داد تا آنجا که گفت: «به پیش سر و بینی او ضربت زدم» گفت، «او را بیار» گوید: «و چون جثه رستم را بیاورد ساز و برگ را بدو بخشید» و چنان بود که وقتی در آب میافتاده بود خویشتن را سبک کرده بود و ساز و برگ را به هفتاد هزار فروخت. اگر کلاه رستم را به دست آورده بود قیمت آن یکصد هزار بود.
گوید: تنی چند از عبادیان پیش سعد آمدند و گفتند: «ای امیر پیکر رستم را بر در قصر تو دیدیم که سر دیگری بر آن بود و از ضربت درهم کوفته بود» و سعد بخندید.
زیاد گوید: دیلمیان و سران پادگانها که دعوت مسلمانان را پذیرفته بودند و بی آنکه مسلمان باشند به کمک آنها جنگیده بودند گفتند: «برادران ما که از آغاز کار به مسلمانی گرویدند بهتر و صایب تر از ما بودند بخدا پارسیان پس از رستم توفیق
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1742
نیابند جز آنها که مسلمان شوند» و مسلمان شدند.
آنگاه کودکان اردو بیامدند و قمقمه چرمین همراه داشتند و به مسلمانانی که رمقی داشتند آب می‌دادند و مشرکانی را که رمقی داشتند می‌کشتند و شبانگاه از عذیب سرازیر شدند.
گوید: زهره به تعقیب جالنوس رفت و قعقاع و برادرش شرحبیل به تعقیب آنها که راه بالا یا راه پایین گرفته بودند رفتند و در دهکده‌ها و بیشه‌ها و کنار نهرها آنها را بکشتند و باز گشتند و هنگام نماز ظهر رسیدند و سعد به کسان خوشباش گفت و هر طایفه را ثنا گفت و به نیکی یاد کرد.
سعید بن مرزبان گوید: زهره برفت و میان خراره و سلیحین به جالنوس رسید که یکی از شاهان پارسی بود و طوق و دو دست بند و دو گوشوار داشت و اسبش وامانده بود و خونش بریخت.
گوید: بخدا زهره در آن روز بر اسبی بود که عنان آن طنابی بافته بود چون افسار و تنگ آن نیز موی بافته بود و ساز و برگ جالنوس را پیش سعد آورد و اسیرانی که به نزد سعد بودند آنرا شناختند و گفتند: «این ساز و برگ جالنوس است.» سعد گفت: «آیا کسی در کشتن وی با تو کمک کرد؟» گفت: «آری» گفت: «کی؟» گفت: «خدا» و سعد ساز و برگ را بدو داد.
ابراهیم گوید: سعد ساز و برگ را برای زهره زیاد دانست و عمر در این باره باو نوشت که من گفته‌ام هر که کسی را بکشد ساز و برگش غنیمت اوست و سعد ساز و برگ را به وی داد که به هفتاد هزار فروخت.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1743
شعبی گوید: زهره به جالنوس رسید و بدو حمله برد و تیر انداخت که به هدف رسید و چون رو به رو شدند ضربتی زد و او را از پای در آورد.
زهره آن روز موهای بافته داشت. وی در جاهلیت اعتباری یافته بود و در اسلام سخت کوشا بود و سابقه نکو داشت در آن وقت جوان بود و آنچه را جالنوس بتن داشت بپوشید که هفتاد و چند هزار میارزید و چون پیش سعد آمد «ساز و برگ را از او بگرفت و گفت: «چرا منتظر اجازه من نماندی؟» و به عمر نامه نوشت و عمر به سعد نوشت: «با زهره چنین می‌کنی که چنان شجاعت نمود و هنوز جنگ در پیش داری که می‌خواهی شاخش را بشکنی و قلبش را تباه کنی، ساز و برگ وی را بده و هنگام عطا از کسان دیگر پانصد بیشتر به او بده» عصمه گوید: عمر به سعد نوشت: «من زهره را بهتر از تو می‌شناسم زهره چیزی از ساز و برگی را که گرفته نهان نکرده اگر آنکه درباره او سعایت کرد دروغگو باشد خدا وی را با دو طوق در بازوان دچار یکی چون زهره کند. من گفته‌ام هر که مردی را بکشد، ساز و برگ وی از آن او باشد.» سعد ساز و برگ را به زهره داد که آنرا به هفتاد هزار بفروخت.
عامر گوید: آنها که در روز قادسیه سخت کوشیده بودند و از عطای عادی پانصد بیشتر گرفتند بیست و پنج کس بودند که زهره و عصمه ضبی و کلج از آن جمله بودند و جنگاوران ایام پیش سه هزار گرفتند که از اهل قادسیه برتر بودند.
یزید ضخم گوید: به عمر گفتند: «چه شود اگر اهل قادسیه را نیز چون جنگاوران ایام پیش عطا دهی؟» گفت: «کسانی را که در آن روزها نبوده‌اند به آنها ملحق نمی‌کنم» گوید: و هم درباره اهل قادسیه به عمر گفتند: «چه شود اگر کسانی را که خانه و دیارشان دور بوده بر کسانی که نزدیک خانه خویش جنگیده‌اند امتیاز دهی؟» گفت: چگونه آنها را به سبب دوری دیارشان بر جماعت نزدیک که به دشمن
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1744
پیوسته بودند امتیاز دهم؟ آنها را برابر نهادم که خواستم به نیکی گرایند چرا مهاجران با انصاریان که نزدیک خانه خویش می‌جنگیدند چنین نکردند؟» سعید بن مرزبان گوید: وقتی رستم از جای برفت بر استری نشست و چون هلال به وی نزدیک شد تیری بینداخت که به پایش خورد و ابر را برکاب دوخت که گفت:
«بپایه» [1] آنگاه هلال به وی نزدیک شد و رستم فرود آمد و زیر استر رفت و چون هلال بدو دست نیافت ریسمان را برید که بار بر او افتاد آنگاه فرود آمد و سرش را در هم کوفت.
شقیق گوید: به روز قادسیه که یکباره به عجمان حمله بردیم خدا هزیمتشان کرد و چنان شد که من به یکی از چابکسواران پارسی اشاره کردم که با سلاح کامل سوی من آمد و گردنش بزدم و ساز و برگش را بگرفتم.
سعید بن مرزبان گوید: در آن روز پارسیان پس از هزیمت چنان شدند که هزیمت‌شدگان می‌شده‌اند، کشته شدند و کار بدانجا رسید که یکی از مسلمانان یکیشان را پیش می‌خواند که می‌آمد و جلو روی او می‌ایستاد که گردنش را میزد و چنان میشد که وی را با سلاح خودش می‌کشت و چنان می‌شد که دو مرد بودند و می‌گفت یکی رفیقش را بکشد و این بسیار بود.
یونس بن ابی اسحاق گوید: سلمان بن ربیعه باهلی گروهی از عجمان را دید که زیر پرچم خویش بودند که آنرا به زمین کوفته بودند و گفته بودند از اینجا نرویم تا بمیریم و حمله برد و همه کسانی را که زیر پرچم بودند بکشت و ساز و برگشان را بگرفت.
گوید: سلمان به روز قادسیه یکه سوار مسلمانان بود و از جمله کسانی بود که پس از هزیمت پارسیان بر آنها که پایمردی می‌کردند حمله برد. یکی دیگر
______________________________
[1]- در متن کلمه پارسی است و نسخه بدل چنین است: «بیایه»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1745
گوید: پس از آن سعد، قعقاع و شرحبیل را به دنبال فراریانی فرستاد که راه عبد الرحمن بن ربیعه ذو النور بود که بر گروهی از پارسیان که بر ضد مسلمانان فراهم بودند حمله برد و با سواران خویش درهمشان کوفت.
شعبی گوید: سلمان بندهای کسان را بهتر از آن میشناخت که سلاح بندهای حیوان کشتنی را می‌شناسد. جایی که اکنون زندان است خانه عبد الرحمن بن ربیعه بود و جایی که میان آن و خانه مختار است خانه سلمان بود و اشعث بن قیس محوطه‌ای را که جلو آن بود و اکنون در خانه مختار افتاد به تیول خواست که باور دادند و سلمان بدو گفت: «ای اشعث، نسبت به من سخت جسور شده‌ای، بخدا اگر زمین را بگیری ترا به شمشیر می‌زنم، ببین از تو چه میماند؟» و اشعث از زمین چشم پوشید و متعرض آن نشد.
طلحه گوید: پس از هزیمت سی و چند گروه پایمردی کردند و تن بمرگ دادند و از فرار شرم داشتند و خدایشان نابود کرد که سی و چند کس از سران مسلمانان به آنها پرداختند و دنبال فراریان نرفتند. سلمان بن ربیعه به گروهی پرداخت و عبدالرحمن بن ربیعه ذو النور به گروه دیگر پرداخت و کسانی از سران مسلمانان به گروههای دیگر پرداختند.
جنگ این گروهها به دو صورت بود، بعضی تاب نیاوردند و گریزان شدند و بعضی دیگر پایمردی کردند تا کشته شدند.
از جمله سران فراری این گروهها هرمزان بود که در مقابل عطار بود و اهو که در مقابل حنظله بن ربیع کاتب پیمبر صلی الله علیه و سلم بود و زاد بن بهیش که در مقابل عاصم بن عمرو بود و قارن که در مقابل قعقاع بن عمرو بود.
گوید: از جمله کسانی که دل به مرگ داده بودند شهریار پسر کنارا بود که در مقابل سلمان بود و پسر هربذ که در مقابل عبد الرحمن بود و فرخان اهوازی که در مقابل بسر بن ابی رهم جهنی بود و خسرو شنوم همدانی که در مقابل ابن هذیل کاهلی بود.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1746
بالا و زیر گرفته بودند و زهره بن حویه را به تعقیب جالنوس فرستاد.
ابو جعفر طبری گوید: حدیث ابن اسحاق چنین است که گوید: مثنی بن حارثه بمرد و سعد بن ابی وقاص سلمی دختر خصفه را که زن وی بوده بود، به زنی گرفت و این بسال چهاردهم هجرت بود. آن سال عمر بن خطاب سالار حج بود.
گوید: در همین سال ابو عبیده بن جراح وارد دمشق شد و زمستان را آنجا گذرانید.
در تابستان هرقل بارو میان به انطاکیه آمد و از مستعربان از قبیله لخم و جذام و بلقین و بلی و عامله و قبائل قضاعه و غسان، بسیار کس با وی بود و از مردم ارمینیه نیز بسیار کس بود.
هرقل در انطاکیه بماند و صقلار را که از خواجگان بود بفرستاد با یکصد هزار کس که دوازده هزار کس از مردم ارمینیه بودند و سالارشان جرجه بود و دوازده هزار کس از مستعربان از غسان و قبایل قضاعه که سالارشان جبله بن ایهم غسانی بود و بقیه از رومیان بودند و صقلار خواجه هرقل سالار همگان بود.
گوید: مسلمانان با بیست و چهار هزار کس که سالارشان ابو عبیده جراح بود برون شدند و در رجب سال پانزدهم در یرموک تلاقی شد و جنگی سخت شد که رومیان به اردوگاه مسلمانان در آمدند و کسانی از زنان قریش به وقت درآمدن رومیان به اردوگاه مسلمانان شمشیر گرفتند و مردانه جنگیدند که ام حکیم دختر حارث بن هشام از آن جمله بود.
گوید: و چنان بود که وقتی مسلمانان به مقابله رومیان می‌رفتند کسانی از قبیله لخم و جذام به آنها پیوسته بودند و چون شدت جنگ را بدیدند گریزان شدند و به دهکده‌های نزدیک رفتند و مسلمانان را رها کردند.
عروه بن زبیر گوید: یکی از مسلمانان درباره رفتار مردم لخم و جذام شعری گفت بدین مضمون:
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1747
«مردم لخم و جذام در کار گریز بودند» «و ما و رومیان در مرج به کشاکش بودیم» «اگر پس از این بیایند با آنها کاری نداریم» عبد الله بن زبیر گوید: به سال یرموک با پدرم بودم و چون مسلمانان آرایش جنگ گرفتند، زبیر زره پوشید و بر اسب نشست و به دو تن از غلامان خویش گفت:
«عبد الله را پیش بار نگهدارید که نوسال است» گوید: پس از آن برفت و به سپاه پیوست و چون مسلمانان و رومیان جنگ انداختند جمعی را دیدم که بر تپه‌ای ایستاده بودند و جنگ نمی‌کردند. من اسبی را که زبیر پیش بار نهاده بود بگرفتم و بر نشستم و سوی آن جمع رفتم و با آنها ایستادم و با خود گفتم: «ببینم چه می‌کنند» و دیدم که ابو سفیان بن حرب با تنی چند از پیران قریش از مهاجران فتح مکه ایستاده بودند و جنگ نمی‌کردند و چون مرا دیدند که نوسال بودم به من توجه نکردند.
گوید: «بخدا چنان بود که وقتی مسلمانان عقب می‌رفتند و کار رومیان بهتر میشد می‌گفتند: «زردها، بیشتر، بیشتر» و چون رومیان عقب می‌رفتند و مسلمانان تفوق می‌یافتند می‌گفتند: «ای دریغ از زردها».
و من از گفتار آنها در شگفت بودم و چون خداوند رویمان را هزیمت کرد و زبیر باز آمد قصه آن جمع را با وی بگفتم که خندید و گفت: «خدایشان بکشد که از کینه دست بر نمی‌دارند، اگر رومیان بر ما غلبه یابند به آنها چه می‌رسید؟ ما که برای آنها از رومیان بهتریم» ابن اسحاق گوید: آنگاه خدای تبارک و تعالی نصرت آورد و رومیان و سپاهی که هرقل فراهم آورده بود هزیمت شدند و از سپاه روم از مردم ارمینیه و مستعربان هفتاد هزار کس کشته شد و خدا صقلار و باهان را که هرقل همراه وی فرستاده بود بکشت.
و چون هرقل ماجرا را بشنید کس فرستاد که مردان جنگی و مردم ملطیه را
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1748
پیش وی آوردند و بگفت تا شهر را آتش زدند.
گوید: در جنگ یرموک از مسلمانان از طایفه بنی امیه، عمرو بن سعید بن عاص و ابان بن سعید بن عاص و از بنی مخزوم، عبد الله بن سفیان بن عبد الاسد و از بنی سهم، سعید بن حارث بن قیس کشته شدند.
گوید: در آخر سال پانزدهم هجرت، خداوند در عراق رستم را بکشت و سپاهیان یرموک پس از فراغت از جنگ آنجا به کمک سعد در قادسیه پیکار کردند.
و چنان بود که وقتی زمستان برفت سعد از شراف سوی قادسیه روان شد و رستم خبر یافت و به آهنگ وی برون شد و چون سعد از حرکت وی خبردار شد توقف کرد و به عمر نامه نوشت و کمک خواست، عمر مغیره بن شعبه ثقفی را با چهار صد کس از مدینه سوی وی فرستاد، قیس بن مکشوح مرادی را نیز با هفتصد کس فرستاد و به ابو عبیده نوشت که هزار کس از مردان خویش را به کمک سعد بن ابی- وقاص سالار عراق فرست و ابو عبیده چنان کرد و عیاض بن غنم فهری را سالار آن گروه کرد.
گوید: آن سال که سال پانزدهم بود، عمر بن خطاب با سالار حج بود و چنان بود که کسری در قصر بنی مقاتل پادگانی داشت که نعمان بن قبیصه سالارشان بود.
نعمان پسر حیه طایی و پسر عموی قبیصه بن ایاس طایی فرمانروای حیره، در قصر خویش بود و چون از سعد بن ابی وقاص خبر یافت از عبد الله بن سنان اسدی صدا وی درباره وی پرسید که گفت: «یکی از مردم قریش است.» نعمان گفت: «بخدا اگر قرشی باشد چیزی نیست بخدا با او جنگ می‌کنم که قرشیان بندگان کسی هستند که غالب شود، بخدا از محافظ حمایت نکنند و به محافظ از دیار خویش بیرون نشوند.» عبد الله بن سنان از این سخن خشمگین شد و صبر کرد تا وقتی بخفت بر او درآمد و نیزه را به پشتش فرو کرد و او را بکشت آنگاه پیش سعد رفت و مسلمان
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1749
شد.
گوید: و چون مغیره بن شعبه و قیس بن مکشوح با همراهان خویش به سعد بن ابی وقاص پیوستند، سوی رستم روان شد و در قادس که دهکده‌ای مجاور عذیب بود فرود آمد و مردم، آنجا مقام گرفتند و سعد در قصر عذیب جا گرفت و رستم با سپاه پارسیان در قادسیه فرود آمد. سپاه وی چنان که در دیوان وی به شمار آمده بجز تبعه و غلامان شصت هزار کس بود. میان رستم و سپاه مسلمانان عتیق، پل قادسیه، فاصله بود.
و چنان بود که سعد در منزل خویش بیمار بود و قرحه‌ای سخت داشت و ابو مححن بن حبیب ثقفی در قصر وی محبوس بود که به سبب شرابخواری او را حبس کرده بود.
و چون رستم بیامد کس فرستاد که مردی هوشیار را پیش من فرستید که با وی سخن کنم که مغیره بن شعبه را سوی او فرستادند. مغیره که موهای خود را به چهار دشته تابیده بود و پشت سر و بالای گوش افکنده بود و بردی به تن داشت برفت تا پیش رستم که آن سوی پل عتیق در سمت عراق جای داشت و مسلمانان بر سوی دیگر در سمت حجاز میان قادسیه و عذیب بودند.
رستم با مغیره سخن کرد و گفت: «شما عربان مردمی تیره روز و مستمند بودید که به بازرگانی یا مزدوری یا سفر پیش ما می‌آمدید و از غذای ما می‌خوردید و از آبمان می‌نوشیدید و در سایه‌های ما می‌آرمدید و برفتید و یاران خویش را خواندید و آنها را نیز بیاوردید، مثال شما چون مردی است که باغ انگوری داشت و شغالی در آن دید و با خود گفت یک شغال چیزی نیست اما شغال برفت و شغالان را به باغ خواند و چون فراهم آمدند صاحب باغ بیامد و سوراخی را که شغالان از آن آمده بودند بگرفت و همه را بکشت.
«می‌دانیم که مستمندی شما عربان را به این کار واداشته، امسال بر گردید
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1750
که ما را از آبادانی دیارمان و مقابله دشمنانمان باز داشته‌اید و ما شترانتان را گندم و خرما بار می‌کنیم و جامه به شما می‌دهیم، از دیار ما بروید که خدایتان بسلامت دارد.» مغیره گفت: «چنانکه گفتی مستمند بودیم و بدتر از این بودیم، مرفه‌ترین ما آن کس بود که پسر عموی خویش را می‌کشت و مال وی را می‌گرفت و می‌خورد، مردار و خون و استخوان می‌خوردیم، چنین بودیم تا خدا پیغمبری میان ما برانگیخت و کتاب بدو فرستاد که ما را سوی خدا و دین وی خواند، یکی تصدیق او کرد و دیگری تکذیب او کرد و آنکه تصدیق کرده بود با آنکه تکذیب کرده بود بجنگید تا همه از روی یقین یا به ضرورت به دین وی گرویدیم که معلوم شد که وی صادق است و فرستاده خداست و او به ما فرمان داد که با مخالفان خود بجنگیم و به ما گفت که هر کس از ما بر دین وی بمیرد به بهشت می‌رود و هر که بماند بملک می‌رسد و بر مخالف خویش غلبه می‌یابد. ما ترا دعوت می‌کنیم که به خدا و پیمبر او ایمان بیاری و به دین ما در آیی، اگر چنین کنی دیارت از آن تست و کس جز به رضای تو وارد آن نشود و باید زکات و خمس بدهی و اگر نپذیری باید جزیه بدهی و اگر نپذیری با تو می‌جنگیم تا خدا میان ما و تو داوری کند.» رستم گفت: «گمان نداشتم در عمر خویش از شما عربان چنین سخنانی بشنوم، فردا کارتان را یکسره می‌کنم و همه‌تان را می‌کشم.» آنگاه بگفت تا بر عتیق بند زدند و همه شب تا صبحگاه با علف و خاک و نی، بند می‌زدند و راه آماده شد.
گوید: مسلمانان آرایش جنگ گرفتند، سعد سالاری قوم را به خالد بن عرفطه هم پیمان بنی امیه سپرد، میمنه سپاه را به جریر بن عبد الله بجلی داد و میسره را به قیس بن مکشوح سپرد. آنگاه رستم حمله آورد و مسلمانان نیز حمله بردند. بیشتر آنها جز جل بارها، سپری نداشتند که چوب بدان بسته بودند و سپر محافظ خویش
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1751
کرده بودند و غالب سرپوش آنها طناب بارها بود که هر کس طناب بار خود را به سر می‌پیچید تا آنرا محفوظ دارد، پارسیان آهن پوش و قباپوش بودند و جنگی سخت کردند. سعد در قصر بود و جنگ را می‌نگریست و سلمه دختر خصفه که از آن پیش زن مثنی بن حارثه بوده بود با وی بود و چون سپاهیان به جولان آمدند گفت:
سعد در قصر بود و جنگ را می‌نگریست و سلمه دختر خصفه که از آن پیش زن مثنی بن حارثه بوده بود با وی بود و چون سپاهیان به جولان آمدند گفت:
«ای دریغ از مثنی که امروز مثنی ندارم.» و سعد سیلی بر چهره او زد.
سلمی گفت: «این کار را از روی غیرت و ترس کردی» و چون ابو محجن که در قصر عذیب بود حرکت و جولان سپاه را بدید، با زبراء کنیز سعد که به نزد وی محبوس بود گفت: «ای زبراء! مرا رها کن و به قید سوگند خدا تعهد می‌کنم که اگر کشته نشدم بازگردم که بند آهنین به پای من نهی.» زبراء وی را رها کرد و بلقا اسب سعد را بدو داد، ابو محجن به دشمن حمله برد سعد از بالای حصار می‌نگریست و اسب خویش را می‌شناخت و نمی‌شناخت.
وقتی جنگ به سر رفت و خدا جمع پارسیان را هزیمت کرد، ابو محجن پیش زبراء بازگشت و پای خویش را در بند وی کرد و چون سعد از بالای حصار بیامد اسب خویش را دید که عرق کرده بود و بدانست که سوار آن شده‌اند و از زبراء پرسید و او قصه ابو محجن را بگفت و سعد آزادش کرد.
محمد بن اسحاق گوید: عمرو بن معدیکرب با مسلمانان در قادسیه بود.
اسود نخعی گوید: در قادسیه حضور داشتم و دیدم که نوجوانی از مردم نخع شصت تا هشتاد تن از فرزندان آزادگان را پیش می‌راند و گفتم: «خداوند فرزندان آزادگان را زبون کرد.» قیس بن ابی حازم بجلی که در قادسیه با مسلمانان بود گوید: در جنگ قادسیه یکی از ثقفیان با ما بود و از دین بگشت و پیش پارسیان رفت و به آنها گفت که محل مقاومت عربان جایی است که بجیله آنجاست.
گوید: ما یک چهارم سپاه بودیم و شانزده فیل سوی ما فرستادند و دو فیل
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1752
سوی باقی سپاه فرستادند و خار آهنین زیر پای اسبان ما می‌ریختند و تیر سوی ما می‌انداختند چندان که گفتی باران است و اسبان خویش را به هم بسته بودند که فرار نکند.
گوید: عمرو بن معدیکرب به ما می‌گذشت و می‌گفت: «ای گروه مهاجران، شیران باشید که هر که نیک بکوشد شیر باشد و پارسی چون نیزه خویش را بیندازد بز باشد.» گوید: یکی از چابکسواران پارسی بود که تیرش خطا نمی‌کرد به عمرو گفتیم: «ای ابو ثور، این سوار را دفع کن که تیر وی خطا نمی‌کند.» عمرو سوی او رفت و پارسی تیری بزد که به کمان وی خورد و عمرو حمله برد و با وی درآویخت و خونش بریخت و دو طوق و یک کمر بند طلا و یک قبای دیبا از او بگرفت.
گوید: آنگاه خدا رستم را بکشت و اردوگاه وی را با هر چه در آن بود غنیمت مسلمانان کرد. مسلمانان شش یا هفت هزار کس بودند. آنکه رستم را بکشت هلال ابن علفه تمیمی بود که وی را بدید و سوی او رفت و در آن حال که به تعقیب رستم بود تیری بینداخت که به پای او خورد و پایش را به رکاب زین دوخت و رستم به پارسی می‌گفت 576) (577 «بپایه» یعنی چنین که آمد یا چنین که هستی.
آنگاه هلال بن علفه به رستم حمله برد و خونش بریخت و سرش را ببرید و بیاویخت و پارسیان عقب نشستند و مسلمانان به تعقیبشان رفتند و از آنها همی کشتند.
و چون پارسیان به خراره رسیدند فرود آمدند و شراب نوشیدند و غذا خوردند، آنگاه برون آمدند و در عجب بودند که تیرهایشان در عربان کارگر نبود. جالنوس بیامد و کره‌ای برداشتند که او تیری زد و آنرا سوراخ کرد و در آنجا بودند که سواران مسلمان در رسیدند و زهره بن حویه تمیمی به جالنوس حمله برد و او را بکشت و پارسیان هزیمت شدند و سوی دیر قره و آن سوی دیر رفتند و سعد با مسلمانان بیامد و مقابل پارسیانی که آنجا بودند موضع گرفت، در آنجا عیاض بن غنم با کمکیان شام
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1753
که یک هزار بودند در رسید و سعد از غنایم قادسیه به او و همراهانش سهم داد. سعد از دمل خویش درد می‌کشید و جریر بن عبد الله شعری گفت بدین مضمون:
«من جریرم و کنیه ابو عمرو دارم» «سعد در قصر بود که خدا فیروزی داد» و نیز یکی از مسلمانان شعری به این مضمون گفت:
«جنگیدیم تا خدا فیروزی داد» «و سعد در قادسیه به در قصر پناه برده بود» «از جنگ آمدیم و بسیار زنان بیوه شده بودند» «اما در میان زنان سعد کس بیوه نبود» گوید: و چون این سخنان به سعد رسید به نزد کسان آمد و عذر خویش بگفت و دملهایی را که در ران و کفل خویش داشت به آنها بنمود و مسلمانان وی را معذور داشتند، که سعد ترسو نبود. سعد به جواب گفته جریر شعری به این مضمون گفت:
«درباره بجیله آرزوئی ندارم» «جز اینکه به روز شمار پاداش یابند» «که سوارانشان با سواران رو به رو شدند» «و سواران پیکار کردند» «و فیلان به نبردگاهشان آمدند» «که گویی به رونق شتران تندرو بود» پس از آن پارسیان از دیر قره سوی مداین گریختند و آهنگ نهاوند داشتند طلا و نقره و دیبا و پرند و حریر و سلاح و جامه‌های کسری و دختران وی را ببردند و جز این هر چه بود به جا نهادند و سعد کسان از مسلمانان به تعقیب آنها فرستاد:
خالد بن عرفطه هم پیمان بنی امیه را روانه کرد، عیاض بن غنم و یاران وی را همراه خالد کرد، هاشم بن عتبه بن ابی وقاص را پیشدار سپاه وی کرد، جریر بن عبد الله بجلی را
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1754
به میمنه گماشت و زهره بن حویه تمیمی را به میسره گماشت خود سعد به سبب دردی که داشت بجا ماند و چون درد وی برفت با بقیه مسلمانان به دنبال آن گروه روان شد و در بهر سیر نرسیده به دجله به آنها رسید و چون بر ساحل دجله اردو زدند و بار نهادند به جستجوی گدار بودند اما نیافتند تا کافری از مردم مداین پیش سعد آمد و گفت:
«راهی به شما می‌نمایم که پیش از آنکه پارسیان چندان راهی طی کرده باشند به آنها برسید» و آنها را از گداری نزدیک قطربل ببرد. نخستین کس که به گدار زد هاشم بن عتبه بود که به پای رفت و چون عبور کرد سوارانش به دنبال وی رفتند. آنگاه خالد ابن عرفطه با سواران خود عبور کرد پس از آن عیاض بن غنم با سواران خود عبور کرد. پس از آن جماعت پیاپی بیامدند و به گدار زدند و عبور کردند. گویند: پس از آن کس این گدار را پیدا نکرد.
آنگاه برفتند تا به سیاهچال ساباط رسیدند و بیم کردند کمین دشمن آنجا باشد و به تردید افتادند و بیمناک شدند و نخستین کس که با سپاه خویش به آنجا در آمد هاشم بن عتبه بود و چون گذشت شمشیر خود را برای مسلمانان تکان داد و بدانستند که چیزی که مایه ترس باشد اینجا نیست و خالد بن عرفطه آنها را عبور داد.
آنگاه سعد به مسلمانان پیوست و به جلولا رسیدند که جماعتی از پارسیان آنجا بودند و جنگ جلولا رخ داد که خدا پارسیان را هزیمت کرد و مسلمانان بیش از آنچه در قادسیه گرفته بودند، غنیمت به دست آوردند و یکی از دختران کسری و به قولی دختر پسر او بنام منجانه کشته شد و یکی از شاعران مسلمان شعری بدین مضمون گفت:
«چه بسیار کره اسبان نیکوی چاق» «که بار جوان مسلمان را می‌برد» «که در راه رحمان از جهنم رهایی یافته بود» «و این به روز جلولا بود و روز رستم»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1755
«و روز حمله کوفه» «و روزی که دین کافران به رو در افتاد.» آنگاه سعد فتحی را که خداوند نصیب مسلمانان کرده بود به عمر نوشت، و عمر نوشت که به جای خود باش و جز این چیزی مجویید.
سعد بدو نوشت که اینک چیزی نزدیک به دست آورده‌ایم و زمین جلو روی ما گشاده است.
عمر نوشت: بجای خود باش و پارسیان را تعقیب مکن و برای مسلمانان خانه هجرت و منزلگاه جهادی درست کن و شط را میان من و مسلمانان فاصله مکن.
سعد مسلمانان را در انبار فرود آورد که در آنجا بماندند و به تب مبتلا شدند و به آنها نساخت.
سعد نامه نوشت و ماجرا را به عمر خبر داد.
عمر نوشت: جز آنجا که شتر و گوسفند را نکو دارد و علفزار باشد عربان را نکو نباشد. در مجاورت شط بیابانی پیدا کن و برای مسلمانان منزلی آنجا بجوی.
گوید: سعد روان شد تا به محل کویفه عمر بن سعد رسید که پشه و تب داشت و با کسان سازگار نبود. آنگاه سعد حارث بن مسلمه و بقولی عثمان حنیف بنی عمری را که یکی از مردم انصار بود فرستاد که جایی را که اکنون کوفه آنجاست بیافت و سعد با مسلمانان آنجا فرود آمدند و محل مسجد کوفه را معین کردند و برای مردم محله‌ها معین شد.
و چنان بود که عمر بن خطاب آن سال سوی شام آمده بود و در جابیه فرود آمد و ایلیا شهر بیت المقدس گشوده شد.
و هم در این سال ابو عبیده بن جراح حنظله بن طفیل سلمی را سوی حمص فرستاد که خدا شهر را به دست وی بگشود.
سعد بن ابی وقاص شرحبیل بن سمط را که یکی از مردم کنده بود به فرمانروایی
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1756
مداین گماشت.
 
ذکر احوال مردم سواد
 
قبیصه بن جابر گوید: به روز قادسیه وقتی فتح شد یکی از ما شعری گفت و سعد را از اینکه در قصر مانده بود ملامت کرد، شعری وی در دهانها افتاد و به گوش رسید و گفت: «خدایا اگر دروغگوست یا این سخن را به ریا و طلب شهرت گفته زبان و دست وی را از من ببر» قبیصه گوید: بخدا گوینده شعر میان دو صف بود که به سبب دعای سعد تیری بیامد و به زبان وی خورد و یک نیمه تن وی بخشکید و هرگز کلمه‌ای نتوانست گفت تا به خدا پیوست.
عثمان بن رجای سعد گوید: سعد بن مالک از همه کس جسورتر و دلیرتر بود و در قصری نا استوار جا گرفته بود که میان دو صف بود و از آنجا سپاهیان را می‌نگریست.» ام کثیر زن همان بن حارث نخعی گوید: ما با شوهران خود در قادسیه بودیم و چون خبر آمد که جنگ به سر رسید، لباس به خود پیچیدیم و قمقمه‌های آب بر- گرفتیم و سوی زخمیان رفتیم و هر که از مسلمانان بود آب به او دادیم و از جا برداشتیم و هر که از مشرکان بود خلاصش کردیم. کودکان نیز به دنبال ما آمدند که این کار را به دست آنها دادیم.
سیف بن عطیه گوید: در جنگ قادسیه هیچیک از قبایل عرب بیشتر از بجیله و نخع زن همراه نداشت. نخعیان هفتصد زن بی‌شوهر داشتند و بجیله هزار زن داشتند و اینان به هزار کس از قبایل عرب شوهر کردند و آنان به هفتصد کس شوهر کردند.
نخعیان و بجیلیان را خویشاوند مهاجران می‌گفتند آنها در کار انتقال بار و اثاث
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1757
بی‌پروا بودند که خالد زمینه را فراهم کرده بود و مثنی پس از خالد و ابی عبید پس از مثنی. و نیز جنگاوران پیش از قادسیه زمینه فراهم آورده بودند و از آن پس سختی بسیار بود.
طلحه گوید: بکیر بن عبد الله لیثی و عتبه بن فرقد سهی و سماک بن خرشه انصاری- این سماک بجز ابو دجانه معروف بود در جنگ قادسیه از زنی خواستگاری کردند که عربان که زنان خویش را همراه آورده بودند. نخعیان، هفتصد زن بی‌شوهر داشتند و آنها را خویشاوند مهاجران می‌نامیدند. در اثنای جنگ پیش از فتح و پس از فتح مهاجران آنها را به زنی گرفتند و هفتصد کس از مردم قبایل شوهرشان شدند و چون کارها به سر رفت این سه کس از این زن خواستگاری کردند، وی اروی دختر عامر هلالی، هلال نخع، بود و خواهرش هنیده زن قعقاع بن عمرو تمیمی بود. اروی به خواهر خویش گفت: «با شوهر خویش مشورت کن که کدام یک را مناسب ما می‌داند.» و این پس از جنگ بود که هنوز در قادسیه بودند. قعقاع گفت آنها را در شعر وصف می‌کنم و تو برای خواهر خویش نظر بده و شعری بدین مضمون گفت:
«اگر درهم‌ها را می‌خواهی» «به سماک انصاری یا ابن فرقد» «شوهر کن» «و اگر شجاعت به هنگام جنگ می‌خواهی» «رو سوی بکیر کن» «و همه‌شان در اوج بزرگیند» «نیکو بنگرید که این سخن درباره فرد است.» گوید: از عذیب تا عدن ابین و ازابله تا ایله عربان در انتظار جنگ قادسیه بودند و چنان می‌دیدند که ثبات و زوال ملک پارسیان وابسته به آنست و در هر کجا
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1758
گوش فرا داشته بودند به‌بینند سرانجام آن چه میشود تا آنجا که یکی کاری در پیش داشت و می‌گفت: «صبر کنیم ببینیم کار قادسیه چه می‌شود؟» و چون جنگ قادسیه رخ داد جنیان برفتند و خبر را با کسانی از آدمیان بگفتند و خبر به همه جا رسید.
گوید: شبانگاه زنی که ندانستند کیست بر کوهی در صنعا شعری درباره جنگ قادسیه خواند و جنگاوران را ستود. مردم یمامه نیز شنیدند که یک رهگذر اشعاری درباره جنگ قادسیه زمزمه می‌کرد و در همه دیار عرب اشعاری در این باره به گوش می‌رسید.
طلحه گوید: سعد خبر فتح و شمار کشتگان پارسی و مقتولان مسلمان را با ذکر نام معاریف نوشت و همراه سعد بن عمیله فزاری برای عمر فرستاد.
این سخن در روایت ابن رفیل بن میسور نیز هست، نامه سعد چنین بود:
«اما بعد از پس جنگی دراز و اضطرابی سخت خدا ما را» «بر پارسیان فیروزی داد و روشهایی را که اسلافشان داشته بودند از آنها» «بگرفت. با جمعی به تلاقی مسلمانان آمده بودند که کس به شکوه آن» «ندیده بود، اما سودشان نداد و خدا شکوه آنها را بگرفت و به مسلمانان» «داد و مسلمانان پارسیان را بر رودها و دل بیشه‌ها و دره‌ها تعقیب کردند. از» «مسلمانان سعد بن عبید قاری و فلان و فلان، و کسانی که نمی‌دانیم و خدا بهتر» «داند، کشته شدند که هنگام شب قرآن همی خواندند و سران قوم بودند» «و شیران همانندشان نبود و آنها که رفته‌اند بر آنها که مانده‌اند جز به» «شهادت برتری ندارند که شهادت بر اینان مقرر نشده بود.» مجالد بن سعید گوید: وقتی عمر از آمدن رستم به قادسیه خبر یافت از صبحدم تا نیمروز از کاروانیان درباره مردم قادسیه خبر می‌جست آنگاه به خانه خویش می‌رفت.
گوید: و چون بشارت آور را بدید گفت: «از کجا؟» و او بگفت
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1759
عمر گفت: «ای بنده خدا با من سخن کن» گفت: «خدا دشمن را هزیمت کرد» عمر با وی پیاده می‌رفت و خبر می‌پرسید و مرد بر شتر خویش می‌رفت و عمر را نمی‌شناخت تا وقتی به مدینه در آمد و کسان به عمر به عنوان امیر مؤمنان سلام می‌کردند، گفت: «خدایت بیامرزاد چرا به من نگفتی که امیر مؤمنانی» عمر می‌گفت: «برادرم باک نداشته باش.» زیاد گوید: مسلمانان در انتظار وصول مژده و فرمان عمر، غنایم خود را وارسی می‌کردند و به باقیمانده سپاه می‌رسیدند و کارهای خود را سان می‌دادند.
گوید: مردم عراق از جنگاوران پیشین که در یرموک و دمشق حضور داشته بودند برای کمک سپاه قادسیه پیوسته آمدند و فردا و پس فردا نیز رسیدند. نخستین گروه آنها روز اغواث آمدند و آخرینشان پس فردای فتح رسیدند … در جمع کمکیان از مردم مراد و همدان و پراکندگان قبایل، کس بود و به عمر نوشتند که درباره آنها چه باید کرد؟ و این نامه دوم پس از فتح بود که با نذیر بن عمرو فرستاده شد.
و چون خبر فتح به عمر رسید میان کسان به سخن ایستاد و نامه فتح را خواند و گفت: «علاقه دارم که احتیاج را از میان ببرم در صورتی که رفاه همه میسر باشد.
و گر نه باید در کار معاش همانند یک دیگر شویم تا هر کس چیزی داشته باشد. دوست دارم آنچه را درباره شما به دل دارم بدانید و آنرا به عمل خواهید دانست. بخدا من شاه نیستم که شما را بنده خویش کنم، بنده خدایم که امانت را به او سپرده‌اند، اگر آنرا نگیرم و به شما پس دهم و دنباله رو باشم و در خانه‌های خویش سیر و سیراب باشید، نیکروز باشم و اگر آنرا عهده کنم و شما را به خانه خویش بکشانم و کناره نگیرم که معذور باشم و همچنان بمانم، تیره روز شوم که اندکی خرسند باشم و بسیار مدت غمگین باشم.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1760
گوید: همراه انس بن حلیس به عمر نوشتند که گروههایی از مردم سواد دعوی پیمان دارند و چنانکه دانیم هیچکس جز مردم بانقیا و بسما و مردم الیس پایین به پیمان‌های پیش از قادسیه وفا نکرده. مردم سواد ادعا دارند که پارسیان مجبورشان کرده‌اند و فراهمشان آورده‌اند اما مخالفت ما نکرده‌اند و به جنگ نیامده‌اند. سعد بوسیله ابو الهیاج اسدی نوشت که مردم سواد برفته‌اند و آنها که به پیمان خویش وفا کرده‌اند و بر ضد ما برنخاسته‌اند پیش ما آمده‌اند و ترتیباتی را که پیش از ما میان آنها و مسلمانان بوده عمل کرده‌ایم و می‌گویند که مردم سواد سوی مداین رفته‌اند تکلیف آنها را که رفته‌اند و آنها که دعوی دارند به اجبار آمده‌اند و گریخته‌اند و جنگ نکرده‌اند و آنها را که پیمان نگهداشته‌اند یا تسلیم شده‌اند تکلیف همه را معین کن که در سرزمینی وسیع افتاده‌ایم و زمین از مردم خالی شده و شمار ما اندک است و آنها که با ما به صلح آمده‌اند بسیارند و جلب قلوب آنها مایه آبادی زمین و ضعف دشمن است.
عمر میان کسان به سخن ایستاد و گفت: «هر که به هوس و گناه کار کند نصیب وی نابود شود و جز خویشتن را زیان نزند و هر که به طلب پاداشی که برای اهل طاعت پیش خداوند هست پیرو سنت شود و به شریعت پای بند باشد و به راه راست رود کارش سامان گیرد و به نصیب خویش دست یابد زیرا خداوند عز و جل گوید:
«وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِراً وَ لا یَظْلِمُ رَبُّکَ أَحَداً» [1] یعنی: هر چه کرده‌اند حاضر یابند که پروردگارت به هیچ کس ستم نمی‌کند.
جنگاوران پیش و پیکارجویان قادسیه به جمع مقابل خود ظفر یافته‌اند و مردم آنجا رفته‌اند، و آنها که بر پیمان بوده‌اند پیش مسلمانان آمده‌اند، در باره آنها که ادعا دارند به اجبار به جنگشان آورده‌اند و آنها که چنین ادعا ندارند و نمانده‌اند و رفته‌اند و آنها که مانده‌اند و ادعایی نکرده‌اند و نرفته‌اند و آنها که تسلیم شده‌اند چه
______________________________
[1]- سوره 18، آیه 48.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1761
رای دارید؟» قوم همسخن شدند بر اینکه رعایت پیمان آنها که مانده‌اند و کاری نکرده‌اند، خیر افزای اوست و هر که دعوی کند و راستگو به شمار آید چون گروه اول است و اگر دروغگو به شمار آیند پیمانشان لغو شود و صلحشان تجدید شود و آنها که سوی پارسیان رفته‌اند مخیر شوند: اگر خواهند به صلح آیند و در پناه مسلمانان باشند و اگر خواهند همچنان بمانند اما از زمینشان باز مانند و با مسلمانان به جنگ باشند و آنها که مانده‌اند و تسلیم شده‌اند مخیر شوند یا جزیه بدهند یا بروند، کشاورز نیز چنین باشد.
عمر جواب نامه انس بن حلیس را چنین نوشت:
«اما بعد: خداوند جل و علا در هر چیز در بعضی موارد تساهلی» «آورده بجز در مورد عدالت و تذکار که درباره تذکار به هیچ حال تساهل» «نیست و جز به بسیار آن رضایت ندهد، در عدالت نیز در باره نزدیک و» «دور و در سختی و سستی تساهل نیست که عدالت اگر چه نرم نماید برای» «محو ستم و ازاله باطل از ستم قویتر است و اگر سخت نماید به محو کفر» «رساتر است، هر کس از مردم سواد که بر پیمان خویش بمانده و بر ضد» «شما کمک نکرده در پناه شماست و باید جزیه دهد و هر که دعوی اجبار» «دارد اما همراه پارسیان سوی شما نیامده و جنگ نکرده و بجای خویش» «مانده تصدیقشان نکنید مگر آنکه بخواهید و اگر نخواستید پیمانشان را» «لغو کنید و آنها را به امانگاهشان برسانید.» در باره نامه ابو الهیاج چنین جواب نوشت:
«اما هر که بمانده و نرفته و پیمان ندارد، چون اهل پیمان است» «که با شما مانده و مخالفت نکرده، کشاورزان نیز اگر چنین کرده باشند» «چنینند و همه کسانی که دعوی دارند که چنین کرده‌اند و سخنشان تصدیق»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1762
«شود، ذمی بمانند و اگر تکذیب شوند پیمانشان لغو شود و هر که با دشمن» «کمک کرده و برفته خدا کار وی را با شما گذاشته اگر خواستید دعوتشان» «کنید که برای شما در زمینشان کار کنند و در پناه شما باشند و جزیه» «دهند و اگر نخواستید هر چه را از آنها به غنیمت گرفته‌اید تقسیم کنید.» وقتی نامه عمر به سعد بن مالک و مسلمانان رسید به آنها که رفته بودند و از سواد دور شده بودند پیشنهاد کردند که باز گردند و ذمی باشند و جزیه دهند و آنها باز آمدند و همانند آنها که بر پیمان مانده بودند، ذمی شدند ولی خراج آنها سنگین‌تر بود و آنها را که دعوی اجبار داشتند و گریخته بودند به صف آنها بردند و پیمان دادند و آنها را که مانده بودند، و نیز کشاورزان را، به صف پیمانداران بردند. اموال خاندان کسری و نیز اموال کسانی را که با پارسیان رفته بودند و به اسلام یا جزیه گردن ننهاده بودند مشمول صلح ندانستند و غنیمت مسلمانان شد و با اموالی که از پیش مصادره شده بود غنیمت کسان شد و باقی سواد مشمول ذمه بود و خراجی که کسری از آن می‌گرفته بود گرفتند. خراج کسری از سر کسان به نسبت اموال و داراییشان بود. از جمله چیزها که خدا غنیمت مسلمانان کرد اموال خاندان کسری بود و کسانی که با آنها رفته بودند و زن و فرزند و مال کسانی که به کمک آنها جنگیده بودند و اموال آتشکده‌ها و بیشه‌ها و مردابها و گذرها و متعلقات خاندان کسری.
اما تقسیم غنیمتی که از اموال کسری بود یا کسانی که همراهشان رفته بودند میسر نشد که در همه سواد پراکنده بود و کسان معتمد و منتخب، آنرا برای غنیمت گیران اداره می‌کردند و غنیمت گیران در باره همین قسمت سخن داشتند نه همه سواد و ولایتداران هنگام تنازع کسان در کار تقسیم آن تعلل می‌کردند از این رو غافلان در کار اراضی سواد به خطا افتاده‌اند، اگر خردمندان قوم با سبک عقلان که تقسیم اینگونه غنایم را می‌خواستند همسخن شده بودند، تقسیم میشد ولی خردمندان رضا ندادند و متصدیان از رای خردمندان تبعیت کردند و گفته سبک عقلان بی اثر ماند، علی
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1763
رحمه الله تیز چنین کرد و همه کسانی که به معرض تقاضای تقسیم آن بودند تابع رای 586) (587 خردمندان بودند و گفتار سبک عقلان را ندیده گرفتند و گفتند: «مبادا در میانه اختلاف افتد.» محمد بن قیس گوید: از عامر شعبی پرسیدم: «وضع سواد چیست؟» گفت: «به جنگ گرفته شد، همه زمینها چنین بود، بجز قلعه‌ها، و مردمش برفتند، آنگاه به صلح و ذمه دعوت شدند که پذیرفتند و بیامدند و ذمی شدند و جزیه بر آنها مقرر شد و در حمایت مسلمانان قرار گرفتند، و رویه چنین بود، پیمبر خدای صلی الله علیه و سلم نیز در دومه چنین کرد، و اموال خاندان کسری و کسانی که همراه آنها رفته بودند غنیمت مسلمانان شد.» ماهان گوید: خدا سواد را به جنگ گشود و همه زمینهای میان آنجا و نهر بلخ چنین بود، مگر قلعه‌ها، صاحبان زمینها به صلح دعوت شدند و ذمی شدند و زمینها به آنها تعلق گرفت، اما اموال خاندان کسری و کسانی که پیرو آنها شده بودند چنین نبود و غنیمت مسلمانان شد. زمینهای مفتوح غنیمت نبود تا تقسیم شود، خدای عز و جل فرموده: هر چه غنیمت شما شد، یعنی تقسیم کردید.
حسن بن ابی الحسن گوید: همه سواد به جنگ گرفته شد و کسان را دعوت کردند که بیایند و ذمی شوند و جزیه بدهند آنها نیز پذیرفتند و به حمایت مسلمانان آمدند.
عمرو بن محمد گوید: به شعبی گفتم: «بعضی‌ها پنداشته‌اند که مردم سواد بندگانند.» گفت: «پس چرا از بندگان جزیه می‌گیرید، سواد و همه زمینهایی که می‌دانی به جنگ گرفته شد مگر قلعه‌ای بر کوهی و امثال آن. آنگاه کسان را به بازگشت خواندند که بازگشتند و سرانه از آنها پذیرفته شد و ذمی شدند. از گرفته‌ها آنچه غنیمت بحساب آید تقسیم شود اما آنچه غنیمت به حساب نیاید و پیش از آنکه
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1764
تقسیم شود صاحبانش جزیه دادن را بپذیرند به خودشان تعلق دارد، رویه چنین بوده است.» محمد بن سیرین گوید: همه ولایتها به جنگ گرفته شد مگر بعضی قلعه‌ها که پیش از تسلیم پیمان بستند و آنها که اموالشان به جنگ گرفته شده بود دعوت شدند که باز آیند و جزیه بدهند و همه مردم سواد و جبل ذمی شدند درباره غنیمتیان چنین عمل می‌شود، عمرو مسلمانان در کار سرانه و ذمه طبق آخرین عمل پیمبر خدای صلی الله علیه و سلم عمل کرده‌اند.
و چنان شد که پیمبر خالد بن ولید را از تبوک به دومه الجندل فرستاد که آنجا را به جنگ گرفت و پادشاه دومه اکیدر بن عبد الملک را اسیر کرد و او را دعوت کرد که ذمی شود و جزیه بدهد که دیار وی به جنگ گرفته شده بود و اسیر شده بود. با دو پسر عریض نیز چنین کرد که گرفته شده بودند و گفتند که سوی وی می‌آمده‌اند و با آنها قرار جزیه و ذمه نهاد.
کار یحنه بن روبه فرمانروای ایله نیز چنین بود. رویه معمول چون روایت خاص نیست و هر که چیزی جز عمل پیشوایان عادل و مسلمان روایت کند دروغ آورده و مخالفت آنها کرده است.
مسلم وابسته حذیفه گوید: مهاجران و انصار از مردم سواد که اهل کتاب بودند زن گرفتند اگر برده بودند این را روا نمیدانستند و روا نبود که کنیزان اهل کتاب را به زنی بگیرند که خدای تعالی می‌گوید:
«وَ مَنْ لَمْ یَسْتَطِعْ مِنْکُمْ طَوْلًا أَنْ یَنْکِحَ الْمُحْصَناتِ الْمُؤْمِناتِ فَمِنْ ما مَلَکَتْ أَیْمانُکُمْ مِنْ فَتَیاتِکُمُ الْمُؤْمِناتِ [1]» یعنی: و هر کس از شما که از جهت مکنت نتواند زنان عفیف مؤمن بنکاح آورد از
______________________________
[1] سوره 4 آیه 24
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1765
آنچه مالک آن شده‌اید از کنیزان مؤمنتان گیرد.» و نگفته دختران اهل کتاب.
سعید بن جبیر گوید: عمر بن خطاب از آن پس که حذیفه را فرمانروای مداین کرد و زنان مسلمانان بسیار شدند به او نوشت: شنیده‌ام زنی از مردم مداین را که اهل کتاب است به زنی گرفته‌ای، طلاقش بده.
حذیفه به عمر نوشت: چنین نکنم تا به من بگویی حلال است یا حرام و مقصودت چیست؟
عمر نوشت: حلال است ولی زنان عجم دل انگیزند و اگر به آنها رو کنید شما را از زنان عرب باز دارند.
حذیفه گفت: «هم اکنون.» و آن زن را طلاق داد.
جابر گوید: با سعد در قادسیه بودیم و زنان کتابی را به زنی گرفتیم که زن مسلمان بقدر کافی نمی‌یافتیم و چون بازگشتیم بعضیها طلاقشان دادند و بعضیها نگهداشتند.
سعید بن جبیر گوید: سواد به جنگ گرفته شد و آنها را دعوت کردند که باز آیند و جزیه بدهند که پذیرفتند و ذمی شدند، مگر اموال خاندان کسری و پیروانشان که غنیمت مسلمانان شد و همین است که مردم کوفه از آن سخن دادند و مطلب مجهول مانده و پنداشته‌اند که همه سواد چنین بود اما غالب اهل سواد چنان بودند.
ابراهیم بن یزید نخعی گوید: سواد به جنگ گرفته شد و دعوت شدند که پس آیند و هر که پذیرفت جزیه بر او مقرر شد و ذمی شد و هر که نپذیرفت مال وی غنیمت شد. خرید و فروش چیزی از این غنیمت، از زمینهای سواد، ما بین جبل تا عذیب و نیز زمین جبل روانیست.
شعبی نیز گوید: خرید و فروش چیزی از این غنیمت ما بین جبل و عذیب روا نیست.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1766
عامر گوید: زبیر و خباب و ابن مسعود و ابن یاسر و ابن هبار در زمان عثمان (از زمینهای سواد) تیول گرفتند، اگر عثمان خطا کرد، آنها که از وی پذیرفته‌اند خطا کارترند و همینها بودند که دین خویش را از آنها گرفته‌ایم. عمر نیز به طلحه و جریر بن عبد الله و ربیل بن عمرو تیول داد. دار الفیل را نیز به تیول ابا مفزر داد و به کسان دیگر نیز که از آنها تعلیم گرفته‌ایم تیول داد، تیولها بصورت بخشش از خمس غنیمت بود.
گوید: عمر بوسیله جریر به عثمان بن حنیف نوشت:
«اما بعد به جریر بن عبد الله تیول بده به اندازه قوتش نه کمتر و نه بیشتر.» عثمان بن حنیف به عمر نوشت که جریر نامه‌ای از تو آورد که به اندازه قوتش به او تیول داده شود و من نخواستم این را بکار بندم تا از تو بپرسم.
عمر بدو نوشت: جریر راست می‌گوید، چنین کن و نکو کردی که به من مراجعه کردی.
گوید: ابو موسی نیز تیول داد، علی رحمه الله نیز کرد و سیه را به کردوس بن هانی به تیول داد، به سوید بن غفله جعفی نیز تیول داد.
سوید بن غفله گوید: از علی رحمه الله تیول خواستم. گفت: «بنویس این نامه‌ایست که علی زمین داد و به ما بین کجا و کجا، و آنچه خدا خواهد، تیول سوید می‌کند.» ابراهیم بن یزید گوید: عمر می‌گفت: «وقتی با قومی پیمان می‌کنید خرابی سپاهیان را بعهده مگیرید.» و مسلمانان در نامه صلح کسانی که با آنها پیمان می‌کردند می‌نوشتند که خرابی سپاهیان به عهده ما نیست.
واقدی گوید: جنگ و فتح قادسیه به سال شانزدهم هجرت بود، بعضی مردم کوفه نیز گفته‌اند جنگ قادسیه به سال پانزدهم بود ولی بنظر ما درست این است که به سال چهاردهم بود.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1767
محمد بن اسحاق گوید: به سال پانزدهم بود و روایت وی را از پیش آورده‌ایم.
 
سخن از بنیان بصره‌
 
ابو جعفر گوید: به پندار واقدی به سال چهاردهم عمر بن خطاب رضی الله عنه به مردم مدینه گفت که ماه رمضان را در مسجدها باشند و به ولایتها نوشت که مسلمانان چنین کنند.
گوید: به روایت مداینی و در همین سال، یعنی سال چهاردهم، عمر بن خطاب عتبه بن غزوان را سوی بصره فرستاد و گفت با همراهان خویش آنجا مقیم شود و ارتباط پارسیان مداین و اطراف را از آنجا ببرد.
به پندار سیف، بصره در ماه ربیع سال شانزدهم بنیان گرفت و از آن پس که سعد از جلولا و تکریت و حصنین فراغت یافت عتبه بن غزوان از مداین سوی بصره رفت که سعد به فرمان عمر وی را آنجا فرستاد.
شعبی گوید: مهران به سال چهاردهم در ماه صفر کشته شد و عمر به عتبه یعنی ابن غزوان گفت: «خدا عز و جل حیره و اطراف آن را برای برادران شما گشود و یکی از بزرگان آنها کشته شده و بیم دارم که برادران پارسیشان به کمک آنها آیند می‌خواهم تو را به سرزمین هند بفرستم که نگذاری مردم حیره از برادرانشان بر ضد برادران شما کمک گیرند و با آنها بجنگی، شاید خداوند فتحی نصیب شما کند. به برکت خداوند روان شو و تا آنجا که توانی از خدا بترس و به عدالت حکم کن و به وقت نماز کن و ذکر خدا بسیار گوی.» عتبه با سیصد و چند کس روان شد و جمعی از اعراب و بادیه‌نشینان بدو پیوستند و با پانصد کس، کمی بیشتر یا کمتر، به بصره رسید و در ماه ربیع الأول، یا ربیع الآخر
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1768
سال چهاردهم آنجا فرود آمد. در آن هنگام بصره را سرزمین هند می‌خواندند و سنگهای سفید سخت داشت.
عتبه در خریبه فرود آمد. در حدود خریبه و رابوقه و محل بنی تمیم و ازد بیش از هفت بنا نبود که: دو تا دو تا در خریبه بود و دو تا در محل ازد بود و دو تا در محل بنی تمیم بود و یکی در رابوقه بود.
عتبه به عمر نامه نوشت و محل خویش را برای وی وصف کرد. عمر بدو جواب داد که مردم را به یک جا فراهم کن و پراکنده مکن. عتبه چند ماه آنجا بود که جنگی نکرد و با کسی روبرو نشد.
خالد بن عمیر گوید: عمر بن خطاب عتبه بن غزوان را فرستاد و گفت: «با همراهان خود برو و چون به نهایت سرزمین عرب رسیدید و نزدیک دیار عجم شدید آنجا بمانید.» گوید: عتبه و همراهان برفتند تا بمربد رسیدند و آن دو سنگ را بدیدند و گفتند این بصره نیست و برفتند تا مقابل پل کوچک رسیدند که در آنجا نی روییده بود و گفتند: «باید این جا بمانید.» و نزدیک فرمانروای فرات فرود آمدند و کسان برفتند و به فرمانروای فرات گفتند: «این جا قومی آمده‌اند که پرچمی دارند و آهنگ تو دارند.» فرمانروای فرات با چهار هزار چابکسوار بیامد و گفت: «همینها را می‌خواستم طناب به گردنشان اندازید و پیش من آرید.» عتبه رجز خواندن آغاز کرد و می‌گفت: «من همراه پیمبر خدا در جنگها حضور داشته‌ام.» و چون آفتاب فرو شد عتبه گفت: «حمله برید» و قوم حمله کردند و همه را بکشتند و از آنها جز فرمانروای فرات کس جان نبرد که او را اسیر گرفتند.
آنگاه عتبه بن غزوان گفت: «منزلگاهی پاکیزه‌تر از این بجویید.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1769
روزی سخت گرم بود و نسیمی نبود. منبری برای عتبه برآوردند و او به سخن ایستاد و گفت: «دنیا بسر رسیده و از آن چیزی همانند سر ریز طرف بمانده، شما از اینجا به دار القرار میروید، با اعمال نیک آنجا روید، به من گفته‌اند که اگر از لب جهنم سنگی فرو افکنند هفتاد پاییز همچنان فرو رود و آن را پر می‌کند، آیا تعجب می‌کنید؟
«به من گفته‌اند که میان دو لنگه از درهای بهشت چهل سال راه است و روزی بیاید که آنجا پر شود، روزی بود که من هفتمین یار پیمبر صلی الله علیه و سلم بودم و غذایی جز برگ درخت بیابانی نداشتیم چندان که لبهای ما متورم شد و من بردی برگرفتم و پاره کردم و با سعد تقسیم کردیم. هر یک از این هفت کس امیر یکی از ولایتهاست. پس از ما کسان را تجربه خواهید کرد.» عمرو گوید: وقتی عتبه بن غزوان مازنی، از بنی مازن منصور، از مداین سوی دروازه هند رفت، بر ساحل مقابل جزیره العرب فرود آمد و اندکی آنجا بماند. آنگاه منزل عوض کرد و کسان شکایت همی کردند. عمر بدو فرمان داد که در سنگستان منزلگاه گیرد، پیش از آن سه جا که عوض کرده بودند که جای گلی را خوش نداشتند، منزلگاه چهارم بصره بود، بصره سرزمینی است که همه سنگ آن گچ است. به آنها دستور داده شد نهری از دجله روان کنند و نهری برای آب خوردن کشیدند. و اسکان مردم بصره در بصره و اسکان مردم کوفه در کوفه کنونی، در یک ماه بود، مردم کوفه پیش از آنکه در آنجا منزلگاه گیرند در مداین بودند تا در کوفه اقامت گرفتند، مردم بصره در ساحل دجله بودند و چند بار جا عوض کردند تا آنجا مقیم شدند. در آغاز یک فرسخ برفتند و نهری کشیدند آنگاه فرسخی برفتند و نهر را کشیدند، پس از آن باز فرسخی برفتند و نهر را کشیدند، پس از آن به سنگستان رسیدند و نهر را کشیدند.
طرح محلات بصره را همانند کوفه ریختند. کار اسکان بصره با ابو الجربا عاصم بن دلف بود که از مردم بنی عیلان تمیم بود.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1770
نصر بن اسحاق سلمی گوید: چنان بود که قطبه بن قتاده سدوسی به ناحیه خریبه بصره هجوم می‌برد چنانکه مثنی بن حارثه شیبانی به ناحیه حیره هجوم می‌برد، قطبه به عمر نامه نوشت و وضع خویش را خبر داد و گفت که اگر عده کمی داشته باشد بر عجمان آنجا ظفر می‌یابد و آنها را از دیارشان بیرون می‌کند و چنان بود که پس از جنگ خالد در رود زن عجمان این ناحیه از قطبه بیمناک بودند.
عمر بدو نوشت: نامه تو به من رسید که نوشته بودی بر عجمان مجاور خود هجوم می‌بری، نکو کرده‌ای و توفیق یابی، به جای خویش باش و یاران خویش را مراقبت کن تا فرمان من به تو رسید.
گوید: آنگاه عمر، شریح بن عامر بنی سعدی را سوی بصره فرستاد و گفت: «در آنجا عقبدار مسلمانان باش.» و او به سوی بصره آمد و قطبه را آنجا نهاد و سوی اهواز رفت تا به دارس رسید که پادگانی از عجمان آنجا بود که آن را بکشتند، آنگاه عمر عتبه بن غزوان را فرستاد.
عبد الملک بن عمیر گوید: وقتی عمر عتبه بن غزوان را سوی بصره می‌فرستاد بدو گفت: «ای عتبه! ترا به سرزمین هند می‌گمارم که یکی از نواحی دشمن است و امیدوارم خدایت کمک کند و بر اطراف آن تسلط یابی، به علاء بن حضرمی نوشته‌ام که عرفجه بن هرثمه را که در خدعه و در جنگ دشمن ورزیده است، به کمک تو فرستد، وقتی آمد با او مشورت کن و حرمت کن و کسان را سوی خدای دعوت کن هر که پذیرفت از او بپذیر و هر که دریغ کرد با ذلت و حقارت جزیه دهد و گر نه بی تأمل شمشیر به کار است. در کاری که به تو سپرده‌اند از خدا بترس، مبادا دلت به تکبر گراید و یارانت را با تو بد دل کند. تو صحبت پیمبر داشته‌ای و به سبب وی از پس ذلت، عزت یافته‌ای و از پس ضعف نیرو گرفته‌ای و امیر صاحب قدرت و شاه مطاع شده‌ای که می‌گویی و می‌شنوند و فرمان می‌دهی و فرمانت را اطاعت می‌کنند، چه نعمتی است اگر ترا بالاتر از آنچه هستی نبرد و با زیر دستان گردنفراز نکند، از نعمت نیز چون
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1771
گناه بپرهیز که به نزد من از گناه بیم انگیزتر است، مبادا که نعمت ترا بکشاند و فریب دهد و خطایی کنی که به سبب آن به جهنم روی که خدا ترا و مرا از این خطر مصون دارد، مردم وقتی دنیا به آنها رخ نمود سوی خدا شتافتند که منظورشان دنیا بود خدا را منظور دار و دنیا را منظور مدار و از سقوط ستمگران بیمناک باشد.» شعبی گوید: عتبه بن غزوان با سیصد کس به بصره رسید و چون نیزارها را بدید و صدای قورباغه‌ها را بشنید گفت: «امیر مؤمنان به من فرمان داده در اقصای سرزمین عرب و روستای نزدیک بدیار عجمان منزلگاه گیرم که این جاست و اطاعت پیشوایمان بر ما واجب است.» و در خریبه فرود آمد.
و چنان بود که پانصد تن از چابکسواران در ابله بودند و حفاظت آن می‌کردند که ابله بندرگاه کشتی‌هایی بود که از چین و جاهای دیگر می‌رسید. عتبه برفت و نزدیک اجانه منزلگاه گرفت و در حدود یک ماه بماند، آنگاه مردم ابله سوی وی آمدند که به مقابله برخاست و قطبه بن قتاده سدوسی و قسامه بن زهیر مازنی را با ده سوار معین کرد و گفت پشت سر ما باشید و فراری را باز پس رانید و هر کس را از پشت سر آهنگ ما کند برانید.
وقتی تلاقی شد به اندازه کشتن و تقسیم کردن یک شتر جنگ نکردند که عربان غلبه یافتند و عجمان به هزیمت رفتند تا وارد شهر شدند و عتبه به اردوگاه خویش بازگشت. و عجمان چند روز در شهر بماندند و خدا ترس در دلهاشان افکند که برفتند و چیزهای سبک وزن را ببردند و از فرات گذشتند و شهر را رها کردند و مسلمانان وارد آنجا شدند و مقداری کالا و سلاح و اسیر و نقد به دست آوردند و نقد را تقسیم کردند که به هر یک دو درم رسید.
عتبه، نافع بن حارث را به ضبط ابله گماشت و خمس را برگرفت و باقی را میان جنگجویان تقسیم کرد و ما وقع را به وسیله نافع بن حارث برای عمر نوشت.
داود بن ابی هند گوید: مسلمانان در ابله ششصد درم به دست آوردند و هر کس
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1772
دو درم گرفت و عمر برای هر کدام از دو درم گرفتگان فتح ابله، که سیصد کس بودند، دو هزار درم عطا مقرر کرد.
فتح ابله در رجب یا شعبان همین سال بود.
شعبی گوید: در فتح ابله دویست و هفتاد کس حضور داشتند که ابو بکره و نافع بن حارث و شبل بن معبد و مغیره بن شعبه و مجاشع بن مسعود و ابو مریم بلوی و ربیعه ابن کلده بن ابی الصلت ثقفی و حجاج از آن جمله بودند.
عبایه بن عبد عمرو گوید، با عتبه در فتح ابله بودم، نافع بن حارث را با خبر فتح سوی عمر فرستاد، آنگاه مردم دشت میشان بر ضد ما فراهم شدند، عتبه گفت:
«رای من اینست که سوی آنها رویم» و برفتیم و با مرزبان دشت میشان روبرو شدیم و با وی جنگ کردیم که یارانش هزیمت شدند و او را اسیر گرفتیم و قبا و کمرش گرفته شد که عتبه آن را همراه انس بن حجیه یشکری فرستاد.
ابو ملیح هذلی گوید: عتبه انس بن حجیه را با کمر بند مرزبان دشت میشان پیش عمر فرستاد و عمر بدو گفت: «ای مسلمانان چطور بودند.» گفت: «دنیا به آنها رو کرده و از بسیاری طلا و نقره در زحمتند» به همین سبب کسان به بصره راغب شدند و رو سوی آن کردند.
علی بن زید گوید: وقتی عتبه از ابله فراغت یافت مرزبان دشت میشان کسان را بر ضد وی فراهم آورد و عتبه از ابله سوی وی رفت و او را بکشت، آنگاه مجاشع ابن مسعود را سوی فرات فرستاد که شهری آنجا بود و عتبه سوی عمر رفت و به مغیره بن شعبه گفت که پیشوای نماز باشد تا مجاشع باز آید و چون بیامد سالار قوم اوست.» گوید: مجاشع بر مردم فرات ظفر یافت و سوی بصره بازگشت. فیلکان یکی از بزرگان ابن قباد جمعی را بر ضد مسلمانان فراهم آورد و مغیره بن شعبه سوی او رفت و در مرغاب تلاقی شد که مغیره ظفر یافت و خبر فتح را برای عمر نوشت.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1773
و چون خبر، رسید، عمر به عتبه گفت: «کی را بر بصره گماشته‌ای؟» گفت: «مجاشع بن مسعود را» عمر گفت: «چگونه یک مرد بادیه‌نشین را سالار مردم شهرنشین می‌کنی؟
می‌دانی چه شده؟» گفت: «نه».
عمر کار مغیره را بدو خبر داد و فرمان داد که بر سر کار خویش بازگردد. اما عتبه در راه بمرد و عمر، مغیره بن شعبه را سالار کرد.
قتاده گوید: مردم میشان بر ضد مسلمانان فراهم آمدند و مغیره سوی آنها رفت و بارهای سنگین را پشت سر گذاشت و نرسیده به دجله با دشمن روبرو شد. ارده دختر حارث بن کلده گفت: «خوب است به مسلمانان بپیوندیم و با آنها باشیم.» آنگاه با سرپوش خود پرچمی بست و زنان سر پوشهای خویش را پرچمها کردند و به آهنگ مسلمانان برون شدند و وقتی به آنها رسیدند که با مشرکان به جنگ بودند که چون پرچمها را بدیدند پنداشتند که برای مسلمانان کمک رسید و عقب نشستند و مسلمانان تعقیبشان کردند و تعدادی از آنها را بکشتند.
حارثه بن مضرب گوید: ابله به جنگ گشوده شد و عتبه میان مسلمانان ککه، یعنی نان سفید، تقسیم کرد.
طبری گوید: از جمله کسانی که در میشان اسیر شدند یسار بود که ابو الحسن بصری کنیه یافت و ارطبان جد عبد الله بن عون بن ارطبان.
سلمه گوید: در فتح ابله حضور داشتم و یک دیگ مسین جزو سهم من شد، چون نیک نگریستم طلا بود و هشتاد هزار مثقال طلا در آن بود. در این باره به عمر نامه نوشتند که به جواب نوشت: «سلمه به خدا قسم یاد کند که وقتی دیگ را می‌گرفته بنظرش مسین بوده. اگر قسم یاد کرد بدو تسلیم کنید و گر نه میان مسلمانان تقسیم شود.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1774
گوید: پس من قسم یاد کردم و دیگ را به من تسلیم کردند و ریشه اموال ما از آنجاست.
عمره دختر قیس گوید: وقتی کسان برای جنگ مردم ابله برون شدند شوهر و پسر من نیز با آنها برفتند و دو درم و پیمانه پیمانه مویز گرفتند.
و چون برفتند و مقابل ابله رسیدند به دشمن گفتند: «ما بطرف شما عبور کنیم؟
یا شما بطرف ما عبور می‌کنید؟» گفتند: «شما بطرف ما عبور کنید.» مسلمانان چوب درختان را بگرفتند و به هم بستند و سوی دشمن عبور کردند، مشرکان گفتند: «با اولیشان کاری نداشته باشید تا آخریشان عبور کند.» و چون به زمین رسیدند تکبیری گفتند. آنگاه تکبیر دوم گفتند و مرکبهایشان روی پا بلند شد، آنگاه تکبیر سوم گفتند و چهار پایان بنا کرد راکب خویش را به زمین افکند و ما سرها را می‌دیدیم که روی زمین می‌افتاد اما نمی‌دیدیم که به آن ضربت می‌زند و خدا فتح نصیب مسلمانان کرد.
مداینی گوید: صفیه دختر حارث بن کلده زن عتبه بن غزوان بود و خواهر وی ارده دختر حارث، زن شبل بن معبد بجلی بود و چون عتبه سالاری بصره یافت خویشاوندان وی ابو بکر و نافع و شبل بن معبد با وی آمدند و زیاد نیز با آنها بود و چون ابله را بگشودند کس نبود که میان آنها تقسیم کند و زیاد قسمتگرشان شد، در این وقت چهارده ساله بود و گیسوی آویخته داشت و هر روز دو درم به او می‌دادند.
گویند سالاری عتبه بر بصره به سال پانزدهم و به قولی به سال شانزدهم بود و گفتار اول درست‌تر است. مدت سالاری عتبه بر بصره شش ماه بود پس از آن عمر مغیره بن شعبه ثقفی را سالار بصره کرد و دو سال در این کار بود و درباره وی گفتند آنچه گفتند و عمر ابو موسی را سالار بصره کرد، بقولی عمر پس از عتبه ابو موسی و
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1775
پس از او مغیره را سالار کرد.
و هم در این سال، یعنی سال چهاردهم، عمر پسر خویش عبید الله و یاران وی را به سبب شرابی که نوشیده بودند حد زد و ابو محجن را نیز حد زد.
در این سال عمر بن خطاب سالار حج بود. بقولی سالار مکه عتاب بن اسید بود و سالار یمن یعلی بن منیه بود و سالار کوفه سعد بن ابی وقاص بود و سالار شام ابو عبیده ابن جراح و سالار بحرین عثمان بن ابی العاص و بقولی علاء بن حضرمی بود و سالار عمان حذیفه بن محصن بود.
 
آنگاه سال پانزدهم هجرت در آمد
 
اشاره
ابن جریر گوید: به گفته بعضیها در این سال سعد بن ابی وقاص کوفه را شهر کرد.
ابن بقیله مسلمانان را به محل کوفه رهنمایی کرد و به سعد گفت: «ترا به سرزمینی رهبری کنم که پشه ندارد و از فلات پایین‌تر است.» و جایی را که اکنون کوفه است به آنها نشان داد.
 
سخن از جنگ مرج الروم‌
 
در این سال جنگ مرج الروم رخ داد و ماجرا چنان بود که ابو عبیده با خالد ابن ولید از دمشق آهنگ حمص کرد و با کسانی که از یرموک به آنها پیوسته بودند برفت و همگی در مقابل ذو الکلاع اردو زدند و خبر به هرقل رسید و توذرای بطریق را بفرستاد که در سبزه‌زار (مرج) دمشق در غرب شهر اردو زد و ابو عبیده به مرج الروم و جمع آنجا پرداخت و چنان بود که زمستان به مسلمانان تاخته بود و بسیار کس زخمی بود و چون ابو عبیده در مرج الروم اردو زد همان روز شنس رومی با سپاهی
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1776
همانند سپاه توذرا به کمک وی و حفاظت مردم حمص رسید و جداگانه اردو زد و چون شب در آمد اردوگاه توذرا که خالد مقابل آن بود خالی شد، اردوگاه ابو عبیده در مقابل شنس بود. خالد خبر یافت که توذرا سوی دمشق می‌رود و رای وی و ابو عبیده چنان شد که خالد او را تعقیب کند، همان شب خالد با گروهی سوار به دنبال توذرا رفت و چون یزید بن ابی سفیان از کار خالد خبر یافت به مقابله توذرا شتافت و جنگ درگیر شد و وقتی خالد رسید که جنگ بود و از پشت سر به رومیان حمله برد و از پیش رو و پشت سر کشته همی‌شدند تا همه از پای در آمدند و معدودی از ایشان جان بدر بردند، و مسلمانان از مرکب و لوازم و خانه هر چه می‌خواستند گرفتند که یزید بن ابی سفیان آن را بر یاران خود و یاران خالد تقسیم کرد، آنگاه یزید سوی دمشق رفت و خالد سوی ابو عبیده بازگشت. خالد که توذرا را کشته بود شعری بدین مضمون گفت:
«ما توذرا و شوذرا را بکشتیم» «و پیش از او نیز حیدر را بکشتیم» «و اکیدر را» از آن پس که خالد به تعقیب توذرا رفت ابو عبیده به شنس حمله برد و در مرج الروم جنگ کردند و بسیار کس از رومیان کشته شد و ابو عبیده شنس را بکشت و مرج از کشتگان رومی پر شد و زمین از آن بو گرفت و بسیار کس فراری شدند که جان بدر نبردند و کنانشان تا حمص برفتند.
 
سخن از فتح حمص‌
 
سیف در کتابی که درباره ابی عثمان دارد گوید: وقتی هرقل از کشتار مردم مرج خبر یافت، امیر حمص را فرمان داد که حرکت کند و سوی حمص رود و گفت: تاریخ طبری/ ترجمه ج‌5 1777 سخن از فتح حمص ….. ص : 1776
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1777
«شنیده‌ام که غذای عربان گوشت شتر است و نوشیدنیشان شیر شتر، اکنون زمستان است، فقط در روزهای سرد با آنها بجنگید که تا تابستان یکی از جماعتی که بیشتر غذا و نوشیدنیشان چنین است زنده نخواهند ماند.» آنگاه از اردوگاه خویش سوی رها رفت و عامل وی حمص را بگرفت. آنگاه ابو عبیده بیامد و مقابل حمص اردو زد و خالد از پس وی به آهنگ حمص آمد.
و چنان بود که رومیان در روزهای سرد، صبح و شب به مسلمانان حمله می‌بردند و مسلمانان از سرمای سخت و رومیان از طول محاصره به زحمت بودند، اما مسلمانان پایمردی کردند و همچنان بماندند و خدا تحملشان داد و فیروزی به تاخیر افتاد تا زمستان برفت و رومیان حصاری بودند به این امید که زمستان مسلمانان را را نابود کند.
ابی الزهرای قشیری گوید: مردم حمص به همدیگر می‌گفتند: «در حصار بمانید که اینان پا برهنه‌اند و چون سرما بدانها رسید با این خوردنی و نوشیدنی که دارند پاهایشان ببرد.» گوید: و چنان بود که وقتی رومیان از جنگ باز می‌رفتند با وجود خوردنی و نوشیدنی که داشتند پای بعضی‌شان در پاپوشها می‌افتاد و مسلمانان که پاپوش سبک داشتند یک انگشتشان آسیب ندیده بود.
همینکه زمستان برفت یکی از پیران قوم با ایشان سخن کرد و گفت که: «با مسلمانان صلح کنید.» گفتند: «چرا صلح کنیم که شاه در قدرت و قوت خویش بجاست و میان ما و مسلمانان حادثه‌ای رخ نداده» و پیر آنها را رها کرد.
پس از آن یکی دیگر از آنها سخن کرد و گفت: «زمستان برفت و امید نماند.
در انتظار چیستید؟» گفتند: «انتظار می‌بریم بیماری برسام بیاید که در زمستان نیست و تابستان
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1778
می‌آید.» گفت: «اینان مردمی پرتحملند. اگر با آنها پیمانی داشته باشید بهتر از آنست که شما را بجنگ بگیرند. رای مرا به دلخواه بپذیرید پیش از آنکه به ضرورت تسلیم شوید.» گفتند: «پیری خرف است و از جنگ بی‌خبر.» بعضی پیران غسان و بلقین گفته‌اند: «خدا صبوری مسلمانان را در ایام حمص پاداش داد و مردم حمص را دچار زلزله کرد و چنان بود که مسلمانان به آنها حمله کردند و تکبیر گفتند که رومیان در شهر دچار زلزله شدند و دیوارها فرو ریخت و هراسان پیش سران و صاحبنظران خویش رفتند که از پیش رای به صلح داشته بودند اما آنها پاسخ ندادند و قوم را تحقیر کردند. آنگاه مسلمانان تکبیر دیگر گفتند و خانه‌های بسیار در شهر فرو ریخت و باز قوم هراسان پیش سران و صاحبنظران خویش رفتند و گفتند: «مگر عذاب خدا را نمی‌بینید.» گفتند: «شما را باید تقاضای صلح کنید.» قوم از بالای حصار ندا دادند: صلح! صلح! مسلمانان از ماجرا خبر نداشتند و پذیرفتند و بویگ نیمه خانه‌هاشان صلح کردند بشرط آنکه املاک و بناهای رومیان را رها کنند و در آنجا منزل نگیرند و به خودشان واگذارند، بعضی‌شان به ترتیب صلح دمشق صلح کردند که یک دینار بدهند و غله‌ای از حاصل هر جریب بطور دایم، در گشایش و سختی. بعضی دیگر به اندازه توان صلح کردند که اگر حاصل بیشتر شد بیشتر دهند و اگر کمتر شد بکاهند.
صلح دمشق و اردن چنین بود که بعضی تعهد چیزی کرده بودند چه در گشایش باشند و چه در سختی و بعضی به اندازه توان صلح کرده بودند، اداره املاکی را که شاهان قوم واگذاشته بودند به خود آنها سپردند.
ابو عبیده، سمط بن اسود را با بنی معاویه و اشعث بن مئناس را با مردم سکون و
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1779
ابن عابس و مقداد را با مردم بلی و بلال و خالد و صباح بن شبیر و ذهیل بن عطیه و ذو الشمستان را با سپاه بفرستاد که در مرکز ولایت مقیم شدند و او خود در اردوگاه بماند و خبر فتح را برای عمر نوشت و خمس‌ها را همراه عبد الله بن مسعود فرستاد.
و چون ابن مسعود را فرستاد خبر آمد که هرقل از آب گذشته و سوی جزیره رفته و در رها مقیم شده که گاهی نهان می‌شود و گاهی نمودار. وقتی ابن مسعود پیش عمر رسید او را پس فرستاد، پس از آن وی را سوی کوفه به نزد سعد فرستاد.
آنگاه به ابو عبیده نوشت در شهر خویش بمان و مردم نیرومند و دلیر از عربان شام را بخوان. من نیز ان شاء اللّه از فرستادن کسانی که کمک تو باشند باز نمی‌مانم.
 
سخن از قنسرین‌
 
ابن عثمان گوید: از پس فتح حمص ابو عبیده خالد بن ولید را سوی قنسرین فرستاد و چون به حاضر رسید، رومیان بسالاری میناس که پس از هرقل سر رومیان و بزرگ ایشان بود سوی او تاختند و در حاضر تلاقی شد و میناس کشته شد و از همراهان وی چندان کشته شد که نظیر آن دیده نشده بود و رومیان به پای کشته وی جانفشانی کردند و کس از آنها نماند و مردم حاضر نیز کس سوی خالد فرستادند که عربانند و آنها را به اجبار به جنگ کشانیده‌اند و سر جنگ وی نداشته‌اند و خالد از آنها پذیرفت و آنها را واگذاشت.
و چون عمر از ماجرا خبر یافت گفت: «خالد خودش را سالار کرد خدا ابو بکر را بیامرزد که مردان را مهتر از من می‌شناخت.» زیرا وقتی به خلافت رسیده بود خالد و مثنی را عزل کرده بود گفت:
«عزلشان به سبب تخلف نبود ولی مردم آنها را بزرگ می‌شمردند و بیم داشتم به
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1780
آنها تکیه کنند.» و چون خالد در قنسرین چنان کرد، نظر عمر درباره او تغییر کرد.
آنگاه خالد برفت تا بدر قنسرین فرود آمد و مردم شهر حصاری شدند، خالد گفت: «اگر در ابر باشید خدا ما را سوی شما برآرد، یا شما را سوی ما فرود آرد.» گوید: «مردم قنسرین در کار خویش نگریستند و سرگذشت اهل حمص را به یاد آوردند و با خالد به ترتیب صلح حمص صلح کردند اما نپذیرفت مگر آنکه شهر را ویران کند و آن را ویران کرد و چون حمص و قنسرین گشوده شد هرقل واپس رفت.
سبب واپس رفتن وی آن بود که وقتی خالد میناس را بکشت و رومیان به پای کشته وی جان باختند و با مردم حاضر پیمان کرد و قنسرین را رها کرد عمرو بن مالک از کوفه از راه قرقیسیا بیامد و ولید بن عقبه از دیار بنی تغلب با تغلبیان و عربان جزیره آمد و شهرهای جزیره را از توجه به هرقل منصرف کردند، مردم جزیره در حران ورقه و نصیبین و امثال آن به رومیان نپیوسته بودند که با کردند ولی ولید را در جزیره بجا گذاشتند که از پشت سر در امان باشند و خالد و عیاض از حدود شام و عمرو عبد الله از حدود جزیره بسرزمین روم، تاختند و بازگشتند، پیش از آن به سرزمین روم نتاخته بودند و این نخستین تاخت و تازی بود که بدوران اسلام در خاک روم رخ داد و به سال شانزدهم بود و چون خالد سوی قنسرین آمد و آنجا منزلگاه کرد امارت یافت و چون معزول شد گفت: «عمر مرا به امارت شام گماشت و چون کار شام رونق گرفت معزولم کرد.» ابو جعفر طبری گوید: آنگاه هرقل سوی قسطنطنیه رفت. در وقت رفتن وی و رها کردن ولایت شام خلاف است. ابن اسحاق گوید بسال پانزدهم بود و سیف گوید بسال شانزدهم بود.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1781
 
سخن از رفتن هرقل سوی قسطنطنیه‌
 
ابو الزهرای قشیری گوید: وقتی هرقل از رها برفت و خواست مردم آنجا را همراه ببرد، گفتند: «این جا باشیم بهتریم تا همراه تو باشیم.» و از همراهی وی دریغ کردند و از او و از مسلمانان کناره گرفتند و نخستین کس از مسلمانان که آنجا رسید زیاد بن حنظله بود که صحابی بود و با عمرو بن مالک در امارت شریک بود و هم پیمان بنی عبد قصی بود.
و چنان بود که پیش از آن هرقل تا شمشاط عقب نرفته بود و چون عربان به رها آمدند آماده باش داد و راه قسطنطنیه گرفت و یکی از رومیان که به دست مسلمانان اسیر بود و جسته بود پیش وی آمد که گفت: «مرا از این قوم خبر بده».
گفت: «با تو چنان سخن کنم که گویی آنها را می‌نگری به روز سوارانند و به شب راهبان، در قلمرو خویش چیزی نگیرند جز به بها و در نیایند جز با سلام و هر که با آنها بجنگد چندان در مقابل وی بمانند که از میانش بردارند.» هرقل گفت: «اگر راست گفته باشی این جا را که اکنون زیر پای من است به تصرف خواهند آورد.» عباده گوید: هرقل هر وقت به زیارت بیت المقدس می‌آمد و سوریه را ترک می‌کرد سوی روم باز می‌گشت، می‌گریست و می‌گفت: «درود بر تو ای سوریه، درود کسی که از تو سیر نشده و باز خواهد آمد.» و چون مسلمانان سوی حمص آمدند از آب گذشت و رها را منزلگاه کرد و آنجا بود تا مردم کوفه بیامدند و قنسرین سقوط کرد و میناس کشته شد و هرقل سوی شمشاط واپس رفت و چون از آنجا به آهنگ روم در آمد بر تپه‌ای بالا رفت و سوی سوریه نگریست و گفت: «درود بر تو ای سوریه! درود وداع آخرین که پس از این
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1782
رومی سوی تو نیاید مگر با ترس، تا وقتی که مولود شوم تولد یابد و ای کاش تولد نیابد که کار وی برای رومیان شیرین است اما سرانجام تلخ دارد.» عمرو بن میمون گوید: وقتی هرقل از شمشاط در آمد و وارد روم شد سوی سوریه نگریست و گفت: «پیش از این درود مسافر بتو می‌گفتم اما اینک درود بر تو ای سوریه، درود جدایی، که هرگز رومی سوی تو نیاید جز با ترس، تا مولود شوم تولد یابد و ایکاش تولد نیابد.» این بگفت و برفت تا به قسطنطنیه رسید و مردم قلعه‌های میان اسکندریه و طرسوس را با خود ببرد تا مسلمانان ما بین انطاکیه و دیار روم در آبادی عبور نکنند و قلعه‌ها را خالی کرد که مسلمانان کسی را آنجا نمی‌یافتند و بسا می‌شد که رومیان نزدیک آن کمین داشتند و پس‌ماندگان سپاه را غافلگیر می‌کردند بدین جهت مسلمانان محتاط بودند.
 
سخن از فتح قیساریه و محاصره غزه‌
 
عباده گوید: وقتی ابو عبیده و خالد از فحل سوی حمص رفتند عمرو و شرحبیل به نزد بیسان فرود آمدند و آنجا را تصرف کردند و مردم اردن با آنها به صلح آمدند و سپاه روم در اجنادین و بیسان و غزه فراهم آمد، پراکندگی آنها را به عمر نوشتند و او به یزید بن ابو سفیان نوشت که پشت مسلمانان را فرستادگان کسان گرم کند و معاویه را سوی قیساریه فرستاد و به عمرو نوشت که با ارطبون مقابله کند و به علقمه نوشت که با رفیقان تلاقی کند.
نامه عمر به معاویه چنین بود:
«اما بعد: من ترا به قیساریه گماشتم، سوی آنجا رو و از خدا بر رومیان نصرت بخواه و پیوسته بگوی لا حول و لا قوه الا بالله، الله ربنا و ثقتنا و رجاؤنا، و مولانا، نعم المولی و نعم النصیر.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1783
عمرو و علقمه سوی مأموریت خویش رفتند و معاویه با سپاه برفت تا مقابل سپاه قیساریه فرود آمد، که سالارشان ابنی بود و او را هزیمت کرد که در قیساریه حصاری شد، آنگاه مردم قیساریه هجوم به معاویه را آغاز کردند ولی هر بار هجوم می‌بردند، هزیمتشان می‌کرد و سوی قلعه پس می‌راند.
آنگاه برای آخرین بار حمله آوردند و از قلعه‌های خویش برون شدند و سخت بجنگیدند که در اثنای معرکه هشتاد هزار کس از آنها کشته شد و در اثنای هزیمت به صد هزار رسید. معاویه خبر فتح را همراه دو کس از بنی ضبیب بفرستاد، سپس از ضعف آنها بیمناک شد و عبد الله بن علقمه فراسی و زهیر بن جلاب خثعمی را را فرستاد و گفت بدنبال آن دو تن بروند و از آنها پیشی گیرند. فرستادگان بعدی برفتند و به آن دو تن رسیدند که خفته بودند و از آنها گذشتند.
علقمه بن محرز برفت و فیقار را در غزه محاصره کرد و با وی مکاتبه آغاز کرد اما سودمند نیفتاد. آنگاه خود او سوی فیقار رفت به صورتی که گویی فرستاده علقمه بود فیقار یکی را گفت که در راه وی بنشیند و چون بیامد خونش بریزد، علقمه این را حدس زد و گفت: «چند نفر همراه من هستند که در رای من شریکند بروم آنها را بیارم.» فیقار به آن مرد پیغام داد متعرض علقمه نشود و او از پیش فیقار برون شد و بازنگشت و چنان کرد که عمرو با ارطبون کرده بود.
فرستاده معاویه خبر را به عمر رسانید و او شبانه مردم را فراهم آورد و خبر خوش را بگفت و حمد خدا کرد و گفت: «برای فتح قیساریه حمد خدا گویید.» و چنان بود که معاویه پیش از فتح و پس از آن اسیران را پیش خود نگاه میداشت و می‌گفت: «هر چه میخائیل با اسیران ما کند، با اسیران رومی چنان کنیم.» و او را از بدرفتاری با اسرای مسلمانان بازداشت، تا قیساریه گشوده شد.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1784
 
سخن از فتح بیسان و جنگ اجنادین‌
 
و چون علقمه سوی غزه رفت و معاویه سوی قیساریه رفت، عمرو بن عاص به مقابله ارطبون رفت، شرحبیل بن حسنه بر مقدمه وی بود، أبو الأعور را در اردن جانشین خویش کرد و دو پهلوی سپاه را به عبد الله بن عمرو و جناده بن تمیمی مالکی سپرد و برفت تا در مقابل اجنادین فرود آمد. رومیان در قلعه‌ها و خندقهای خویش بودند و سالارشان ارطبون بود که از همه رومیان عمیقتر و دلیرتر و مدبرتر بود و سپاهی بزرگ در رمله و سپاهی بزرگ در ایلیا نهاده بود.
عمرو خبر را برای عمر نوشت و چون نامه به عمر رسید گفت: «ارطبون عرب را به مقابله ارطبون روم فرستاده‌ایم. بنگرید نتیجه چه می‌شود.» و چنان بود که عمر وقتی سالاران شام را فرستاد برای هر یک از سالاران سپاه کمک می‌فرستاد، و چون نامه عمرو آمد که سپاه روم پراکنده شده به یزید بن ابی سفیان نوشت که معاویه را با سپاهش سوی قیساریه فرستند و به معاویه نوشت که سالاری جنگ با مردم قیساریه را بدو می‌دهد که آنها را از عمرو مشغول دارد.
و چنان بود که عمرو، علقمه بن حکیم فراسی و مسروق بن فلان عکی را به جنگ مردم ایلیا فرستاد بود که با مردم آنجا مقابله کردند از عمرو مشغولشان داشتند و هم ابو ابو ایوب مالکی را سوی رمله فرستاد که سالار آن تذارق بود. و چون برای عمرو پیوسته کمک می‌رسید محمد بن عمرو را به کمک علقمه و مسروق فرستاد و عماره بن عمرو بن امیه ضمری را به کمک ابی ایوب فرستاد.
عمرو در مقابل اجنادین بود اما بر ارطبون دست نمی‌یافت و از فرستادگان کاری ساخته نبود و خود او این کار را به عهده گرفت و به صورت فرستاده پیش وی رفت و
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1785
آنچه را می‌خواست با وی بگفت و سخن وی را بشنید و قلعه‌های وی را بدید و آنچه را می‌خواست بدانست. ارطبون با خود گفت بخدا این عمرو است یا کسی است که عمرو به رای وی کار می‌کند و برای مسلمانان بلیه‌ای بزرگتر از کشتن وی نیست. آنگاه نگهبانی را بخواست و قتل عمرو را با وی در میان نهاد و گفت:
«برو و در فلان جا بمان و چون بر تو گذشت او را بکش.» عمرو این را حدس زد و گفت: «سخن مرا شنیدی و سخن ترا شنیدم. آنچه گفتی در من اثر کرد و من یکی از ده نفرم که عمر بن خطاب ما را با این ولایتدار فرستاده که با وی همکاری کنیم و ناظر کارهای وی باشیم، من می‌روم و آنها را پیش تو می‌آورم اگر رای آنها نیز در باره گفتار تو همانند رای من باشد، رای مردم سپاه و سالار نیز چنین است و اگر رای آنها چون من نبود آنها را به امانگاهشان باز می‌فرستی و بر سر کار خویش هستی.» ارطبون گفت: «چنین باشد» و مردی را بخواست و با وی سخن کرد و گفت:
«پیش فلانی رو و او را پیش من آر.» و آن مرد پیش ارطبون باز آمد آنگاه به عمرو گفت: «برو یاران خود را بیاور.» عمرو برفت و در نظر گرفت دیگر چنان کاری نکند و رومی بدانست که فریب خورده و گفت: «این مرد مرا فریب داد وی از همه مردم مدبرتر است.» و چون این سخن به عمر رسید گفت: «عمرو بر او چیره شد. آفرین بر عمرو.» آنگاه عمرو که از وضع ارطبون آگاه شده بود سوی وی حمله برد و تلاقی شد که از این کار چاره نبود، در اجنادین مقابل شدند و جنگی سخت کردند که چون جنگ یرموک بود و بسیار کس از دو طرف کشته شد و ارطبون و سپاهش هزیمت شدند و او سوی ایلیا رفت و عمرو در اجنادین منزل گرفت.
و چون ارطبون به ایلیا رسید مسلمانان راه دادند که وارد آنجا شد و آنها را سوی اجنادین عقب راند و علقمه و مسروق و محمد بن عمرو و ابو ایوب در اجنادین به
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1786
عمرو پیوستند. ارطبون به عمرو نامه نوشت که تو دوست و همانند منی. تو در قوم خویش چنانی که من در قوم خودم. بخدا پس از اجنادین در فلسطین جایی را نخواهی گشود، بازگرد و مغرور مشو که تو نیز مانند کسانی که پیش از تو بوده‌اند هزیمت شوی.
عمرو یکی را که به رومی سخن می‌کرد پیش خواند و او را سوی ارطبون فرستاد و دستور داد که به زبان رومی آشنایی نکند. گفت: «سخنان وی را بشنو که ان شاء الله وقتی بازگشتی به من بگویی» و به ارطبون نوشت که نامه تو به من رسید تو در میان قوم خویش چنانی که من در قوم خودم، اگر چیزی کم و کاست داشتی فضیلت مرا نمیشناختی. تو می‌دانی که من فاتح این شهرم اما فلان و فلان و فلان، وزیران او را نام برد، بر تو تسلط یافته‌اند، نامه مرا بر آنها بخوان که در کار میان من و تو بنگرند.
فرستاده با دستور عمرو برفت و چون پیش ارطبون رسید نامه را در حضور کسان بدو داد که آن را دروغ نامید و آنها بخندیدند و شگفتی کردند و به ارطبون گفتند: «از کجا می‌دانی که وی فاتح این شهر نیست.» گفت: «فاتح شهر مردی است که عمر نام دارد و سه حرف است.» فرستاده پیش عمرو باز گشت و او بدانست که مقصود عمر است و نامه نوشت و از او کمک خواست.
نوشت: «من در مقابل شهری که بنام تو ذخیره شده به جنگی سخت دست زده‌ام ببین رای تو چیست؟» و چون نامه عمرو به عمر رسید بدانست که وی این سخن بیهوده نگفته و مردم را خبر کرد و با آنها روان شد تا به جابیه رسید. عمر چهار بار راه سفر شام گرفته بود. بار اول سوار اسب بود، بار دوم بر شتر بود، سفر سوم بسر نرسید که طاعون در کار بود. سفر چهارم بر خری سوار بود و وارد شام شد و کس در آنجا
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1787
گماشت و بازگشت.
وقتی می‌خواست سفر کند به سالاران سپاهها نوشت که به روز معین با- یکه‌سواران در جابیه پیش وی آیند و کس را به کار خویش گمارند. و آنها چنانکه گفته بود در جابیه بدیدار وی آمدند، نخستین کس که او را بدید یزدی بود پس از آن خالد بو که سوار اسبان بودند و دیبا و حریر پوشیده بودند، عمر فرود آمد و سنگ بر گرفت و بآنها زد و گفت: «چه زود از راه خویش بگشته‌اید. شما که از دا سال پیش سیر شده‌اید مرا با این لباس استقبالی می‌کنید! چه زود از پرخوری خودتان را گم کرده‌اید. بخدا اگر سالار دویست کس بودید و چنین رفتار کرده بودید کسان دیگر را به جای شما می‌نهادم.» گفتند: «ای امیر مؤمنان، این قباست که پوشیده‌ایم و سلاح بتن داریم.» گفت: «در این صورت بسیار خوب».
آنگاه سوار شد و وارد جابیه شد، عمرو و شرحبیل در اجنادین بودند و از جای خود تکان نخوردند.
 
سخن از فتح بیت المقدس‌
 
سالم بن عبد الله گوید: وقتی عمر رحمه الله به جابیه آمد یک مرد یهودی به او گفت: «ای امیر مومنان سوی دیار خویش باز نگرد تا خدا ایلیا را برای تو بگشاید.» در آن اثنا که عمر در جابیه بود یک دسته سوار را دید که می‌آمدند و همینکه نزدیک او رسیدند شمشیرها را از نیام در آوردند.
عمر گفت: «این گروه امان می‌خواهند» و چون پیش آمدند معلوم شد از مردم ایلیا هستند و با عمر صلح کردند که جزیه
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1788
بدهند و شهر را بر او گشودند. و چون شهر گشوده شد یهودی را پیش خواند که بدو گفته بودند دانشی به نزد او هست.
گوید: عمر از یهودی درباره دجال پرسید که در این باره بسیار پرس و جو می‌کرد.
یهودی گفت: «ای امیر مومنان درباره او چه می‌پرسی که بخدا شما عربان در فاصله ده و چند ذراع از دروازه لد او را می‌کشید.» سالم گوید: وقتی عمر وارد شام شد یکی از یهودان دمشق وی را بدید که گفت:
«سلام بر تو ای فاروق که فاتح ایلیایی، بخدا از اینجا نروی تا خدا ایلیا را برای تو بگشاید.» و چنان بود که مردم ایلیا عمرو را به زحمت انداخته بودند و از وی به زحمت بودند و گشودن آن نتوانسته بود، رمله را نیز نگشوده بود.
گوید: در آن اثنا که عمر در جامه اردو زده بود، کسان دست به سلاح بردند.
عمر گفت: «چه شده؟» گفتند: «مگر سواران و شمشیرها را نمی‌بینی؟» و چون نیک نگریست گروهی سوار دید که شمشیرها را تکان می‌دادند و گفت: «اینان امان می‌خواهند، بیم مکنید و امانشان بدهید.
به آنها امان دادند و معلوم شد مردم ایلیا بودند که مطیع وی شدند و نامه‌ای درباره ایلیا و اطراف و رمله و اطراف آن گرفتند و مردم فلسطین دو گروه شدند: گروهی با مردم ایلیا بودند و گروه دیگر با مردم رمله بودند که جمله ده ولایت بود و فلسطین به اندازه همه شام بود و آن یهودی شاهد صلح شد.
آنگاه عمر از یهودی در باره دجال پرسید.
گفت: «وی از فرزندان بنیامین است، بخدا شما عربان در فاصله ده و چند
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1789
زراع از دروازه لد او را می‌کشید.» عباده گوید: مردم فلسطین درباره ایلیا و رمله صلح کردند و چون عمر به جابیه آمد ارطبون و تذارق سوی مصر رفتند و پس از آن در یکی از جنگهای تابستانی کشته شدند.
گوید: سبب رفتن عمر به شام آن بود که ابو عبیده بیت المقدس را محاصره کرده بود و مردم آنجا از او خواستند که با شرایط شهرهای شام با آنها صلح کند و پیمان صلح به وسیله عمر بن خطاب بسته شود، ابو عبیده قضیه را برای عمر نوشت که از مدینه حرکت کرد.
عدی بن سهل گوید: وقتی سپاه شام از عمر در باره فلسطین کمک خواست علی را جانشین خود کرد و به کمک آنها برون شد.
علی گفت: «چرا خودت می‌روی که سوی دشمنی سرسخت می‌روی.» گفت: «می‌خواهم با جهاد و دشمن مرگ عباس را پس اندازم که اگر عباس را از دست بدهید شر بدور شما جمع شود چنانکه سر طناب جمع می‌شود.» عباده گوید: عمر در جابیه با مردم ایلیات صلح کرد و برای آنها نامه صلح نوشت، بجز مردم ایلیا برای هر ولایت نامه‌ای جداگانه نوشت به این مضمون:
«این نامه امانی است که عمر امیر مومنان به مردم ایلیا می‌دهد، «خودشان و اموالشان و کلیساهایشان و صلیبهایشان، سالم بو بیمارشان و دیگر «مردمشان را امان می‌دهد که کلیساهایشان مسکون نشود و ویران نشود و از «آن نکاهند و حدود آن را کم نکنند، از صلیب و اموالشان نیز، و در کار «دیشان مزاحمت نبینند. و کسی‌شان زیان نبیند و کسی از یهودیان در ایلیا «با آنها مقیم نشود.
«مردم ایلیا باید جزیه دهند چنانکه مردم شهرها می‌دهند و باید «رومیان و دزدان را از آنجا بیرون کنند. کسانی که بروند جان و مالشان در
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1790
«امان است تا به اما نگاهشان برسند و هر که بماند در امان است و او نیز باید «چون مردم ایلیا جزیه بدهد و کسانی از مردم ایلیا که بخواهند با اموال خود «همراه رومیان بروند و کلیساها و صلیبها را رها کنند جان و کلیساها و «صلیبهایشان در امان است، تا به امانگاهشان برسند. زمیندارانی که پیش «از کشته شدن فلان در آنجا بوده‌اند، هر کس از آنها که بخواهد، بماند و «باید چون مردم ایلیا جزیه دهد و هر که خواهد با رومیان برود و هر که «خواهد سوی زمین خود باز گردد و از آنها چیزی نگیرند تا وقت درو برسد. تا «وقتی که جزیه مقرر را بدهند پیمان خدا و تعهد پیمبر خدا و تعهد خلیفگان «و تعهد مؤمنان، ضامن این مکتوب است. خالد بن ولید و عمرو بن عاص و «عبد الرحمن بن عوف و معاویه بن ابی سفیان شاهد شدند و به سال پانزدهم «نوشته و آماده شد.
از نامه‌های دیگر، نامه لد چنین بود:
بسم الله الرحمن الرحیم. این امانیست که بنده خدا عمر، امیر مومنان، «به مردم لد می‌دهد و کسانی از مردم فلسطین که به آنها پیوسته‌اند. امانشان «می‌دهد بر جانهاشان و اموالشان و کلیساهاشان و صلیبهاشان، بیمارشان و «سالمشان و دیگر مردمشان که کلیساهایشان مسکون نشود و ویران نشود و «از آن نکاهند و حدود و مردم آن را کم نکنند، و از صلیبها و اموالشان نیز، و در «کار دینشان مزاحمت نبیند.
«مردم لد و کسانی از مردم فلسطین که بآنها پیوسته باشند باید جزیه «بدهند چنانکه مردم دیگر شهرهای شام می‌دهند و اگر بروند، ترتیب همان «است … تا آخر نامه.
آنگاه عمر کس سوی آنها فرستاد: فلسطین را میان دو کس تقسیم کرد، علقمه ابن حکیم را سالار یک نیمه کرد و او را در رمله مقر داد و علقمه بن مجزز را سالار نیمه
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1791
دیگر کرد و او را در ایلیا مقر داد و هر کدام با سپاهی که همراه داشتند در قلمرو عمل خویش جای گرفتند.
سالم گوید: عمر علقمه بن مجزز را به کار ایلیا گماشت و علقمه بن حکیم را به کار رمله و سپاه عمرو گماشت و عمرو و شرحبیل را در جابیه به حضور خواند و چون به جابیه رسیدند عمر سوار شده بود، زانوی وی را ببوسیدند و عمر هر یک از آنها را به بر گرفت.
عباده گوید: وقتی عمر نامه امان مردم ایلیا را فرستاد و سپاه، آنجا مقیم شد از جابیه آهنگ بیت المقدس کرد و اسب خویش را لنگان دید و از آن پیاده شد، یابویی بیاوردند که بر آن نشست اما عمر را سخت تکان داد که فرود آمد و با عبای خویش به صورت آن زد و گفت: «خدا زشت کند آنکه این را به تو آموخت.» آنگاه چند روز اسب خود را استراحت داد و سم آن را علاج کرد و بر آن نشست و برفت تا به بیت- المقدس رسید.
ابی صفیه یکی از مشایخ بنی شیبان گوید: وقتی عمر به شام آمد یابویی برای وی آوردند که بر نشست و چون براه افتاد او را سخت تکان می‌داد که از آن فرود آمد و به صورتش زد و گفت: «خدا به کسی که این خود نمایی را به تو آموخت چیزی نیاموزد» پیش از آن بر یابویی سوار نشده بود پس از آن نیز سواد نشد.
گوید: ایلیا و همه سرزمین آن به دست عمر گشوده بجز جنادین که به دست گشوده شد.
ابی مریم وابسته سلامه گوید: در ابو حارثه گوید ایلیا و سرزمین آن در ربیع الاخر سال شانزدهم به دست عمر گشوده شد.
ابی مریم وابسته سلامه گوید: در فتح ایلیا با عمر بودم وی از جابیه به ایلیا رفت و وارد مسجد شد. آنگاه سوی محراب داود رفت، ما با وی بودیم، سجده داود را قرائت کرد سجده کرد، ما نیز با وی سجده کردیم.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1792
رجاء بن حیوه به نقل از کسی که حضور داشته گوید: وقتی عمر از جابیه با ایلیا آمد و نزدیک در مسجد رسید، گفت «کعب را پیش من آرید.» و چون بدر رسد گفت:
«آماده‌ام، خدایا آماده‌ام. برای هر چه بیشتر دوست داری.» آنگاه سوی محراب داود علیه السلام رفت، و این هنگام شب بود، آنجا نماز کرد و چیزی نگذشت که صبح دمید و مؤذن را گفت تا اقامه گوید و بیامد و با کسان نماز کرد و سوره ص را در نماز خواند و ضمن آن سجده کرد، آنگاه برخاست و در رکعت دوم قسمت اول سوره بنی- اسرائیل را خواند. پس از آن رکوع کرد و نماز را به سر برد و گفت: «کعب را پیش من آرید.» و چون کعب را بیاوردند بدو گفت: «به نظر تو نمازگاه را کجا قرار دهیم؟» گفت: «پای صخره» گفت: «ای کعب! بخدا، روش یهودی پیش گرفتی، دیدمت که هر دو پاپوش از پای درآوردی.» گفت: «می‌خواستم با پایم زمین را لمس کنم.» گفت: «دیدمت، ما بالای مسجد را قبله‌گاه می‌کنیم که پیمبر خدا صلی الله- علیه و سلم قبله مسجدهای ما را چنین کرده است. این سخن را واگذار که در باره صخره امری نداریم، اما درباره کعبه امر داریم» و بالای مسجد را قبله‌گاه کرد.
آنگاه از نمازگاه خویش به خاکدانی رفت که رومیان به روزگار بنی اسرائیل بیت المقدس را زیر خاک کرده بودند و چون به باز بدستشان افتاد قسمتی از آن را از خاک برآوردند و قسمتی را همچنان رها کردند، گفت: «ای مردم چنین کنید که من می‌کنم.» این بگفت و زانو زد و یکی از شکافهای قبای خود را از خاک پر کرد. در این وقت از پشت سر تکبیر شنید و چنان بود که بی‌ترتیبی را خوش نداشت گفت: «این
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1793
چیست؟» گفتند: «کعب تکبیر گفت و مردم به تبعیت او تکبیر گفتند.» گفت: «او را بیارید.» کعب گفت: «ای امیر مومنان، یکی از پیمبران، پانصد سال، پیش کاری را که امروز کردی پیش بینی کرده است.» گفت: «چطور؟» گفت: «رومیان به بنی اسرائیل هجوم آوردند و بر آنها غلبه یافتند و بیت المقدس را زیر خاک کردند و بار دیگر که غلبه یافتند، بدان نپرداختند تا وقتی که پارسیان بر آنها هجوم آوردند و بر بنی اسرائیل تسلط یافتند، آنگاه رومیان تا بروزگار تو بر آنها غلبه داشتند و خدا پیمبری را سوی این خاکدان فرستاد که گفت: «اوری‌شلم بشارت که فاروق ترا از آنچه در تو هست پاکیزه می‌کند.» پیمبری نیز به قسطنطنیه فرستاد که بر تپه آن ایستاد و گفت: «ای قسطنطنیه، مردم تو با خانه من چه کردند، آن را ویران کردند و ترا همانند عرض من شمردند و تاویل آوردند. مقدر کردم که روزی بدست بنی قاذرسباو ودان ویرانت که کس سویت نیاید و کس در سایه‌است ننشیند و شب نیاید مگر چیزی از آن به جای نماند.» ربیعه شامی روایتی چون این دارد با این اضافه که فاروق با سپاه مطیع من سویت آید و انتقام مردمت را از رومیان بگیرد. و در باره قسطنطنیه گفت: «ویرانت کنم که کس سویت نیاید و بر کسی سایه نکنی.» انس بن مالک گوید: با عمر در ایلیا بودم، یک روز که آنجا کسان را غذا می‌داد راهب ایلیا بیامد، نمی‌دانست که شراب حرام است و گفت: «می‌خواهی نوشیدنی‌ای برای تو بیاورم که در کتابهای ما آمده که وقتی شراب حرام شود، همچنان حلال است؟» گفت بیارد و پرسید این از چیست؟
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1794
گفت: «جوشیده فشرده انگور است که دو ثلث آن برفته» عمر انگشت در آن فرو برد و گفت: «اینکه روغن مالیدنی است. «عین آنرا به قطرات تشبیه کرد و از آن بخورد و به سالاران سپاه شام گفت و بولایات نوشت که نوشیدنی‌ای برای من آورده‌اند که از فشرده انگور پخته‌اند تا دو ثلث آن برفته و یک ثلث بمانده. شما نیز بپزید و روزی مسلمانان کنید.
ابو عثمان گوید: وقتی عمر به جابیه آمد ارطبون به مصر رفت و آنها که به صلح گردن ننهاده بودند به وی پیوستند و چون با مردم مصر صلح شد و رومیان مغلوب شدند به دریا رفت و مدتها ببود و سالار جنگهای تابستانی روم بود و با سالار جنگ تابستانی مسلمانان تلاقی کرد و با مردی از قبیله قیس به نام ضریس دراویخت و دست او را قطع کرد و قیسی او را بکشت.
 
سخن از تعیین مقرری و ترتیب دیوان‌
 
در این سال عمر برای مسلمانان مقرری معین کرد و دیوانها ترتیب داد و مقرری را به ترتیب سابقه معین کرد، صفوان بن امیه و حارث بن هشام و سهیل و کسانی را که در فتح مکه مسلمان شده بودند مقرری از مسلمانان پیشین کمتر داد که از گرفتن آن خود داری کردند و گفتند: «قبول نداریم که کسی از ما گرامیتر باشد.» عمر گفت: «مقرری به ترتیب سابقه در اسلام می‌دهم، نه اعتبار» گفتند: «چنین باشد.» و گرفتند.
آنگاه حارث و سهیل با کسان خویش سوی شام رفتند و جهاد کردند تا در یکی از حمله‌ها به سرزمین دشمن کشته شدند و به قولی از طاعون عمواس مردند.
و چون عمر خواست دیوان را مرتب کند علی و عبد الرحمن بن عوف گفتند:
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1795
«از خویشتن آغاز کن».
گفت: «نه، از عموی پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم آغاز می‌کنم، آنگاه هر که باو نزدیکتر است.» برای عباس مقرری معین کرد و از او آغاز کرد. آنگاه برای جنگاوران بدر پنجهزار پنجهزار مقرر کرد، برای مسلمانان پس از بدر تا حدیبیه چهار هزار چهار هزار مقرر کرد، برای مسلمانان پس از حدیبیه تا وقتی که ابو بکر از مرتدشدگان دست بداشت، سه هزار سه هزار مقرر کرد. آنها که در فتح مکه حضور داشته بودند یا در ایام ابو بکر جنگیده بودند و جنگاوران پیش از قادسیه همگان سه هزار سه هزار گرفتند. برای جنگاوران قادسیه و جنگاوران شام دو هزار دو هزار مقرر کرد و برای آنها که سخت کوشیده بودند و هزار و پانصد دو هزار و پانصد مقرر کرد.
بدو گفتند: «چه شود اگر جنگاوران قادسیه را به جنگاوران پیشین ملحق کنی.» گفت: «آنها را به مرحله‌ای که نیافته‌اند ملحق نمی‌کنم.» گفتند: «چرا، آنها را که دیارشان دور بود با کسانی که دیارشان نزدیک بوده و از خانه خود دفاع کرده‌اند برابر گرفته‌ای؟» گفت: «کسانی که دیارشان نزدیک بوده حق بیشتر دارند که در معرض خطر و رحمت دشمن بوده‌اند. چرا مهاجران که سابقه‌دارانشان را با انصار برابر گرفتیم چنین نگفتند، که انصار نیز در خانه خود نصرت اسلام کرده‌اند و مهاجران از راه دور سوی آنها آمده‌اند.» برای جنگاوران پس از قادسیه و یرموک هزار، هزار مقرر کرد. برای طبقه دوم پانصد پانصد مقرر کرد و برای طبقه سوم سیصد سیصد مقرر کرد. مقرری همه افراد طبقه را از قوی و ضعیف و عرب و عجم برابر گرفت. طبقه چهارم دویست و پنجاه مقرر کرد و برای طبقه بعدی که مردم هجر و عبادیان بودند دویست مقرر کرد. چهار تن از
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1796
غیر بدریان یعنی حسن و حسین و ابو ذر و سلمان را ببدریان پیوست، مقرری عباس بیست و پنجهزار و بقولی دوازده هزار بود. به زنان پیمبر ده هزار ده هزار مقرری داد مگر آنها که سابقه بردگی داشتند، زنان پیمبر گفتند: «پیمبر نصیب ما را بیشتر از آنها نمی‌داد، ما را برابر کنید.» و چنان کرد. قصوری عایشه را دو هزار بیشتر کرد که پیمبر او را دوست می‌داشته بود اما نگرفت.
زنان جنگاوران بدر را جزو پانصد پانصدی‌ها آورد. زنان طبقه بعد را تا حدیبیه چهار صد چهار صد داد و زنان بعدی‌ها را تا جنگهای پیش از قادسیه سیصد سیصد داد، زنان جنگاوران قادسیه را دویست دویست داد و پس از آن همه زنهای دیگر را برابر گرفت. کودکان را یک نواخت صد صد داد آنگاه شصت مستمند را فراهم آورد و نان به آنها خورانید و مقدار آن را حساب کردند که دو انبان شد و برای هر یک از آنها و عیالش ماهانه دو انبان مقرر کرد.
عمر پیش از مرگ گفته بود: «می‌خواهم مقرری را چهار هزار چهار هزار کنم که مرد یک هزار را به نزد کسان خود نهد، یک هزار را توشه کند، یک هزار را خرج سلاح کند و یک هزار را خرج رفاه کند.» اما پیش از آنکه چنین کند در گذشت.
ابی سلمه گوید: عمر مقرری را برای غنیمت گیران که خدا غنیمت را به آنها داده بود معین کرد که سپاه مداین بودند و بعد به کوفه راه یافتند و از مداین به کوفه و بصره و دمشق و حمص و اردن و فلسطین و مصر انتقال یافتند عمر گفت: «غنیمت از مردم این شهرهاست و هر که به آنها ملحق شود و کمکشان کند و از آن دیگران نیست، که به وسیله آنها شهرها و دهکده‌ها مسکون شده و صلح با آنها انجام گرفته و جزیه به آنها پرداخت شده و مرزها به وسیله آنها بسته شده و دشمن به کمک آنها در هم شکسته است.» آنگاه نوشت که مقرری سال پانزدهم هجرت را یک جا بدهند.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1797
یکی گفت: «ای امیر مومنان، چه شود اگر برای حادثه محتمل ذخیره‌ای در بیت المالها بجای گذاری.» گفت: این سخن را شیطان بدهان تو نهاده، خدا مرا از شر آن مصون دارد که فتنه آیندگان خواهد شد، برای آنها چیزی را که خدا و پیمبر وی فرمان داده‌اند ذخیره می‌کنم، یعنی اطاعت خدا و پیمبر را که بهترین ذخیره ماست و به کمک آن به اینجا رسیده‌ایم که می‌بینی. اگر این مال بهای دین یکی از شما شود به هلاکت افتید.» سعید گوید: وقتی خدا فتح نصیب مسلمانان کرد و رستم کشته شد و خبر فیروزیهای شام به عمر رسید مسلمانان را فراهم آورد و گفت: «برای خلیفه از این مال چه مقدار رواست.» گفتند: «برای مصرف خاص او، قوت خودش و قوت عیالش نه کمتر و نه بیشتر و پوشش آنها و پوشش خودش برای زمستان و تابستان و دو مرکب برای جهاد و حوایج و سواری راه حج و عمره، و تقسیم برابر آنست که مردم کوشا را به اندازه کوشش دهد و کارهای مردم را سامان دهد و به هنگام سختی و بلیه امورشان را به عهده گیرد تا بسر رود و از اهل غنیمت آغاز کند.» ابن عمر گوید: وقتی خبر فتح قادسیه و دمشق به عمر رسید کسان را فراهم آورد و گفت: «من مردی بازرگان بودم که خدا عیال مرا به سبب بازرگانیم بی‌نیاز می‌داشت، شما مرا به کار خودتان مشغول داشته‌اید، به نظر شما از این مال چه مقدار بر من حلال است؟» قوم بسیار سخن کردند و علی خاموش بود.
عمر گفت: «ای علی، تو چه می‌گویی.» گفت: «چندان که ترا و عیال ترا به طور معمول کفایت کند، و از این مال جز آن حق نداری.» قوم گفتند: «سخن، سخن پسر ابو طالب است.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1798
اسلم گوید: یکی پیش عمر ایستاد و گفت: «از این مال چه مقدار بر تو رواست؟» گفت: «چندانکه برای من و عیالم به اندازه معمول کفایت کند و حله زمستان و حله تابستان و مرکبی برای عمر که حج و عمره کند و مرکبی برای حوایج او و جهاد.» سالم بن عبد الله گوید: وقتی عمر به خلافت رسید همان مقرری را که برای ابو بکر معین شده بود می‌گرفت، چنین بود تا سخت محتاج شد و جمعی از مهاجران و از جمله عثمان و علی و طلحه و زبیر فراهم آمدند، زبیر گفت: «چه شود اگر به عمر بگوییم که چیزی بر مقرری وی بیفزاییم.» علی گفت: «چه خوش بود این کار را زودتر کرده بودیم، بیایید برویم.» عثمان گفت: «عمر را می‌شناسید، بیایید، نظر وی را از راه دیگر کشف کنیم، پیش حفصه رویم و از او به‌پرسیم و گوییم مکتوم دارد.» آنگاه پیش حفصه رفتند و گفتند از جانب گروه از عمر بپرسد و کسی را نام نبرد، مگر در صورتی که افزایش را بپذیرد. «این بگفتند و از پیش وی بیرون آمدند.
حفصه عمر را بدید و با وی سخن کرد که آثار خشم در چهره‌اش نمودار شد و گفت: «اینان کیانند.» گفت: «تا رای تو را ندانم نخواهم گفت.» گفت: «اگر می‌دانستم کیانند روسیاهشان می‌کردم تو که میان من و آنهایی ترا بخدا بهترین لباسی که پیمبر در خانه تو داشت چه بود؟» گفت: «دو جامه خط دار که در حضور واردان و بوقت سخن برای جماعت به تن می‌کرد.» گفت: «غذایی که پیش تو می‌خورد چه بود؟ بگو؟» گفت: «نان ما نان جو بود و وقتی گرم بود ته مانده ظرف روغن را روی آن
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1799
می‌ریختیم که چرب و نرم می‌شد و از آن می‌خورد و آن را خوشمزه می‌یافت.» گفت: «به نزد تو روی چه فرشی می‌نشست که از همه نرمتر بود؟» گفت: «پارچه خشنی داشتیم که در تابستان آن را تا می‌کردیم و زیر خودمان می‌انداختیم و چون زمستان می‌شد نصف آن را پهن می‌کردیم و نصف آن را روی خودمان می‌کشیدیم.» گفت: «ای حفصه، از جانب من به این کسان بگوی که پیمبر خدا صلی الله علیه- و سلم تمکن یافت و زواید را رها کرد و به کفاف قناعت کرد، من نیز تمکن یافته‌ام و زواید را رها می‌کنم و به کفاف قناعت می‌کنم، که مثال من و دو یارم مانند سه کس است که راهی را پیمودند اولی برفت و توشه‌ای برگرفت و به منزل رسید. آنگاه دومی به دنبال وی رفت و راه خود را سپرد و بدو رسید و سومی از دنبال او برفت، اگر براه آنها رود و به توشه آنها رضایت دهد به آنها ملحق شود و با آنها باشد و اگر براهی دیگر رود بآنها نرسد.» ابن عباس گوید: وقتی قادسیه گشوده شد و مردم سواد صلح کردند و دمشق گشوده شد و مردم دمشق صلح کردند، عمر بکسان گفت: «فراهم آیید و دانسته خویش را درباره غنایمی که خداوند به جنگاوران قادسیه و جنگاوران شام داد با من بگویید.» عمر و علی و عثمان همسخن شدند که از قرآن بگیرند گفتند: «طبق گفته قرآن هر چه خدا از اموال این دهکده‌ها عاید پیمبر خویش کرده خاص خدا و پیمبر است، (یعنی مربوط به خدا و پیمبر است که خدا فرمان دهد و پیمبر تقسیم کند) و خویشاوندان پیمبر و یتیمان و مسکینان و براهمانده [1] و این را به آیه دنبال آن توضیح کردند که گوید: و خاص فقرای مهاجران که از دیارشان و اموالشان بیرون شده‌اند [2] چهار خمس غنایم را برای مستحقان آن نهادند، خمس از آن طبقه اول و دوم و سوم شد و چهار خمس خاص
______________________________
[1]- سوره الحشر آیه 7
[2]- همان سوره آیه 8
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1800
گیرندگان غنیمت بود و آیه دیگر را شاهد این معنی گرفتند که گوید هر چه غنیمت گیرید خمس آن از خداست [1] و خمسها را بدین ترتیب تقسیم کردند و عمر و علی بر این همسخن شدند و مسلمانان بدان عمل کردند.
برای تقسیم از مهاجران آغاز کردند، پس از آن انصار بودند سپس تابعان که با آنها بوده بودند و کمکشان کرده بودند، آنگاه از حاصل جزیه برای کسانی که صلح کرده بودند یا به صلح دعوت شده بودند، مقرری معین کردند که به درستی داده می‌شد، جزیه خمس نداشت و حاصل آن از آن کسانی بود که حمایت ذمیان می‌کردند و عهده دار انجام پیمان بودند و کسانی که اعانت آنها می‌کردند، مگر که اینان به دلخواه به کسانی که سهمی نداشتند از مازاد آن بخشش کنند.
طبری گوید: به گفته سیف بن عمرو در این سال یعنی سال پانزدهم، جنگها بود اما به گفته ابن اسحاق این جنگها به سال شانزدهم بود و روایت وی را در این باب از پیش آورده‌ایم و نیز گفته واقدی را نقل کرده‌ایم.
اکنون خبر حوادثی را که در فاصله جنگها بود تا انقضای سالی که چنانکه گفتیم درباره حوادث آن اختلاف بود یاد می‌کنیم.
سعید گوید: وقتی عمر به سعد فرمان داد که سوی مداین رود، به او گفت زنان و نانخوران را در عتیق واگذارد و گروهی سپاه نزد آنها بجای گذارد و سعد چنان کرد. و هم به او گفت که این گروه را که با عیال مسلمانان آنجا مانده‌اند در همه غنیمتها شریک کند.
گوید: سعد از پس فتح، دو ماه در قادسیه بماند و با عمر درباره آنچه باید کرد نامه نوشت و زهره را سوی زبانه فرستاد. زبانه قسمتی از دشت بود که در روستا پیش رفته بود و کوفه کنونی آنجاست و حیره سابق آنجا بود. تخیر جان آنجا اردو زده بود و چون از آمدن عربان خبر یافت برفت و بجای نماند و به یاران خود
______________________________
[1]- سوره الانفال آیه 42
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1801
پیوست.
گوید: از جمله سخنانی که کودکان در اردوگاه به بازی می‌گفتند و زنان وقتی بر ساحل عتیق بودند به آنها یاد می‌دادند کلماتی بود که زنان در زرود و ذی قار و آن نواحی به بازی می‌گفته بودند از آن رو که در ماه جمادی دستور رسیده بود که سوی قادسیه حرکت کنند و این از جمله اشعار عامیانه بود که بر زبانها می‌رفت زیرا میان جمادی و رجب حادثه‌ای نبوده بود می‌گفتند:
«عجب است و بسیار عجب «میان جمادی و رجب «کار قضای مقرر است «و آنکه در غبار و همهمه دلیران «بهلاکت رسیده «از آن خبر می‌دهد.»
 
سخن از جنگ برس‌
 
گوید: وقتی سعد از کار قادسیه فراغت یافت چند روز از ماه شوال مانده بود که زهره بن حویه را با مقدمه سپاه سوی زبانه فرستاد آنگاه عبد الله بن معتم را به دنبال وی فرستاد، آنگاه شرحبیل بن سمط را به دنبال عبد الله فرستاد، آنگاه هاشم بن عتبه را به دنبال آنها فرستاد. هاشم را به نیابت خود گماشته بود و کار خالد بن عرفطه را به او سپرده بود و خالد را به دنباله روان سپاه گماشت، آنگاه خود از دنبال آنها رفت، همه مسلمانان سوار و سنگین بار بودند که خداوند همه سلاح و مرکب و مال اردوگاه پارسیان را به آنها داده بود.
زهره برفت تا در کوفه جای گرفت. کوفه به معنی ریگزار و دشت سرخگون
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1802
در هم آمیخته است، پس از آن عبد الله و شرحبیل آنجا فرود آمدند و زهره راه مداین گرفت و چون به برس رسید با بصبهری و جمع همراهان وی تلاقی کرد که به جنگ وی آمدند و هزیمتشان کرد و بصبهری سوی بابل گریخت که باقیماندگان قادسیه و باقیمانده سران پارسی نخیرجان و مهران رازی و هرمزان و امثالشان آنجا بودند. وقتی بصبهری آنجا رسید زخمدار بود و از آن زخم جان داد.
ابن رفیل گوید: زهره در جنگ برس زخمی به بصبهری زد که در رود افتاد و از آن پس که به بابل رسید از آن زخم بمرد. و چون بصبهری هزیمت شد بسطام دهقان برس بیامد و با زهره پیمان کرد و برای او پلها بست و خبر فراهم آمدگان بابل را برای وی آورد.
جنگ بابل گوید: و چون بسطام برای زهره خبر آورد که باقیماندگان قادسیه در بابل فراهم آمده‌اند وی بماند و خبر را برای سعد نوشت و چون سعد بنزد هاشم بن عتبه رسید که یاران وی در کوفه جای گرفته بودند از زهره خبر رسید که پارسیان در بابل بدور فیرزان اجتماع کرده‌اند و عبد الله را پیش فرستاد و شرحبیل و هاشم را از دنبال وی روانه کرد. آنگاه با سپاه روان شد و چون به برس رسید زهره را از پیش فرستاد و عبد الله و شرحبیل و هاشم را از دنبال وی روانه کرد و خود را از دنبالشان حرکت کرد و در بابل مقابل فیرزان فرود آمدند که همراهانش گفته بودند: «پیش از آنکه پراکنده شویم به اتفاق با آنها جنگ می‌کنیم.» در بابل جنگ انداختند و پارسیان را زودتر از آنکه عبایی در هم پیچیده شود، هزیمت کردند که هر کدام به راه خود رفتند و هدفی جز جدا شدن نداشتند.
هرمزان سوی اهواز رفت و بر آنجا و مهرگان‌قذق تسلط یافت. فیرزان نیز با وی برفت و چون به نهاوند رسید گنجهای خسرو را که آنجا بود بگرفت و ولایت
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1803
را به تصرف آورد. نخیرجان و مهران رازی که آهنگ دفاع از مداین داشتند. از بهر سیر به آن سوی دجله گذشتند و پل را بریدند.
سعد چند روزی در بابل بود و خبر یافت که نخیرجان، شهریار را که یکی از دهقانان در بود با جمعی در کوثی نهاده و زهره را از پیش فرستاد آنگاه سپاهها را از دنبال وی روان کرد و زهره برفت و از آن پس که میان سورا و دیر، فیومان و فرخان را بکشت در کوثی مقابل شهریار فرود آمد.
ابن رفیل گوید: سعد از قادسیه زهره را پیش فرستاد که جنگهای مکرر داشت و با هر گروهی تلاقی کرد هزیمتشان کرد و تعقیب کرد و بهر که رسیدند خونش بریختند و چون زهره را از بابل پیش فرستاد زهره پس از آنکه از صراه عبور کرد بکیر بن عبد الله لیثی و کثیر بن شهاب سعدی را فرستاد که به باقیمانده قوم حمله بردند که فیومان و فرخان یکی میشانی و دیگری اهوازی، جزو آنها بودند. نزدیک سورا بکیر، فرخان را کشت و کثیر فیومان را کشت، آنگاه زهره روان شد و از سورا گذشت و آنجا فرود آمد و هاشم نیز پیش وی آمد و سعد نیز آنجا رسید و زهره را پیش فرستاد که سوی پارسیانی رفت که ما بین دیر و کوثی برای مقابله وی فراهم آمده بودند.
گوید: و چنان بود که نخیرجان و مهران، شهریار، دهقان در را بر سپاهیان خویش گماشته بودند و سوی مداین رفته بودند و شهریار میان دیر وکوثی اقامت گرفته بود و چون در اطراف کوثی میان سپاه شهریار با مقدمه سپاه عربان تلاقی شد، شهریار پیش آمد و بانگ زد که یکی از سواران دلیر و نیرومند شما بیاید تا به خاکش افکنم.
زهره گفت: «می‌خواستم به مقابله تو آیم اما اکنون که سخنت را شنیدم غلامی را سوی تو می‌فرستم که اگر بجای مانی ان شاء الله تو را به گناه طغیان بکشد و اگر فرار کنی از غلامی گریخته باشی.» گوید: اما با وی خدعه کرد و ابو نباته نائل بن جعشم اعرجی را که از دلیران
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1804
بنی تمیم بود سوی او فرستاد؛ هر دو نیزه داشتند و هر دو تنومند بودند اما شهریار چون شتر بود و چون نائل را بدید نیزه بینداخت که با وی دست و گریبان شود. نائل نیز نیزه خویش را بینداخت که با وی دست و گریبان شود شمشیر کشیدند و جنگ آغازیدند و درهم آویختند و هر دو از مرکب بیفتادند و شهریار بر نائل افتاد گویی بنایی بود و باران خویش او را فشرد و خنجر برگرفت و به گشودن دکمه‌های زره او پرداخت.
نائل انگشت وی را با دهان بگرفت و استخوان آن را بشکست و او را سست کرد و برجست و به زمینش انداخت و بر سینه‌اش نشست و خنجر برگرفت و زره از شکم وی پس زد و بشکم و پهلوی وی چندان ضربت زد که جان داد و اسب و دو طوق و سلاح وی را برگرفت.
یاران شهریار هزیمت شدند و بهر سو رفتند، زهره در کوثی بماند تا سعد بیامد و نائل را پیش وی برد که سعد بدو گفت: «ای نائل بن جعشم برو طوقها و قبای وی را بتن کن و بر اسب وی بنشین.» و این همه را غنیمت وی کرد.
نائل برفت و جامه شهریار را بتن کرد و با سلاح وی بر مرکب او بیامد. سعد گفت: «طوقهای وی را در آر مگر بوقت جنگ که آن را برگیر.» و او نخستین کس از مسلمانان بود که در عراق طوق گرفت.
سعید گوید: سعد چند روز در کوثی ببود و به محلی که ابراهیم علیه السلام در آنجا نشسته بود رفت و پیش کسانی که مبشران ابراهیم بودند فرود آمد و به خانه‌ای که ابراهیم در آنجا محبوس شده بود رفت و آنجا را بدید و بر پیمبر خدا و بر ابراهیم و پیمبران خدا علیهم السلام صلوات گفت و آیه و تِلْکَ الْأَیَّامُ نُداوِلُها بَیْنَ النَّاسِ را بخواند.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1805
 
سخن از واقعه بهر سیر که به گفته سیف در ذی حجه سال پانزدهم بود
 
ابن رفیل گوید: آنگاه سعد زهره را سوی بهر سیر فرستاد، در ساباط، شیرزاد به صلح و تعهد جزیه پیش وی آمد که او را پیش سعد فرستاد که با وی بیامد و یدک کشان همراه داشت.
آنگاه هاشم بیامد و سعد از دنبال وی روان شد و چنان بود که زهره در اطراف سیاهچال ساباط بماند تا سعد به او رسید و این مقارن بازگشت مقرط بود که از دلیران خسرو بود که با وی الفت داشت و از همه دلیران سیاهچال وی را برگزیده بود. سپاه خسرو توران در آنجا بودند و هر روز قسم یاد می‌کردند که تا زنده‌ایم ملک پارسیان زوال نیابد.
و چون سعد در رسید مقرط به مسلمانان حمله برد و هاشم به مقابله وی رفت و خونش بریخت و شمشیر وی را متن نامید. سعد سر هاشم را بوسید و هاشم پای سعد را بوسید، آنگاه سعد هاشم را سوی بهر سیر فرستاد که نزدیک سیاهچال فرود آمد و این آیه را خواند که: «أَ وَ لَمْ تَکُونُوا أَقْسَمْتُمْ مِنْ قَبْلُ ما لَکُمْ مِنْ زَوالٍ» [1] یعنی: مگر شما نبودید که پیش از این قسم خوردید که زوال ندارید.
و چون پاسی از شب گذشت، هاشم روان شد و پیش مسلمانان که در بهرسیر بودند فرود آمد.
و چنان بود که وقتی سپاهی به بهرسیر می‌رسید مسلمانان به پا می‌ایستادند و تکبیر می‌گفتند و چنین بود تا آخرین کسانی که همراه سعد بودند در رسیدند سعد و مسلمانان دو ماه در بهر سیر مقیم بودند و ماه سوم از آنجا برفتند.
______________________________
[1]- سوره 14 آیه 46
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1806
در این سال عمر بن خطاب سالار حج بود، عامل وی بر مکه عتاب بن اسید بود، عامل طایف یعلی بن منیه بود، عامل یمامه و بحرین عثمان بن ابی العاص بود، عامل عمان حذیفه بن محصن بود، عامل ولایت شام ابو عبیده بن جراح بود، عامل کوفه و سرزمین آن سعد بن ابی وقاص بود و قضای آن با ابو فروه بود، عامل بصره و سرزمین آن مغیره بن شعبه بود.
 
اشاره
 
ابو جعفر گوید: در این سال مسلمانان وارد شهر بهر سیر شدند و مداین را گشودند و یزدگرد پسر شهریار از آنجا گریخت.
 
سخن از بقیه اخبار و رود مسلمانان به شهر بهر سیر
 
مهلب گوید: وقتی سعد در بهر سیر اقامت گرفت، سپاهیان به هر سو فرستاد که ما بین فرات که مردمش پیمان داشتند تا حدود دجله بکسان تاختند و یکصد هزار از کشاورزان را بگرفتند و بداشتند چون شمار کردند به هر یک از مسلمانان یک کشاورز می‌رسید، زیرا همه آنها که در بهر سیر منزل گرفته بودند سوار بودند و سعد به دور آنها خندق زد.
شیرزاد دهقان ساباط گفت: «اینان تبعه پارسیانند و به جنگ شما نیامده‌اند، رهاشان کن تا رای شما درباره آنها روشن شود.» سعد نام آنها را بنوشت و همه را به شیرزاد داد که به آنها گفت: «به دهات خودتان باز گردید.» سعد به عمر نوشت پس از آنچه ما بین قادسیه و بهر سیر رخ داد به بهر سیر
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1807
رسیدیم و کس به جنگ ما نیامد اما سپاهیان فرستادم و کشاورزان را از دهکده‌ها و پیشه‌ها فراهم آوردم، رای خویش را بگوی.
عمر نوشت: کشاورزانی که سوی شما آیند اگر مقیم باشند و بر ضد شما کمک نکرده باشند، همین امان آنهاست و هر که گریختند باشد و او را گرفته باشید، نگهدارید.
و چون نامه عمر رسید سعد آنها را آزاد گذاشت.
دهقانان به سعد نامه نوشتند و آنها را دعوت کرد که باز آیند و اسلام بیارند یا جزیه دهند و ذمی شوند و در پناه باشند و آنها جزیه دادند و در پناه بودند را پذیرفتند و باز آمدند، اما کسانی که از خاندان خسرو بودند یا با آنها رفته بودند باینشمار نیامدند.
در مغرب دجله تا سرزمین عرب همه مردم سواد امان یافتند و از تسلط اسلام خوشدل بودند و خراجگزار شدند.
مسلمانان دو ماه در بهر سیر بودند که با منجنیق شهر را می‌کوفتند و دبابه‌ها بکار بود و با همه وسایل جنگ می‌کردند.
مقدام بن شریح حارثی گوید: وقتی مسلمانان به بهرسیر آمدند آنجا خندقها و نگهبانان و وسائل جنگ بود و آنها را با منجنیق و عراده بکوفتند، سعد از شیرزاد خواست که منجنیق بسازد که بیست منجنیق در مقابل بهرسیر نصب کر دو دشمن را بدان مشغول کرد.
ابن رفیل گوید: وقتی سعد در بهر سیر فرود آمد عربان در آنجا روان بودند و عجمان قلعه کی بودند، گاه می‌شد که عجمان برون می‌شدند و به جماعت و سلاح جنگ بر بناهای کنگره‌دار مشرف به دجله قدم می‌زدند، اما کس به مقابله نمی‌رفت و آخرین بار که با پیاده و تیرانداز در آمدند برای جنگ آماده شدند و پیمان کردند که پایمردی کنند چون مسلمانان به جنگ آنها رفتند پایمردی نکردند که دروغ گفته بودند و پشت بکردند.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1808
و چنان بود که زهره بن حویه زره‌ای پاره داشت، گفتندش بهتر است بگویی این پاره را بگیرند.
گفت: «برای چه؟» گفتند: «مبادا از آنجا آسیبی به تو رسد.» گفت: «حرمت من پیش خدا بیش از آن است که تیر پارسیان همه سپاه را بگذارد و از این پاره بیاید و در من جای گیرد.» وی نخستین کس از مسلمانان بود که در آن روز تیری بدو رسید و در او جای گرفت.
گفتند: «تیر را از تن او درآرید.» گفت: «بگذارید بماند که تا این تیر در من است جانم با من است، شاید ضربتی به آنها بزنم و کاری بکنم.» این بگفت و سوی دشمن رفت و با شمشیر خود شهر براز را که از مردم اصطخر بود بزد و بکشت، آنگاه پارسیان وی را در میان گرفتند که کشته شد و پارسیان عقب نشستند.
عایشه ام المؤمنین گوید: وقتی خدا عز و جل در قادسیه فیروزی داد و رستم و یاران وی کشته شدند و جمعشان پراکنده شد، مسلمانان به تعقیب آنها تا مداین رفتند و جمع پارسیان پراکنده شد و به کوهستانها گریخت و گروهها و سواران پراکنده شدند اما شاه با جمعی از پارسیان که به وی وفادار مانده بودند در شهر مقیم بود.
انس بن حلیس گوید: هنگامی که از پس حمله و هزیمت پارسیان بهر سیر را محاصره کرده بودیم، فرستاده‌ای پیش ما آمد و گفت: «شاه می‌گوید می‌خواهید صلح کنید که این سوی دجله و کوهستان ما از آن ما باشد و آن سوی دجله تا کوهستان شما، از آن شما باشد؟ هنوز سیر نشده‌اید که خدا شکمهاتان را سیر نکند.» گوید: مردم ابو مفزر، اسود بن قطبه، را پیش انداختند و خدا سخنانی بر زبان
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1809
او راند که ندانست چیست و ما نیز ندانستیم. فرستاده بازگشت و دیدم که پارسیان سوی مداین می‌دوند، گفتم: «ای ابو مفزر به او چه گفتی؟» گفت: «به خدایی که محمد را به حق فرستاده ندانستم چه بود، جز اینکه خلسه‌ای داشتم و امیدوارم سخنانی بر زبانم رفته باشد که نکو باشد.» مردم پیاپی از او می‌پرسیدند، تا سخن به سعد رسید و پیش ما آمد و گفت: «ای ابو مفزر چه گفتی بخدا که آنها به فرار می‌روند.» ابو مفزر همان سخنانی را که با ما گفته بود با وی بگفت.
سعد ندای جنگ داد و حمله آورد و منجنیقهای ما به کار افتاد اما هیچکس از شهر نمودار نشد و کس پیش ما نیامد مگر یکی که امان می‌خواست و امانش دادیم و گفت: «هیچکس در شهر نمانده چرا نمی‌آیید؟» مردان از دیوارها بالا رفتند و شهر را گشودیم و چیزی در آنجا نبود و کس به جا نمانده بود بجز کسانی که بیرون شهر به اسارت گرفتیم و از آنها و از آن مرد پرسیدیم برای چه فرار کرده‌اند؟
گفتند: «شاه کس پیش شما فرستاد و صلح عرضه کرد و شما جواب دادید که صلحی میان ما و شما نخواهد بود تا عسل افریدین را با اترج کوثی بخوریم».
و شاه چون این بشنید گفت: «وا ویلا! فرشتگان به زبان اینان سخن می‌کنند و از جانب عربان به ما جواب می‌دهند، اگر چنین نبود این چیزی نبود که از دهان این مرد در آید، بس کنیم». آنگاه سوی شهر دورتر رفتند.
سعید گوید: وقتی سعد و مسلمانان وارد بهر سیر شدند، سعد مردم را آنجا منزل داد و سپاه آنجا رفت و می‌خواست عبور کند معلوم شد پارسیان کشتی‌ها را میان هورها و تکریت برده‌اند. و چون مسلمانان وارد بهر سیر شدند، و این در دل شب بود، سپید بر آنها نمودار شد و ضرار بن خطاب گفت: «الله اکبر این سپید خسرو است همین است که خدا و پیمبر او وعده داده‌اند.» و همچنان تکبیر گفتند تا صبح شد.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1810
طلحه گوید: این حادثه همان شب رخ داد که وارد بهر سیر شدند.
ابو مالک، حبیب بن صهبان، گوید: سوی مداین یعنی بهر سیر رفتیم که شهر نزدیکتر، بود و پادشاهشان را با یارانش محاصره کردیم تا سگها و گربه‌ها را خوردند.
گوید: وارد شهر نشدند تا وقتی منادی‌ای ندا داد که بخدا هیچکس آنجا نیست و چون وارد شدند هیچکس آنجا نبود.
 
سخن از مداین دورتر که جایگاه کسری بود
 
سیف گوید: واقعه مداین دور در صفر سال شانزدهم بود.
گوید: وقتی سعد در بهر سیر فرود آمد که شهر نزدیک بود، کشتی می‌جست که مردم را سوی شهر دورتر عبور دهد اما بدست نیاورد و معلوم داشت که پارسیان کشتی‌ها را برده‌اند و چند روز از صفر را در بهر سیر ماندند و میخواستند عبور کنند اما سعد بخاطر حفظ مسلمانان مانع این کار بود تا چند تن از کافران بیامدند و گداری را به او نشان دادند که می‌شد از آن گذشت و به دل دره رفت، اما دریغ کرد و مردد ماند و بخلاف انتظار آب بالا آمد.
آنگاه سعد شبانگاه به خواب دید که سواران مسلمان به گدار زدند و عبور کردند و معجز آسا از میان مد برون آمدند و تصمیم گرفت برای تحقق رؤیای خویش عبور کند که آن سال هوای خوب تابستان، پیوسته بود.
پس سعد مردم را فراهم آورد و حمد و ثنای خدا کرد و گفت: «دشمن شما به سبب این شط از شما مصون مانده و با وجود شط به او دسترس ندارید اما آنها هر وقت بخواهند به شما دسترس می‌یابند و از کشتی‌های خویش به شما تیر اندازی می‌کنند، اکنون پشت سر شما چیزی نیست که بیم داشته باشید از آنجا به شما حمله کنند که
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1811
جنگاوران خطر آنها را دفع کرده‌اند و گذرگاههایشان را بسته‌اند و چراگاههایشان را ویران کرده‌اند، رأی من اینست که از آن پیش که دنیا شما را پای بند کند آهنگ جهاد دشمن کنید من قصد دارم از شط بگذرم و سوی دشمن روم.» همگان گفتند: «خدا برای ما و تو خیر پیش آرد، چنین کن» آنگاه سعد ندای عبور داد و گفت: «کی پیش می‌رود تا کناره نهر را حفاظت کند که وقتی مردم آنجا می‌رسند پارسیان مانع خروج آنها نشوند؟» عاصم بن عمرو که مردی دلیر بود داوطلب شد و پس از او ششصد کس از مردم دلیر داوطلب شدند و سعد عاصم را سالارشان کرد که با آن جمع برفت و بر ساحل دجله بایستاد و گفت: «کی با من می‌آید که کناره نهر را از دشمن حفظ کنیم و از شما حمایت کنیم تا بگذرید؟» شصت نفر داوطلب شدند که اصم بنی ولاد و شرحبیل و امثالشان از آن جمله بودند که آنها را دو نیمه کرد و بر اسبان ماده و نر سوار کرد که شنای اسبان آسانتر باشد آنگاه به دجله زدند و بقیه ششصد نفر بدنبالشان آمدند، از جمله شصت تن، اصم تیم و کلج و ابو مفزر و شرحبیل و حجل عجلی و مالک بن کعب همدانی با نوجوانی از بنی الحارث بن کعب زودتر از همه به راه افتادند.
و چون عجمان آنها را بدیدند گروهی را برای مقابله با جمعی که سعد پیش فرستاده بود آماده کردند و به دجله زدند و شناکنان سوی آنها آمدند و عاصم را دیدند که جزو پیشتازان به کناره نزدیک شده بود.
عاصم گفت: «نیزه‌ها، نیزه‌ها را بلند کنید و چشمان را بزنید.» دو گروه تلاقی کردند و ضربت زدن آغاز شد، مسلمانان چشمان را می‌زدند، پارسیان سوی کناره گریختند و مسلمانان اسب سوی آنها راندند، مردان پارسی تاب جلوگیری نداشتند و مسلمانان در کناره به آنها رسیدند و همه را کشتند و آنها که جان به در بردند برهنه بودند و سواران به دنبال آنها رفتند تا از کناره دور شدند، آنگاه گروه
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1812
ششصد نفری بیدرنگ به پیشروان شصت نفری پیوستند.
و چون سعد عاصم را بر کناره دید که آنجا را حفظ می‌کرد به کسان اجازه داد که به آب بزنند و گفت: «بگویید نستعین بالله و نتوکل علیه حسبنا الله و نعم الوکیل- لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم.» عمده سپاه از پی هم روان شدند و در آب فرو رفتند، دجله کف آلود بود و سیاه، و کسان که در حال شنا با هم می‌رفتند و با هم سخن می‌کردند چنانکه در حال عبور از زمین سخن می‌کرده بودند، پارسیان را بوضعی نامنتظر غافلگیر کردند و به آنها حمله بردند و بی تأمل غالب اموالشان را به تصرف آوردند.
مسلمانان در صف سال شانزدهم وارد شهر شدند و اموال خزاین خسرو را که باقیمانده سه هزار هزار هزار فراهم آورده شیری و اختلاف وی بود گرفتند.
عبد الله بن ابی طیبه گوید: وقتی سعد بر کنار دجله بود یکی از کافران پیش وی آمد و گفت: «چرا اینجا مانده‌ای اگر سه روز بگذرد یزدگرد هر چه را در مداین هست می‌برد» و این سخن وی را ترغیب کرد که کسان را به عبور خواند.
ابی عثمان نهدی نیز درباره سخن سعد با کسان و دعوتشان به عبور روایتی چنین دارد و در دنبال آن گوید: دجله را پر از اسب و مرد و چهار پا کردیم تا آنجا که آب از کناره دیده نمی‌شد و اسبانمان که آب از یال آن می‌چکید و شیهه می‌زد ما را از آب سوی آنها کشید، پارسیان که چنین دیدند گریختند و پروایی چیزی نداشتند، برفتیم تا به قصر سپید رفتیم که جمعی در آنجا حصاری شده بودند و یکیشان از بالا سخن کرد و ما دعوتشان کردیم و گفتیم: «سه چیز است که هر یک را می‌خواهید انتخاب کنید.» گفتند «چیست؟» گفتیم: «یکی اسلام که اگر اسلام بیارید حقوق و تکالیف شما همانند ماست و اگر نمی‌خواهید جزیه بدهید و اگر نمی‌خواهید جنگ می‌کنیم تا خدا میان ما و شما
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1813
حکم کند» گوینده قوم پاسخ داد به اولی و آخری حاجت نداریم و میانی را می‌پذیریم.
عطیه روایتی چون این دارد و گوید: فرستاده سلمان بود.
ابن رفیل گوید: وقتی پارسیان را در آب هزیمت کردند و به کناره راندند و از کناره فراری کردند همه اموالشان را گرفتند مگر آنچه از پیش فرستاده بودند، در خزاین خسرو سه هزار هزار هزار فراهم آمده بود که یک نیمه آنرا به رستم داده بودند و نیمه دیگر را در خزاین نهاده بودند.
ابو بکر بن حفص بن عمرو گوید: آن روز هنگامی که هنوز مسلمانان به آب نزده بودند و محافظان برای تصرف کناره می‌جنگیدند و سعد ایستاده بود و آنها را می‌نگریست گفت: «بخدا فقط گروه خرساء یعنی گروه قعقاع بن عمرو و حمال بن مالک و ربیل بن عمرو می‌توانست مانند این جماعت با دشمن بجنگد و کار را یکسره کند.
گروه عاصم گروه اهوال بود و گروه اهوال را که هنرنماییشان را در آب و بر کناره دیده بود به گروه خرساء همانند می‌کرد.
گوید: بعد از خرده حادثه‌ها که به نفع و ضرر آنها رخ داد بانگ برآوردند و برفتند تا به گروه پیشرو پیوستند و چون با همه گروه اهوال بر کناره جای گرفتند سعد با مردم به آب زد. سلمان فارسی در آب همراه سعد بود و اسبانشان شنا کنان می‌برد.
سعد می‌گفت: «حسبنا الله و نعم الوکیل بخدا که خداوند دوست خویش را یاری می‌دهد و دین خویش را غالب می‌کند و دشمن خویش را هزیمت می‌کند بشرط آنکه در سپاه طغیان با گناهی نباشد که نیکیها را محو کند».
سلمان بدو گفت: «اسلام نو ظهور است و دریاها مطیع آنها شده و چنانکه دشتها مطیع آنها شده بود، بخدایی که جان سلمان به فرمان اوست از اسلام گروه گروه برون میشوند چنانکه گروه گروه وارد آن شده‌اند.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1814
مسلمانان روی آب را گرفته بودند چنانکه آب در ساحل دیده نمی‌شد و در آب بیشتر از دشت سخن می‌کردند تا از آب بیرون شدند و چنانکه سلمان گوید چیزی از دست نداده بودند و کسی از آنها غرق نشده بود.
ابو عثمان نهدی گوید: همگی سالم رسیدند فقط یکی از مردم بارق بنام غرقده از پشت اسب سرخ‌موی خویش بیفتاد، گویی اسب را می‌بینیم که از یالش آب می‌چکید و غریق غوطه می‌خورد. قعقاع بن عمرو عنان اسب خویش را کشید و سوی او رفت و دستش بگرفت و او را بکشید تا عبور کرد.
گوید: مرد بارقی که مردی دلیر بود گفت: «ای قعقاع خواهران از آوردن همانند تو عاجزند» این سخن از آن رو می‌گفت که قعقاع با طایفه بارق خویشاوندی داشت.
سعید گوید: آن روز در آب از مسلمانان چیزی از دست نرفت بجز کاسه‌ای که بندش سست بود که ببرید و آب آنرا ببرد و کسی که با صاحب کاسه شناور عبور می‌کرد گفت: «تقدیر رسید و کاسه برفت».
صاحب جام گفت: «من یقین دارم که خدا از میان همه مردم اردو کاسه مرا نمی‌برد».
گوید: و چون عبور کردند یکی از آنها که کناره را حفظ می‌کردند وقتی با نخستین رسیدگان نمودار شدند پایین رفت و کاسه را که باد و موج سوی کناره کشیده بود با نیزه خویش بگرفت و سوی اردوگاه آورد و صاحب کاسه آنرا بشناخت و بگرفت و با آنکه همراه وی شنا کرده بود گفت: «مگر بتو نگفتم».
همراه وی یکی از وابستگان قریش بود از طایفه عنز بنام مالک پسر عامر و آنکه در آب افتاد عامر نام داشت پسر مالک.
عمیر صائدی گوید: وقتی سعد و کسان به دجله زدند هر کس همراهی داشت سلمان همراه سعد بود و با هم در آب می‌رفتند. سعد گفت: «این تقدیر خدای
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1815
نیرومند داناست» و آب آنها را بالا می‌برد و هیچ اسبی بجایی قرار نداشت و چون خسته می‌شد برجستگی ای پیش می‌آمد که بر آن آرام می‌گرفت چنانکه گویی بر زمین بود و در مداین چیزی از این عجیب‌تر نبود و این زور آب بود که آنرا روز جرم‌ها نامیدند.
سعید گوید: روزی را که از دجله گذشتند روز جرم‌ها نامیدند و هر که خسته می‌شد جرمی پدید می‌شد که بر آن آرام میگرفت.
قیس بن ابی حازم گوید: از دجله بر آب عبور کردیم و همینکه به جای پر آب رسیدیم سوار چنان بود که آب به تنگ اسب وی نمی‌رسید.
ابو مالک، حبیب بن صهبان، گوید: وقتی سعد به شهر نزدیک، در آمد و پارسیان پل را ببریدند و کشتی‌ها را ببردند مسلمانان گفتند: «چرا به آب نگاه می‌کنید یکی به آب زد و همه به آب زدند و کس از آنها غرق نشد و چیزی از دست نرفت، جز آنکه یکی از مسلمانان کاسه‌ای را از دست داد که بند آن بریده بود و من کاسه را دیدم که بر آب می‌رفت» طلحه گوید: محافظان پارس بر ساحل دجله می‌جنگیدند تا یکی بیامد و گفت:
«برای چه خودتان را به کشتن می‌دهید، بخدا هیچکس در مداین نیست.» سعید گوید: وقتی مشرکان دیدند که مسلمانان آهنگ عبور دارند کس فرستادند که مانع عبورشان شوند اما مسلمانان حمله آوردند و آنها فراری شدند. پس از فتح بهر سیر یزدگرد کسان خویش را به حلوان فرستاده بود آنگاه خود او نیز آهنگ حلوان کرد و به کسان خویش پیوست و مهران رازی و نخیرجان را که عهده دار خزانه نهروان بود بجای گذاشت و آنها هر چه گرانبها و سبک بود با زن و فرزند همراه بردند و در خزانه‌ها از جامه و کالا و آبگینه و لوازم و تحفه‌ها و روغنها چندان بجای نهادند که کس بهای آن ندانست و همه گاو و گوسفند و خوردنی و نوشیدنی را که برای ایام محاصره فراهم کرده بودند بجا نهادند.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1816
گوید: نخستین کسانی که وارد مداین شدند گروه اهوال بودند. پس از آن گروه خرساء وارد شدند و در کوچه‌ها همی رفتند و به کس بر نمی‌خوردند که کس نبود جز آنها که در قصر سپید بودند، آنها را در میان گرفتند و دعوتشان کردند و پذیرفتند که جزیه دهند و ذمی شوند، مردم مداین نیز به همین شرط باز آمدند بجز خاندان خسرو و کسانی که با آنها رفته بودند که مشمول آن نشدند.
گوید: سعد در قصر سپید منزل گرفت و زهره را با پیشتازان سپاه به دنبال پارسیان سوی نهروان فرستاد. زهره برفت تا به نهروان رسید، در جهت‌های دیگر نیز کسان به دنبال پارسیان فرستاد که بهمین مسافت رفتند.
ابو مالک، حبیب بن صهبان، گوید: وقتی در جنگ مداین مسلمانان از دجله می‌گذشتند پارسیان بآنها می‌نگریستند و می‌گفتند: «دیوان آمد» [1] و بهمدیگر می‌گفتند:
«بخدا با انسانها جنگ نمی‌کنید، با جنیان جنگ می‌کنید» ابی البختری گوید: پیشتاز مسلمانان سلمان پارسی بود و مسلمانان وی را دعوتگر پارسیان کرده بودند.
گوید: بدو گفته بودند مردم بهر سیر را دعوت کند. بر در قصر سپید نیز گفتند که آنها را سه بار دعوت کرد و دعوت وی چنان بود که می‌گفت: «اصل من از شماست و دلم بحالتان میسوزد شما را به سه چیز می‌خوانم که به صلاح شماست. اینکه مسلمان شوید و برادران ما باشید و حقوق و تکالیف شما همانند ما باشد و گر نه جزیه دهید و گر نه با شما منصفانه جنگ می‌کنیم که خدا جنایتکاران را دوست ندارد.» گوید: در بهر سیر چون روز سوم رسید و پاسخی نرسید مسلمانان با آنها بجنگیدند. اما در مداین چون روز سوم رسید مردم قصر سپید پذیرفتند و برون آمدند و سعد در قصر سپید منزل گرفت و ایوان را نمازگاه کرد و تصویرهای گچی را که آنجا بود بجای نهاد.
______________________________
[1]- در متن به پارسی است.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1817
سماک هجیمی گوید: به وقت سقوط بهر سیر شاه کسان خود را به حلوان فرستاده بود و چون مسلمانان به آب زدند پارسیان بفرار بیرون شدن و سپاهشان بر ساحل، مانع عبور مسلمانان و اسبان آنها شدند و جنگی سخت در میانه رفت تا یکی ندا داد که برای چه خودتان را به کشتن می‌دهید بخدا هیچکس در مداین نیست و پارسیان گریزان شدند و اسبان از دجله عبور کرد و سعد نیز با بقیه سپاه گذشت.
مهلب گوید: پیشتازان مسلمانان به دنباله‌های پارسیان رسیدند و یکی از مسلمانان بنام ثقیف از طایفه بنی عدی بن شریف بیکی از پارسیان رسید که راهی را گرفته بود تا دنباله یاران خویش را حمایت کند. پارسی اسب خویش را بزد که به مرد ثقفی حمله کند اما اسب پیش نرفت. آنگاه اسب را بزد که فرار کند اما اسب فرمان نبرد تا مسلمان بدو رسید و گردنش را بزد و ساز و برگش را بگرفت.
ابو عمر گوید: آن روز یکی از چابکسواران عجم در مداین در ناحیه جازر بود بدو گفتند: «عربان آمدند و پارسیان گریختند» اما بگفته کسان اعتنا نکرد که به خویشتن اعتماد داشت و برفت و به خانه مزدوران خود در آمد که جامه‌های خویشتن را جابجا می‌کردند.
گفت: «چه می‌کنید؟» گفتند: «زنبوران ما را برون کرده و بر خانه‌های ما چیره شده» چابکسوار پارسی تفک و گل خواست و زنبوران را هدف کرد و به دیوارها کوفت و نابود کرد. آنگاه خبر حمله عربان بدو رسید که برخاست و بگفت تا مرکب او را زین کنند اما تنگ ببرید و با شتاب آنرا ببست و بر نشست و بیرون شد و جایی توقف کرد و یکی بر او گذشت و ضربتی زد و گفت: «بگیرد که من ابن مخارقم» و او را بکشت و برفت و بدو توجه نکرد.
سعید بن مرزبان نیز روایتی چون این دارد و نام قاتل پارسی را این مخارق پسر شهاب یاد می‌کند.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1818
ابو عمرو گوید: یکی از مسلمانان یک پارسی را دید که گروهی با وی بودند و همدیگر را ملامت می‌کردند و می‌گفتند: «از چه چیز فرار کردیم؟» یکیشان به دیگری گفت: «گویی بمن ده» و آنرا بینداخت و به نشانه زد و چون این بدید بازگشت و آنها که با وی بودند بازگشتند و او پیشاپیش جمع بود و به آن مرد مسلمان رسید و از فاصله‌ای نزدیکتر از آنچه گوی را انداخته بود تیری سوی وی انداخت که به هدف نرسید و مرد مسلمان بدو رسید و کله‌اش را بشکافت و گفت:
«من سنگ شکن زاده‌ام» و یاران پارسی از اطراف وی بگریختند.
گوید: و چون سعد وارد مداین شد و شهر را خالی دید و به ایوان کسری رسید و این آیه را همی خواند:
«کَمْ تَرَکُوا مِنْ جَنَّاتٍ وَ عُیُونٍ وَ زُرُوعٍ وَ مَقامٍ کَرِیمٍ. وَ نَعْمَهٍ کانُوا فِیها فاکِهِینَ. کَذلِکَ وَ أَوْرَثْناها قَوْماً آخَرِینَ» [1] یعنی: چه باغها و چشمه‌سارها و کشتزارها و جاهای خوب و نعمتی که در آن متنعم بودند واگذاشتند، بدینسان و ما آنرا بگروهی دیگر دادیم.
و در آنجا نماز فتح کرد که به جماعت خوانده نمی‌شود، و هشت رکعت بی‌فاصله کرد و ایوان را نمازگاه کرد، در آنجا تصویرهای گچی بود از مرد و اسب که سعد و مسلمانان آنرا ناخوش نداشتند و بجای گذاشتند.
گوید: روزی که سعد وارد مداین شد نماز را تمام کرد به سبب آنکه قصد اقامت داشت و نخستین بار که در عراق نماز جمعه به پا شد در مداین بود، در ماه صفر سال شانزدهم.
______________________________
[1]- سوره 44 آیه‌های 24 تا 27
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1819
 
سخن از آنچه از غنایم مدائن فراهم آمد
 
. سعید گوید: سعد در ایوان کسری مقام گرفت و زهره را فرستاد و گفت تا نهروان برود و از هر سو کسان را به همین مسافت فرستاد که مشرکان را برانند و غنیمت فراهم آرند و پس از سه روز به قصر رفت و عمرو بن عمرو بن مقرن را به ضبط گماشت و گفت آنچه در قصر و ایوان و خانه‌ها هست فراهم آورد و هر چه را تعاقب کنندگان میآورند شمار کند.
و چنان بود که مردم مداین هنگام هزیمت دست به غارت برده بودند و به هر سو گریخته بودند، اما از آنچه از اردوگاه مهران در نهروان ربوده بودند حتی یک نخ به در نبردند و ضمن تعاقب هر چه را به دست آنها بود پس گرفتند و هر چه گرفته بودند به ضبط سپردند که به آنچه فراهم آمده بود ملحق شد نخستین چیزهایی که فراهم آمد موجودی قصر سپید و خانه‌های خسرو و دیگر خانه‌های مداین بود.
حبیب بن صهبان گوید: وارد مداین شدیم و به یک قلعه ترکی رفتیم که پر از سبدهایی بود که مهر سربی داشت و پنداشتیم خوردنی است ولی ظرفهای طلا و نقره بود که پس از آن میان کسان تقسیم شد.
گوید: یکی را دیدم که بهر سو می‌رفت و می‌گفت: «کی سفید می‌دهد که زرد بگیرد؟» مقدار زیادی کافور گرفتیم و پنداشتیم نمک است و به خمیر زدیم و تلخی آن را در نان یافتیم.
رفیل بن میسور گوید: زهره با پیشتازان به تعاقب تا پل نهروان رفت که پارسیان آنجا بودند، بر پل ازدحام شد و استری در آب افتاد که با شتاب بدان پرداختند.
زهره گفت: «قسم می‌خورم که این استر اهمیتی دارد که اینان در این تنگنا چنین به آن پرداخته‌اند و در مقابل شمشیرها پایمردی می‌کنند» معلوم شد لوازم کسری از
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1820
لباس و جواهر و شمشیر و زره جواهرنشان که در مراسم به تن می‌کرد درباره آن بوده است.
زهره پیاده شد و چون پارسیان را پس زد به یاران خویش گفت که استر را از آب در آوردند و بار آن را بیاوردند که به ضبط سپردند و نمی‌دانستند چیست.
کلح گوید: من جزو تعاقب کنان بودم و دو استربان را دیدم که سواران را به تیر می‌زدند و جز دو تیر برای آنها نمانده بود. به سوی آنها رفتم که فراهم آمدند و یکیشان به دیگری گفت: «یا تو تیر بزن و من ترا حفاظت می‌کنم یا من تیر می‌زنم و تو مرا حفاظت کن.» و هر یک دیگری را حفاظت کرد، تا تیرها را بینداختند.
آنگاه من حمله بردم و آنها را بکشتم و دو استر را بیاوردم و نمی‌دانستم بار آن چیست تا پیش صاحب ضبط رسیدم که آنچه را کسان می‌آوردند و آنچه را در خزینه‌ها و خانه‌ها بود می‌نوشت. گفت: «صبر کن تا ببینیم چه آورده‌ای و من بارها را فرود آوردم، معلوم شد بار یکی دو جعبه است که در آن تاج خسرو بود که قطعه قطعه بود و آنرا بر دو ستون می‌آویختند و جواهرنشان بود و بار دیگری جامه‌های خسرو بود که به تن می‌کرده بود، از دیبای زربفت جواهرنشان و جواهرنشان غیر دیبا.
مهلب گوید: قعقاع بن عمرو به تعاقب رفت و به یک پارسی برخورد که حفاظت پارسیان می‌کرد و بجنگیدند و او را بکشت، همراه مقتول اسبی بود که دو صندوق بار داشت با دو غلاف که در یکی پنج شمشیر بود و در دیگری شش شمشیر بود و در صندوقها چند زره بود از آن جمله زره خسرو و زره سر با پوشش پا و دست، و زره هرقل و زره خاقان و زره داهر و زره بهرام چوبین و زره سیاوخش و زره نعمان که آنچه را از پارسیان نبود در جنگهایی که با خاقان و هرقل و داهر داشته بودند گرفته بودند.
زره نعمان و بهرام از وقتی گریخته بودند و مخالفت خسرو کرده بودند بجا
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1821
مانده بود. در یکی از غلافها شمشیر خسرو بود و هرمز و قباد و فیروز و شمشیرهای دیگر شمشیر هرقل و خاقان و داهر و بهرام و سیاوخش و نعمان بود که همه را پیش سعد آورد.
سعد گفت: «یکی از این شمشیرها را انتخاب کن» و او شمشیر هرقل را انتخاب کرد، سعد زره بهرام را نیز به او داد و بقیه را به گروه خرساء بخشید، اما شمشیر خسرو و نعمان را نگهداشت که پیش عمر فرستند، تا عربان این را بشنوند که آن دو کس را می‌شناخته بودند. دو شمشیر را با زیور و تاج و جامه خسرو جزو خمس نگهداشتند و پس از آن پیش عمر فرستادند تا مسلمانان ببینند و عربان بشنوند. به همین منظور بود که خالد بن سعید در جنگهای ارتداد شمشیر صمصامه را از عمرو بن معدی کرب گرفت که عربان این را مایه ننگ می‌دانستند.
عصمه بن حارث ضبی گوید: جزو تعاقب کنندگان بودم و به راهی می‌رفتم الاغبانی به راه می‌رفت که چون مرا دید الاغ را براند و به الاغبان دیگر رسید که جلوتر از او بود که از راه به در شدند و الاغها را براندند و به جویی رسیدند که پل آن شکسته بود و بماندند تا من رسیدم، آنگاه جدا شدند و یکیشان به من تیر انداخت که بدو حمله بردم و خونش بریختم و دیگری بگریخت و من دو الاغ را پیش صاحب ضبط آوردم، دو جعبه بود، در یکی اسبی طلایی بود با زین نقره، که سینه بند و دم بند و زین، یاقوت زمردنشان بود، لگام اسب نیز چنین بود، با سواری از نقره جواهر نشان. در جعبه دیگر شتری از نقره بود با دم بند و تنگ و افسار، با پوزه بند طلای یاقوت نشان که یک مرد از طلای جواهرنشان بر آن بود و خسرو آنرا برد و ستون حامل تاج مینهاده بود.
ابو عبده عنبری گوید: وقتی مسلمانان در مداین فرود آمدند و غنایم مضبوط فراهم آمد یکی بیامد و جعبه‌ای آورد و به صاحب ضبط داد و او و همراهانش گفتند:
(هرگز چنین چیزی ندیده‌ایم، و چیزهایی که پیش ماست همانند یا نزدیک آن
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1822
نیست.» آنگاه گفتند: «آیا چیزی از آن برداشته‌ای؟» گفت: «بخدا اگر به رعایت خدا نبود آنرا پیش شما نمی‌آوردم.» و بدانستند که مردی نیک اعتقاد است و گفتند: «کیستی؟» گفت: «به شما نمی‌گویم که ستایش من گویید، به دیگران نیز نمی‌گویم که تمجید من کنند، خدا را ستایش می‌کنم و به ثواب او خشنودم» یکی را فرستادند که وی را تا پیش یارانش دنبال کرد و معلوم شد که عامر بن عبد قیس بود.
سعید گوید: سعد می‌گفت: «سپاه امین است اگر حرمت جنگاوران بدر نبود می‌گفتم که با وجود فضیلت بدریان بعضی از آنها در غنایمی که گرفتند دست بردند که در باره این جماعت ندانستم و نشنیدم» جابر بن عبد الله گوید: به خدایی که جز او خدایی نیست، کسی از جنگاوران قادسیه را ندیدم که دنیا و آخرت را با هم خواهد، سه نفر را متهم کردیم اما امانت و زهدشان را از خلل به دور دیدیم: طلیحه بن خویلد بود و عمرو بن معدیکرب و قیس بن مکشوح.
قیس عجلی گوید: وقتی شمشیر خسرو و کمربند و زیور وی را پیش عمر آوردند گفت: «کسانی که این را تسلیم کرده‌اند مؤتمن بوده‌اند» علی گفت: «تو خویشتن داری، رعیت نیز خویشتن‌دار شده» شعبی نیز گوید: عمر وقتی سلاح خسرو را بدید گفت: «کسانی که این را تسلیم کرده‌اند مؤتمن بوده‌اند.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1823
 
سخن از تقسیم غنایم مداین میان جنگاوران که بگفته سیف شصت هزار کس بوده‌اند
 
. مهلب گوید: وقتی سعد در مداین فرود آمد و کس به تعقیب عجمان فرستاد، تعاقب کنندگان تا نهروان برفتند و بازگشتند و مشرکان سوی حلوان رفتند. سعد غنایم را پس از برداشت خمس میان کسان تقسیم کرد که به سوار دوازده هزار رسید، همه سوار بودن و کسی پیاده نبود و اسب یدک در مداین بسیار بود.
شعبی گوید: سعد از خمس غنایم به مردم سخت کوش چیز داد اما افراط نکرد.
و نیز گوید: سعد خانه‌های مداین را میان کسان تقسیم کرد که در آن سکونت گرفتند، صاحب ضبط عمرو بن عمرو مزنی بود و مامور تقسیم سلمان بن ربیعه بود.
فتح مداین در صفر سال شانزدهم بود.
گوید: وقتی سعد وارد مداین شد، نماز را تمام کرد و روزه گرفت و بگفت تا ایوان کسری را نمازگاه ایام عید کنند و منبری در آن نهاد و آنجا نماز می‌کرد و تصویرها همچنان بود و نماز جمعه نیز می‌کرد و چون عید فطر آمد گفتند: «به صحرا روید که سنت در نماز دو عید چنین بوده است» سعد گفت: «همین جا نماز کنید» گوید: سعد آنجا نماز کرد و گفت: «بیرون دهکده و داخل آن یکیست» گوید: وقتی سعد در مداین فرود آمد و منزلها را تقسیم کرد، زن و فرزند کسان را بیاورد و در خانه‌ها جای داد که وسایل داشت و در مداین اقامت داشتند تا از جنگ جلولا و تکریت و موصل فراغت یافتند، آنگاه سوی کوفه رفتند.
سعید گوید: سعد خمس را فراهم آورد و هر چه را که می‌خواست عمر از آن
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1824
شگفتی کند از جامه‌ها و زیور و شمشیر خسرو و امثال آن، بر آن بیفزود با چیزها که دیدن آن برای عربان خوشایند بود. از خمس به کسان چیز داد و پس از تقسیم میان کسان و برداشت خمس، فرش بجا ماند که تقسیم آن میسر نبود، به مسلمانان گفت: «موافقید که چهار خمس آنرا به دلخواه واگذاریم و آنرا پیش عمر فرستیم که هر چه خواهد کند که تقسیم آن میسر نیست و پیش ما اندک می‌نماید و در نظر مردم مدینه جلوه می‌کند؟» گفتند: «آری، برای خدا چنین کن» سعد فرش را بر این قرار فرستاد. فرش شصت ذراع در شصت ذراع بود.
یکپارچه، به اندازه یک جریب که در آن راههای مصور بود و آب نماها چون نهرها، و لا به لای آن همانند مروارید بود و حاشیه‌ها چون کشتزار و سبزه‌زار بهاران بود، از حریر بر پودهای طلا که گلهای طلا و نقره و امثال آن داشت.
وقتی فرش را پیش عمر آوردند، از خمس به کسان چیز داد و گفت: «از خمسها به همه جنگاورانی که حضور داشته‌اند یا میان حصول دو خمس کوشا بوده‌اند باید داد و گمان ندارم از خمس بسیار داده باشند. آنگاه خمس را به مصارف آن تقسیم کرد و گفت: «در باره این فرش چه رای می‌دهید؟» جماعت همسخن شدند و گفتند: «این را به رأی تو واگذاشته‌اند رأی تو چیست؟» اما علی گفت: «ای امیر مؤمنان، کار چنانست که گفتند، اما تأمل باید که اگر اکنون آنرا بپذیری فردا کسانی به دستاویز آن به ناحق چیزها بگیرند» عمر گفت: «راست گفتی و اندرز دادی» و آنرا پاره پاره کرد و به کسان داد.
عبد الملک بن عمیر گوید: مسلمانان در جنگ مداین بهار کسری را گرفتند که سنگین بود و نتوانسته بودند ببرند، آنرا برای زمستان کرده بودند که گل و سبزه نبود
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1825
و چون میخواستند می‌خواری کنند، بر آن می‌نشستند که گویی در باغی بودند، فرشی بود شصت در شصت، زمینه از طلا بود و زینت آن نگین‌ها، و میوه آن جواهر ابریشم و برگها از ابریشم و آب طلا بود و عرب آنرا قطف می‌گفتند.
گوید: و چون سعد غنایم را تقسیم کرد فرش بماند که تقسیم آن میسر نبود، پس مسلمانان را فراهم آورد و گفت: «خداوند دستهای شما را پر کرد، تقسیم این فرش مشکل است و کس تاب خریدن آن ندارد، رأی من اینست که آنرا به امیر مؤمنان واگذارید که هر چه خواهد کند» و چنان کردند.
گوید: و چون فرش را در مدینه پیش عمر بردند، خوابی دید و کسان را فراهم آورد و حمد و ثنای خدا کرد و در باره فرش رأی خواست و قصه آنرا بگفت، بعضی‌ها گفتند آنرا بگیرد، بعضی دیگر به نظر او واگذاشتند، بعضی دیگر رای مشخص نداشتند. علی که سکوت عمر را دید برخاست و نزدیک او رفت و گفت: «چرا علم خود را جهل می‌کنی و یقین خود را به مقام شک می‌بری؟ از دنیا جز آن نداری که عطا کنی و از پیش برداری یا بپوشی و پاره کنی یا بخوری و ناچیز کنی» گفت: «راست گفتی» و فرش را پاره کرد و میان کسان تقسیم کرد. یک پاره آن به علی رسید که به بیست هزار فروخت و از پاره‌های دیگر بهتر نبود.
سعید گوید: آنکه خمس مداین را برد بشیر بن خصاصیه بود و آنکه خبر فتح را برد حلیس بن فلان اسدی بود، متصدی ضبط عمرو بود و متصدی تقسیم سلمان بود.
گوید: وقتی فرش را تقسیم کردند، کسان در فضیلت جنگاوران قادسیه بسیار سخن کردند. عمر گفت: «اینان اعیان و برجستگان عربند که دین و بزرگی را با هم دارند، رزم آوران جنگهای پیشند و جنگاوران قادسیه.» گوید: وقتی زیور و لباس بار دیگر لباسهای خسرو را- که لباسهای متعدد داشت و برای هر مقام لباسی بود- پیش عمر آوردند گفت: «محلم را پیش من آرید.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1826
محلم تنومندترین عرب مدینه بود، تاج خسرو را برد و ستون چوبین بر او آویختند و قلاده و لباس زینت را به تن وی کردند و برای تماشای مردم نشانیدند، عمر در او نگریست و مردم در او نگریستند و از کار و رونق دنیا چیزی شگفت دیدند.
آنگاه محلم لباس دیگر خسرو را پوشید و باز چنان دیدند تا همه را به نوبت بپوشید. آنگاه سلاح خسرو را به وی پوشانید و شمشیر وی را بدو آویخت که وی را تماشا کردند. آنگاه شمشیر و سلاح را بر گرفت و گفت: «بخدا کسانی که این چیزها را تسلیم کرده‌اند مردمی امین بوده‌اند» آنگاه عمر شمشیر خسرو را به محلم داد و گفت: «هر مسلمانی که فریب دنیا خورد احمق است، مغرور دنیا هر چه بدست آرد کم از این یا همانند اینست. مسلمان را از چیزی که خسرو در آن سبق برده و سودش ندهد و زیانش نکند چه فایده؟
خسرو به آنچه داشت از آخرت مشغول ماند و برای شوهر زنش با شوهر دخترش یا زن پسرش اندوخت و برای خویش از پیش نفرستاد، آنچه مرد ار پیش فرستد و زواید را بمصرف آن رساند به کار او می‌خورد و گر نه به کار آن سه کس می‌خورد، چه احمق است کسی که برای آنها فراهم آرد یا برای دشمنی ریشه برانداز.» نافع بن جبیر گوید: وقتی خمسها رسید و عمر سلاح و جامه‌ها و زیور خسرو را با شمشیر نعمان بن منذر بدید گفت: «کسانی که این چیزها را تسلیم کرده‌اند مردمی امین بوده‌اند. نسب نعمان را به کی می‌رسانیدید؟» جبیر گفت: «عربان نسب وی را به تیره‌های قنص می‌رسانند و از بنی عجم ابن قنص بود» عمر گفت: «شمشیر را بردار» و شمشیر را به او بخشید و مردم که عجم را ندانستند بنی لخم گفتند.
گوید: عمر، سعد بن مالک را پیشوای نماز و سالار جنگ قلمرو متصرفیش کرد و خراج آبخوران فرات را به نعمان و سوید پسران عمرو بن مقرن سپرد و خراج
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1827
آبخوران دجله را به نعمان سپرد و اینان پلها زدند. آنگاه کنار رفتند و کار آنها را به حذیفه ابن اسید و جابر بن عمرو مزنی دادند و پس از آن کارشان به حذیفه بن یمان و عثمان بن حنیف داده شد.
طبری گوید: چنانکه در روایت ابن اسحاق و سیف آمده، جنگ جلولا در همین سال، یعنی سال شانزدهم رخ داد.
 
سخن از جنگ جلولا
 
قیس بن ابی حازم گوید: وقتی در مداین اقامت گرفتیم و غنایم آنرا تقسیم کردیم و خمسها را پیش عمر فرستادیم و آنجا ببودیم خبر آمد که مهران در جلولا اردو زده و خندق کنده و مردم موصل در تکریت اردو زده‌اند.
ابو طیبه بجلی روایتی همانند این دارد با این اضافه که گوید: سعد این خبر را برای عمر نوشت و عمر نوشت که هاشم بن عتبه را با دوازده هزار کس سوی جلولا فرست و مقدمه سپاه او را به قعقاع بن عمرو ده و میمنه را به سعر بن مالک سپار و میسره او را به عمرو بن مالک بن عتبه سپار و عمرو بن جهنی را به دنباله وی گمار.
مهلب گوید: و نیز عمر به سعد نوشت که اگر خدا دو سپاه سپاه مهران و سپاه انطاق را هزیمت کرد، قعقاع را بفرست که ما بین سواد و جبل در حدود سواد شما موضع گیرد.
گوید: و قصه سپاه جلولا چنان بود که وقتی عجمان از مداین گریختند و به جلولا رسیدند که راه مردم آذربیجان و باب و مردم جبال و فارس جدا می‌شد، یک دیگر را به ملامت گرفتند و گفتند: «اگر متفرق شوید هرگز فراهم نشوید. اینک جایی است که ما را از همدیگر جدا میکند، بیایید بر ضد عربان همسخن شویم و با آنها بجنگیم اگر ظفر یافتیم مطلوب بدست آمده و اگر کار صورت دیگر گرفت تلاش خویش را
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1828
کرده‌ایم و معذور باشیم.» آنگاه خندق زدند و آنجا به دور مهران رازی فراهم شدند.
یزدگرد نیز به حلوان رسید و آنجا فرود آمد و مردان فرستاد و مال داد و جماعت در پناه خندقشان بماندند که اطراف آن بجز راهها خارهای چوبین ریخته بودند.
شعبی گوید: ابو بکر تا وقتی بمرد از مرتدشدگان کمک نمی‌گرفت، عمر از آنها کمک گرفت اما بهیچکس از آنها جز بر ده نفر و کمتر سالاری نمی‌داد و تا وقتی در میان صحابیان مرد با کفایت بود سالاری جنگها را به آنها میداد و گر نه به تابعان میداد و آنها که در ایام ارتداد قیام کرده بودند امید سالاری نداشتند و همه سران اهل ارتداد در حاشیه بودند تا اسلام بسط گرفت.
سعد گوید: در صفر سال شانزدهم هاشم بن عتبه با دوازده هزار کس و از جمله سران مهاجر و انصار و بزرگان عرب از مرتدشدگان و مرتدنشدگان، روان شد و چهار روزه از مداین به جلولا رسید و سپاه پارسیان را محاصره کرد. پارسیان دفع- الوقت می‌کردند و هر وقت می‌خواستند بیرون می‌شدند، مسلمانان در جلولا هشتاد بار بر آنها حمله بردند و پیوسته خدا مسلمانان را ظفر میداد، مشرکان از خارهای چوبی نتیجه نبردند و خارهای آهنی بکار بردند.
بطان بن بشر گوید: وقتی هاشم در جلولا در مقابل مهران فرود آمد پارسیان را در محوطه خندقشان محاصره کرد و آنها با سرگرانی و گردنفرازی بمقابله مسلمانان میامدند. هاشم با کسان سخن می‌کرد و می‌گفت: «این منزلگاهی است که از پس آن منزلهاست» سعد پیوسته سوار به کمک او می‌فرستاد. عاقبت فارسیان آماده جنگ مسلمانان شدند و برون شدند و هاشم با کسان سخن کرد و گفت: «در راه خدا نیک بکوشید که پاداش و غنیمت شما را کامل دهد، برای خدا کار کنید» به هنگام تلاقی، پارسیان سخت بجنگیدند اما خدا بادی به آنها فرستاد که همه
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1829
جا را تاریک کرد و چاره‌ای جز ترک نبردگاه نبود، سواران پارسی در خندق افتادند و بناچار بر کنار خندق گذرگاهها کردند که اسبان از آن بالا رود و بدینسان حصار خویش را تباه کردند و مسلمانان از ماجرا خبر یافتند و گفتند: «بار دیگر سوی آنها رویم و داخل حصار شویم یا جان بدهیم.» و چون بار دیگر مسلمانان حمله بردند پارسیان بیرون شدند و به دور خندق آنجا که مسلمانان بودند خارهای آهنین ریختند تا اسبان سوی آنها نرود و برای عبور جایی واگذاشتند و از آنجا سوی مسلمانان آمدند و سخت بجنگیدند که هرگز نظیر آن رخ نداده بود مگر در لیلهالهریر، اما این جنگ سریعتر و مجدانه‌تر بود.
و چنان شد که قعقاع بن عمرو در جهت حمله خویش به مدخل خندق رسید و آنجا را بگرفت و بگفت تا منادی ندا دهد که ای گروه مسلمانان اینک سالار شما وارد خندق پارسیان شده و آنجا را گرفته سوی او روید و پارسیانی که میان شما و سالارتان هستند مانع دخول خندق نشوند.
قعقاع چنین گفته بود که مسلمانان را دلگرم کند، آنها نیز حمله بردند و تردید نداشتند که هاشم در خندق است و در مقابل حمله آنها مقاومتی نشد تا به در خندق رسیدند که قعقاع بن عمرو آنجا را گرفته بود و مشرکان از راست و چپ از عرصه‌های مجاور خندق فراری شدند و دچار بلیه‌ای شدند که برای مسلمانان فراهم کرده بودند و مرکبهایشان لنگ شد و پیاده گریزان شدند و مسلمانان تعقیبشان کردند و جز معدودی ناچیز از آنها جان به در نبردند، خدا در آن روز یکصد هزار از آنها را بکشت و کشتگان همه عرصه را پوشانیده بود به این جهت جلولا نام گرفت از بس کشته که دست را پوشانیده بود که نمودار جلال جنگ بود.
عبید الله بن محفز به نقل از پدرش گوید: من جزو نخستین دسته سپاه بودم که وارد ساباط و سیاهچال آن شدند و جزو نخستین دسته سپاه بودم که از دجله گذشتند و وارد مداین شدند. در آنجا تمثالی به دست من افتاد که اگر بر مردم بکر بن وائل
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1830
تقسیم میشد همه را به نوا می‌رسانید که جواهر نشان بود و آنرا تسلیم کردم. اندکی در مداین مانده بودیم که خبر آمد که عجمان در جلولا گروهی بزرگ بر ضد ما فراهم آورده‌اند و زن و فرزند را به جبال فرستاده‌اند و اموال را نگهداشته‌اند.
سعد، عمرو بن مالک را سوی آنها فرستاد، همه سپاه مسلمانان در جنگ جلولا دوازده هزار کس بود، مقدمه دار سپاه قعقاع بن عمرو بود و سران سپاه و یکه سواران آمده بودند، وقتی سپاه به بابل مهرود رسید دهقان آنجا با عمرو صلح کرد که یک جریب زمین را با درم فرش کند و چنین کرد و با او صلح کرد و از آنجا برفت تا به جلولا رسید و دید که پارسیان خندق زده‌اند و در محوطه خندق حصاری شده‌اند و اموالشان با آنهاست و پیمان کرده‌اند و به آتش قسم خورده‌اند که فرار نکنند.
گوید: مسلمانان نزدیک آنها فرود آمدند. برای مشرکان همه روزه از حلوان کمک می‌رسید و شاه همه مردم جبال را که بکمک وی می‌آمدند به کمک آنها می‌فرستاد. مسلمانان از سعد کمک خواستند که دویست سوار به کمکشان فرستاد، پس از آن دویست سوار دیگر، سپس دویست سوار دیگر.
وقتی پارسیان متوجه شدند که برای مسلمانان کمک می‌رسد، جنگ آغاز کردند سالار سواران مسلمان طلیحه بن فلان بود، از طایفه بنی عبد الدار، سالار سواران عجم خرزاد پسر خرهرمز بود. جنگی سخت شد که هرگز مسلمانان نظیر آن ندیده بودند. تیرها را تمام کردند، نیزه‌ها شکسته شد و به شمشیرها و تبرزین‌ها متوسل شدند.
از آغاز روز تا ظهر چنین بود و چون وقت نماز رسید مردم به اشاره نماز کردند و میان دو نماز بودند که گروهی از پارسیان عقب نشستند و گروه دیگر بیامد و جای آنرا گرفت.
قعقاع بن عمرو رو به کسان کرد و گفت: «آیا از این بیمناک شدید؟» گفتند: «آری، ما خسته‌ایم و آنها تازه‌نفسند و خسته، در خطر ناتوانی است
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1831
مگر آنکه تأخیر باشد.» قعقاع گفت: «ما حمله می‌بریم و با آنها جنگ می‌کنیم و دست بر نمی‌داریم و باز نمی‌مانیم تا خدا میان ما حکم کند، به یکباره بر آنها حمله کنید و با آنها در آمیزید و هیچیک از شما کوتاهی نکند.» این بگفت و حمله برد که پارسیان عقب رفتند و تا در خندق توقف نکرد. در این اثنا شب در آمد و پارسیان راه چپ و راست گرفتند. طلیحه و قیس بن مکشوح و عمرو بن معدی کرب و حجر بن عدی همراه کمک آمده بودند، و وقتی رسیدند که به سبب رسیدن شب دست کشیده بودند، اما منادی قعقاع بن عمرو ندا داد: شما از جنگ دست می‌کشید و سالارتان در خندق است. مشرکان رو به فرار نهادند و مسلمانان حمله بردند.
گوید: من وارد خندق می‌شوم و به خیمه‌ای می‌روم که لوازم و جامه در آن است و فراشی یر کسی کشیده که آنرا پس می‌زنم زنی است چون غزال به زیبایی خورشید که او را با جامه‌هایش گرفتم و جامه‌ها را تسلیم کردم و در باره آن چندان کوشیدم تا از آن من شد و از او فرزند آوردم.
حماد بن فلان بر جمی گوید: آن روز خارجه بن صلت شتری به دست آورد که از طلا یا نقره مروارید و یاقوت نشان بود همانند بزغاله و چون به زمین جای می‌گرفت مردی از طلای مرصع بر آن نمودار میشد و شتر و مرد را بیاورد و تسلیم کرد.
عقبه بن مکرم گوید: هاشم، قعقاع بن عمرو را به تعقیب فرستاد و او به تعقیب پارسیان تا خانقین رفت. و چون یزدگرد از هزیمت خبر یافت از حلوان سوی جبال رفت و قعقاع به حلوان رفت از آن رو که عمر به سعد نوشته بود اگر خدا این دو سپاه یعنی سپاه مهران و سپاه انطاق را هزیمت کرد قعقاع را بفرست تا میان سواد و جبل در حدود سواد شما اقامت گیرد. و قعقاع با سپاهی از پراکندگان قبایل در حلوان اقامت گرفت و تا وقتی که مسلمانان از مداین سوی کوفه رفتند آنجا بود. و چون
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1832
سعد از مداین به کوفه رفت قعقاع بدو پیوست و قباد را که از عجمان بود واصل وی از خراسان بود بر مرز گماشت و از غنایم آن به کسانی که حضور داشتند و بعضی کسانی که در مداین بودند چیز داد.
گوید: در این باب همسخن بودند و چون خبر فتح جلولا و اقامت قعقاع را در حلوان برای عمر نوشتند از او اجازه خواستند که پارسیان را تعقیب کنند، اما عمر دریغ کرد و گفت: «دلم می‌خواست میان سواد و جبل سدی بود که آنها سوی ما نیایند و ما سوی آنها نرویم. از آن روستاها سواد برای ما بس، سلامت مسلمانان را بر غنایم ترجیح می‌دهیم.» گوید: وقتی هاشم قعقاع را به تعقیب پارسیان فرستاد در خانقین به مهران رسید و او را بکشت، به فیروزان نیز رسید که از اسب فرود آمد و به تپه‌ها پناه برد و اسب خود را رها کرد.
قعقاع اسیرانی گرفت و پیش هاشم فرستاد که آنرا جزو غنایم تقسیم کردند که بزنی گرفته شدند و برای مسلمانان فرزند آوردند. این اسیران به جلولا انتساب یافتند، و آنها را اسیران جلولا می‌گفتند، از جمله مادر شعبی بود که به یکی از مردم بنی عبس رسیده بود و برای او فرزندی آورد و چون مرد عبسی بمرد، به شراحیل رسید و عامر را آورد که در بنی عبس بزرگ شد.
مهلب گوید: از تقسیم غنایم جلولا به سواران نه هزار نه هزار رسید و هفت چهارپا. خمسها را هاشم پیش سعد برد.
شعبی گوید: خداوند هر چه را در جلولا در اردوگاه پارسیان بود با ساز و برگشان و همه چهار پایان بجز اندکی غنیمت مسلمانان کرد و از اموال خویش چیزی به در نبردند. تقسیم غنایم بوسیله سلمان بن ربیعه انجام شد که ضبط و تقسیم به عهده او بود، بهمین جهت عربان او را سلمان خیل می‌نامیدند بسبب آنکه اسبان را تقسیم می‌کرد و در تقسیم چیزهای دیگر کوتاهی می‌کرد. اسبان اصیل در نظر وی سه گروه
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1833
بود. سهم سوار از غنایم جلولا همانند سهم مداین بود.
گوید: آنچه در جلولا تقسیم شد سی هزار هزار بود و خمس، شش هزار هزار بود.
سعید گوید: سعد از خمس‌های جلولا به سخت کوشانی که حضور داشتند و سخت کوشانی که در مداین بودند چیز داد و طلا و نقره و آبگینه و جامه‌های خمس را با قضاعی بن عمرو دئلی فرستاد و اسیران را با ابو مفرز اسود فرستاد که ببردند.
محمد بن عمرو گوید: خمسها را با قضاعی و ابو مفرز فرستاد و حساب را با زیاد بن ابی سفیان فرستاد و او بود که برای کسان می‌نوشت و دفتر می‌کرد و چون به نزد عمر رسیدند زیاد با عمر درباره آنچه آورده بود سخن کرد و وصف آن بگفت.
عمر گفت: «می‌توانی در میان کسان به پا خیزی و آنچه با من گفتی بگویی.» گفت: «بخدا روی زمین برای من کسی پر مهابت‌تر از تو نیست، چگونه نتوانم با دیگران سخن کنم» و با کسان درباره چیزها که گرفته بودند و کارها که کرده بودند و اینکه اجازه می‌خواهند در دیار پارسیان پیش روند سخن کرد عمر گفت:
«بخدا این سخنور تواناست» آنگاه شعری خواند که مضمون آن چنین بود:
«سپاه ما با اعمال خویش زبان ما را گشودند.» ابو سلمه گوید: وقتی خمسهای جلولا را پیش عمر آوردند، گفت: «بخدا زیر سقفی نماند تا آنرا تقسیم کنم» شبانگاه عبد الرحمن بن عوف و عبد الله بن ارقم، آنرا که در صحن مسجد بود نگهبانی کردند و صبحگاهان عمرو کسان بیامدند، عمر سرپوش را که سفره‌های چرمین بود از روی آن بر کشید و چون یاقوت و زمرد و جواهر را دید گریه کرد.
عبد الرحمن گفت: «ای امیر مؤمنان! چرا گریه می‌کنی؟ بخدا این مقام شکر
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1834
است.» عمر گفت: «بخدا بر این نمی‌گریم، اما بخدا این چیزها را به قومی ندهد مگر آنکه حسودی آرند و دشمنی کنند و چون حسودی کنند به جان همدیگر افتند.» گوید: عمر در باره خمسهای قادسیه دچار اشکال شد آنگاه به این نتیجه رسید که همه غنیمت خدا داده یعنی خمس را میان مستحقانش تقسیم کند، خمس جلولا را نیز با اطلاع و مشورت و اجماع مسلمانان، چون خمس قادسیه کرد و به بعضی مردم مدینه از آن چیز داد.
عمرو گوید: سعد مردمی را که آن سوی مداین بودند فراهم آورد و بگفت تا شمار کنند که همگی یکصد و سی و چند هزار بودند مسلمانان نیز سی و چند هزار خانوار بودند و چنان دید که هر سه تن از آنها به یکی می‌رسد و در این باب به عمر نوشت، عمر بدو نوشت که کشاورزان را به حال خویش گذار مگر آنها که به جنگ آمده‌اند یا از طرف تو سوی دشمن گریخته‌اند و گیرشان آورده‌ای، با آنها چنان کن که پیش از این با کشاورزان کرده‌ای و چون درباره گروهی چیزی نوشتم با امثالشان نیز همان کنید.
سعد به عمر در باره غیر کشاورزان نامه نوشت و جواب آمد که کار غیر کشاورزان تا وقتی غنیمت نشده یعنی تقسیم نکرده‌اید به نظر خودتان است جنگاورانی که زمین خود را رها کرده و خالی گذاشته‌اند متعلق به شماست، اگر دعوتشان کردید و جزیه از آنها پذیرفتید و پیش از تقسیم پسشان آوردید، ذمی بشمار آیند. اگر دعوتشان نکردید غنیمت است و به غنیمت گیران تعلق دارد.
گوید: جنگاوران جلولا بیشتر از همه زمین به غنیمت بردند که غنیمت ماورای نهروان خاص آنها بود و با دیگران در غنایم پیش شریک بودند.
بدینسان کشاورزان را به حال خویش گذاشتند جز آنها که مصر بودند و نیامدند.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1835
بر کشاورزان و همه کسانی که باز آمدند و ذمی شدند خراج نهادند. اموال خاندان خسرو و کسانی را که با آنها رفته بودند مصادره کردند و غنیمت غنیمت گیران شد فروش اراضی ما بین جبل تا جبل عرب را یکسان، یعنی غیر غنیمت گیران روا ندانستند و مسلمانان آنرا چنانکه بود و گذاشتند و تقسیم نکردند که تقسیم میسر نشد بیشه‌ها و مردابها و آتشکده‌ها و راههای برید و اموال خسرو و کسانی که با وی رفته بودند و اموال مقتولان و آسیاها از آن جمله بود.
بعدها، بعضی مردم تنگدست از ولایتداران تقاضای تقسیم آنرا داشتند اما عامه جماعت مانع آن بود که به رأی آنها کار می‌کردند و تقاضای کسان را نمی‌پذیرفتند و می‌گفتند: «اگر اختلاف در میان نبود، می‌کردیم.» اگر در این تقاضا همسخن بودند میانشان تقسیم شده بود.
ماهان گوید: هیچیک از مردم سواد به پیمانی که میان آنها و جنگاوران پیش از قادسیه بود باقی نماندند مگر اهل چند دهکده که به جنگ تصرف شده بود، همگی جز این چند دهکده پیمان شکستند و چون دعوت شدند و باز آمدند ذمی شدند که جزیه دهند و در پناه باشند، مگر خاندان خسرو و کسانی که با آنها رفته بودند. زمینهای ما بین حلوان تا عراق مصادره شده بود و عمر از همه روستا به سواد رضایت داد.
گوید: درباره اراضی مصادره شده به عمر نوشتند که نوشت اراضی مصادره شده را میان غنیمت گیران تقسیم کنید: چهار خمس برای سپاه و یک خمس برای مستحقان خمس، اگر خواهند آنجا اقامت گیرند، به آنها تعلق دارد.
گوید: و چون کار را به رأی غنیمت گیران گذاشت چنان دیدند که در دیار عجم پراکنده نشوند و آنرا به همان حال نهادند و به کس که مورد رضایت همگان بود می‌سپردند و هر سال حاصل آنرا تقسیم می‌کردند و کار آن به عهده کسی بود که مورد رضایت همگان بود و جز بر سالاران قوم همسخن نمیشدند، در مداین چنین بود، در کوفه نیز وقتی آنجا رفتند چنین بود.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1836
ابو طیبه گوید: عمر نوشت: «با هم باشید که اگر چنین نکنید با پیشرفت کار دچار مشکل شوید، آنچه را بر عهده داشتم ادا کردم. خدایا ترا به شهادت می‌گیرم، شاهد من باش.» ولید بن عبد الله بنقل از پدرش گوید: کشاورزان به راهها و پلها و کشت و راهنمایی می‌پرداختند و به اندازه توانشان جزیه می‌دادند و دهقانان جزیه می‌دادند و به کار آبادی می‌پرداختند و همگی راهنمایی و ضیافت مهاجران مسافر را به عهده داشتند و ضیافت غنیمت گیران بخصوص موروثی بود.
ماهان گوید: فتح جلولا در اوایل ذی قعده سال شانزدهم بود و از قادسیه تا جلولا نه ماه بود.
عمرو گوید: ترتیب صلح عمر با اهل ذمه چنین بود که اگر به نفع دشمن با مسلمانان خیانت کردند حمایت از آنها برداشته شود و اگر به مسلمانی ناسزا گفتند عقوبت بینند و اگر با مسلمانی جنگ کردن کشته شوند، حمایت آنها بعهده عمر است و عمر در مقابل پیمانداران برای خرابی سپاه تعهدی ندارد.
ماهان گوید: در جلولا مردم ری از همه پارسیان تیره روزتر بودند که حفاظت پارسیان را به عهده داشتند مردم ری در جنگ جلولا نابود شدند.
عمرو گوید: وقتی جنگاوران جلولا سوی مداین بازگشتند در تیولهایشان مقام گرفتند و سواد مشمول حمایت بود مگر اموال خاندان خسرو و کسانی که به اصرار با آنها مانده بود.
گوید: وقتی پارسیان گفتار عمر و رأی او را درباره سواد و آن سوی سواد بدانستند گفتند: «ما نیز بدین رضایت داریم، بومیان هیچ محلی رضایت ندارند که کس روستایشان را بگیرد.» ابراهیم بن یزید گوید: فروش زمینهای ما بین حلوان و قادسیه که مصادره شده روانیست که از آن غنیمت گیران است.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1837
مغیره بن شبل گوید: جریر از زمین مصادره شده سواد بر کنار فرات خرید و چون پیش عمر رفت بدو خبر داد و این معامله را رد کرد و نپسندید و از خرید چیزی که میان صاحبانش تقسیم نشده بود نهی کرد.
محمد بن قیس گوید: به شعبی گفتم: «سواد به جنگ گرفته شد؟» گفت: «آری، همه سرزمین، بجز بعضی قلعه‌ها و حصارها که بعضی به صلح تسلیم شد و بعضی به جنگ» گفتم: «آیا مردم سواد پیش از آنکه فرار کنند ذمی بودند؟» گفت: «نه ولی وقتی دعوت شدند و به پرداخت خراج رضایت دادند و از آنها گرفته شد، ذمی شدند.» حبیب بن ابی ثابت گوید: هیچیک از مردم سواد پیمانی نداشتند مگر بنی صلوبا و مردم حیره و بعض دهکده‌های فرات، آنگاه خیانت کردند و پس از خیانت دعوتشان کردند که ذمی می‌شوند.
سعید گوید: عمر رضی الله عنه به سعد نوشت: «اگر خداوند جلولا را برای شما گشود، قعقاع بن عمرو را بدنبال پارسیان روان کن تا در حلوان مقام گیرد و حفاظ مسلمانان باشد که خدا سواد را برایتان محفوظ دارد. قعقاع بن عمرو با سپاهی از پراکندگان قبایل و عجمان به تعقیب پارسیان تا خانقین رفت و اسیر گرفت و از مردمان جنگی هر چه به دست آورد بکشت، مهران کشته شد و فیزران جان برد.
و چون یزدگرد از هزیمت سپاه جلولا و کشته شدن مهران خبر یافت از حلوان به آهنگ وی برون شد و در حلوان سپاهی به سالاری خسرو شنوم بجا نهاد.
گوید: قعقاع پیش رفت تا به قصر شیرین رسید که یک فرسخی حلوان بود و خسروشنوم به آهنگ وی برون شد و زینبی، دهقان حلوان را پیش فرستاد که قعقاع با او تلافی کرد و جنگ انداختند و زینبی کشته شد و عمیره بن طارق و عبد الله دعوی قتل وی کردند و قعقاع ساز و برگ وی را میان آنها تقسیم کرد و عمیره این را موجب تحقیر دانست.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1838
گوید: خسروشنوم فراری شد و مسلمانان بر حلوان تسلط یافتند و قعقاع عجمان را آنجا فرود آورد و قباد را سالارشان کرد، قعقاع رفتگان را دعوت کرد که بیامدند و تعهد جزیه کردند و او همچنان سالار مرزو و جزیه بود تا وقتی که سعد از مداین سوی کوفه رفت و قعقاع بدو پیوست و قباد را که اصل وی از خراسان بود بمرز گماشت.
بگفته سیف فتح تکریت در همین سال یعنی سال شانزدهم در ماه جمادی رخ داد.
 
سخن از فتح تکریت‌
 
ولید بن عبد الله گوید: سعد درباره اجتماع مردم موصل بر انطاق و آمدن وی به تکریت و خندق زدن آنجا برای حفظ سرزمین و هم درباره اجتماع سپاه جلولا بدور مهران نامه نوشته بود.
عمر در باب جلولا چنان نوشت که گفتیم و در باره تکریت و اجتماع اهل موصل به دور انطاق نوشت که عبد الله بن معتم را سوی انطاق فرست ربعی بن افکل عنزی را بر مقدمه وی گمار و میمنه را به حارث بن حسان ذهلی سپار و میسره را به فرات ابن حیان عجلی سپار، دنباله‌دار وی هانی بن قیس باشد و سالار سواران عرفجه بن هرثمه باشد.
گوید: عبد الله بن معتم با پنجهزار کس از مداین روان شد و چهار روزه تا تکریت رفت و در مقابل انطاق فرود آمد که رومیان و طایفه ایاد و تغلب و نمر و شهارجه با وی بودند و خندق زده بودند. عبد الله چهل روز آنها را محاصره کرد و بیست و- چهار تلاقی شد شوکت ایشان از مردم جلولا کمتر بود و کارشان زودتر به پایان رسید.
عبد الله بن معتم کسان بر گماشت که عربان را دعوت کنند که وی را بر ضد رومیان یاری
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1839
دهند که چیزی را از او نهان نمی‌داشتند.
گوید: و چون رومیان دیدند که هر وقت تلاقی شود به ضرر آنهاست و در همه حمله‌ها هزیمت می‌شوند، سران خویش را رها کردند و کالای خود را به کشتی‌ها بردند و خبر گیران تغلب و ایاد و نمر عبد الله بن معتم را خبر کردند و برای عربان صلح خواستند و گفتند که دعوت وی را می‌پذیرند، عبد الله کس فرستاد 35) و پیغام داد که اگر راست می‌گویید شهادت دهید که خدایی جز خدای یگانه نیست و محمد پیمبر خدا است و به آنچه از پیش خدا آورده اقرار کنید، آنگاه رای خویش را با ما بگویید.
خبرگیران برفتند و خبر مسلمانی آنها را آوردند، عبد الله آنها را پس فرستاد و گفت: «وقتی تکبیر ما را شنیدید بدانید که به گذرهای مجاور خویش حمله برده‌ایم که از آنجا به قوم درآییم، شما نیز گذرهای مجاور دجله را بگیرید و تکبیر گویید و هر که را توانستید بکشید.» گوید: فرستادگان برفتند و قرار بر این نهادند آنگاه عبد الله و مسلمانان از ناحیه خود حمله بردند و گذرها را گرفتند و تکبیر گفتند، مردم تغلب و ایاد و نمر نیز تکبیر گفتند و گذرها را گرفتند و قوم پنداشتند که مسلمانان از پشت سر آمده‌اند و از طرف دجله حمله آورده‌اند و سوی گذرهایی که مسلمانان آنجا بودند دویدند و شمشیرها به کار افتاد: شمشیرهای مسلمانان از پیش روی و شمشیرهای ربعیان که همان شب مسلمان شده بودند از پشت سر، و از مردم خندق کس جان به در نبرد مگر مردم تغلب و ایاد و نمر که مسلمان شده بودند.
گوید: و چنان بود که عمر به سعد دستور داده بود اگر آنها هزیمت شدند عبد الله ابن معتم و ابن افکل عنزی را سوی حصنین فرستد. سعد عبد الله ابن افکل را سوی حصنین فرستاد و راه را بست و گفت: «شتابان برو که خبر پیش از تو نرسد، تا نیم روز راه سپار و شب در حرکت باش.» مردم تغلب و ایاد و نمر را نیز همراه وی کرد که آنها را پیش فرستاد، عتبه بن وعل یکی از بنی سعد بن حشم و ذو القرط و ابو وداعه بن ابی کرب
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1840
و ابن ذی السنینه قتیل الکلاب و ابن حجیر ایادی و بشر بن ابی حوط با هم سالار جمع بودند و پیش از آنکه خبر رسد به حصنین رسیدند و چون نزدیک آنجا رسیدند عتبه ابن وعل را پیش فرستادند که از ظفر و غنیمت و بازگشت سخن آورد. پس از آن ذو القرط رسید. پس از آن ذو السنینه رسید پس از آن ابن حجیر رسید پس از آن بشر رسید و بدرها ایستادند و آنرا گرفتند و تندروان سپاه با ربعی بن افکل در رسیدند و به حصنین تاختند و آنرا بگرفتند و ندای صلح دادند که هر که پذیرفت بماند و هر که نپذیرفت فراری شد. و چون عبد الله بن معتم در رسید، آنها را که رفته بودند، باز خواند و صلح آنها را که مانده بودند معتبر دانست، فراریان باز آمدند و ماندگان خوشدل شدند و همه ذمی شدند و مشمول حمایت شدند.
گوید: در تکریت ضمن تقسیم، به سوار سه هزار درهم دادند و پیاده را هزار درهم دادند، خمسها را با فرات بن حیان فرستادند و خبر فتح را با حارث بن حسان فرستادند، امور جنگ موصل با ربعی بن افکل شد و کار خراج با عرفجه بن هرثمه بود.
فتح ماسبذان نیز در همین سال یعنی سال شانزدهم بود.
 
سخن از فتح ماسبذان‌
 
سعد گوید: وقتی هاشم بن عتبه از جلولا به مداین بازگشت، سعد خبر یافت که آذین پسر هرمز جمعی را فراهم آورده و سوی دشت آمده و این را برای عمر نوشت.
عمر نوشت که ضرار بن خطاب را با سپاهی سوی آنها فرست، ابن هذیل اسدی را بر مقدمه وی گمار و دو پهلو را به عبد الله بن وهب را اسبی وابسته بجیله و مضارب بن فلان عجلی سپار، ضرار بن خطاب که از طایفه بنی محارب بود با سپاه برفت و ابن هذیل را پیش فرستاد تا به دشت ماسبذان رسید و در محلی که آنرا هندف می‌گفتند
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1841
تلاقی شد و جنگ انداختند و مسلمانان به مشرکان تاختند و ضرار بن خطاب سلم پسر هرمزان را بگرفت و اسیر کرد، سپاهش هزیمت شد و او را پیش آورد و گردنش بزد، آنگاه به تعقیب هزیمت‌شدگان رفت تا به سیروان رسید، ماسبذان بجنگ گشوده شد و مردمش سوی کوهستان گریختند و آنها را بخواند که باز آمدند و آنجا بود تا سعد از مداین برفت و کس به طلب او فرستاد که به کوفه رفت و ابن هذیل را در ماسبذان جانشین خویش کرد و ماسبذان یکی از مرزهای کوفه بود و هم در این سال، در ماه رجب جنگ قرقیسا رخ داد.
 
سخن از جنگ قرقیسیا
 
سعید گوید: وقتی هاشم بن عتبه از جلولا سوی مداین بازگشت جمعی از مردم جزیره فراهم آمده بودند و هرقل را بر ضد اهل حمص کمک دادند و سپاهی سوی مردم هیت فرستادند و سعد این را برای عمر نوشت عمر بدو نوشت که عمرو بن مالک بن عتبه را با سپاهی سوی آنها فرست، حارث بن یزید عامری را بر مقدمه وی گمار و پهلوی وی را به ربعی بن عامر و مالک بن حبیب سپار.
گوید: عمرو بن مالک با سپاهی آهنگ هیت کرد و حارث بن یزید را پیش فرستاد که در مقابل جماعت هیت فرود آمد که خندق زده بودند، و چون عمرو دید که قوم در محوطه خندق حصاری شده‌اند، کار را طولانی دید و خیمه‌ها را چنانکه بود واگذاشت و خالد بن یزید را به محاصره قوم آنجا نهاد و با یک نیمه سپاه راهی شد که غافلگیر سوی قرقیسیا باز گردد، و آنجا را به جنگ گرفت و مردمش جزیه پذیرفتند.
عمرو به حارث بن یزید نوشت: اگر پذیرفتند به حال خودشان واگذار که برون آیند و گر نه در مقابل خندقشان خندقی بزن که گذرهای آن مجاور تو باشد تا رای
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1842
خویش بگویم و چون قوم پذیرفتند، سپاه پیش عمرو بازگشت و عجمان به مردم دیار خویش پیوستند.
واقدی گوید: در این سال عمر، ابو محجن ثقفی را سوی باضع تبعید کرد.
گوید: و هم در این سال، ابن عمر، صفیه دختر ابی عبید را به زنی گرفت.
گوید: و هم در این سال در محرم، ماریه کنیز فرزند آورده پیمبر صلی الله علیه و سلم، مادر ابراهیم در گذشت و عمر بر او نماز کرد و در بقیع به خاکش سپرد.
گوید: و هم در این سال، در ماه ربیع الاول تاریخ نهادند.
ابن مسیب گوید: نخستین کسی که تاریخ نهاد عمر بود و این، دو سال و نیم گذشته از خلافت وی بود که سال شانزدهم هجرت بود و این کار را به مشورت علی ابن ابی طالب کرد.
گوید: عمر بن خطاب مردم را فراهم آورد و گفت: «تاریخ از چه روز نهیم؟» علی گفت: «از روزی که پیغمبر خدا صلی الله علیه و سلم هجرت کرد و سرزمین مشرکان را ترک کرد» و عمر چنین کرد.
ابن عباس گوید: تاریخ از سالی بود که پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم به مدینه آمد و در آن سال عبد الله بن زبیر تولد یافت.
در همین سال عمر بن خطاب سالار حج بود و به گفته واقدی زید بن ثابت را در مدینه جانشین کرد.
در این سال عامل عمر بر مکه عتاب بن اسید بود.
و عامل طایف عثمان بن ابی العاص بود.
و عامل یمن یعلی بن امیه بود.
و عامل یمامه و بحرین علاء بن حضرمی بود.
و عامل عمان حذیفه بن محصن بود.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1843
و عامل همه شام، ابو عبیده بن جراح بود.
و عامل کوفه سعد بن ابی وقاص بود.
و عامل قضای آنجا ابو قره بود.
و عامل بصره و سرزمین آن مغیره بن شعبه بود.
و عامل جنگ موصل، ربعی بن افکل بود.
و عامل خراج آنجا به قولی عرفجه بن هرثمه بود و بقول دیگر عتبه بن فرقد بر جنگ و خراج هر دو بود و بقولی این همه بعهده عبد الله بن معتم بود.
و عامل جزیره عیاض بن غنم اشعری بود.
 
آنگاه سال هفدهم در آمد
 
اشاره
 
بگفته سیف بن عمرو در این سال کوفه بنیاد شد و سعد با کسان از مداین به آنجا نقل مکان کرد.
 
سخن از نقل مکان مسلمانان از مداین به کوفه و سبب بنیاد آن به روایت سیف‌
 
گوید: وقتی جلولا و حلوان فتح شد و قعقاع بن عمرو در حلوان مقام گرفت و فتح تکریت و حصنین رخ داد و عبد الله بن معتم و ابن افکل با همراهان خویش در حصنین جای گرفتند و فرستادگان خبر آنرا برای عمر آوردند، وقتی عمر آنها را بدید گفت:
«بخدا وضع شما چون وقتی که آغاز کرده‌اید نیست. فرستادگان قادسیه و مداین که آمدند چنان بودند که در آغاز بوده بودند شما سخت تکیده‌اید سبب دگرگون شدنتان چیست؟»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1844
گفتند: «از ناسازگاری آن دیار است» عمر در حوایج آنها نگریست و زود پسشان فرستاد.
گوید: عتبه بن وعل و ذو القرط و ابن ذی السنینه و ابن حجیر و بشر، جزو فرستادگان عبدا لله بن معتم بودند و خواستند درباره بنی تغلب با عمر پیمان کنند پیمان کنند عمر پیمان چنان کرد که هر که از آنها مسلمان شود حقوق و تکالیف مسلمانان دارد و هر که نشود جزیه دهد که ضرورت مسلمان شدن برای عربان جزیره العرب بود.
گفتند: «در این صورت فرار می‌کنند و پراکنده می‌شوند و عجم میشوند کاری نکوتر باید که زکات دهند» گفت: «نه، جز جزیه دادن راهی نیست» گفتند: «جزیه آنها را همانند صدقه مقرر کن که از حاصل کار خود بدهند» عمر چنان کرد بشرط آنکه موالید پدران مسلمان را نصرانی نکنند.
گفتند: «چنین باشد» این تغلبیان و آن گروه از مردم ایاد و نمر که مطیع آنها بودند پیش سعد به مداین رفتند و پس از آن با وی در کوفه منزل گرفتند و بعضی‌شان نیز از مسلمان و ذمی مطابق پیمانی که از عمر برایشان گرفته شده بود در دیار خویش بجا ماندند.
شعبی گوید: حذیفه به عمر نوشت که شکم‌های عربان افتاده و بازوهایشان لاغر شده و رنگشان دگرگون شده، در آن هنگام حذیفه همراه سعد بود.
طلحه گوید: عمر به سعد نوشت: «به من خبر بده چرا رنگ و گوشت عربان دیگر شده؟» سعد نوشت: «لاغری عربان و تغییر رنگشان به سبب ناسازگاری مداین و دجله است.» عمر نوشت که: «بلادی سازگار عربان است که با شترانشان سازگار باشد، سلمان و حذیفه را به جستجو بفرست که جایی بجویند دشتی و دریایی که میان من
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1845
نه شطی حایل باشد نه پلی».
سلمان و حذیفه کشافان سپاه بودند که عمر هر یک از کارهای سپاه را به کسی سپرده بود. سعد آنها را فرستاد، سلمان به آهنگ انبار رفت و از غرب فرات عبور کرد و بجایی را نپسندید تا به کوفه رسید، حذیفه نیز از مشرق فرات رفت و جایی را نپسندید تا بکوفه رسید که ریگزاری بود با شنهای سرخ و آنجا را سهله می‌گفتند، و هر جا را که ریگ و شن چنین در هم آمیخته باشد کوفه نامند، در آنجا سه دیر بود: دیر خرقه و دیر ام عمرو و دیر سلسله و ما بین آن خانه‌های نبین بود. محل را پسندیدند و فرود آمدند و نماز کردند و هر کدامشان چنین گفتند: «خدایا پروردگار آسمان و آنچه بر آن سایه کند و زمین و آنچه بر آن هست، و باد و آنچه پراکنده کند، و ستارگان و آنچه فرود آید، و دریاها و آنچه روان کند، و شیطانها و آنچه گمراه کند، و خانه‌های نیین و آنچه نهان کند این کوفه را بر ما مبارک کن و آنجا را منزلگاه قرار ما کن» و خبر را برای سعد نوشتند.
حصین بن عبد الرحمن گوید: «وقتی پارسیان در جنگ جلولا هزیمت شدند، سعد مردم را پس آورد و چون عمار بیامد کسان را سوی مداین برد که آنرا خوش نداشتند. عمر گفت: «آیا آنجا برای شتر سازگار است؟» گفتند: «نه آنجا پشه دارد» عمر گفت: «جایی که برای شتر سازگار نباشد برای عربان سازگار نیست.» گوید: آنگاه عمار با مردم برفت و در کوفه فرود آمد.
یسر بن ثور گوید: وقتی در مداین فرود آمدیم مسلمانان آنجا را خوش نداشتند که غبار و مگس آزارشان می‌کرد، عمر به سعد نوشت: «کسانی را بفرستد که یک منزلگاه دشتی و دریایی بجویند، زیرا بلادی به عربان سازگار است که برای شتر و بز سازگار باشد.» از کسانی که پیش وی بودند درباره جایی که این صفت داشته باشد پرسید و از سران عرب آنها که عراق را دیده بودند از زبانه سخن آوردند- محل کوفه را زبانه می‌گفتند- که ما بین نهرین تا چشمه بین حدا بود، عربان می‌گفتند: «دشت
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1846
زبان خود را در روستا فرو برده است.» آنچه را که مجاور فرات بود ملطاط می‌گفتند (یعنی ساحل) و آنچه مجاور گل بود نجاف بود (یعنی جای بلند.) آنگاه عمر به سعد نوشت و درباره آن دستور داد.
سعید گوید: وقتی سلمان و حذیفه پیش سعد آمدند و درباره کوفه خبر آوردند و نامه عمر درباره آنچه گفته بودند رسید، سعد به قعقاع بن عمرو نوشت که قباذ را با عجمانی که پیرو شما شده‌اند و یا همراه وی آمده‌اند در جلولا واگذار، قعقاع چنان کرد و با سپاه خویش پیش سعد آمد.
و هم او به عبد الله بن معتم نوشت که مسلم بن عبد الله را که در ایام قادسیه اسیر شده با کسانی از چابکسواران پارسی که دعوتتان را پذیرفته‌اند یا همراه شما هستند در موصل واگذار، عبد الله چنان کرد و با سپاه خویش پیش سعد آمد.
آنگاه سعد با کسان از مداین در آمد و در محرم سال هفدهم در کوفه اردو زد. از جنگ مداین تا رفتن به کوفه یک سال و دو ماه بود و از وقت خلافت عمر تا طراحی کوفه سه سال و هشت ماه بود و کوفه به سال چهارم خلافت وی در محرم سال هفدهم مبدأ تاریخ، طراحی شد.
گوید: در محرم این سال در مداین، پیش از رحیل، مقرری کسان را دادند و در بهرسیر در محرم سال شانزدهم دادند. مردم بصره نیز از آن پس که سه بار منزلگاه عوض کرده بودند، در محرم سال هفدهم در جای کنونی قرار گرفتند و این کار در مدت یک ماه انجام گرفت.
واقدی گوید: از قاسم بن معن شنیدم که مردم در آخر سال هفدهم در کوفه فرود آمدند.
گوید: ابن ابی الرقاد بنقل از پدرش می‌گفت که کوفه در آغاز سال هیجدهم منزلگاه شد.
سعید گوید: عمر به سعد بن مالک و عتبه بن غزوان نوشت که با کسان در هر بهار
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1847
در بهترین سرزمینها بهار کنند و دستور داد که در بهار هر سال کمکها را بدهند و مقرری را در محرم هر سال دهند و غنیمت را هنگام طلوع شعری بدهند که غلبه به دست می‌آید و کسان پیش از آنکه در کوفه مقر گیرند، دو مقرری گرفتند.
مغرور که یکی از مردم اسد بود، گوید: وقتی سعد در کوفه اقامت گرفت به عمر نوشت در کوفه‌ای اقامت کرده‌ام که میان حیره و فرات است و دشتی و دریایی است و علف خوب میروید و در مداین مسلمانان را مخیر کردم و هر که را اقامت آنجا خوشایند بود آنجا به صورت پادگان نهادم و جمعی از پراکندگان قبایل آنجا ماندند که بیشترشان از بنی عبسند.
سعید گوید: وقتی مردم کوفه در کوفه منزل گرفتند و مردم بصره در جای خود استقرار یافتند دل گرفتند و آنچه را از دست داده بودند بازیافتند. آنگاه مردم کوفه اجازه خواستند بناهای نیین بسازند، مردم بصره نیز اجازه خواستند.
عمر گفت: «اردوگاه برای جنگ و هم برای شما مناسبتر است اما نمی‌خواهم بخلاف شما سخن کنم، نی چیست؟» گفتند: «علفی است که آب خورده مایه گرفته و نی شده.» گفت: «خود دانید.» و مردم دو شهر بناهای نیین ساختند.
پس از آن در کوفه و بصره حریق رخ داد، حریق کوفه سخت‌تر بود، و هشتاد سایبان بسوخت و یک نی بجا نماند و این به ماه شوال بود و مردم پیوسته از آن یاد می‌کردند.
آنگاه سعد کسانی از آنها را سوی عمر فرستاد تا اجازه بخواهند که با خشت بنیان کنند که هیچ کاری را بی دستور او نمی‌کردند. و چون خبر حریق و خسارات آنرا گفتند، گفت: «بسازید اما هیچکس بیش از سه اطاق نسازد و در کار بنیان افراط نکنید.
از سنت نگردید تا دولت از شما نگردد.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1848
فرستادگان به کوفه بازگشتند و عمر به عتبه و مردم چنان نوشت و دستور داد که جاهای مردم کوفه را ابو الهیاج بن مالک معین کند و جاهای مردم بصره را ابو الجربا عاصم بن دلف معین کند.
گوید و عمر به فرستادگان دستور داد و به کسان گفت که هیچ بنایی را بیش از اندازه بالا نبرند.
گفتند: «اندازه چیست؟» گفت: «چندانکه شما را به اسراف نزدیک نکند و از اعتدال بیرون نبرد.» گوید: وقتی همسخن شدند که کوفه را بنیان کنند سعد، ابو الهیاج را پیش خواند و نامه عمر را درباره معابر بد و خبر داد که گفته بود: معابر بزرگ چهل ذراع و معابر کم کم‌اهمیت‌تر سی ذراع و معابر متوسط بیست ذراع و کوچه‌ها هفت ذراع باشد و کمتر از این نباشد. قطعه‌ها را شصت ذراع گفته بود مگر قطعه‌ای که از آن بنی ضبه بود.
مردم مطلع به مساحی پرداختند و چون چیزی را معلوم می‌کردند ابو الهیاج تقسیم می‌کرد.
اولین چیزی که در کوفه خط کشی شد و بنیان گرفت مسجد بود که آنرا در محل بازار صابون فروشان و خرما فروشان نهادند. تیراندازی نیرومند در میان آن ایستاد و تیری به طرف راست انداخت و گفت هر که خواهد آن سوی محل این تیرها بنا سازد، از روبرو و پشت سر خود نیز تیر انداخت و گفت هر که خواهد آن سوی محل تیرها بناسازد.
مسجد در چهارگوشی بود که از هر طرف کشیده بودند و در جلو آن رواقی ساخته شد که مجنبه و موخره‌ها [1] نداشت و چهار گوش برای فراهم آمدن و مردم و جلوگیری از
______________________________
[1] خوب پیداست که این دو کلمه عنوان واحد مشخص معماریست که پهلو و دنباله قسمت مسقف مسجد می‌ساخته‌اند. با کنجکاوی و مراجعه به منابعی که بدسترس بود کلمه مناسبی برای ترجمه آن نیافتم و عین دو کلمه را در متن پارسی بجای نهادم که ابهام را بغلط گشودن بدتر از نگشودن است. م
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1849
ازدحام بود. همه مسجدها چنین بود بجز مسجد الحرام که به پاس حرمت، مسجدها را همانند آن نمی‌کردند. رواق دویست ذراع بود و بر ستونهای مرمر بنا شده بود که از آن خسروان بوده بود و زیر طاق آن همانند کلیساهای رومی بود. دور صحن خندقی کندند که کس در داخل آن بنا نسازد.
مجاور مسجد برای سعد خانه‌ای ساختند که اکنون قصر کوفه است. و راه نقبی بطول دویست ذراع از آنجا به مسجد می‌رسید و خزینه‌ها را در آن جای دادند بنا را روزبه از آجر بنای خسروان در حیره ساخت.
پشت صحن مسجد پنج معبر بزرگ نهادند و طرف قبله چهار معتبر و سمت مشرق سه معبر و در سمت مغرب سه معبر.
قبیله سلیم و ثقیف را پشت صحن کنار دو معبر بزرگ جا دادند، همدان کنار معبر دیگر و بجیله کنار معبر دیگر و تیم و تغلب کنار معبر آخرین جا گرفتند.
در جهت قبله صحن، بنی اسد نزدیک معبر جا گرفت، میان بنی اسد و نخع نیز معبری بود، میان نخع و کنده نیز معبری بود، میان کنده و ازد نیز معبری بود. در مشرق صحن انصار و مزینه را بر یک معبر جا دادند و طایفه تمیم و محارب را بر یک معبر و اسد و عامر را بر یک معبر. در مغرب صحن بجاله و بجیله را بر یک معبر جا دادند و جدیله و گروهی متفرق را بر یک معبر و جهینه و گروهی متفرق را بر یک معبر.
اینان مجاوران صحن بودند و مردم دیگر در میان آنها و ماورای آنها بودند.
جاها به ترتیب سهم تقسیم شد. این معبرهای بزرگ بود و معبرهای دیگر مقابل آن ساختند که به این معبرها می‌رسید و معبرهای دیگر که موازی آن بود و وسعت کمتر داشت و محل آن پست‌تر بود.
محله‌ها ما بین معبرها بود. این معبرها را بیرون صحن پدید آوردند و جنگاوران قادسیه و پیش از قادسیه را به ده گروه در آن جا دادند.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1850
برای سپاهیان مرزها و موصل محلی ذخیره کردند که آنجا بیایند و چون دنبالگان طبقه اول و طبقه دوم بیامدند و بسیار شدند و محله‌ها بر کسان تنگ شد کسانی که دنباله‌هاشان بسیار بود محله خود را رها کردند و نزد آنها رفتند و کسانی که دنباله کمتر داشتند آنها را در محل کسانی که پیش دنبالگان خود رفته بودند، اگر در همسایگیشان بود، جای می‌دادند و اگر نه بر خویشتن تنگ می‌گرفتند که دنبالگان را منزل دهند.
گوید: صحن در ایام عمر به حال خود بود، قبایل در آن طمع نمی‌کردند و بجز مسجد و قصر در آن نبود، بازارها نیز بنیان و حد مشخص نداشت، عمر گفته بود بازارها نیز همانند مسجدهاست هر که زودتر به نشیمنگاهی رسد از آن اوست تا به خانه خود رود یا از فروش فراغت یابد.
برای دنبالگان توقفگاهی آماده بود که هر که می‌آمد در آنجا مکان می‌گرفت تا پیش ابو الهیاج روند و در کارشان بنگرد و هر جا می‌خواستند محلی بر ایشان تعیین کند، توقفگاه اکنون خانه مردم بنی بکاست.
گوید: سعد در مساحتی که برای قصر معین شده بود جایی که اکنون پهلوی محراب مسجد کوفه است قصری برآورد و بنیان آنرا محکم کرد و خزینه را در آن جا داد و یک طرف آن منزل گرفت و چنان شد که به خزانه نقب زدند و از مال آن ببردند.
سعد ماجرا را برای عمر نوشت و محل خانه و خزاین را نسبت به صحن که پشت خانه بود به او خبر داد.
عمر بدو نوشت: «مسجد را جابجا کن که مجاور خانه باشد و خانه روبروی آن باشد که شب و روز در مسجد کسانی هستند و مال خویش را حفظ می‌کنند.» سعد مسجد را جابجا کرد و خواست بنیان کند، دهقانی از مردم همدان بنام روز به پسر بزرگمهر گفت: «مسجد را میسازم قصری نیز میسازم و مسجد
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1851
و قصر را بهم متصل می‌کنم که یک بنا باشد.» و قصر کوفه را طراحی کرد و او آنرا به همان مساحت که اکنون هست و دستکاری نشده از آجرهای قصری که خسروان در حیره داشته بودند بساخت و مسجد را در مقابل خزانه‌های قصر بساخت که تا انتهای قصر کشیده بود. و سمت راست آن سوی قبله بود و از سمت راست خزانه‌ها تا انتهای میدان علی بن ابی طالب علیه السلام کشید که قبله مسجد به سوی میدان و سمت راست قصر بود.
بنای قصر بر ستونهای مرمرین بود که خسرو در کلیساها بکار برده بود استوار شد و مجنبه نداشت. و همچنان ببود تا در ایام معاویه بن ابی سفیان به دست زیاد چنانکه اکنون هست بنیان گرفت.
وقتی زیاد می‌خواست مسجد را بنیان کند تنی چند از بنایان ایام جاهلیت را پیش خواند و محل مسجد و مساحت آنرا با مقدار ارتفاعی که می‌خواست برای آنها توضیح داد و گفت: «درباره ارتفاع آن چیزی میخواهم که وصف آنرا نیارم گفت.» یکی از بنایان خسرو بوده بود گفت: «این کار بوسیله ستونهایی میسر است که باید از کوههای اهواز بیارند و با سرب و میله‌های آهن پر کنند و سی ذراع در آسمان بالا بری، آنگاه سقف بزنی و مجنبه‌ها و موخره‌ها بسازی که محکمتر شود.» زیاد گفت: «همین وصف بود که خاطرم مرا سوی آن می‌کشید اما تعبیر نمی‌کرد.» سعد در قصر را ببست، بازارها بجای خود بود و سرو صدای بازاریان مانع از گفتگوی سعد بود، وقتی قصر را بنا کرده بود مردم سخنانی به سعد بستند که نگفته بود. گفتند که سعد گفته: «این خرده صداها را خاموش کنید.» این سخن به عمر رسید و شنید که قصر را قصر سعد می‌نامند، محمد بن مسلمه
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1852
را بخواست و سوی کوفه فرستاد و گفت: «سوی قصر رو و در آنرا بسوزان و چنانکه رفته‌ای باز گرد.» محمد بن مسلمه برفت تا به کوفه رسید و مقداری هیزم خرید و به در قصر برد و در را آتش زد، و چون خبر را با سعد بگفتند گفت: «این شخص را برای این کار فرستاده‌اند» و فرستاد ببیند کیست. معلوم شد محمد بن مسلمه است و کس فرستاد که به قصر درآی، اما نیامد، سعد پیش وی رفت و خواست بیاید و فرود آید اما نپذیرفت.
خواست خرجی به او دهد، نگرفت. و نامه عمر را به سعد داد که نوشته بود: «شنیده‌ام که قصری ساخته‌ای و آنرا حصاری کرده‌ای که آنرا قصر سعد می‌نامند و میان خودت و کسان دری نهاده‌ای، این قصر تو نیست قصر جنون است، در منزلی مجاور خزینه‌ها سکونت گیر و آنرا ببند. اما برای قصر دری منه که مردم را از دخول آن جلو گیری کند و حقشان را که وقتی از خانه‌ات در آمدی به مجلس تو آیند سلب کنی.» سعد قسم یاد کرد که سخنی را که به او نسبت داده‌اند نگفته است.
محمد بن مسلمه هماندم بازگشت و چون نزدیک مدینه رسید توشه او تمام شد و پوست درخت خورد و چون پیش عمر رسید ثقل کرده بود و همه خبر خویش را با عمر بگفت.
عمر گفت: «چرا خرجی از سعد نگرفتی؟» گفت: «اگر می‌خواستی بگیرم نوشته بودی یا اجازه داده بودی.» عمر گفت: «خردمند کامل آنست که وقتی دستوری از یار خود ندارد دور- اندیشانه عمل کند، یا سخن کند و وانماند.» محمد بن مسلمه قسم سعد و گفتار او را با عمر بگفت. عمر گفته سعد را تصدیق کرد و گفت: «وی از کسی که بر ضد وی این سخن گفته و آنکه به نزد من آورده راستگوتر است.» محمد آزاد شده اسحاق بن طلحه گوید: من در مسجد اعظم از آن پیش که زیاد آنرا بنیان کند می‌نشستم که مجنبه و موخره نداشت و از آنجا دیر هندو دروازه پل را می‌دیدم.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1853
شعبی گوید: کسی که در مسجد می‌نشست از آنجا دروازه پل را می‌دید.
ابو کثیر گوید: روز به پسر بزرگمهر پسر ساسان اهل همدان بود و بر یکی از مرزهای روم بود و سلاح بسیار به آنها رسانید و خسروان بیمش دادند و پیش رومیان رفت و ایمن نبود تا وقتی که سعد بن مالک بیامد و قصر و مسجد را برای وی بساخت آنگاه همراه وی به عمر نامه نوشت و از حال وی خبر داد. روزبه مسلمان شد و عمر برای او مقرری تعیین کرد و عطا داد و او را با مکاریانش پس فرستاد.
گوید: در آن روزگار مکاریان از فرقه عبادی بودند و چون به محلی رسید که آنرا قبر عبادی گویند بمرد و گور او را بکندند، آنگاه منتظر ماندند تا یکی بر آنها بگذرد و او را شاهد مرگ وی گیرند، جمعی از بدویان آنجا گذشتند، قبر روزبه را کنار راه کنده بودند و او را به بدویان نشان دادند تا از خون وی بری مانند و آنها را شاهد خویش کردند و بسبب حضور مکاریان گفتند قبر عبادی و بنام قبر عبادی شهره شد.
ابو کثیر گوید: بخدا روزبه پدر من بود، گفتند «نمیخواهی خبر او را با مردم بگویی؟ گفت: نه» سعید گوید: بعضی گروههای دهگانه از گروههای دیگر بیشتر شد و سعد در باره تنظیم آنها به عمر نامه نوشت و عمر نوشت که تنظیم کن.
گوید: سعد گروهی از نسب شناسان و صاحبنظران و خردمندان عرب را و از آن جمله سعید بن نمران و مشعله بن نعیم را پیش خواند که گروهها را به ترتیب هفت تنظیم کردند و هفت گروه شدند: کنانه و وابستگانش از حبشیان و دیگر کسان و جدیله که تیره بنی عمرو بن قیس عیلان بودن یک گروه شدند. قبیله قضاعه که تیره غسان بن شام از آنها بود با بجیله و خثعم و کنده و حضر موت و ازد یک گروه شدند. مذحج و حمیر و همدان و وابستگانشان یک گروه شدند. تمیم و دیگر قوم رباب و هوازن یک گروه شدند. طایفه اسد و غطفان و محارب و نمر و ضبیعه و تغلب یک گروه شدند، ایاد و عک و عبد القیس و مردم هجر و عجمان یک گروه شدند. در ایام عمرو عثمان و علی و
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1854
بیشتر ایام معاویه چنین بودند تا زیاد آنها را چهار گروه کرد.
 
تنظیم کسان به ترتیب نوین‌
 
: و این گروهها را بر مبنای صد هزار درم تنظیم کردند، هر گروه از جنگاوران قادسیه، چهل و سه مرد و چهل و سه زن و پنجاه نانخور، یکصد هزار درم. هر گروه از جنگاوران پیشین، بیست مردم هر یک سه هزار، و بیست زن و جمعی نانخور صد درمی، یکصد هزار درم. گروه دنبالگان طبقه اول، شصت مرد و شصت زن و چهل نانخور که مردانشان هزار و پانصدی بودند، یکصد هزار درم و به همین ترتیب.
عقبه بن حارث گوید: یکصد سر دسته می‌شناختم، مردم بصره نیز به همین ترتیب، مقرری را به سران هفت گروه و پرچمداران می‌دادند و آنها به سردستگان و نقیبان و امینان می‌دادند که در خانه‌ها به صاحبانش برسانند.
 
فتوح مداین پیش از کوفه‌
 
: سعید گوید: فتوح مداین سواد و حلوان و ماسبذان و قرقیسیا بود. مرزهای کوفه چهار بود: حلوان که عامل آن قعقاع بن عمرو بود، ماسبذان که عامل آن ضرار ابن خطاب قهری بود، قرقیسیا که عامل آن عمرو بن مالک یا عمرو بن عتبه بود و موصل که عامل آن عبد الله بن معتم بود، چنین بودند و از آن پس که سعد به بنیانگزاری کوفه رفت هنوز مسلمانان در مداین مقیم بودند، عاملان مرزها به کوفه پیوستند و جانشینانی معین کردند که کار مرزها را سامان دهند: جانشین قعقاع بر حلوان، قباد بن عبد الله بود.
جانشین عبد الله بر موصل، مسلم بن عبد الله بود. جانشین ضرار رافع بن عبد الله بود و جانشین عمر عشنق بن عبد الله بود.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1855
عمر به عاملان مرزها نوشت که کسانی که از چابکسواران پارسی را که بکارشان حاجت هست بکمک گیرند و جزیه از آنها بردارند و چنان کردند.
وقتی کوفه طراحی شد و مردم اجازه ساختمان یافتند، مسلمانان درهای خویش را از مداین به کوفه بردند و بر ساختمانهایی که کرده بودند نصب کردند و در کوفه منزل گرفتند، مرزهایشان همین بود و از روستا جز این به دست آنها نبود.
عامر گوید: کوفه و روستاها و مرزهای آن حلوان و موصل و ماسبذان و قرقیسیا بود.
در روایت موسی بن عیسی همدانی هست که عمر از بلاد دیگر منعشان کرد و اجازه نداد جای دیگر روند.
سعد گوید: از پس طراحی کوفه سعد بن مالک سه سال و نیم عامل آنجا بود، بجز مدتی که در مداین بوده بود، وبر کوفه و حلوان و موصول و ماسبذان و قرقیسیا تا حدود بصره عاملان داشت.
گوید: عتبه بن غزوان عامل بصره بود که درگذشت، سعد همچنان عامل کوفه بود، عمر ابو سبره را به جای عتبه بن غزوان گماشت، پس از آن ابو سبره را از بصره معزول کرد و مغیره را عامل آنجا کرد، پس از آن مغیره را معزول کرد و ابو موسی اشعری را عامل کوفه کرد.
 
سخن از حمص که فرمانروای روم آهنگ مسلمانان آنجا کرد
 
. در این سال رومیان به آهنگ ابو عبیده بن جراح و مسلمانان مقیم حمص آمدند و سر جنگ آنها داشتند. قصه مسلمانان چنانکه در روایت سعید آمده چنین است که گوید: نخستین بار که عمر اجازه داد سپاهیان مقیم کوفه به جای دیگر روند، از آنجا
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1856
بود که رومیان که با مردم جزیره نامه‌ها نوشته بودند به آهنگ ابو عبیده و مسلمانان مقیم حمص آمدند، ابو عبیده پادگانهای خویش را فراهم آورد و در حمص اردو زدند، خالد نیز از قنسرین بیامد و مانند امیران پادگانها به اردوگاه پیوست، ابو عبیده با آنها مشورت کرد که جنگ اندازد یا حصاری شود تا کمک برسد.
خالد می‌گفت جنگ کند، دیگران می‌گفتند حصاری شود و به عمر نامه نویسد، ابو عبیده رأی خالد را نپذیرفت و به رای دیگران کار کرد و به عمر نوشت که رومیان آهنگ او کرده‌اند و سپاهیان شام را از او باز داشته‌اند.
و چنان بود که عمر در هر شهری از مازاد اموال مسلمانان به اندازه استعداد آنجا اسبانی نهاده بود که اگر حادثه‌ای رخ داد آماده باشد، از جمله چهار هزار اسب در کوفه بود، وقتی خبر رومیان به عمر رسید به سعد بن مالک نوشت: «وقتی نامه من به تو رسید مردم را همراه قعقاع بن عمرو سوی حمص فرست که ابو عبیده را در میان گرفته‌اند و در کار کمک وی بکوش و کسان را ترغیب کن.» و هم عمر به سعد نوشت که: «سهیل بن عدی را با سپاه سوی جزیره فرست که تا رقه برود که مردم جزیره بوده‌اند که: «رومیان را بر ضد مسلمانان مقیم حمص برانگیخته‌اند و مردم قرقیسیا پیشقدم آنها بوده‌اند، عبد الله بن عتبان را سوی نصیبین فرست که با مردم قرقیسیا همدستی کرده‌اند و از رقعه و نصیبین سوی حران و رها روند، ولید بن عقبه را سوی عربان جزیره یعنی قوم ربیعه و تنوخ فرست، عیاض را نیز بفرست، اگر جنگی بود عیاض بن غنم سالار همگان است.» گوید: عیاض از جمله مردم عراق بود که همراه خالد به کمک سپاه شام رفته بود و هم از جمله عراقیانی بود که از شام به کمک سپاه قادسیه باز آمدند و با ابو عبیده رفت و آمد داشت.
گوید: همان روز که نامه رسید قعقاع با چهار هزار کس سوی حمص روان شد، عیاض بن غنم نیز با امیران مامور جزیره از ساحل و غیر ساحل راه جزیره گرفتند. سهیل
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1857
سوی رقه رفت، عمر از مدینه به قصد کمک ابو عبیده برون شد که آهنگ حمص داشت و تا جابیه رفت.
گوید: وقتی مردم جزیره که رومیان را بر ضد مسلمانان مقیم حمص تحریک کرده بودند و به کمکشان رفته بودند و با آنها بودند از گفته‌های مقیم جزیره بدانستند که سپاهیان از کوفه روان شده‌اند و ندانستند که آهنگ کوفه دارند یا حمص، به قصد دیار و یاران خویش پراکنده شدند و رومیان را رها کردند.
و چون این گروه پراکنده شدند، ابو عبیده رأی دیگر پیدا کرد بجز رای اول، و درباره برون شدن با خالد مشورت کرد.
خالد گفت که برون شود و خدا فیروزشان کرد، قعقاع بن عمر با سپاه کوفه به روز سوم پس از جنگ رسید، عمر نیز به جابیه آمده بود، خبر فتح را و اینکه کمک به روز سوم رسیده بود برای او نوشتند که درباره آن حکم کند.
گوید: عمر نوشت که آنها را در غنیمت شریک کنید، خدا مردم کوفه را پاداش نیک دهد که به حوزه خویش می‌رسند و به مردم شهرهای دیگر نیز کمک می‌کنند.
رجاء بن حبوه گوید: هرقل از دریا به حمص تاخت، مسلمانان پادگانها داشتند، علقمه بن مجزز و علقمه بن حکیم در رمله و عسقلان و امثال آن بودند، یزید و شرحبیل نیز چنین کرده بودند، هرقل از مردم جزیره کمک خواست و مردم حمص را برانگیخت که پاسخ دادند که ما پیمان کرده‌ایم و بیم داریم که اگر مخالفت کنیم یاری نبینیم.
وی با جمع بسیار رومیان بر ضد ابو عبیده برون شد، ابو عبیده از خالد کمک خواست و او با همه کسانی که داشت بکمک ابو عبیده آمد و یکی را به جای نگذاشت. پس از او مردم قنسرین کافر شدند و پیرو هرقل شدند، بیشتر کسانی که آنجا بودند تنوخیان شهری بودند و چنان بود که هر یک از امیران مسلمان ولایت را با سپاهی که آنجا بودند نگه می‌داشت.
هرقل به حمص نزدیک شد و اردو زد و کسان سوی حمص فرستاد، مسلمانان
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1858
همسخن شدند که خندق بزنند و به عمر نامه نویسند، مگر خالد که نظر به جنگ داشت.
پس، اطراف حمص خندق زدند و به عمر نوشتند و استغاثه کردند. رومیان و کمکهایشان بیامدند و مقابل حمص فرود آمدند و مسلمانان را محاصره کردند، از جزیره سی هزار کس به کمک رومیان آمده بود و این بجز کمک قنسرین بود از تنوخ و غیره.
کار بر مسلمانان سخت شد. نامه هنگامی به عمر رسید که آهنگ حج داشت و سوی حج رفت. به سعد نوشت که ابو عبیده را در میان گرفته‌اند و حصاری شده مسلمانان را سوی جزیره فرست تا مردم آنجا از کمک رومیان اطراف حمص باز- مانند.
گوید: قعقاع به کمک ابو عبیده برون شد و سواران سوی رقه و حران و نصیبین روان شدند که چون به جزیره رسیدند آن گروه را از مردم جزیره که با رومیان در حمص بودند خبر یافتند و سوی دیار خویش بازگشتند و زودتر از مسلمانان آنجا رسیدند و حصاری شدند که مسلمانان در مقابل آنها موضع گرفتند.
گوید: وقتی قعقاع به حمص نزدیک شد مردم بنی تنوخ کس پیش خالد فرستادند و او را مطلع کردند و خبرها را با وی بگفتند.
خالد پیغام داد که بخدا اگر من فرمانبر دیگری نبودم از کمی و فزونی شما و اینکه بمانید یا بروید باک نداشتم. اگر راست می‌گویید شما نیز چون مردم جزیره بروید.
آنها با دیگر تنوخیان سخن کردند که پذیرفتند و به خالد پیغام دادند که رأی رأی تست، اگر خواهی برویم و اگر خواهی سوی ما آیی و رومیان را فراری کنیم.
خالد گفت: «بمانید و وقتی آمدیم رومیان را فراری کنید.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1859
مسلمانان به ابو عبیده گفتند: «مردم جزیره متفرق شده‌اند و مردم قنسرین پشیمان شده‌اند و با مسلمانان فرار کرده‌اند که آنها نیز عربانند، ما را سوی دشمن ببر.» و خالد خاموش بود.
ابو عبیده گفت: «خالد! چرا سخن نمی‌کنی؟» گفت: «رای مرا دانسته‌ای و سخن مرا گوش نکرده‌ای» گفت: «اکنون سخن کن که بشنوم و کار بندم» گفت: «مسلمانان را بیرون ببر که خدای تعالی شمار حریفان را بکاست، آنها به کمک شما جنگ می‌کنند ولی ما از وقتی به اسلام گرویده‌ایم به کمک ظفر جنگ می‌کنیم، از کثرت آنها نگران مباش.» علقمه بن نضر گوید: آنگاه ابو عبیده کسان را فراهم آورد و حمد و ثنای خدا کرد و گفت: «ای مردم، این روزیست که روزها به دنبال دارد هر کس از شما بماند وضع و مقام وی بی دغدغه شود و هر که بمیرد شهید باشد، بخداوند گمان نکو داشته باشید اگر کسی کمتر از شرک گناهی کرده مایه بیزاری وی از مرگ نشود، به پیشگاه خدا توبه برید و به راه شهادت روید، شهادت می‌دهم، و اینک وقت دروغ گفتن نیست، که از پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم شنیدم که می‌گفت: «هر که بمیرد و خدا را بی شریک داند وارد بهشت می‌شود».
گوید: گویی کسان در بندی بودند که گشوده شد، ابو عبیده آنها را برون برد.
میمنه با خالد بود، میسره با عباس بود، ابو عبیده در قلب بود، معاذ بن جبل به در شهر گماشته بود و سخت بجنگیدند.
در این حال بودند که قعقاع شتابان با یکصد کس بیامد، مردم قنسرین رومیان را فراری کردند و قلب و میمنه مسلمانان بر قلب سپاه رومیان فراهم آمد که یکی از دو پهلوی سپاهشان شکسته بود. مدد پیاپی رسید و کس از آن جمله نماند و پهلوی چپ
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1860
تار و مار شد، آخرین کس آنها در مرج الدیباج کشته شد که به آنجا رسیده بودند و سلاح بشکستند و پوشش بیفکندند که سبکتر شوند که کشته شدند و غنیمت باختند.
گوید: وقتی مسلمانان ظفر یافتند ابو عبیده فراهمشان آورد و با آنها سخن کرد و گفت: «از دشمن باز نمانید و به درجات بالا بی رغبت نباشید که اگر می‌دانستم یکی از ما می‌ماند، آن حدیث را نمی‌گفتم.» و چنان شد که آخرین گروه از سپاه کوفه به روز سوم جنگ پیش ابو عبیده رسید.
شعبی گوید: ابو عبیده از عمر کمک خواست که رومیان به مقابله وی آمده بودند، عربان نصاری نیز همراهشان بودند و او را محاصره کرده بودند. پس عمر برون شد و به مردم نامه نوشت، چهار هزار کس از آنها روان شدند که همه بر استر بودند و اسبان را یدک می‌کشیدند و روز سوم پس از جنگ پیش ابو عبیده رسیدند و درباره آنها به عمر که به جابیه رسیده بود نامه نوشت. عمر بدو نوشت: «در غنیمت شریکشان کن که آنها سوی شما آمده بودند که دشمنتان پراکنده شد.» ماهان گوید: عمر چهار هزار اسب برای حوادث احتمالی داشت و هنگام زمستان آنرا مقابل قصر کوفه و سمت چپ آن نگاه می‌داشت. بهمین جهت تاکنون آنجا را طویله گویند. هنگام بهار آنرا ما بین فرات و خانه‌های کوفه در مجاورت دیر عاقول میبرد و عجمان آنجا را آخر (آخور؟) شاهجان نامیدند، یعنی چراگاه امیران.
عهده‌دار اسبان، سلمان بن ربیعه باهلی و تنی چند از مردم کوفه بودند که بدان می‌رسیدند و هر ساله آنرا می‌دوانیدند. در بصره نیز همین تعداد اسب بود که جزء بن معاویه بدان می‌رسید. در هر یک از هشت شهر چنین بود که اگر حادثه‌ای رخ می‌داد جمعی بر اسبان می‌نشستند و از پیش می‌رفتند تا مردم دیگر آماده شوند.
شهر بن مالک گوید: و چون سپاه کوفه از آنجا فراغت یافتند بازگشتند.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1861
 
در همین سال جزیره گشوده شد
 
این مطابق روایت سیف است، اما ابن اسحاق گوید که به سال نوزدهم هجرت گشوده شد و قصه فتح آن چنان بود که عمر به سعد بن ابی وقاص نوشت اکنون که خدا شام و عراق را برای مسلمانان گشود سپاهی سوی جزیره فرست و یکی از سه کس، خالد بن عرفطه یا هاشم بن عتبه یا عیاض بن غنم را سالارشان کن.
وقتی نامه عمر به سعد رسید گفت: «امیر مؤمنان عیاض بن غنم را از آن رو آخر آورده که دل با او دارد که سالارش کنم، او را سالار می‌کنم.» پس او را فرستاد و سپاهی همراه وی کرد، ابو موسی اشعری را نیز همراه وی فرستاد، با پسرش عمر که نوسال بود و کاری به عهده نداشت. عثمان بن ابی العاص ثقفی را نیز فرستاد، و این به سال نوزدهم بود.
گوید: عیاض سوی جزیره روان شد و با سپاه خویش مقابل رها اردو زد.
مردم آنجا با وی صلح کردند که جزیه دهند، حران نیز پس از رها صلح کرد و مردم آن عهده دار جزیه شدند. آنگاه ابو موسی اشعری را سوی نصیبین فرستاد، عمر بن سعد را نیز با گروهی سوی راس العین فرستاد که عقبدار مسلمانان باشند و خود او با بقیه سپاه سوی دارا رفت و آنجا را گشود.
ابو موسی نیز به سال نوزدهم نصیبین را گشود.
گوید: آنگاه سعد عثمان بن ابی العاص را به غزای چهارم ارمینیه فرستاد که جنگی کرد و در اثنای آن صفوان بن معطل سلمی به شهادت رسید. آنگاه مردم آنجا با عثمان بن ابی العاص صلح کردند که جزیه بدهند، هر خانه‌ای یک دینار، پس از آن فتح قیساریه فلسطین رخ داد و هرقل فراری شد.
اما روایت سیف چنین است که گوید: وقتی عیاض بن غنم، به دنبال قعقاع روان
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1862
شد- و این به هنگامی بود که عمر به سعد نوشته بود قعقاع را با چهار هزار کس از سپاه خویش به کمک ابو عبیده فرستد که در حمص بود و رومیان قصد وی کرده بودند- و سالاران دیگر برون شدند و از ساحل و غیر ساحل راه جزیره گرفتند. سهیل ابن عدی با سپاه خود از راه ساحل تا رقه رفت، و چنان بود که مردم جزیره وقتی حرکت سپاه کوفه را شنیده بودند سوی ولایت خویش بازآمده بودند. سهیل در مقابل آنها اردو زد و محاصره‌شان کرد تا بصلح آمدند، زیرا با همدیگر گفته بودند:
«شما که ما بین مردم عراق و شامید از چه با آنها و اینها به جنگ مانده‌اید؟» آنگاه کس پیش عیاض فرستادند که اردوگاه وی در ناحیه وسطای جزیره بود و مسلمانان نظر دادند که تقاضای صلحشان را بپذیر که بیعت کرد و از آنها پذیرفت.
عدی بن سهیل به فرمان عیاض که سالار جنگ بود پیمان بست و آنچه را که به جنگ گرفته بودند و مردمش پذیرفتار جزیه شده بودند ذمی به حساب آمدند.
گوید: عبد الله بن عتبان نیز برفت تا به موصل رسید و از راه بلد سوی نصیبین رفت که به صلح آمدند که مانند مردم رقه بیمناک شده بودند و مانند آنها صلح کردند و آنچه از پیش به جنگ گرفته شده بود ذمی به حساب آمد.
گوید: ولید بن عقبه نیز برفت تا به محل بنی تغلب و عربان جزیره رسید که همگان از مسلمان و کافر همراه وی شدند بجز قوم ایاد بن نزار که کوچ کردند و به سرزمین روم رفتند و ولید ماجرا را برای عمر بن خطاب نوشت و چون مردم رقه و نصیبین به اطاعت آمدند، عیاض سهیل و عبد الله را به وی پیوست که با سپاه سوی حران رفت و تا حران همه جا را گرفت. و چون آنجا رسید مردم تعهد جزیه کردند که از آنها پذیرفت و همه کسانی را که پس از مغلوب شدن جزیه پذیرفته بودند ذمی به حساب آورد.
گوید: پس از آن عیاض، سهیل و عبد الله را سوی رها فرستاد که تعهد جزیه
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1863
کردند و دیگران نیز همانند آنها ذمی به حساب آمدند. بدینسان جزیره از همه ولایتها آسانتر گشوده شد و این، برای مردم آنجا و مسلمانانی که آنجا مقیم شدند خفتی بود.
گوید: وقتی عمر به جابیه آمد و سپاه حمص جنگ را به سر برد حبیب بن مسلمه را به کمک عیاض فرستاد. چون عمر از جابیه برفت ابو عبیده نامه نوشت و خواست که عیاض بن غنم را به او ملحق کند که خالد را سوی مدینه برده بود، عمر عیاض را پیش وی فرستاد و سهیل بن عدی و عبد الله بن عبد الله را سوی کوفه فرستاد که روانه مشرق کند حبیب بن مسلمه را نیز عامل عجمان جزیره و جنگ آنجا کرد و ولید بن عقبه را عامل عربان جزیره کرد که در آنجا به کار خویش پرداختند.
گوید: و چون نامه ولید به عمر رسید، به شاه روم نوشت: «شنیده‌ام که یکی از قبایل عرب دیار ما را رها کرده و سوی دیار تو آمده بخدا، آنها را بیرون کن و گر نه همه نصاری را سوی دیار تو می‌رانیم.» و شاه روم آنها را برون کرد، چهار هزار کس از آنها با ابو عدی بن زیاد باز آمدند و باقیمانده در ولایات روم، مجاور شام و جزیره پراکنده شدند و همه ایادیان دیار عرب از این چهار هزار کس آمدند.
گوید: ولید بن عقبه نخواست از مردم بنی تغلب بجز اسلام بپذیرد، اما گفتند کسانی که از طرف قوم خویش با سعد و اسلاف وی صلح کرده‌اند، شما دانید و آنها، اما کسانی که نکرده‌اند بر ضدشان دستاویزی نداری.
ولید درباره آنها به عمر نوشت که جواب داد: «این خاص جزیره العرب است که در آنجا جز اسلام پذیرفته نشود، بگذارشان، بشرط آنکه مولودی را نصرانی نکنند و هر که خواهد مسلمان شود مانع وی نشوند، بپذیر.» ولید نیز پذیرفت که مولودی را نصرانی نکنند و کسی را که خواهد مسلمان شود منع نکنند. بعضی‌شان پذیرفتند و تسلیم شدند، بعضی دیگر گفتند: «جزیه می‌دهیم.» و با آنها چنان کرد که با عبادیان و تنوخیان کرده بود.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1864
ابو سیف تغلبی گوید: پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم با فرستادگان تغلب پیمان کرده بود که مولودی را نصرانی نکنند و این شرط بر فرستادگان و فرستندگان مقرر بود و بر غیر اینها مقرر نبود. به روزگار عمر مسلمانان تغلب گفتند: «جزیه نخواهید که کوچ کنند و بروند، زکاتی را که از اموالشان می‌گیرید دو برابر کنید و آنرا جزیه به حساب آرید که از گفتگوی جزیه خشمگین می‌شوند، شرط کنید که مسلمان زاده را نصرانی نکنند.» گوید: فرستادگان قوم سوی عمر رفتند، ولید نیز سران و دینداران نصاری را فرستاد، عمر به آنها گفت: «جزیه بدهید» گفتند: «ما را به دیارمان برسان، بخدا اگر جزیه بر ما مقرر کنی به دیار روم می‌رویم، بخدا ما را میان عربان رسوا می‌کنی.» عمر گفت: «خودتان خودتان را رسوا کرده‌اید و با آن جماعت از عربان اطراف که مخالفت کرده‌اند و رسوا شده‌اند همانند شده‌اید. بخدا باید حقیرانه جزیه بدهید. اگر سوی روم گریزان شوید درباره شما نامه نویسم، آنگاه اسیرتان کنم.» گفتند: «چیزی از ما بگیر و نام آنرا جزیه مگذار.» گفت: «ما نام آنرا جزیه می‌گذاریم و شما هر چه می‌خواهید بنامید.» علی بن ابی طالب گفت: «ای امیر مؤمنان مگر سعد زکات را دو برابر از آنها نگرفته است؟» گفت: «چرا» و سخن علی ع را شنید و زکات را به جای جزیه از آنها پذیرفت که بر این قرار بازگشتند.
مردم بنی تغلب گردنفراز و با مناعت بودند پیوسته با ولید نزاع داشتند و ولید قصد آنها کرد. عمر خبر یافت و بیم کرد که ولید را به زحمت اندازند و صبرش تمام شود و به آنها بتازد، او را برداشت و فرات بن حیان و هند بن عمرو جملی را به جایش
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1865
گماشت.
گوید: ولید برفت و یکصد شتر خویش را به حریث بن نعمان کنانی تغلبی سپرد که پس از رفتن ولید در کار شتران وی خیانت کرد.
گوید: فتح جزیره در ذی‌حجه سال هفدهم بود.
در همین سال، یعنی سال هفدهم، عمر به آهنگ شام از مدینه برون شد و به گفته ابن اسحاق و واقدی تا سرغ رفت.
محمد بن اسحاق گوید: عمر به سال هفدهم آهنگ غزای شام کرد و چون به سرغ رسید سران سپاه‌ها پیش وی آمدند و گفتند: «ولایت وبایی است.» و او با کسان سوی مدینه بازگشت.
عبد الله بن عباس گوید: عمر به آهنگ غزا برون شد، مهاجران و انصار با وی بودند همه کسان آمده بودند و چون به سرغ رسید سران سپاه‌ها ابو عبیده بن جراح و یزید بن ابی سفیان و شرحبیل بن حسنه پیش وی آمدند و گفتند: «ولایت وبایی است» عمر گفت: «مهاجران نخستین را به نزد من فراهم آر» گوید: و چون فراهمشان آوردم و با آنها مشورت کرد اختلاف کردند: بعضی- شان می‌گفتند: «بقصد خدای و ثواب او سفر کرده‌ای، روانیست که به سبب بلایی که رخ داده از سفر بازمانی» بعضی دیگر می‌گفتند: «بلاست و نابودی که نباید سوی آن روی» و چون قوم اختلاف کردند گفت: «بروید». آنگاه گفت: «انصاریانی را که به این دیار مهاجرت کرده‌اند پیش من فراهم آر» گوید: و چون فراهمشان آوردم با آنها مشورت کرد که چون مهاجران بودند، گویا سخنان آنها را شنیده بودند و همانند آن سخن آوردند و چون اختلاف کردند گفت: «بروید» آنگاه گفت: «قرشیانی را که پس از فتح مکه مهاجرت کرده‌اند پیش من
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1866
فراهم آر» و چون فراهمشان آوردم با آنها مشورت کرد که اختلاف نکردند و گفتند: «با کسان برگرد که بلاست و فنا» گوید: عمر به من گفت: «ابن عباس! میان مردم بانگ بزن و بگو:
«امیر مؤمنان می‌گوید که من صبحگاهان سوار می‌شوم، شما نیز سوار شوید.» گوید: صبحگاهان عمر سوار شد کسان نیز سوار شدند و چون به دور وی فراهم آمدند گفت: «ای مردم، من باز می‌گردم، شما نیز بازگردید» ابو عبیده بن جراح گفت: «از تقدیر خدا می‌گریزید؟» گفت: «آری، از تقدیر خدا سوی تقدیر خدا می‌گریزیم. اگر یکی به دره‌ای رود که دو کناره دارد یکی سرسبز و دیگری خشک، آنکه بر کناره خشک می‌چراند به تقدیر خدا می‌چراند و آنکه بر کناره سرسبز می‌چراند به تقدیر خدا می‌چراند.» آنگاه گفت: «ای ابو عبیده بهتر بود این سخن را کسی جز تو می‌گفت» و او را از مردم به کناری کشید که با وی سخن کند.
گوید: «در این هنگام عبد الرحمن بن عوف بیامد که عقب مانده بود و شبانگاه با کسان حضور نداشته بود و گفت: «چه خبر است؟» و چون قصه را با او بگفتند گفت: «حدیثی در این باره به نزد من هست.» عمر گفت: «تو به نزد ما امین و راست گفتاری، حدیث چیست؟» گفت: «شنیدم که پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم می‌گفت که وقتی شنیدید در دیاری و با هست آنجا نروید و اگر وبا آمد و آنجا هستید، به فرار از وبا برون مشوید، یعنی تنها به قصد فرار برون مشوید» عمر گفت: «حمد خدای، ای مردم به راه افتید» و به راه افتاد.
سالم بن عبد الله گوید: عمر به سبب حدیث عبد الرحمن بن عوف با کسان بازگشت و چون عمر بازگشت، عمال سپاهها به کار خویش بازگشتند.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1867
اما روایت سیف چنین است که گوید: در شام و مصر و عراق وبا شد و در شام بماند. در محرم و صفر در همه شهرها کسان بمردند و وبا برخاست که به عمر نوشتند، مگر از شام.
گوید: عمر بیامد و چون نزدیک شام رسید، شنید که وبا سخت‌تر شد. تاریخ طبری/ ترجمه ج‌5 1867 در همین سال جزیره گشوده شد ….. ص : 1861
ابیان گفتند: «پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم فرمود که وقتی به دیاری وبا هست آنجا مروید و چون به دیاری وبا آمد و آنجا هستید از آن بیرون مشوید.» پس عمر بازگشت و چون وبا برفت به او نوشتند و از آنها که به جا مانده بودند سخن آوردند و او در ماه جمادی الاول سال هفدهم کسان را فراهم آورد و درباره کار ولایات با آنها مشورت کرد و گفت: «در نظر دارم که در ولایات بگردم و در- کارهای مسلمانان بنگرم، رای شما چیست؟» گوید: کعب الاحبار که در میان جمع بود و در همان سال اسلام آورده بود، گفت: «ای امیر مؤمنان می‌خواهی از کدام ولایت آغاز کنی؟» گفت: «از عراق» گفت: «چنین مکن که شر ده جزء است و خیر ده جزء، یک جزء خیر در مشرق است و نه جزء در مغرب و یک جزء شر در مغرب است و نه جزء در مشرق، شاخ شیطان آنجاست با هر بیماری سخت» اصبح گوید: علی برخاست و گفت: «ای امیر مؤمنان، کوفه هجرت پس از هجرت است و قبه اسلام است، روزی بیاید که هر مؤمنی سوی آن رود یا مشتاق رفتن باشد، بخدا بوسیله مردم آن نصرت رخ دهد چنانکه بوسیله سنگ بر قوم لوط نصرت رخ نمود.» قاسم بن ابی امامه گوید: عثمان گفت: «ای امیر مؤمنان مغرب سرزمین شر است، شر را ده قسمت کرده‌اند یک جزء در همه مردم است و بقیه آنجاست.» ابو ماجد گوید عمر گفت: «کوفه نیزه خداست و قبه اسلام و جمجمه عرب که
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1868
مرزهای عرب را نگهدارند و به شهرها کمک فرستند اما مواریث مردم عمواس رو به تباهی دارد، از آنجا آغاز می‌کنم» ربیع بن نعمان گوید: عمر گفت: «مواریث مردم در شام رو به تباهی دارد، از آنجا آغاز می‌کنم و مواریث را تقسیم می‌کنم و آنچه را قصد دارم به انجام می‌رسانم، آنگاه باز می‌گردم و در ولایات می‌روم و فرمان خویش را به آنها میدهم.» گوید: عمر چهار بار سوی شام رفت، دو بار به سال شانزدهم و دو بار به سال هفدهم، در سفر اول سال هفدهم وارد شام شد.
محمد بن مسلم گوید: پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم گفت: «حفظ را به ده جزء تقسیم کردند که نه جزء در ترکان است و یک جزء در کسان دیگر. جزء تقسیم کرده‌اند نه جزء در فاس‌هاست و یک جز در کسان دیگر بخل را به ده جزء تقسیم کردند نه جزء در سیاهان است و یک جزء در کسان دیگر. شرم را به ده جزء تقسیم کردند نه جزء در زنان است و یک جزء در کسان دیگر. حسد را به ده جزء تقسیم کردند نه جزء در عرب است و یک جزء در کسان دیگر. تکبر را به ده جزء تقسیم کردند نه جزء در رومیان است و یک جزء در مردم دیگر.»
 
اختلاف درباره طاعون عمواس که در چه سال بود
 
ابن اسحاق گوید: و چون سال هیجدهم در آمد طاعون عمواس رخ داد که مردم نابود شدند، ابو عبیده بن جراح که سالار مردم بود در گذشت و نیز، معاذ بن جبل و یزید بن ابی سفیان و حارث بن هشام و سهیل بن عمرو و عتبه بن سهیل و بزرگان مردم.
ابو معشر نیز گوید: طاعون عمواس به سال هیجدهم بود.
طارق بن شهاب بجلی گوید: سوی ابو موسی رفتم که صحبت کنم، او در خانه خویش به کوفه بود، چون نشستم گفت: «میتوانید زودتر بروید که در این
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1869
خانه یکی به این بیماری دچار شده، میتوانید که از این دهکده دوری کنید و به ولایات دیگر روید تا این وبا برود، اکنون به شما می‌گویم که کدامیک از اقسام پرهیز از وبا مکروه است: اینکه کسی برود و پندارد اگر مانده بود می‌مرد، یا آنکه مانده و نرفته پندارد که اگر برون شده بود نمی‌گرفت. اگر مردم مسلمان چنین گمان نکند میتواند که برون شود و از وبا دوری کند. به سال طاعون عمواس با ابو عبیده ابن جراح بودم و چون کار بیماری بالا گرفت و خبر به عمر رسید به ابو عبیده نامه نوشت که او را از شام برون برد، نوشته بود: «درود بر تو، اما بعد مرا حاجتی پیش آمده که می‌خواهم رو به رو با تو بگویم، دستور می‌دهم که وقتی در این نامه نگریستی آنرا به زمین نگذاری تا سوی من آیی» گوید: ابو عبیده بدانست که عمر خواسته او را از وبا دور کند و گفت: «خدای امیر مؤمنان را ببخشد.» آنگاه به او نوشت که ای امیر مؤمنان، حاجت تو را دانستم، من با سپاه مسلمانانم و خویشتن را از این جمع بری نمی‌بینم و نمی‌خواهم از آنها دور شوم تا خدا فرمان و قضای خویش را بر من و آنها روان کند. ای امیر مؤمنان مرا از دستور خویش معاف دار و در سپاهم واگذار» گوید: و چون عمر نامه او را بخواند بگریست، کسان گفتند: «ای امیر مؤمنان مگر ابو عبید در گذشته؟» گفت: «نه، اما گویی چنین گفته» آنگاه به ابو عبیده نوشت: «درود بر تو، اما بعد، تو کسان را به سرزمینی پست منزل داده‌ای، آنها را به سرزمینی بلند و دور ببر» گوید: و چون نامه عمر به ابو عبیده رسید مرا پیش خواند و گفت: «ای ابو موسی، نامه امیر مؤمنان چنین می‌گوید، برو و برای مردم منزلگاهی بجوی تا آنها را از پی تو بیارم.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1870
گوید: و من به منزل خویش آمدم که سفر آغاز کنم و دیدم که همسرم مبتلا شده، پیش ابو عبیده بازگشتم و گفتم: «بخدا در خانه من اتفاقی افتاده.» گفت: «شاید همسرت مبتلا شده؟» گفتم: «آری» گوید: بگفت تا شتر وی را بیارند و چون بیاوردند و پا در رکاب نهاد طاعون گرفت و گفت: «بخدا مبتلا شدم» آنگاه با کسان تا جابیه رفت و وبا از کسان برداشته شد.
شهر بن حوشب اشعری گوید: وقتی کار بیماری بالا گرفت، ابو عبیده به سخن ایستاد و گفت: «ای مردم، این بیماری، رحمت پروردگار شماست و خواسته پیمبرتان محمد صلی الله علیه و سلم است و سبب مرگ پارسیایان سلف بوده است. ابو عبیده از خدا می‌خواهد که نصیب وی را بدهد» پس از آن طاعون گرفت و بمرد. و معاذ بن جبل جانشین وی شد.
گوید: پس از مرگ وی معاذ به سخن ایستاد و گفت: «ای مردم، این بیماری رحمت پروردگار شما است و خواسته پیمبرتان است و سبب مرگ پارسیان سلف بوده است. معاذ از خدا می‌خواهد که نصیب خاندان وی را بدهد.» پس پسر وی عبد الرحمن طاعون گرفت و بمرد، پس از آن به سخن ایستاد و برای خویش طلب کرد و طاعون به کف دستش افتاد. دیدمش که بدان می‌نگریست آنگاه بر پشت دست خویش بوسه می‌زد و می‌گفت: «دوست ندارم که به عوض تو چیزی از این دنیا داشته باشم» گوید: و چون بمرد عمرو بن عاص جانشین وی شد و به سخن ایستاد و گفت:
«ای مردم، این بیماری وقتی بیاید چون آتش شعله‌ور شود، از آن به کوهستانها گریزید» ابو واثله دئلی گفت: «نادرست گفتی، بخدا من صحبت پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم یافتم و تو از این خرمن بدتری»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1871
گفت: «بخدا جوابت نمی‌دهم، بخدا قسم اینجا نمی‌مانیم آنگاه برون شد و کسان برون شدند و پراکنده شدند و خدا طاعون را از آنها برداشت» گوید: و چون عمر بن خطاب از رای عمرو بن عاص خبر یافت بخدا آنرا ناخوش نداشت.
عبد الله بن زید جرمی، ابو قلابه، گوید: این سخن از گفتار ابو عبیده و گفتار معاذ ابن جبل به من رسید که این بیماری رحمت پروردگار شماست و خواسته پیمبرتان است و سبب مرگ پارسایان سلف بوده است و می‌گفتم چگونه پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم این بیماری را برای امت خویش خواسته تا یکی از مؤمنان گفت که از پیمبر شنیده بود که جبرئیل علیه السلام پیش وی آمد و گفت: «فنای امت تو به طعن است یا طاعون؟» و پیمبر خدای صلی الله علیه و سلم همی گفت: «خدایا فنای طاعون» و من بدانستم که ابو عبیده و معاذ همین را منظور داشتند.
محمد بن اسحاق گوید: وقتی خبر درگذشت ابو عبیده و یزید بن ابی سفیان به عمر رسید معاویه بن ابی سفیان را سالار سپاه و خراج دمشق کرد و شرحبیل بن حسنه را به سپاه و خراج اردن گماشت.
به پندار سیف طاعون عمواس به سال هفدهم بود.
ابو عثمان گوید: این طاعون، یعنی طاعون عمواس، چنان کشنده بود که کس نظیر آن ندیده بود و به سبب آن دشمن در مسلمانان طمع آورد و دل مسلمانان بیمناک شد که بسیار کس بکشت و مدت درازی ببود، چند ماه طول کشید و مردم از دوام آن شگفتی کردند.
ابو سعید گوید: در بصره از طاعون، مرگ و میر بسیار شد، یکی از مردم بنی- غنم به غلام عجمی خویش گفت که یگانه فرزند خردسال او را بر خری بنشاند و سوی سفوان برد تا او نیز برسد. غلام آخر شبی برفت و او به دنبال وی روان شد و نزدیک
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1872
سفوان رسید که نزدیک فرزند و غلام خویش بود و غلام شعری به این مضمون همی‌خواند:
«خدا از خری باز نمی‌ماند.
«و نه از نوسالی گریزان «گاه باشد که مرگ پیشاپیش رونده باشد» و به تردید افتاد و چون بآنها رسید خودشان بودند و به غلام خویش گفت:
«وای بر تو، چه می‌گفتی؟» غلام گفت: «ندانم» گفت: «بازگرد» این بگفت و با فرزند خویش بازگشت و بدانست که آیتی شنیده و بدیده است.
گوید: یکی می‌خواست سوی دیاری رود که آنجا طاعون بود و پس از حرکت به تردید افتاد و غلام عجمی او شعری به این مضمون خواند:
«ای که غمگینی، غم مخور «که اگر تب بر تو مقدر باشد «تب می‌کنی در همین سال، یعنی سال هفدهم، عمر برای آخرین بار سوی شام آمد و به گفته سیف دیگر آنجا نرفت.
روایت ابن اسحاق را پیش از این آورده‌ایم.
 
سخن درباره این سفر عمر و آنچه در باره مصالح مسلمانان کرد
 
ابو حارثه گوید: عمر روان شد و علی علیه السلام را در مدینه جانشین کرد صحابیان را نیز همراه برد و شتابان برفتند، از راه ایله عبور کرد و چون نزدیک آنجا
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1873
رسید از راه بگشت و غلامش به دنبال او بود. آنگاه پیاده شد و زهراب کرد آنگاه بیامد و بر شتر غلام خویش نشست که پوست وارونه‌ای بر آن بود و شتر خود را به غلام داد و چون پیشاهنگان مردم بدو رسیدند گفتند: «امیر مؤمنان کجاست؟» گفت: «پیش روی شماست» از این سخن خویش را مقصود داشت اما آنها پیش رفتند و از او گذشتند و او برفت تا به ایله رسید و فرود آمد و به پیشوازیان گفتند: «امیر مؤمنان وارد ایله شد و آنجا فرود آمد» و آنها پیش وی بازگشتند.
هشام بن عروه بنقل از پدرش گوید: وقتی عمر بن خطاب با مهاجران و انصار سوی ایله آمد و پیراهن کرباسی خود را که نشیمنگاه آن در طول راه پاره شده بود به اسقف داد و گفت: «این را بشوی و وصله کن» گوید: اسقف پیراهن را ببرد و وصله زد و یکی دیگر همانند آن بدوخت و پیش عمر آورد که بدو گفت: «این چیست؟» اسقف گفت: «این پیراهن تو است که شستم و وصله زدم اما این پوششی است که از خودم به تو می‌دهم» گوید: عمر آنرا بدید و دست مالید آنگاه پیراهن خویش را بپوشید و پیراهن وی را پس داد و گفت: «این عرق را بهتر می‌گیرد» رافع بن عمر گوید: در جابیه شنیدم که عباس به عمر می‌گفت: «چهار چیز است که هر که بدان کار کند عدالت کرده است: امانت در مال و مساوات در قسمت و وفا به وعده و برکناری از عیب، خود و کسانت را پاکیزه دار» ابو حارثه گوید: عمر مقرریها را تقسیم کرد و قشلاق و ییلاق‌ها را معین کرد و مرزها و پادگانهای شام را استوار کرد و آنجا بگشت و در هر ولایت این چیزها را معین کرد، عبد الله بن قیس را بر سواحل ولایتها گماشت، شرحبیل را معزول کرد و معاویه
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1874
را به کار گماشت و ابو عبیده را سالاری داد و خالد را زیر فرمان او نهاد. شرحبیل بدو گفت: «ای امیر مؤمنان، مرا به سبب نارضایی عزل کردی؟» گفت: «نه، تو چنان بودی که می‌خواستم، ولی مردی نیرومندتر می‌خواستم.» گفت: «چنین باشد، اما سبب را با مردم بگوی که مایه بدنامی من نشود.» گوید: عمر به سخن ایستاد و گفت: «ای گروه مردم بخدا من شرحبیل را بسبب نارضایی عزل نکردم، بلکه مردی نیرومندتر می‌خواستم» و هم او عمرو بن عبسه را بر انبارها گماشت و همه چیز را معین کرد آنگاه با مردم به وداع ایستاد.
عدی بن سهیل گوید: وقتی عمر از مرزها و کارهای خویش فراغت یافت مواریث را تقسیم کرد و سهم ورثه را نسبت به یک دیگر معین کرد و به وارثان زنده هر کس داد.
شعبی گوید: حارث بن هشام با هفتاد کس از خاندان خود به شام رفته بود و بیش از چهار کس از آنجا باز نیامد و مهاجر بن خالد بن ولید شعری به این مضمون گفت:
«هر که در شام ساکن شود «آنجا آرام گیرد «شام اگر ما را فنا نکند «غمگین شود «بیست سوار از بنی ریطه را «نابود کرد «که سبیلشان چیده نشده بود «از بنی اعمامشان نیز
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1875
«بهمین شمار نابود کرد «و این مایه شگفتی کسان است «مرگشان از طعن و طاعون بود «و این را تقدیر برای ما رقم زده بود.» گوید: عمر در ذی حجه از شام سوی مدینه بازگشت و هنگام رفتن به سخن ایستاد و حمد و ثنای خدا کرد و گفت:
«مرا بر شما ولایت دادند ان شاء الله تعهد خود را درباره امور «شما به سر بردم، إن شاء الله در غنیمت و منازل و مغازی با شما عدالت «کردیم و آنچه را پیش شماست سامان دادیم، سپاهیان آماده کردیم، مرزها «را معین کردیم و شما را منزل دادیم و چندان که غنیمت و حاصل جنگهای «شام اقتضا داشت، شما را مرفه داشتیم، مقرری معین کردیم و عطا و روزی «و کمک دادیم، هر که چیزی داند که باید عمل شود و به ما بگوید «ان شاء الله بدان عمل کنیم و لا قوه الا بالله.» آنگاه وقت نماز رسید، کسان گفتند: «چه شود اگر به بلال گویی اذان گوید.» عمر بدو گفت که اذان گوید، و هنگام اذان بلال همه کسانی که صحبت پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم داشته بودند بگریستند تا ریششان تر شد و عمر از همه سخت‌تر می‌گریست، آنها که صحبت پیمبر نداشته بودند از گریه صحابیان و یاد او صلی الله علیه و سلم گریستند.
ابو حارثه گوید: خالد همچنان عامل قنسرین بود تا به غزایی رفت که غنیمت بسیار گرفت و سهم خویش را نیز قسمت کرد.
ابی المجالد نیز روایتی چون این دارد با این اضافه که خالد به حمام شد و از پی نوره تن خویش را با جوشانده زعفران آمیخته به شراب مالش داد.
عمر بدو نوشت: «شنیده‌ام خویشتن را به شراب مالش داده‌ای، خدا ظاهر
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1876
و باطن شراب را حرام کرده چنانکه ظاهر و باطن گناه را حرام کرده مسح شراب را نیز چون نوشیدن آن حرام کرده و باید شسته شراب را به تن‌های خویش نمالید که نجس است اگر کرده‌اید دیگر نکنید.
خالد بدو نوشت ما شراب را کشتیم که وسیله شست و شو شد و دیگر شراب نبود.
عمر بدو نوشت: «به گمانم خاندان مغیره بلیه خشونت دارند، خدا شما را بر این صفت نمیراند». و قضیه به همین جا ختم شد.
در همین سال، یعنی سال هفدهم به گفته سیف خالد بن ولید و عیاض بن غنم، به سرزمین رومیان حمله بردند.
گوید: به سال هفدهم خالد و عیاض بن غنم سوی سرزمین رومیان رفتند و اموال فراوان گرفتند، آنها از جابیه رفته بودند. وقتی عمر سوی مدینه بازگشت ابو عبیده عامل حمص بود و خالد زیر فرمان وی بود و عامل قنسرین بود. عامل دمشق یزید بن ابی سفیان بود، عامل اردن معاویه بود، عامل فلسطین علقمه بن مجزز بود، عامل انبارها عمرو بن عبسه بود، عامل سواحل عبد الله بن قیس بود و بر هر عملی عاملی گماشته بود و پادگانهای شام و مصر و عراق بهمان صورت که به سال هفدهم سامان گرفت تاکنون بجاست و هیچ قومی پادگان دیگری پدید نیاورد مگر اینکه کسانی کافر شوند که بر آنها بتازند و پادگانی نهند.
ابو حارثه گوید: وقتی خالد باز آمد و مردم بدانستند در این جنگ تابستانی غنایم فراوان گرفته کسانی از دور و نزدیک از او چیز خواستند، اشعث بن قیس از جمله کسانی بود که در قنسرین از خالد چیز خواست که ده هزار به او جایزه داد.
گوید: و چنان بود که چیزی از کارها از عمر نهان نمی‌ماند، از عراق به او نوشته بودند که چه کسانی رفته‌اند و از شام نوشته بودند که چه کسانی جایزه گرفته‌اند.
عمر پیک را پیش خواند و همراه وی به ابو عبیده نوشت که خالد را بدارد و عمامه‌اش
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1877
را به گردنش اندازد و کلاهش را بردارد تا معلوم دارد جایزه اشعث را از کجا داده از مال خویش یا از غنایمی که گرفته است؟ اگر گوید از غنیمت بود به خیانت اقرار کرده و اگر گوید از مال خویش داده اسراف کرده و به هر حال او را معزول کن و عمل وی را ضمیمه کار خویش کن.
ابو عبیده به خالد نوشت که پیش وی آمد آنگاه مردم را فراهم آورد و بر منبر نشست و پیک برخاست و گفت: «ای خالد، آیا از مال خویش ده هزار جایزه داده‌ای یا از غنایم؟» اما خالد جواب نداد تا سخن مکرر کرد و ابو عبیده همچنان خاموش بود و چیزی نمی‌گفت.
آنگاه بلال برخاست و گفت: «امیر مؤمنان درباره تو چنین و چنان فرمان داده و کلاه وی را برگرفت و عمامه به گردنش افکند و گفت: «چه می‌گویی از مال خودت بود یا از غنیمت؟» گفت: «از مال خودم بود.» پس بلال او را رها کرد و کلاهش را بداد و به دست خود عمامه او را بست و گفت: «از والیان خویش اطاعت می‌کنیم و بزرگان خویش را حرمت و خدمت می‌کنیم.» گوید: خالد متحیر مانده بود و نمی‌دانست معزول است یا نه؟ ابو عبیده نیز به او خبر نداد و چون عمر مدتی انتظار کشید و خالد نرسید، حدس زد که چه شده و به خالد نوشت که برود.
خالد پیش ابو عبیده آمد و گفت: «خدایت بیامرزاد منظورت از این کار چه بود که چیزی را که دوست داشتم پیش از این بدانم از من نهان داشتی؟» ابو عبیده گفت: «بخدا نمی‌خواستم ترا نگران کنم، چاره نبود که می‌دانستم این خبر ترا نگران می‌کند.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1878
گوید: خالد به قنسرین بازگشت و با مردم آنجا سخن کرد و وداع گفت و بار ببست و سوی حمص آمد و سخن کرد و وداع گفت. آنگاه آهنگ مدینه کرد و پیش عمر رسید و از او گله کرد و گفت: «به مسلمانان از تو گله کردم بخدا ای عمر درباره من خوب نکردی.» عمر گفت: «این ثروت از کجا آمده؟» گفت: «از غنایم و سهم خودم، هر چه بیشتر از شصت هزار باشد مال تو» پس عمر دارایی وی را تقویم کرد و بیست هزار به او رسید که به بیت المال داد. آنگاه گفت: «ای خالد بخدا تو پیش من محترمی و به نزد من محبوب، پس از این درباره چیزی از من گله نخواهی کرد.» عدی بن سهیل گوید: عمر به مردم ولایات نوشت که خالد را به سبب نارضایی یا خیانت معزول نکردم ولی مردم مفتون وی شده بودند و بیم داشتم که بدو اقبال کنند و دل در او بندند، خواستم بدانند که صانع خداست و در معرض فتنه نباشند.
سالم گوید: وقتی خالد پیش عمر آمد، عمر شعری به تمثیل خواند که مضمون آن چنین بود:
«کاری کردی که کس مانند تو نکرد.
«اما هر چه مردمان کنند کار خداست.» و از او غرامت گرفت پس از آن عوض داد و این نامه را درباره او به مردم نوشت که حال وی معلوم شود و او را مبرا کرد.
به گفته واقدی در همین سال، یعنی سال هفدهم، عمر عمره کرد و مسجد الحرام را بساخت و وسعت بیفزود و بیست شب در مکه ببود و خانه کسانی را که نخواستند بفروشند به ویرانی داد و بهای خانه‌ها را در بیت المال نهاد تا گرفتند.
عمره عمر در ماه رجب بود و زید بن ثابت را در مدینه جانشین کرد.
گوید: در همین سفر عمره، بگفت تا علایم حرم را تجدید کنند و مخرمه بن
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1879
نوفل و از هر بن عبد عوف و خویطب بن عبد العزی و سعید بن یربوع را مامور این کار کرد.
کثیر بن عبد الله مزنی بنقل از جدش گوید: به سال هفدهم در سفر عمره همراه عمر بودیم، در راه مردم آبها با وی سخن کردند که میان مکه و مدینه منزلهایی بسازند که پیش از آن بنا آنجا نبود. عمر اجازه داد و شرط کرد که ابن سبیل را در سایه و آب مقدم دارند.
واقدی گوید: در همین سال عمر بن خطاب، ام کلثوم دختر علی بن ابی طالب را که از فاطمه دختر پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم بود به زنی گرفت و در ذی- قعده به خانه خود برد.
گوید: در همین سال به ماه ربیع الاول عمر ولایت بصره را به ابو موسی داد و فرمان داد که مغیره را پیش وی روانه کند و چنانکه در روایت زهری هست ابو بکره و شبل بن معبد بجلی و نافع بن کلده و زیاد بر ضد وی شهادت دادند.
یعقوب بن عقبه گوید: مغیره پیش‌ام جمیل رفت و آمد داشت که زنی از بنی- هلال بود و شوهری از طایفه ثقیف داشته بود، بنام حجاج بن عبید، که مرده بود. مغیره پیش وی می‌رفت، مردم بصره از این خبر یافتند و آنرا وحشت آور شمردند. یک روز که مغیره پیش آن زن رفت مراقبان گماشته بودند و همه کسان که حاضر بودند برفتند و پرده برداشتند و مغیره را دیدند که با زن در آمیخته بود.
آنگاه ابو بکره پیش عمر رفت که صدای او را شنید و پرده‌ای در میانه حایل بود و گفت: «ابو بکره!» گفت: «بله» گفت: «برای شری آمده‌ای» گفت: «مغیره مرا به راه انداخته است» آنگاه قصه را با وی بگفت.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1880
گوید: عمر ابو موسی اشعری را بعنوان عامل فرستاد و گفت که مغیره را پیش وی فرستد. مغیره کنیزی به ابو موسی هدیه داد و گفت: «او را برای تو پسندیده‌ام» و ابو موسی مغیره را پیش فرستاد.
مالک بن اوس بن عدنان گوید: در حضور عمر بودم که مغیره را پیش وی آوردند وی با زنی از بنی مره زناشویی کرده بود.
گوید: عمر بدو گفت: «تو بی خیالی و پای بند شهوت.» گوید: شنیدم که در باره زن پرسش می‌کرد.
مغیره گفت: «رمطا نام دارد، شوهرش از طایفه ثقیف بوده و خودش از مردم بنی هلال است.» ابو جعفر گوید: سبب اختلاف مغیره و ابو بکره که بر ضد وی شهادت داد مطابق روایت عمرو چنان بود که مغیره با ابو بکره همچشمی داشت و ابو بکره بهر مناسبت با وی مفاخره می‌کرد، در بصره همسایه بودند و کوچه‌ای میانشان فاصله بود و بالا خانه‌هایشان مقابل هم بود و روزنها رو به رو بود.
گوید: و چنان شد که تنی چند در بالاخانه ابو بکره فراهم آمده بودند و سخن می‌کردند، بادی وزید و روزنه را بگشود، ابو بکره برخاست که آنرا ببندد و مغیره را که باد روزن بالاخانه او را نیز گشوده بود دید که میان دو پای زنی نشسته بود و به حاضران گفت: «برخیزید و بنگرید.» وقتی برخاستند و نگریستند گفت: «شاهد باشید.» گفتند: «این کیست؟» گفت: «ام جمیل دختر افقم» گوید: ام جمیل از طایفه بنی عامر بن صعصعه بود و همدم مغیره بود و پیش امیران و بزرگان می‌رفت که به روزگار وی بعضی زنان چنین می‌کردند.
گفتند: «ما کفلهایی دیدیم و ندانیم که صورت کیست» و چون برخاست
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1881
تردیدشان برفت و چون مغیره برای نماز رفت ابو بکره مانع نماز کردن وی شد و گفت: «پیشوای نماز ما مباش» گوید: قصه را برای عمر نوشتند و نامه‌ها در میان رفت و عاقبت عمر ابو موسی را پیش خواند و گفت: «ای ابو موسی، ترا عامل می‌کنم و سوی سرزمینی می‌فرستم که شیطان در آنجا تخم نهاده و جوجه آورده هر چه را شناختی پابند آن باش و دیگر مکن که خدا کار ترا دیگر کند.» ابو موسی گفت: «ای امیر مؤمنان تنی چند از اصحاب پیمبر خدای را از مهاجر و انصار به کمک من فرست که آنها را در این امت و اینگونه کارها چون نمک یافته‌ام که طعام جز بدان سامان نیابد» عمر گفت: «هر که را خواهی به کمک گیر» و او بیست و نه کس را به کمک گرفت که انس بن مالک و عمران بن حصین و هشام بن عامر از آن جمله بودند.
آنگاه ابو موسی با جماعت برفت تا در مربد بصره فرود آمد و چون مغیره خبر یافت که ابو موسی در مربد فرود آمده گفت: «بخدا ابو موسی به زیارت یا تجارت نیامده بلکه به سالاری آمده» گوید: در این سخن بودند که ابو موسی وارد شد و نامه عمر را به مغیره داد که مختصرترین نامه‌ای بود که میشد نوشت. چهار جمله بود که عزل کرده بود و عتاب کرده بود و ترغیب و دستور شتاب داده بود و سالار معین کرده بود. نوشته بود.
«اما بعد، خبری وحشت‌زا در باره تو رسید، ابو موسی را به امارت فرستادم کار خود را به او تحویل کن و بشتاب» به مردم بصره نیز نوشته بود:
«اما بعد، ابو موسی را به امارت شما فرستادم که حق ضعیف را از قوی بگیرد و همراه شما با دشمن پیکار کند و از دینتان دفاع کند و
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1882
غنیمت شما را بشمارد و میانتان تقسیم کند و راههایتان را پاک کند» آنگاه مغیره کنیزی از موالید طایف به نام عقیله هدیه ابو موسی کرد و گفت:
«او را برای تو پسندیده‌ام» که کنیزی خوبروی بود.
مغیره و ابو بکره و نافع بن کلده و زیاد و شبل بن معبد بجلی روان شدند تا پیش عمر رسیدند و آنها را با مغیره فراهم آورد.
مغیره گفت: «از این بندگان بپرس مرا چگونه دیدند؟ از روبرو یا از پشت سر؟ و زن را چگونه دیدند و چگونه شناختند؟ اگر روبروی من بودند چگونه پرده نداشتم؟ اگر از پشت سر دیدند به چه حق دیدند مرا در خانه‌ام روی زنم روا داشتند؟
بخدا با زنم آمیخته بودم که همانند آن زن بود» عمر از ابو بکره آغاز کرد که بر ضد مغیره شهادت داد که وی را میان دو پای ام جمیل دیده که چون میل در سرمه‌دان داخل و خارج می‌کند.
گفت: «آنها را چگونه دیدی؟» گفت: از پشت سر» گفت: «چگونه سرها را شناختی؟» گفت: «روی پا بلند شدم» آنگاه شبل بن معبد را پیش خواند و همانگونه شهادت داد.
پرسید: «از پشت سر دیدیشان یا از پیش روی؟» گفت: «از پیش روی.» نافع نیز همانند ابو بکره شهادت داد. اما زیاد مانند آنها شهادت نداد گفت:
«او را دیدم که میان دو پای زنی نشسته بود، دو پای حنازده دیدم که می‌لرزید با دو کفل لخت، و صدای نفس زدن سخت شنیدم.» گفت: «آیا چون میل در سرمه‌دان دیدی؟» گفت: «نه»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1883
گفت: «آیا زن را می‌شناسی؟» گفت: «نه، ولی شباهت او را میدانم.» گفت: «به یک سو شو.» آنگاه بگفت تا آن سه تن را حد زدند و این آیه را بخواند که:
«فَإِذْ لَمْ یَأْتُوا بِالشُّهَداءِ فَأُولئِکَ عِنْدَ اللَّهِ هُمُ الْکاذِبُونَ» [1] یعنی: اگر گواهان نیارند آنها خودشان نزد خدا دروغگویانند.
مغیره گفت: «دل مرا از این بندگان خنک کن» عمر گفت: «خاموش باش که خدا صدایت را خفه کند، بخدا اگر شهادت کامل شده بود ترا با سنگهای خودت سنگسار می‌کردم»
 
به قولی در همین سال، یعنی سال هفدهم، سوق الاهواز و مناذر و نهر تیری فتح شد
 
و به قولی دیگر این به سال شانزدهم هجرت بود.
 
سخن از ماجرای این فتوح و اینکه به دست کی بود؟
 
عمرو گوید: هرمزان یکی از خاندانهای هفتگانه پارسی بود و قوم وی مهرگان‌قذق بود و ولایت اهواز، و این خاندانها بجز دیگر مردم پارسی بود و چون به روز قادسیه هزیمت شد سوی قوم خویش رفت و شاه آنها شد و به کمک آنها با هر که می‌خواست پیکار کرد.
گوید: و چنان بود که هرمزان از مناذر و نهر تیری از دو سوی مردم بر میشان و دشت میشان حمله می‌برد. پس عتبه بن غزوان از سعد کمک خواست و سعد نعیم بن مقرن و نعیم بن مسعود را به کمک وی فرستاد و گفت از بالای میشان و دشت میشان در آیند که میان آنها و نهر تیری حایل شوند.
______________________________
[1] سوره نور (24) آیه، 12
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1884
عتبه بن غزوان نیز سلمی بن قیس و حرمله بن مریطه را که مهاجران نخستین بودند و با پیمبر هجرت کرده بودند و از مردم بنی عدویه بنی حنظله بودند بفرستاد که به حدود سرزمین میشان و دشت میشان میان آنها و مناذر موضع گرفتند و بنی العم را دعوت کردند و غالب وائلی و کلیب بن وائل کلیبی بی خبر نعیم و نعیم پیش سلمی و حرمله آمدند و گفتند: «شما از عشیره‌اید و ترک شما نمی‌توان کرد.» وقتی فلان و فلان روز شود سوی هرمزان حمله برید که یکی از ما به مناذر می‌تازد و دیگری به نهر تیری می‌تازد و جنگاوران را می‌کشیم، آنگاه رو سوی شما داریم که انشاء الله در مقابل هرمزان مانعی نیست.
آنگاه برفتند خودشان پذیرفته بودند و قومشان بنی العم بن مالک نیز پذیرفتند.
و قصه عمی، که مره بن مالک بن حنظله بود چنان بود که گروههایی از مردم معد پیش وی و عصیه بن امرؤ القیس مقام گرفتند و او را بغفلت و کوری (عمی) کشانیدند که فیروزی پارسیان را بر اردوان ندید و او را اعم گفتند و اعقاب وی بنی العم عنوان گرفتند.
گوید: و چون وقت موعود سلمی و حرمله و غالب و کلیب رسید در آن هنگام هرمزان ما بین دلث و نهر تیری بود و سلمی بن قیس سالار جنگاوران بصره بود و نعیم ابن مقرن سالار جنگاوران کوفه بود و جنگ انداختند. در اثنای جنگ از طرف غالب و کلیب مدد رسید و هرمزان خبر یافت که مناذر و نهر تیری را گرفتند و خدا نیروی او و سپاهش را بشکست و هزیمتشان کرد که مسلمانان بسیار کس از آنها کشتند و غنیمت بسیار گرفتند و تا ساحل دجیل تعقیبشان کردند و هر چه را پیش از آن بود بتصرف آوردند و در مقابل سوق الاهواز اردو زدند.
هرمزان از پل سوق الاهواز گذشت و آنجا مقر گرفت که دجیل میان هرمزان و سلمی و حرمله و نعیم نعیم و غالب و کلیب فاصله بود.
یکی از مردم عبد القیس بنام صحار گوید: کیسه‌های خرما پیش هرم بن حیان بردم که ما بین دلوث و دجیل بود که به خرما رغبت داشت و بیشتر توشه او خرما بود
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1885
و از آن شکیب نداشت و چون توشه وی تمام میشد هنگام حرکت، برای توشه گیری او کیسه‌ها پر می‌کردند که بر می‌گرفت و در دشت و کوه هر کجا بود می‌خورد و می‌خورانید.
عمرو گوید: وقتی این جمع به مقابله هرمزان رفتند و در اهواز و مقابل او اردو زدند طاقت مقابله نداشت و صلح خواست که به عتبه نوشتند و رأی خواستند، هرمزان نیز به او نامه نوشت. عتبه درباره همه اهواز و مهرگان‌قذق صلح را پذیرفت بجز نهر تیری و مناذر و آن قسمت از سوق الاهواز که بر آن تسلط یافته بود که گفت:
«آنچه را به دست آورده‌ایم به آنها پس نباید داد» آنگاه سلمی بن قیس را بر پادگان مناذر گماشت و کار آنجا با غالب بود.
حرمله را نیز بر پادگان نهر تیری گماشت و کار آن با کلیب بود و این هر دو از پادگانهای بصره بود. طوایف بنی العم کوچ کردند و در بصره اقامت گرفتند و پیوسته چنین بودند.
گوید: عتبه ما وقع را به عمر نوشت و گروهی را فرستاد که سلمی از آن جمله بود و به او گفت که یکی را بر عمل خویش گمارد. حرمله نیز بود که هر دو از صحابه بودند با غالب و کلیب. فرستادگان بصره نیز آمده بودند عمر گفت: «حاجات خویش را بگویید» همگی گفتند: «درباره عامه هر چه خواهی کن، ما درباره خویش سخن داریم» و همه طلب برای خویش کردند مگر احنف بن قیس که گفت: «ای امیر مؤمنان، تو چنانی که گفتند، باشد که چیزی از مصالح عامه بر تو نهان ماند که باید با تو بگوییم که والی چیزهای ندیده را به دیده اهل خبر می‌بیند و به گوش آنها می‌شنود. ما پیوسته از جایی به جایی شدیم تا به دشت باز آمدیم. برادران ما مردم کوفه به جایی فرود آمده‌اند که از چشمه‌های خوشگوار و باغستانهای خرم، چون تخم چشم شتر تیره است، ثمر می‌گیرند و کم نمی‌شود، اما ما مردم بصره در شوره‌زاری سست
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌5، ص: 1886
و پر غبار و کم آب فرود آمده‌ایم که یک سو به صحرا دارد و یک سو به دریای شور که به آنجا چندان می‌رسد که از نای شتر مرغ بگذارد، منزلگاه ما پر است و عرصه تنگ، شمارمان بسیار است و اشرافمان اندک، مردم ما بسیار است و در هم ما بزرگ و کشتزار کوچک، خدای وسعت آورده و سرزمین ما را گسترده، تو نیز ای امیر مؤمنان ما را گشادگی ده و عرصه‌ای بیفزای که در آن باشیم و با آن زندگی کنیم.» عمر در منزلگاههای ایشان که پیش از توقف در حجر آنجا بوده بودند نگریست و همه را به آنها بخشید و به تیول داد و این همه از اموال خاندان خسرو بود. بدینسان ما بین دجله و حجر غنیمت شد و آنرا تقسیم کردند و دیگر اموال خاندان خسرو به سرزمین بصره مانند اراضی کوفه بود که هر که را می‌خواستند آنجا جای می‌دادند و میان خویش تقسیم می‌کردند اما خاص کسی نمی‌شد و خمس آن را به خلیفه می‌دادند.
بدینسان اراضی بصره دو نیمه بود یک نیمه تقسیم شده بود و نیمه دیگر از آن سپاه و جماعت بود، دو هزاری‌ها که در جنگ قادسیه حضور داشته بودند و با عتبه به بصره آمده بودند پنج هزار بودند اما در کوفه سی هزار بودند و عمر به تعداد لازم از سخت کوشان سپاه بصره را به دو هزاری‌ها پیوست که با مقیمان کوفه برابر شدند و همه حاضران جنگ اهواز بآنها پیوستند.
آنگاه گفت: «این جوان سرور مردم بصره است» و در باره وی به عتبه نوشت که گوش بدو دارد و از رأی وی بهره گیرد. سلمی و حرمله و غالب و کلیب را به