داستان تاریخ طبری جلد هفتم

داستان تاریخ طبری جلد هفتم
 
توجه
بررسی و نقد و نظر،  انوش راوید درباره تاریخ طبری
فهرست لینک های جلد های کتاب تاریخ طبری
نظرها و پرسش ها و پاسخ ها درباره کتاب تاریخ طبری 
 
 
 [دنباله سال چهلم]
 
اشاره
 
بسم الله الرحمن الرحیم‌
 
سخن از بیعت حسن بن علی (ع)
 
در همین سال یعنی، سال چهلم، با حسن بن علی علیه السلام، بیعت خلافت کردند.
گویند: نخستین کسی که با او بیعت کرد قیس بن سعد بود که گفت: «دست بیار تا بر کتاب خدا عز و جل و سنت پیمبر وی و جنگ منحرفان با تو بیعت کنم.» حسن رضی الله عنه بدو گفت: «بر کتاب خدا و سنت پیمبر وی که همه شرطها در اینست.» و قیس خاموش ماند و با او بیعت کرد. مردم نیز بیعت کردند.
زهری گوید: علی علیه السلام قیس بن سعد را بر مقدمه سپاه عراق که می‌باید سوی آذربایجان و نواحی آن رود گماشته بود و هم بر نگهبانان سپاه که عربان بوجود آورده بودند و چهل هزار کس بودند که با علی بیعت مرگ کرده بودند. اما قیس پیوسته از حرکت تعلل کرد، تا علی علیه السلام کشته شد و مردم عراق حسن بن علی را به خلافت برداشتند.
حسن جنگ نمی خواست، بلکه می‌خواست هر چه می‌تواند از معاویه بگیرد [۱] آنگاه به جماعت ملحق شود، حسن دانسته بود که قیس بن سعد با رأی وی موافق نیست و او را برداشت و عبد الله بن عباس را سالاری داد، و چون عبد الله
______________________________
[۱] توضیحات مترجم را در مقدمه که پس از ختم چاپ کتاب منتشر می‌شود ببینید.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۱۴
! ابن عباس مقصود حسن را بدانست به معاویه نامه نوشت و امان خواست و برای خویشتن در باره اموالی که برداشته بود تعهد خواست و معاویه تعهد کرد.
اسماعیل بن راشد گوید: مردم با حسن بن علی علیه السلام بیعت خلافت کردند، آنگاه با کسان حرکت کرد و نزدیک مداین جای گرفت و قیس بن سعد را با دوازده هزار کس از پیش فرستاد، معاویه نیز با سپاه شام بیامد و در مسکن جای گرفت.
در آن اثنا که حسن به مداین بود، یکی در میان اردو ندا داد: «بدانید که قیس ابن سعد کشته شد، بروید.» گوید: و کسان رفتن آغاز کردند و سرا پرده حسن را غارت کردند چنانکه در باره فرشی که زیر خود داشت با وی در آویختند. حسن برون شد و وارد مداین شد و در قصر بیضا جا گرفت، عموی مختار بن ابی عبید به نام سعد پسر مسعود، عامل مداین بود، مختار که جوانی نو سال بود بدو گفت: «می‌خواهی ثروت و حرمت بیابی؟» گفت: «چگونه؟» گفت: «حسن را به بند کن و با تسلیم وی برای خودت از معاویه امان بگیر.» سعد بدو گفت: «لعنت خدا بر تو باد، پسر دختر پیمبر خدا را بگیرم و به بند کنم، چه بد مردی هستی.» گوید: و چون حسن پراکندگی کار خویش را بدید، کس پیش معاویه فرستاد و صلح خواست. معاویه نیز عبد الله بن عامر و عبد الرحمان بن سمره را فرستاد که در مداین پیش حسن آمدند و آنچه می‌خواست تعهد کردند و با وی صلح کردند که از بیت المال کوفه پنجهزار هزار بگیرد با چیزهای دیگر که شرط کرده بود، آنگاه حسن در میان مردم عراق به پا خاست و گفت: «ای مردم عراق سه چیز مرا نسبت به شما بی علاقه کرد: اینکه پدرم را کشتید و به خودم ضربت زدید و اثاثم را غارت کردید.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۱۵
پس از آن مردم به اطاعت معاویه آمدند، معاویه وارد کوفه شد و کسان با وی بیعت کردند.
عثمان بن عبد الرحمان نیز روایتی چنین دارد با این افزایش که گوید: حسن به معاویه در باره صلح نامه نوشت و امان خواست وی به حسین و عبد الله بن جعفر گفت: «به معاویه در باره صلح نامه نوشته‌ام.» حسین گفت: «ترا به خدا قسم می‌دهم که قصه معاویه را تأیید نکنی و قصه علی را تکذیب نکنی ..» حسن بدو گفت: «خاموش باش که من کار را بهتر از تو می‌دانم» گوید: و چون نامه حسن بن علی علیه السلام، به معاویه رسید عبد الله بن عامر و عبد الرحمان بن سمره را فرستاد که به مداین آمدند و آنچه را حسن می‌خواست تعهد کردند. حسن به قیس بن سعد که با دوازده هزار کس بر مقدمه وی بود نوشت و دستور داد که به اطاعت معاویه در آید.
گوید: قیس بن سعد میان کسان به پا خاست و گفت: «ای مردم یکی را انتخاب کنید، یا به اطاعت پیشوای ضلالت روید یا بی امام جنگ کنید.» گفتند: «اطاعت پیشوای ضلالت را انتخاب می‌کنیم» و با معاویه بیعت کردند، و قیس بن سعد از آنها جدا شد. حسن با معاویه صلح کرده بود که هر چه را در بیت- المال وی بود بر گیرد و خراج دارابگرد از او باشد، به شرط آنکه در حضور وی ناسزای علی نگویند. پس، آنچه را در بیت المال کوفه بود که پنجهزار هزار بود بر گرفت.
در این سال مغیره بن شعبه سالار حج بود.
اسماعیل بن راشد گوید: در آن سال که علی علیه السلام کشته شد، وقتی موسم حج رسید مغیره بن شعبه نامه‌ای از جانب معاویه ساخت و به سال چهلم سالاری حج کرد. گویند وی به روز ترویه اقامت عرفه کرد و به روز عرفه قربانی کرد که بیم داشت
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۱۶
! وضع او معلوم شود. و نیز گویند: مغیره این کار را از آن جهت کرد که شنید عتبه بن ابی سفیان به سالاری حج می‌رسد. بدین سبب در کار حج شتاب کرد.
در همین سال در ایلیا با معاویه بیعت خلافت کردند، این را از اسماعیل بن راشد آورده‌اند. پیش از آن معاویه در شام عنوان امارت داشت.
سعید بن عبد العزیز گوید: علی علیه السلام در عراق عنوان امیر مؤمنان داشت و معاویه در شام عنوان امیر داشت و چون علی علیه السلام کشته شد معاویه را امیر مؤمنان نامیدند.
آنگاه سال چهل و یکم در آمد.
 
سخن از حوادث سال چهل و یکم‌
 
اشاره
 
از جمله حوادث سال این بود که حسن بن علی کار را به معاویه سپرد و معاویه به کوفه در آمد و مردم کوفه با وی بیعت خلافت کردند.
زهری گوید: مردم عراق با حسن بن علی بیعت خلافت کردند، با آنها شرط می‌کرد که با هر که به صلح باشم به صلحید و با هر که جنگ کنم به جنگید، و مردم از این شرط در کار خویش شک آوردند و گفتند: «این یار شما نیست و این سر جنگ ندارد.» از پس بیعت با حسن علیه السلام چندان مدتی نگذشت که ضربتی بدو زدند که وی را علیل کرد و به نفرت وی از مردم عراق بیفزود و از آنها بیمناکتر شد، پس به معاویه نامه نوشت و شرایطی برای او فرستاد و نوشت اگر اینها را تعهد کنی من شنوا و مطیع توام و باید تعهد خویش را انجام دهی.
وقتی نامه حسن به دست معاویه رسید که پیش از آن نامه‌ای سپید برای حسن فرستاده بود که زیر آن مهر زده بود و نوشته بود: «در این نامه که زیر آن را مهر زده‌ام هر چه می‌خواهی بنویس که انجام می‌شود» و چون این نامه به دست حسن رسید
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۱۷
! چند برابر چیزهایی که از معاویه خواسته بود نوشت و نگهداشت. معاویه نیز نامه حسن را که فرستاده بود و چیزها خواسته بود، نگهداشته بود.
گوید: و چون معاویه و حسن تلاقی کردند، حسن علیه السلام از او خواست تا تعهدی را که در نامه مهرزده معاویه نوشته بود انجام دهد، اما معاویه نپذیرفت و گفت: «همان چیزها را که نخستین بار خواسته بودی انجام می‌دهم که وقتی نامه‌ات به من رسید همان را تعهد کردم» حسن علیه السلام گفت: «وقتی نامه تو به من رسید من در آن نوشتم و تعهد انجام کرده‌ای» در این باب اختلاف کردند و معاویه هیچیک از تعهدات را برای حسن علیه السلام انجام نداد.
گوید: و چنان بود که وقتی در کوفه فراهم شدند عمرو بن عاص با معاویه سخن کرد که به حسن بگوید به پا خیزد و با مردم سخن کند، اما معاویه این را خوش نداشت و گفت: «از این که وی را به سخن وادارم چه منظور داری؟» عمرو بن عاص گفت: «می‌خواهم سخن ندانی او بر کسان عیان شود» و همچنان با معاویه سخن کرد تا پذیرفت. یک روز معاویه برون آمد و با کسان سخن کرد آنگاه بگفت تا یکی بانگ زد و حسن بن علی را بخواند و معاویه گفت: «ای حسن بر خیز و با کسان سخن کن» پس حسن شهادت بگفت و بی تأمل سخن آغاز کرد و گفت:
«اما بعد، ای مردم، خدا به وسیله اول ما شما را هدایت کرد و «به وسیله آخرمان خونهایتان را محفوظ داشت. این کار مدتی دارد و دنیا «به نوبت است، خدای تعالی به پیمبر خود صلی الله علیه و سلم گفته: چه «می‌دانم شاید آزمایش شماست و بهره‌وری محدود» و چون این بگفت، معاویه گفت: «بنشین» و پیوسته از عمرو آزرده بود و می‌گفت: «این به صوابدید تو بود» و حسن علیه السلام را سوی مدینه فرستاد.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۱۸
علی بن محمد گوید: «حسن بن علی علیه السلام کوفه را به معاویه تسلیم کرد و معاویه پنج روز مانده از ربیع الاول، و به قولی از جمادی الاول، سال چهل و یکم وارد آنجا شد.» در این سال از آن پس که قیس بن سعد از بیعت معاویه سر باز زده بود میان او و معاویه صلح شد.
 
سخن از صلح معاویه و قیس‌
 
زهری گوید: وقتی عبد الله بن عباس بدانست که حسن می‌خواهد از معاویه برای خویش امان بگیرد، او نیز به معاویه نوشت و امان خواست به شرط آنکه اموالی را که گرفته بود نگهدارد، معاویه این را تعهد کرد و ابن عامر را با سپاهی فراوان سوی او فرستاد که عبد الله شبانه پیش آنها رفت و آنجا فرود آمد و سپاه خویش را رها کرد که سالار نداشتند، اما قیس بن سعد جزوشان بود. حسن نیز از معاویه تعهد گرفت و با او بیعت کرد، و نگهبانان سپاه قیس بن سعد را سالار خویش کردند و با وی پیمان کردند که با معاویه بجنگند تا در باره جان و مال شیعیان علی علیه السلام و اعمالی که در ایام فتنه کرده‌اند تعهد بگیرند.
معاویه که از کار عبد الله بن عباس و حسن فراغت یافته بود به تدبیر کار کسی پرداخت که به نظر وی از همه کسان مدبرتر بود و چهل هزار کس با وی بودند.
معاویه با عمرو و مردم شام به نزدیک آنها فرود آمد، آنگاه معاویه کس سوی قیس فرستاد و خدا را به یاد وی آورد و گفت: «برای کی می‌جنگی؟ آن کس که به اطاعت وی می‌جنگیدی با من بیعت کرده است.» اما قیس نرمی نکرد تا معاویه طوماری پیش وی فرستاد که پایین آنرا مهر زده بود و گفت: «هر چه می‌خواهی در این طومار بنویس که انجام می‌شود.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۱۹
عمرو به معاویه گفت: «این را مده و با وی بجنگ.» معاویه گفت: «آرام باش بخدا که این جمع را نتوانیم کشت مگر به شمار خودشان از مردم شام بکشند، پس از آن دیگر زندگی خوش نباشد، به خدا هرگز با وی جنگ نمی‌کنم مگر آنکه از جنگ وی چاره نماند.» گوید: وقتی معاویه طومار را برای قیس فرستاد در آن برای خودش و شیعیان علی به سبب خونها که ریخته بودند و مالها که گرفته بودند امان خواست اما برای خود مالی نخواست و معاویه آنچه را خواسته بود تعهد کرد و قیس و یاران وی به اطاعت معاویه آمدند.
گوید: و چنان بود که وقتی فتنه برخاست مدبران قوم پنج کس به شمار بودند که می‌گفتند مدبران و باریک‌بینان عربند: معاویه بن ابی سفیان و عمرو ابن عاص و مغیره بن شعبه و قیس بن سعد و عبد الله بن بدیل خزاعی که از مهاجران بود.
قیس و ابن بدیل با علی علیه السلام بودند. مغیره بن شعبه و عمرو دل با معاویه داشتند اما مغیره کناره گرفته بود و در طایف بود تا وقتی کار بر حکمیت قرار گرفت و در اذرح فراهم آمدند.
گوید: صلح میان حسن علیه السلام و معاویه، در این سال، در ماه ربیع الاخر رخ داد و معاویه در غره جمادی الاول همین سال وارد کوفه شد به قولی در ماه ربیع الاخر، و این گفته واقدی است.
در همین سال، حسن و حسین پسران علی علیه السلام، از کوفه به مدینه رفتند.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۲۰
 
سخن از رفتن حسن و حسین به مدینه‌
 
وقتی میان حسن علیه السلام و معاویه در مسکن صلح شد، چنانکه در روایت عوانه آمده، حسن میان مردم به سخن ایستاد و گفت:
«ای مردم عراق! سه چیز مرا نسبت به شما بی‌علاقه کرد: اینکه «پدرم را کشتید و به خودم ضربت زدید و اثاثم را غارت کردید.» گوید: آنگاه حسن و حسین و عبد الله بن جعفر با حشم و بنه سوی کوفه رفتند و چون حسن آنجا رسید و زخم وی بهی یافت به مسجد رفت و گفت:
«ای مردم کوفه در مورد همسایگان و مهمانان خودتان و خاندان «پیمبرتان، صلی الله علیه و سلم، که خدا ناپاکی از آنها ببرده و به کمال «پاکیزگیشان رسانیده از خدا بترسید.» گوید: مردم گریه سر دادند، آنگاه حسن و یاران وی سوی مدینه روان شدند.
گوید: مردم بصره نگذاشتند حسن خراج دارابگرد را بگیرد و گفتند:
«غنیمت ماست» و چون سوی مدینه روان شد کسانی در قادسیه جلو وی آمدند و گفتند:
«ای ذلیل کننده عرب» در همین سال خوارج که در ایام علی علیه السلام گوشه گرفته بودند در شهر زور بر ضد معاویه قیام کردند.
 
سخن از قیام خوارج‌
 
عوانه گوید: پیش از آنکه حسن از کوفه در آید، معاویه بیامد و در نخیله جا گرفت. پانصد کس از حروریان که با فروه بن نوفل اشجعی کناره گرفته بودند گفتند:
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۲۱
«اکنون حادثه چنان شد که شک در آن نیست، سوی به مقابله روید و جهاد کنید.» گوید: پس به راه افتادند، سالارشان فروه بن نوفل بود، وقتی وارد کوفه شدند معاویه گروهی از سواران شام را سوی آنها فرستاد که شامیان را بشکستند. معاویه به مردم کوفه گفت: «به خدا پیش من امان ندارید تا شر خودتان را از پیش بردارید.» گوید: مردم کوفه به مقابله خوارج رفتند و با آنها جنگ انداختند.
خوارج گفتند: «وای شما، از ما چه می‌خواهید؟ مگر معاویه دشمن ما و شما نیست؟ بگذارید تا با او بجنگیم، اگر او را از میان برداشتیم، دشمن شما را دفع کرده‌ایم و اگر ما را از میان برداشت، شما از ما آسوده‌اید» گفتند: «نه به خدا باید با شما بجنگیم.» گفتند: «خدا برادران ما را که در نهروان کشته شدند بیامرزاد. ای مردم کوفه، آنها شما را بهتر می‌شناختند.» مردم اشجع، فروه بن نوفل، یار خویش را که سرور قوم بود، ببردند و خوارج عبد الله بن ابی الحر را که یکی از مردم طی بود سالار خویش کردند و بجنگیدند و کشته شدند.
گوید: آنگاه معاویه، عبد الله بن عمرو بن عاص را عامل کوفه کرد، مغیره بن شعبه بیامد و به معاویه گفت: «عبد الله بن عمرو را عامل کوفه کرده‌ای و عمرو را عامل مصر و چنان شده‌ای که میان دو فک شیری» گوید: معاویه عبد الله را از کوفه برداشت و مغیره بن شعبه را عامل آنجا کرد.
عمرو بن عاص سخن مغیره را بشنید و پیش معاویه آمد و گفت: «مغیره را عامل کوفه کرده‌ای؟» گفت: «آری» گفت: «مغیره را بر خراج می‌گماری که مال را برباید و برود و چیزی از او نتوانی گرفت. کسی را به خراج گمار که از تو بترسد.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۲۲
گوید: معاویه مغیره را از خراج برداشت و به کار نماز گماشت.
آنگاه مغیره عمرو را بدید که بدو گفت: «تو در باره عبد الله آن سخنان را به امیر مؤمنان گفتی؟» گفت: «آری» گفت: «این به آن در» چنانکه شنیده‌ام عبد الله بن عمرو بن عاص به کوفه نرفته بود.
در همین سال حمران بن ابان بر بصره تسلط یافت و معاویه، بسر را سوی او فرستاد و بدو گفت که پسران زیاد را بکشد.
 
سخن از کار بسر بن ابی ارطاه
 
علی بن محمد گوید: وقتی در آغاز سال چهل و یکم حسن بن علی علیه السلام با معاویه صلح کرد حمران بن ابان در بصره بپاخاست و آنجا را بگرفت و بر شهر تسلط یافت، معاویه می‌خواست یکی از مردم بنی قین را سوی بصره بفرستد، اما عبد الله ابن عباس با او سخن کرد و گفت که چنین نکند و کس دیگری را بفرستد، و او بسر بن ابی ارطاه را فرستاد که می‌گفت دستور کشتن پسران زیاد را به او داده است.
مسلمه بن محارب گوید: بسر یکی از پسران زیاد را بگرفت و به زندان کرد، در آن هنگام زیاد در فارس بود که علی علیه السلام وی را سوی کردان یاغی آنجا فرستاده بود که بر آنها ظفر یافته بود و در استخر اقامت گرفته بود.
گوید: ابو بکره سوی معاویه حرکت کرد که در کوفه بود و از بسر مهلت خواست که یک هفته به او مهلت داد که برود و بیاید. وی هفت روز راه پیمود و دو مرکب زیر پای او سقط شد، تا معاویه سخن کرد و نوشت که از پسران زیاد دست بدارد.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۲۳
گوید: یکی از مطلعان ما گوید که ابو بکره روز هفتم، هنگام طلوع آفتاب بیامد، بسر پسران زیاد را آورده بود و منتظر غروب آفتاب بود که مهلت به سر رود و خونشان را بریزد. مردم فراهم آمده بودند و چشم به راه داشتند و منتظر ابو بکره بودند که بیامد، بر اسب یا استری بود که آنرا به سختی می‌راند و چون بایستاد فرود آمد و جامه خود را تکان داد و تکبیر گفت و کسان تکبیر گفتند و شتابان بیامد و پیش از آنکه خون پسران زیاد ریخته شود بدو رسید و نامه معاویه را بدو داد که آزارشان کرد.
علی بن محمد گوید: بسر بر منبر بصره سخن کرد و ناسزای علی گفت پس از آن گفت: «شما را به خدا هر که می‌داند من راست می‌گویم بگوید و هر که می‌داند من دروغ می‌گویم بگوید.» ابو بکره گفت: «ای خدا، ما ترا دروغگو می‌دانیم» گوید: بگفت: تا او را خفه کنند، اما ابو لولوه ضبی بر خاست و خودش را روی ابو بکره انداخت و او را محفوظ داشت و پس از آن ابو بکره صد جریب تیول او کرد.
گوید: به ابو بکره گفتند: «منظورت از آن کار چه بود؟» گفت: «ما را به خدا قسم بدهد و عمل نکنیم؟» گوید: بسر شش ماه در بصره ببود، آنگاه برفت نمی‌دانیم کسی را بر نگهبانی آنجا گماشت یا نه؟
جارود بن ابی سبره گوید: حسن علیه السلام با معاویه صلح کرد و سوی مدینه رفت. معاویه در رجب سال چهل و یکم بسر بن ابی ارطاه را سوی بصره فرستاد، در آن وقت زیاد در فارس حصاری بود. معاویه به زیاد نوشت: «مالی از مال خدا پیش تو است و من به خلافت رسیده‌ام، هر چه پیش تو هست بده.» زیاد بدو نوشت که چیزی از آن مال پیش من نمانده، هر چه پیش من بوده به
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۲۴
مصرف رسانیده‌ام و چیزی از آن را پیش کسان برای حوادث احتمالی سپرده‌ام و باقی را به سوی امیر مؤمنان رحمه اللَّه علیه فرستاده‌ام.» معاویه بدو نوشت: «پیش من آی تا درباره کار تو و آنچه انجام داده‌ای بنگریم، اگر کار فیما بین به استقامت آمد که بهتر وگرنه به امانگاه خویش باز می‌روی.» گوید: اما زیاد نیامد و بسر، پسران بزرگ زیاد، عبد الرحمان و عبد اللَّه و عباد را بگرفت و به زندان کرد و به زیاد نوشت: «پیش امیر مؤمنان برو و گر نه پسرانت را می‌کشم.» زیاد بدو نوشت: «جای خودم را ترک نمی‌کنم تا خدا میان من و یار تو داوری کند، اگر فرزندان مرا که به دست داری بکشی، سرانجام سوی خداست، سبحانه، و حساب در انتظار ما و شما خواهد بود و زود باشد که ستمگران بدانند که به چه جایگاهی می‌روند.» گوید: بسر، آهنگ کشتن آنها کرد، ابو بکره پیش وی رفت و گفت: «پسر من و پسران برادرم را که جوانان بی‌گناهند گرفته‌ای، حسن با معاویه صلح کرده به شرط اینکه یاران علی هر کجا هستند در امان باشند، بر اینان و پدرشان حقی نداری.» گفت: «برادرت اموالی بر عهده دارد که گرفته و از دادن آن ابا کرده.» گفت: «چیزی بر عهده ندارد، از پسران برادر من دست بدار تا برای آزادیشان نامه‌ای از معاویه بیاورم.» گوید: بسر روزی چند مهلت داد و گفت: «اگر نامه معاویه را برای آزادیشان آوردی که خوب وگرنه می‌کشمشان و یا زیاد سوی امیر مؤمنان رود.» گوید: ابو بکره پیش معاویه رفت و درباره زیاد با وی سخن کرد، معاویه به بسر نوشت که دست از آنها بدارد و آزادشان کرد.
بسره بن عبید اللَّه گوید: ابو بکره در کوفه پیش معاویه رفت که بدو گفت:
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۲۵
«ابو بکره! به ملاقات آمده‌ای یا حاجتی ترا پیش ما آورده؟» گفت: «دروغ نمی‌گویم به حاجت آمده‌ام.» گفت: «ای ابو بکره منظورت انجام می‌شود و منت تو می‌بریم که شایسته آنی، کارت چیست؟» گفت: «اینکه برادرم زیاد را امان دهی و به بسر بنویسی که پسرانش را رها کند و متعرض آنها نشود.» گفت: «درباره پسران زیاد آنچه گفتی می‌نویسم، اما زیاد چیزی از مال مسلمانان پیش اوست که اگر بدهد کاری با او نداریم.» گفت: «ای امیر مؤمنان اگر چیزی پیش او باشد ان شاء اللَّه از تو باز نمی‌دارد.» گوید: معاویه به خاطر ابو بکره به بسر نوشت که متعرض هیچیک از فرزندان زیاد نشود، آنگاه به ابو بکره گفت: «سفارشی به ما نمی‌کنی؟» گفت: «چرا ای امیر مؤمنان سفارش می‌کنم که مراقب خویشتن و رعیت خویش باشی و کار نیک کنی که جانشین خدا بر مخلوق شده‌ای، از خدا بترس که مدتی داری که از آن نمی‌گذری، از دنبال تو جوینده‌ای با شتاب می‌آید و زود باشد که اجل برسد و جوینده در رسد و پیش کسی روی که از اعمال تو پرسد و از تو بهتر داند، اما محاسبه و رسیدگی است، پس هیچ چیز را بر رضای خدا مرجح مدار.» سلمه بن عثمان گوید: بسر به زیاد نوشت که اگر نیایی پسرانت را می‌آویزم.
زیاد بدو نوشت که اگر چنین کنی شایسته این کاری که پسر جگرخوار ترا فرستاده است.
پس ابو بکره سوی معاویه رفت و گفت: «ای معاویه مردم برای کشتن کودکان با تو بیعت نکرده‌اند.» گفت: «ای ابو بکره چه شده؟» گفت: «بسر می‌خواهد فرزندان زیاد را بکشد»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۲۶
معاویه به بسر نوشت که هر کدام از فرزندان زیاد را که گرفته‌ای رها کن. و چنان بود که معاویه از پس کشته شدن علی به زیاد نامه نوشته بود و او را تهدید کرده بود.
شعبی گوید: وقتی علی کشته شد، معاویه به زیاد نوشت و تهدیدش کرد و زیاد به سخن ایستاد و گفت: «عجیب است که پسر جگرخواره و پناهگاه نفاق و سر- دسته احزاب نامه به من نوشته و تهدیدم می‌کند، در صورتی که دو پسر عم پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و سلم یعنی ابن عباس و حسن بن علی میان من و او هستند با نود هزار کس که شمشیرها را به دوش دارند و اگر در خطر افتادم صبر نمی‌کنند که مرا در معرض ضربات شمشیر ببینند.» گوید: زیاد همچنان ولایتدار فارس بود تا حسن علیه السلام با معاویه صلح کرد و معاویه به کوفه آمد و زیاد در قلعه‌ای که آنرا قلعه زیاد گویند حصاری شد.
در همین سال، معاویه، عبد اللَّه بن عامر را ولایتدار بصره و عامل جنگ سیستان و خراسان کرد.
 
سخن از سبب ولایتداری ابن عامر و بعضی حوادث ایام ولایتداری او
 
علی گوید: معاویه می‌خواست عتبه بن ابی سفیان را سوی بصره فرستد، اما ابن عامر با وی سخن کرد و گفت: «من آنجا اموال و سپرده‌ها دارم، اگر مرا به بصره نفرستی از میان می‌رود.» پس معاویه او را ولایتدار بصره کرد و آخر سال چهل و یکم آنجا رفت، کار خراسان و سیستان نیز با وی بود. می‌خواست زید بن جبله را سالار نگهبانی خویش کند اما او نپذیرفت و نگهبانی را به حبیب بن شهاب شامی و به قولی قیس بن هیثم سلمی سپرد و قضاوت بصره را به عمیره بن یثربی ضبی برادر عمرو بن
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۲۷
یثربی ضبی داد.
علی بن محمد گوید: در ایامی که ابن عامر ولایتدار معاویه بود یزید بن مالک باهلی ملقب به خطیم این لقب از آن یافته بود که از ضربت شمشیر خطی بر چهره داشت با سهم بن غالب هجیمی نزدیک پل رفتند و عباده بن قرص لیثی را که از طایفه بنی بجیر بود و صحبت پیمبر یافته بود آنجا دیدند که نماز می‌کرد که او را خوش نداشتند و خونش بریختند. پس از آن از ابن عامر امان خواستند که به آنها امان داد معاویه بدو نوشت اگر این تعهد را بشکنی کس از تو نپرسد، اما همچنان در امان بودند تا ابن عامر معزول شد.
در همین سال علی بن عبد اللَّه بن عباس تولد یافت. به قولی او به سال چهلم پیش از آنکه علی کشته شود تولد یافته بود. این سخن از واقدی است.
در این سال، به گفته ابو معشر، عتبه بن ابی سفیان سالار حج بود اما واقدی از ابو معشر روایت کرده که در این سال یعنی سال چهل و یکم، عنبسه بن ابی سفیان سالار حج بود.
پس از آن سال چهل و دوم در آمد.
 
سخن از حوادث سال چهل و دوم‌
 
اشاره
 
در این سال مسلمانان به غزای آلان رفتند، و نیز به غزای روم، و چنانکه گویند رومیان را به سختی هزیمت کردند و جمعی از بطریقان آنها را بکشتند.
گویند: حجاج بن یوسف در همین سال تولد یافت.
در همین سال معاویه مروان بن حکم را ولایتدار مدینه کرد مروان نیز عبد اللَّه ابن حارث را به قضای مدینه گماشت. و نیز معاویه خالد بن عاص بن هشام را ولایتدار مکه کرد. ولایتدار کوفه از جانب معاویه مغیره بن شعبه بود. کار قضای کوفه با شریح
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۲۸
بود. ولایتدار بصره عبد اللَّه بن عامر بود و قضای آنجا با عمرو بن یثربی بود. قیس بن هیثم از جانب عبد اللَّه بن عامر ولایتدار خراسان بود.
محمد بن فضل عبسی گوید: وقتی معاویه عبد اللَّه بن عامر را ولایتدار بصره و خراسان کرد عبد اللَّه، قیس بن هیثم را سوی خراسان فرستاد که دو سال در خراسان ببود.
درباره ولایتداری قیس روایت حمزه بن صالح سلمی نیز هست که گوید: وقتی کار بر معاویه راست شد قیس بن هیثم را سوی خراسان فرستاد پس از آن خراسان را به ابن عامر داد که قیس را آنجا باقی گذاشت.
در همین سال خوارجی که از جنگاوران نهروان به جا مانده بودند و زخمیان بهی یافته آن جنگ که علی بن ابی طالب علیه السلام آنها را بخشیده بود به جنبش آمدند.
 
سخن از اعمال خوارج در سال چهل و دوم‌
 
ابی بن عماره عبسی گوید: حیان بن ظبیان سلمی عقیده خوارج داشت و از جمله کسانی بود که در جنگ نهروان زخمدار شده بود و علی جزو چهارصد زخمی دیگر او را بخشیده بود.
وی میان کسان و عشیره خود بود و یک ماه یا در حدود یک ماه آنجا بماند آنگاه با تنی چند از کسانی که عقیده ری داشتند سوی ری رفتند و همچنان در آنجا بودند تا خبر کشته شدن علی کرم اللَّه وجهه به آنها رسید.
در این وقت حیان یاران خویش را که ده و چند نفر بودند و یکیشان سالم بن ربیعه عبسی بود، پیش خواند که چون بیامدند حمد خدا گفت و ثنای او کرد، سپس گفت: «برادران مسلمان، خبر یافته‌ام که برادرتان ابن ملجم مرادی در مقابل در
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۲۹
مسجد جماعت برای کشتن علی بن ابی طالب نشسته و همچنان آنجا بوده و انتظار برون شدن علی را می‌برده تا برای نماز صبح برون آمده و بدو حمله برده و با شمشیر به سرش ضربت زده که پس از دو روز درگذشته.» سالم بن ربیعه عبسی گفت: «خدا دستی را که شمشیر بر او زد قطع نکند.» آنگاه جمع بر کشته شدن او علیه السلام و رضی عنه حمد خدا گفتن گرفتند که خدایشان رحمت نکند و از آنها رضا نباشد.
نضر بن صالح گوید: پس از آن در ایام امارت مصعب بن زبیر از سالم بن ربیعه درباره این سخن که در مورد علی بن ابی طالب علیه السلام گفته بود پرسش کردم که معترف شد و گفت: «در آن وقت عقیده خوارج داشتم ولی آنرا رها کردم.» گوید: ما نیز پذیرفته بودیم که عقیده خوارج را رها کرده است.
گوید: وقتی این قصه را به یاد او می‌آوردند به خشم می‌آمد.
گوید: آنگاه حیان بن ظبیان به یاران خویش گفت: «به خدا هیچکس در روزگار نمی‌ماند و روز و شب و سال و ماه مرگ را برای فرزند آدم پیش می‌آرد و از یاران پارسا جدا می‌شود و از دنیایی که فقط مردم عاجز بر آن می‌گریند، و پیوسته برای دنیا خواهان زیان آمیز است جدا می‌شود. خدایتان رحمت کند ما را سوی شهرمان برید که پیش برادرانمان رویم و دعوتشان کنیم که برای امر به معروف و نهی از منکر و جهاد احزاب به پا خیزند که ما عذری برای به جا ماندن نداریم، در صورتی که ولایتداران ما ستمگرند و روش هدایت متروک مانده و خونی‌های ما که برادرانمان را کشته‌اند در امانند. اگر خدا ما را بر آنها ظفر داد دل جماعت مؤمنان خنک می‌شود و پس از آن به کاری پردازیم که به هدایت و رضایت و استقامت نزدیکتر باشد و اگر کشته شدیم، جدا شدن از ستمگران مایه آسایش ماست و به اسلاف خویش اقتدا کرده‌ایم.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۳۰
گفتند: «همگی این می‌گوییم که تو گفتی و رأی ترا می‌پسندیم: سوی شهر خود رویم که ما نیز با توایم و به هدایت و کار تو خشنود.» گوید: پس او حرکت کرد و خوارج نیز با وی سوی کوفه حرکت کردند.
گوید: و چون به کوفه رسید آنجا ببود تا معاویه بیامد و مغیره بن شعبه را ولایتدار کوفه کرد و او که دوستدار سلامت بود با مردم روش نیکو گرفت و با صاحبان عقاید باطل کاری نداشت. پیش وی می‌آمدند و می‌گفتند: «فلانی عقیده شیعه دارد، فلانی عقیده خوارج دارد.» می‌گفت: «قضای خداست که پیوسته مختلف باشید و خدا درباره اختلافات بندگان خویش داوری خواهد کرد.» گوید: بدین سبب مردم از وی در امان بودند و خوارج همدیگر را می‌دیدند و از کشته شدن برادران خویش در نهروان سخن می‌کردند و می‌گفتند که به جای ماندن مایه خسران است و نقصان و در جهاد دینداری هست و فضیلت و پاداش.
ابن عماره گوید: در ایام مغیره خوارج به سه کس روی کردند که مستورد بن علقه از آن جمله بود که با سیصد کس سوی جرجرایا بر ساحل دجله رفت.
محل بن خلیفه گوید: در ایام مغیره خوارج به سه کس از خودشان روی کردند: مستورد بن علفه تیمی، از تیم الرباب، حیان بن ظبیان سلمی و معاذ بن جوین ابن حصین طائی سنبسی پسر عموی زید بن حصین که در جنگ نهروان در مقابله علی کشته شده بود. معاذ از جمله چهار صد کس از خوارج بودکه زخمی شده بودند و علی آنها را بخشید.
گوید: «پس خوارج در خانه حیان بن ظبیان سلمی فراهم آمدند و مشورت کردند که کی را سالار خویش کنند؟» گوید: مستورد به آنها گفت: «ای مسلمانان و مؤمنان که خدایتان آنچه خوش دارید بدهد و آنچه را خوش ندارید ببرد، هر که را می‌خواهید سالار خویش کنید، به
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۳۱
خدایی که به هم خوردن چشمها و خفایای سینه‌ها را می‌داند مرا باک نیست که از جمله شما کی سالار من باشد. ما اعتبار دنیا نمی‌جوییم که بقا در دنیا میسر نیست و ما به جز جاوید بودن در خانه جاوید نمی‌خواهیم.» حیان بن ظبیان گفت: «مرا حاجت به سالار شدن نیست و به تو و هر یک از برادرانم رضا می‌دهم، بنگرید که از خودتان که را می‌خواهید که به سالاری بردارید که من پیش از همه با او بیعت می‌کنم.» معاذ بن جوین گفت: «اگر شما که سرور مسلمانانید و به صلاح و منزلت معتبران قومید چنین گویید، پس کی سر مسلمانان شود که همه کس شایستگی این کار ندارد؟ مسلمانان در فضیلت برابرند اما باید کارشان به عهده کسی باشد که بهتر از همه بصیرت جنگ و علم دین و قدرت سالاری دارد، و شما به حمد خدای، در خور این کارید، یکیتان عهده‌دار آن شود.» گفتند: «تو این کار را عهده کن که ما به تو رضایت می‌دهیم که به حمد خدای، دین و رأی توبه کمال است.» گفت: «سن شما بیشتر ار من است، یکیتان این کار را عهده کند.» در این وقت جمعی از خوارج حاضر گفتند: «ما به شما سه کس رضایت داریم هر کدامتان می‌خواهید سالار شوید.» اما هر یک از آن سه کس به دیگری می‌گفت: «تو سالار شو که به تو رضایت می‌دهم و من بدان علاقه ندارم.» و چون این گفتگو در میانه بسیار شد حیان بن ظبیان به مستورد گفت: «معاذ بن جوین می‌گوید: من بر شما که سنتان از من بیشتر است سالاری نمی‌کنیم، من نیز به تو چنین می‌گویم که او به من و تو گفت، و بر تو که سنت از من بیشتر است سالاری نمی‌کنم، دست پیش آر تا با تو بیعت کنم.» پس مستورد دست پیش برد که حیان با وی بیعت کرد، سپس معاذ بن جوین
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۳۲
با وی بیعت کرد، پس از آن همه قوم با او بیعت کردند، و این به ماه جمادی الاخر بود.
آنگاه قوم وعده کردند که لوازم فراهم کنند و آماده شوند و در اول شعبان سال چهل و سوم حرکت کنند و در کار آماده شدن بودند.
گویند: در این سال بسر بن ابی ارطاه عامری سوی مدینه و مکه و یمن رفت و بسیار کس از مسلمانان بکشت. این گفته واقدی است. گفته مخالف وی را درباره وقت رفتن بسر از پیش آورده‌ام.
واقدی به نقل از عطاء بن ابی مروان گوید: بسر بن ابی اطاره یک ماه در مدینه بماند و به مردم پرداخت و هر کس را که می‌گفتند بر ضد عثمان کمک کرده می‌کشت.
حنظله بن علی اسلمی گوید: بسر تنی چند از بنی کعب و نوسالانشان را بر سر چاهشان یافت و همه را در چاه افکند.
در همین سال، چنانکه سلیمان بن ابی ارقم گوید: زیاد از فارس پیش معاویه آمد و با وی صلح کرد که مالی برای او بفرستد. سبب آمدن وی از آن پس که در یکی از قلعه‌های فارس حصاری شده بود، چنانکه مسلمه بن محارب گوید، آن بود که اموال زیاد در بصره به دست عبد الرحمان بن ابی بکره بود، معاویه از این خبر یافت و زیاد در مورد چیزهایی که به دست عبد الرحمان داشت بیمناک شد و بدو نوشت که در حفظ آن بکوشد معاویه نیز کس پیش مغیره بن شعبه فرستاد که در کار اموال زیاد بنگرد. مغیره بیامد و عبد الرحمان را بگرفت و بدو گفت: «اگر پدرت با من بد کرده زیاد نیکی کرده» آنگاه به معاویه نوشت که چیزی که گرفتن آن روا باشد به دست عبد الرحمان نبود، معاویه نوشت: «شکنجه‌اش کن» گوید: یکی از پیران قوم می‌گفت: «وقتی معاویه به مغیره نوشت که عبد الرحمان بن ابی بکره را شکنجه کند او را شکنجه کرد که می‌خواست عذری داشته
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۳۳
باشد و معاویه از کار وی خبردار شود، از این رو به عبد الرحمان گفت: آنچه را عمویت گفته محفوظدار و حریری بر چهره وی انداخت و آب بر آن می‌ریخت که به صورتش می‌چسبید و از خویش می‌رفت. سه بار چنین کرد، سپس آزادش کرد و به معاویه نوشت: شکنجه‌اش کردم چیزی پیش او نبود. و نیکی زیاد را تلافی کرد.» عبد الملک بن عبد اللَّه ثقفی گوید: مغیره بن شعبه به نزد معاویه رفت و چون معاویه او را بدید شعری به این مضمون خواند:
«مرد باید راز خویش را «با برادر نیکخواه بگوید «وقتی راز خویش را فاش می‌کنی «یا به نیکخواه گوی یا اصلا مگوی.» مغیره گفت: «ای امیر مؤمنان، اگر راز خویش را به من سپاری به نیکخواهی دلسوز و معتمد سپرده‌ای، راز تو چیست؟» گفت: «زیاد را به یاد آوردم که به سرزمین فارس مانده و آنجا مقاومت می‌کند و شب خوابم نبرد.» مغیره خواست کار زیاد را کوچک وانماید گفت: «ای امیر مؤمنان کار زیاد که آنجاست چه اهمیت دارد؟» معاویه گفت: «ناتوانی بدترین چاره‌جویی است، مدبر عرب با اموال در یکی از قلعه‌های فارس جای دارد که تدبیر می‌کند و حیله می‌سازد، چه اطمینان دارم که با یکی از این خاندان بیعت نکند؟ و اگر کرد جنگ بر ضد من آغاز می‌کند.» مغیره گفت: «ای امیر مؤمنان اجازه می‌دهی که پیش وی بروم» گفت: «آری برو و با وی نرمی و خوشی کن»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۳۴
آنگاه مغیره سوی زیاد رفت، وقتی زیاد از آمدن مغیره خبر یافت گفت:
«برای کار مهمی آمده» و اجازه داد که به نزد وی در آید، در جایی که رو به آفتاب داشت نشسته بود و به مغیره گفت: «خبر خوش آورده باشی.» گفت: «ای ابو مغیره خبر مربوط به تو است. معاویه بیمناک است و مرا سوی تو فرستاده. جز حسن کسی را نمی‌شناخت که دست به این کار دراز کند، او نیز با معاویه بیعت کرد پیش از آنکه کار معاویه قوام گیرد و از تو بی‌نیاز شود جای پایی بگیر.» زیاد گفت: «رأی خویش را بگوی، یکسر سوی هدف شو و شاخ و برگ میار که مشورت گوی امانتدار است.» گفت: «رأی صریح، خشن است و کنایه گویی خوش نباشد، ریسمان خویش را به ریسمان او پیوند کن و پیشش برو» گفت: «ببینم تا خدا چه مقدر کند» مسلمه بن محارب گوید: زیاد بیشتر از یک سال در قلعه نماند. آنگاه معاویه بدو نوشت: «برای چه خودت را به نابودی می‌دهی، پیش من آی و به من بگوی اموالی را که به خراج گرفته‌ای چه کرده‌ای، چه مقدار خرج شده و چه مقدار پیش تو باقی مانده؟ و در امان خواهی بود. اگر خواستی پیش ما بمانی بمان و اگر خواستی به اقامتگاه خویش باز روی، باز می‌روی» گوید: زیاد از فارس در آمد مغیره بن شعبه خبر یافت که زیاد آهنگ آمدن به نزد معاویه دارد و پیش از آمدن زیاد سوی معاویه رفت. زیاد از استخر راه ارگان گرفت و سوی ولایت بهراذان رفت آنگاه راه حلوان گرفت و به مداین رسید، عبد الرحمان سوی معاویه رفت و آمدن زیاد را بدو خبر داد، پس از آن زیاد به شام رسید. مغیره یک ماه پس از زیاد رسید. معاویه بدو گفت: «ای مغیره! راه زیاد یک ماه از راه تو بیشتر است، تو پیش از او در آمده بودی اما او پیش از تو رسید.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۳۵
گفت: «ای امیر مؤمنان، وقتی خردمند با خردمند سخن کند بر او چیره شود.» گفت: «محتاط باش و سر خویش را از من بپوش» گفت: «زیاد به امید فزونی می‌آمد و من با بیم نقصان می‌آمدم و رهسپردن ما به اقتضای آن بود.» گوید: آنگاه معاویه در باره اموال فارس از زیاد پرسش کرد که آنچه را پیش علی رضی اللَّه عنه فرستاده بود بگفت و آنچه را به کار مخارج لازم رسانیده بود معین کرد. معاویه گفته او را در باره آنچه خرج کرده بود و آنچه باقی مانده بود پذیرفت و باقیمانده را بگرفت و گفت: «امین خلیفگان ما بوده‌ای» سلمه بن عثمان گوید: معاویه به زیاد که در فارس بود نوشت که پیش وی آید، زیاد با منجاب بن راشد ضبی و حارثه بن بدر غدانی از فارس برون شد. معاویه عبد اللَّه ابن خازم و گروهی را سوی فارس فرستاد و گفت: «شاید در راه زیاد را ببینی و او را بگیری.» گوید: ابن خازم سوی فارس رفت، بعضی‌ها گفته‌اند در سوق الاهواز با زیاد تلاقی کرد، بعضی‌ها گفته‌اند در ارگان، و عنان زیاد را بگرفت و گفت: «فرود آی» اما منجاب بن راشد به او بانگ زد که ای سیاهزاده دور شو و گر نه دستت را به عنان می‌دوزم.
گوید: به قولی، ابن خازم وقتی به آنها رسید که زیاد نشسته بود و سخن درشت با وی گفت و منجاب به ابن خازم ناسزا گفت.
زیاد گفت: «ابن خازم! چه می‌خواهی؟» گفت: «می‌خواهم سوی بصره آیی» گفت: «سوی بصره روانم» و ابن خازم از زیاد شرم کرد و باز گشت.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۳۶
گوید: بعضی‌ها نیز گفته‌اند که زیاد در ارگان با ابن خازم تلافی کرد و میانشان سخن افتاد، زیاد به ابن خازم گفت: «معاویه مرا امان داده و اکنون سوی او می‌روم و این هم نامه اوست که به من نوشته» ابن خازم گفت: «اگر سوی او می‌روی کاری با تو ندارم» آنگاه ابن خازم سوی شاپور رفت و زیاد سوی بهراذان رفت. وقتی زیاد پیش معاویه رسید در باره اموال فارس از او پرسید که گفت: «ای امیر مؤمنان آنرا خرج مقرریها و پرداختهای و حواله ها کردم و باقی مانده‌ای هست که آنرا پیش کسانی سپرده‌ام.» و مدتی همچنان با وی گفتگو داشت.
گوید: زیاد نامه‌هایی به کسان و از جمله شعبه بن قلعم نوشت که می‌دانید که امانتی پیش شما دارم کتاب خدا عز و جل را به یاد آرید که گوید: «امانت را به آسمانها و زمین و کوهها عرضه کردیم و انسان امانت‌دار شد» [1] و آنچه را پیش شماست محفوظ دارید و مبلغی را که به معاویه گفته بود در نامه‌ها نوشت و نامه‌ها را نهانی به فرستاده خویش داد و گفت با کسانی که به معاویه خبر می‌دهند برخورد کن. فرستاده چنان کرد و قضیه فاش شد که نامه‌ها را گرفتند و پیش معاویه آوردند.
معاویه به زیاد گفت: «اگر با من حیله نکرده‌ای، این نامه‌ها مورد حاجت من است» و چون نامه‌ها را بخواند با گفته‌های زیاد موافق بود و گفت: «بیم دارم که با من حیله کرده باشی. به هر چه می‌خواهی صلح کن.» و بر مقداری از آنچه گفته بود پیش اوست، صلح کرد که پیش وی آورد و گفت: «ای امیر مؤمنان پیش از ولایتداری مالی داشتم چه خوش بود اگر مالم به جا مانده بود و آنچه از ولایتداری گرفتم رفته بود.» پس از آن زیاد از معاویه اجازه خواست که در کوفه مقر گیرد که اجازه داد و به سوی کوفه رفت. مغیره او را محترم و مکرم می‌داشت. معاویه به مغیره نوشت:
______________________________
[۱] إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَهَ عَلَی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ … وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ. احزاب آیه ۸۲
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۳۷
«زیاد و سلیمان بن صرد و حجر بن عدی و شبث بن ربعی و ابن کوا و عمرو بن حمق را به نماز جماعت ببر.» و اینان به نماز مغیره حاضر می‌شدند.
سلیمان بن ارقم گوید: شنیدم که وقتی زیاد به کوفه آمده بود به نماز حاضر شد.
مغیره بدو گفت: «پیش رو و پیشوای نماز شو.» گفت: «در قلمرو تو پیشوایی نماز حق تو است» گوید: یکبار زیاد پیش مغیره رفت، ام ایوب دختر عماره بن عقبه بن ابی معیط پیش وی بود. او را پیش روی زیاد نشانید و گفت: «از ابو المغیره روی مپوش» و چون مغیره بمرد زیاد او را به زنی گرفت که جوان بود و چنان بود که زیاد می‌گفت فیلی را که به نزد وی بود بدارند تا ام ایوب بر آن بنگرد و آنجا را باب الفیل نام دادند.
در این سال عنبسه پسر ابو سفیان سالار حج شد. این را از ابو معشر روایت کرده‌اند.
پس از آن سال چهل و سوم در آمد.
 
سخن از حوادث سال چهل و سوم‌
 
اشاره
 
از جمله غزای روم به وسیله بسر بن ابی ارطاه بود که زمستان را نیز آنجا گذرانید و چنانکه واقدی گوید تا قسطنطنیه رفت. اما گروهی از اهل خبر این را نپذیرفته‌اند و گفته‌اند که بسر هرگز زمستان را به سرزمین روم نگذرانید.
در همین سال عمرو بن عاص، به روز فطر، در مصر بمرد. پیش از آن چهار سال از طرف عمر عامل مصر بوده بود، و چهار سال دو ماه کم از طرف عثمان و دو سال یک ماه کم از طرف معاویه.
در همین سال معاویه، عبد اللَّه بن عمرو بن عاص را بعد از مرگ پدرش، بر مصر گماشت و چنانکه واقدی گوید دو سال ولایتدار آنجا بود.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۳۸
و هم در این سال محمد بن مسلمه در ماه صفر در مدینه بمرد و مروان بن حکم بر او نماز کرد.
و هم در این سال به گفته هشام بن محمد مستورد بن علفه خارجی کشته شد.
بعضی‌ها گفته‌اند که کشته شدن وی به سال چهل و دوم بود.
 
سخن از کشته شدن مستورد خارجی‌
 
از پیش گفتیم که خوارج زخمی شده جنگ نهروان فراهم آمدند و جمعی از آنها سوی ری رفتند و به سه کس و از جمله مستورد بن علفه راغب بودند و با مستورد بیعت کردند و همسخن شدند که از اول شعبان سال چهل و دوم قیام کنند.
محل بن خلیفه گوید: قبیصه بن دمون که سالار نگهبانی مغیره بود پیش وی آمد و گفت که شمر بن جعونه کلابی پیش من آمد و گفت که خوارج در خانه حیان بن ظبیان سلمی فراهم آمده‌اند و وعده نهاده‌اند که در اول ماه شعبان بر ضد تو قیام کنند.
گوید: قبیصه هم پیمان قبیله ثقیف بود و اصلش از حضرموت بود، از طایفه صدف، مغیره بدو گفت: «با نگهبانان برو و خانه حیان بن ظبیان را محاصره کن و او را پیش من آر» که وی را سالار خوارج می‌دانستند.
قبیصه با نگهبانان و گروهی فراوان از مردم برفت و ناگهان هنگام نیمروز حیان بن ظبیان آنها را در خانه خویش دید. معاذ بن جوین و بیست کس از یاران وی در خانه بودند. زن حیان برجست و شمشیرهای خوارج را برگرفت و زیر تشک انداخت و آنها که سوی شمشیرهای خویش دویدند آنرا نیافتند و تسلیم شدند که سوی مغیره‌شان بردند که به آنها گفت: «چرا می‌خواهید میان مسلمانان تفرقه افکنید؟»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۳۹
گفتند: «چنین قصدی نداشته‌ایم» گفت: «چرا، خبر آنرا شنیده بودم و فراهم آمدنتان نیز نشان راستی خبر است.» گفتند: «فراهم آمدنمان در این خانه از آن رو بود که حیان بن ظبیان از همه ما قرآن بهتر می‌خواند و ما پیش او فراهم می‌شویم و قرآن می‌خوانیم» گفت: «اینان را به زندان برید» گوید: آنها در حدود یک سال به زندان بودند و چون یارانشان از دستگیری- شان خبر یافتند احتیاط خویش بداشتند. مستورد بن علفه نیز سوی حیره رفت و در خانه‌ای مجاور قصر عدسیان کلب منزل گرفت و کس پیش یاران خویش فرستاد که به نزد او می‌رفتند و آماده می‌شدند و چون رفت و آمد یارانش بسیار شد مستورد به آنها گفت: «از اینجا برویم که بیم دارم از کارمان خبردار شوند.» در این سخن بودند و یکیشان با دیگری می‌گفت: «فلان و فلان جا می‌رویم» دیگری می‌گفت «فلان و فلان جا می‌رویم» که حجار بن ابجر از خانه‌ای که با جمعی از کسان خویش در آنجا بود بدیدشان. در همان وقت دو سوار بیامدند و وارد خانه شدند. پس از آن دو کس دیگر آمدند و وارد شدند. پس از آن دیگری آمد و وارد شد. پس از آن دیگری آمد و وارد شد و این مورد توجه او شد که قیام خوارج نزدیک بود.
گوید: حجار به صاحب خانه خویش که زنی بود و کودک خود را شیر می‌داد گفت: «وای تو، این سواران که می‌بینم وارد این خانه می‌شوند چه کسانند؟» گفت: «به خدا نمی‌دانم چه کسانند، پیوسته مردان پیاده و سوار به این خانه رفت و آمد دارند و از مدتی پیش آنها را دیده‌ایم اما نمی‌دانیم کیستند.» گوید: پس حجار بر اسب نشست و با غلام خویش برفت و بر در خانه آنها بایستاد که یکی از خوارج آنجا ایستاده بود و وقتی یکیشان می‌آمد وارد خانه می‌شد
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۴۰
و حضور وی را خبر می‌داد و اجازه می‌گرفت. وقتی یکی از سرشناسان خوارج می‌آمد وارد می‌شد و اجازه نمی‌خواست. وقتی حجار آنجا رسید آن مرد او را نشناخت و گفت: «خدایت بیامرزاد تو کیستی و چه می‌خواهی؟» گفت: «می‌خواهم یارم را ببینم.» گفت: «نام تو چیست؟» گفت: «حجار بن ابجر» گفت: «همین جا باش تا خبرشان کنم و پیش تو آیم» حجار گفت: «برو» گوید: آن مرد وارد شد، حجار نیز از دنبال وی وارد شد و به در صفه بزرگی رسید که جمع آنجا بودند و آن مرد وارد شد و گفت: «مردی آمده و اجازه ورود می‌خواهد که او را نشناختم و بدو گفتم: کیستی؟ گفت: حجار بن ابجرم» حجار شنید که وحشت زده بودند و می‌گفتند: «حجار بن ابجر! به خدا حجار به سبب کار خیری نیامده» و چون حجار این سخن بشنید می‌خواست برود و به همین مقدار بدگمانی به کارشان بس کند، اما دلش راضی نشد برود تا از کارشان خبردار شود و پیش رفت و میان دو لنگه در صفه ایستاد و گفت: «سلام بر شما باد» و نظر کرد، جمعی بسیار دید با سلاح و زره.
آنگاه حجار گفت: «خدایا به کار خیر فراهمشان کن، خدایتان سلامت بدارد شما کیستید؟» گوید: علی بن ابی شمر بن حصین، از طایفه تیم الرباب، او را بشناخت. علی از جمله آن هشت کس بود که از جنگ نهروان گریخته بودند و از یکه سواران و زاهدان و نیکان عرب بود.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۴۱
علی گفت: «ای حجار پسر ابجر، اگر به کسب خبر آمده‌ای، خبر یافتی. و اگر به کاری دیگر آمده‌ای در آی و با ما بگوی برای چه آمده‌ای؟» گفت: «حاجت به ورود ندارم و برون شد.» یکی از خوارج به دیگران گفت: «این مرد را بگیرید و نگهدارید که کارتان را خبر می‌دهد.» گوید: جمعی از آنها از پی حجار برون شدند، هنگام غروب بود وقتی به او رسیدند که بر اسب خویش نشسته بود بدو گفتند: «خبر خویش را با ما بگوی و اینکه برای چه آمده بودی؟» گفت: «برای چیزی که مایه نگرانی شما شود نیامده بودم.» گفتند: «صبر کن تا نزدیک تو آییم و با تو سخن کنیم. یا نزدیک ما بیا و خبر خویش را بگوی، ما نیز کار خویش را بگوییم و حاجت خویش را یاد کنیم.» گفت: «من به شما نزدیک نمی‌شوم و نمی‌خواهم کسی از شما نزدیک من آید.» علی بن ابی شمر بدو گفت: «اطمینان می‌دهی که امشب از کار ما خبر ندهی و نیکی کنی که نسبت به تو حق خویشاوندی داریم؟» گفت: «آری، از جانب من، مطمئن باشید، امشب و همه شبهای روزگار.» گوید: آنگاه حجار برفت و وارد کوفه شد، کسان خود را نیز برده بود. جمعی دیگر از خوارج گفتند: «اطمینان نداریم که این، خبر ما را ندهد، همین دم از اینجا برویم.» گوید: پس نماز مغرب بکردند و به طور پراکنده از حیره در آمدند، مستورد گفت: «به خانه سلیم بن محدوج عبدی رویم، از طایفه بنی سلمه» و از حیره در آمد و سوی قبیله عبد القیس رفت و به محل طایفه بنی سلمه رسید و کس پیش سلیم بن محدوج فرستاد که خویشاوند وی بود که بیامد و پنج یا شش کس از یاران او را به
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۴۲
خانه برد، حجار بن ابجر نیز به جای خویش رفته بود اما جمع انتظار می‌بردند که پیش حاکم یا به نزد مردم از آنها یاد کند، اما پیش هیچکس یادی نکرد و چیز ناخوشایندی از ناحیه او نشنیدند.
گوید: در این وقت مغیره بن شعبه خبر یافت که خوارج در همان روزها بر ضد وی قیام می‌کنند و به نزدیکی از خودشان فراهم آمده‌اند. پس میان کسان به سخن ایستاد و حمد خدا گفت و ثنای او کرد آنگاه گفت:
«ای مردم، می‌دانید که من پیوسته برای شما سلامت می‌خواهم و اینکه آزارتان نکنم، اما بیم دارم که این رفتار، مناسب بی‌خردانتان نباشد، به خلاف خردمندان پرهیزکار. به خدا بیم دارم که خردمند پرهیزکار به گناه بی‌خرد نادان دچار شود. ای مردم، از آن پیش که بلیه به همگان رسد بی‌خردانتان را بدارید. به من گفته‌اند که کسانی از شما می‌خواهند در شهر اختلاف و نفاق آرند. به خدا از هر محله از محلات عربان این شهر در آیند نابودشان می‌کنم و عبرت آیندگانشان می‌کنم. هر جماعتی پیش از پشیمانی در کار خویش بنگرد که این سخنان را برای اتمام حجت می‌گویم و برداشتن بهانه.» گوید: معقل بن قیس ریاحی به پا خاست و گفت: «ای امیر، آیا نام کسی از این جماعت را به تو گفته‌اند؟ اگر گفته‌اند با ما بگوی کیانند، اگر از ما باشند بداریمشان و اگر از غیر ما باشند به اهل اطاعت از مردم شهر بگوی تا هر قبیله بی‌خردان خویش را پیش تو آرد.» گفت: «کسی از آنها را نام نبرده‌اند، اما به من گفته‌اند که جمعی می‌خواهند در شهر قیام کنند.» معقل گفت: «خدایت قرین صلاح بدارد، من میان قوم خودم می‌روم و بی‌خردان را آرام می‌دارم و هر یک از سران، قوم خویش را آرام بدارد.» گوید: «مغیره بن شعبه فرود آمد و کس فرستاد و سران مردم را پیش خواند و
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۴۳
به آنها گفت: «کار چنانست که دانسته‌اید و سخنانی گفتم که شنیده‌اید هر یک از سران، قوم خویش را آرام بدارد و گر نه به خدایی که جز او خدایی نیست رفتاری را که بدان بی‌تفاوت مانده‌اید رها می‌کنم و رفتاری می‌کنم که نپسندید و خوش ندارید.
هیچ کس، جز خویشتن را ملامت نکند که هر که اعلام خطر کرد حجت تمام کرد.» گوید: سران، سوی قبایل خویش رفتند و آنها را به خدا و اسلام قسم دادند که هر کس را پندارند که می‌خواهد فتنه به پا کند یا از جماعت جدا شود نشان دهند. صعصعه بن صوحان نیز بیامد و در طایفه عبد القیس اقامت گرفت.
مره بن نعمان گوید: صعصعه بن صوحان میان ما به سخن ایستاد. از اقامت تیمی و یارانش در خانه سلیم بن محدوج خبر یافته بود ولی با آنکه از آنها جدا بود و عقیده‌شان را منفور می‌داشت نمی‌خواست در میان قوم وی دستگیر شوند که آزردگی یکی از خاندانهای قوم خویش را خوش نداشت. صعصعه سخنان نیک گفت. در آن وقت بزرگان ما بسیار بودند و تعدادمان خوب بود.
گوید: صعصعه از آن پس که نماز پسین بکرد میان ما به سخن ایستاد و گفت:
«ای گروه بندگان خدا! خدا، و او را ستایش بسیار، وقتی فضیلت را میان مسلمانان تقسیم می‌کرد، نکوترین قسمت را خاص شما کرد. دین خدا را، که خدا برای خویش و فرشتگان و پیمبران خویش پسندیده بود، پذیرفتید و بر آن استوار بودید تا خدا پیمبر خویش صلی اللَّه علیه و سلم را ببرد که پس از او مردم اختلاف کردند. گروهی استوار ماندند و گروهی بگشتند و گروهی نفاق کردند و گروهی منتظر ماندند. اما به سبب ایمان به خدا و پیمبر وی بر دین خدا بماندند و با از دین گشتگان جنگ کردید، تا دین پای گرفت و خدا ستمکاران را هلاک کرد. به همین سبب خدا پیوسته در هر چیز و بر هر حال شما را نیکی افزود تا وقتی که میان امت ما اختلاف افتاد گروهی گفتند: طلحه و زبیر و عایشه را می‌خواهیم. گروهی گفتند: اهل مغرب را
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۴۴
می‌خواهیم، گروهی گفتند: عبد اللَّه بن وهب راسبی ازدی را می‌خواهیم. اما شما به تأیید و توفیق خدای گفتید: جز اهل این خاندان را که خدا از آغاز به سبب آنها حرمتمان داده نمی‌خواهیم. و پیوسته پیرو حق بودید و بدان توسل جستید تا خدا به وسیله شما و کسانی که عقیده و هدایتشان همانند شما بود در جنگ جمل، پیمان شکنان و در جنگ نهروان، بیدینان را هلاک کرد (از اهل شام چیزی نگفت که در آن وقت حکومت از آنها بود) و هیچ گروهی برای خدا و شما و خاندان پیمبرتان و جمع مسلمانان از این بیدینان خطاکار دشمنتر نیست که از امام ما جدایی گرفتند و خونهایمان را حلال شمردند و ما را کافر شمردند، مبادا آنها را در خانه‌هایتان راه دهید یا کارشان را نهان دارید که هیچیک از قبایل عرب نباید با این بیدینان بیشتر از شما دشمن باشند. به خدا به من گفته‌اند که بعضی از آنها در گوشه‌ای از این قبیله‌اند و من از این جویا می‌شوم و می‌پرسم اگر آنچه به من گفته‌اند درست بود با ریختن خونشان به خدای تعالی تقرب می‌جویم که خونهاشان حلال است.» آنگاه گفت:
«ای مردم عبد القیس، این ولایتداران ما، شما و عقاید شما را بهتر از همه می‌شناسد، دستاویز به آنها مدهید که با شتاب به شما و امثال شما تازند.» گوید: آنگاه به کنار آمد و بنشست و همه مردم قوم وی گفتند: «خدا لعنتشان کند. خدا از آنها بیزارمان بدارد، به خدا پناهشان نمی‌دهیم و اگر از جای آنها خبر یافتیم، ترا خبر می‌دهیم» به جز سلیم بن محدوج که چیزی نگفت و غمزده و دل آزرده پیش کسان خویش رفت، خوش نداشت آنها را از خانه خود بیرون کند که مایه ملامت او شود که میان آنها خویشاوندی بود و مورد اعتمادشان بود، و نیز بیم داشت که او را در خانه وی بجویند که هلاک شوند او نیز به هلاکت رسد.
گوید: سلیم به جای خویش رسید. یاران مستورد پیش وی رفتند و هیچکس از آنها نبود که از گفتار مغیره بن شعبه و گفته سران قوم با مغیره سخن نداشته باشد
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۴۵
و همه می‌گفتند: «ما را از اینجا ببر که به خدا بیم داریم که ما را میان عشایرمان بگیرند.» مستورد به آنها گفت: «مگر نمی‌دانید که سر عبد القیس مانند دیگر سران عشایر که میان عشایرشان سخن کرده‌اند با آنها سخن کرده.» گفتند: «چرا به خدا می‌دانیم» گفت: «اما صاحب خانه من چیزی به من نگفته» گفتند: «به خدا از تو شرم کرده» گوید: پس مستورد سلیم را پیش خواند که بیامد و گفت: «ای ابن محدوج! شنیده‌ام که سران عشایر میان عشایر خویش به سخن ایستاده‌اند و درباره من و یارانم سخن آورده‌اند. کسی میان شما به سخن ایستاده که چیزی از این باب بگوید؟» گفت: «آری، صعصعه بن صوحان میان ما به سخن ایستاد و گفت: هیچکس از آنها را که در طلبشان هستند پناه ندهیم. و بسیار سخن کردند که من نخواستم برای شما بگویم مبادا گمان برید حضور شما برای من ناخوشایند است.» مستورد گفت: «حرمت ما بداشتی و نکو کردی. ان شاء اللَّه از پیش تو می‌رویم.» سلیم گفت: «به خدا اگر ترا در خانه من بجویند، تا من زنده باشم به تو و هیچیک از یارانت دست نمی‌یابند.» گفت: «خدا ترا از این، محفوظ بدارد» گوید: آنگاه مستورد کس پیش یاران خویش فرستاد و گفت: «از این قبیله برویم مبادا مسلمانی ندانسته به سبب ما به محنت افتد» کسان دیگری نیز چنین رأی داشتند. قلعه‌ای را وعده‌گاه کردند و دسته‌های چهار و پنج و ده آنجا رفتند و سیصد کس آنجا فراهم آمدند. آنگاه سوی صراه رفتند و شبی آنجا ببودند.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۴۶
گوید: کسانی که به زندان مغیره بودند خبر یافتند که مردم شهر مصمم شده‌اند همه خارجیانی را که میان آنها بودند برون کنند و بگیرند و معاذ بن جوین بن حصین در این باب شعری گفت به این مضمون:
«ای جان فروختگان وقت آن رسیده «که هر کس جان خویش را فروخته روان شود «از روی ندانستگی «در دیار خطاکاران مانده‌اید «که هر کدامتان را برای کشتن «شکار کنند.
«بر این قوم دشمن حمله برید «که ماندنتان برای کشته شدن «کاری گمراهانه است «ای قوم سوی هدفی روید «که وقتی از آن سخن آرید «نکوتر باشد و عادلانه‌تر «ای کاش میان شما بودم «بر اسبی نیرومند «با زره نه بی‌سلاح «ای کاش میان شما بودم «و با دشمنتان نبرد می‌کردم «که جام مرگ را زودتر از همه «به من بنوشانند «برای من گران است که شما
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۴۷
«ترسان باشید و فراری «و من برای منحرفان «شمشیری برهنه نکرده باشم «و جوانمردی که وقتی گوییم برفت و پشت کرد «باز آید «جمعشان را متفرق نکرده باشد «برای من گرانست که شما «ستم بینید و کاستی گیرید «و من غمزده اسیر و در بند باشم «اگر میان شما بودم و قصد شما می‌کردند «میان دو گروه همانند شیری بودم «چه بسیار جمع‌ها که پراکنده کردم «و حمله‌ها که در آن حضور داشتم «و هماوردی که کشته، به جای گذاشتم» گوید: مغیره بن شعبه از کارشان خبر یافت و سران مردم را پیش خواند و گفت: «مرگ و بی‌تدبیری این تیره روزان را برون کشانید. به نظر شما کی را سوی آنها فرستم.» گوید: عدی بن حاتم به پا خاست و گفت: «همه ما دشمن آنهاییم و عقیده‌شان را بی‌خردانه می‌دانیم و مطیع توایم، هر کداممان را بخواهی سوی آنها می‌رود.» معقل بن قیس برخاست و گفت: «هر یک از بزرگان شهر را که اطراف خود می‌بینی، سوی آنها فرستی شنوا و مطیع تو باشد و دشمن آنها و خواهان هلاکشان، خدایت قرین صلاح بدارد، گمان دارم که هیچیک از مردم را سوی آنها نخواهی
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۴۸
فرستاد که در دشمنیشان راسختر و سختتر از من باشد مرا سوی آنها فرست که به اذن خدا شرشان را از پیش بر می‌دارم.» مغیره گفت: «به نام خدای حرکت کن» و سه هزار کس را برای همراهی وی آماده کرد و به قبیصه بن دمون گفت: «شیعیان علی را بجوی و همراه معقل بفرست که وی از سران اصحاب علی بوده و چون شیعیان سرشناس را بفرستی و با هم فراهم شوند، با همدیگر مأنوس باشند و همدلی کنند، که خون این بیدینان را حلالتر از همه دانند و از دیگر کسان نسبت به آنها جری‌ترند که پیش از این بارها با آنها جنگیده‌اند.» مره بن منقد بن نعمان گوید: من جزو کسانی بودم که آن روز با معقل راهی شدند.
گوید: صعصعه بن صوحان از پس معقل بن قیس بر خاست و گفت: «ای امیر مرا سوی اینان فرست که به خدا خونشان را حلال می‌دانم و این کار را عهده توانم کرد.» گفت: «بنشین که تو فقط خطابه گویی» گوید: صعصعه از این برنجید، مغیره این سخن از آن رو گفت که شنیده بود که صعصعه عیب عثمان بن عفان رضی اللَّه عنه می‌گوید و از علی بسیار سخن می‌کند و او را برتری می‌نهد، و او را خواسته بود و گفته بود: «دیگر نشنوم که پیش کسی عیب عثمان گفته‌ای، و نشنوم که آشکارا از فضیلت علی سخن کرده‌ای که تو از فضیلت علی چیزی نخواهی گفت که من ندانم، که این را بهتر از تو می‌دانم، ولی این حکومت تسلط یافته و ما مکلف شده‌ایم که عیب او را با مردم بگوییم. بسیاری از آنچه را مأمور آن شده‌ایم وا می‌گذاریم و برای حفظ ظاهر همان مقدار که چاره نیست می‌گوییم که این قوم را از خویشتن دفع کنیم. اگر از فضیلت او خواهی گفت در جمع یارانت بگوی و در خانه‌هایتان، اما اگر آشکارا بگویی و در مسجد، خلیفه این
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۴۹
را تحمل نکند و ما را معذور ندارد.» صعصعه می‌گفت: «بله چنین می‌کنم» آنگاه می‌شنید که باز به کاری پرداخته که ممنوعش کرده بود.
گوید: و چون آن روز برخاست و گفت: «مرا سوی آنها بفرست»، مغیره که از مخالفت او دل آزرده بود گفت: «بنشین که تو فقط خطابه گویی» و او را بیازرد که گفت: «مگر جز خطابه گویی کاری ندانم، بله خطابه‌گویی سرسخت و سرورم، به خدا اگر در جنگ جمل مرا زیر پرچم عبد القیس دیده بودی که نیزه‌ها درهم شده بود و چیزها شکافته می‌شد و سرها می‌ریخت می‌دانستی که شیر سخت سرم.» مغیره گفت: «بس است، به جان خودم زبانی فصیح داری» گوید: و چیزی نگذشت که قبیصه بن دمون سپاه را همراه معقل روان کرد که سه هزار کس از نخبه و یکه سواران شیعه بودند.
سالم بن ربیعه گوید: پیش مغیره نشسته بودم که معقل بن قیس پیش وی آمد و سلام گفت و وداع کرد. مغیره بدو گفت: «ای معقل، یکه سواران شهر را همراه تو فرستادم، گفته‌ام که آنها را با دقت انتخاب کرده‌اند، سوی این گروه بی‌دین رو که از جماعت ما بریده‌اند و ما را کافر شمرده‌اند، آنها را دعوت کن که توبه کنند و سوی جماعت بازآیند، اگر چنین کردند بپذیر و دست از آنها بدار و اگر نکردند با آنها جنگ کن و از خدا بر ضدشان کمک بجوی.» معقل بن قیس گفت: «دعوتشان می‌کنم و حجت تمام می‌کنم، اما به خدا گمان ندارم بپذیرند، اگر حق را نپذیرند باطل از آنها نمی‌پذیریم خدایت قرین صلاح بدارد خبر یافته‌ای که جایگاه قوم کجاست؟» گفت: «آری، سماک بن عبید عبسی (که از جانب مغیره عامل مداین بود) به من نوشته و خبر داده که آنها از صراه رفته‌اند و در بهرسیر جا گرفته‌اند و خواسته‌اند سوی شهر قدیم روند که خانه‌های کسری و سپید مداین آنجاست اما سماک نگذاشته
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۵۰
عبور کنند و در بهرسیر مانده‌اند. سوی آنها رو و در تعقیبشان شتاب کن تا به آنها برسی. نگذار در هیچ کجا بیش از آن مقدار وقتی که دعوتشان می‌کنی بمانند. اگر نپذیرفتند بر ضدشان قیام کن که در هر ولایتی دو روز بمانند، همه کسانی را که با آنها آمیزش کنند به تباهی می‌کشانند.» گوید: معقل همانروز حرکت کرد و شب را در سورا گذرانید، مغیره غلام خویش وردان را بگفت که در مسجد جماعت پیش مردم رفت و گفت: «ای مردم، معقل بن قیس سوی این بیدینان رفته و شب را در سورا می‌گذراند و هیچکس از یارانش به جای نمانده. بدانید که امیر سوی هر یک از مسلمانان می‌رود و تأکید می‌کند که شب در کوفه نمانند بدانید که هر کس از این گروه که روز دیگر در کوفه باشد دچار مشکل می‌شود.» عبد اللَّه بن عقبه غنوی گوید: من جزو کسانی بودم که با مستورد بن علفه حرکت کرده بودند و از همه همراهان وی جوانتر بودم.
گوید: برفتیم تا به بهرسیر رسیدیم و وارد آنجا شدیم. سماک بن عبید عبسی که در شهر قدیم بود به ما اخطار کرد و چون رفتیم از پل بگذریم و سوی آنها رویم بر پل با ما بجنگید پس از آن پل را ببرید و در بهرسیر بماندیم.
گوید: مستورد بن علفه مرا پیش خواند و گفت: «برادر زاده برای من می‌نویسی؟» گفتم: «آری» پس پوست و دواتی برای من خواست و گفت: بنویس:
«از بنده خدا مستورد امیر مؤمنان به سماک بن عبید. اما بعد، ما به «قوم خویش به سبب جور در احکام و معوق نهادن حدود و تبعیض در کار «غنیمت اعتراض کرده‌ایم و ترا به کتاب خدا عز و جل و سنت پیمبر صلی اللَّه «علیه و سلم و تأیید خلافت ابو بکر و عمر رضوان اللَّه علیهما و بیزاری از
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۵۱
«عثمان و علی می‌خوانیم که در دین بدعت آوردند و حکم قرآن را رها «کردند، اگر بپذیری هدایت یافته‌ای و اگر نپذیری حجت بر تو تمام «کرده‌ایم و اعلام جنگ می‌کنیم و منصفانه به تو می‌گوییم، که خدا «خیانتکاران را دوست ندارد.» گوید: مستورد گفت: «این نامه را پیش سماک برو به او بده و هر چه را با تو می‌گوید به خاطر سپار و پیش من آی.» گوید: من جوانی نو سال بودم و در کارها تجربه نداشتم و بسیاری چیزها را نمی‌دانستم، گفتم: «خدایت قرین صلاح بدارد، اگر بگویی خویشتن را در دجله افکنم نافرمانی تو نکنم، اما چه اطمینان هست که سماک مرا نگیرد و به زندان نکند و من امید جهاد را از دست بدهم» گوید: مستورد لبخند زد و گفت: «ای برادر زاده تو فرستاده‌ای و فرستاده را به زندان نمی‌کنند، اگر از این بیم داری، ترا نمی‌فرستم، تو درباره خویشتن نگرانتر از من نیستی.» گوید: پس روان شدم و به طرف آنها عبور کردم و پیش سماک بن عبید رفتم که مردم بسیار اطراف وی بود.
گوید: وقتی سوی آنها رفتم، چشم به من دوختند و چون نزدیکشان رسیدم نزدیک به ده نفر سوی من دویدند و پنداشتم می‌خواهند مرا بگیرند و کار به نزد آنها چنان نیست که یار من گفته بود. پس شمشیر خود را کشیدم و گفتم: «به خدایی که جان من به کف اوست به من دست نمی‌یابید تا در مورد شما به نزد خدای معذور باشم.» گفتند: «ای بنده خدا! کیستی؟» گفتم: «فرستاده امیر مؤمنان مستورد بن علفه» گفتند: «پس چرا شمشیر کشیدی؟»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۵۲
گفتم: «برای اینکه سوی من دویدید و بیم کردم به بندم کنید و با من نامردی کنید.» گفتند: «تو در امانی، آمدیم که پهلوی تو بایستیم و دسته شمشیرت را بگیریم و ببینیم برای چه آمده‌ای و چه می‌خواهی.» گفتم: «مگر امان ندارم تا مرا پیش یارانم برگردانید؟» گفتند: «چرا؟» گوید: پس شمشیرم را در نیام کردم و برفتم تا بر بالای سر سماک بن عبید ایستادم.
یاران وی در من آویخته بودند، یکیشان دسته شمشیرم را گرفته بود، یکیشان بازویم را گرفته بود، نامه یارم را به او دادم و چون آنرا بخواند سر برداشت و گفت: «به نظر من مستورد به سبب گمنامی و ناچیزی شایسته آن نبود که با شمشیر بر ضد مسلمانان قیام کند و به من بگوید که از علی و عثمان بیزاری کنم و مرا به خلافت خویش بخواند، به خدا پیر بدی است.» گوید: آنگاه در من نگریست و گفت: «پسرکم! پیش یار خود برو و به او بگو از خدای بترس و از رأی خویش بگرد و به جماعت مسلمانان درآی، اگر خواهی به مغیره بنویسم و برای تو امان بخواهم که او را صلح دوست و سلامت جوی خواهی یافت.» گوید: و من که در کار خوارج بصیرت داشتم گفتم: «هرگز! ما از این کار که باید به سبب آن در این دنیا از شما ترسان باشیم، امان خدا را می‌خواهم به روز رستاخیز.» گفت: «تیره روز باشی، چگونه به تو رحم کنم؟» آنگاه به یاران خویش گفت: «ولش کنید» پس از آن به نزد وی قرآن خواندن آغاز کردند و به حال خضوع رفتند و گریه می‌کردند و با این کار پنداشتند که به راه حق می‌روند در صورتی که همانند چهار پایان بودند، بلکه گمراهتر. به خدا کسی
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۵۳
را از آنها گمراهتر و شومتر ندیده‌ام.» گفتم: «ای فلانی، من نیامده‌ام که با تو ناسزاگویی کنم یا سخن تو و سخن یارانت را بشنوم، به من بگو آنچه را در این نامه هست می‌پذیری یا نمی‌پذیری؟ که سوی یارم باز گردم.» گوید: پس او در من نگریست و به یارانش گفت: «از کار این پسر تعجب نمی‌کنید؟ به خدا من از پدرش کهنسال‌ترم و به من می‌گوید: آنچه را در این نامه هست می‌پذیری؟ پسرکم، پیش یارت برو. وقتی سپاه شما را در میان گرفت و نیزه به طرف سینه‌هاتان بلند شد پشیمان شوی و آرزو کنی که ای کاش در خانه مادرت بودی.» گوید: از پیش او باز گشتم و به طرف یارانم عبور کردم و چون نزدیک یارم رسیدم گفت: «چه جواب داد؟» گفتم: «جواب خیر نداد. بدو چنان و چنین گفتم و با من چنین گفت.» و قضیه را برای او نقل کردم.
گوید: مستورد این آیه را بخواند: إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ. خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ وَ عَلی سَمْعِهِمْ وَ عَلی أَبْصارِهِمْ غِشاوَهٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ» [1] یعنی: آنها که کافرند برایشان یکسان است بیمشان دهی یا بیمشان ندهی ایمان نیارند خدا بر قلوبشان مهر زده و بر گوش و چشمهایشان پرده‌ای هست و عذابی بزرگ دارند.
گوید: دو روز یا سه روز در جای خویش ببودیم، آنگاه دانستیم که معقل بن قیس سوی ما حرکت کرده است. مستورد ما را فراهم آورد و حمد خدا گفت و ثنای او کرد سپس گفت: «اما بعد، این احمق، معقل بن قیس را که از سبائیان دروغزن
______________________________
[۱] بقره آیه ۶ و ۷
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۵۴
دروغگو است سوی شما روان کرده‌اند که دشمن خداست و دشمن شما، رأی خویش را با من بگویید.» یکی از ما گفت: «وقتی قیام کردیم جز خدا و جهاد با دشمنان خدا منظوری نداشتیم که اکنون سوی ما می‌آیند از مقابل آنها کجا رویم. می‌مانیم تا خدا میان ما و آنها داوری کند که نیکوترین داوران است.» جمعی دیگر گفتند: «به یکسو می‌رویم و دور می‌شویم کسان را دعوت می‌کنیم و حجت می‌گوییم» مستورد گفت: «ای گروه مسلمانان، به خدا من به طلب دنیا و شهرت و فخر دنیا و بقا خروج نکرده‌ام، دوست ندارم که همه دنیا و چند برابر آن چیزها که بر سر آن رقابت می‌کنند در مقابل پاپوشم از آن من شود، به جستجوی شهادت، خروج کرده‌ام تا کسانی از گمراهان را خوار کنم و خدایم سوی کرامت هدایت کند. در این کار که از شما مشورت خواستم نظر کرده‌ام و چنین دیده‌ام که اینجا نمانم که به جمع خویش پیش من آیند. رأی من این است که حرکت کنم و دور روم و چون خبر یابند به طلب ما روان شوند و وامانده و پراکنده شوند که در آن حال جنگ با آنها مناسبتر است، به نام خدا عز و جل حرکت کنیم.» گوید: حرکت کردیم و از ساحل دجله برفتیم تا به جرجرایا رسیدیم و از دجله گذشتیم و همچنان در سرزمین جوخی برفتیم تا به مذار رسیدیم و آنجا بماندیم.
عبد اللَّه بن عامر از محل ما که در آن بودیم خبر یافت و از کار مغیره بن شعبه پرسید که سپاهی که سوی خوارج فرستاده چه شده و شمار آن چیست؟
گوید: پس شمار سپاه را بدو خبر دادند و گفتند که مغیره مردی معتبر و سرور را که همراه علی با خوارج جنگیده بود و از یاران وی بود در نظر گرفت و فرستاد و یاران علی را نیز با وی فرستاد که با خوارج دشمنی دارند.
گفت: «رأی درست آورد»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۵۵
آنگاه ابن عامر کس پیش شریک بن اعور حارثی فرستاد که پیرو علی علیه السلام بود و گفت: «سوی این بیدینان حرکت کن، سه هزار کس از مردم برگزین و به دنبال آنها برو تا از سرزمین بصره بیرونشان کنی یا خونشان بریزی» و در خلوت بدو گفت: «با کسانی از مردم بصره سوی این دشمنان خدا رو که جنگ آنها را روا می‌دارند.» شریک بدانست که شیعیان علی را منظور دارد، اما نمی‌خواهد نام آنها را بیارد.
گوید: پس شریک کسان را برگزید و بیشتر به سواران ربیعه پرداخت که عقیده شیعه داشتند. بزرگان قوم دعوت وی را می‌پذیرفتند و با آنها سوی مستورد بن علفه رفت که در مذار بود.
عبد اللَّه بن حارث گوید: من جزو کسانی بودم که با معقل بن قیس حرکت کرده بودند، با وی برفتم و از وقتی حرکت کردیم، دمی از او جدا نشدم، نخستین منزل ما سورا بود.
گوید: یک روز در سورا بماندیم تا همه یاران معقل فراهم آمدند آنگاه با شتاب برفتیم که نگذاریم دشمن از دسترس ما دور شود. مقدمه‌ای فرستادیم و روان شدیم و در کوثی فرود آمدیم. یک روز آنجا بماندیم تا عقب‌ماندگان به ما پیوستند.
شبانگاه از کوثی حرکت کردیم، پاسی از شب رفته بود. برفتیم تا نزدیک مداین رسیدیم. کسان سوی ما آمدند و خبر دادند که آنها حرکت کرده‌اند. به خدا این را خوش نداشتیم و دانستیم که به زحمت افتاده‌ایم و جستجو به درازا می‌کشید.
گوید: معقل بن قیس بیامد تا به در شهر بهرسیر فرود آمد. وارد شهر نشد.
سماک بن عبید پیش وی آمد و سلام گفت و غلامان خویش را بگفت که برای وی گوسفند و جو و علف بیارند و چندان بیاوردند که برای وی و هم برای سپاه همراه وی بس بود.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۵۶
معقل بن قیس از آن پس که سه روز به مداین مانده بود یاران خویش را فراهم آورد و گفت: «این بیدینان گمراه برفتند و راه خویش گرفتند که به شتاب از دنبالشان بروید و فرومانید و پراکنده شوید و چون به آنها می‌رسید خسته و وامانده باشید، اما هر چه از خستگی و رنج به شما می‌رسد به آنها نیز می‌رسد.» گوید: ما را از مداین حرکت داد، ابو الرواغ شاکری را با سیصد سوار از پیش فرستاد که به تعقیب آنها رفت و معقل از دنبال او بود. ابو الرواغ درباره خوارج می‌پرسید و راهی را که تاجر جرایا رفته بودند پیمود، آنگاه راه آنها را دنبال کرد و همچنان برفت تا به مذار رسید که آنجا مانده بودند. وقتی به آنها نزدیک شد با یاران خویش مشورت کرد که پیش از رسیدن معقل با آنها تلاقی کند و جنگ اندازد.
بعضی‌ها گفتند: «پیش رویم و با آنها بجنگیم» بعضی دیگر گفتند: «به خدا نباید در کار جنگشان شتاب کنی تا سالارمان بیاید و با همه جمع خویش با آنها تلاقی کنیم.» زید بن راشد فائشی گوید: آن روز همراه ابو الرواغ بودم به ما گفت که وقتی معقل بن قیس مرا پیش می‌فرستاد گفت: «از دنبال آنها بروم و اگر نزدیکشان رسیدم در کار جنگشان شتاب نکنم تا به من برسد.» گوید: پس همه یارانش گفتند: «اینک تکلیف روشن است. ما را به یک سو بر که نزدیک آنها باشیم تا یارمان بیاید» پس به یک سو رفتیم و این به هنگام شب بود.
گوید: همه شب را با کشیک سر کردیم تا صبح شد و روز برآمد و آنها سوی ما آمدند. ما نیز سوی آنها رفتیم. شمارشان سیصد کس بود. ما نیز سیصد کس بودیم و چون نزدیک ما شدند حمله آوردند که به خدا یکی از ما در مقابل آنها نماند.
گوید: لختی با هزیمت سر کردیم. آنگاه ابو الرواغ بانگ زد و گفت: «ای سواران نابکار خدا رو سیاهتان کند، به پیش، به پیش»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۵۷
گوید: ابو الرواغ حمله برد، ما نیز حمله بردیم و چون نزدیک آن قوم رسیدیم پیش آمدند که ما عقب نشستیم. آنها پیش راندند و ما را عقب راندند ما بر اسبان نشاندار اصیل بودیم. هیچکس از ما زخمی نشد، چند زخم مختصر بود، ابو الرواغ به ما گفت: «مادرتان عزادارتان شود بیایید تا نزدیک آنها پیش رویم و از آنها دور نشویم تا سالارمان بیاید که زشت است که سوی سپاه رویم و از دشمن هزیمت شده باشیم و ثبات نورزیده باشیم تا جنگ سخت شود و کشته بسیار.» گوید: یکی از ما به جواب او گفت: «خدا از حق، شرم ندارد، ما را هزیمت کرده‌اند.» ابو الرواغ گفت: «خدا همانند تو را میان ما بسیار نکند، تا وقتی نبردگاه را ترک نکرده باشیم هزیمت نشده‌ایم. وقتی سوی آنها رویم و نزدیکشان باشیم در وضعی مناسب می‌مانیم تا سپاه بیاید و از جای نرفته باشیم. به خدا اگر می‌گفتند: ابو حمران حمیر بن بحتر همدانی هزیمت شده اهمیت نمی‌دادم اما خواهند گفت که ابو الرواغ هزیمت شده. نزدیکشان توقف کنید اگر آمدند و تاب جنگشان نیاوردید، به یکسو روید. اگر حمله کردند و جنگ نتوانستید کرد عقب نشینید و به گروهی دیگر پناهنده شوید و چون باز رفتند و باز گردید و نزدیکشان بمانید که سپاه تا اندک مدتی دیگر می‌رسد.» گوید: و چنان شد که وقتی خوارج حمله می‌بردند عقب می‌نشستند و یکجا می‌شدند و وقتی سوی آنها حمله می‌شد و جمعیتشان پراکنده می‌شد ابو الرواغ و یارانش بر اسبان خویش به آنها نزدیک می‌شدند.
گوید: وقتی دیدند که جمع ما از آنها جدا نشد و از بر آمدن روز تا هنگام نماز نیمروز در کار جنگ و گریز بودند و هنگام نماز نیمروز رسید، مستورد برای نماز فرود آمد و ابو الرواغ و یارانش به قدر یک میل یا دو میل از آنها دور شدند و یاران وی فرود آمدند و نماز ظهر بکردند، دو کس را به دیده‌بانی گماشتند و به جای
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۵۸
خویش ببودند تا نماز پسین بکردند.
گوید: آنگاه جوانی نامه معقل بن قیس را که برای ابو الرواغ نوشته بود بیاورد، چنان شده بود که مردم دهکده‌ها و رهگذران بر آنها می‌گذشتند و می‌دیدندشان که جنگ می‌کنند، و کسانی که در راه معقل می‌رفتند و به او بر می‌خوردند و می‌گفتند که یاران وی با خوارج تلاقی کرده‌اند.
معقل می‌گفت: «وضع را چگونه دیدید؟» می‌گفتند: «دیدیم که حروریان یاران ترا عقب می‌زدند.» می‌گفت: «ندیدید که یاران من به آنها پردازند و جنگ اندازند» می‌گفتند: «چرا به آنها می‌پرداختند، اما هزیمت می‌شدند.» می‌گفت: «اگر ابو الرواغ همانست که من می‌شناسم به هزیمت سوی شما نخواهد آمد.» گوید: آنگاه معقل بایستاد و محرز بن شهاب تمیمی را پیش خواند و گفت:
«با ضعفای قوم عقب بمان و آهسته بیا تا به ما برسی» آنگاه نیرومندان را ندا داد که هر که توان دارد همراه من بیاید، سوی برادران خویش بشتابید که با دشمن مقابل شده‌اند، امیدوارم که پیش از آنکه به آنها رسید خدایشان هلاک کرده باشد.» گوید: پس مردان نیرومند و دلیر را که اسبان اصیل داشتند فراهم آورد که در حدود هفتصد کس شدند و با شتاب روان شد و چون نزدیک ابو الرواغ رسید، ابو الرواغ گفت: این گرد سپاه است، سوی دشمن رویم که وقتی سپاه پیش ما می‌رسد نزدیکشان باشیم و نبینند که از آنها دور شده‌ایم و از حریفان بیم داریم.» گوید: ابو الرواغ پیش رفت تا مقابل مستورد و یارانش ایستاد، معقل نیز با یاران خویش در رسید و چون نزدیک آنها رسید، آفتاب فرو رفت که فرود آمد و با یاران خویش نماز کرد. ابو الرواغ نیز فرود آمد و با یاران خویش به یکسو نماز
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۵۹
کرد. خوارج نیز نماز کردند.
پس از آن معقل بن قیس با یاران خویش بیامد و چون نزدیک ابو الرواغ رسید او را پیش خواند که بیامد، بدو گفت: «ای ابو الرواغ، خوب کردی، از تو همین انتظار می‌رفت که ثبات ورزی و موضع را حفظ کنی.» گفت: «خدایت قرین صلاح بدارد، اینان حمله‌های سخت می‌کنند شخصا پیش روی حمله نرو، بلکه کسانی را پیش انداز که با آنها جنگ کنند و خودت پشت سر کسان باش و محافظشان باش.» گفت: «رأی درست آوردی» گوید: به خدا در این سخن بودند که به او و یارانش حمله کردند و چون به وی رسیدند بیشتر یارانش عقب نشستند اما او به جای ماند و از اسب فرود آمد و بانگ زد: «ای مسلمانان، زمین، زمین» گوید: ابو الرواغ شاکری و جمع بسیاری از یکه سواران و محافظان در حدود دویست کس با وی فرود آمدند که چون مستورد با یاران خویش در رسید با نیزه‌ها و شمشیرها به مقابله‌شان رفتند. سپاهیان معقل اندکی از او دور بودند، آنگاه مسکین بن عامر بن انیف که مردی شجاع و دلیر بود، بانگ بر آورد که ای مسلمانان کجا می‌گریزید، سالارتان پیاده شده، مگر شرم ندارید، فرار مایه زبونی و ننگ و پستی است. آنگاه با شتاب پیش راند، و جمعی بسیار با وی پیش راندند و به خوارج حمله بردند، در حالی که معقل بن قیس زیر پرچم خویش با دلیرانی که پیش وی پیاده شده بودند با دشمن درگیر بود، با آنها درآویختند چنانکه آنها را سوی خانه‌ها راندند.
چیزی نگذشت که محرز بن شهاب با گروهی که عقب مانده بودند بیامد، معقل آنها را فرود آورد و سپاه را به صف کرد و پهلوی راست و چپ آراست، ابو الرواغ را بر پهلوی راست نهاد، محرز بن بجیر را بر پهلوی چپ نهاد، مسکین بن عامر را
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۶۰
بر سواران گماشت. آنگاه گفت: «محل صفهای خود را ترک نکنید تا صبح در آید و چون صبح شود به دشمن حمله بریم و جنگ کنیم» و کسان در همانجا که بودند در محل صفها بماندند.
عبد اللَّه بن عقبه غنوی گوید: وقتی معقل بن قیس پیش ما رسید، مستورد گفت:
«نگذارید معقل سواره و پیاده را بر ضد شما بیاراید، یک حمله جانانه سوی آنها برید شاید خدا وی را ضمن حمله از پای درآرد.» گوید: پس حمله‌ای سخت آغاز کردیم که عقب نشستند و برفتند و فراری شدند.
معقل وقتی پشت کردن یاران را بدید از اسب خویش فرود آمد و پرچم برافراشت، کسانی از یارانش نیز با وی فرود آمدند، مدتی دراز بجنگیدند و در مقابل ما ثبات ورزیدند، آنگاه سپاهیان خویش را بر ضد ما خواندند و از هر طرف سوی ما پیش راندند و ما عقب نشستیم چندان که خانه‌ها را پشت سر نهادیم. مدت درازی جنگیده بودیم و کمی کشته و زخمی داده بودیم.
حصیره بن عبد اللَّه به نقل از پدرش گوید: آن روز عمیره بن ابی اشاءه ازدی کشته شد، وی از جمله کسانی بود که با معقل بن قیس پیاده شده بودند و از سران قوم بود.
گوید: من نیز جزو کسانی بودم که با وی پیاده شدم، به خدا هر چه را فراموش کنم عمیر را فراموش نمی‌کنم که رجز می‌خواند و شمشیر می‌زد. جنگی سخت کرد که مانند آن ندیده بودم و بسیار کس را زخمی کرد و کشته شد. خبر ندارم که یکی را بیشتر کشته باشد. چنانکه می‌دانم با وی در آویخت و بر سینه‌اش افتاد و سرش را برید، هنوز سرش را جدا نکرده بود که یکی از خوارج بدو حمله برد و با نیزه ضربتی به گلوگاهش زد که از سینه حریف بغلطید و بی‌حرکت بیفتاد. ما به خوارج حمله بردیم و آنها را سوی دهکده عقب راندیم، آنگاه به نبردگاه بازگشتیم من سوی عمیر رفتم، امید داشتم رمقی داشته باشد، اما جان داده بود. من نیز پیش
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۶۱
یاران خود رفتم و با آنها ایستادم.
عبد اللَّه بن عقبه غنوی گوید: آغاز شب مقابل حریفان بودیم که مردی که فرستاده بودیم بیامد، یکی از رهگذران به ما خبر داده بود که سپاهی از جانب بصره سوی ما می‌آید اما بدو اعتنا نکردیم. برای یکی از مردم محل دستمزدی تعیین کردیم و گفتیم:
«برو ببین از جانب بصره سپاهی سوی ما می‌آید؟» وقتی که ما مقابل مردم کوفه بودیم آمد و گفت: «بله، شریک بن اعور سوی شما می‌آید، گروهی را هنگام نیمروز در یک فرسخی دیدم به نظرم امشب تا صبحگاه پیش شما می‌رسند.» گوید: سخت فروماندیم، مستورد به یاران خویش گفت: «رأی شما چیست؟» گفتند: «رأی ما همان رأی تست» گفت: «رأی من اینست که در مقابل همه این جماعت نمانیم و سوی ناحیه‌ای که از آن آمده‌ایم بازگردیم که مردم بصره تا سرزمین کوفه ما را تعقیب نخواهند کرد در این صورت فقط مردم شهرمان در تعقیب ما خواهند بود.» گفتیم: «چرا چنین باید کرد؟» گفت: «جنگیدن با مردم یک شهر برای ما آسانتر از جنگیدن با مردم دو شهر است.» گفتند: «ما را هر کجا می‌خواهی ببر» گفت: «از پشت مرکبهای خویش فرود آیید و لختی بیاسایید و جو بدهید، آنگاه بنگرید چه دستور می‌دهم.» گوید: از مرکبها فرود آمدیم.
گوید: آن وقت میان ما و آنها مدتی راه بود که از بیم شبیخون از دهکده دور شده بودند.
گوید: و چون مرکبان را استراحت دادیم و جو دادیم، بر آن نشستیم،
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۶۲
مستورد به ما گفت: «وارد دهکده شوید و از پشت آن درآیید و یکی از بومیان را بگیرید که شما را از پشت دهکده بیرون برد و به راهی برساند که از آن آمده‌ایم و اینان را بگذارید به جای خود باشند که غالب شب و شاید تا صبحگاه از رفتن شما خبردار نخواهند شد.» گوید: وارد دهکده شدیم و یکی از بومیان را گرفتیم او را پیش روی خود نهادیم و گفتیم: «ما را از پشت این صف ببر تا به راهی برسیم که از آنجا آمده‌ایم.» و او چنان کرد و ما را ببرد تا به راهی رسانید که از آنجا آمده بودم و از آن راه برفتیم تا به جرجرایا رسیدیم.
عبد اللَّه بن حارث گوید: من نخستین کسی بودم که متوجه رفتن آنها شدم.
گوید: به معقل گفتم: «خدایت قرین صلاح بدارد، از مدتی پیش از کار این دشمن به شک اندرم، آنها مقابل ما بودند و سیاهیشان را می‌دیدیم، اما مدتی است که این سیاهی به چشم نمی‌خورد، بیم دارم از محل خویش رفته باشد که با قوم ما خدعه‌ای کنند.» گفت: «می‌ترسی چه خدعه‌ای کنند؟» گفتم: «بیم دارم به کسان شبیخون زنند» گفت: «به خدا من نیز از این در امان نیستم» گفت: «پس برای این کار آماده شو.» گفت: «همینجا باش تا بنگرم.» آنگاه گفت: «ای عتاب با هر کس که می‌خواهی برو و به این دهکده نزدیک شو ببین کسی از آنها را می‌بینی، یا صدایی از آنها می‌شنوی و از مردم دهکده درباره‌شان پرسش کن.» گوید: عتاب با یک پنجم جنگاوران، شتابان برفت و دهکده را نگریست و کس را ندید که با وی سخن کند. به مردم دهکده بانگ زد که کسانی از آنها بیامدند و
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۶۳
درباره خوارج از آنها پرسش کرد.
گفتند: «برون شدند و نمی‌دانیم کجا رفته‌اند» گوید: عتاب پیش معقل آمد و خبر را با وی بگفت.
معقل گفت: «از شبیخون در امان نیستم، مضریان کجایند؟» مضریان آمدند گفت: «اینجا بایستید.» آنگاه گفت: «مردم ربیعه کجایند؟» گوید: آنگاه مردم ربیعه را به یکسو نهاد و مردم تمیم را به یکسو و مردم همدان را به یکسو و بقیه مردم یمن را به یک سوی دیگر نهاد. هر یک از این چهار گروه از پیش و پشت مقابل گروه دیگر بود، معقل میان آنها بگشت و به نزد هر یک از چهار گروه بایستاد و گفت: «ای مردم اگر سوی شما آمدند و از گروه دیگر آغاز کردند و با آنها بجنگیدید هرگز از جای خویش نروید تا دستور من بیاید و هر یک از شما به سمت خویش پردازد تا صبح در آید و در کار خویش بنگریم.» گوید: همه شب بحال کشیک بودند و بیم شبیخون داشتند تا صبح شد.
گوید: هنگام صبح پیاده شدند و نماز کردند و کسان آمدند و خبر آوردند که خوارج از راهی که آمده بودند رفته‌اند.
گوید: آنگاه شریک بن اعور با سپاه بصره بیامد و نزدیک معقل بن قیس فرود آمد و او را بدید و لختی سخن کردند. آنگاه معقل به شریک گفت: «من از دنبالشان می‌روم تا به آنها برسم شاید خدا هلاکشان کند که بیم دارم اگر در تعاقبشان کوتاهی کنم بسیار شوند.» گوید: شریک برخاست و کسانی از سران جمع خویش و از آن جمله خالد ابن معدان طایی و بیهس بن صهیب جرمی را فراهم آورد و به آنها گفت: «ای کسان آیا کار خیری می‌کنید، می‌خواهید با برادران کوفیتان به تعقیب این دشمن که دشمن ما و آنها هر دو است برویم شاید خدا آنها را ریشه کن کند و بازگردیم.» خالد بن معدان و بیهس جرمی گفتند: «نه به خدا، چنین کاری نمی‌کنیم، ما
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۶۴
سوی آنها آمده بودیم که از سرزمین خودمان بیرونشان کنیم و نگذاریم وارد شوند، اکنون که خدا گرفتاری آنها را از پیش برداشت سوی شهر خودمان باز می‌رویم، مردم کوفه می‌توانند ولایت خویش را از این سگان محفوظ دارند.» گفت: «وای شما! در این باب اطاعت من کنید که قومی بدسیرتند و شما به وسیله جنگشان به نزد حکومت پاداش و حرمت می‌یابید» بیهس جرمی گفت: «به خدا در این صورت چنانیم که شاعر بنی کنانه گوید:
«چون دایه‌ای که «فرزندان دیگر را شیر دهد «و فرزندان خویش را رها کند «و با این کار دریدگی‌ای را رفو نکند» مگر نشنیده‌ای که در کوهستان فارس کردان کافر شده‌اند؟
گفت: «شنیده‌ام» گفت: «به ما می‌گویی برویم و ولایت کوفه را حفاظت کنیم و با دشمن آنها بجنگیم و ولایت خویش را رها کنیم؟» گفت: «کردان چه اهمیت دارند، گروهی از شما آنها را بس است.» گفت: «این دشمن که ما را به جنگ آن می‌خوانی، گروهی از مردم کوفه برای جنگ آن بسند، به جان خودم اگر به یاری ما حاجت داشتند یاریشان بر ما فرض بود، اما به ما حاجت ندارند و در ولایت ما خللی هست چون آن خلل که در ولایت آنها هست. آنها به کار ولایت خویش برسند ما نیز به کار ولایت خویش می‌رسیم به جان خودم اگر در کار تعقیب خوارج مطیع تو شویم و به تعقیب آنها روی بر امیر خویش جرأت آورده‌ای و کاری کرده‌ای که می‌باید رأی وی را درباره آن خواسته باشی و این را از تو تحمل نکند.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۶۵
گوید: و چون چنین دید به یاران خویش گفت: «حرکت کنید» که روان شدند آنگاه شریک بیامد و معقل را بدید که با هم دوستی داشتند و پیرو عقیده شیعه بودند و با او گفت: «به خدا کوشیدم که همراهانم پیرویم کنند و با شما سوی دشمنان آیم، اما بر من چیره شدند.» معقل گفت: «خدایت پاداش خیر دهد که نیکو برادری، ما بدین کار حاجت نداریم. به خدا امیدوارم که اگر یارانم نیک بکوشند هیچکس از آنها جان نبرد که خبر برد.» عبد اللَّه بن جناده گوید: شریک ابن عور این حدیث را برای ما می‌گفت و چون به اینجا رسید که به خدا امیدوارم اگر یارانم نیک بکوشند هیچکس از آنها جان نبرد که خبر برد، آنرا خوش نداشتم و رقت آوردم و پنداشتم همانند سخن ستمگر است.
گوید: در صورتی که به خدا او به نزد ما ستمگر نبود.
عبد اللَّه بن حارث ازدی گوید: وقتی خبر آمد که مستورد بن علفه و یارانش از راه خویش بازگشته‌اند خرسند شدیم و گفتیم از دنبالشان می‌رویم و در مداین با آنها رو به رو می‌شویم، اگر نزدیک کوفه شده باشند بر ایشان خطرناکتر است.
گوید: معقل بن قیس ابو الرواغ را پیش خواند و بدو گفت: «با یاران خود به تعقیب مستورد برو و او را بدار تا من برسم.» گفت: «جمع مرا بیفزای که اگر خواستند پیش از رسیدن تو با من بجنگند نیرومندتر باشم که ما از آنها به سختی افتاده بودیم.» گوید: پس معقل سیصد کس بر او افزود که با ششصد کس به تعقیب خوارج رفت خوارج شتابان برفتند تا به جرجرایا رسیدند. ابو الرواغ نیز با شتاب از دنبالشان برفت تا در جرجرایا به آنها رسید که فرود آمده بودند. او نیز هنگام بر- آمدن آفتاب به نزد آنها فرود آمد و ناگهان ابو الرواغ را با مقدمه سپاه نزدیک خویش
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۶۶
دیدند و با همدیگر گفتند: «جنگ با اینان آسانتر از جنگ کسانی است که از پی آنها می‌رسند.» گوید: پس به طرف ما آمدند، ده تا بیست کس از سواران خویش را سوی ما می‌فرستادند ما نیز به تعدادشان می‌فرستادیم و دو گروه لختی زد و خورد می‌کردند و با هم بر می‌آمدند و چون چنین دیدند فراهم آمدند و یکباره به ما حمله آوردند که حمله‌ای یک دله بود.
گوید: ما را عقب راندند تا عرصه را به آنها واگذاشتیم، آنگاه ابو الرواغ به ما بانگ زد: «ای سواران نابکار! ای بد محافظان! با این قوم خوب نجنگیدید، سوی من! سوی من!» و در حدود یکصد سوار بدو پیوست و رجزخوانان سوی خوارج پیش رفت و مدتی با آنها بجنگید. آنگاه یاران وی از هر سو پیش رفتند و آنها را به جای خودشان باز پس راندند.
گوید: و چون مستورد و یاران وی چنان دیدند بدانستند که اگر معقل در این حال برسد بی‌هیچ مانعی همه را خواهد کشت. پس او و یارانش برفتند تا از دجله گذشتند و به سرزمین بهرسیر رسیدند.
گوید: ابو الرواغ به دنبال آنها راه می‌سپرد، معقل به دنبال ابو الرواغ بود و از پس وی از دجله عبور کرد مستورد سوی شهر قدیم رفت.
گوید: سماک بن عبید از آمدن وی خبر یافت و برفت و از دجله سوی شهر قدیم عبور کرد، با یاران خود و مردم مداین بر در شهر صف بست و گروهی تیرانداز را بر حصار شهر جا داد. و چون خوارج از قضیه خبردار شدند از رفتن آنجا چشم پوشیدند و سوی ساباط رفتند و آنجا فرود آمدند.
 
گوید: ابو الرواغ در تعقیب خوارج بیامد تا در مداین به سماک بن عبید رسید که مقصد تازه خوارج را با وی بگفت، پس به تعقیب آنها رفت و در ساباط نزدیکشان فرود آمد.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۶۷
عبد اللَّه بن عقبه عنوی گوید: وقتی ابو الرواغ نزدیک ما فرود آمد مستورد یاران خویش را پیش خواند و گفت: «این گروه که همراه ابو الرواغ نزدیک شما فرود آمده‌اند، نخبه یاران معقلند که همه محافظان و دلیران خویش را سوی شما فرستاده، به خدا اگر می‌دانستم این یاران خویش را سوی او برم لختی پیش از آنکه اینان به او نزدیک شوند به او می‌رسم، سوی وی می‌شتافتم، یکی از شما برود و بپرسد که معقل کجاست و کجا رسیده؟» گوید: من برفتم و چند تن از بومیان را که از مداین آمده بودند بدیدم و گفتم: «از معقل بن قیس چه خبر دارید؟» گفتند: «پیک سماک بن عبد که فرستاده بود ببیند معقل کجا رسیده و قصد کجا دارد آمده بود و گفت که در دیلمایا فرود آمده بود» دیلمایا دهکده‌ای از دهات استان [۱] بهرسیر است بر کنار دجله که از آن قدامه بن عجلان ازدی بود.
گوید: گفتم: «از اینجا تا آنجا چه مقدار مسافت است؟» گفتند: «سه فرسنگ یا چیزی نزدیک آن» گوید: «پیش یارم بازگشتم و خبر را با وی بگفتم» مستورد به یاران خویش گفت: «سوار شوید، که سوار شدند و با آنها بیامد تا نزدیک پل ساباط رسید که پل رود شاه بود. مستورد بر کناره سمت کوفه بود و ابو الرواغ و یاران وی بر کناره سمت مداین بودند» گوید: برفتیم تا روی پل ایستادیم.
گوید: مستورد به ما گفت: «گروهی از شما پیاده شوند.» گوید: نزدیک به پنجاه کس از ما پیاده شدند. مستورد گفت: «این پل را ببرید و ما پایین رفتیم و پل را ببریدیم» گوید: وقتی حریفان ما را بدیدند که کنار پل ایستاده‌ایم پنداشتند می‌خواهیم
______________________________
[۱] کلمه متن
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۶۸
به طرف آنها عبور کنیم و صف کشیدند و جمع آراستند و با این کار از ما که پل را می‌بریدیم غافل ماندند.
گوید: پس از آن بلدی از مردم ساباط گرفتیم و گفتیم: «پیش روی ما برو تا به دیلمایا برسیم.» گوید: بلد پیش روی ما همی دوید و ما از پی او روان شدیم، اسبانمان برق‌آسا می‌رفت، بعضی تندتر و بعضی کندتر، لختی گذشت و نزدیک معقل و یاران وی رسیدیم که بار می‌کردند، ناگهان ما را بدید، یارانش پراکنده بودند. مقدمه سپاهش پیش او نبود، گروهی از یارانش از پیش رفته بودند، گروهی که عقب مانده بودند غافلگیر شدند و گیج بودند. وقتی معقل ما را بدید پرچم خویش را برافراشت و پیاده شد و بانگ زد: «ای بندگان خدا، زمین! زمین!» و در حدود دویست کس با وی پیاده شدند.
گوید: ما حمله آغاز کردیم، آنها همچنانکه زانو زده بودند نیزه‌ها را به طرف ما کشیده بودند که به آنها دست نمی‌یافتیم. مستورد گفت: «اینان را که پیاده شده‌اند رها کنید و به اسبانشان حمله برید و میان آنها با اسبان حایل شوید که اگر اسبان را گرفتید اینان در اندک مدتی نابود می‌شوند.
گوید: به طرف اسبان حمله بردیم و میانشان حایل شدیم و عنان اسبان را که به هم بسته بودند بریدیم که از هر سو روان شد.
گوید: آنگاه به طرف جمع عقب مانده و پیش رفته رفتیم و به آنها حمله بردیم و میانشان جدایی آوردیم، آنگاه سوی معقل بن قیس و یارانش رفتیم که همچنان زانو زده بودند و به آنها حمله بردیم که از جای نرفتند، بار دیگر حمله بردیم که همچنان ببودند.
مستورد به ما گفت: «یک نیمه شما پیاده شوید» یک نیمه ما پیاده شدند و نیمه دیگر همچنان بر اسبان بماندند و من جزو سواران بودم.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۶۹
گوید: جمع پیادگان به آنها حمله بردند ما نیز با اسبان هجوم بردیم قسم به خدا که امید داشتیم و کارشان را تمام کنیم.
گوید: به خدا در آن حال که می‌جنگیدیم و می‌دیدیم که در کار غلبه یافتنیم مقدمه یاران ابی الرواغ که نخبه و یکه سواران سپاه معقل بودند نمودار شد و چون نزدیک ما رسیدند به ما حمله آوردند در این وقت همگی پیاده شدیم و با آنها جنگیدیم تا سالار ما و سالار آنها کشته شد.
گوید: گمان ندارم آن روز کسی جز من از آنها جان به در برده باشد و چنان دانم که از همه‌شان جوانتر بودم.
عبد الرحمان بن حبیب گوید، عبد اللَّه بن عقبه غنوی این حدیث را دو بار برای من گفت، یکبار در ایام امارت مصعب بن زبیر در یاجمیرا و یکبار دیگر وقتی که با عبد الرحمان بن محمد بن اشعث در دیر الجماجم بودیم.
گوید: بخدا آن روز در دیر الجماجم کشته شد که روز هزیمت بود. سوی دشمن رفت و با شمشیر ضربت می‌زد و او را نگاه می‌کردم.
گوید: در دیر الجماجم به او گفتم: «این حدیث را در باجمیرا که با مصعب ابن زبیر بودیم برای من گفتی اما از تو نپرسیدیم چگونه از میان همه یارانت تو نجات یافتی؟» گفت: «به خدا اینک با تو می‌گویم، وقتی سالار ما کشته شد یاران وی به جز پنج یا شش کس همگی کشته شدند، و ما بر جمعی از یاران معقل حمله بردیم که در حدود بیست کس بودند و عقب نشستند. پیش اسبی رسیدم که زین و لگام داشت و ندانستم قصه صاحب آن چه بود، کشته شده بود یا صاحبش پیاده شده بود و جنگ می‌کرد و آنرا رها کرده بود؟» گوید: پیش رفتم و لگام اسب را گرفتم و پا در رکاب کردم و بر آن نشستم.
گوید: یاران معقل به من حمله آوردند و پیش من رسیدند من به پهلوی اسب
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۷۰
زدم که به خدا بهترین اسب بود، تنی چند از آنها با اسب از دنبال من تاختند اما به من نرسیدند. اسب را همچنان تاختم و این به هنگام شب بود و چون بدانستم که آنها را پشت سر نهاده‌ام و ایمن شدم، بر آن آهسته و ملایم می‌رفتم. همچنان می‌رفتم تا به یکی از بومیان رسیدم و گفتم پیش روی من برو تا مرا به راه بزرگ، راه کوفه، برسانی، و او چنان کرد، به خدا چیزی نگذشت که به کوثی رسیدم. برفتم تا به جایی رسیدم که رود پهن و فراخ بود و اسب را در رود راندم و از آنجا عبور کردم. آنگاه برفتم تا به دیر کعب رسیدم، پیاده شدم و اسب خویش را بستم و راحتی دادم، آنگاه چرتی زدم و خیلی زود برخاستم و بر پشت اسب نشستم و لختی از شب برفتم. پس از آن باقی مانده شب شتری گرفتم و نماز صبح را در مزاحمیه دو فرسخی قبین بکردم، آنگاه برفتم و هنگام برآمدن روز وارد کوفه شدم. هماندم شریک بن نمله محاربی پیش من آمد که خبر خویش و خبر یارانش را با وی بگفتم و از او خواستم که مغیره بن شعبه را ببیند و برای من از او امان بگیرد.
گفت: «ان شاء اللَّه امان خواهی یافت که بشارت آورده‌ای. به خدا همه شب در اندیشه کار این قوم بوده‌ام.» گوید: پس شریک محاربی برون شد و با شتاب پیش مغیره بن شعبه رفت و اجازه ورود یافت و گفت: «بشارتی آورده‌ام و حاجتی دارم حاجتم را برآر تا بشارت را بگویم.» گفت: «حاجتت برآورده شود، بشارت را بگوی» گفتم: «اینکه عبد اللَّه بن عقبه غنوی را که با این قوم بوده امان دهی.» گفت: «به خدا دوست داشتم همه آنها را پیش من آورده بودی که امانشان می‌دادم.» گفت: «بشارت که همه آن قوم کشته شدند، یار من با آنها بوده و چنانکه به من گفته جز وی کسی از آنها جان نبرده»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۷۱
گفت: «معقل بن قیس چه شده؟» گفت: «خدایت قرین صلاح بدارد وی از کار یاران ما خبر ندارد» گوید: هنوز این سخن به سر نبرده بود که ابو الرواغ و مسکین بن عامر با بشارت ظفر آمدند و خبر آوردند که معقل بن قیس و مستورد بن علفه سوی همدیگر رفته بودند، مستورد نیزه به دست داشت و معقل شمشیر، رو به رو شدند، مستورد نیزه را در سینه معقل فروبرد چنانکه سر نیزه از پشت وی در آمد، معقل نیز با شمشیر به سر او زد چنانکه شمشیر در مغز فرو رفت و هر دو بیجان بیفتادند.
حصیره بن عبد اللَّه به نقل از پدرش گوید: وقتی مستورد بن علفه را که در ساباط فرود آورده بودیم دیدیم که سوی پل آمد و آنرا برید پنداشتیم که می‌خواهد به طرف ما عبور کند.
گوید: از سیاهچال ساباط سوی صحرای میان مداین و ساباط آمدیم و آرایش گرفتیم و آماده شدیم، اما مدتی گذشت و ندیدیمشان که سوی ما آیند.
گوید: پس ابو الرواغ گفت: «اینان کاری داشته‌اند، کسی هست که از کار آنها برای ما خبر آرد.» گفتم: «من و وهیب بن ابی اشاءه ازدی می‌رویم و خبر می‌گیریم و برای تو می‌آوریم.» گوید: بر اسبهامان به پل نزدیک شدیم و دیدیم که آنرا بریده‌اند و پنداشتیم که آنها پل را از ترس ما بریده‌اند و بازگشتیم و می‌تاختیم تا پیش یارمان رسیدیم و آنچه را دیده بودیم با وی بگفتیم.
گفت: «حدس شما چیست؟» گفتیم: «پل را از ترس ما بریده‌اند که خدا ترس ما را در دلشان افکنده است.» گفت: «به جان خودم این قوم به قصد فرار بیرون نشده بودند، بلکه با شما
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۷۲
خدعه کرده‌اند، می‌شنوید، به خدا آنها گفته‌اند که معقل نخبه یاران خویش را سوی شما فرستاده اگر توانستید این جمع را در جایشان رها کنید و شتابان سوی معقل و یاران وی روید که آنها را غافل و مطمئن خواهید یافت. پس پل را بریدند که شما را به کار پل سرگرم کنند و سوی آنها نروید تا سالارتان را غافلگیر کنند. شتاب کنید، شتاب کنید.» گوید: در دل ما افتاد که آنچه گفته بود درست بود. به مردم دهکده بانگ زدیم که شتابان سوی ما آمدند و به آنها گفتم: «زود پل را ببندید و ترغیبشان کردیم و چیزی نگذشت که از بستن پل فراغت یافتند که بر آن عبور کردیم و شتابان به دنبال آنها رفتیم و به چیزی نمی‌پرداختیم از پی آنها بودیم و پیوسته به پرسش بودیم.» می‌گفتند: «همین جلو شما هستند. رسیدید، نزدیک شمایند.» گوید: به خدا همچنان به تعقیبشان بودیم و می‌خواستیم به یاران معقل برسیم. نخستین کسانی که به ما رسیدند پراکندگان قوم بودند که فرار می‌کردند و کس سر کس نداشت. ابو رواغ جلوشان رفت و بانگ زد: «سوی من آیید، سوی من آیید؟» و کسان سوی وی آمدند و به او پناه بردند.
گفت: «وای شما چه خبر است؟» گفتند: «نمی‌دانیم ناگهان خوارج را دیدیم که در اردوگاه ما بودند ما پراکنده بودیم به ما حمله آوردند و میانمان تفرقه انداختند.» گفت: «امیر چه کرد؟» یکی می‌گفت: «پیاده شد و می‌جنگید» یکی می‌گفت: «به نظر من کشته شد» گفت: «ای مردم با من بازگردید، اگر سالار خویش را زنده یافتیم همراه وی جنگ می‌کنیم، اگر دیدیم که هلاک شده، با خوارج می‌جنگیم که ما یکه سواران
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۷۳
این شهریم و برای مقابله این دشمن انتخاب شده‌ایم نظر حاکم شهر را با خودتان بد نکنید. از مردم شهر چیزی نمی‌گویم، به خدا اگر به آنها رسیدید و معقل را کشته‌اند نباید از آنها جدا شوید تا انتقام بگیرید یا جان بدهید. به برکت خدا حرکت کنید.» گوید: آنها روان شدند، ما نیز روان شدیم. ابو الرواغ به هر کس از فراریان می‌رسید بانگ می‌زد و او را باز می‌گردانید، به سران اصحاب خویش بانگ زد و گفت: «به صورت این کسان بزنید و برشان گردانید.» گوید: پیش می‌رفتیم و کسان را باز می‌گردانیدیم تا به اردوگاه رسیدیم و پرچم معقل بن قیس را دیدیم که افراشته بود، دویست کس با وی بودند، همه یکه- سواران و سران قوم، همگی پیاده بودند و به سختی می‌جنگیدند، و چون نزدیک آنها رسیدیم خوارج را دیدیم که نزدیک بود بر یاران ما غلبه کنند، یاران ما پایمردی می‌کردند و با آنها می‌جنگیدند. و چون ما را بدیدند پیش رفتند و به خوارج حمله بردند که کمی عقب رفتند تا به آنها رسیدیم. ابو الرواغ معقل را دید که پیش می‌رفت و یاران خود را ملامت می‌کرد و ترغیب می‌کرد. بدو گفت: «تو زنده‌ای، عمو و خالم به فدایت.» گفت: «آری و به خوارج حمله برد.» ابو الرواغ به یاران خویش بانگ زد: «مگر نمی‌بینید که سالارتان زنده است، به این قوم حمله کنید.» گوید: پس او حمله برد، ما نیز همگی به خوارج حمله بردیم.
گوید: سواران آنها را سخت بکوفتیم، معقل و یارانش نیز به آنها حمله بردند. مستورد پیاده شد و به یاران خود بانگ زد: «ای گروه جانفروختگان، زمین! زمین! قسم به خدا که بهشت است، قسم به خدایی که خدایی جز او نیست از آن کسی است که با نیت پاک در پیکار و مقابله این ستمکاران کشته شود.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۷۴
گوید: همه‌شان پیاده شدند، ما نیز همگی پیاده شدیم و با شمشیرهای کشیده سوی وی رفتیم و مدتی از روز را به سختی جنگیدیم. آنگاه مستورد به معقل بانگ زد که ای معقل هماورد من شو.
گوید: معقل سوی وی رفت، بدو گفتیم: «ترا به خدا سوی این سگ که خدایش از جان نومید کرده مرو.» گفت: «نه به خدا، هرگز کسی مرا به هماوردی نخوانده که نپذیرم» و با شمشیر سوی وی رفت، آن دیگری با نیزه سوی وی آمد. به او بانگ زدیم: «با نیزه‌ای همانند نیزه‌اش با او مقابله کن.» اما نپذیرفت.
گوید: مستورد پیش آمد و ضربتی بزد که سر نیزه از پشتش در آمد. معقل نیز او را با شمشیر بود چنانکه شمشیر در مغزش فرو رفت و بی‌جان بیفتاد. معقل نیز کشته شد. هنگامی که به هماوردی او می‌رفت به ما گفت: «اگر کشته شدم امیر شما عمرو بن محرز سعدی منقری است.» گوید: وقتی معقل هلاک شد، عمرو بن محرز پرچم را بگرفت. عمرو گفت:
«اگر کشته شدم ابو الرواغ را سالار کنید، اگر ابو الرواغ نیز کشته شد سالارتان مسکین بن عامر است. وی آن وقت جوانی نورس بود. آنگاه با پرچم حمله برد و به کسان دستور داد که حمله برند و چیزی نگذشت که همه را بکشتند.
از جمله حوادث این سال آن بود که عبد اللَّه بن عامر، عبد اللَّه بن خازم بن ظبیان را ولایتدار خراسان کرد و قیس بن هیثم از آنجا بیامد و چنانکه در روایت مقاتل بن حیان آمده سبب آن بود که قیس بن هیثم خراج را دیر فرستاد و ابن عامر می‌خواست او را معزول کند.
گوید: ابن خازم به ابن عامر گفت: «مرا ولایتدار خراسان کن که کار آنجا را سامان دهم و قیس را از پیش بردارم.» ابن عامر فرمان نوشت یا می‌خواست بنویسد. قیس خبر یافت که ابن عامر از
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۷۵
او آزرده که حرمت وی نداشته و در پیشکش دادن امساک کرده و ابن خازم را ولایتدار کرده و از ابن خازم بیمناک شد که وی را به زحمت افکند و به محاسبه کشاند و خراسان را رها کرد که بیامد و خشم ابن عامر بیفزود و گفت: «مرز را رها کردی!» و او را بزد و به زندان کرد و یکی از بنی یشکر را به خراسان فرستاد.
ابو مخنف گوید: وقتی ابن عامر قیس بن هیثم را معزول کرد، اسلم بن زرعه کلابی را فرستاد.
ابو عبد الرحمان ثقفی گوید: ابن عامر در ایام معاویه، قیس بن هیثم را عامل خراسان کرد. ابن خازم بدو گفت: «مردی ناتوان را به خراسان فرستاده‌ای، بیم دارم اگر جنگی رخ دهد مردم را به هزیمت دهد و خراسان تباه شود و داییان تو رسوا شوند.» ابن عامر گفت: «چه باید کرد؟» گفت: «فرمانی برای من بنویس که اگر او از مقابل دشمن باز آمد، من به جای او باشم.» گوید: ابن عامر بنوشت. پس از آن چنان شد که جمعی از طخارستان شوریدند و قیس بن هیثم به مشورت پرداخت. ابن خازم بدو گفت باز گردد تا همه جوانب کار وی فراهم آید.
قیس حرکت کرد و چون یک یا دو منزل از محل خویش دور شد ابن خازم فرمان خویش را در آورد و به کار مردم پرداخت و با دشمن مقابله کرد و هزیمتشان کرد.
گوید: وقتی خبر بدو شهر، و به شام رسید قیسیان خشم آوردند و گفتند با قیس و ابن عامر خدعه کرد و در این باب بکوشیدند تا آنجا که شکایت پیش معاویه بردند. معاویه کس فرستاد و او را پیش خواند که بیامد و در مورد سخنانی که گفته بودند عذرگویی کرد.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۷۶
معاویه بدو گفت: «فردا به پا خیز و عذر خویش را با مردم بگوی» گوید: ابن خازم پیش یاران خویش رفت و گفت: «به من گفته‌اند سخن کنم اما من سخندان نیستم، اطراف منبر بنشینید و چون سخن کردم تصدیقم کنید.» گوید: روز بعد برخاست و حمد خدا گفت و ثنای او کرد. آنگاه گفت: «زحمت سخن کردن را امامی تحمل می‌کند که از آن ناچار باشد یا احمقی که سرش آشفته و باک ندارد که از آن چه در آید، من هیچیک از این دو نیستم، هر که مرا شناسد داند که من فرصتها را نیک شناسم و سوی آن جهش کنم، با مهلکه‌ها مقابله کنم، دسته‌ها را راه برم، و تقسیم به عدالت کنم. شما را به خدا هر که این را می‌داند تصدیقم کند.» یارانش از اطراف منبر گفتند: «راست گفتی» گفت: «ای امیر مؤمنان، تو نیز از جمله کسانی که قسمشان دادم، آنچه را می‌دانی بگوی.» معاویه گفت: «راست گفتی.» یکی از مشایخ بنی تمیم به نام معمر گوید: قیس بن هیثم از مزاحمت ابن خازم از خراسان بیامد.
گوید: ابن عامر یکصد به او زد و ریشش را بکند و به زندان کرد.
گوید: آنگاه مادرش از ابن عامر خواست که او را در آورد.
در این سال چنانکه گفته‌اند: مروان بن حکم سالار حج بود، وی عامل مدینه بود. عامل مکه خالد بن عاص بن هشام بود، عامل کوفه مغیره بن شعبه بود، قضای آنجا با شریح بود، عامل بصره و فارس و سیستان و خراسان عبد اللَّه بن عامر بود، قضای آنجا با عمیر بن یثربی بود.
آنگاه سال چهل و چهارم در آمد.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۷۷
 
سخن از حوادث سال چهل و چهارم‌
 
اشاره
 
از جمله حوادث سال آن بود که مسلمانان با عبد الرحمان بن ولید به دیار روم رفتند و زمستان را آنجا گذرانیدند، و نیز غزای بسر بن ابی ارطاه بود به دریا.
در همین سال معاویه عبد اللَّه بن عامر را از بصره معزول کرد.
 
سخن از سبب عزل ابن عامر
 
سبب قضیه این بود که ابن عامر مردی نرمخوی و بخشنده بود و از بی‌خردان جلوگیری نمی‌کرد و به همین سبب در ایامی که عامل معاویه بود بصره به تباهی رفت.
یزید باهلی گوید: ابن عامر پیش زیاد از فساد کسان و ظهور خباثت شکوه کرد.
زیاد گفت: «تیغ در آنها نه.» گفت: «خوش ندارم آنها را اصلاح کنم و خویشتن را تباه» ابو الحسن گوید: ابن عامر نرمخوی و آسان‌گیر بود و در کار ولایتداری سهل انگار، در حکومت وی عقوبت نبود و دست دزد بریده نمی‌شد. در این باب با وی سخن کردند، گفت: «مرا با کسان الفت است، چگونه در کسی بنگرم که دست پدر و برادرش را بریده‌ام؟» مسلمه بن محارب گوید: ابن کوا پیش معاویه رفت. نام ابن کوا عبد اللَّه بن اوفی بود، معاویه از او درباره کسان پرسید. ابن کوا گفت: «اما مردم بصره بی‌خردان بر آن چیره‌اند و عامل آنجا ناتوان است»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۷۸
گوید: سخن ابن کوا به ابن عامر رسید و طفیل بن عوف یشکری را که میان وی و ابن کوا دشمنی بود عامل خراسان کرد.
ابن کوا گفت: «بچه مرغ مرا کمتر می‌شناسد. مگر پنداشته که ولایتداری طفیل بر خراسان مرا آزرده می‌کند. دلم می‌خواست همه لشکریان روی زمین با من دشمنی داشتند و او عاملشان می‌کرد. پس از آن معاویه ابن عامر را عزل کرد و حارث ابن عبد اللَّه ازدی را فرستاد.
قحذمی گوید: ابن عامر گفت: «کدامیک از مردم با ابن کوا دشمنتر است؟» گفتند: «عبد اللَّه بن ابی شیخ» گوید: ابن عامر او را ولایتدار خراسان کرد و ابن کوا آن سخن بگفت.
ابی عبد الرحمان اصفهانی گوید: ابن عامر کسانی را پیش معاویه فرستاد که با فرستادگان کوفه یکجا پیش او رسیدند، ابن کوا یشکری نیز جزو آنها بود. معاویه درباره عراق و بخصوص مردم بصره از آنها پرسید.
ابن کوا گفت: «ای امیر مؤمنان، مردم بصره را بی‌خردانشان مرعوب کرده‌اند و حاکمشان ناتوان است» و ابن عامر را به ناتوانی منسوب داشت و تحقیر کرد.
معاویه گفت: «از مردم بصره در حضورشان سخن می‌کنی؟» گوید: و چون فرستادگان سوی بصره باز رفتند این سخن را با ابن عامر بگفتند که خشمگین شد و گفت: «کدام یک از مردم عراق در دشمنی ابن کوا سر- سخت‌تر است؟» بدو گفتند: «عبد اللَّه بن ابی شیخ یشکری» که او را ولایتدار خراسان کرد و این سخن به ابن کوا رسید و آن سخن بگفت.» علی گوید: وقتی ابن عامر در کار حکومت ناتوانی کرد و کار بصره آشفته شد، معاویه بدو نامه نوشت که پیش وی رود.
ابو الحسن گوید: این به سال چهل و چهارم بود، و ابن عامر، قیس بن هیثم را در
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۷۹
بصره جانشین کرد و پیش معاویه رفت که او را به کارش بازگردانید و چون با وی وداع می‌کرد، معاویه گفت: «از تو سه چیز می‌خواهم بگو از آن تست.» گفت: «از آن توست، مرا پسر ام حکیم می‌گویند.» گفت: «کار حکومت را پس دهی و خشمگین نشوی.» گفت: «چنین کردم.» گفت: «ملک عرفه‌ات را به من ببخشی.» گفت: «بخشیدم.» گفت: «خانه مکه‌ات را به من ببخشی.» گفت: «بخشیدم» گفت: «از خویشاوند رعایت بینی» گوید: آنگاه ابن عامر گفت: «ای امیر مؤمنان، من نیز سه چیز از تو می‌خواهم، بگو از آن تست.» گفت: «از آن تست، مرا پسر هند می‌گویند.» گفت: «ملک عرفه را به من پس دهی.» گفت: «دادم» گفت: «هیچیک از عاملان مرا به حساب نکشی و در هیچ مورد از من باز- خواست نکنی.» گفت: «پذیرفتم» گفت: «و دختر خویش هند را زن من کنی» گفت: «کردم.» گوید: به قولی معاویه بدو گفت: «یکی را انتخاب کن یا از تو بازخواست کنم و درباره آنچه به دستت رسیده به حسابت کشم و به کارت بازت گردانم، یا آنچه را گرفته‌ای به تو واگذارم و کناره‌گیری» ابن عامر پذیرفت که کناره گیرد و معاویه از
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۸۰
او در گذرد.
در این سال، چنانکه گفته‌اند، معاویه نسب زیاد بن سمیه را به پدر خویش ابی سفیان پیوست.
عمرو بن شبه گوید: گویند وقتی زیاد پیش معاویه آمد، یکی از عبد القیس با وی بود که به زیاد گفت: «ابن عامر منتی بر من دارد، اگر اجازه دهی پیش وی روم.» زیاد گفت: «به شرط آنکه آنچه را میان او و تو می‌گذرد به من بگویی.» گفت: «خوب» زیاد به او اجازه داد که برفت، ابن عامر بدو گفت: «هی، هی، پسر سمیه کارهای مرا تقبیح می‌کند و از عاملان من بد می‌گوید، می‌خواهم قسم‌خورانی از قریش بیارم که قسم یاد کنند که ابو سفیان سمیه را ندیده بود.» گوید: وقتی آن مرد بازگشت، زیاد از او پرسش کرد و نخواست با او بگوید، اما زیاد او را رها نکرد تا گفته ابن عامر را با وی بگفت و زیاد این را با معاویه بگفت.
معاویه نیز به حاجب خویش گفت: «وقتی ابن عامر آمد پای در اول به چهره مرکب او بزن.» گوید: حاجب چنان کرد، ابن عامر شکایت پیش یزید برد که بدو گفت: «آیا درباره زیاد چیزی گفته‌ای؟» گفت: «آری» گوید: «پس یزید با وی سوار شد و او را به نزد معاویه برد و چون معاویه ابن عامر را بدید برخاست و به درون رفت. یزید به وی گفت: «بنشین، مگر چقدر می‌تواند در خانه بنشیند و از مجلس خود بماند؟» گوید: و چون دیر بماندند معاویه در آمد چوبی به دست داشت که به درها می‌زد و شعری به این مضمون می‌خواند:
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۸۱
«ما روشی داریم «شما نیز روشی دارید «و رفیقان این را دانند» آنگاه بنشست و گفت: «ای ابن عامر، تو درباره زیاد بدان گونه سخن کرده‌ای، به خدا عربان دانند که من در جاهلیت از همه‌شان نیرومندتر بودم و اسلام مرا نیرو افزود، من به وسیله زیاد فزونی نگرفتم و نیرومند نشدم ولی حقی داشت که به وی دادم.» ابن عامر گفت: «ای امیر مؤمنان، چنان کنم که زیاد خوش دارد.» گفت: «ما نیز چنان کنیم که تو خوش داری» گوید: «ابن عامر پیش زیاد رفت و او را راضی کرد.» ابو اسحاق گوید: وقتی زیاد به کوفه آمد، گفت: «درباره کاری آمده‌ام که به خاطر شما می‌خواهم.» گفتند: «هر چه می‌خواهی بگوی.» گفت: «نسب مرا به معاویه پیوند دهید» گفتند: «شهادت ناحق نمی‌دهیم» گوید: آنگاه زیاد سوی بصره رفت و یکی به نفع او شهادت داد.
در این سال معاویه سالار حج بود.
در همین سال مروان بر محراب اطاقک ساخت. معاویه نیز چنانکه گویند در شام ساخت.
عاملان ولایات در این سال همان عاملانی بودند که گفتیم در سال چهل و سوم عاملی داشته بودند.
آنگاه سال چهل و پنجم در آمد.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۸۲
 
سخن از حوادثی که در سال چهل و پنجم رخ داد
 
اشاره
 
از جمله حوادث سال این بود که معاویه حارث بن عبد اللَّه ازدی را بر بصره گماشت، و این در آغاز سال بود، حارث چهار ماه در بصره ببود پس از آن معزول شد.
گوید: به قولی وی حارث بن عمرو بن عبد بود و از مردم شام بود معاویه ابن- عامر را عزل کرده بود که زیاد را ولایتدار کند و حارث را چون اسب محلل [۱] کرد.
گوید: حارث، عبد اللَّه بن عمرو ثقفی را بر نگهبانی خویش گماشت پس از آن معاویه وی را برداشت و زیاد را ولایتدار کرد.
 
سخن از ولایتداری زیاد بر بصره‌
 
علی گوید: وقتی زیاد به کوفه آمد مغیره پنداشت که به ولایتداری کوفه آمده.
زیاد در خانه سلیمان بن ربیعه باهلی اقامت گرفت. مغیره وائل بن حجر حضرمی را به نزد او فرستاد و گفت: «مقصود وی را بدان» گوید: وائل پیش او رفت و چیزی از او نتوانست دانست، از پیش وی برون شد و قصد رفتن پیش مغیره داشت. وی فال بین بود و کلاغ سیاهی را دید که بانگ می‌زد. پس سوی زیاد برگشت و گفت: «ای ابو مغیره این کلاغ سیاه ترا از کوفه سفری می‌کند.» گوید: آنگاه پیش مغیره رفت. همانروز فرستاده معاویه پیش زیاد آمد که
______________________________
[۱] محلل اسب سوم مسابقه است که نقش عمده‌ای ندارد.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۸۳
سوی بصره حرکت کن.
معبد بن خالد جدلی گوید: زیاد که او را پسر ابو سفیان می‌گفتند، از پیش معاویه سوی ما آمد و در خانه سلمان بن ربیعه باهلی اقامت گرفت و منتظر دستور معاویه ماند.
گوید: مغیره بن شعبه خبر یافت- وی امیر کوفه بود- که زیاد منتظر است دستور امارت وی بر کوفه برسد، پس قطن بن عبد اللَّه حارثی را پیش خواند و گفت:
«کار نیکی توانی کرد؟ به کار کوفه برسی تا من از پیش امیر مؤمنان بیایم؟» گفت: «این کار از من ساخته نیست» گوید: مغیره عیینه بن نحاس عجلی را پیش خواند و همان کار را بر او عرضه کرد که پذیرفت. آنگاه مغیره سوی معاویه روان شد و چون معاویه این بشنید از حیله‌گری وی بیمناک شد و گفت: «ای ابو عبد اللَّه به کارت باز گرد.» اما مغیره نپذیرفت و معاویه بیشتر بد گمان شد و او را به کارش باز گردانید.
گوید: مغیره شبانگاه بیامد، من بالای قصر به کشیک بودم وقتی در را بکوفت او را نشناختم و چون بیم کرد که سنگی بر او اندازم نام خویش را بگفت و من فرود آمدم و خوش آمد گفتم و سلام گفتم.
گوید: به من گفت: «پیش پسر سمیه رو و راهش بینداز که تا صبح آن سوی پل باشد.» گوید: پیش زیاد رفتیم و بیرونش کردیم و پیش از صبحگاه آن سوی پلش انداختیم.» هذلی گوید: معاویه، زیاد را عامل بصره و خراسان و سیستان کرد پس از آن هند و بحرین و عمان را نیز به او داد. زیاد در آخر ماه ربیع الآخر یا اول جمادی- الاول سال چهل و پنجم به بصره آمد که فسق در آنجا رایج و علنی بود.
گوید: سخنرانی ناقصی کرد که ضمن آن حمد خدای نکرد. به قولی حمد
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۸۴
خدای کرد، چنین گفت:
«حمد خدای بر انعام و احسان اوی، مسئلت مزید نعمت از او «داریم، خدایا چنانکه نعمتها را روزی ما کرده‌ای، شکر نعمتهای خویش «را نیز به ما الهام کن. اما بعد، جهالت کامل و گمراهی کور و دیباجه «آتش افروز که شعله آن دوام گیرد، اعمالیست که بی‌خردان شما می‌کنند و «خردمندانتان تحمل می‌کنند، کارهای حیرت‌زایی که کوچک مرتکب «می‌شود و بزرگ از آن باک ندارد. گویی آیات خدا را نشنیده‌اید و کتاب «خدا را نخوانده‌اید که به دوران ابدی پایان ناپذیر، اهل اطاعت، ثواب «کریم دارند و اهل معصیت، عذاب الیم. مگر چنانید که دنیا چشمتان را «بسته و شهوات گوشتان را مسدود کرده و فانی را بر باقی مرجح داشته‌اید «و نمی‌دانید که شما در اسلام حوادث بی‌سابقه آورده‌اید که این روسبی «خانه‌ها و ضعیفان غارت شده را، به شما نه چندان کم، در روز روشن «ندیده گرفته‌اید. مگر کسانی نبوده‌اند که گمراهان را از شروری و غارتگری «دور بدارند، خویشاوندی را پیش انداخته‌اید و دین را دور افکنده‌اید.
«عذر نامعقول گویید و دزد را حمایت کنید، هر کدامتان از بی‌خرد خویش «دفاع می‌کنید، گویی نه بیم عقاب دارید نه امید معاد. شما خردمندان «نه‌اید، پیرو بی‌خردان شده‌اید و آنها دلیر از حمایت شما، حرمتهای اسلام «را شکسته‌اند و پشت سر شما به زباله‌دانهای گناه ره یافته‌اند که خوردن و «نوشیدن بر من حرام است تا آن را به ویرانی دهم و با زمین یکسان کنم و «بسوزم. چنین می‌بینم که این کار در مرحله آخر به صلاح نیاید جز به «همان وسیله که در مرحله اول به صلاح آمده بود، یعنی نرمش بی‌ضعف و شدت «عمل بی‌جباری و زور. به خدا قسم که دوست را به جای دوست می‌گیرم، «مقیم را به جای رفته، و حاضر را به جای غایب و سالم را به جای بیمار،
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۸۵
«تا یکیتان برادر خویش را ببیند و گوید: سعد! فرار کن که سعید هلاک «شد یا به استقامت آیید. دروغ منبر شهره می‌ماند. اگر دروغی از من «شنیدید نافرمانی من بر شما رواست. هر که شبانگاه به او تازند من «ضامن خسارت اویم. شبروی موقوف که هر شبروی را پیش من آرند «خونش بریزم. در این مورد چندان مهلتتان می‌دهم که خبر به کوفه رود «و پیش من آید دعوت جاهلیت موقوف که هر که چنین کند زبانش را می‌برم.
«تازه‌ها آورده‌اید که نبوده ما نیز برای هر گناهی عقوبتی نهاده‌ایم، هر که «کسانی را غرق کند، غرقش کنم، هر که بر کسانی آتش افروزد او را «بسوزیم، هر که به خانه‌ای نقب زند به قلبش نقب زنم، هر که قبری را «بشکافد زنده به گورش کنم، دستها و زبانهای خویش را از من بدارید «تا دست و آزار خویش را از شما بدارم. هر کس از شما کاری به خلاف «رفتار عامه کند گردنش را می‌زنم. میان من و بعضی کسان دشمنی‌ها بوده «که آنرا پشت گوش انداخته‌ام و زیر پا افکنده‌ام، هر کس از شما نکوکار «بوده نکویی بیشتر کند و هر که بدکار بوده از بدی چشم بپوشد. اگر «بدانم که یکی از دشمنی من در تب و تاب است پوششی از او برنگیرم «و پرده‌ای از او بر ندارم تا عمل خویش را بنماید و چون بنمود مهلتش «ندهم. کارهای خویش را دیگر کنید و با خویشتن کمک کنید. بسا کس که «از آمدن ما دلگیر شده و خرسند خواهد شد و بسا خرسند که دلگیر خواهد «شد.
«ای مردم! ما راهبران شما شده‌ایم و حامیانتان، به قدرتی که خدایمان «داده راهتان می‌بریم و به کمک غنیمتی که خدای به ما سپرده از شما حمایت «می‌کنیم. ما را بر شما حق شنواییست و اطاعت در مورد چیزهای که بخواهیم «و شما را بر ما حق عدالت است مورد چیزهای که به عهده داریم،
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۸۶
«بوسیله نیکخواهی سزاوار عدالت و غنیمت ما شوید، بدانید که در هر «چه قصور کنم از سه چیز قصور نمی‌کنم: از حاجتمندتان رو نمی‌پوشم «و گرچه هنگام شب آید. روزی و مقرری را عقب نمی‌اندازم. بجنگ «رفتگان را دیر نمی‌دارم. از خدا بخواهید که پیشوایانتان را قرین صلاح «بدارد که راهبران ادبگران شمایند و پناهگاهتان که سوی آن پناهنده «شوید. و چون به صلاح آیید آنها نیز به صلاح آیند. دشمنی آنها را به دل «مگیرید که خشمتان فزون شود و غمتان دراز شود و حاجتتان بر نیاید و «اگر به نتیجه رسد برایتان مایه شر شود، از خدا می‌خواهم که همه را «بر همه کمک کند. وقتی دیدید کاری را درباره شما اجرا می‌کنم اجرای «آن کنید و گر چه مایه زبونی شما شود. از میان شما کشتگان بسیار خواهم «داشت، هر کدامتان بپرهیزد که مبادا از کشتگان من باشد.» گوید: عبد اللَّه بن اهتم به پا خاست و گفت: «ای امیر، شهادت می‌دهم که ترا حکمت و گفتار قاطع داده‌اند.» گفت: «دروغ گفتی آن پیمبر خدا داود علیه السلام بود.» احنف گفت: «ای امیر گفتی و نکو گفتی، ثنا از پس امتحان است و ستایش از پس بخشش، ما ثنا نگوییم تا امتحان کنیم،» زیاد گفت: «سخن راست آوردی» ابو بلال مرداس بن ادیه برخاست و آهسته گفت: «خدا جز آن گفته که تو می‌گویی، خدای عز و جل گوید: وَ إِبْراهِیمَ الَّذِی وَفَّی، أَلَّا تَزِرُ وازِرَهٌ وِزْرَ أُخْری وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعی» [1] یعنی: و (صحیفه‌های) ابراهیم که وفا کرد (به او) خبر نداده‌اند که هیچ باربرداری بار گناه دیگری را بر ندارد و انسان جز حاصل کوشش خویش چیزی
______________________________
[۱] سوره نجم ۵۳ آیه‌های ۳۷ و ۳۸ و ۳۹
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۸۷
ندارد. و خدا بما وعده‌ای بهتر از وعده نو داده.
زیاد گفت: «سوی آنچه تو و یارانت می‌خواهید راهی نمی‌یابیم جز آنکه در خون فرو رویم.» شعبی گوید: هرگز نشنیدم که کسی سخن گوید و نکو گوید جز اینکه می‌خواستم خاموش شود مبادا به بد افتد، به جز زیاد که هر چه بیشتر می‌گفت نکوتر می‌گفت.
مسلمه گوید: زیاد، عبد اللَّه بن حصن را بر نگهبانی خویش گماشت و مردم را مهلت داد تا خبر به کوفه رسید و وصول خبر بدو رسید. نماز عشا را عقب می‌انداخت تا آخرین نمازگزار باشد، آنگاه نماز می‌کرد و یکی را می‌گفت که سوره بقره و معادل آن را بخواند و آهسته بخواند و چون به سر می‌برد مهلت می‌داد چندان که به نظر وی یکی به خریبه توانست رسید، آنگاه سالار نگهبانی خویش را می‌گفت برون شود که می‌رفت و هر که را می‌دید می‌کشت.
گوید: شبی یک بدوی را گرفت و پیش زیاد آورد که بدو گفت: «بانگ را شنیدی؟» گفت: «نه به خدا شیردهی آوردم، شب مرا گرفت به ناچار به گوشه‌ای رفتم و ماندم که صبح شود و از آنچه امیر کرده خبر ندارم.» گفت: «به گمانم راست می‌گویی اما کشتن تو به صلاح این امت است» و بگفت تا گردنش را بزدند.
گوید: زیاد نخستین کسی بود که کار حکومت را قوام داد و شاهی معاویه را استوار کرد و مردم را به اطاعت واداشت و به عقوبت پرداخت و شمشیر کشید و به پندار مواخذه کرد و به گمان عقوبت داد. در ایام حکومتش مردم از او سخت بیمناک بودند و از همدیگر ایمن شدند تا آنجا که چیزی از مرد یا زنی می‌افتاد و کسی
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۸۸
متعرض آن نمی‌شد تا صاحبش بیاید و آنرا برگیرد. زن شب در خانه می‌خفت و در نمی‌بست. مردم را چنان راه برد که کس مانند آن ندیده بود، و چنان از او بیم داشتند که از هیچکس پیش از او نداشته بودند. مقرری خوب داد و مدینه الرزق را بنیان کرد.
گوید: زیاد صدای زنگی از خانه عمیر شنید و گفت: «این چیست؟» گفتند: «نگهبان است» گفت: «از این کار دست بدارد آنچه من از استخر می‌گیرم در گرو چیزی است که از او ببرند» گوید: زیاد نگهبانان را چهار هزار کرد و عبد اللَّه بن حصن یکی از بنی عبید بن ثعلبه صاحب گورستان ابن حصن و جعد بن قیس تمیمی صاحب طاق الجعد، را به سالاری نگهبانان گماشت که هر دو به کار نگهبانان می‌پرداختند. یک روز که زیاد به راه بود و آنها پیش روی وی می‌رفتند و هر کدام نیزه کوتاهی به دست داشتند جلو روی زیاد منازعه کردند. زیاد گفت: «ای جعد نیزه را بینداز» و او بینداخت و تا وقتی زیاد بمرد ابن حصن سالار نگهبانان بود.
گوید: کار فاسقان را به جعد سپرد که به جستجوی آنها می‌پرداخت.
گوید: به زیاد گفتند: «راهها ناامن است» گفت: «عجاله به کار شهر می‌پردازم تا بر آن تسلط یابم و سامان دهم، اگر شهر زیر تسلط من نباشد جای دیگر را زیر تسلط نمی‌توان آورد» گوید: «و چون شهر را سامان داد به نواحی دیگر پرداخت و به نظام آورد.
می‌گفت: اگر از اینجا تا خراسان ریسمانی کم شود، می‌دانم کی گرفته است.» گوید: پانصد کس از مشایخ بصره را جزو یاران خویش نوشت و از سیصد تا پانصد مقرری داد.
حارثه بن بدر غدانی در این باره شعری گفت باین مضمون:
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۸۹
«کی خبر از من به نزد زیاد می‌برد؟
«که نیکو امیر یست و خلیفه را «نیکو برادرست «وقتی کارها پیش تو آید «پیشوای عدالت و همت و خردی «برادرت، بسر حرب، خلیفه خداست «و تو وزیر اویی و نیکو وزیری «به دوستداری وی پاداش می‌دهی «و دوستدار تو به اوج آرزو می‌رسد «به فرمان خدای مظفری و منصور «و چون رعیت ستم کند، ستم نکنی «و از دنیا هر چه بخواهند «بدست تو، به فراوانی، روانست «قسمت به مساوات می‌کنی «که نه توانگر از ستم تو شکایت می‌کند «نه فقیر.
«باران رفاه‌انگیز بودی «و به روزگاری آمدی «که خبیث بود و بدی فراوان «هوسها کسان را پراکنده بود «و کینه‌هاشان در دلها نهان نبود «شهری و بدوی و مقیم و مسافر «به ترس اندر بود
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۹۰
«و چون زیاد شمشیر خدای «میان آنها بپاخاست «نور و روشنی پاگرفت «توانایی که غافلگیر حوادث نمی‌شود و نمی‌نالد و پیر فرتوت نیست [۱] علی بن محمد گوید: زیاد از تنی چند یاران پیمبر صلی اللَّه علیه و سلم کمک گرفت از جمله عمران بن حصین خزاعی که قضاوت بصره را به او داد و حکم بن عمرو غفاری که او را ولایتدار خراسان کرد و سمره بن جندب و انس بن مالک و عبد الرحمان بن سمره. عمران از او خواست که از قضاوت معافش بدارد که معافش داشت و عبد اللَّه بن فضاله لیثی و پس از او برادرش عاصم بن فضاله سپس زراره بن اوفی جرشی را به قضاوت بصره گماشت.
خواهر زرازه زن زیاد بود.
گویند: زیاد نخستین کسی بود که کسان را با نیزه کوتاه پیش روی خود روان کرد و با گرز جلوی روی او روان شدند و پانصد کشیک بان مقیم داشت و شیبان سعدی صاحب گورستان شیبان را به سالاری آنها گماشت که هیچ وقت مسجد را ترک نمی‌کردند.
علی گوید: زیاد خراسان را چهار قسمت کرد: امیر بن احمر یشکری را عامل مرو کرد.
خلید بن عبد اللَّه حنفی را عامل ابر شهر کرد.
قیس بن هیثم را عامل مروروذ و فاریاب و طالقان کرد.
______________________________
[۱] شاعر سفله که هم نفسان وی به روزگاران کمیاب نبوده‌اند در محضر زیاد آش چربی خورده و شکمی از عزا در آورده و مشتی درم گرفته و زیاد روسپی زاده خونخوار را پیشوای هدایت و شمشیر خدای عنوان داده که الشعراء فی کل وادی هیمون. م
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۹۱
و نافع بن خالد طاحی را عامل هرات و بادغیس و قادس و پوشنگ کرد.
ابن ابی عمر، یکی از پیران ازد گوید: زیاد از نافع بن خالد آزرده شد و او را به زندان کرد و یکصد هزار به پای او نوشت و به قولی هشتصد هزار. سبب آزردگی وی آن بود که یک میز پازهر که پایه‌های آن نیز پازهر بود برای نافع آوردند. نافع یک پایه را بر گرفت و پایه طلایی به جای آن نهاد و میز را همراه یکی از غلامان خود به نام زید که عهده‌دار کارهای او بود برای زیاد فرستاد. زید از نافع بدگویی کرد و به زیاد گفت: «به تو خیانت ورزید و یکی از پایه‌های میز را برگرفت و به جای آن پایه طلا نهاد.» گوید: تنی چند از سران ازد از جمله سیف بن وهب معولی که مردی معتبر بود پیش زیاد رفتند و وقتی آنجا رسیدند که زیاد مسواک می‌کرد و چون آنها را بدید.
شعری به تمثیل خواند به این مضمون:
«جای اسبان ما را که به نزدیک پیچ بود «بیاد آر وقتی که محتاج ما بودی» گوید: اما ازدیان گویند این شعر را سیف بن وهب به وقت ورود به نزد زیاد به تمثیل خواند که او گفت: «بله.» گوید: روزگاری را بیاد زیاد می‌آورد که صبره وی را پناهی کرده بود. پس، زیاد مکتوب را خواست و نوشته آنرا با مسواک پاک کرد و نافع را از زندان در آورد.
مسلمه گوید: زیاد، نافع بن خالد طاحی و خلید بن عبد اللَّه حنفی و امیر بن احمد یشکری را عزل کرد و حکم بن عمرو را برگماشت که نسب وی به نعیله بن مالک می‌رسید نعیله برادر غفار بن ملیک بود و چون اعقاب وی اندک بودند به تیره غفار پیوستند.
و هم مسلمه گوید: زیاد به حاجب خویش گفت: «حکم را به نزد من آر» منظورش حکم بن ابی العاص ثقفی بود.
حاجب برفت و حکم بن عمرو غفاری را بدید و او را پیش زیاد برد. وی مردی معتبر بود و صحبت پیمبر خدا صلی اللَّه علیه و سلم داشته بود، زیاد وی را عامل
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۹۲
خراسان کرد آنگاه به وی گفت: «ترا نمی‌خواستم، اما خدا عز و جل ترا می‌خواست.» ابو عبد الرحمان ثقفی گوید: وقتی زیاد ولایتدار عراق شد حکم بن عمرو غفاری را عامل خراسان کرد و کسانی را با وی بر ولایات خراسان گماشت که کار خراج به عهده داشتند و گفت از حکم اطاعت کنند: اسلم بن زرعه بود و خلید بن عبد اللَّه حنفی و نافع بن خالد طاحی و ربیعه بن عسل یربوعی و امیر بن احمد یشکری و حاتم بن نعمان باهلی.
گوید: آنگاه حکم درگذشت، وی به غزای طخارستان رفته بود و غنایم بسیار گرفته بود. حکم انس بن ابی ایاس را جانشین خویش کرده بود و به زیاد نوشته بود وی را برای خدا و مسلمانان و تو پسندیدم اما زیاد گفت: «ای خدا، او را برای دین تو و مسلمانان و خودم نمی‌پسندم.» و خلید بن عبد اللَّه حنفی را ولایتدار خراسان کرد.
گوید: پس از آن ربیع بن زیاد حارثی را با پنجاه هزار کس به خراسان فرستاد بیست و پنجهزار کس از بصره و بیست و پنجهزار کس از کوفه که سالار مردم بصره ربیع بود و سالار مردم کوفه عبد اللَّه بن ابی عقیل بود و سالار همه، ربیع بن زیاد بود.
گویند: در این سال مروان بن حکم سالار حج شد، وی عامل مدینه بود.
ولایتداران و عمال ولایات در این سال همانها بودند که از پیش یاد کردم:
مغیره بن شعبه بر کوفه بود و شریح قضای آنجا داشت. زیاد بر بصره بود و عاملان دیگر همانها بودند که از پیش گفتم.
در این سال عبد الرحمان بن خالد بن ولید در زمستان به غزای سرزمین روم رفت.
آنگاه سال چهل و ششم در آمد.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۹۳
 
سخن از حوادث سال چهل و ششم‌
 
 
سخن از حوادث سال پنجاهم‌
 
اشاره
 
غزای بسر بن ابی ارطاه و سفیان بن عوف ازدی به سرزمین روم در این سال بود.
به قولی غزای فضاله بن عبید انصاری به دریا نیز در همین سال بود.
به گفته واقدی و مداینی وفات مغیره بن شعبه در این سال بود.
موسی ثقفی گوید: مغیره مردی دراز قد بود و یک چشم، چشمش در یرموک آسیب دیده بود. به ماه شعبان سال پنجاهم درگذشت. در آن وقت هفتاد سال داشت.
اما عوانه چنانکه در روایت هشام بن عبید هست گوید که مغیره به سال پنجاه و یکم درگذشت. بعضی‌ها نیز گفته‌اند به سال چهل و نهم هلاک شد.
علی بن محمد گوید: زیاد عامل بصره و اطراف بود تا به سال پنجاهم، پس از آن مغیره بن شعبه که امیر کوفه بود آنجا بمرد و معاویه فرمان کوفه و بصره را برای زیاد نوشت و او نخستین کس بود که کوفه و بصره را با هم داشت.
گوید: زیاد، سمره بن جندب را در کوفه جانشین کرد که به کوفه آمد و چنان بود که زیاد شش ماه در کوفه و شش ماه در بصره اقامت می‌گرفت.
مسلمه بن محارب گوید: وقتی مغیره بمرد عراق برای زیاد یکجا شد پس به
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۷۹۹
سوی کوفه آمد و به منبر رفت و حمد خدا گفت و ثنای او کرد آنگاه گفت: «در بصره بودم که این کار از آن من شد، خواستم با دو هزار از نگهبانان بصره سوی شما آیم.
آنگاه به یاد آوردم که شما اهل حقید و مدتهای دراز حق شما باطل را کنار زده و با خاندان خویش پیش شما آمدم. حمد خدای که آنچه را مردم نهاده بودند از من برداشت و آنچه را مهمل گذاشته بودند بوسیله من محفوظ داشت.» گوید: و چون گفتار خویش را به سر برد، همچنانکه بر منبر بود ریگباران شد و آنجا نشست تا دست بداشتند. آنگاه جمعی از خاصان خویش را خواست و بگفت تا درهای مسجد را گرفتند، سپس گفت: «هر یک از شما پهلویی خود را بگیرد و نگوید که نمی‌دانم پهلوییم کیست.» آنگاه بگفت تا کرسی‌ای بر در مجلس نهادند و آنها را چهار به چهار پیش خواند که به خدا قسم یاد کنند که هیچیک از ما ترا ریگباران نکرده، هر که قسم یاد کرد آزادش کرد و هر که یاد نکرد بداشت و جدا کرد تا سی کس شدند و به قولی هشتاد کس بودند و همانجا دستهاشان را برید.
شعبی گوید، به خدا هرگز دروغ از او نشنیدیم، هر خوب یا بدی به ما وعده داد انجام داد.
وهم شعبی گوید: نخستین کسی که زیاد در کوفه کشت، اوفی بن حصن بود که چیزی درباره او شنیده بود و از پی او بر آمد که بگریخت. یک بار که مردم را می‌دید، اوفی بر او گذشت گفت: «این کیست؟» گفتند: «اوفی بن حصن طائی» زیاد گفت: «اجل رسید. بپای خویش پیش تو آمد.» آنگاه بدو گفت: «درباره عثمان چه نظر داری؟» گفت: «داماد پیمبر خدا صلی اللَّه علیه و سلم بود که دو دختر او را داشته بود» گفت: «درباره معاویه چه گویی؟» گفت: «بخشنده است و بردبار»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۰۰
گفت: «درباره من چه گویی؟» گفت: «شنیدم در بصره گفته‌ای: به خدا سالم را به جای بیمار و حاضر را به جای غایب می‌گیرم.» گفت: «چنین گفته‌ام» گفت: «درست نگفته‌ای» گفت: «آنکه می‌دمد بدتر از دیگر گروه نیست [۱]» و او را بکشت.
گوید: وقتی زیاد به کوفه آمد عماره بن عقبه بن ابی معیط پیش وی آمد و گفت: «شیعیان علی، ابو تراب، به دور عمرو بن حمق فراهم می‌شوند.» عمرو بن حریث گفت: «چرا چیزی می‌گویی که یقین نداری و نمی‌دانی سرانجام آن چیست؟» زیاد گفت: «هر دو بیجا کردید، تو که در این مورد با من آشکارا سخن گفتی و عمرو که سخن ترا رد کرد. پیش عمرو بن حمق روید و گویید: این جماعت‌ها چیست که پیش تو فراهم می‌شوند، هر که می‌خواهد ترا ببیند یا با تو سخن کند در مسجد.» گوید: به قولی آنکه بر ضد عمرو بن حمق سخن کرد و به زیاد گفت که دو شهر را تباه کرده یزید بن رویم بود.
گوید: عمرو بن حریث گفت: «هرگز بمانند امروز بچیزی که سودش می‌دهد روی نیاورده بود.» زیاد به رویم گفت: «تو جانش را به خطر انداختی، اما عمرو جانش را حفظ کرد به خدا اگر بدانم که مغز ساقش از دشمنی من آکنده است تا بر ضد من قیام نکند کارش ندارم.» گوید: وقتی مردم کوفه زیاد را ریگباران کردند، اطاقک ساخت.
______________________________
[۱] مثال روان عربی، همسنگ: کهر کم از کبود یا دیگ و دیگچه، فارسی. م
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۰۱
گوید: وقتی زیاد از بصره به کوفه آمد سمره بن جندب را ولایتدار کرد.
محمد بن سلیم گوید: از انس بن سیرین پرسیدم: «آیا سمره کسی را کشت؟» گفت: «مگر کشتگان سمره را شمار توانند کرد، زیاد او را در بصره جانشین کرد و به کوفه آمد و چون بازگشت او هشت هزار کس را کشته بود. بدو گفتند: بیم نداری که کسی را کشته باشی؟ گفت: اگر دو برابر این هم کشته بودم بیمی نداشتم یا چیزی نظیر این گفت.» ابو سوار عدوی گوید: سمره در یک صبحگاه هفتاد و چهار کس از قوم مرا کشت که حافظ قرآن بودند.
عوف گوید: سمره از مدینه می‌آمد وقتی به خانه‌های بنی اسد رسید یکی از کوچه‌ای در آمد و به اوایل سپاه برخورد یکی از آنها بدو حمله برد و نیزه کوتاه را در او جای داد.
گوید: آنگاه سپاه برفت و سمره بن جندب پیش او رسید که در خون خویش می‌غلطید. گفت: «این چیست؟» گفتند: «اوایل سپاه امیر به او آسیب زده» گفت: «وقتی شنیدید که ما سوار شده‌ایم از نیزه‌های ما بپرهیزید.» سعید بن زید گوید: وقتی قریب و زحاف قیام کردند، زیاد به کوفه بود و سمره به بصره. شبانگاه بیرون شدند و در محل بنی یشکر فرود آمدیم که هفتاد کس بودند و این به ماه رمضان بود. آنگاه سوی بنی ضبیعه رفتند که هفتاد کس بودند، به یکی از پیران قوم گذشتند که حکاک نام داشت و چون آنها را بدید گفت: «ابو الشعثا خوش آمدی.» گوید: ابن حصن او را بدید و خونش را بریختند و در مسجدهای طایفه ازد پراکنده شدند. گروهی از آنها سوی عرصه بنی علی رفتند و گروهی دیگر سوی
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۰۲
مسجد معادل رفتند. سیف بن وهب با جمعی از یاران خویش بر ضد آنها برخاست و کسانی را که سوی وی آمده بودند بکشت. گروهی از جوانان بنی علی و گروهی از جوانان بنی راسب سوی قریب و زحاف رفتند و به آنها تیراندازی کردند. قریب گفت: «آیا عبد اللَّه بن اوس طاحی میان شما هست؟» که با وی هماوردی می‌کرده بود؟
گفتند: «آری» گفت: «پس به هماوردی من آی» گوید: و چنان شد که عبد اللَّه او را بکشت و سر او را بیاورد. زیاد که از کوفه می‌آمد او را به ملامت گرفت و گفت: «ای مردم طاحیه اگر از این جمع کسانی را نکشته بودید زندانیتان می‌کردم.» گوید: قریب از طایفه ایاد بود و زخاف از طایفه طی بود، پسر خاله بودند و نخستین کسانی بودند که پس از خوارج نهروان قیام کردند.
سعید گوید: ابو بلا می‌گفت: «خدا قریب را تقرب ندهد، به خدا اگر از آسمان بیفتم بهتر از آن می‌خواهم که چنان کنم که او کرده بود» مقصودش قیام بود.
وهب گوید: از پس قریب و زخاف کار حروریان بالا گرفت و سمره آنها را بکشت و به کشتنشان فرمان داد. وقتی زیاد به کوفه می‌رفت سمره جانشین وی بود و بسیار کس از خوارج را بکشت.
ابو عبیده گوید: آن روز زیاد بر منبر گفت: «ای مردم بصره به خدا اینان را از میان بردارید و گر نه از شما آغاز می‌کنم، به خدا اگر یکیشان جان ببرد، از مقرری سال بگذرم نخواهید گرفت.» گوید: پس کسان بر ضد آنها برخاستند و همه را بکشتند.
محمد بن عمر گوید: در همین سال معاویه گفته بود که منبر پیمبر خدا صلی اللَّه علیه و سلم را به شام برند و چون آن را از جای تکان دادند خورشید گرفت چنانکه ستارگان دیده می‌شد و مردم وحشت زده شدند گفت: «نمی‌خواستم منبر را ببرم،
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۰۳
بلکه بیم داشتم موریانه آنرا خورده باشد.» آنگاه منبر را بپوشانید.
سعید بن دینار به نقل از پدرش گوید: معاویه گفت: «نظر من این است که منبر پیمبر خدا صلی اللَّه علیه و سلم در مدینه نماند که مردم آنجا قاتلان و دشمنان امیر مؤمنان عثمان بوده‌اند.» و چون به مدینه آمد عصا را خواست که به نزد سعد القرظ بود.
گوید: ابو هریره و جابر بن عبد اللَّه پیش معاویه آمدند و گفتند: «ای امیر مؤمنان ترا به خدا عز و جل چنین مکن که این کار روا نیست، می‌خواهی منبر رسول خدا را از جایی که وی نهاده برون بری و عصای وی را به شام ببری؟ مسجد را ببر.» گوید: معاویه کوتاه آمد و شش پله بر منبر افزود که اکنون هشت پله دارد. و از کاری که کرده بود از مردم عذر خواست.
قبیصه بن ذویب گوید: عبد الملک قصد منبر کرده بود بدو گفتم: «ترا به خدا- عز و جل چنین مکن و منبر را از جای مبر که امیر مؤمنان معاویه آنرا از جا تکان داد و خورشید گرفت. پیمبر فرمود: هر که با منبر من بدی کند جایگاهش از آتش پر شود. چرا می‌خواهی آنرا از مدینه ببری که در مدینه وسیله فصل اختلافات کسان است؟» گوید: عبد الملک از این کار کوتاه آمد و دیگر از آن سخن نکرد و چون ولید به خلافت رسید و به حج آمد، قصد این کار کرد و گفت: «مرا از این کار خبر دهید که می‌خواهم به انجام آن پردازم.» گوید: سعید بن مسیب کس پیش عمر بن عبد العزیز فرستاد و گفت «با یار خویش بگوی از خدا عز و جل بترسد و خویشتن را به معرض خشم خدای نیارد» عمر بن عبد العزیز با ولید سخن کرد که کوتاه آمد و دیگر از آن سخن نیاورد.
گوید: وقتی سلیمان بن عبد الملک به حج آمد عمر بن عبد العزیز قصد ولید را با وی بگفت و این که سعید بن مسیب پیش وی آمده بود.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۰۴
سلیمان گفت: «دلم می‌خواست چنین چیزی درباره امیر مؤمنان عبد الملک و درباره ولید گفته نمی‌شد. این ماجراجویی است، ما را با این چکار! دنیا را گرفتیم که به دست ماست. می‌خواهیم یکی از مآثر اسلام را که کسان به زیارت آن می‌آیند پیش خودمان ببریم، این درست نیست.» در همین سال معاویه بن حدیج از مصر معزول شد و مسلمه بن مخلد ولایتدار مصر و افریقیه شد. و چنان بود که معاویه بن ابی سفیان از آن پیش که مسلمه را ولایتدار مصر و افریقیه کند عقبه بن نافع فهری را سوی افریقیه فرستاده بود که آنجا را گشود و قیروان را خط کشی کرد که در آنجا چنانکه محمد بن عمر گوید باتلاق بود که از بس درنده و خزندگان دیگر و مار داشت کس آنجا نمی‌رفت. عقبه خدا را بخواند و هر چه آنجا بود گریخت تا آنجا که درندگان بچه‌های خود را می‌برد.
موسی بن علی به نقل از پدرش گوید: عقبه بن نافع بانگ زد: «ما اینجا منزل می‌کنیم از اینجا بروید» و خزندگان از سوراخها برون شد و بگریخت.
زید بن ابی جندب به نقل از یکی از سپاهیان مصر گوید: همراه عقبه بن نافع آمدیم و او نخستین کس بود که قیروان را خط کشی کرد و برای کسان مسکن و خانه معین کرد و مسجد آن را بساخت و با وی ببودیم تا معزول شد. بهترین ولایتدار و بهترین سالار بود.
گوید: پس از آن، در همین سال، یعنی سال پنجاهم، معاویه، معاویه بن حدیج را از مصر و عقبه بن نافع را از افریقیه برداشت و مسلمه بن مخلد را ولایتدار مصر و مغرب یکجا کرد. وی نخستین کس بود که همه مغرب و مصر و برقه و افریقیه و طرابلس را با هم داشت.
گوید: مسلمه بن مخلد یکی از وابستگان خود را به نام ابو المهاجر ولایتدار افریقیه کرد و عقبه بن نافع را برداشت و درباره چیزهایی از او مواخذه کرد و همچنان ولایتدار مصر و مغرب بود و ابو المهاجر بر افریقیه بود تا معاویه بن ابی سفیان هلاک
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۰۵
شد.
در همین سال ابو موسی اشعری درگذشت. به قولی درگذشت ابو موسی به سال پنجاه و دوم بود.
درباره کسی که در این سال سالار حج بود اختلاف هست، بعضی‌ها گفته‌اند معاویه سالار حج بود، بعضی دیگر گفته‌اند پسرش یزید بود.
در این سال ولایتدار مدینه سعید بن عاص بود. ولایتدار بصره و کوفه و مشرق و سیستان و فارس و سند و هند، زیاد بود.
در این سال زیاد از پی فرزدق برآمد که بنی نهشل و بنی فقیم از او شکایت آورده بودند. فرزدق از دست زیاد سوی سعید بن عاص گریخت که آن وقت ولایتدار مدینه بود و از او پناه خواست که پناهش کرد.
 
سخن از کار فرزدق‌
 
لبیطه پسر فرزدق به نقل از پدرش گوید: وقتی اشهب بن رفیله و بعیث را هجا گفتم که رسوا شدند، بنی نهشل و بنی فقیم شکایت از من، پیش زیاد بن ابی سفیان بردند.
بعضی‌ها گفته‌اند یزید بن مسعود نهشلی نیز شکایت برده بود، اما زیاد او را نشناخت تا بدو گفتند: «همان جوان بدوی که نقره‌هایش غارت شد و جامه‌های خویش را فرو ریخت» و زیاد او را بشناخت.
فرزدق گوید: پدرم غالب مرا با کاروان خویش و کالایی فرستاده بود که آنرا بفروشم و برای وی آذوقه بگیرم و برای کسانش جامه‌هایی بخرم. رفتم و کالا را فروختم و قیمت آنرا گرفتم و در جامه خویش ریختم و بدان مشغول بودم.
گوید: در آن اثنا مردی به من رسید که گویی شیطانی بود و گفت: «سخت به
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۰۶
حفاظت آن دلبسته‌ای؟» گفتم: «چه مانعی دارد؟» گفت: «به خدا اگر مردی که می‌شناسمش به جای تو بود آنرا نگه نمی‌داشت.» گفتم: «او کیست؟» گفت: «غالب بن صعصعه» گوید: اهل مربد را بانگ دادم و گفتم: «بگیرید» و مال را بر آنها افشاندم.
گوید: یکی از آنها گفت: «پسر غالب عبایت را بینداز و من بینداختم» یکی دیگر گفت: «پیراهنت را بینداز» که انداختم.
دیگری گفت: «عمامه‌ات را بینداز» که بینداختم و با یک تنبان بماندم.
دیگری گفت: «تنبانت را بینداز» گفتم: «بیندازم و برهنه راه بیفتم؟ دیوانه نیستم.» گوید: خبر به زیاد رسیده بود و چند سوار سوی مربد فرستاده بود که مرا پیش او ببرند، یکی از بنی هجیم بر اسبی بیامد و گفت: «دارند می‌آیند فرار کن» و مرا پشت سر خود سوار کرد و تاختن کرد تا از دیده‌ها نهان شد، سواران وقتی رسیدند که من رفته بودم. زیاد، دو عموی من، ذهیل و زحاف، پسران صعصعه، را که در دیوان جزو دو هزاری‌ها بودند و با وی بودند گرفت و به زندان کرد. من کس پیش آنها فرستادم که اگر می‌خواهید بیایم، کس فرستادند که نزدیک ما میا که کار زیاد معلوم نیست، با ما چه می‌تواند بکند که گناهی نکرده‌ایم؟
گوید: دو عمویم چند روزی ببودند آنگاه درباره آنها با زیاد سخن کردند و گفتند: «شنوایند و مطیع، یک جوان بدوی کاری کرده، آنها گناهی ندارند». پس آنها را آزاد کرد.
به من گفتند: «به ما بگو: پدرت از آذوقه و جامه چه سفارش داده بود؟»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۰۷
به آنها گفتم، همه را خریدند و آنرا بار کردم و پیش پدرم رفتم که خبر من به او رسیده بود. از من پرسید چه کردی؟ و قضیه را با وی بگفتم.
گفت: «این جور کارها را خوب بلدی» و دست به سرم کشید.
راوی گوید: فرزدق تا آن وقت شعر نمی‌گفت و پس از آن شعر گفتن آغاز کرد قصه وی به خاطر زیاد مانده بود.
گوید: پس از آن چنان شد که احنف بن قیس و جاریه بن قدامه از طایفه بنی ربیعه بن کعب و جون بن قتاده عبشمی و حتات بن یزید ابو منازل، یکی از پسران حوی ابن سفیان، پیش معاویه رفتند که به هر یک از آنها یکصد هزار داد. اما به حتات هفتاد هزار داد. وقتی به راه می‌رفتند از همدیگر بپرسیدند و مقدار جایزه خویش را به حتات بگفتند و معلوم شد که فقط او هفتاد هزار گرفته است. حتات سوی معاویه بازگشت که از او پرسید: «ای ابو منازل، چرا بازگشتی؟» گفت: «مرا میان بنی تمیم رسوا کردی، مگر اعتبارم درست نیست؟ مگر سالخورده نیستم؟ مگر قومم از من اطاعت نمی‌کنند؟» گفت: «چرا» گفت: «پس چرا از این جمع با من خست کردی؟» گفت: «از این جمع دینشان را خریدم و ترا با دینت و عقیده‌ات درباره عثمان بن عفان واگذاشتم» این سخن از آن رو می‌گفت که حتات از جمله دوستداران عثمان بود.
گفت: «دین مرا نیز بخر» و از جایزه خویش عیب گرفت و معاویه او را به زندان کرد و فرزدق در این باب شعری دراز گفت و از کار معاویه خرده گرفت و او سی هزار دیگر به کسان حتات داد، و این، زیاد را نسبت به فرزدق خشمگین کرده بود.
گوید: وقتی قوم نهشل و فقیم شکایت او را پیش زیاد بردند خشم وی بیفزود و از پی وی برآمد که فراری شد و پیش عیسی بن خصیله رفت.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۰۸
فضل بن موسی بن خصیله گوید: وقتی زیاد از پی فرزدق بود شبانگاه پیش عموی من عیسی بن خصیله آمد و گفت: «ای ابو خصیله، از این مرد می‌ترسم دوستانم و همه کسانی که از آنها امید داشتم مرا رها کرده‌اند پیش تو آمده‌ام که مرا پیش خودت مخفی کنی.» گفت: «خوش آمدی» گوید: پس فرزدق سه شب پیش وی بود، پس از آن به وی گفت: «آهنگ آن دارم که سوی شام روم.» گفت: «هر طور که خواهی، اگر پیش من بمانی خانه خانه تست [۱] و اگر خواهی رفت یک شتر رهوار به تو می‌دهم.» گوید: شب بعد فرزدق بر نشست، عیسی کس با او فرستاد تا از خانه‌ها گذشت.
مقدار سه منزل راه سپرده بود و شعری در این باب گفت.
گوید: زیاد از حرکت فرزدق خبر یافت و علی بن زهدم را از پی او فرستاد.
اعین نوه فرزدق گوید: ابن زهدم رد فرزدق را در خانه یک زن نصرانی که وی را دختر مرار می‌گفتند و از بنی قیس بود پیدا کرد که او را از شکاف خانه خویش فرار داد و به وی دست نیافت.
مسمع بن عبد الملک گوید: فرزدق سوی روحا رفت و میان مردم بکر بن وایل فرود آمد و ایمن شد و چند قصیده در ستایش آنها گفت.
گوید. و چنان شد که وقتی زیاد در بصره اقامت می‌گرفت فرزدق به کوفه می‌رفت و وقتی زیاد در کوفه اقامت می‌گرفت فرزدق به بصره می‌رفت که زیاد شش ماه در بصره می‌ماند و شش ماه در کوفه، و چون از کار فرزدق خبر یافت به عبد الرحمان ابن عبید که از جانب وی عامل کوفه بود نوشت: «فرزدق نر و حوش است که به صحراها می‌چرد و چون کسان نزدیک او شوند بترسد و از آنجا به سرزمین دیگر رود، او را
______________________________
[۱] به جای عبارت مثل وار عربی «فی الرحب و السعه» یعنی با گشادگی و فراخی.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۰۹
بجوی تا به وی دست یابی.» فرزدق گوید: «به سختی در پی من بودند چنانکه هر که مرا پناه می‌داد، از پیش خود بیرون می‌کرد. یکبار که عبا به سر پیچیده بودم و به راه می‌رفتم آنکه مرا می‌جست بر من گذشت. وقتی شب در آمد پیش یکی از داییهایم رفتم که از طایفه بنی ضبه بود و عروسی داشتند، گرسنه بودم، گفتم پیش آنها روم و غذایی بخورم.
گوید: در آن اثنا که نشسته بودم دیدم یکی که اسب خود را می‌کشید و نیزه به دست داشت وارد خانه شد، کسان برخاستند و دیوار نیین را برداشتند و من از آنجا برون رفتم، دیوار را بینداختند که به جای خود رفت و گفتند: «ما او را ندیده‌ایم» لختی جستجو کردند و برفتند. صبحگاهان پیش من آمدند و گفتند: «از مجاورت زیاد سوی حجاز رو که به تو دست نیابد که اگر دیشب به تو دست یافته بود ما را هلاک کرده بودی.» گوید: پس نهانی دو مرکب فراهم کردند و با مقاعس یکی از مردم بنی تیم اللَّه که بلد راه بود و همراه بازرگانان سفر می‌کرد سخن کردند و با وی سوی بانقیا رفتیم و چون به یکی از سراها که در آن جا منزل می‌گرفتند رسیدیم در به روی ما نگشودند و بار خویش را به کنار دیوار افکندیم. شبی مهتاب بود، گفتم: «ای مقاعس، اگر صبحگاهان زیاد کسانی را سوی عتیق فرستد ما را توانند گرفت؟» گفت: «آری، در کمین ما می‌نشینند.» گوید: هنوز از عتیق نگذشته بودند عتیق خندقی بود که عجمان زده بودند.
فرزدق گوید: گفتمش: «عرب چه می‌گوید؟» گفت: «می‌گویند: یک روز و شب مهلت بده آنگاه فراری را بگیر.» حرکت کن.
گفتم: «از درندگان می‌ترسم.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۱۰
گفت: «خطر درندگان از زیاد کمتر است» گوید: حرکت کردیم، چیزی پشت سرمان بود، یکی دنبال ما بود که از ما دور نمی‌شد.
گفتم: «ای مقاعس این شخص را می‌بینی که همه چیز را جز او پشت سر می‌گذاریم و از اول شب بدنبال ماست؟» گفت: «این درنده است» گوید: گویی این را فهمید که بیامد و میان راه بخفت و چون این را بدیدیم، پیاده شدیم و زانوی شترانمان را ببستیم و من کمان خویش را برگرفتم.
مقاعس گفت: «ای روباه، میدانی از کجا سوی تو گریخته‌ایم؟ از زیاد» گوید: درنده دم خویش را تکان داد و گرد آن بما و شترانمان رسید. گفتم:
«تیر بیندازم.» مقاعس گفت: «تحریکش مکن، وقتی صبح شد می‌رود.» گوید: درنده سر و صدا می‌کرد و می‌غرید و مقاعس به آن نهیب می‌زد تا صبح دمید و چون او را بدید برفت.
فرزدق در این باب شعری دارد به این مضمون:
«از بس آنچه در شب رودها دیدم «دیگر خودم را ترسو نمی‌دانم.
«شیری بود که گویی پاپوش داشت «با پنجه‌های درشت و ناخنهای تیز «وقتی سر و صدای آنرا شنیدم جانم بلرزید «و گفتم راه فرار کو؟
«بخویشتن دل دادم و گفتم صبوری کن «و در آن تنگنا تنبانم را محکم کردم
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۱۱
«ای درنده تو از زیاد کم‌خطرتری «و سوی تو آسان می‌توان آمد.» شبث بن ربعی ریاحی گوید: این اشعار را برای زیاد خواندم که گویی رقت آورد و گفت: «اگر پیش من آمده بود امانش می‌دادم و عطایش می‌دادم.» شعر ترجمه نکرده فرزدق گوید: راه را سپردیم تا به مدینه رسیدیم که سعید بن عاص بن امیه عامل آنجا بود وی به تشییع جنازه رفته بود. به جستجویش رفتیم، یافتیمش که نشسته بود و مرده را به گور می‌کردند. پیش روی او ایستادم و گفتم: «کسی که خونی نریخته و مالی نربوده به تو پناه می‌آورد.» گفت: «اگر خونی نریخته‌ای و مالی نربوده‌ای در پناه منی» آنگاه گفت: «کیستی؟» گفتم: «همام پسر غالب بن صعصعه» گوید: و همچنان مدتی در مدینه بودم و مدتی در مکه تا زیاد درگذشت.
در همین سال حکم بن عمرو غفاری هنگام بازگشت از غزای مردم کوهستان اشل به مرو درگذشت.
 
سخن از غزای حکم بن عمرو در کوهستان اشل و سبب هلاک وی‌
 
عبد الرحمان بن صبیح گوید: با حکم بن عمرو در خراسان بودم، زیاد بدو نوشت که مردم کوهستان اشل سلاح پوستی دارند و ظروف طلایی، پس به غزای آنها رفت و چون به دل کوهستان رسید دره‌ها و راهها را بگرفتند و او را در میان گرفتند و در این کار درماند و مهلب را به کار جنگ گماشت. مهلب پیوسته تدبیر
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۱۲
می‌کرد تا یکی از بزرگان قوم را گرفت و بدو گفت: «یکی از دو کار را اختیار کن این که خونت را بریزم یا ما را از این تنگنا برون بری.» گفت: «مقابل یکی از راهها آتش بیفروز و بگو تا بنه را سوی آن ببرند و چون قوم پندارند که وارد راه شده‌اید که عبور کنید همه به طرف آنجا آیند و راههای دیگر را خالی گذارند، پس راه دیگر پیش گیر که به تو نمی‌رسند تا برون شوی.» گوید و چنین کرد و نجات یافت و غنایم بسیار همراه آوردند.
حکم بن صبح گوید: زیاد نامه‌ای به حکم نوشت و او را تهدید کرد که اگر زنده ماندم یکی از اعضای ترا می‌برم به سبب آنکه وقتی زیاد شنیده بود که غنایم فراوان گرفته بدو نوشته بود که امیر مؤمنان به من نوشته که طلا و نقره و تحفه‌ها را برای وی برگزینم، دست به چیزی مزن تا این چیزها را کنار نهی.
حکم بدو نوشت: «اما بعد: نامه تو رسید که گفته بودی امیر مؤمنان به من نوشته که طلا و نقره و تحفه‌ها را برای او برگزینم و دست به چیزی مزن. اما کتاب خدا پیش از نامه امیر مؤمنان است، به خدا اگر آسمانها و زمین به روی بنده خدا ترس بسته باشد خدای سبحانه و تعالی مفری برای وی پدید آرد.» گوید: آنگاه به مردم گفت: «زودتر غنیمت‌های خویش را برگیرید.» خمس را جدا کرد و باقی غنیمتها را میان آنها تقسیم کرد.
گوید: آنگاه حکم گفت: «خدایا اگر خیری پیش تو دارم جانم را بگیر.» و به خراسان به مرو درگذشت.
علی بن محمد گوید: وقتی مرگ حکم در رسید، به مرو، انس بن ابی اناس را جانشین کرد و این به سال پنجاهم بود.
آنگاه سال پنجاه و یکم در آمد.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۱۳
 
سخن از حوادث سال پنجاه و یکم‌
 
اشاره
 
از جمله حوادث این سال غزای زمستانی فضاله بن عبید به سرزمین روم بود و غزای تابستانی بسر بن ابی اطاره و کشته شدن حجر بن عدی و یاران وی.
 
سخن از سبب کشته شدن حجر بن عدی‌
 
اشاره
 
هشام بن محمد گوید: وقتی معاویه بن ابی سفیان در جمادی سال پنجاه و یکم مغیره بن شعبه را ولایتدار کرد وی را پیش خواند و حمد خدا گفت و ثنای او کرد آنگاه گفت: «می‌خواستم خیلی چیزها را به تو سفارش کنم اما به اعتماد آنکه می‌دانی رضایت من به چیست و حکومتم چه می‌خواهد و صلاح رعیتم به چیست از آن چشم می‌پوشم ولی یک کار را سفارش می‌کنم از ناسزا گفتن علی و مذمت وی و نیز از رحمت فرستادن بر عثمان و آمرزش خواستن برای او وا نمان، یاران علی را عیب گوی و دور کن و سخنشان مشنو، پیروان عثمان را ستایش گوی و تقرب ده و سخنانشان بشنو.» مغیره گفت: «تجربه آزموده و مرا آزموده‌اند، پیش از تو برای غیر تو عمل کرده‌ام و ذم اعمال من نگفته‌اند، تو نیز تجربه می‌کنی و یا مذمتم می‌کنی یا ستایش.» معاویه گفت: «ان شاء اللَّه ستایش خواهیم کرد.» شعبی می‌گفت: «از پس مغیره ولایتداری چون او نداشتیم. به صف عاملان شایسته دوران پیش از خود بود. هفت سال و چند ماه از جانب معاویه عامل کوفه بود، رفتار نکو داشت، دلبسته آرامش بود اما از مذمت علی و ناسزا گویی وی
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۱۴
و عیبگویی قاتلان عثمان و لعنشان و طلب رحمت و استغفار برای عثمان و تمجید یاران وی چشم نمی‌پوشید.» و چنان بود که وقتی حجر بن عدی این چیزها را می‌شنید می‌گفت: «خدا شما را مذمت و لعنت کند» آنگاه به پا می‌خواست و می‌گفت: خدای عز وجل گوید: شما که ایمان دارید به انصاف رفتار کنید و برای خدا گواهی دهید [۱].
«شهادت می‌دهم که آن کس که عیب و مذمت وی می‌گویید فضیلتش بیشتر است و آنکه مدح و تمجیدش می‌کنید در خور مذمت است.» مغیره بدو می‌گفت: «ای حجر، از اقبال تو است که ولایتدار تو منم، ای حجر، وای تو! از حکومت بترس، از خشم و سطوت آن حذر کن که احیانا خشم حکومت بسیاری امثال ترا هلاک می‌کند.» اما از حجر دست می‌داشت و گذشت می‌کرد و چنین بود تا یک روز در آخرین دوران امارتش به پا خاست و در باره علی و عثمان همان سخنانی که می‌گفته بود بگفت که خدایا بر عثمان بن عفان رحمت کن و از او در گذر و اعمال نیک وی را پاداش ده که به کتاب تو عمل کرد و از سنت پیمبر تو بیعت کرد و ما را متفق داشت و خونهای ما را محفوظ داشت و به ستم کشته شد، خدایا یاران و دوستان و دوستداران و خونخواهان وی را رحمت کن. و قاتلان وی را نفرین کرد.
پس حجر بن عدی برخاست و بانگی بر مغیره زد که هر که در مسجد و بیرون مسجد بود آن را شنید و گفت: «از بس پیر شده‌ای نمی‌دانی درباره کی دروغ می‌گویی. ای آدم! بگو روزیها و مقرریهای ما را بدهند که از ما بداشته‌ای و حق نداشته‌ای و کسانی که پیش از تو بوده‌اند چنین نمی‌کرده‌اند. سخت به مذمت امیر مؤمنان و تمجید مجرمان دل بسته‌ای.» گوید: بیشتر از دو سوم کسان برخاستند و می‌گفتند: «حجر سخن راست آورد
______________________________
[۱] یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوَّامِینَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلَّهِ سوره نساء آیه ۱۳۴
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۱۵
و نیک گفت. بگو روزیها و مقرریهای ما را بدهند که از این سخنان تو سودی نمی‌بریم.» و سخن از این گونه بسیار کردند.
گوید: مغیره فرود آمد و به درون رفت. قومش اجازه خواستند که بداد.
بدو گفتند: «چرا می‌گذاری مرد این اینگونه سخنان بگوید و چنین با تو جری شود، این کار تو دو نتیجه دارد نخست آنکه قدرت تو سستی می‌گیرد و دیگر آنکه اگر معاویه خبردار شود نسبت به تو سخت خشم آورد.» گوید: کسی که سخت‌تر از همه در کار حجر سخن می‌کرد و آنرا بزرگ می‌نمود عبد اللَّه بن ابی عقیل ثقفی بود.
گوید: مغیره به آنها گفت: «او را به کشتن داده‌ام از پس من امیری بیاید که حجر او را همانند من پندارد و با او نیز چنان کند که می‌بینید با من می‌کند و در همان وهله اول او را می‌گیرد و به بدترین وضعی می‌کشد. مرگ من نزدیک است و کارم به سستی افتاده. نمی‌خواهم کشتن نیکان و ریختن خون مردم این شهر از من آغاز شود که دیگران به سبب آن نیک روز شوند و من تیره روز، معاویه در دنیا عزت یابد و مغیره به روز رستاخیز به ذلت افتد. از نکو کارشان می‌پذیرم و از بد کارشان در می‌گذرم، خردمندشان را ستایش می‌کنم و بی‌خردشان را اندرز می‌گویم تا مرگ میان من و آنها جدایی آرد. وقتی عاملان بعدی را تجربه کردند از من یاد می‌کنند.» عثمان بن عقبه کندی می‌گفت: یکی از پیران قوم را شنیدم که از این حدیث سخن داشت و می‌گفت: «به خدا آنها را تجربه کردیم و مغیره بیشتر از همه‌شان ستایشگر بی‌گناه بود و بخشنده بدکار و عذرپذیر.» عوانه گوید: مغیره به سال چهل و یکم و ماه جمادی ولایتدار کوفه شد و به سال پنجاه و یکم درگذشت و کوفه و بصره یکجا از آن زیاد بن ابی سفیان شد که بیامد و وارد قصر کوفه شد آنگاه به منبر رفت و حمد خدا گفت و ثنای او کرد سپس گفت:
«اما بعد، ما را آزموده‌اند و ما نیز تجربه آموخته‌ایم. راهبری
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۱۶
«کرده‌ایم و راهبریمان کرده‌اند و چنان دیده‌ایم که سامان این کار در آخر «به همانست که سامان اول آن بوده: اطاعت صمیمانه که در نهان و عیان «همانند باشد و صاحبانش در غیاب و حضور یکسان باشند و دلها و زبانهاشان «یکی باشد و چنان یافته‌ایم که صلاح کار مردم به نرمش است، بی‌سستی «و قدرت نمایی بی‌خشونت. در میان شما به کاری دست نمی‌زنم که آنرا به «انجام نبرم. هیچ دروغی که در حضور خدا و مردم گفته شود زشتتر از «دروغ پیشوا بر منبر نیست.» گوید: آنگاه از عثمان و یاران وی سخن آورد و مدحشان گفت و از قاتلان وی یاد کرد و لعنتشان کرد.
گوید: حجر برخاست و با وی چنان کرد که با مغیره می‌کرده بود. تاریخ طبری/ ترجمه ج‌7 2816 سخن از سبب کشته شدن حجر بن عدی ….. ص : ۲۸۱۳
ید: چنان شد که زیاد به بصره بازگشت و عمرو بن حریث را ولایتدار کوفه کرد و خبر یافت که شیعیان علی به نزد حجر فراهم می‌شوند و آشکارا از لعن معاویه و بیزاری او سخن دارند و عمرو بن حریث را ریگباران کرده‌اند. پس به سوی کوفه بازگشت و به قصر رفت و درآمد و به منبر رفت قبای سندس و روپوشی از خز سبز به تن داشت و مویش از دو سوی آویخته بود.
حجر در مسجد نشسته بود و یارانش به دورش بیشتر از همه بودند زیاد حمد خدا گفت و ثنای او کرد و آنگاه گفت:
«اما بعد، عاقبت سرکشی و گمراهی وخیم است، اینان به حال «خود رها شده‌اند و گردن گرفته‌اند، از من ایمن مانده‌اند و بر من جرئت «آورده‌اند به خدا اگر به استقامت نیایید به داروی خودتان علاجتان «می‌کنم.» و نیز گفت: «ناچیزم اگر عرصه کوفه را از حجر مصون ندارم و او را عبرت آیندگان نکنم، از حجر وای مادرت! که به خطر افتاده‌ای»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۱۷
اما محمد بن سیرین درباره پیشامد حجر چنین گوید: یک روز جمعه زیاد سخن می‌کرد و بسیار گفت و نماز عقب افتاد، حجر بن عدی بدو گفت: «نماز» اما زیاد همچنان به سخن کردن بود. باز گفت: «نماز» و او به کار سخن کردن بود و چون حجر بیمناک شد که وقت نماز بگذرد دست به مشتی ریگ برد و برای نماز برخاست، مردم نیز با وی برخاستند و چون زیاد چنین دید فرود آمد و با مردم نماز کرد و چون نماز را به سر برد درباره کار حجر به معاویه نوشت و بد او بسیار گفت.
گوید: معاویه نوشت که وی را بند آهنین نه و سوی من فرست و چون نامه معاویه بیامد قوم حجر خواستند از او حمایت کنند، اما حجر گفت: «نه، شنوای و اطاعت.» گوید: پس بند آهنین بر او نهادند و پیش معاویه بردند که چون بر او در آمد گفت: «ای امیر مؤمنان درود بر تو باد و رحمت و برکات خدا» معاویه گفت: «به خدا نمی‌بخشمت، ببرید و گردنش را بزنید.» گوید: حجر را از پیش معاویه بیرون آوردند. به کسانی که کارش را به عهده داشتند گفت: «بگذارید دو رکعت نماز کنم.» گفتند: «بکن.» گوید: پس دو رکعت نماز کرد، و کوتاه کرد، آنگاه گفت: «اگر جز آنچه منظور دارم گمان نمی‌بردید دوست داشتم که نمازم از آنچه بود درازتر شود اما اگر در آن نمازها که از پیش بود چیزی نباشد در این نیز چیزی نیست. آنگاه به کسان خویش که آنجا بودند گفت: «بند آهنین را بر مدارید و خونم را مشویید که فردا با معاویه در جاده [۱] رو به رو می‌شوم.» گوید: آنگاه وی را پیش آوردند و گردنش را بزدند.
هشام گوید: وقتی از محمد درباره غسل شهید می‌پرسیدند حدیث حجر را
______________________________
[۱] کلمه متن.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۱۸
برای آنها می‌گفت.
محمد گوید: عایشه مادر مؤمنان معاویه را بدید …
مخلد گوید: پندارم که در مکه بود.
گوید: و بدو گفت: «ای معاویه در مورد حجر بردباری تو کجا بود؟» گفت: «ای مادر مؤمنان خردمندی به نزد من نبود.» ابن سیرین گوید: شنیده‌ام که وقتی مرگ معاویه در رسیده بود با صدایی که در گلویش پیچیده بود می‌گفت: «از حجر با تو روزی دراز دارم» حسین بن عبد اللَّه همدانی گوید: جزو نگهبانان زیاد بودم زیاد گفت: «یکی برود و حجر را بخواند.» گوید: سالار نگهبانان شداد بن هیثم هلالی به من گفت: «پیش حجر برو و او را بخوان.» گوید: پیش حجر رفتم و گفتم: «پیش امیر بیا» یارانش گفتند: «نمی‌آید و حرمت نمی‌دارد.» گوید: پیش زیاد رفتم و خبر را بگفتم. به سالار نگهبانان دستور داد کسانی را با من بفرستد.
گوید: و چند کس را با من فرستاد.
گوید: پیش حجر رفتم و گفتم: «پیش امیر بیا» گوید: به ما ناسزا گفتند و دشنام دادند، پیش زیاد بازگشتیم و خبر را با وی بگفتیم.
گوید: زیاد بزرگان کوفه را پیش خواند و گفت: «ای مردم کوفه به یک دست زخم می‌زنید و به یک دست مرهم می‌نهید، تن‌هایتان با من است و دلهایتان با حجر، این خود سر احمق دیوانه. شما با منید و برادران و فرزندان و عشایرتان با حجر. به خدا این توطئه و دغلی شماست، به خدا یا بی‌گناهیتان را وانماید یا کسانی را بیارم
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۱۹
که از انحراف به استقامتتان آرند.» کسان به نزد زیاد برجستند و گفتند: «خدا نکند که در کار اینجا جز اطاعت امیر مؤمنان و جلب رضا و اظهار اطاعت تو و مخالفت حجر نظری داشته باشیم، درباره او دستورمان ده» گفت: «هر کدامتان به این جماعت اطراف حجر پردازد و هر یک از شما برادر و فرزند و خویشاوند و هم قبیله مطیع خویش را بخواند و هر که را که توانید از وی بازدارید.» گوید: چنین کردند و بیشتر کسانی را که با حجر بن عدی بودند از او بداشتند و چون زیاد دید که بیشتر یاران حجر از او باز مانده‌اند به شداد بن هیثم هلالی، و به قولی هیثم بن شداد، سالار نگهبانان خویش گفت: «پیش حجر برو اگر همراه تو آمد بیارش و گر نه به همراهان خود بگو ستونهای بازار را بکنند و به آنها حمله برند تا حجر را بیارند و هر که را مانع شوند بزنند.» گوید: هلالی پیش حجر رفت و گفت: «پیش امر بیا» یا ران حجر گفتند: «نه نمی‌آییم» گوید: هلالی به یاران خویش گفت: «ستونهای بازار را بکنید» که بکندند و بیاوردند. عمیره بن یزید کنید، ابو العمر طه، به حجر گفت: «جز من کسی پیش تو نیست که شمشیر داشته باشد و این بس نیست» گفت: «رأی تو چیست؟» گفت: «از اینجا برخیز و پیش کسانت رو که قومت از تو حمایت کنند.» گوید: زیاد که روی منبر بود برخاست و آنها را می‌نگریست که با ستونها پیش آمدند یکی از عجمان، به نام بکر بن عبید، سر عمرو بن حمق را با ستونی بزد که از پا بیفتاد و ابو سفیان بن عویمر و عجلان بن ربیعه، هردوان از دی، بیامدند و او را برگرفتند و به خانه یکی از مردم از بردند به نام عبید اللَّه پسر مالک که آنجا مخفی
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۲۰
شد و همچنان آنجا نهان بود تا وقتی که در آمد.
عبد اللَّه بن عوف بن احمر گوید: وقتی از غزوه باجمیرا باز می‌گشتیم که یک سال پیش از کشته شدن مصعب بن زبیر بود یک عجم با من به راه می‌آمد به خدا از آن روز که عمرو بن حمق را زده بود ندیده بودمش و گمان نداشتم که اگر ببینمش بشناسم و چون دیدمش پنداشتم خودش است و این هنگامی بود که خانه‌های کوفه نمایان شده بود خوش نداشتم از او بپرسم: «تویی که عمرو بن حمق را زدی؟» و با من تند گویی کند. گفتمش: «از روزی که در مسجد با ستون به سر عمرو بن حمق زدی تا امروز ترا ندیده‌ام، اما اکنون وقتی ترا دیدم شناختمت.» گفت: «خدا چشمت را نگیرد. چه چشم خوبی داری، کار شیطان بود، شنیدم مردی پارسا بود، از این ضربت که زدم پشیمان شدم و از خدا آمرزش می‌خواهم گفتمش: «خبر نداری، به خدا از تو جدا نمی‌شوم تا ضربتی همانند آن که به سر عمرو بن حمق زدی به سرت بزنم و یا من بمیرم یا تو بمیری» گوید: مرا به خدا قسم داد اما نپذیرفتم و غلامم را که نامش رشید بود و از اسیران اصفهان بود خواستم که نیزه‌ای محکم داشت و آنرا گرفتم که به مرد عجم حمله کنم. وی از مرکب خویش فرود آمد وقتی قدم به زمین نهاد پیش دویدم و کله‌اش را با نیزه کوفتم که به رو در افتاد و من برفتم و از او جدا شدم پس از آن بهی یافته بود و دو بار او را بدیدم که هر بار او می‌گفت: «خدا میان من و تو حکم کند» من نیز می‌گفتم: «خدا میان تو و عمرو بن حمق حکم کند.» حسین بن عبد اللَّه همدانی گوید: وقتی عمرو ضربت خورد و آن دو کس او را ببردند یاران حجر سوی درهای کنده رفتند. یکی از مردم جذام که جزو نگهبانان بود یکی را به نام عبد اللَّه، پسر خلیفه طایی، با ستونی بزد که از پای در آمد، دست عاند ابن حمله تمیمی ضربت خورد و دندانش شکست و ستونی از یکی از نگهبانان بگرفت و با آن بجنگید و حجر و یاران وی را حمایت کرد تا از مقابل درهای کنده
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۲۱
برفتند. استر حجر را آنجا نگه داشته بودند، ابو العمر طه استر را پیش آورد و گفت:
«دشمنت بی‌پدر باد به خدا خودت را به کشتن دادی ما را نیز با خودت به کشتن دادی» حجر پا در رکاب کرد و نتوانست بالا رود، ابو العمر طه او را بر استر نشاند خود او نیز بر اسبش جست، هنوز بر اسب ننشسته بود که یزید بن طریف بیامد و با ستون به زانوی ابو العمر طه زد، و او شمشیر کشید و به سر یزید زد که به رو در افتاد، یزید بعدها بهی یافت. این نخستین ضربت شمشیر بود که در کوفه در اختلاف میان کسان زده شد.
گوید: حجر و ابو العمر طه برفتند تا به خانه حجر رسیدند و بسیار کس از یاران وی بر او فراهم آمدند. قیس بن قهدان کندی بر خر خویش نشست و بر انجمنهای کنده می‌گذشت و شعری به این مضمون می‌خواند:
«ای قوم حجر دفاع کنید و جولان کنید «و دمی به خاطر برادرتان جنگ کنید «و کسی از شما از یاری حجر باز نماند «مگر نیزه‌دار و تیرانداز ندارید؟
«و سوار زره‌دار و پیاده «و شمشیر زنی که از جای نرود.» اما از مردم کنده چندان کسی پیش حجر نیامد.
گوید: زیاد که همچنان بر منبر بود گفت: «مردم همدان و تمیم و هوازن و پسران اعصر و مذحج و غطفان به پای خیزید و سوی گورستان کنده شوید و از آنجا سوی حجر روید و او را پیش من آرید.» آنگاه از بیم آنکه طایفه‌ای از مضر با طایفه‌ای از یمنیان برود و میانشان اختلاف شود و به سبب حمیت فساد رخ دهد. گفت: «مردم تمیم و هوازن و فرزندان اعصر و اسد و غطفان بمانند و مردم مذحج و همدان سوی میدان کنده روند آنگاه سوی حجر
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۲۲
روند و او را پیش من آرند و دیگر مردم یمنی سوی میدان صایدیین روند و از آنجا پیش یار خویش روند و او را پیش من آرند.» گوید: پس مردم از دو بجیله و خثعم و انصار و خزاعه و قضاعه روان شدند و به میدان صایدیین رفتند. مردم حضرموت با یمنیان نرفتند به سبب رابطه‌ای که با قوم کنده داشتند زیرا انتساب مردم حضرموت با قبیله کنده بود و نخواستند به آوردن حجر رفته باشند.
محمد بن مخنف گوید: من با یمنیان در میدان صایدیین بودم که سران یمنی فراهم آمده بودند و در کار حجر مشورت می‌کردند. عبد الرحمان بن مخنف گفت:
«چیزی به شما می‌گویم که اگر پذیرفتید امیدوارم از ملامت و گناه مصون مانید. رأی من این است که اندکی صبر کنید که جوانان شتاب جوی همدان و مذحج این کار را که خوش ندارید و نمی‌خواهید در مورد حجر یا قبیله خویش بد کرده باشید، از پیش پای شما برمی‌دارند.» گوید: بر این کار اتفاق کردند.
گوید: به خدا اندک زمانی گذشت و کسان آمدند و گفتند که مردم مذحج و همدان رفته‌اند و هر که را در محله بنی جبله یافته‌اند دستگیر کرده‌اند.
گوید: یمنیان دیگر بر خانه‌های کنده می‌گذشتند و از برائت خویش سخن می‌کردند و این خبر به زیاد رسید و از مردم مذحج و همدان ستایش کرد و دیگر یمنیان را مذمت کرد.
گوید: حجر وقتی به خانه خویش رسید و دید که اندک کسانی از قومش با وی مانده‌اند و خبر یافت که مردم مذحج و همدان به میدان کنده جای گرفته‌اند و دیگر یمنیان در میدان صایدیین فراهم آمده‌اند به یاران خویش گفت: «بروید که به خدا با کسانی که بر ضد شما فراهم آمده‌اند تاب مقاومت ندارید و نمی‌خواهم شما را به معرض هلاکت ببرم.» و چون حرکت کردند که بروند، سواران مذحج و همدان
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۲۳
به آنها رسیدند که عمیر بن یزید و قیس بن یزید و عبیده بن عمرو بدی و عبد الرحمان ابن محرز طمحی و قیس بن شمر به طرف آنها رفتند و جنگ انداختند و مدتی به حمایت حجر جنگیدند که زخمی شدند. قیس بن زید اسیر شد و باقی جمع گریختند.
گوید: حجر به کسان خود گفت: «بی‌پدرها پراکنده شوید و جنگ مکنید که من از یکی از کوچه‌ها می‌روم و از راهی به محله بنی حوت می‌رسم.» گوید: پس حجر برفت تا به خانه یکی از بنی حوت رسید که سلیم نام داشت پسر یزید وارد خانه شد، قوم از پس وی آمدند تا به آن خانه رسیدند. سلیم بن یزید شمشیر خویش را برگرفت و روان شد که سوی آنها رود، دخترانش بگریستند. حجر بدو گفت: «می‌خواهی چکنی؟» گفت: «به خدا می‌خواهم به آنها بگویم از تو دست بردارند، اگر نپذیرفتند با این شمشیر چندان که دسته آن به دستم بماند به دفاع از تو می‌جنگم» گفت: «روزی و خرج آنها به عهده زنده‌ای است که نمیرد، من هرگز تحمل ننگ نمی‌کنم و تو از خانه من به اسیری نخواهی رفت.» حجر گفت: «در خانه تو دیواری نیست که از آن بگذرم یا روزنی که از آن برون شوم شاید خدا عز و جل مرا از آنها سلامت دارد تو نیز به سلامت مانی که قوم اگر مرا پیش تو به دست نیارند زیانت نزنند.» گفت: «چرا اینک روزنی است که ترا به خانه‌های بنی العنبر و دیگر کسان از مردم طایفه‌ات می‌رساند.» گوید: حجر برون شد و به مردم بنی ذهل رسید که بدو گفتند: «هم اکنون جماعت از اینجا گذشتند که به جستجوی تو بودند.» گفت: «گریز من از آنهاست» گوید: پس برفت و تنی چند از جوانان بنی ذهل با وی روان شدند و راهیابی
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۲۴
کردند و وی را از کوچه‌ها ببردند تا به محله نخع رسیدند. در این وقت حجر به آنها گفت: «خدایتان رحمت کند باز گردید» و آنها بازگشتند.
حجر سوی خانه عبد اللَّه بن حارث برادر اشتر رفت و وارد شد. عبد اللَّه فرش گسترده بود و بساط افکنده بود و با خرسندی و خوشرویی از او پذیرایی می‌کرد که یکی آمد و گفت که نگهبانان در محله نخع ترا می‌جویند، سبب آن بود که کنیزی سیاه به نام ادما آنها را دیده بود و پرسیده بود: «از پی کیستید؟» گفته بودند: «حجر را می‌جوییم.» گفته بود: «آها، وی اینجاست، من در محله نخع دیدمش.» و آنها سوی محله نخع آمده بودند.
پس حجر ناشناس از پیش عبد اللَّه در آمد و عبد اللَّه نیز با وی سوار شد و شبانه به خانه ربیعه بن ناجد ازدی رفتند، در محله ازد، و یک روز و شب آنجا ببود.
گوید: وقتی از به دست آوردن حجر ناتوان ماندند، زیاد، محمد بن اشعث را پیش خواند و گفت: «ای ابو میثا، به خدا، یا حجر را پیش من آر یا همه نخلهای ترا قطع می‌کنم و همه خانه‌هایت را ویران می‌کنم، خودت را نیز سالم نمی‌گذارم و پاره پاره می‌کنم.» گفت: «مهلتم بده تا او را بجویم.» گفت: «سه روز مهلت می‌دهم اگر آوردی که خوب و گر نه خودت را هلاک شده گیر.» گوید: محمد را سوی زندان بردند که رنگش پریده بود و به زحمت قدم برمی‌داشت.
حجر بن یزید کندی به زیاد گفت: «ضامن از او بگیر و بگذار برود یارش را بجوید، که آزاد باشد بهتر می‌تواند او را به دست آورد تا که زندانی باشد.» گفت: «ضامنش می‌شوی؟»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۲۵
گفت: «آری» گفت: «به خدا اگر از دست تو برود روزگارت را سیاه می‌کنم، اگر چه اکنون به نزد من محترمی.» گفت: «چنین نخواهد کرد» پس زیاد او را آزاد کرد.
گوید: پس از آن حجر بن یزید درباره قیس بن یزید که اسیر شده بود با زیاد سخن کرد، گفت: «کار قیس سخت نیست، عقیده وی را درباره عثمان می‌دانیم در جنگ صفین با امیر مؤمنان بود و سخت کوش بود.» گوید: آنگاه کس فرستاد که قیس را آوردند و بدو گفت: «می‌دانم که به کمک حجر از این رو نجنگیدی که عقیده او داری بلکه به سبب حمیت بوده که به تو بخشیدم به سبب آنکه حسن عقیده و سخت کوشی ترا می‌دانم ولی رهایت نمی‌کنم تا برادرت عمیر را بیاری.» گفت: «ان شاء اللَّه او را می‌آورم.» گفت: «یکی را بیار که به نزد من ضامن او و تو باشد.» گفت: «اینک حجر بن یزید که به نزد تو ضامن او و من ضامن می‌شود.» حجر بن یزید گفت: «آری، ضامن او می‌شوم، به شرط آنکه مال و خونش در امان باشد.» گفت: «چنین باشد.» گوید: پس برفتند و عمیر را که زخمدار بود بیاوردند. زیاد بگفت تا بند آهنین بر او نهادند. آنگاه کسان او را گرفتند و بالا می‌بردند و چون به نزدیک نافشان می‌رسید ول می‌کردند. این کار را چند بار کردند.
حجر بن یزید به پا خاست و گفت: «خدایت قرین صلاح دارد مگر خون و مالش را امان نداده‌ای؟»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۲۶
گفت: «چرا خون و مال را امان دادم اما خونش را نمی‌ریزم و مالش را نمی‌گیرم.» گفت: «خدایت قرین صلاح بدارد وی را تا دم مرگ می‌برند» این بگفت و به او نزدیک شد و کسانی از یمنیان که آنجا بودند برخاستند و نزدیک زیاد رفتند و با وی سخن کردند که گفت: «حمایت او را می‌کنید که وقتی حادثه‌ای آورد، وی را پیش من آرید؟» گفتند: «آری» گفت: «غرامت ضربتی را که به مسلی زده به عهده می‌گیرید؟» گفتند: «به عهده می‌گیریم» پس زیاد او را آزاد کرد.
گوید: حجر بن عدی یک روز و یک شب در خانه ربیعه بن ناجد ازدی بود آنگاه غلام خویش را به نام رشید که از مردم اصفهان بود پیش محمد ابن اشعث فرستاد که خبر دارم این جبار لجوج با تو چه کرده نگران مباش که من پیش تو می‌آیم.
چند تن از قوم خویش را فراهم کن و پیش او رو و بخواه که مرا امان دهد تا مرا پیش معاویه فرستد و او در کار من بنگرد.
گوید: ابن اشعث پیش حجر بن یزید و جریر بن عبد اللَّه و عبد اللَّه بن حارث برادر اشتر رفت که پیش زیاد رفتند و سخن کردند و از او خواستند که حجر را امان دهد تا وی را پیش معاویه فرستد که در کار وی بنگرد.
گوید: زیاد چنان کرد و فرستاده حجر را پیش او فرستادند و خبر دادند که آنچه را می‌خواستی گرفتیم و گفتند که بیاید. پس حجر پیش زیاد آمد که بدو گفت: «ابو- عبد اللَّه، بارک اللَّه جنگی در ایام جنگ و جنگی به هنگام صلح؟» عمل نا به هنگام یکی مایه هلاک کسانش می‌شود [۱]
______________________________
[۱] ما حصل مثال روان عربی که در گفتار زیاد آمده علی اهلها تجنی براقش
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۲۷
گفت: «از اطاعت به در نرفته‌ام و از جماعت جدا شده‌ام. بر بیعت خویش هستم.» گفت: «ای حجر، ابدا، ابدا، به دستی زخم می‌زنی و به دست دیگر مرهم می‌نهی و می‌خواهی وقتی خدا ترا به دست ما داد که همه را ببخشیم، ابدا.» گفت: «مگر امانم نداده‌ای تا پیش معاویه روم و او در کار من بنگرد.» گفت: «چرا، چنین کرده‌ایم، او را به زندان برید.» گوید: وقتی او را از پیش زیاد بردند گفت: «به خدا اگر به خاطر امان نبود زنده از اینجا بیرون نمی‌رفت.» عوانه گوید: زیاد گفت: «به خدا سخت علاقه دارم که شاهرگش بریده شود.» شعبی گوید: وقتی حجر را از پیش زیاد می‌بردند بانگ زد: «خدایا بر بیعت خویش هستم، آن را فسخ نمی‌کنم و نمی‌خواهم آنرا فسخ کنند خدا و مردم می‌شنوند.» کلاهی دراز به سر داشت و صبحگاهی سرد بود. ده روز به زندان بود و همه کار زیاد جستجوی سران اصحاب حجر بود.
گوید: عمرو بن حمق و رفاعه بن شداد برفتند تا به مداین رسیدند و از آنجا به سرزمین موصل رفتند و در کوهی نهان شدند، عامل آن روستا خبر یافت که دو کس در کوه نهان شده‌اند. وی از مردم همدان بود به نام عبد اللَّه پسر ابی بلتعه و از کار آنها حیرت کرد و با چند سوار سوی کوهستان رفت، مردم محل نیز با وی بودند و چون پیش آنها رسید هر دو بیامدند، عمرو بن حمق بیمار بود، شکمش آب آورده بود و سر مقاومت نداشت، اما رفاعه بن شداد که جوانی نیرومند بود بر اسب اصیل خویش جست و به حجر گفت: «برای دفاع از تو می‌جنگم.» گفت: «جنگیدن تو برای من سودی ندارد، اگر می‌توانی خودت را نجات بده.» پس رفاعه به آنها حمله برد که راه گشودند که برون شد و اسبش او را می‌برد
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۲۸
سواران از پی او روان شدند. وی تیر اندازی ماهر بود و هر سواری به او می‌رسید تیری می‌انداخت که زخمی می‌شد یا از پای در می‌آمد که از تعقیب او چشم پوشیدند.
عمرو بن حمق را گرفتند و گفتند: «تو کیستی؟» گفت: «کسی که اگر ولش کنید برای شما به سلامت نزدیکتر است و اگر بکشیدش برایتان زیان دارد.» گوید: باز از او پرسیدند اما از گفتن ابا کرد. ابن ابی بلتعه او را پیش عامل موصل فرستاد که عبد الرحمان بن عبد اللَّه ثقفی بود و وقتی عمرو بن حمق را بدید او را شناخت و خبر او را برای معاویه نوشت.
معاویه بدو نوشت: «عمرو گفته که با تیرهایی که به همراه داشته، نه ضربت به عثمان بن عفان زده ما نمی‌خواهیم به او تعدی کنیم، نه ضربت به او بزن همانقدر که به عثمان بن عفان زده.» گوید: پس عمرو را بیاوردند و نه ضربت زدند که از ضربت اول یا دوم بمرد.
ابن اسحاق گوید: زیاد کسان از پی یاران حجر فرستاد که فراری شدند و هر که را توانست گرفت. سالار نگهبانان، شداد بن هیثم را سوی قبیصه بن ضبیعه فرستاد.
قبیصه میان قوم خویش ندا داد و شمشیر برگرفت ربعی بن خراش و کسانی از قوم وی بیامدند که چندان زیاد نبودند. می‌خواست بجنگد. سالار نگهبانان بدو گفت:
«جان و مالت در امان است چرا خودت را به کشتن می‌دهی؟» یارانش گفتند: «وقتی امان یافته‌ای چرا خودت را و ما را به کشتن می‌دهی؟» گفت: «به خدا این بی‌پدر، روسبی زاده است. به خدا اگر به دستش افتادم هرگز نجات نمی‌یابم تا مرا بکشد.» گفتند: «ابدا» پس دست در دست آنها نهاد که وی را پیش زیاد بردند که گفت: مردم عبس در کار دین با من در افتاده‌اید به خدا چنان به خود مشغولت کنم
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۲۹
که از فتنه انگیزی و قیام بر ضد امیران بازمانی» گفت: «من به موجب امان پیش تو آمده‌ام» گفت: «به زندانش برید» گوید: قیس بن عباد شیبانی پیش زیاد آمد و گفت: «یکی از ما از تیره بنی همام به نام صیفی پسر فیسل از سران اصحاب حجر است و در مخالفت تو از همه سخت‌تر است.
زیاد کس فرستاد که او را بیاوردند و به او گفت: «ای دشمن خدا درباره ابو تراب چه می‌گویی؟» گفت: «ابو تراب را نمی‌شناسم» گفت: «خوب می‌شناسی» گفت: «نمی‌شناسم» گفت: «علی بن ابی طالب را نمی‌شناسی؟» گفت: «چرا» گفت: «همو ابو تراب است» گفت: «نه، او ابو الحسن است و ابو الحسین، علیه السلام» سالار نگهبانان گفت: «امیر می‌گوید او ابو تراب است و تو می‌گویی نه.» گفت: «اگر امیر دروغ بگوید می‌خواهی دروغ بگویم و مانند وی شهادت ناحق دهم؟» زیاد گفت: «با وجود خطایت چنین می‌گویی! عصا بیارید.» و چون عصا بیاوردند گفت: «چه می‌گویی؟» گفت: «بهترین سخنی که درباره یکی از بندگان مؤمن خدا می‌گویم» گفت: «با عصا به پشتش بزنید تا به زمین بچسبد» گوید: «او را بزند تا به زمین افتاد»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۳۰
آنگاه گفت: «دست بدارید، هی، درباره علی چه می‌گویی؟» گفت: «به خدا، اگر با تیغ‌ها و کاردها پاره پاره‌ام کنی جز آنچه شنیدی نخواهم گفت» گفت: «باید او را لعن کنی و گر نه گردنت را می‌زنم» گفت: «در این صورت به خدا باید گردنم را بزنی و اگر مصر باشی که گردنم را بزنی به کار خدا راضیم و تو تیره روز می‌شوی» زیاد گفت: «به گردنش بزنید.» سپس گفت: «بند آهنینش نهید و به زندانش افکنید.» گوید: پس از آن کس از پی عبد اللَّه بن خلیفه طایی فرستاد که با حجر همراه بوده بود و جنگی سخت کرده بود. بکیر بن حمران احمری را که دستیار عاملان بود سوی او فرستاد و تنی چند از یاران خویش را نیز همراه او کرد که به طلب وی رفتند و او را در مسجد عدی بن حاتم پیدا کردند و بیرونش کشیدند و چون خواستند او را که مردی با مناعت بود ببرند مقاومت کرد و با آنها بجنگید که زخمدارش کردند و چندان سنگ به او زدند که از پای در آمد و میثاء خواهرش فریاد زد: «ای مردم طی، این خلیفه را که زبان و نیزه شماست تسلیم می‌کنید؟» و چون احمری فریاد او را شنید بیم کرد که مردم طی بر ضد او فراهم آیند و هلاک شود. پس بگریخت. گروهی از زنان طی بیامدند و این خلیفه را به خانه‌ای بردند. احمری برفت تا پیش زیاد رسید و گفت: «مردم طی بر ضد من فراهم شدند که تاب آنها نداشتم و پیش تو آمدم.» گوید: زیاد کس فرستاد و عدی را که در مسجد بود بیاوردند و او را به زندان کرد و گفت: «این خلیفه را بیار» گفت: «چگونه کسی را بیارم که او را کشته‌اند؟» گفت: «بیارش تا ببینم که او را کشته‌اند.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۳۱
اما عدی طفره رفت و گفت: «نمی‌دانم کجاست و چه کرده است.» پس زیاد او را در زندان نگهداشت و در شهر از یمنیان و مردم ربیعه و مضر کس نبود که از کار عدی نیاشفت. پیش زیاد آمدند و درباره او سخن کردند.
عبد اللَّه بن خلیفه را نبردند و مدتی نهان بود، آنگاه کس پیش عدی فرستاد که اگر خواهی بیایم و دست در دست تو نهم، بیایم.
عدی پیغام داد که به خدا اگر زیر پای من بودی پای از تو برنمی‌داشتم آنگاه زیاد عدی را خواست و گفت: «ولت می‌کنم بشرط آنکه تعهد کنی عبد اللَّه را از کوفه بیرون کنی و سوی دو کوه فرستی.» گفت: «چنین می‌کنم.» و چون بازگشت کس پیش عبد اللَّه بن خلیفه فرستاد که برو اگر خشمش آرام شد درباره تو با وی سخن می‌کنم تا ان شاء اللَّه بازگردی و او سوی دو کوفه رفت.
گوید: کریم بن عفیف خثعمی را نیز پیش زیاد آوردند که بدو گفت: «اسم تو چیست؟» گفت: «کریم پسر عفیف» گفت: «وای تو، نام خودت و نام پدرت، بسیار نیکست اما عمل و عقیده‌ات بسیار بد است.» گفت: «به خدا عقیده مرا به تازگی دانسته‌ای.» گوید: زیاد کسان از پی یاران حجر فرستاد تا دوازده کس از آنها را در زندان فراهم آورد، آنگاه سران چهار ناحیه را خواست و گفت: «درباره کارهایی که از حجر دیده‌اید شهادت دهید.» گوید: در آن وقت سران چهار ناحیه چنین بودند:
عمرو بن حریث بر ناحیه مردم شهر بود.
خالد بن عرفطه بر ناحیه مردم تمیم و همدان بود
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۳۲
قیس بن ولید بن عبد شمس بر ناحیه ربیعه و کنده بود.
ابو برده پسر ابو موسی نیز بر مذحج و اسد بود.
گوید: این چهار کس شهادت دادند که حجر جماعت‌ها به دور خویش فراهم آورده و آشکارا ناسزای خلیفه گفته و به جنگ امیر مؤمنان دعوت کرده و پنداشته خلافت حق خاندان ابو طالب است و در شهر قیام کرده و عامل امیر مؤمنان را برون کرده و ابو تراب را بر حق دانسته و بر او رحمت فرستاده و از دشمنان وی و کسانی که با او جنگیده‌اند بیزاری کرده و این کسان که با وی به زندان درند، سران یاران اویند و عقیده و کارشان همانند است.
آنگاه زیاد بگفت تا حجر و یاران او را ببرند. قیس بن ولید پیش وی آمد و گفت: «شنیده‌ام اگر اینان را ببرند کسان مانع می‌شوند.» زیاد کس به بازار فرستاد و شتران تندرو خرید و محمل‌ها بر آن بست و آغاز روز آنها را در میدان (رحبه) در محمل‌ها نشانید و چون شب در آمد گفت: «هر که می‌خواهد مانع شود.» اما هیچکس از مردم نجنبید.
گوید: زیاد شهادت شاهدان را بدید و گفت: «این شهادت را قاطع نمی‌بینم، می‌خواهم شاهدان بیشتر از چهار کس باشند.» ابی الکنود گوید: نام شاهدان چنین بود:
«به نام خدای رحمان رحیم» «این شهادتیست که ابو برده، در پیشگاه خدا، پروردگار جهانیان «می‌دهد: شهادت می‌دهد که حجر بن عدی از اطاعت به در رفته و از «جماعت جدایی گرفته و خلیفه را لعن گفته و به جنگ و فتنه خوانده، «جماعت‌ها به نزد خویش فراهم آورده و آنها را به شکستن بیعت و خلع «امیر مؤمنان، معاویه، دعوت کرده و آشکارا منکر خدا عز و جل شده» زیاد گفت: «این جور شهادت بدهید، به خدا می‌کوشم تا رگ گردن این احمق
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۳۳
بی‌شعور قطع شود.» گوید: سران ناحیه‌ها که چهار کس بودند، مانند ابو برده شهادت دادند، آنگاه زیاد کسان را پیش خواند و گفت: «مانند سران چهار ناحیه شهادت دهید» و نامه را بر آنها فرو خواندند، نخستین کسی که برخاست عناق بن شرحبیل تیمی بود که گفت:
«نام م را بنویسید.» زیاد گفت: «از نام قرشیان آغاز کنید، سپس نام عناق را جزو شاهدانی که به نیکخواهی و استقامت می‌شناسیم و امیر مؤمنان نیز می‌شناسد بنویسید.» گوید: پس اسحاق بن طلحه بن عبید اللَّه و منذر بن زبیر و عماره بن عقبه بن ابی- معیط و عبد الرحمان بن هناد و عمر بن سعد بن ابی قاص و عامر بن مسعود بن امیه بن خلف و محرز بن جاریه بن ربیعه بن عبد العزی بن عبد شمس و عبید اللَّه بن مسلم بن شعبه حضرمی و عناق بن شرحبیل و وائل بن حجر حضرمی و کثیر بن شهاب بن حصین حارثی و قطب بن عبد اللَّه بن حصین شهادت دادند.
شهادت سری بن وقاص حارثی را نیز نوشتند، اما حضور نداشت. سایب بن اقرع ثقفی و شبیب بن ربعی و عبد اللَّه بن ابی عقیل ثقفی و مصقله بن هبیره شیبانی و قعقاع بن شور ذهلی نیز شهادت داد.
شداد بن منذر ذهلی نیز که او را ابن بزیعه می‌گفتند شهادت داد.
زیاد گفت: «این پدر ندارد که بدو انتساب گیرد، نامش را از شهود بیندازید.» گفتند: «او برادر حصین است و پسر منذر.» گفت: «پس به پدرش انتسابش دهید.» گوید: شداد این را بشنید و گفت: «وای من از روسپی زاده، مگر مادرش از پدرش شناخته‌تر نیست، به خدا به مادرش سمیه انتساب دارد.» گوید: حجار بن ابجر عجلی نیز شهادت داد.
گوید: مردم ربیعه بر کسانی از طایفه ربیعه که شهادت داده بودند خشم
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۳۴
آوردند و گفتند: «چرا بر ضد دوستان و هم پیمانان ما شهادت دادید؟» گفتند: «ما نیز جزو مردمیم، بسیار کسان از قوم خودشان نیز شهادت داده‌اند.» گوید: عمرو بن حجاج زبیدی و لبید بن عطارد و محمد بن عمیر بن عطارد و سوید بن عبد الرحمان، هر سه تمیمی، و اسماء بن خارجه فزاری نیز شهادت دادند.
اسماء از کار خویش پشیمان بود.
گوید: و نیز شمر بن ذی الجوشن عامری و شداد و مروان پسران هیثم، هر دوان هلالی، و محصن بن ثعلبه که از پناهندگان قریش بود و هیثم بن اسود نخعی (که پشیمان شده بود) و عبد الرحمان بن قیس اسدی و حارث و شداد پسران ازمع، هر دوان همدانی وادعی، و کریب بن سلمه و عبد الرحمان بن ابی سیره و زحز بن قیس، هر سه جعفی، و قدامه بن عجلان ازدی و عزره بن عزره احمسی نیز شهادت دادند.
گوید: مختار بن ابو عبیده و عروه بن مغیره بن شعبه را نیز خواست که شهادت دهند، اما به حیله از این کار باز ماندند.
گوید: عمرو بن قیس ذو اللحیه و هانی بن ابی حیه، هردوان وادعی، نیز شهادت دادند که هفتاد کس شهادت داده بودند، زیاد گفته بود: «کسانی را که به حرمت و دینداری شهره نباشند ندیده بگیرید.» و کسانی را از قلم انداختند تا این عده به جا مانده. شهادت عبد اللَّه بن حجاج تغلبی را نیز ندیده گرفتند.
گوید: شهادت این شاهدان را در صفحه‌ای نوشتند که زیاد آن را به واثل بن حجر حضرمی و کثیر بن شهاب حارثی داد و آنها را همراه زندانیان کرد و گفت آنها را ببرند.
گوید: ضمن شاهدان، شریح قاضی، پسر حارث و شریح بن هانی را نیز نوشته بودند. شریح قاضی می‌گفت: «درباره حجر از من پرسید و گفتم که او روزه‌دار و شب‌زنده‌دار است.» شریح بن هانی حارثی می‌گفت: «من شهادت نداده‌ام اما شنیدم
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۳۵
شهادت مرا نوشته‌اند که تکذیب کردم و زیاد را ملامت کردم.» گوید: وائل بن حجر و کثیر بن شهاب بیامدند و شبانگاه آنها را ببردند، سالار نگهبانان نیز با آنها برفت و تا از کوفه خارجشان کرد، وقتی به میدان عرزم رسیدند، قبیضه بن ضبیعه عبسی به خانه خویش که آنجا بود نگاه کرد و دختران خویش را دید که بر بام آمده بودند، به وائل و کثیر گفت: «اجازه دهید با کسان خویش وصیت کنم» و چون به آنها نزدیک شد می‌گریستند، لختی خاموش ماند، آنگاه گفت: «خاموش شوید» که خاموش شدند آنگاه گفت: «از خدا عز و جل بترسید و صبوری کنید که من در این راه که می‌روم یکی از دو نیکی را از پروردگارم امید می‌دارم: یا شهادت که سعادت است و یا بازگشت سوی شما به سلامت، اما آنکه شما را روزی می‌داد و خرج شما را به عهده داشت خدای تعالی بود که زنده بی‌مرگ است و امیدوارم شما را بی‌کس نگذارد و حرمت م را پیش شما، محفوظ بدارد.» گوید: آنگاه روان شد و بر قوم خویش گذشت که برای او دعای سلامت کردند و گفت: «به نظر من تباهی قومم به اهمیت کمتر از این حال که من دارم نیست» می‌گفت: «از این رو که مرا یاری نکردند» زیرا امید داشت که او را نجات دهند.
عبید اللَّه بن حر جعفی گوید: من بر در سرای ابن ابی وقاص ایستاده بودم که حجر و یارانش را عبور دادند گفتم: «ده کس نیست که با کمکشان آنها را نجات دهم، پنج کس نیست؟» عبید اللَّه با تأسف می‌گفت: «هیچکس جواب م را نداد» گوید: پس آنها را ببردند تا به غریین رسیدند، شریح بن هانی به آنها رسید که نامه‌ای همراه داشت و به کثیر گفت: «این نامه م را به امیر مؤمنان برسان.» گفت: «در نامه چیست؟» گفت: «از من مپرس، حاجت من در آن است»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۳۶
اما کثیر نپذیرفت و گفت: «نمی‌خواهم نامه‌ای پیش امیر مؤمنان برم که نمی‌دانم در آن چیست و شاید با آن موافق نباشد» گوید: نامه را پیش وائل بن حجر برد که از او پذیرفت.
گوید: پس از آن برفتند تا به مرج عذ را رسیدند که از آنجا تا دمشق دوازده میل راه بود.
 
نام کسانی که زیاد سوی معاویه فرستاد
 
[۱] حجر بن عدی بن جبله و ارقم بن عبد اللَّه هردوان کندی از بنی ارقم.
شریک بن شداد حضرمی، صیفی بن فسیل، قبیصه بن ضبیعه بن حرمله عبسی، کریم بن عفیف خثعمی از بنی عامر بن شهران از تیره قحافه.
عاصم بن عوف و ورقاء بن سمی هردوان بجلی.
کدام بن حیان و عبد الرحمان بن حسان، هردوان عنزی، از بنی همیم.
محرز بن شهاب تمیمی از بنی منقر.
عبد اللَّه بن حویه سعدی از بنی تمیم.
اینان را در مرج عذ را بداشتند.
زیاد عتبه بن اخنس سعدی هوازنی و سعد بن غزان همدانی ناعطی را نیز همراه عامر بن اسود عجلی از پی این گروه فرستاد که همگی چهارده کس شدند.
آنگاه معاویه کس پیش وائل بن حجر و کثیر بن شهاب فرستاد و آنها را پیش خواند و نامه آنها را گشود و بر مردم شام فرو خواند که چنین بود:
______________________________
[۱] مطالعه این فهرست و نیز فهرست شاهدان و توجه به انساب و قبایل آنها از لحاظ محققان تاریخ صدر اول به خصوص دوران فتنه بزرگ، سخت مهم است که نقش نسب و دسته بندی قبایل را که استخوان بندی و مایه تاریخ عرب است در آن معاینه می‌توان دید. م
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۳۷
«به نام خدای رحمان رحیم «به بنده خدا معاویه، امیر مؤمنان، از زیاد بن ابی سفیان اما بعد:
«خدا برای امیر مؤمنان تجربه‌ای نگو پیش آورد که بر ضد دشمن وی تدبیر «کرد و زحمت یاغیان را از پیش وی برداشت. طغیانگرانی از ابو- «ترابیان و سبائیان که سرشان حجر بن عدی بود با امیر مؤمنان مخالفت «کردند و از جماعت مسلمانان ببریدند و بر ضد ما جنگ انداختند، خدا «ما را بر آنها غلبه داد و بر آنها تسلط یافتیم، از نیکان و بزرگان و «سالخوردگان و دینداران شهر خواستم که اعمال آنها را که دیده‌اند «شهادت دهند. آنها را پیش امیر مؤمنان فرستادم، شهادت پارسایان و نیکان «شهر را نیز زیر این نامه نوشته‌ام.» وقتی نامه و شهادت شاهدان را که بر ضد آنها بودند بخواند گفت: «درباره این کسان که قومشان بر ضدشان چنان شهادت داده‌اند که شنیدید چه رأی دارید؟» یزید بن اسد بجلی گفت: «رأی من اینست که آنها را در دهکده‌های شام پراکنده کنی که گردن‌فرازان آنجا کارشان را بسازند.» وائل بن حجر نامه شریح بن هانی را به معاویه داد که خواند و مضمون آن چنین بود:
«به نام خدای رحمان رحیم «به بنده خدا معاویه امیر مؤمنان از شریح بن هانی. اما بعد، شنیده‌ام «که زیاد شهادت م را بر ضد حجر بن عدی برای تو نوشته. شهادت من «درباره حجر این است که وی نماز می‌کند و زکات می‌دهد و پیوسته «حج و عمره می‌کند و امر به معروف می‌کند و نهی از منکر، و خون و مالش «حرام است، اگر خواهی او را بکش و اگر خواهی بنه.» معاویه نامه شریح را برای وائل بن حجر و کثیر خواند و گفت: «این خودش
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۳۸
را از شهادت شما بیرون برده است.» جمع را در مرج عذ را بداشته بودند، معاویه به زیاد نوشت:
«آنچه را در کار حجر و یارانش و شهادت کسان بر ضدشان نقل «کرده بودی بدانستم و در این کار نگریستم. گاهی پندارم که کشتنشان از «رها کردنشان بهتر است و گاهی پندارم که بخشیدنشان از کشتنشان بهتر است، «و السلام.» زیاد همراه یزید بن حجیه بن ربیعه تمیمی برای معاویه نوشت:
«نامه ت را خواندم و رأی ت را درباره حجر و یارانش دانستم و به «حیرتم که کارشان بر تو روشن نیست. در صورتی که کسانی که آنها را «بهتر می‌شناسند بر ضد شان چنان شهادت داده‌اند که شنیده‌ای. اگر به این «شهر احتیاج داری حجر و یارانش را پیش من بازمگردان» یزید بن حجیه بیامد تا در عذ را بر آن جمع گذر کرد و گفت: «ای شماها، به خدا برائت شما بعید می‌نماید. نامه‌ای آورده‌ام که مضمون آن سر بریدن است هر چه می‌خواهید و پندارید برایتان سودمند است بگویید تا بکنم و بگویم.» حجر گفت: «به معاویه بگو ما بر بیعت خویش هستیم و آن را فسخ نمی‌کنیم و نمی‌خواهیم فسخ کنند. دشمنان ما و مردم مشکوک الحال بر ضدمان شهادت داده‌اند.» یزید نامه را پیش معاویه برد که بخواند، گفتار حجر را نیز به او رسانید.
معاویه گفت: «زیاد به نزد ما از حجر راستگوتر است.» عبد الرحمان بن ام حکم ثقفی و به قولی عثمان بن عمیر ثقفی گفت: «ببر. ببر.» معاویه بدو گفت: «زحمت چه لازم» مردم شام برون شدند و ندانستند معاویه و عبد الرحمان چه گفتند، پیش نعمان ابن بشیر رفتند و سخن ابن ام حکم را با وی بگفتند که گفت: «کشته شدند.» عامر بن اسود عجلی به عذ را آمد که آهنگ معاویه داشت تا خبر دو مردی را
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۳۹
که زیاد فرستاده بود با وی بگوید و چون می‌رفت که بگذرد حجر بن عدی که در بند می‌لنگید به طرف او رفت و گفت: «ای عامر گوش به من بده. به معاویه بگو که خونهای ما بر او حرام است. به او بگو که به ما امان داده‌اند و با وی به صلحیم، از خدا بترسد و در کار ما بنگرد» و سخنانی از این باب گفت. حجر سخن را مکرر کرد و عاقبت عامر تعرض کرد، گفت: «فهمیدم، خیلی حرف می‌زنی» حجر گفت: «حرف بیجایی نزدم، برای چه ملامت می‌کنی، تو عنایت می‌بینی و عطا می‌گیری، حجر را پیش می‌برند و می‌کشند، گله ندارم که از سخنم خسته می‌شوی. به راه خودت برو» گویی عامر شرم کرد و گفت: «به خدا این جور نیست. می‌گویم و تلاش خودم را می‌کنم» گویی می‌گفته بود که این کار را کرده و معاویه نپذیرفته است.
عامر به نزد معاویه رفت و خبر آن دو مرد را با وی بگفت.
گوید: یزید بن اسد بجلی به پا خاست و گفت: «ای امیر مؤمنان دو عموزاده مرا به من ببخش.» و چنان بود که جریر بن عبد اللَّه درباره آنها نوشته بود که سعایتگر مشکوک الحالی به نزد زیاد درباره دو کس از قوم من که اهل جماعت و عقیده نکو بوده‌اند سعایت کرده که آنها را با جمع کوفیان پیش امیر مؤمنان فرستاده اما آنها از جمله کسانی هستند که در اسلام حادثه نیاورده‌اند، یاغی خلیفه نبوده‌اند و باید که این به نزد امیر مؤمنان سودمندشان افتد.» وقتی یزید عفو آنها را خواست معاویه نامه جریر را به یاد آورد و گفت:
«پسر عمویت جریر هم درباره آنها نوشته بود و وصف نیکشان گفته بود جریر در خور آنست که سخنش را راست شمارند و اندرزش را بپذیرند، تو نیز دو پسر عمویت را از من خواستی، هر دو از آن تو باشند.» وائل بن حجر نیز درباره ارقم تقاضا کرد که وی را بدو بخشید.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۴۰
ابو الاعور سلمی درباره عتبه بن اخنس تقاضا کرد که بدو بخشید.
حمزه بن مالک همدانی درباره سعد بن نمران همدانی تقاضا کرد که بدو بخشید.
حبیب بن مسلمه درباره ابن جویه تقاضا کرد که آزادش کرد.
مالک بن هبیره سکونی برخاست و به معاویه گفت: «ای امیر مؤمنان عموزاده‌ام حجر را به من واگذار» گفت: «عموزاده تو حجر سر مخالفان است و بیم دارم اگر آزادش کنم شهر را آشفته کند و فردا ناچار شویم تو و یارانت را برای مقابله وی به عراق فرستیم.» گفت: «به خدا ای معاویه با من انصاف نکردی همراه تو با عموزاده‌ات جنگ کردم و روزگاری چون روزگار صفین داشتیم تا کفه‌ات چربید و کارت بالا گرفت و از حادثات ایمن شدی، آنگاه عموزاده‌ام را از تو خواستم که خشونت کردی و سخنها آوردی که برای من بی‌فایده است. و پنداشتی که از حادثات بیمناکی.» آنگاه برفت و در خانه خویش نشست.
معاویه هدبه بن فیاض قضاعی را که از مردم بنی سلامان بن سعد بود با حصین ابن عبد اللَّه کلابی و ابو شریف بدی را فرستاد که شبانگاه پیش حجر و یارانش رسیدند. خثعمی وقتی یک چشم را بدید که می‌آمد گفت: «یک نیمه ما کشته می‌شود و یک نیمه نجات می‌یابند.» سعد بن نمران گفت: «خدایا چنان کن که من از جمله نجات یافتگان باشم و از من راضی باشی.» عبد الرحمان بن حیان عنزی گفت: «خدایا چنان کن که من از زبونی مخالفان حرمت یابم و از من راضی باشی بارها خویشتن را به معرض کشته شدن بردم اما خدا نخواست.» فرستاده معاویه خبر آورد که شش کس آزاد شوند و هشت کس کشته شوند.
فرستاده معاویه گفت: «دستور داریم به شما بگوییم از علی بیزاری کنید و لعن او
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۴۱
گوید: اگر چنین کردید آزادتان می‌کنیم و اگر ابا کردید شما را می‌کشیم، امیر مؤمنان پندارد که به سبب شهادتی که مردم شهرتان بر ضد شما داده‌اند خونهایتان بر او حلال است ولی از این گذشت می‌کند، از این مرد بیزاری کنید تا ولتان کنیم.» گفتند: «ای خدا، چنین نخواهیم کرد.» پس بگفتند تا گورهایشان کنده شد و کفنهاشان را پیش آوردند و آنها همه شب را با نماز سر کردند و چون صبح شد یاران معاویه گفتند: «ای کسان، دیشب دیدیمتان که نماز طولانی داشتید و دعاهای نکو، به ما بگویید درباره عثمان چه می‌گویید؟» گفتند: «او نخستین کسی بود که حکم ظالمانه کرد و عمل ناحق کرد.» یاران معاویه گفتند: «امیر مؤمنان شما را بهتر می‌شناخت.» آنگاه به آنها نزدیک شدند و گفتند: «از این مرد بیزاری می‌کنید؟» گفتند: «نه، بلکه دوستدار اوییم و از کسی که از او بیزاری کند بیزاری می‌کنیم.» پس هر کدامشان یکی را گرفتند که بکشند. قبیصه بن ضبیعه به دست ابو شریف بدی افتاد، قبیصه بدو گفت: «میان قوم من و قوم تو شر نیست، بگذار دیگری مرا بکشد.» گفت: «خویشاوندت نیکی کند» پس حضرمی او را بگرفت و بکشت و قبیصه را قضاعی کشت.
گوید: آنگاه حجر به آنها گفت: «بگذارید وضو کنم» بدو گفتند: «وضو کن» و چون وضو کرد گفت: «بگذارید دو رکعت نماز کنم» گفتند: «بگذارید نماز کند.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۴۲
پس نماز کرد و روی بگردانید و گفت: «به خدا هرگز نمازی کوتاه‌تر از این نکرده بودم، اگر نبود که می‌پنداشتید از مرگ بیم دارم می‌خواستم نماز را بیشتر کنم.» پس از آن گفت: «خدایا داد ما را از امتمان بگیر، اهل کوفه بر ضد ما شهادت داده‌اند، اهل شام ما را می‌کشند، به خدا اگر ما را اینجا بکشند من نخستین یکه سوار مسلمانانم که در این وادی کشته شده و نخستین مرد مسلمانم که سگان اینجا بر او بانگ زده‌اند.» گوید: آنگاه یک چشم، هدبه بن فیاض، با شمشیر سوی او رفت که سراپایش بلرزید.
گفت: «پنداشتی که از مرگ نمی‌ترسی، ولت می‌کنم، از یارت بیزاری کن.» گفت: «چگونه از مرگ نترسم که قبر کنده می‌بینم و کفن گسترده و شمشیر کشیده، به خدا اگر از مرگ بترسم چیزی نمی‌گویم که پروردگار را به خشم آرد.» گوید: پس او را بکشت و دیگران را یکی پس از دیگری کشتند تا شش کس شدند.
عبد الرحمان بن حسان عنزی و کریم بن عفیف خثعمی گفتند: «ما را پیش امیر مؤمنان ببرید که ما نیز درباره این مرد مانند سخنان وی می‌گوییم.» گوید: کس پیش معاویه فرستادند و گفته آنها را بدو خبر دادند، کس فرستاد که آنها را پیش من آرید. چون پیش معاویه رسیدند خثعمی گفت: «ای معاویه، خدا را، خدا را که از این خانه گذران به خانه آخرت باقی می‌روی و ت را از کشتن ما می‌پرسند که به چه سبب خون ما را ریخته‌ای؟» گفت: «درباره علی چه می‌گویی؟» گفت: «همان می‌گویم که تو می‌گویی»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۴۳
گفت: «از دین علی بیزارم» پس خثعمی خاموش ماند و معاویه نخواست چیزی بگوید.
گوید: شمر بن عبد اللَّه از مردم بنی قحافه بپاخاست و گفت: «ای امیر مؤمنان، پسر عموی م را به من ببخش.» گفت: «از آن تو باشد، اما من او را یک ماه به زندان می‌کنم» و چنان بود که هر دو روز یکبار او را پیش می‌خواند و با وی سخن می‌کرد و می‌گفت: «دریغ است که کسی چون تو میان مردم عراق باشد.» پس از آن شمر بار دیگر با معاویه سخن کرد که گفت: «ت را شاهد بخشش عموزاده‌ات می‌کنم.» پس او را پیش خواند و آزادش کرد به شرط آنکه تا سلطه وی باقیست به کوفه نرود.
گفت: «هر یک از بلاد عرب را که بیشتر دوست داری انتخاب کن تا ت را آنجا فرستم.» پس او موصل را انتخاب کرد. همیشه می‌گفت: «اگر معاویه بمیرد به شهرم می‌روم.» اما یک ماه پیش از معاویه درگذشت.
گوید: معاویه پس از خثعمی به عبد الرحمان عنزی روی کرد و گفت: «ای برادر ربیعی درباره علی چه می‌گویی؟» گفت: «م را بگذار و از من مپرس که برایت بهتر است.» گفت: «به خدا نمی‌گذارمت تا م را از وی خبر دهی» گفت: «شهادت می‌دهم که ذکر خدا بسیار می‌گفت، کسان را به حق وا- می‌داشت، عدالت می‌کرد و با مردم گذشت داشت» گفت: «درباره عثمان چه می‌گویی؟» گفت: «نخستین کسی بود که در ستم گشود و درهای حق را بلرزانید.» گفت: «خودت را به کشتن دادی»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۴۴
گفت: «ت را به کشتن دادم. وقتی که کسی برای حمایت تو نباشد.» گوید: معاویه او را پیش زیاد فرستاد و به او نوشت: «اما بعد این عنزی از همه کسانی که فرستاده بودی بدتر بود، او را عقوبتی کن که شایسته اوست و به بدترین وضعی بکش» گوید: «و چون او را پیش زیاد بردند، زیاد او را سوی قس الناطف فرستاد که آنجا زنده به گورش کردند.
گوید: وقتی عنزی و خثعمی را سوی معاویه می‌آوردند، عنزی به حجر گفت: «ای حجر، خدایت محفوظ دارد که نیک مسلمانی بودی.» خثعمی گفت: «محفوظ مانی و مفقود نشوی که امر به معروف می‌کردی و نهی از منکر.» گوید: پس آنها را ببردند و حجر از پی آنها بگریست و گفت: «مرگ رشته دوستی‌ها را می‌برد.» گوید: چند روز پس از کشته شدن حجر عتبه بن اخنس و سعد بن نمران را پیش معاویه بردند که آزادشان کرد.
 
نام کسانی از یاران حجر که کشته شدند
 
حجر بن عدی، شریک بن شداد حضرمی. صیفی بن فیسل شیبانی. قبیصه بن ضبیعه عبسی. محرز بن شهاب سعدی منقری. کدام بن حیان عنزی. عبد الرحمان بن حسان عنزی.
عبد الرحمان را پیش زیاد فرستاد که در قس الناطف زنده به گور شد.
پس، هفت نفر بودند که کشته شدند و کفنشان کردند و بر آنها نماز کردند.
گویند: وقتی حسن بن علی از کشته شدن حجر و یارانش خبر یافت گفت: «بر آنها
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۴۵
نماز کردند و کفنشان کردند و دفنشان کردند و رو به قبله نهادند؟» گفتند: «آری» گفت: «شما را به پروردگار کعبه به زیارتشان روید.»
 
نام کسانی از یاران حجر که نجات یافتند
 
کریم بن عفیف خثعمی. عبد اللَّه بن حویه تمیمی. عاصم بن عوف و ورقاء بن سمی، هردوان بجلی. ارقم بن عبد اللَّه کندی. عتبه بن اخنس از بنی سعد بن بکر. سعد ابن نمران همدانی که هفت کس بودند.
گوید: وقتی معاویه از بخشیدن حجر به مالک بن هبیره سکونی دریغ کرد، در جمع مردم کنده و سکون و بسیار کس از یمنیان که بر او فراهم آمده بودند گفت:
«به نام خدا معاویه بیشتر از آنچه ما به او احتیاج داریم به ما احتیاج دارد، ما در میان قوم وی عوض او را توانیم یافت اما او در میان مردم، عوض ما را نمی‌تواند یافت.
بیایید سوی این مرد رویم و او را از دست آنها آزاد کنیم.» پس کسان روان شدند و شک نداشتند که آنها در عذ را هستند و کشته نشده‌اند.
قاتلان که از عذ را برون شده بودند به آنها رسیدند و چون مالک را در میان جمع دیدند بدانستند که آنها را برای نجات دادن حجر آورده است.
مالک به آنها گفت: «چه خبر دارید» گفتند: «آن گروه توبه کردند و می‌رویم به معاویه خبر دهیم» پس او سکوت کرد و سوی عذ را رفت و یکی که از عذ را می‌آمد به او رسید و خبر داد که آن گروه را کشته‌اند.
مالک گفت: «قاتلان را بگیرید» پس، سواران از پی آنها تاختند و قاتلان پیشی گرفتند و پیش معاویه رسیدند و به او
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۴۶
گفتند که مالک بن هبیره و همراهانش به چه کار آمده بودند.
معاویه گفت: «آسوده باشید، هیجانی در خویشتن می‌بیند که گویا خاموش شده باشد.» گوید: مالک بازگشت و در خانه خویش بماند و پیش معاویه نیامد. معاویه کس فرستاد اما از آمدن دریغ کرد و چون شب شد یکصد هزار درم برای او فرستاد و پیغام داد که امیر مؤمنان شفاعت ترا درباره عموزاده‌ات نپذیرفت به سبب رأفت بر تو و یارانت که بیم داشت جنگ دیگری راه بیندازند، اگر حجر بن عدی مانده بود بیم داشتم تو و یارانت ناچار شوید به مقابله وی روید و مسلمانان به بلیه‌ای بزرگتر از کشته شدن حجر دچار شوند.
گوید: مالک مال را پذیرفت و دلش خوش شد و روز بعد با جمع قوم خویش پیش معاویه آمد و از او راضی بود.
عبد الملک بن نوفل گوید: عایشه رضی اللَّه عنه، عبد الرحمان بن حارث را در مورد حجر و یارانش پیش معاویه فرستاد و وقتی رسید که آنها را کشته بودند.
عبد الرحمان به معاویه گفت: «چگونه بر دراری ابو سفیان از خاطرت رفته بود؟» معاویه گفت: «کسی همانند تو از بردباران قوم پیش من نبود، ابن سمیه به من تحمیل کرد و من تحمل کردم.» عبد الملک بن نوفل گوید: عایشه می‌گفت: «اگر چنان نبود که از هر چه جلوگیری کردیم به نتیجه‌ای بدتر از آن منجر شد، از کشته شدن حجر نیز جلوگیری کرده بودیم، به خدا چنانکه می‌دانم مسلمانی بود که به حج می‌رفت و عمره می‌کرد.» ابو سعید مقبری گوید: وقتی معاویه به حج می‌رفت بر عایشه گذشت و اجازه ورود خواست که اجازه داد و چون پیش وی بنشست بدو گفت: «معاویه، نترسیدی کسی را مخفی کرده باشم که ت را بکشد؟»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۴۷
گفت: «وارد خانه امن شده‌ام» گفت: «در مورد کشتن حجر و یارانش از خدا نترسیدی؟» گفت: «من نبودم که آنها را کشتم، کسانی آنها را کشتند که بر ضدشان شهادت دادند.» ابو اسحاق گوید: دیدم که مردم می‌گفتند: «نخستین زبونی که به کوفه رسید مرگ حسین بن علی و کشته شدن حجر بن عدی و دعوت زیاد بود.» ابو مخنف گوید: شنیدم که معاویه هنگام مرگ گفته بود: «با ابن ادبر روزی دراز دارم» این را سه بار گفته بود، مقصودش حجر بود.
حسن علیه السلام گفته بود: «معاویه چهار کار کرد که اگر یکی را بیشتر نکرده بود مایه هلاک وی بود: این که بی‌خردان را بر امت مسلط کرد، و خلافت را بی- مشورت کسان که باقیمانده اصحاب و اهل فضیلت بودند ربود و اینکه پسر شرابخوار خزپوش طنبورزن خویش را خلیفه کرد و اینکه زیاد را منسوب خویش کرد در صورتی که پیمبر خدا صلی اللَّه علیه و سلم گفته بود: فرزند از آن بستر است و از آن زناکار سنگ. و اینکه حجر را کشت، وای او از حجر و یاران حجر» این را دو بار گفت.
هند دختر زید بن مخرمه انصاری که عقیده شیعه داشت در رثای حجر شعری گفت به این مضمون:
«ای ماهتاب روشن بالا برو و نیک بنگر «آیا می‌بینی که حجر براه می‌رود؟
«سوی معاویه پسر حرب می‌رود «تا چنانچه امیر خواسته او را بکشد «از پس حجر، جباران به جباری برخاستند «و خورنق و سدیر بر آبها خوش شد
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۴۸
«زمین از آنها بایر بماند «گویی باران بر آن نبارید «ای حجر! حجر بن عدی، «سلامت و خرسندی در انتظار تو باد «از آنچه عدی را بهلاکت رسانید «و پیری که در دمشق می‌غرد «بر تو بیم دارم «پیر دمشقی کشتن نیکان را.
«حق خویش می‌داند «و همدستی دارد «که از بدترین مردم است «ای کاش حجر به مرگ عادی مرده بود «و او را همانند شتر نکشته بودند «اگر او به هلاکت رسید «هر پیشوای قومی، «از دنیا براه هلاکت می‌رود.» قیس بن عباد که در کار صیفی بن فسیل سعایت کرده بود همچنان زنده بود تا همراه محمد بن اشعث به جنگ رفت و در همه جنگهای او شرکت داشت، در ایام حجاج، حوشب که یکی از مردم قبیله قیس بود بدو گفت: «یکی از ماهست که کارش فتنه انگیزی است و قیام بر ضد حکومت، در عراق فتنه‌ای نبوده که در آن نبوده، ترابی است و لعنت عثمان می‌گوید، با ابن اشعث قیام کرده و در همه جنگهای وی حضور داشته و چون خدا آنها را هلاک کرد آمده و در خانه خویش نشسته» پس حجاج کس فرستاد و او را بیاورد و گردنش را بزد.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۴۹
کسان قیس به خاندان حوشب گفتند: «چرا درباره ما سعایت کردید؟» آنها جواب دادند: «شما نیز درباره به یار ما سعایت کردید.». این صفحات ترجمه نشده— در این سال زیاد، ربیع بن زیاد حارثی را به امارت خراسان فرستاد و این از پس مرگ حکم بن عمر و غفاری بود. حکم، انس بن ابی اناس را جانشین کرده بود و همو بود که بر حکم نماز کرد و او را در خانه خالد بن عبد اللَّه، برادر خلید بن عبد اللَّه حنفی به گور کردند. حکم این را برای زیاد نوشته بود زیاد انس را معزول کرد و خلید بن عبد اللَّه حنفی را به جایش گماشت.
علی بن محمد گوید: وقتی زیاد انس را برداشت و خلید بن عبد اللَّه حنفی را بجایش گماشت انس شعری گفت به این مضمون:
«کیست که پیامی از من، «سوی زیاد برد «که پیک شتابان برد؟
«مرا معزول می‌کنی و ولایت را «طعمه خلید می‌کنی؟
«حقا که قوم حنیفه «آنچه را می‌خواست بدست آورد «بروید و در یمامه کشت کنید «که اول و آخرتان بردگانند.» خلید یک ماه ولایتدار بود آنگاه زیاد وی را برداشت و در اول سال پنجاه و یکم ربیع بن زیاد را ولایتدار خراسان کرد و کسان، خاندان خویش را به خراسان بردند و آنجا سکونت گرفتند. پس از آن ربیع را نیز معزول کرد.
عبد الرحمان بن ابان قرشی گوید: ربیع به خراسان آمد و بلخ را به صلح گشود که از پس صلح احنف درها را بسته بودند، قهستان را نیز به جنگ گشود.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۵۰
جمعی از ترکان آنجا بودند که آنها را بکشت و هزیمتشان کرد از جمله باقیماندگان آنها نیزک طرخان بود که قتیبه بن مسلم در ایام ولایتداری خویش او را بکشت.
علی گوید: ربیع به غزا رفت و از نهر عبور کرد، غلامش فروخ و کنیزش شریفه با وی بودند، با غنیمت و سلامت باز آمد و فروخ را آزاد کرد، پیش از او حکم ابن عمر و نیز در ایام ولایتداری خویش از نهر گذشته بود اما فتحی نکرده بود.
علی بن محمد گوید: نخستین کس از مسلمانان که از نهر نوشید غلام حکم بود که با سپر خود آب برگرفت و بنوشید سپس به حکم داد که بنوشید و وضو کرد و آن سوی نهر دو رکعت نماز کرد، نخستین کس بود که چنین کرد، آنگاه بازگشت.
در این سال یزید بن معاویه سالار حج بود. این را از ابو معشر و واقدی آورده‌اند.
در این سال عامل مدینه سعید بن عاص بود، عامل کوفه و بصره و همه مشرق، زیاد بود، قضای کوفه با شریح بود و قضای بصره با عمیره بن یثربی.
 
پس از آن سال پنجاه و دوم در آمد
 
به گفته واقدی در این سال سفیان بن عوف ازدی به غزای سرزمین روم رفت و زمستان را آنجا بود و همانجا درگذشت و عبد اللَّه بن مسعده فزاری را جانشین خویش کرد. اما به روایت دیگر آنکه در این سال با کسان به غزای زمستان به سرزمین روم رفت بسر بن ابی ارطاه بود که سفیان بن عوف ازدی را نیز همراه داشت.
در همین سال محمد بن عبد اللَّه ثقفی به غزای تابستانی روم رفت.
در این سال به گفته ابو معشر و واقدی سعید بن عاص سالار حج بود.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۵۱
عاملان ولایات در این سال همانها بودند که به سال پنجاه و یکم بوده بودند.
پس از آن سال پنجاه و سوم در آمد.
 
سخن از حوادث سال پنجاه و سوم‌
 
اشاره
 
از جمله حوادث این سال غزای زمستانی عبد الرحمان بن ام حکم ثقفی بود به سرزمین روم.
در همین سال رودش گشوده شد، جناده بن ابی امیه ازدی آن را گشود و مسلمانان در آن جای گرفتند و زراعت کردند و اموال و مواشی داشتند که در اطراف جزیره می‌چرانیدند و هنگام شب آن را به قلعه می‌بردند و نگهبانی داشتند که مراقب دریا بود که اگر خطری بود خبرشان کند، مراقب رومیان بودند که با آنها سخت در افتاده بودند، به دریا متعرضشان می‌شدند و کشتی‌هایشان را می‌زدند. معاویه به آنها روزی و مقرری می‌داد و دشمن از آنها بیمناک بود و چون معاویه درگذشت یزید بن معاویه آنها را پس آورد.
مرگ زیاد بن سمیه در این سال بود.
فیل غلام زیاد گوید: زیاد پنج سال ملک عراق داشت و پس از آن به سال پنجاه و سوم بمرد.
علی بن محمد گوید: وقتی زیاد به عراق آمد تا سال پنجاه و سوم ببود پس از آن به ماه رمضان در کوفه بمرد. جانشین وی در بصره سمره بن جندب بود.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۵۲
 
سخن از سبب هلاک زیاد بن سمیه‌
 
کثیر بن زیاد گوید: زیاد به معاویه نوشت: «عراق را به دست چپم سامان داده‌ام و دست راستم خالی است.» گوید: معاویه، عروض، یعنی یمامه و اطراف، را بدو داد.
گوید: ابن عمر زیاد را نفرین کرد که طاعون گرفت و بمرد، وقتی خبر به ابن عمر رسید گفت: «پسر سمیه به راه خودت برو که نه دنیا برایت ماند، نه آخرت داری.» علی بن محمد گوید: زیاد به معاویه نوشت عراق را برای تو با دست چپم سامان داده‌ام و دست راستم خالی است که حجاز را نیز بدو داد و هیثم بن اسود نخعی را فرستاد که فرمان وی را برد و چون خبر به مردم حجاز رسید تنی چند از آنها پیش عبد اللَّه بن عمر بن خطاب رفتند و این را با وی بگفتند، گفت: «نفرینش کنید تا خدا وی را از پیش بردارد.» گوید: پس عبد اللَّه رو به قبله کرد، آنها نیز رو به قبله کردند که او نفرین کرد و آنها نیز نفرین کردند و طاعون به انگشت زیاد زد. کس پیش شریح فرستاد که قاضی وی بود و گفت: «حادثه‌ای برای من رخ داده که می‌دانی، گفته‌ام آن را ببرند، رأی تو چیست؟» گفت: «بیم دارم زخم به دستت افتد و رنج به دلت و اجل نزدیک باشد و با دست بریده به پیشگاه خدا روی که از بی‌رغبتی دیدار وی دست خویش را بریده باشی، یا اجل دیر افتد و دست خود را بریده باشی و بی‌دست بباشی و مایه ننگ فرزندانت شود.» گوید: پس، این کار را نکرد. شریح برون آمد، از او پرسش کردند، آنچه
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۵۳
را با زیاد گفته بود با آنها بگفت، ملامتش کردند و بدو گفتند: «چرا نگفتی آنرا نبود؟» گفت: «پیمبر خدا صلی اللَّه علیه و سلم فرمود که مشورت گوی امانتدار است.» عبد اللَّه گوید: از یکی از روایتگران شنیدم که زیاد شریح را پیش خواند و درباره بریدن دست خویش مشورت کرد که گفت: «مکن، که اگر بمانی دست بریده باشی و اگر بمیری با خویش جنایت کرده باشی.» گفت: «به خدا چطور با طاعون زیر یک لحاف بخوابم؟» گوید: مصمم شد دست را ببرد، و چون آتش و داغزن‌ها را دید، وحشت کرد و از این کار چشم پوشید.
ابن ابی زیاد گوید: وقتی مرگ زیاد در رسید پسرش بدو گفت: «پدر شصت جامه فراهم آورده‌ام که کفن تو کنم» گفت: «پسرم، نزدیک است که پدرت پوششی بهتر از این پوشش داشته باشد یا بی‌پوشش بماند.» گوید: پس بمرد و در ثوبه نزدیک کوفه به خاک رفت. آنگاه یزید به ولایتداری حجاز رفت.
مسکین بن عامر دارمی در مرگ او شعری گفت به این مضمون:
«وقتی زیاد از ما جدا شد «آشکارا دیدم که فزونی از اسلام برفت» فرزدق به جواب مسکین شعری گفت، وی تا زیاده زنده بود هجای او نگفته بود. مضمون شعر چنین بود:
«ای مسکین! خدا چشمت را بگریاند «که اشک آن به ضلالت روان شد و فرو ریخت
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۵۴
» بر یکی از خاندان میسان گریستی «که در جمع خویش، «کافری بود، همانند کسری و قیصر» جریر بن یزید گوید: زیاد را دیدم که سرخ گونه بود، چشم راستش انحرافی داشت، با ریش سفید گرد، پیراهنی وصله‌دار به تن داشت. بر استری بود که لگام داشت، افسار نیز داشت.
در این سال ربیع بن زیاد حارثی که از جانب زیاد عامل خراسان بود درگذشت.
 
سخن از سبب مرگ ربیع بن زیاد
 
علی بن محمد گوید: ربیع بن زیاد دو سال و چند ماه ولایتدار خراسان بود و در همان سال که زیاد مرد، او نیز درگذشت و پسرش عبد اللَّه را جانشین کرد که دو ماه ولایتداری کرد آنگاه بمرد.
گوید: وقتی که فرمان ولایتداری عبد اللَّه را از پیش زیاد آوردند او را به گور می‌کردند.
گوید: عبد اللَّه بن ربیع، خلید بن عبد اللَّه حنفی را جانشین خویش کرد.
محمد بن فضل به نقل از پدرش گوید: شنیدم که روزی ربیع بن زیاد در خراسان از حجر بن عدی سخن آورد و گفت: «پیوسته عربان را دست بسته می‌کشند. اگر هنگام کشته شدن وی قیام شده بود هیچکس از آنها دست بسته کشته نمی‌شد، اما تسلیم شدند و به ذلت افتادند.» گوید، از پس این سخن یک جمعه ببود، آنگاه به روز جمعه با لباس سپید بیامد و گفت: «ای مردم، من از زندگی خسته شده‌ام دعایی می‌کنم، آمین گویید»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۵۵
آنگاه از پس نماز دست برداشت و گفت: «خدایا اگر مرا خیری پیش تو هست زودتر مرا سوی خویش بر» و کسان آمین گفتند.
گوید: پس برفت و هنوز از دیده‌ها نهان نشده بود که بیفتاد، او را به خانه‌اش بردند. پسرش عبد اللَّه را جانشین کرد و همان روز بمرد.
گوید: پس از آن پسرش بمرد و خلید را جانشین کرد.
علی بن محمد گوید: وقتی زیاد بن سمیه بمرد عبد اللَّه بن خالد بن اسید را در کوفه جانشین کرد و سمره بن جندب فزاری را نیز در بصره جانشین کرد که هیجده ماه بر بصره بماند.
جعفر بن سلیمان ضبعی گوید: از پس زیاد، معاویه سمره را شش ماه بر بصره نگهداشت سپس او را برداشت.
گوید: سمره گفت: «خدا معاویه را لعنت کند، به خدا اگر خدا را چنان اطاعت کرده بودم که اطاعت معاویه می‌کردم، هرگز عذابم نمی‌کرد.» مسلم عجلی گوید: به مسجد گذشتم، یکی پیش سمره آمد و زکات مال خویش را بداد، آنگاه به درون رفت و نماز آغاز کرد، یکی بیامد و گردنش را بزد که سرش در مسجد افتاد و تنش طرف دیگر بود، ابو بکره از آنجا گذشت و گفت: «خدا سبحانه گوید: قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَکَّی وَ ذَکَرَ اسْمَ رَبِّهِ فَصَلَّی» [1] یعنی: هر که مصفا شد و نام پروردگار خویش را یاد کرد و نماز کرد رستگار شد.
گوید: این را بدیدم و سمره نمرد تا لغوه گرفت و به بدترین وضعی بمرد.
گوید: حضور داشتم که مردم بسیار پیش وی آوردند، کسانی نیز پیش او بودند، به یکی می‌گفت: «دین تو چیست؟» می‌گفت: «شهادت می‌دهم که خدایی جز خدای یگانه بی‌شریک نیست و
______________________________
[۱] سوره اعلی ۸۷ آیات ۱۴ و ۱۵
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۵۶
محمد بنده و فرستاده اوست و از حروریان بیزارم» اما او را پیش می‌بردند و گردنش را می‌زدند، تا بیست و چند کس کشته شد.
به گفته ابو معشر و واقدی، در این سال سعید بن عاص عامل مدینه سالار حج بود.
پس از آن سال پنجاه و چهارم در آمد.
 
سخن از حوادث سال پنجاه و چهارم‌
 
اشاره
 
غزای زمستانی محمد بن مالک و غزای تابستانی معن بن یزید سلمی به سرزمین روم در این سال بود.
به گفته واقدی در همین سال جناده بن ابی امیه به دریا نزدیک قسطنطنیه جزیره‌ای را گشود که ارواد نام داشت.
گوید: تبیع پسر زن کعب می‌گفت: «وقتی این پله که می‌بینید کنده شود وقت رفتن ماست.» گوید: بادی شدید و زید و پله را کند و خبر مرگ معاویه آمد با نامه یزید و دستور بازگشت، پس ما بازگشتیم، پله ویران ماند و رومیان آسوده خاطر شدند.
در همین سال معاویه، سعید بن عاص را از مدینه برداشت و مروان بن حکم را عامل آنجا کرد.
 
سخن از سبب عزل سعید و گماشتن مروان‌
 
جویریه بن اسما گوید: معاویه، مروان و سعید بن عاص را بر ضد همدیگر تحریک می‌کرد، به سعید بن عاص که عامل مدینه بود نوشت که خانه مروان را
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۵۷
ویران کن، اما ویران نکرد. بار دیگر نامه نوشت که ویران کند اما نکرد.
گوید: معاویه او را برداشت و مروان را ولایتدار کرد.
اما به گفته محمد بن عمر، معاویه به سعید بن عاص نامه نوشت و دستور داد که همه اموال مروان را بگیرد و خالصه (صافیه) کند. فدک را نیز که به مروان بخشیده بود پس بگیرد.
گوید: سعید به معاویه در این باب نامه نوشت و گفت: «وی خویشاوند نزدیک است» معاویه بار دیگر نوشت و دستور داد اموال مروان را خالصه کند.
سعید هر دو نامه را برگرفت و به کنیزکی سپرد.
گوید: وقتی سعید از کار مدینه معزول شد معاویه به مروان بن حکم نوشت و دستور داد که اموال حجاز سعید بن عاص را بگیرد. نامه را همراه عبد الملک پسر خویش برای سعید فرستاد و گفت: «اگر چیزی بجز نامه امیر مؤمنان بود اعتنا نمی‌کردم.» سعید دو نامه را که معاویه درباره اموال مروان به او نوشته بود و دستور گرفتن آنرا داده بود خواست و پیش مروان برد. مروان گفت: «وی بیشتر از آنچه ما می‌کنیم رعایت ما را می‌کرده است.» و از گرفتن اموال سعید خود داری کرد.
آنگاه سعید به معاویه نوشت:
«عمل امیر مؤمنان شگفت آور است که ما خویشاوندان را با هم «کینه‌توز می‌کند، امیر مؤمنان با آن بردباری و صبوری و گذشت، همان «می‌کند که از بیگانگان نیز ناخوشایند است که میان ما تفرقه و دشمنی «می‌افکند که فرزندانمان به ارث برند. به خدا اگر فرزندان یک پدر «نبودیم و رابطه‌ای جز همدلی بر یاری خلیفه مظلوم نبود، می‌باید این را «رعایت کنیم، اما خویشاوندی بهتر است.» معاویه بدو نامه نوشت و عذر خواست و گفت که رفتاری بهتر از این خواهد
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۵۸
داشت.
اکنون به حدیث جویریه بن اسما باز می‌گردیم.
گوید: وقتی مروان ولایتدار شد معاویه به او نوشت که: خانه سعید را ویران کن و او فعله [۱] فرستاد و برنشست که خانه را ویران کند.
سعید بدو گفت: «ای ابو عبد الملک خانه مرا ویران می‌کنی؟» گفت: «آری، امیر مؤمنان به من نوشته، اگر نوشته بود خانه خودم را هم ویران کنم می‌کردم.» گفت: «اما من این کار را نمی‌کردم.» گفت: «اگر به تو نوشته بود ویران می‌کردی» گفت: «هرگز، ای ابو عبد الملک» گوید: آنگاه به غلام خویش گفت: «برو نامه معاویه را پیش من آر.» گوید: پس نامه معاویه را که درباره ویرانی خانه مروان به سعید بن عاص نوشته بود بیاورد.
مروان گفت: «ای ابو عثمان به تو نوشته بود خانه مرا ویران کنی اما نکردی و به من نگفتی؟» گفت: «هرگز خانه‌ات را ویران نمی‌کردم و منت بار تو نکردم، معاویه می‌خواست ما را به جان هم اندازد.» مروان گفت: «پدر و مادرم به فدایت به خدا حرمت و اعتبار تو از همه ما بیشتر است.» گوید: مروان بازگشت و خانه سعید را ویران نکرد.
ابو محمد بن ذکوان قرشی گوید: سعید بن عاص پیش معاویه آمد که بدو گفت:
«ای ابو عثمان، ابو عبد الملک چطور بود؟»
______________________________
[۱] کلمه متن
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۵۹
گفت: «ولایت ترا به نظام آورده و فرمان ترا به کار می‌بندد» گفت: «همانند نانداری است که پخته‌اند و او می‌خورد.» گفت: «ابدا، به خدا ای امیر مؤمنان با مردمی سر و کار دارد که تازیانه برای آنها نمی‌توان برداشت و شمشیر بر آنها روا نیست همانند تیر به هم پیوسته‌اند، تیری به نفع تو است و تیری به ضررت.» گفت: «چه چیز شما را از هم دور کرده است؟» گفت: «از من بر اعتبار خویش بیمناک است، من نیز بر اعتبار خویش از او بیمناکم.» گفت: «رفتار تو با وی چگونه است؟» گفت: «در غیاب، او را خرسند می‌کنم، در حضور نیز او را خرسند می‌کنم» گفت: «ای ابو عثمان در این گرفتاریها ما را رها کردی؟» گفت: «بله، ای امیر مؤمنان بار گران بردم که به دور اندیشی حاجتم نباشد، نزدیک مانده‌ام، اگر دعوتم کنید می‌پذیرم، اگر بروی بروم» در این سال معاویه سمره بن جندب را از بصره برداشت و عبد اللَّه بن عمرو بن غیلان را بر آنجا گماشت.
علی بن محمد گوید: عبد اللَّه بن عمرو بن غیلان شش ماه ولایتدار بصره بود و عبد اللَّه بن حصین را سالار نگهبانان خویش کرده بود.
در این سال معاویه، عبید اللَّه بن زیاد را ولایتدار خراسان کرد.
 
سخن از سبب ولایتداری عبید اللَّه بن زیاد بر خراسان‌
 
محمد بن ابان قرشی گوید: وقتی زیاد مرد عبید اللَّه پیش معاویه رفت که از او پرسید: «برادرم کی را بر کوفه گماشت؟»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۶۰
گفت: «عبد اللَّه بن خالد بن اسید» گفت: «کی را بر بصره گماشت؟» گفت: «سمره بن جندب فزاری» معاویه گفت: «اگر پدرت به کارت گرفته بود، به کارت می‌گرفتم.» عبید اللَّه بدو گفت: «ترا به خدا کاری کن که پس از تو کسی به من نگوید:
«اگر پدرت و عمویت ترا ولایتدار کرده بود ولایتدارت می‌کردم.» گوید: و چنان بود که وقتی معاویه می‌خواست یکی از بنی حرب را به کار گیرد او را ولایتدار طایف می‌کرد، اگر کار او را می‌پسندید ولایتداری مکه را نیز به او می‌داد و اگر خوب ولایتداری می‌کرد و قلمرو خویش را خوب سامان می‌داد، مدینه را نیز به او می‌داد.
گوید: و چنان بود که وقتی کسی را ولایتدار طایف می‌کرد می‌گفتند: «وی ابجد (ابی جاد) می‌خواند» و چون او را ولایتدار مکه نیز می‌کرد، می‌گفتند: «قرآن می‌خواند» و چون ولایتدار مدینه نیز می‌کرد می‌گفتند: «مهارت یافت.» گوید: وقتی عبید اللَّه آن سخن بگفت معاویه او را ولایتدار خراسان کرد و بدو گفت:
«دستوری که به تو داده‌ام همانست که به دیگر عاملانم می‌دهم، اما سفارش خاص خویشاوندی را نیز به تو می‌کنم که از خاصان منی، بسیار را به اندک مفروش، مراقب خویشتن باش. از دشمن به همین بس کن که تکلیف خویش را انجام دهد تا به زحمت نیفتی و ما را نیز به زحمت نیندازی. در خویش را به روی کسان بازنگهدار تا تو و آنها همدیگر را توانید شناخت. وقتی به کاری مصمم شدی با مردم بگوی و هیچکس طمع تغییر آن نبرد و تقاضای تغییر نکند. وقتی با دشمن رو به رو شدی و روی زمین بر تو چیره شدند، نباید زیر زمین را از دست تو بگیرند، وقتی یاران تو حاجت همیاری داشتند از همیاری آنها دریغ مکن.» ابن اسحاق گوید: وقتی معاویه عبید اللَّه بن زیاد را ولایتدار کرد بدو گفت:
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۶۱
«از خدا بترس و چیزی را به ترس خدا مرجح مدار که ترس خدا پاداش نیک دارد.
آبروی خویش را از آلایش بدار. وقتی پیمانی کردی وفا کن، بسیار را به اندک مفروش، هیچ کاری را فاش مکن تا مصمم شوی و چون فاش کردی کسی آنرا تغییر ندهد. وقتی با دشمن مقابل شدی از همه بیشتر بکوش قسمت مطابق کتاب خدای کن. هیچ کس را به چیزی که حق ندارد امیدوار مکن و هیچ کس را از حقی که دارد نومید مکن.» آنگاه با وی وداع گفت.
مسلمه گوید: عبید اللَّه در آخر سال پنجاه و سوم از شام در آمد در این وقت بیست و پنج سال داشت، اسلم بن زرعه کلابی را از پیش سوی خراسان فرستاد که حرکت کرد. جعد بن قیس نمری با وی از شام در آمد که پیش روی او رثای زیاد می‌خواند و عبید اللَّه آن روز چندان گریست که عمامه‌اش بیفتاد.
گوید: عبید اللَّه به خراسان رسید، آنگاه از نهر گذشت و سوار شتری سوی کوهستان بخارا رفت. وی نخستین کس بود که با سپاه از کوهستان بخارا عبور کرده بود، ورامیثن را با یک نیمه بیکند گشود و گروه بخاریه را آنجا فراهم کرد.
گوید: عبید اللَّه در بخارا با ترکان تلاقی کرد. قبج خاتون زن شاهشان همراه وی بود، وقتی خدا هزیمتشان کرد فرصت نشد که هر دو پاپوش خویش را به پا کند، یکی را به پا کرد و دیگری به جا ماند که به دست مسلمانان افتاد و جوراب را به دویست هزار درم قیمت کردند.
عباد بن حصن گوید: هیچکس را دلیرتر از عبید اللَّه بن زیاد ندیدم، جمعی از ترکان در خراسان به ما حمله بردند، دیدمش که می‌جنگید و به آنها حمله می‌برد و ضربت می‌زد و از دید ما نهان می‌شد، آنگاه پرچم خویش را بلند می‌کرد که خون از آن می‌چکید.
مسلمه گوید: بخاریه که عبید اللَّه به بصره‌شان آورد، دو هزار کس بودند که همگی
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۶۲
خوب تیراندازی می‌کردند.
گوید: حمله ترکان که در ایام زیاد در بخارا رخ داد از حمله‌های مهم خراسان بود.
هذلی گوید: حمله‌های خراسان پنج بود: احنف بن قیس با چهار حمله مقابله کرد: یکی میان قهستان و ابرشهر بود و سه حمله در مرغاب حمله پنجم حمله قارن بود که عبد اللَّه بن خازم آنرا درهم شکست.
مسلمه گوید: عبید اللَّه بن زیاد دو سال در خراسان بود.
به گفته واقدی و ابو معشر در این سال مروان بن حکم سالار حج بود که عامل مدینه نیز بود. عامل کوفه عبد اللَّه بن خالد و بی‌قولی ضحاک بن قیس بود. عامل بصره بن عبد اللَّه عمرو بن غیلان بود.
آنگاه سال پنجاه و پنجم در آمد.
 
سخن از حوادث سال پنجاه و پنجم‌
 
اشاره
 
به گفته واقدی از جمله حوادث این سال غزای زمستانی سفیان بن عوف ازدی بود به سرزمین روم.
بعضی دیگر گفته‌اند: آنکه در این سال به غزای زمستانی سرزمین روم رفت عروه بن محرز بود.
بعضی دیگر گفته‌اند: عبد اللَّه بن قیس فزاری به غزای زمستانی رفت.
بعضی دیگر گفته‌اند مالک بن عبد اللَّه بود.
در همین سال معاویه، عبد اللَّه بن عمرو بن غیلان را از بصره برداشت و عبید اللَّه ابن زیاد را ولایتدار آنجا کرد.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۶۳
 
سخن از اینکه چرا معاویه عبد اللَّه را از بصره برداشت و عبید اللَّه را گماشت؟
 
علی بن محمد گوید: عبد اللَّه بن عمرو بن غیلان بر منبر بصره سخن می‌کرد یکی از مردم بنی ضبه ریگ بر او پرانید.
به گفته ابو الحسن این کس جبیر نام داشت پسر ضحاک و یکی از مردم بنی ضرار بود.
گوید: عبد اللَّه گفت دست او را بریدند و شعری به این مضمون خواند:
«شنوایی و اطاعت و تسلیم «برای بنی تمیم بهتر است و مناسبتر» آنگاه بنی ضبه پیش وی آمدند و گفتند: «یار ما با خویشتن بد کرد امیر نیز در کار عقوبت وی افراط کرد. بیم داریم خبر وی به امیر مؤمنان رسد و از نزد وی دستور عقوبتی خاص یا عام برسد. اگر رأی امیر باشد نامه‌ای نویسد که یکی از ما پیش امیر مؤمنان برد و ضمن آن خبر دهد که دست این شخص را از روی بدگمانی بریده و سبب آن روشن نبوده است» پس عبد اللَّه نامه‌ای به معاویه نوشت و آن را نگهداشتند تا سال نو در رسید.
به گفته ابو الحسن بیشتر از شش ماه نگه داشتند.
گوید: آنگاه عبد اللَّه سوی معاویه رفت، ضبیان نیز برفتند و گفتند: «ای امیر مؤمنان، دست یار ما را به ستم بریده و اینک نامه‌ای که به تو نوشته.» معاویه نامه را خواند و گفت: «قصاص از عاملان من روا نیست و انجام شدنی نیست اگر خواهید به یار شما غرامت (دیه) دهم.» گفتند: «غرامت بده»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۶۴
گوید: پس معاویه غرامت وی را از بیت المال بداد و عبد اللَّه را معزول کرد و گفت: «هر که را می‌خواهید ولایتدار شهر شما کنم معین کنید.» گفتند: «امیر مؤمنان برای ما معین کند» گوید: معاویه رأی مردم بصره را درباره ابن عامر می‌دانست از این رو گفت:
«ابن عامر را که اعتبار و عفاف و پاک سیرتی او را دانسته‌اید می‌خواهید؟» گفتند: «امیر مؤمنان بهتر داند» معاویه این سخن را مکرر می‌کرد تا آنها را بیازماید، آنگاه گفت: «برادرزاده‌ام عبید اللَّه بن زیاد را ولایتدار شما کردم» علی بن محمد گوید: معاویه به سال پنجاه و پنجم عبد اللَّه بن عمرو را از بصره برداشت و عبید اللَّه بن زیاد را ولایتدار آنجا کرد. عبید اللَّه نیز اسلم بن زرعه را بر- خراسان گماشت که غزایی نکرد و جایی را نگشود.
گوید: «عبید اللَّه عبد اللَّه بن حصن را سالار نگهبانان خویش کرد، قضا را به زراره بن اوفی داد، سپس او را معزول کرد و قضا را به ابن اذینه عبد ی داد.
در همین سال معاویه، عبد اللَّه بن خالد بن اسید را از کوفه برداشت و ضحاک ابن قیس فهری را بر آنجا گماشت.
در این سال مروان بن حکم سالار حج بود، این را از ابو معشر روایت کرده‌اند.
آنگاه سال پنجاه و ششم در آمد.
 
سخن از حوادث سال پنجاه و ششم‌
 
اشاره
 
در این سال جناده بن ابی امیه و به قولی عبد الرحمان بن مسعود به غزای زمستانی به سرزمین روم رفت.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۶۵
گویند: در این سال یزید بن شجره رها وی به غزای دریا رفت و عیاض بن حارث به غزای خشکی.
در این سال چنانکه در روایت ابی معشر آمده عتبه بن ابی سفیان سالار حج بود.
و هم در این سال به ماه رجب معاویه عمره کرد.
در همین سال معاویه مردم را دعوت کرد که با پسرش یزید به جانشینی وی بیعت کنند و او را ولیعهد خویش کرد.
 
سخن از سبب ولیعهدی یزید
 
شعبی گوید: مغیره پیش معاویه آمد و خواست که او را از کار معاف دارد و از ضعف شکایت کرد. معاویه او را از کار برداشت و می‌خواست سعید بن عاص را ولایتدار کند. دبیر معاویه از این خبر یافت و پیش سعید رفت و به او خبر داد. یکی از مردم کوفه ربیعه، یا ربیع، نام از مردم خزاعه پیش سعید بود، وی پیش مغیره رفت و گفت: «ای مغیره پندارم امیر مؤمنان از تو آزرده است. ابن خنیس دبیر ترا پیش سعید بن عاص دیدم که بدو خبر داد که امیر مؤمنان او را ولایتدار کوفه می‌کند.» مغیره گفت: «چرا شعر اعشی را به یاد نداشت که گوید:
«مگر پروردگارت نبود که به محنت افتادی «شاید پروردگارت کمک کند» تامل باید، تا من پیش یزید روم، آنگاه پیش یزید رفت و درباره بیعت، با وی سخن کرد که یزید این را با پدر خویش بگفت که مغیره را سوی کوفه باز فرستاد.
گوید: دبیر مغیره، ابن خنیس پیش وی آمد و گفت: «با تو دغلی نکردم و
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۶۶
خیانت نیاوردم، ولایتداری ت را نیز ناخوش نداشتم اما سعید را بر من منتی بود و حق خدمتی، خواستم سپاس او را داشته باشم.» و مغیره از او خشنود شد و به کار دبیری باز برد.
گوید: مغیره در کار بیعت یزید بکوشید و در این باب کس پیش معاویه فرستاد.
مسلمه گوید: وقتی معاویه می‌خواست برای یزید بیعت بگیرد به زیاد نامه نوشت و از او مشورت خواست، زیاد عبید بن کعب نمیری را پیش خواند و گفت:
«هر مشورت خواهی را معتمدانی باید و هر رازی را امانتداری شاید. مردم دو صفت دارند. فاش کردن راز و گفتن اندرز با ناکس. رازدار یکی از دو کس است: یا مرد آخرت که امید ثواب دارد یا مرد دنیا که شرف نفس دارد و عقلی که حرمت او را حفظ کند. و من این چیزها را در تو آزموده‌ام و پسندیده‌ام، ت را برای کاری خوانده‌ام که به نامه نتوان گفت. امیر مؤمنان به من نوشته که عزم دارد برای یزید بیعت بگیرد و از جنبش مردم بیم دارد و امید دارد موافقت کنند و از من مشورت خواسته. کار مسلمانی و سامان آن سخت مهم است، یزید لا ابالی است و سهل انگار و دلبسته شکار، امیر مؤمنان را ببین و پیغام من برسان و خرده‌کاری‌های یزید را با وی در میان نه و بگو که در این کار تأمل باید که منظور بهتر انجام می‌شود، شتاب مکن که وصول به هدف با تأخیر، بهتر از آنکه با شتاب از دست برود.» عبید اللَّه گفت: «جز این مطلب دیگر نیست؟» گفت: «چه مطلبی؟» گفت: «رأی معاویه را به تباهی مبر و پسرش را منفور وی مکن. من یزید را نهانی می‌بینم و از جانب تو می‌گویم که امیر مؤمنان به تو نامه نوشته و درباره بیعت او مشورت خواسته و تو از مخالفت مردم بیم داری به سبب پاره‌ای چیزها که از او نمی‌پسندند و رأی تو این است که این چیزها را رها کند که حجت امیر مؤمنان با
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۶۷
مردم قوی شود و کار تو آسان شود، بدین سان یزید را اندرز داده‌ای و امیر مؤمنان را خشنود کرده‌ای و از نگرانی‌ای که در مورد کار امت داری بر کنار مانده‌ای.» زیاد گفت: «سخن درست گفتی به برکت خدای حرکت کن، اگر نتیجه گرفتی سپاس تو داریم و اگر خطایی بود از سردغلی نیست و ان شاء اللَّه از تو دور ماند.» گفت: «ما آنچه دانیم گوییم و قضای خدا طبق علم او رود.» گوید: عبید پیش یزید رفت و با وی گفتگو کرد، زیاد نیز به معاویه نامه نوشت و گفت تامل کند و شتاب نیارد. معاویه این را پذیرفت و یزید از بسیاری کارهای خود دست برداشت، پس از آن عبید پیش زیاد بازگشت که تیولی بدو داد.
علی بن محمد گوید: وقتی زیاد بمرد معاویه نامه‌ای را خواست و بر مردم فرو خواند که اگر بمیرد یزید جانشین اوست. یزید ولیعهد شد و از همه مردم برای او بیعت گرفت مگر پنج کس.
ابن عون گوید: «همه مردم با یزید بن معاویه بیعت کردند، مگر حسین بن علی و عبد اللَّه بن عمر و عبد اللَّه بن زبیر و عبد الرحمان بن ابی بکر و عبد اللَّه بن عباس و چون معاویه به مدینه آمد حسین بن علی را خواست و گفت: «برادرزاده‌ام، مردم همه باین کار گردن نهاده‌اند مگر پنج کس از قریش که تو راهشان می‌بری، برادرزاده‌ام ت را به مخالفت من چه حاجت؟» گفت: «من راهشان می‌برم؟» گفت: «بله، تو راهشان می‌بری» گفت: «آنها را بخواه اگر بیعت کردند من نیز یکی از آنها هستم و گر نه درباره من با شتاب کاری نکرده‌ای» گفت: «آن وقت بیعت می‌کنی؟»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۶۸
گفت: «آری» گوید: از او قول خواست که گفتگویشان را به هیچ کس خبر ندهد.
گوید: نخست طفره رفت و عاقبت قول داد و بیرون رفت.
ابن زبیر یکی را در راه وی نشانیده بود که گفت: «برادرت ابن زبیر می‌گوید چه شد؟» و چندان اصرار کرد که چیزی از او در آورد.
گوید: معاویه پس از حسین، ابن زبیر را خواست و گفت: «همه مردم به این کار گردن نهاده‌اند مگر پنچ کس از قریش که تو راهشان می‌بری. ای برادرزاده تو را به مخالفت چه حاجت؟» گفت: «من راهشان می‌برم؟» گفت: «بله، تو راهشان می‌بری» گفت: «آنها را بخواه اگر بیعت کردند من نیز یکی از آنها هستم و گر نه درباره من با شتاب کاری نکرده‌ای» گفت: «آن وقت بیعت می‌کنی؟» گفت: «آری» گوید: خواست از او قول بگیرد که گفتگویشان را به هیچ کس خبر ندهد.
اما ابن زبیر گفت: «ای امیر مؤمنان ما در حرم خدا عز و جل هستیم و پیمان با خدا سنگین است» و قول نداد و برون شد.
گوید: پس از آن عبد اللَّه بن عمر را خواست و با وی نرمتر از این زبیر سخن کرد، گفت: «نمی‌خواهم امت محمد را از پس خویش چون گله بی‌چوپان رها کنم، همه مردم به این کار گردن نهاده‌اند، مگر پنج کس از قریش که تو راهشان می‌بری، ت را به مخالفت چه حاجت؟» گفت: «می‌خواهی کاری کنی که مذموم نباشد و خونها را محفوظ دارد و به وسیله آن منظور تو انجام شود؟»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۶۹
گفت: «بله می‌خواهم» گفت: «به مجلس می‌نشینی و من می‌آیم و با تو بیعت می‌کنم که از پس تو بر هر چه امت اتفاق کرد من نیز از آن پیروی کنم، به خدا اگر پس از تو امت بر یک بنده حبشی اتفاق کند من نیز او اتفاق امت تبعیت می‌کنم.» گفت: «بیعت می‌کنی؟» گفت: «آری» گوید: پس بیرون رفت و به خانه خویش در شد و در ببست، کسان سوی وی می‌آمدند و اجازه می‌خواستند که نمی‌داد.
گوید: آنگاه عبد الرحمان بن ابی بکر را خواست و گفت: «ای پسر ابی بکر با کدام دست و کدام پا نافرمانی می‌کنی؟» گفت: «امیدوارم خیر باشد» گفت: «به خدا آهنگ آن داشتم که ت را بکشم» گفت: «اگر چنین کرده بودی خدا در دنیا ت را لعنت می‌کرد و در آخرت به جهنم می‌برد» گوید: و از ابن عباس یادی نکرد.
در این سال عامل مدینه مروان بن حکم بود.
عامل کوفه، ضحاک بن قیس بود.
عامل بصره، عبید اللَّه بن زیاد بود.
عامل خراسان سعید بن عثمان بود.
سبب ولایتداری سعید بن عثمان بر خراسان چنان بود که محمد بن حفص گوید:
سعید بن عثمان از معاویه خواست که او را بر خراسان گمارد.
گفت: «عبید اللَّه بن زیاد آنجاست» گفت: «پدرم ت را پرورد و برداشت تا به کمک او به جایی رسیدی که کس بدان
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۷۰
نرسد و طمع نیارد اما سپاس کوشش او نداشتی و پاداش نعمتهای وی را ندادی و این را- یعنی یزید را- بر من مقدم داشتی و برای او بیعت گرفتی، به خدا من به شخص و پدر و مادر از او بهترم» معاویه گفت: «کوشش پدرت شایسته پاداش بود و سپاسگزاری من آن بود که در کار خونخواهی وی چندان کوشیدم که کارها آشفته شد و خویشتن را در این کار ملامت نمی‌کنم. اما برتری پدرت بر پدر یزید به خدا پدرت از من بهتر است و به پیمبر خدا صلی اللَّه علیه و سلم نزدیکتر، اما برتری مادرت انکارپذیر نیست که یک زن قرشی از یک زن کلبی بهتر است به خدا چه خوش است که عرصه غوطه پر از مردانی همانند تو باشد به یاری یزید.» یزید گفت: «ای امیر مؤمنان پسر عموی تو است و تو از همه کس شایسته‌تری که در کار وی بنگری ت را در مورد من ملامت کرد، او را خشنود کن» گوید: پس معاویه او را ولایتدار خراسان کرد، و اسحاق بن طلحه را به خراجگیری آنجا گماشت.
گوید: اسحاق پسر خاله معاویه بود و مادرش ام ابان دختر عتبه بن ربیعه بود و چون به ری رسید آنجا بمرد و سعید عهده‌دار خراج و جنگ خراسان شد.
مسلمه گوید: سعید راهی خراسان شد، اوس بن ثعلبه تیمی، صاحب قصر اوس و طلحه بن عبد اللَّه بن خلف خزاعی و مهلب بن ابی صفره و ربیعه بن عسل از بنی عمرو بن یربوع، نیز با وی برفتند.
گوید: گروهی از بدویان بودند که به دره فلج راه زایران حج را می‌بریدند، به سعید گفتند: «اینجا گروهی هستند که راه حاجیان را می‌زنند و راه را ناامن می‌کنند چه شود آنها را با خویش ببری.» گوید: گروهی از بنی تمیم را همراه برد که مالک بن ریب مازنی از آن جمله بود، با غلامانی که همراه وی بودند و شاعر درباره آنها رجزی گفته به این مضمون:
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۷۱
«خدایت از قصیم نجات دهد «و از ابو حرد به بدکار «و غویث فاتح لنگه‌های بار «و مالک و شمشیر زهر آگین او» گوید: سعید بن عثمان به خراسان رسید و از نهر عبور کرد و به سمرقند رفت که مردم صغد به مقابله وی آمدند و یک روز تا شب مقابل هم بودند، آنگاه بی‌جنگ بازگشتند و مالک بن ریب در مذمت سعید شعری گفت به این مضمون:
«بر در صغد از ترس چنان می‌لرزیدی «که بیم داشتم نصرانی شوی «عثمان وقتی برفت، تا آنجا که دانم.
«بجز نسل خویش چیزی نداشت «اما اگر بنی حرب نبودند «خونهای شما هدر شده بود» گوید: روز بعد سعید به مقابله صغدیان رفت و آنها نیز بیامدند که بجنگید و هزیمتشان کرد و در شهرشان محاصره‌شان کردند که به صلح آمدند و پنجاه نوجوان از ابنای بزرگان خویش بدو گروگان دادند که پیش وی باشند.
گوید: آنگاه از نهر گذشت و در ترمذ اقامت گرفت.
گوید: سعید به قرار وفا نکرد و جوانان گروگان را با خود به مدینه آورد.
گوید: وقتی سعید به خراسان آمد، اسلم بن زرعه کلابی از جانب عبید اللَّه ابن زیاد آنجا بود و همچنان آنجا ببود تا عبید اللَّه بن زیاد فرمان دوم او را به ولایتداری خراسان نوشت و چون نامه عبید اللَّه به اسلم رسید شبانه پیش سعید بن عثمان رفت که کنیز وی پسری بینداخت. سعید می‌گفت: «به عوض وی یکی از بنی حرب را می‌کشم» و چون پیش معاویه آمد از اسلم شکایت کرد و قیسیان خشم آوردند.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۷۲
گوید: «همام بن قبیصه نمری پیش معاویه آمد که چشمانش قرمز شده بود بدو گفت: «ای همام چشمانت قرمز است.» گفت: «در جنگ صفین قرمزتر از این بود» و معاویه از این سخن درهم شد و چون سعید چنین دید از اسلم چشم پوشید و اسلم بن زرعه دو سال از جانب عبید اللَّه ابن زیاد ولایتدار خراسان بود.
 
آنگاه سال پنجاه و هفتم در آمد
 
در این سال عبد اللَّه بن قیس به غزای زمستانی به سرزمین روم رفت. به گفته واقدی، در همین سال به ماه ذی قعده مروان از مدینه برداشته شد به روایت دیگر در این سال نیز مروان ولایتدار مدینه بود.
به گفته واقدی وقتی معاویه مروان را از مدینه برداشت، ولید بن عتبه بن ابی سفیان را بر آنجا گماشت. ابو معشر نیز چنین گفته است.
در این سال عامل کوفه ضحاک بن قیس بود.
عامل بصره عبید اللَّه بن زیاد بود.
و عامل خراسان سعید بن عثمان بن عفان آنگاه سال پنجاه و هشتم در آمد.
 
سخن از حوادث سال پنجاه و هشتم‌
 
اشاره
 
به گفته ابو معشر در این سال، به ماه ذی قعده، معاویه، مروان را از مدینه برداشت و ولید بن عتبه بن ابی سفیان را امیر آنجا کرد.
در همین سال مالک بن عبد اللَّه خثعمی به غزای سرزمین روم رفت.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۷۳
در این سال ولید بن عتبه بن ابی سفیان سالار حج شد. این را از ابو معشر و واقدی روایت کرده‌اند.
در همین سال معاویه، عبد الرحمان بن عبد اللَّه ثقفی را ولایتدار کوفه کرد و ضحاک بن قیس را معزول کرد. عبد الرحمان پسر ام الحکم خواهر معاویه بود. در ایام وی جمع خارجیانی که مغیره بن شعبه به زندانشان کرده بود از زندان در آمدند، همانها که با مستورد بن علفه بیعت کرده بودند و مغیره بر آنها ظفر یافته بود و به زندان بودند و چون مغیره بمرد از زندان در آمدند.
عبد اللَّه بن عقبه غنوی گوید: حیان بن ظبیان سلمی یاران خویش را فراهم آورد آنگاه حمد خدا گفت و ثنای وی کرد و به آنها گفت: «اما بعد، خدا عز و جل جهاد را بر ما مقرر کرده، بعضی از ما تعهد خویش را انجام داده‌اند و بعضی دیگر به جا مانده‌اند، آنها نیکان بوده‌اند که فیض فضیلت یافته‌اند، هر کس از شما که خدا و پاداش او را می‌خواهد به راه یاران و برادران خویش رود تا خدا ثواب دنیا و ثواب آخرتش دهد که خدا با نیکوکاران است.» معاذ بن جوین طایی گفت: «ای مسلمانان، به خدا اگر می‌دانستم که وقتی پیکار ستمگران و انکار ستم را رها کنیم به نزد خدا معذور خواهیم بود ترک پیکار آسانتر و سبکتر از پیکار بود، ولی دانسته‌ایم و یقین داریم که معذور نخواهیم بود که خدایمان دل و گوش داده تا منکر ستم شویم و بی‌عدالتی را تغییر دهیم و با ستمگران پیکار کنیم.» آنگاه گفت: «دست بیار تا با تو بیعت کنیم» پس با حیان بیعت کرد و قوم نیز با وی بیعت کردند و دست به دست حیان بن ظبیان زدند و رسم بیعت به جا آوردند، و این در ایام امارت عبد الرحمان بن عبد اللَّه ثقفی بود. وی پسر ام الحکم بود و سالار نگهبانانش زائده بن قدامه ثقفی بود.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۷۴
گوید: چند روز بعد، قوم در خانه معاذ بن جوین طائی فراهم آمدند، حیان بن ظبیان به آنها گفت: «بندگان خدا! رأی خویش را بگویید، می‌گویید کجا روم؟» معاذ گفت: «رأی من این است که ما را سوی حلوان بری که آنجا فرود آییم که ولایتی است میان دشت و کوه و ما بین این شهر و مرز- مقصودش از مرز، ری بود- و هر که از مردم این شهر و مرز و جبال و سواد عقیده ما دارد سوی ما آید.» حیان بدو گفت: «دشمنت از آن پیش که مردم بر تو فراهم آیند، پیشدستی می‌کند، به جان خودم نمی‌گذارندتان تا کسان بر شما فراهم شوند، رأی من این است که با شما به یکی از نواحی بیرون کوفه رویم، به شوره‌زار یا زراره یا حیره، آنگاه با آنها بجنگیم تا به پروردگار خویش واصل شویم، به خدا می‌دانم شما که کمتر از صد کسید قدرت آن ندارید که دشمن خویش را هزیمت کنید یا سخت آسیب برسانید، ولی وقتی خدا بداند که شما خویشتن را در پیکار دشمن او و خودتان به محنت افکنده‌اید معذور خواهید بود و از گناه برون شده‌اید.» ابو سلیمان شیبانی، عتریس بن عرقوب، گفت: «ولی من با جمع شما همرأی نیستم، در رأی خویش نیک بنگرید. گمان ندارم ندانید که من جنگ آشنایم و در کارها مجرب» گفتند: «آری، تو چنانی که گویی، رأی تو چیست؟» گفت: «رأی من این است که در این شهر بر ضد کسان قیام نکنید، شما اندکی هستید، در بسیار، به خدا بیش از این نمی‌کنید که خودتان را به دست آنها بدهید و با کشته شدنتان خوشدلشان کنید، تدبیر چنین نیست، وقتی می‌خواهید بر ضد قومتان قیام کنید در کار دشمن تدبیری کنید که مایه زیانشان شود.» گفتند: «پس رأی درست چیست؟» گفت: «به همان ولایت می‌روید که معاذ بن جوین گفت، یعنی حلوان یا سوی عین التمر می‌رویم و آنجا می‌مانیم، و چون برادرانمان بشنوند از هر طرف سوی ما»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۷۵
آیند.» حیان بن ظبیان گفت: «به خدا اگر تو و همه یارانت به یکی از این دو جا روید هنوز جای نگرفته‌اید که سواران مردم این شهر به شما می‌رسند، چرا خودتان را به نابودی می‌دهید؟ به خدا شمارتان بسیار نیست که در این دنیا بر ستمگران متجاوز ظفر توانید یافت. به یکی از نواحی همین شهر روید و با کسانی که خلاف اطاعت خدا کرده‌اند در راه خدا بجنگید و منتظر نمانید که با این کار سوی بهشت می‌روید و خویشتن را از فتنه بیرون می‌برید» گفتند: «اگر چاره نباشد مخالفت تو نمی‌کنیم، ما را به هر کجا می‌خواهی ببر.» گوید: پس حیان بن ظبیان صبر کرد تا آخرین سال ولایتداری پسر ام حکم در رسید آغاز سال که نخستین روز ماه ربیع الاخر بود یارانش پیش وی فراهم آمدند و با آنها گفت: «ای قوم، خدا شما را به نیکی و برای نیکی فراهم آورده، به خدایی که جز او خدایی نیست، از آن وقت که مسلمان شده‌ام از هیچ چیز دنیا مانند این قیام بر ضد ستمگران گنهکار خرسند نشده‌ام، به خدا نمی‌خواهم همه دنیا از آن من باشد، اما خدایم ضمن این قیام از شهادت محروم دارد، رأی من این است که برویم و در ناحیه دار جریر جای گیریم و چون دسته‌ها سوی شما آیند با آنها پیکار کنید.» عتریس بن عرقوب بکری گفت: «اگر در دل شهر با آنها پیکار کنیم، مردان با ما پیکار می‌کنند و زنان و کودکان و کنیزان بالا می‌روند و ما را با سنگ می‌زنند.» یکی از آنها گفت: «در این صورت بیرون شهر نزدیک پل رویم» گوید: آنجا محل زراره بود که پس از آن بنیان گرفت مگر چند خانه که از پیش ساخته شده بود.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۷۶
معاذ بن جوین طایی گفت: «نه، برویم و در بانقیا جای گیریم، خیلی زود دشمن سوی شما می‌آید، وقتی چنین شد با قوم مقابله می‌کنیم و خانه‌ها را پشت سر می‌گذاریم و از یک سمت با آنها می‌جنگیم» گوید: پس برون شدند، سپاهی به مقابله آنها فرستاده شد که همگی کشته شدند، پس از آن مردم کوفه عبد الرحمان پسر ام حکم را بیرون کردند.
هشام بن محمد گوید: معاویه پسر ام حکم را به کوفه گماشت که رفتار بد داشت و بیرونش کردند که پیش معاویه رفت که دایی او بود و گفت: «ترا ولایتدار جایی بهتر از آن می‌کنم، مصر» و او را ولایتدار مصر کرد و آنجا رفت. معاویه بن حدیج سکونی خبر یافت و برون شد و در دو منزلی مصر با او رو به رو شد گفت: «پیش داییت برگرد که ما رفتاری را که در کوفه با برادران ما داشته‌ای تحمل نمی‌کنیم.» گوید: پس عبد الرحمان پیش معاویه برگشت، معاویه بن حدیج نیز پیش وی آمد.
گوید: و چنان بود که وقتی می‌آمد راه را برای او زینت می‌کردند و طاقهای سبزه می‌زدند.
گوید: وقتی پیش معاویه در آمدم حکم آنجا بود که گفت: «ای امیر مؤمنان این کیست؟» گفت: «به، این معاویه بن حدیج است» گفت: «خوش نیامد، آواز دهل شنیدن از دور خوش است» [1] معاویه بن حدیج گفت: «ای ام حکم آرام باش که شوهر کردی و با حرمت نکردی، فرزند آوردی و شایسته نیاوردی، می‌خواستی پسر فاسقت ولایتدار ما شود و با ما همان رفتار کند که با برادران کوفی ما می‌کرد، خداش توفیق ندهد، و اگر
______________________________
[۱] همسنگ مثل روان عربی که گوید: و تسمع بالمعیدی خیر من ان تراه، یعنی قصه معیدی، کوتوله، را شنیدن بهتر که او را دیدن. م
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۷۷
چنین کند چنانش بزنیم که سر فرود آرد و گرچه این نشسته را خوش نیاید.» گوید: معاویه بدو نگریست و گفت: «بس کن» در این سال عبید اللَّه بن زیاد با خوارج سخت گرفت و بسیاری از آنها را دست بسته بکشت و گروهی دیگر را در جنگ بکشت، از جمله کسانی که دست بسته کشت عروه بن ادیه برادر ابو بلال، مرداس ابن ادیه، بود.
 
سخن از اینکه چرا زیاد خوارج را کشتار کرد؟
 
عیسی بن عاصم اسدی گوید: ابن زیاد برای مسابقه اسب دوانی برون شد و چون نشست و منتظر اسبان بود، کسان بر او فراهم آمدند، و عروه بن ادیه برادر ابو بلال جزو آنها بود که رو به ابن زیاد کرد و گفت: «پنج چیز بود که در امتهای پیش از ما بود و میان ما نیز پدید آمد. چرا در هر مکانی به بیهوده سری، نشانی بنا می‌کنید، و آب‌گیرها می‌سازید، مگر جاودانه زنده خواهید بود؟ و چون سختی کنید، چون ستمگران سختی می‌کنید» [1] و دو چیز دیگر را که راوی از یاد برده بود.
ابن زیاد بدانست که اگر گروهی از یارانش همراهش نبودند چنین جرأت نمی‌آورد، پس برخاست و برنشست و مسابقه را ترک کرد.
گوید: به عروه گفتند: «چه کردی؟ بدان که به خدا که ترا می‌کشد.» گوید: عروه متواری شد و ابن زیاد او را می‌جست و چون به کوفه آمد او را گرفتند و پیش ابن زیاد آوردند و بگفت تا دو دست و دو پایش را بریدند، آنگاه او را خواست و گفت: «چه می‌بینی؟»
______________________________
[۱] أَ تَبْنُونَ بِکُلِّ رِیعٍ آیَهً تَعْبَثُونَ. وَ تَتَّخِذُونَ مَصانِعَ لَعَلَّکُمْ تَخْلُدُونَ وَ إِذا بَطَشْتُمْ بَطَشْتُمْ جَبَّارِینَ» (شعراء ۲۶ آیات ۱۲۸ تا ۱۳۰
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۷۸
گفت: «می‌بینم که دنیای مرا تباه کردی و آخرت خویش را» گوید: «پس زیاد او را بکشت و دخترش را نیز بیاورد و بکشت.» گوید: مرداس بن ادیه در اهواز قیام کرد، پیش از آن ابن زیاد او را به زندان کرده بود.
جلاد بن یزید باهلی گوید: ابن زیاد مرداس بن ادیه را به زندان کرده بود و زندانبان که عبادت و کوشش وی را می‌دید شبانگاه به او اجازه می‌داد که می‌رفت و سپیده‌دم باز می‌گشت و وارد زندان می‌شد. یکی از دوستان مرداس همدم ابن زیاد بود، شبی ابن زیاد از خوارج سخن آورد و گفت که عزم دارد صبحگاهان آنها را بکشد. دوست مرداس به خانه وی رفت و به آنها خبر داد و گفت: «کس به زندان پیش ابو بلال فرستید و بگویید وصیت کند که کشته می‌شود.» مرداس این را بشنید زندانبان نیز خبر یافت و شب بدی گذرانید از ترس اینکه مرداس خبر را بداند و باز نیاید اما چون وقت بازگشت وی رسید بیامد.
زندانبان بدو گفت: «خبر داری که امیر چه تصمیم دارد؟» گفت: «آری» گفت: «با وجود این آمدی؟» گفت: «پاداش نیکی تو این نبود که به سبب من عقوبت شوی» گوید: صبحگاهان عبید اللَّه کشتار خوارج را آغاز کرد و مرداس را پیش خواند و چون حضور یافت، زندانبان که شوهر دایه ابن زیاد بود برجست و پای او را بگرفت و گفت: «این را به من ببخش» و قصه او را بگفت و ابن زیاد مرداس را به او بخشید و آزادش کرد.
یونس بن عبید گوید: ابو بلال مرداس که از بنی ربیعه بود، با چهل کس سوی اهواز رفت. ابن زیاد سپاهی به مقابله آنها فرستاد، سالارشان ابن حصین تمیمی بود که یاران وی را کشتار کردند و هزیمت شد و یکی از بنی تیم اللَّه شعری گفت به این
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۷۹
مضمون:
«پنداشتید دو هزار کس شما مؤمن بودند «که بر رغم شما چهل کس آنها را همی کشتند «دروغ می‌گویید، چنان نیست که پنداشته‌اید «که ایمان را خوارج دارند «این گروه اندک که دیدید «بر گروه بسیار ظفر می‌یابند» گویند: در این سال عمیره بن یثربی قاضی بصره درگذشت و هشام بن هبیره به جای وی به قضاوت نشست.
در این سال عامل کوفه عبد الرحمان پسر ام حکم بود.
بعضی‌ها نیز گفته‌اند ضحاک بن قیس فهری بود، عامل بصره عبید اللَّه بن زیاد بود و قضای کوفه با شریح بود.
به گفته ابو معشر و واقدی در این سال ولید بن عتبه سالار حج بود.
آنگاه سال پنجاه و نهم در آمد.
 
سخن از حوادث سال پنجاه و نهم‌
 
اشاره
 
غزای زمستانی عمرو بن مره جهنی به سرزمین روم در این سال بود که از راه خشکی رفت.
واقدی گوید: در این سال غزای دریا نبود. اما به روایت دیگری جناده بن ابی امیه به غزای دریا رفت.
در همین سال عبد الرحمان پسر ام حکم از کوفه معزول شد و نعمان بن بشیر انصاری عامل آنجا شد. سبب عزل پسر ام حکم را از پیش گفته‌ایم.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۸۰
در همین سال معاویه، عبد الرحمان بن زیاد بن سمیه را ولایتدار خراسان کرد.
 
سخن از اینکه چرا معاویه، عبد الرحمان را به کار خراسان گماشت؟
 
ابو عمرو گوید: عبد الرحمان بن زیاد پیش معاویه آمد و گفت: «ای امیر مؤمنان مگر ما حقی نداریم؟» گفت: «چرا» گفت: «مرا به کجا می‌گماری؟» گفت: «نعمان که مردی است خردمند و از یاران پیمبر، کوفه را دارد، عبید اللَّه ابن زیاد بصره و خراسان را دارد، عباد بن زیاد سیستان را دارد، کاری که در خور تو باشد نمانده جز اینکه ترا در کار برادرت عبید اللَّه شریک کنم.» گفت: «شریک کن که قلمرو او گسترده است و تاب شرکت دارد.» گوید: پس معاویه او را ولایتدار خراسان کرد.
ابو حفص ازدی به نقل از عمرو گوید: قیس بن هیثم به خراسان آمد که عبد الرحمان بن زیاد او را فرستاده بود، اسلم بن زرعه را بگرفت و به زندان کرد، پس از آن عبد الرحمان بیامد و از اسلم بن زرعه سیصد هزار درم غرامت گرفت.
مقاتل بن حیان گوید: عبد الرحمان بن زیاد سوی خراسان آمد، مردی بخشنده و حریص و ناتوان بود. به هیچ غزایی نرفت. دو سال در خراسان ببود.
عوانه گوید: عبد الرحمان بن زیاد از پس کشته شدن حسین بن علی علیه السلام پیش یزید آمد و قیس بن هیثم را به جانشینی خود در خراسان نهاد.
ابو حفص گوید: یزید به عبد الرحمان گفت: «از خراسان چه مقدار مال با
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۸۱
خود آورده‌ای؟» گفت: «بیست هزار هزار درم» گفت: «اگر خواهی ترا به حساب کشیم و آنرا از تو بگیریم و سوی کارت باز فرستیم و اگر خواهی گذشت کنیم و معزولت کنیم و پانصد هزار درم به عبد اللَّه بن جعفر دهی.» گفت: «چنانکه گفتی گذشت کن و دیگری را بر خراسان گمار.» آنگاه عبد الرحمان بن زیاد هزار هزار درم برای عبد اللَّه بن جعفر فرستاد و گفت: «پانصد هزار از جانب امیر مؤمنان است و پانصد هزار از جانب خودم.» در همین سال عبید اللَّه بن زیاد با بزرگان مردم بصره پیش معاویه آمد که او را از بصره برداشت اما دوباره پس فرستاد و از نو ولایتدار کرد.
 
سخن از عزل و نصب عبید اللَّه بن زیاد
 
علی گوید: عبید اللَّه بن زیاد با مردم عراق پیش معاویه آمد و بدو گفت:
«آمدگان را به ترتیب منزلت و اعتبارشان اجازه بده» گوید: معاویه اجازه داد، احنف پس از همه آمد که منزلت وی به نزد عبید اللَّه خوب نبود و چون معاویه او را بدید خوش آمد گفت و او را با خویش بر تخت نشانید، آنگاه قوم سخن گفتند و از عبید اللَّه ستایش کردند اما احنف خاموش بود.
معاویه بدو گفت: «ای ابو بجر چرا سخن نمی‌کنی؟» گفت: «اگر سخن کنم مخالف قوم باشم» گفت: «برخیزید که عبید اللَّه را از عاملی شما معزول کردم، ولایتداری بجویید که بدو رضایت دهید.» گوید: هر یک از قوم پیش یکی از بنی امیه یا یکی از بزرگان شام رفتند و
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۸۲
ولایتداری می‌جستند، اما احنف در منزل خویش نشست و پیش هیچ کس نرفت.
گوید: چند روز گذشت، معاویه آنها را پیش خواند و فراهمشان آورد و چون پیش وی رفتند گفتند: «کی را معین کردید؟» اما اختلاف کردند و هر گروهی یکی را نام برد و احنف خاموش بود.
گوید: معاویه به احنف گفت: «ای ابو بجر چرا سخن نمی‌کنی؟» گفت: «اگر یکی از خاندان خویش را ولایتدار ما خواهی کرد هیچکس را با عبید اللَّه برابر نمی‌کنیم و اگر ولایتدار از غیر آنها معین می‌کنی خودت درباره آن بنگر.» معاویه گفت: «عبید اللَّه را به بصره باز می‌گردانم» آنگاه سفارش احنف را به او کرد و عمل عبید اللَّه را که از او دوری می‌کرده بود زشت شمرد.
گوید: وقتی فتنه رخ داد هیچکس به جز احنف با عبید اللَّه وفادار نماند.
در همین سال قضیه یزید بن مفرغ حمیری و عباد بن زیاد رخ داد که یزید پسران زیاد را هجا کرد.
 
سخن از اینکه چرا مفرغ پسران زیاد را هجا گفت؟
 
ابو عبیده معمر بن مثنی گوید: یزید بن ربیعه بن مفرغ حمیری با عباد بن زیاد در سیستان بود، عباد به جنگ ترکان مشغول بود و از او غافل ماند و سپاه در کار علوفه چهار پایان به سختی افتاد ابن مفرغ شعری گفت به این مضمون:
«ای کاش ریش‌ها علف بود «که اسبان مسلمانان آن را می‌خورد» و چنان بود که عباد بن زیاد ریشی انبوه داشت و چون شعر ابن مفرغ را بشنید، بدو گفتند: «ترا منظور داشته» و عباد از پی او بر آمد که بگریخت و قصیده‌های بسیار
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۸۳
به هجای او گفت. از جمله شعری به این مضمون:
«اگر معاویه پسر حرب بمیرد «کاسه چوبین تو درهم می‌شکند «شهادت می‌دهم که مادرت «بی نقاب با ابو سفیان نخفت «که کاری مشکوک بود «و با ترس سخت انجام گرفت» و شعر دیگر که مضمون آن چنین است:
«به معاویه پسر حرب از جانب مرد یمنی بگوی «مگر آزرده می‌شوی که گویند پدرت عفیف بود «و خشنود می‌شوی که گویند پدرت زناکار بود «شهادت می‌دهم که خویشاوندی تو با زیاد «چون خویشاوندی فیل با خر ماده است» ابو زید گوید: وقتی ابن مفرغ هجای عباد گفت از او جدا شد و سوی بصره آمد. در آن وقت عبید الله پیش معاویه رفته بود. عباد چیزی از هجای ابن مفرغ را برای عبید الله نوشت، وقتی عبید الله شعر را خواند پیش معاویه رفت و شعر را برای او خواند و اجازه خواست ابن مفرغ را بکشد، اما معاویه اجازه کشتن نداد و گفت: «ادبش کن اما خونش را مریز.» گوید: ابن مفرغ به بصره آمد و از احنف پناه خواست.
احنف گفت: «ما بر ضد پسر سمیه پناه نمی‌دهیم. اگر خواهی شاعران بنی تمیم را از تو بدارم.» گفت: «این برایم اهمیتی ندارد» گوید: آنگاه پیش خالد بن عبد الله رفت که و عده پناه بدو داد پس از آن پیش
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۸۴
امیه رفت که وعده داد. پس از آن پیش عمر بن عبید الله بن معمر رفت که او نیز وعده داد. آنگاه پیش منذر بن جارود رفت که پناهش داد و در خانه خویش جای داد.
گوید: و چنان بود که بحریه دختر منذر زن عبید الله بود، وقتی عبید الله به بصره آمد بدانست که ابن مفرغ در خانه منذر است. و چون منذر به اسلام گویی عبید الله رفت و او نگهبانان را به خانه منذر فرستاد که ابن مفرغ را گرفتند و منذر که پیش عبید الله بود ناگهان دید که ابن مفرغ را نزدیک وی به پا داشته‌اند. پس به پا خاست و به عبید الله گفت: «ای امیر، من او را پناه داده‌ام.» گفت: «ای منذر، تو و پدرت را مدح می‌گوید و من و پدرم را هجا می‌گوید و تو پناهش می‌دهی.» گوید: آنگاه بگفت تا دارویی به ابن مفرغ خورانیدند و بر خری نشاندند که جلی بر آن بود و او خویشتن را کثیف می‌کرد و در بازارها می‌بردندش. یک مرد پارسی او را بدید و گفت: «این چیست؟» [1] ابن مفرغ این را فهمید و گفت:
«آبست و نبیذ است «فشرده‌های مویز است «سمیه رو سپید است» گوید: پس از آن ابن مفرغ هجای منذر بن جارود گفت، ضمن شعری به این مضمون:
«پناهنده قریش نشدم «و از مردم عبد القیس پناه گرفتم
______________________________
[۱] مصرع اول و سوم به پارسی است و مصرع دوم چنین است: «عصارات زبیب است» که کلمات عربی در قالب جمله پارسی است.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۸۵
«پناهم دادند اما پناهشان «طوفانی از باد بی‌صدای عراقیان بود «پناه دهنده من به خواب بود «اما حمایت پناهی را مردی آماده باید» و هم خطاب به عبید الله شعری گفت به این مضمون:
«آنچه با من کردی به آب شسته می‌شود «اما سخن من بر استخوانهای پوسیده‌ات استوار می‌ماند» گوید: پس از آن عبید الله ابن مفرغ را به سیستان پیش عباد فرستاد و مردم یمنی در شام با معاویه درباره او سخن کردند که کس پیش عباد فرستاد و او را پیش معاویه آوردند و در راه خطاب به اسب خویش شعری به این مضمون گفت:
«بشتاب که کس بر تو تسلط ندارد «نجات یافتی و این که می‌بری آزاد است «به جان خودم که پیشوا و مناسبات استوار مردمان «ترا از ورطه مرگ رهایی داد «کردم وی را سپاس می‌دارم «و کسی مانند من باید سپاسدار باشد.» گوید: وقتی ابن مفرغ پیش معاویه رسید بگریست و گفت: «با من کاری کرده‌اند که با هیچ مسلمانی نکرده‌اند، بی آنکه حادثه‌ای آورده باشم یا گناهی کرده باشم.» معاویه گفت: «مگر تو نبودی که گفتی: «به معاویه پسر حرب …» گفت: «نه به خدایی که منت امیر مؤمنان را بزرگ کرد من این را نگفته‌ام.» گفت: «تو نگفتی که شهادت می‌دهم که مادرت … و اشعار بسیار دیگر که به هجای ابن زیاد گفتی، برو که گناه ترا بخشیدم، اگر با ما سر و کار داشتی، هیچیک از اینها نبود، برو و هر کجا می‌خواهی بمان.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۸۶
گوید: ابن مفرغ به موصل رفت، پس از آن هوای بصره کرد و آنجا رفت و پیش عبید الله رفت که امانش داد.
اما روایت ابو عبیده چنین است که وقتی ابن مفرغ پیش معاویه رفت و بدو گفت: «مگر تو نبودی که گفتی: «به معاویه پسر حرب .. تا آخر …» ابن مفرغ قسم یاد کرده که این اشعار را نگفته‌ام بلکه عبد الرحمان بن حکم برادر مروان گفته و مرا دستاویز هجای زیاد کرده که زیاد از پیش وی را ملامت کرده بود.
گوید: معاویه بر عبد الرحمان بن حکم خشم آورد و مقرری او را نداد که به زحمت افتاد. درباره وی با معاویه سخن کردند گفت: «از او راضی نشوم تا عبید الله راضی شود، پس به عراق نزد عبید الله رفت و شعری خطاب به او گفت به این مضمون:
«تو که به خاندان حرب افزوده شده‌ای «به نزد من از دخترم عزیز تری «ترا برادر و عمو و عمو زاده می‌بینم» «اما ندانم که مرا چگونه می‌بینی» عبید الله گفت: «به خدا ترا شاعری بد می‌بینم.» و از او راضی شد.
گوید: معاویه به ابن مفرغ گفت: «مگر تو نبودی که گفتی: شهادت می‌دهم که مادرت … تا آخر. دیگر از این کارها مکن، ترا بخشیدم» و ابن مفرغ سوی موصل رفت و زنی گرفت و صبحگاه زفاف به شکار رفت و روغنفروشی یا عطاری را بدید که بر خر خویش بود و بدو گفت: «از کجا می‌آیی؟» گفت: «از اهواز» ابن مفرغ گفت: «آب مسرقان در چه حال است؟» گفت: «همانطور که بود»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۸۷
گوید: پس از آن بی خبر کسان خود سوی بصره روان شد و پیش ابن زیاد رفت که او را امان داد و پیش وی ماند تا اجازه رفتن کرمان خواست که ابن زیاد اجازه داد و به عامل خویش در کرمان سفارش کرد که او را محترم دارد. در آن وقت عامل کرمان شریک بن اعور حارثی بود.
به گفته واقدی و ابو معشر در این سال عثمان بن محمد بن ابی سفیان سالار حج بود. ولایتدار مدینه عتبه بن ابی سفیان بود. از آن کوفه نعمان بن بشیر بود. قاضی کوفه شریح بود. ولایتدار بصره عبید الله بن زیاد بود قاضی آنجا هشام بن هبیره بود، ولایتدار خراسان عبد الرحمان بن زیاد بود. از آن سیستان عباد بن زیاد بود. از آن کرمان شریک ابن اعور بود از جانب ابن زیاد.
آنگاه سال شصتم در آمد.
 
سخن از حوادث سال شصتم‌
 
اشاره
 
به گفته واقدی در این سال مالک بن عبد الله به غزای سوریه رفت و جناده بن ابی امیه وارد رودس شد و شهر آن را ویران کرد.
و هم در این سال معاویه از فرستادگان بصره که همراه عبید الله بن زیاد پیش وی آمده بودند برای پسرش یزید بیعت گرفت و همینکه بیمار شد با یزید درباره آن چند کس که با وی بیعت نکرده بودند سفارش کرد و سفارش وی چنان بود که در روایت عبد الملک آمده که وقتی معاویه را بیماری مرگ در رسید یزید پسر خویش را پیش خواند و گفت:
«پسر کم، سفر و رفت و آمد را از پیش تو برداشتم و کارها را هموار کردم و دشمنان را زبون کردم و عربان را به اطاعت تو آوردم و همه را بر تو فراهم کردم و درباره این کار که بر تو استوار شده بیمناک نیستم مگر از چهار کس از قریش:
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۸۸
حسین بن علی و عبد الله بن عمر و عبد الله بن زبیر و عبد الرحمان بن ابی بکر.
«عبد الله بن عمر مردیست که عبادت او را از پای در آورده و اگر کسی جز او نماند با تو بیعت می‌کند. اما حسین بن علی را مردم عراق رها نمی‌کنند تا به قیام وادارش کنند، اگر بر ضد تو قیام کرد و بر او ظفر یافتی گذشت کن که خویشاوندی نزدیک دارد و حق بزرگ. اما عبد الرحمان بن ابی بکر کسی است که وقتی ببیند یارانش کاری کرده‌اند او نیز چنان می‌کند و همه دلبستگی او زنست و سر گرمی، کسی که چون شیر آماده جستن و چون روباه مکاری می‌کند و اگر فرصت به دست آرد جستن می‌کند ابن زبیر است. اگر چنین کرد و به او دست یافتی پاره پاره‌اش کن.» عوانه گوید: از روایت دیگر شنیده‌ایم که وقتی مرگ معاویه در رسید، و این به سال شصتم بود، یزید حضور نداشت. ضحاک بن قیس فهری را پیش خواند که سالار نگهبانان وی بود با مسلم بن عقبه مری و به آنها وصیت کرد و گفت: «وصیت مرا به یزید برسانید و گویید مردم حجاز را بنگر که ریشه تواند هر کس از آنها که پیش تو آید حرمتش بدار و هر که نیاید رعایتش کن. مردم عراق را بنگر و اگر از تو خواستند که هر روز عاملشان را معزول کنی بکن که به نظر من معزول کردن یک عامل از آن بهتر که یکصد هزار شمشیر بر ضد تو از نیام در آید. مردم شام را بنگر که خاصان و نزدیکان تو باشند اگر از دشمن حادثه‌ای افتاد از آنها یاری بجوی و چون دشمن را از پیش برداشتی مردم شام را به دیار خودشان با بر که اگر در دیاری جز دیار خودشان اقامت گیرند خوی‌های دیگر گیرند. از قرشیان بیم ندارم مگر از سه کس: حسین ابن علی، و عبد الله بن عمر و عبد الله بن زبیر. ابن عمر مردیست که کار دین وی را از پای در آورده، حسین بن علی مردیست کم خطر و امیدوارم خدا او را به وسیله کسانی که پدرش را کشتند و برادرش را بی کس گذاشتند از پیش بردارد، نسبت بزرگ دارد و حق بزرگ و قرابت محمد صلی الله علیه و سلم، چنان می‌بینم که مردم عراق او را به
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۸۹
قیام وامی‌دارند، اگر به او دست یافتی گذشت کن که اگر من باشم گذشت می‌کنم.
ابن زبیر مکار است و کینه‌توز اگر سوی تو آمد به او حمله بر مگر آنکه از تو صلح خواهد. هر چه توانی خونهای قوم خویش را محفوظ دار.» در این سال معاویه بن ابی سفیان به دمشق بمرد. در وقت وفات وی اختلاف کرده‌اند اما اتفاق هست که به سال شصتم هجرت بود و ماه رجب واقدی گوید: معاویه در نیمه ماه رجب مرد.
علی بن محمد گوید: روز پنج شنبه هشت روز مانده از ماه رجب بود.
 
سخن از مدت حکومت معاویه‌
 
ابو معشر گوید: با معاویه در اذرح بیعت کردند، حسن بن علی نیز در جمادی الاول سال چهل و یکم با وی بیعت کرد. وی در رجب سال شصتم بمرد، مدت خلافتش نوزده سال و سه ماه بود.
سعید بن دینار سعدی گوید: معاویه شب پنج شنبه نیمه رجب سال شصتم بمرد و مدت خلافتش نوزده سال و سه ماه و بیست و هفت روز بود.
علی بن محمد گوید: مردم شام به سال سی و هفتم، ماه ذی قعده، به هنگام جدایی حکمان با معاویه بیعت خلافت کردند، پیش از آن با وی بیعت کرده بودند که انتقام خون عثمان را بگیرد. سپس به سال چهل و یکم پنج روز مانده از ماه ربیع الاول حسن بن علی با وی بیعت کرد و کار را به او سپرد و همه مردم با وی بیعت کردند و این را سال جماعت گفتند.
مرگ معاویه به سال شصتم، روز پنج شنبه، هشت روز مانده از رجب به دمشق رخ داد و مدت حکومتش نوزده سال و دو ماه و سه روز بود.
هشام بن محمد گوید: در جمادی الاول سال چهل و یکم با معاویه بیعت خلافت
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۹۰
کردند، مدت حکومت وی نوزده سال و سه ماه چند روز کم بود. مرگش اول رجب سال شصتم بود.
در مدت عمر معاویه اختلاف کرده‌اند: بعضی ها گفته‌اند هنگام مرگ هفتاد و پنج ساله بود.
ابن شهاب زهری گوید: ولید مدت عمر خلیفگان را از من پرسید گفتم:
«معاویه به هنگام مرگ هفتاد و پنج سال داشت.» ولید گفت: «به، به، عمر یعنی این» علی بن محمد گوید: وقتی معاویه بمرد هفتاد و سه سال بود و به قولی هشتاد ساله و به قولی هفتاد و هشت ساله بود.
عبد الملک بن عمیر گوید: وقتی بیماری معاویه سنگین شد و مردم گفتند مرد- نیست، به کسان خود گفت: «چشمهای مرا پر از سرمه کنید و سرم را روغن بزنید.» گوید: چنین کردند و چهره او را با روغن برق انداختند، آنگاه نشیمنگاهی برای وی آماده کردند، گفت: «مرا تکیه دهید.» سپس گفت: «به مردم اجازه ورود دهید که ایستاده سلام گویند و کس ننشیند.» یکی می‌آمد و ایستاده سلام می‌گفت و او را سرمه کشیده و روغن زده می‌دید و با خود می‌گفت: «مردم می‌گویند در حال مرگ است اما از همه سالمتر است.» و چون از پیش وی برفتند شعری خواند که مضمون آن چنین است:
«پیش شماتتگران، خویشتن داری می‌کنم «تا ببینند که از حوادث دهر از جای نمی روم «اما وقتی مرگ پنجه‌های خویش را فرو کند «معلوم شود که هیچ آویزه‌ای سودمند نباشد» از سینه‌اش خون دفع می‌شد و همانروز بمرد.
عبد الملک بن میناس کلبی گوید: معاویه در مرض مرگ به دو دخترش که او
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۹۱
را به پهلو می‌گردانیدند گفت: «کسی را می‌گردانید که دمی نیاسود و پیوسته مال اندوخت، اگر به جهنم نرود.» و شعری به تمثیل خواند به این مضمون:
«برای شما کوشیدم و رنج بردم «و از سر گردانی و سفر بی نیازتان کردم.» عبد الاعلی بن میمون گوید: معاویه در مرض مرگ گفت: «پیمبر پیراهنی به من داد که نپوشیدم و یک روز ناخنهای خویش را گرفت که خرده‌های ناخن او را فراهم آوردم و در ظرفی نهادم، وقتی مردم آن پیراهن را به تن من کنید و خرده ناخن را بکوبید و در چشمان و دهانم ریزید شاید خدا به برکت آن بر من رحمت آرد.» یکی از دخترانش گفت: «ای امیر مؤمنان خدا ترا حفظ می‌کند و او این شعر را خواند که:
«وقتی مرگ پنجه‌های خود را فرو کند «معلوم شود که هیچ او بره‌ای سود ندهد.» گوید: آنگاه از خویش برفت و چون به خود آمد با گروهی از کسانش که حضور داشتند گفت: «از خدا عز و جل بترسید که خدا سبحانه هر که را از او بترسد محفوظ دارد و هر که از خدا نترسد حافظ ندارد.» آنگاه جان داد.
محمد بن حکم گوید: وقتی معاویه را مرگ در رسید وصیت کرد که یک نیمه مال وی را به بیت المال دهند، گویی می‌خواست باقی را پاکیزه کند از آن رو که عمر اموال عمال خویش را تقسیم می‌کرده بود.
علی بن محمد گوید: ضحاک بن قیس فهری بر معاویه نماز کرد که به وقت مرگ وی یزید حاضر نبود.
عبد الملک بن نوفل گوید: وقتی معاویه بمرد ضحاک بن قیس بیامد و به منبر رفت، کفنهای معاویه را به دست داشت، حمد خدای گفت و ثنای وی کرد، آنگاه گفت: «معاویه شاخص عرب بود و نیروی عرب، خدا عز و جل به وسیله وی فتنه را از
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۹۲
میان برداشت و او را بر بندگان خویش حکومت داد و به وسیله او ولایتها گشود، اما او بمرد و این کفن‌های اوست که وی را در آن می‌پیچیم و در قبرش می‌نهیم، و او را با عملش وا می‌گذاریم، از آن پس برزخ است تا به روز رستاخیز، هر که می‌خواهد حضور یابد هنگام نماز نیمروز بیاید.» گوید: پیک سوی یزید فرستاد و بیماری معاویه را بدو خبر داد و یزید شعری گفت به این مضمون:
«پیک با شتاب نامه‌ای آورد «که دل از نامه وی به وحشت افتاد «گفتم: وای تو، در نامه شما چیست؟
«گفتند: «خلیفه بستریست و بیمار «زمین بلرزید یا نزدیک بود بلرزد «گویی خاک تیره از ستونهای خویش جدا شده بود «هر که جانش به شرف پای بند است «بیم آن هست که کلیدهای جانش بیفتد «وقتی رسیدیم در خانه بسته بود «و دل از ناله رمله ترسان شد و بشکافت» خلید بن عجلان وابسته عباد گوید: وقتی معاویه مرد، یزید در حوارین بود، بیماری معاویه را به وی نوشته بودند، اما وقتی رسید به گور شده بود، پای قبر وی رفت و نماز کرد و دعا کرد، آنگاه به خانه رفت و شعر «پیک با شتاب» را بگفت.
معاویه پسر ابو سفیان بود. نام ابو سفیان صخر بود پسر حرب که نسبش به قصی بن کلاب می‌رسید. مادرش هند دختر عتبه بن ربیعه بود و کنیه‌اش ابو- عبد الرحمان.
از جمله زنان معاویه: میسون دختر بجدل بود از طایفه کلب (سگ) که یزید
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۹۳
را از او آورد و دختری به نام «رب المشارق» که در کودکی بمرد و هشام نام وی را جزو فرزندان معاویه نیاورده است.
و هم از جمله زنان وی فاخته دختر قرظه بن عبد عمرو بن نوفل بود که عبد الرحمان و عبد اللَّه را از او آورد. عبد اللَّه احمق و زبون بود و کنیه ابو الخیر داشت.
علی بن محمد گوید: روزی عبد اللَّه بن معاویه به آسیابانی گذشت که استر خویش را به آسیا بسته بود و زنگوله‌هایی به گردن آن آویخته بود بدو گفت: «چرا این زنگوله‌ها را به گردن استرت آویخته‌ای؟» آسیابان گفت: «آویخته‌ام که وقتی ایستاد و آسیا از کار افتاد بدانم.» گفت: «اگر بایستد و سر تکان دهد چگونه می‌فهمی که آسیا را نمی‌گرداند؟» آسیابان گفت: «خدا امیر را قرین صلاح بدارد، عقل استر من مانند عقل امیر نیست.» عبد الرحمان در خردسالی بمرد.
و هم از جمله زنان وی نایله دختر عماره بود از طایفه کلب.
علی بن محمد گوید: وقتی معاویه نایله را به زنی گرفت به میسون گفت: «برو و دختر عمویت را ببین.» و چون او را بدید از او پرسید: «دختر عمویت را چگونه دیدی؟» گفت: «زیباست، اما زیر نافش خالی هست، سر شوهرش را در دامنش خواهد گذاشت.» گوید: معاویه نایله را طلاق داد و حبیب بن مسلمه فهری او را به زنی گرفت.
پس از او حبیب بن نعمان بن بشر انصاری او را گرفت. که حبیب کشته شد و سر او را در دامنش نهادند.
از جمله زنان معاویه کتوه دختر قرظه خواهر فاخته بود که وقتی به غزای
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۹۴
قبرس رفت همراه وی بود و آنجا بمرد.
 
سخن از بعضی اخبار و روشهای معاویه‌
 
علی بن محمد گوید: وقتی با معاویه بیعت خلافت کردند قیس بن حمزه همدانی را سالار نگهبانان خویش کرد، سپس او را برداشت و زمیل بن عمرو عذری و به قولی سکسکی را به جایش نهاد. دبیر و پیشکار وی سرجون بن منصور رومی بود. سالار کشیکبانان وی یکی از غلامان بود به نام مختار و به قولی مردی بود به نام مالک که وابسته قبیله حمیر بود.
معاویه نخستین کسی بود که کشیک‌بان گرفت. سالار حاجبان وی غلامش سعد بود. کار قضا را به فضاله بن عبید انصاری داده بود، و چون او بمرد ابو ادریس عائذ اللَّه پسر عبد اللَّه خولانی را به قضاوت گماشت.
گویند: دیوان خاتم معاویه به عبد اللَّه بن محصن حمیری سپرده بود. وی نخستین کس بود که دیوان خاتم داشت و سبب آن بود که معاویه گفته بود یکصد هزار درم برای کمک و ادای قروض به عمرو بن زبیر دهند و در این مورد نامه‌ای به زیاد ابن سمیه نوشت که ولایتدار عراق بود، اما عمرو بن زبیر نامه را گشود و یکصد هزار را دویست هزار کرد و چون زیاد حساب خویش را فرستاد معاویه نپذیرفت و عمرو را به پس دادن آن واداشت و او را به زندان کرد تا برادرش عبد اللَّه بن زبیر به جای وی پس داد. پس معاویه دیوان خاتم و بستن نامه‌ها را پدید آورد که از آن پیش نامه‌ها بسته نمی‌شد.
سعید مقبری گوید: عمر گفت: «از خسرو و قیصر و تدبیرشان سخن می‌کنید در صورتی که معاویه را دارید.» فلیح گوید: شنیدم که عمرو بن عاص سوی معاویه آمد، مصریان نیز همراه
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۹۵
وی بودند، عمرو به آنها گفت: «وقتی پیش پسر هند آمدید سلام خلافت به او نگویید که شما را در نظر او بزرگ می‌کند هر چه می‌توانید کوچکش کنید.» گوید: و چون پیش وی می‌آمدند معاویه به حاجبان خود گفت: «گویی روسپی- زاده کار مرا در نظر قوم کوچک وانموده، بنگرید وقتی فرستادگان آمدند به سخت- ترین وضعی که می‌توانید بیازاریدشان که هر کس از آنها پیش من می‌رسد پنداشته باشد که در خطر تلف شدن است.» گوید: نخستین کسی که به نزد وی آمد یکی از مردم مصر بود به نام ابن خیاط که هنگام ورود او را آزار داده بودند و گفت: «سلام بر تو ای پیمبر خدای!» گوید: قوم پیاپی چنین کردند و چون برون شدند عمرو گفت: «خدایتان لعنت کند، گفتم درود خلافت به او نگویید شما درود نبوت گفتید!» گوید: یک روز معاویه عمامه حرقانی خویش را به سر نهاد و سرمه زد و چون چنین می‌کرد از همه کسان نکو منظرتر بود.
ابو محمد اموی گوید: عمر بن خطاب به شام آمد و معاویه را که دید که با دم و دستگاهی آمد و شبانگاه با دم و دستگاه دیگر آمد. عمر به او گفت: «ای معاویه شب با یک دم و دستگاه می‌آیی و صبح با دم و دستگاهی دیگر، شنیده‌ام که صبح در خانه می‌نشینی و صاحبان حاجت بر درند.» گفت: «ای امیر مؤمنان دشمن نزدیک ماست و خبر گیران و جاسوسان دارند، خواستم، ای امیر مؤمنان، که عزت اسلام را ببینند.» عمر گفت: «این حیله مردی خردمند است یا خدعه مردی دانا.» معاویه گفت: «ای امیر مؤمنان هر چه می‌خواهی بگوی تا چنان کنم.» گفت: «وای تو! از هر چه با تو سخن کردم و عیب گرفتم چنان کردی که نمی‌دانم امر کنم یا نهی» جعفر بن برقان گوید: مغیره به معاویه نوشت:
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۹۶
«اما بعد: سن من زیاد شده و استخوانم سستی گرفته و قرشیان با من دشمن شده‌اند، اگر می‌خواهی مرا معزول کنی معزول کن.» گوید: معاویه بدو نوشت:
«نامه تو رسید که گفته بودی سنت زیاد شده، به خدا عمر ترا دیگری به سر نبرده. گفته بودی قریش با تو دشمن شده‌اند، به خدا هر چه نیکی دیده‌ای از آنها دیده‌ای. از من خواسته بودی معزولت کنم که کردم، اگر راست می‌گویی منظورت انجام شد اگر خدعه کردی با تو خدعه کردم.» علی بن مجاهد گوید: معاویه گفته بود: «اموی اگر مال خویش را سامان ندهد و برد بار نباشد اموی نیست و هاشمی اگر گشاده دست و بخشنده نباشد هاشمی نیست از هاشمی به فصاحت و سخاوت و شجاعت پیشی نمی‌توانی گرفت.» خالد بن عبیده گوید: روزی معاویه به چاشت نشست. عبید اللَّه بن ابی بکره نیز بود که پسرش بشیر، و به قولی پسر دیگر، با وی بود که پرخوری کرد و معاویه او را می‌نگریست. عبید اللَّه متوجه شد و خواست به پسر خود اشاره کند اما نشد و سر خود را بلند نکرد تا غذا بسر رفت.
گوید: و چون برون شد پسر خویش را از رفتاری که کرده بود ملامت کرد، بار دیگر پیش معاویه آمد که پسرش با وی نبود، معاویه گفت: «پسر شکمباره‌ات چه شد؟» گفت: «بیمار شد» گفت: «می‌دانستم که پرخوری بیمارش می‌کند.» جویریه بن اسماء گوید: ابو موسی پیش معاویه آمد، کلاه دراز سیاهی به سر داشت و گفت: «سلام بر تو ای امین خدای» معاویه گفت: «سلام بر تو نیز باد» گوید: و چون ابو موسی برفت معاویه گفت: «پیر مرد آمده که ولایتدارش کنم
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۹۷
اما به خدا ولایتدارش نمی‌کنم.» ابی برده گوید: وقتی معاویه به دمل آورده بود پیش وی رفتم، گفت: «برادر زاده بیا بنگر.» گوید: و چون نگریستم سر زده بود، گفتم: «ای امیر مؤمنان نگرانی نیست.» آنگاه یزید بیامد. معاویه بدو گفت: «اگر زمامدار امور مردم شدی با این نیکی کن که پدرش دوست من بود- یا چیزی نظیر این گفت- اما من در جنگ چیزها دیده‌ام که او ندیده است.» یزید بن سوید گوید: معاویه به احنف اجازه ورود داد و پیش از همه به او اجازه می‌داد، پس از آن محمد بن اشعث آمد و میان معاویه و احنف نشست. معاویه بدو گفت: «به او زودتر اجازه ندادم که نزدیکتر از او بنشینی، رفتار کسی داری که خویشتن را خوار می‌پندارد. ما چنانکه امور شما را به دست داریم اجازه دادن شما را نیز به دست داریم، پس چنان رفتار کنید که ما می‌خواهیم، که این برایتان بهتر است.» سحیم بن حفص گوید: ربیعه بن عسل یربوعی پیش معاویه به خواستگاری رفت.» معاویه گفت: «سویقش [۱] دهید» آنگاه معاویه بدو گفت: «ای ربیعه مردم شما چگونه‌اند؟» گفت: «چندان و چندین فرقه‌اند.» گفت: «تو از کدامین فرقه‌ای؟» گفت: «من به کار آنها کار ندارم.» معاویه گفت: «گمان دارم بیشتر از آن مقدار فرقه‌اند که گفتی.» آنگاه ربیعه گفت: «ای امیر مؤمنان دوازده هزار تنه درخت به من کمک کن
______________________________
[۱] آب آمیخته به آرد. این سخن را در مقام تحقیر می‌گفتند، تلمیح به اینکه گوینده از گرسنگی یاوه می‌گوید. م
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۹۸
که خانه‌ام را بسازم» معاویه گفت: «خانه‌ات کجاست؟» گفت: «در بصره و از دو فرسخ در دو فرسخ بیشتر است.» معاویه گفت: «خانه‌ات در بصره است یا بصره در خانه‌ات؟» گوید: بعدها یکی از فرزندان وی پیش ابن هبیره رفت و گفت: «خدا امیر را قرین صلاح بدارد، من پسر سرور قوم خویشتنم. پدرم پیش معاویه به خواستگاری رفته بود.» ابن هبیره به سلم بن قتیبه گفت: «این چه می‌گوید؟» گفت: «این پسر کسی است که احمق قوم خویشتن بود.» ابن هبیره گفت: «معاویه به پدرت زن داد؟» گفت: «نه» گفت: «پس پدرت کاری نکرده.» محمد بن ذکوان قرشی گوید: عتبه و عنبسه پسران ابو سفیان مناقشه کردند، مادر عتبه هند بود و مادر عنبسه دختر ابی ازیهر دوسی بود، معاویه با عنبسه خشونت کرد. عنبسه گفت: «ای امیر مؤمنان، تو هم؟» گفت: «ای عنبسه، عتبه پسر هند است» عنبسه شعری به این مضمون خواند:
«قرین نیکی بودیم و میانمان صلح بود «اما چنان شد که هند میانمان جدایی آورد «اگر هند مرا نزاییده است «از زن سپیدرویی آمده‌ام «که سروران نامی او را پرورش داده‌اند «پدرش در هر زمستان پدر مهمانان است
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۸۹۹
«و پناهگاه ضعیفان که از تلاش باز نمی‌ماند «سینی‌های وی پیوسته «برای مردم تهامه و نجد آماده است.» معاویه گفت: «دیگر با تو چنین سخن نمی‌کنم.» حرمله بن عمران گوید: شبی برای معاویه خبر آوردند که قیصر با سپاه آهنگ وی دارد و ناتل بن قیس جذامی بر فلسطین تسلط یافته و بیت المال آنجا را به تصرف آورده و مصریانی که به زندان کرده بود، گریخته‌اند و علی بن ابی طالب با جمع آهنگ وی دارد.
گوید: پس معاویه به مؤذن گفت: «همیندم اذان گوی» و این به هنگام نیمشب بود.
گوید: عمرو بن عاص بیامد و گفت: «چرا کس به طلب من فرستادی؟» گفت: «من کسی را به طلب تو نفرستاده‌ام» گفت: «این اذان که مؤذن در این وقت گفت برای دعوت من بود.» گفت: «از چهار کمان تیر سوی من انداخته‌اند» عمرو گفت: «اما آنها که از زندان تو برون شده‌اند، اگر از زندان تو بیرون شده‌اند در زندان خدای عز و جل‌اند، اینان مردمی از جان گذشته‌اند و دور نمی‌روند.
مقرر دار که هر که یکی از آنها یا سرشان را بیارد خونبهای او را بگیرد که همه را خواهند آورد. در کار قیصر بنگر و با وی صلح کن و مالی و مقداری حله از حله‌های مصر به او بده که از تو راضی می‌شود. در کار ناتل بن قیس بنگر که به جان خودم به سبب دین خشم نیاورده و مقصودش همان بود که به دست آورده به او بنویس و آنچه را گرفته به او ببخش و تهنیت گوی. اگر به او دست یافتی که بهتر و گر نه تأسف مخور و همه نیروی خویش را صرف کسی کن که خونی پسر عموی تو است.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۰۰
گوید: «همه کسان از زندان وی برون شده بودند، به جز ابرهه الصباح» معاویه به ابرهه گفت: «چرا تو نیز با یارانت نرفتی؟» گفت: «دشمنی علی با دوستی تو مانع من نشد، اما نتوانستم رفت» گوید: و معاویه آزادش کرد.
عبد اللَّه بن مسعده فزاری گوید: معاویه در یکی از ولایتهای شام فرود آمد و بر روی بامی بر کنار راه فرشی برای وی گستردند. به من اجازه حضور داد که با وی نشستم، قطارها و بارها و اسبها از آنجا می‌گذشت. گفت: «ای ابن مسعده، خدا ابو بکر را رحمت کند، دنیا را نخواست، دنیا نیز او را نخواست. اما عمر- یا گفت ابن حنتمه- دنیا او را خواست اما او دنیا را نخواست. عثمان از دنیا بهره گرفت، دنیا نیز از او بهره گرفت. ولی ما در دنیا غوطه زدیم.» گوید: گویی از این سخن پشیمان شد که گفت: «به خدا این ملکی است که خداوند به ما داده است.» علی بن عبید اللَّه گوید: عمرو بن عاص به معاویه نوشت و خواست ولایتداری مصر را که بدو داده بود به پسرش عبد اللَّه نیز دهد.
معاویه گفت: «ابو عبد اللَّه خواستم بنویسد و یاوه گفته، شاهد باشید که اگر پس از او ماندم فرمانش را لغو می‌کنم.» گوید: عمرو بن عاص می‌گفت: «هر وقت معاویه را می‌دیدم که پایی را روی پای دیگر نهاده و چشم فرو هشته به یکی می‌گوید: «بگوی» بر او رحمت می‌آوردم.» علی بن محمد گوید: عمرو بن عاص به معاویه گفت: «ای امیر مؤمنان مگر من از همه کسان برای تو نیکخواهتر نیستم؟» گفت: «هر چه داری از آن داری.» جویریه بن اسماء گوید: پسر بن ابی ارطاه به نزد معاویه وهن علی گفت. زید
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۰۱
ابن عمر بن خطاب نشسته بود و با عصا بزد و او را زخمی کرد. معاویه به زید گفت:
«یکی از پیران قریش را که سرور مردم شام است زدی!» آنگاه روی به بسر کرد و گفت: «وهن علی می‌گویی که پدر بزرگ اوست و پسر فاروق حضور دارد، پنداشتی که این را تحمل می‌کند؟» سپس هر دو را راضی کرد.
گوید: معاویه می‌گفت: «خودم را بالاتر از آن می‌دانم که خطایی بزرگتر از بخشش من باشد، یا بدی ای بیشتر از نیکی من باشد، یا جهالتی بیشتر از بردباری من باشد.» گوید: معاویه می‌گفت: «زینت مردم شریف عفت است» گوید: همو گفت: «هیچ چیز را بیشتر از چشمه‌ای جوشان بر زمین نرم دوست ندارم.» عمرو بن عاص گفت: «هیچ چیز را بیشتر از این دوست ندارم که با یکی از مخدرات عرب شب زفاف داشته باشم.» وردان غلام عمرو بن عاص گفت: «هیچ چیز را همانند کرم کردن با یاران دوست ندارم.» معاویه گفت: «من به این کار از تو سزاوارترم.» گفت: «چیزی را که دوست داری عمل کن.» محمد بن ابراهیم به نقل از پدرش گوید: عامل مدینه وقتی می‌خواست پیکی سوی معاویه فرستد به منادی خویش می‌گفت ندا دهد که هر که حاجتی دارد که به امیر مؤمنان نویسد، بنویسد.
گوید: زر بن حبیش، یا ایمن بن حریم، نامه‌ای خرد نوشت و میان نامه‌ها افکند که شعری در آن بود به این مضمون:
«وقتی که مردان فرزندها آوردند «و بازوهایشان از پیری لرزیدن گرفت «و بیماریها بر آنها چیره شد
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۰۲
«کشتزارها هستند «که وقت درو کردنشان نزدیک شده» گوید: وقتی نامه‌ها پیش معاویه رسید و این نامه را خواند گفت: «از مرگ من خبر می‌دهند.» گوید: معاویه می‌گفت: «برای من چیزی لذتبخش‌تر از این نیست که خشمی را فرو خورم.» گوید: معاویه به عبد الرحمان بن حکم بن ابی العاص گفت: «برادر زاده، تو شعر می‌گویی، مبادا تغزل زنان گویی که زن شریف را بیازاری یا هجا گویی که محترمی را بیازاری و زبونی را برانگیزی، یا مدح گویی که طمع مرد وقیح است، از مفاخر قوم خویش سخن آر و مثل گوی که خویشتن را بیارایی و دیگران را ادب آموزی.» ابو الحسن بن حماد گوید: معاویه ثمارا دید که جبه به تن داشت و حقیرش گرفت.
گفت: «ای امیر مؤمنان جبه نیست که با تو سخن می‌کند، آنکه در جبه است سخن می‌کند.» سلیمان گوید: معاویه گفت: «دو کسند که اگر بمیرند نمرده باشند و یکی هست که اگر بمیرد مرده باشد، من اگر بمیرم پسرم به جایم نشیند، سعید اگر بمیرد عمرو به جایش نشیند، اما عبد اللَّه بن عامر اگر بمیرد مرده باشد.» گوید: این سخن به مروان رسید و گفت: «از عبد الملک پسر من سخن نیاورد؟» گفت: «نه» گفت: «دوست ندارم که به جای پسرم هر دو پسرشان را داشته باشم.» عبد اللَّه بن صالح گوید: یکی به معاویه گفت: «چه کس را بیشتر از همه دوست
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۰۳
داری.» گفت: «آنکه از همه مردم‌دارتر باشد.» گوید: معاویه می‌گفت: «خرد و بردباری بهترین فضیلت مرد است که وقتی تذکارش دهند به خاطر گیرد، و چون عطایش دهند سپاس دارد و چون مبتلا شود صبوری کند و چون خشم آرد فروخورد و چون بد کند استغفار کند و چون وعده کند وفا کند.» عبد الملک بن عمیر گوید: یکی با معاویه درشت گفت و بسیار گفت. گفتند:
«این را در خورد می‌کنی؟» گفت: «تا وقتی که مردم میان ما و شاهیمان حایل نشوند، میان آنها و زبانهاشان حایل نمی‌شوم.» محمد بن عامر گوید: معاویه عبد اللَّه بن جعفر را ملامت کرد که دلبسته آواز بود. یک روز پیش معاویه رفت که بدیح نیز همراه وی بود، معاویه پایی را روی پای دیگر انداخته بود. عبد اللَّه به بدیح گفت: «بدیح بگوی» گوید: بدیح آواز خواند و معاویه پای خود را تکان داد.» عبد اللَّه گفت: «ای امیر مؤمنان چه شد؟» معاویه گفت: «آزاده‌تر بخواه باشد» گوید: عبد اللَّه بن جعفر به نزد معاویه آمد. سایب خاثر وابسته بنی لیث را نیز همراه آورده بود که مردی بدکار بود. معاویه به عبد اللَّه گفت: «حاجات خویش را بگوی.» عبد اللَّه حاجات خویش را بگفت که یکی هم از سایب بود.
معاویه گفت: «این کیست؟» عبد اللَّه بگفت.
معاویه گفت: «بیاید.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۰۴
گوید: و چون به در مجلس ایستاد آوازی خواند.
معاویه گفت: «نکو خواندی» و حوایج وی را برآورد.
همام بن منبه گوید: شنیدم ابن عباس می‌گفت: «هیچکس را چون معاویه شایسته شاهی ندیدم که مردم در او طبعی گشاده می‌یافتند و چون این، کوته ببین در خود فرو رفته نبود» مقصودش عبد اللَّه بن زبیر بود.
قبیصه بن جابر اسدی می‌گفت: «از آنها که مصاحبتشان داشته‌ام با شما سخن می‌کنم: مصاحبت عمر داشتم و کسی را از او داناتر و اندیشمندتر ندیدم که چون اویی آنکه بخواهند عطای سنگین دهد، سپس مصاحبت معاویه داشتم و هیچکس را ندیدم که چون او نرمخوی باشد و باطن و ظاهر یکی؛ و مغیره چنان بود که اگر او را به شهری می‌بردند که برون شدن از درهای آن جز به حقه میسر نبود، بیرون می‌شد.»
 
خلافت یزید ابن معاویه‌
 
در این سال با یزید بیعت خلافت کردند، به قولی در نیمه رجب و به قول دیگر هشت روز مانده از آن ماه، چنانکه از پیش در مورد مرگ پدرش معاویه آورده‌ایم.
یزید، عبید اللَّه بن زیاد را بر بصره و نعمان بن بشیر را بر کوفه نگهداشت.
ابو مخنف گوید: یزید در اول رجب سال شصتم زمامدار شد.
حاکم مدینه ولید بن عتبه بن ابی سفیان بود.
حاکم کوفه نعمان بن بشیر انصاری بود.
حاکم بصره عبید اللَّه بن زیاد بود.
حاکم مکه عمرو بن سعید بن عاص بود.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۰۵
وقتی یزید به زمامداری رسید اندیشه‌ای نداشت جز آنکه از آن چند کس که دعوت معاویه را به بیعت یزید نپذیرفته بودند بیعت بگیرد و کارشان را به سر برد، پس به ولید نوشت:
«به نام خدای رحمان رحیم «از یزید امیر مؤمنان به ولید بن عتبه. اما بعد، معاویه یکی از «بندگان خدا بود که او را حرمت داد و خلیفه کرد و قدرت و سلطه داد که به «مدت مقدر زندگی کرد و به وقت مقرر بمرد، خدایش رحمت کند «که نکو زیست و نیک و پرهیز کار بمرد و السلام.» و نیز در صفحه‌ای که گویی گوش موشی بود نوشت:
«اما بعد، حسین و عبد اللَّه بن عمر و عبد اللَّه بن زبیر را سخت «و بی‌امان به بیعت وادار کن تا بیعت کنند و السلام.» گوید: و چون خبر مرگ معاویه به ولید رسید وحشت کرد و آنرا سخت مهم شمرد و کس فرستاد و مروان را پیش خواند. و چنان بود که وقتی ولید به مدینه آمده بود مروان نابدلخواه پیش وی آمد و چون ولید این بدید در حضور همنشینان خود ناسزای او گفت و مروان خبر یافت که پیش وی نیامد و از او جدایی گرفته بود تا خبر مرگ معاویه رسید، و چون هلاک معاویه و دستوری که رسیده بود که آن کسان را به بیعت وادار کند به نظر ولید سخت بزرگ می‌نمود به مروان روی آورد و او را پیش خواند و چون نامه یزید را برای وی خواند انا للَّه گفت و رحمت فرستاد. آنگاه ولید درباره قضیه با وی مشورت کرد و گفت: «به نظر تو می‌باید چه کنم؟» گفت: «رأی من این است که هم اکنون این کسان را پیش از آنکه از مرگ معاویه خبردار شوند بخواهی و به بیعت و اطاعت بخوانی، اگر بیعت کردند بپذیری و دست از آنها بداری و اگر نپذیرفتند پیششان آری و گردنشان بزنی که اگر از مرگ معاویه خبر یابند هر کدامشان در ناحیه‌ای قیام کند و مخالفت و دشمنی کند و برای
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۰۶
خویشتن دعوت کند. نمی‌دانم اما ابن عمر را مردی می‌بینم که به جنگ علاقه ندارد و زمامداری را در صورتی دوست دارد که آسان به چنگ وی افتد.» گوید: پس ولید، عبد اللَّه بن عمرو بن عثمان را که جوانی نو سال بود سوی حسین و عبد اللَّه بن زبیر فرستاد که آنها را بخواند. عبد اللَّه آنها را در مسجد یافت که نشسته بودند و پیش آنها رفت. این به وقتی بود که ولید برای کسان نمی‌نشست و کس پیش وی نمی‌رفت. گفت: «امیر دعوتتان کرده اجابتش کنید.» گفتند: «برو، هم اکنون می‌آییم» آنگاه یکیشان رو به دیگری کرد و عبد اللَّه بن زبیر به حسین گفت: «حدس بزن که در این وقت که به مجلس نمی‌نشیند برای چه ما را خواسته است؟» حسین گفت: «به گمانم طغیانگرشان هلاک شده و ما را خواسته تا پیش از آنکه خبر فاش شود، ما را به بیعت وادار کند.» عبد اللَّه بن زبیر گفت: «من نیز جز این گمان ندارم، می‌خواهی چه کنی؟» گفت: «هم اکنون غلامانم را فراهم می‌کنم و می‌روم و چون به در رسیدم آنها را می‌گذارم و پیش ولید می‌روم.» گفت: «وقتی به درون شدی از او بر تو بیم دارم.» گفت: «وقتی پیش او می‌روم که قدرت مقاومت داشته باشم.» گوید: حسین برفت و غلامان و مردم خاندان خویش را فراهم آورد و برفت تا به در ولید رسید و به یاران خود گفت: «من به درون می‌روم، اگر شما را خواندم یا شنیدید که صدای او بلند شد همگی به درون ریزید و گر نه همینجا باشید تا پیش شما برگردم.» گوید: آنگاه پیش ولید رفت و سلام امارت گفت، مروان نیز پیش وی نشسته بود.
گوید: حسین چنان که گویی از مرگ معاویه بویی نبرده، گفت: «پیوستگی
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۰۷
بهتر از جدایی است، خدا میان شما اصلاح آرد» اما در این مورد جوابی به او ندادند.
حسین بیامد و بنشست، ولید نامه را به او داد که بخواند و خبر مرگ معاویه را داد و او را به بیعت خواند.
حسین گفت: «انا لله و انا الیه راجعون، خدا معاویه را رحمت کند و ترا پاداش بزرگ دهد، اینکه گفتی بیعت کنم، کسی همانند من به نهانی بیعت نمی‌کند، گمان ندارم به بیعت نهانی من بس کنی و باید آنرا میان مردم علنی کنیم.» گفت: «آری» گفت: «وقتی میان مردم آیی و آنها را به بیعت خوانی ما را نیز بخوان که کار یکجا شود.» ولید که سلامت دوست بود گفت: «به نام خدای برو تا با جمع مردم بیایی.» مروان گفت: «اگر اینک برود و بیعت نکند، هرگز چنین فرصتی به دست نیاری تا میان شما و او کشته بسیار شود. این مرد را بدار و از پیش تو نرود تا بیعت کند یا گردنش را بزنی.» در این هنگام حسین برخاست و گفت: «ای پسر زن کبود چشم تو مرا می‌کشی یا او؟ به خدا نادرست گفتی و خطا کردی» گوید: آنگاه حسین برون شد و به یاران خویش گذشت و با آنها به خانه رفت.
مروان به ولید گفت: «فرمان مرا نبردی، به خدا هرگز چنین فرصتی به دست تو نمی‌دهد.» ولید گفت: «ای مروان! دیگری را ملامت کن، کاری را برای من برگزیدی که مایه تباهی دینم بود، به خدا دوست ندارم همه مال دنیا که آفتاب بر آن طلوع و غروب می‌کند از آن من باشد اما حسین را کشته باشم.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۰۸
سبحان اللَّه، حسین را بکشم که می‌گوید بیعت نمی‌کنم، کسی که به سبب خون حسین به حسابش کشند به روز رستاخیز به نزد خدا اعمال نیکش ناچیز باشد.» مروان بدو گفت: «اگر رأی تو چنین است آنچه کردی به جا کردی.» این را می‌گفت اما رأی او را نپسندیده بود.
گوید: اما ابن زبیر گفت: «هم اکنون می‌آیم» آنگاه به خانه خود رفت و آنجا بماند، ولید از پی او فرستاد و معلوم شد در جمع یاران خویش در امان است، فرستادگان پیاپی فرستاد.
حسین گفته بود دست بدار تا بنگری و بنگریم و بیندیشی و بیندیشیم.
ابن زبیر گفت: «شتاب مکنید، مهلتم دهید» اما آن شب با آنها اصرار بسیار کردند. اما سختگیری نسبت به حسین کمتر بود.
ولید غلامان خویش را پیش ابن زبیر فرستاد که ناسزا گفتند و بانگ زدند که ای پسر زن کاهلی، به خدا یا پیش امیر بیا و گر نه ترا می‌کشد. همه روز و شب نخستین را چنین به سر کرد و می‌گفت: «هم اکنون می‌آیم، شتاب مکنید تا کس پیش امیر فرستم که رأی و دستور او را بداند.» جعفر بن زبیر، برادر عبد اللَّه کس پیش ولید فرستاد و گفت: «خدایت رحمت کند از عبد اللَّه دست بدار که از بسیاری فرستادگان او را به وحشت افکنده‌ای ان شاء اللَّه فردا پیش تو می‌آید، به فرستادگان خویش بگو از پیش ما بروند.» گوید: ولید کس فرستاد و آنها برفتند. ابن زبیر در پناه شب برون شد، همراه برادر خویش جعفر بود که سومی با آنها نبود و از بیم تعاقب از راه بزرگ دوری گرفت و از راه فرع سوی مکه رفت.
صبحگاهان ولید کس فرستاد، معلوم شد ابن زبیر برون شده مروان گفت: «به خدا سوی مکه رفته کسان از پی وی فرست.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۰۹
گوید: ولید سواری از وابستگان بنی امیه را با هشتاد سوار بفرستاد که به جستجو رفتند اما به او دست نیافتند و باز گشتند و همه روز تا شب به جستجوی عبد اللَّه از کار حسین غافل ماندند. هنگام شب کسان پیش حسین فرستاد که گفت: «تا صبح صبر کنید. آنگاه بنگریم و بنگرید.» گوید: آن شب دست از حسین بداشتند و با وی اصرار نکردند. حسین در پناه شب برون شد و این شب یک شنبه دو روز مانده از رجب سال شصتم بود.
برون شدن ابن زبیر یک شب پیش از حسین بود که شب شنبه رفته بود و راه فرع گرفته بود و در آن اثنا که با برادر خویش جعفر به راه می‌رفت جعفر شعر صبره حنظلی را به تمثل خواند که مضمون آن چنین است:
«همه فرزندان یک مادر شبی را خواهند دید «که از جمعشان جز یکی نمانده باشد» عبد اللَّه گفت: «سبحان اللَّه از آنچه می‌شنوم چه منظور داری؟» گفت: «به خدا برادر، چیز ناخوشایندی را منظور ندارم» گفت: «به خدا این بدتر است که این سخن بی‌قصد بر زبان تو رفته باشد.» گوید: گویی این سخن را به فال بد گرفت.
گوید: اما حسین با فرزندان و برادران و برادرزادگان و بیشتر مردم خاندان خود برون شد مگر محمد بن حنفیه که بدو گفت: «ای برادر به نزد من از همه کس محبوبتری و عزیزتر، هیچکس را اندرز نتوانم گفت که شایسته‌تر از تو باشد. چندان که توانی با یاران خویش از یزید و از شهرها دوری گزین، آنگاه کسان پیش مردم فرست و آنها را سوی خویش بخوان، اگر با تو بیعت کردند حمد خدا گویم و اگر بر کسی دیگر فراهم آمدند خدا به سبب این دین و عقل ترا نکاهد و جوانمردی و فضیلتت نرود. بیم دارم به یکی از این شهرها درآیی و پیش جمعی از مردم روی که میان خویش اختلاف کنند و گروهی از آنها با تو باشند و گروهی دیگر بر ضد تو
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۱۰
باشند و با هم بجنگند و هدف نخستین نیزه‌ها شوی و خون کسی که شخص و پدر و مادرش از همه مردم امت بهتر است بیهوده بریزد.» حسین بدو گفت: «برادرم! من می‌روم.» گفت: «برادرم» سوی مکه رو اگر آنجا ایمن بودی که چه بهتر و گر نه سوی ریگستانها روی و به قله کوهها پناه بری و از شهری به شهری روی تا ببینی کار مردم چگونه می‌شود و مصلحت خویش را بشناسی که رأی صواب و دوراندیشی این است که از پیش برای کارها آماده باشی اما اگر به هنگام رخدادها بدان پردازی کارها پیچیده شود.» گفت: «ای برادر اندرز گفتی و شفقت آوردی، امیدوارم رأی تو صواب باشد و موافق.» ابو سعد مقبری گوید: حسین را دیدم که وارد مسجد مدینه شد، می‌رفت و بر دو کس تکیه داشت یکبار بر این تکیه می‌داد و بار دیگر به دیگری و شعر ابن مفرغ را به تمثل می‌خواند که مضمون آن چنین است:
«در سپیده دمان شتران «از هجوم من بیمناک نشود «و نامم بلند نباشد «اگر از بیم، به ستم تن دهم «و خطر مرگم از راه ببرند.» گوید: با خودم گفتم: «این دو شعر را از آن رو به تمثل می‌خواند که منظوری دارد» دو روز گذشت که خبر یافتم سوی مکه رفته است.
گوید: پس از آن ولید، عبد اللَّه بن عمر را پیش خواند و گفت: «چرا بیعت نمی‌کنی؟ می‌خواهی مردم اختلاف کنند و جنگ کنند و نابود شوند و چون به سختی افتادند گویند: سوی عبد اللَّه بن عمر روید و با او بیعت کنید که جز او کسی نمانده.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۱۱
عبد اللَّه گفت: «نمی‌خواهم جنگ کنند یا اختلاف کنند یا نابود شوند، اما وقتی همه مردم بیعت کردند و جز من کسی نماند بیعت می‌کنم.» گوید: پس او را رها کردند که از او بیم نداشتند.
گوید: ابن زبیر برفت تا به مکه رسید که عمرو بن سعید حاکم آنجا بود و چون آنجا رسید گفت: «من پناهنده‌ام» و در نماز جماعت آنها حضور نمی‌یافت و در مراسم حج با آنها شرکت نمی‌کرد. با یاران خویش به یکسو می‌ایستاد و با همانها در مراسم حضور می‌یافت و با یاران خویش نماز می‌کرد.
گوید: وقتی حسین سوی مکه رفت این آیه را می‌خواند:
«فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً یَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ [۱]» یعنی: «از آن شهر ترسان و نگران برون شد و گفت: «پروردگارا مرا از گروه ستمگران نجات بخش.» و چون وارد مکه شد این آیه را خواند:
«وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْیَنَ قالَ عَسی رَبِّی أَنْ یَهْدِیَنِی سَواءَ السَّبِیلِ» [2] یعنی: «و چون رو سوی مدینه کردن گفت: «شاید پروردگارم مرا به میانه راه هدایت کند.» در همین سال به ماه رمضان یزید، ولید بن عتبه را از مدینه برداشت و عمرو بن سعید اشدق را بر آنجا گماشت و در رمضان همین سال عمرو بن سعید به مدینه آمد.
به گفته واقدی وقتی خبر مرگ معاویه و بیعت با یزید به ولید رسید عبد اللَّه ابن عمر در مدینه نبود و وقتی ابن زبیر و حسین را به بیعت یزید خواند نپذیرفتند و همان شب سوی مکه رفتند و ابن عباس و ابن عمر که از مکه باز می‌رفتند آنها را بدیدند و گفتند: «چه خبر دارید؟»
______________________________
[۱] سوره قصص: ۲۸ آیه ۲۰ تاریخ طبری/ ترجمه ج‌7 2911 خلافت یزید ابن معاویه ….. ص : ۲۹۰۴
[۲] سوره قصص: ۲۸ آیه ۲۱
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۱۲
گفتند: «مرگ معاویه و بیعت با یزید.» ابن عمر به آنها گفت: «از خدا بترسید و جمع مسلمانان را پراکنده مکنید.» گوید: ابن عمر به مدینه آمد و روزی چند بماند تا خبر بیعت از ولایات بیامد آنگاه پیش ولید بن عتبه رفت و بیعت کرد. ابن عباس نیز بیعت کرد.
در همین سال عمرو بن سعید، عمرو بن زبیر را به جنگ برادرش عبد اللَّه بن زبیر فرستاد.
 
سخن از رفتن عمرو بن زبیر به جنگ عبد اللَّه بن زبیر
 
محمد بن عمر گوید: عمرو بن سعید بن عاص، اشدق، ملقب در ماه رمضان سال شصتم به مدینه آمد. مردم مدینه پیش وی رفتند و او را مردی گردنفراز و سخنور یافتند.
شیبه بن نصاح گوید: فرستادگان میان یزید و عبد اللَّه بن زبیر در مورد بیعت رفت و آمد داشتند. یزید قسم یاد کرده بود که از او نپذیرد تا وی را در غلی ببرند.
حارث بن خالد مخزومی پیشوایی نماز می‌کرد ابن زبیر مانع وی شد و وقتی چنین کرد یزید به عمرو بن سعید نوشت که سپاهی سوی ابن زبیر فرست.
گوید: وقتی عمرو بن سعید به مدینه آمد عمرو بن زبیر را سالار نگهبانان کرد که می‌دانست میان وی و عبد اللَّه بن زبیر دشمنی هست. عمرو بن زبیر تنی چند از مردم مدینه را پیش خواند و آنها را به سختی بزد.
شرحبیل بن ابی عون گوید: عمرو بن زبیر هر که را دل با عبد اللَّه بن زبیر داشت بزد، از جمله منذر بن زبیر و پسرش محمد، و عبد الرحمان بن اسود و عثمان بن عبد اللَّه بن حکیم بن حزام و حبیب بن عبد اللَّه بن زبیر و محمد بن عمار بن یاسر که به آنها از چهل تا پنجاه و شصت زد.
گوید: عبد الرحمان بن عثمان و عبد الرحمان بن عمرو بن سهل و چند کس دیگر
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۱۳
از دست او به مکه گریختند.
عمرو بن سعید به عمرو بن زبیر گفت: «مردی که او را به مقابله برادرت فرستیم کیست؟» گفت: «هیچکس را نخواهی فرستاد که در مخالفت وی سخت‌تر از من باشد.» گوید: از مردم مقرری بگیر، ده‌ها کس را روانه کرد. از غلامان اهل مدینه بسیار کس روان شدند. انیس بن عمرو اسلمی با هفتصد کس با عمرو بن زبیر روان شد که او را بر مقدمه خویش فرستاد که در جرف اردو زد.
گوید: مروان بن حکم پیش عمرو بن سعید آمد و گفت: «کس به جنگ مکه نفرست و از خدا بترس و حرمت خانه را مشکن، عبد اللَّه بن زبیر را ندیده بگیرید که کهنسال شده و شصت و چند سال دارد و مردی است سخت سر، به خدا اگر نکشیدش به زودی خواهد مرد.» عمرو بن زبیر گفت: «به خدا بر خلاف کسانی که خوش ندارند، با وی جنگ می‌کنیم و در دل کعبه به او حمله می‌بریم.» مروان گفت: «به خدا من این کار را خوش ندارم.» گوید: انیس بن عمرو اسلمی تا ذی طوی برفت. عمرو بن زبیر نیز تا ابطح رفت و کس پیش برادر خویش فرستاد که قسم خلیفه را راست کن و غلی از نقره به گردن خود نه که دیده نشود تا مردم به جان همدیگر نیفتند، از خدای بترس که در شهر حرام به سر می‌بری.
عبد اللَّه بن زبیر جواب داد که وعده‌گاه در مسجد الحرام.
گوید: آنگاه عبد اللَّه بن زبیر، عبد اللَّه بن صفوان جمحی را که جمعی از مردم مقیم اطراف مکه بدو پیوسته بودند سوی ذی طوی به مقابله انیس بن عمرو فرستاد که با وی بجنگیدند و انیس به سختی هزیمت شد. یاران عمرو بن زبیر نیز پراکنده
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۱۴
شدند و او به خانه علقمه رفت و عبیده بن زبیر بیامد و او را پناهی کرد. آنگاه سوی عبد اللَّه بن زبیر رفت و گفت: «او را پناهی کرده‌ام.» گفت: «بر ضد حقوق مردم پناه می‌دهی این روا نیست.» محمد بن عمرو گوید: این حدیث را با محمد بن عبید بن عمرو بگفتم که گفت:
«یزید بن معاویه به عمرو بن سعید نوشته بود که عمرو بن زبیر را سالار سپاهی کن و سوی عبد اللَّه بن زبیر فرست و انیس بن عمرو را نیز با وی بفرست.» گوید: پس عمرو بن زبیر برفت تا به خانه خویش نزدیک صفا جاگرفت.
انیس بن عمرو نیز در ذی طوی فرود آمد. عمرو بن زبیر پیشوایی نماز می‌کرد. عبد اللَّه ابن زبیر نیز پشت سر وی نماز می‌کرد و چون نماز به سر می‌رفت دست به دست برادر می‌داد. کس از قرشیان نمانده بود. که پیش عمرو بن زبیر نرفته بود مگر عبد اللَّه بن صفوان که به جای مانده بود عمرو گفت: «چه شده که عبد اللَّه بن صفوان را نمی‌بینم؟ به خدا اگر به مقابله او روم می‌بیند که بنی جمح و مردم دیگر که به او پیوسته‌اند ناچیزند.» گوید: این سخن به عبد اللَّه بن صفوان رسید و به هیجان آمد و به عبد اللَّه بن زبیر گفت: «ترا چنان می‌بینم که گویی می‌خواهی برادرت را به جای گذاری.» گفت: «ای ابو صفوان من او را به جای گذارم؟ به خدا اگر از مورچگان کمک می‌یافتم بر ضد او عمل می‌کردم» ابن صفوان گفت: «من کار انیس بن عمرو را عهده می‌کنم، تو نیز کار برادرت را عهده کن.» عبد اللَّه بن زبیر گفت: «چنین باشد» گوید: آنگاه عبد اللَّه بن صفوان به مقابله انیس بن عمرو رفت که در ذی طوی بود و با جمعی بسیار از مردم مکه و دیگر کمکیان با وی تلاقی کرد که انیس بن عمرو و همراهانش هزیمت شدند، فراریان را بکشتند و زخمداران را بی‌جان کردند.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۱۵
گوید: مصعب بن عبد الرحمان نیز به مقابله عمرو بن زبیر رفت که یارانش پراکنده شدند و مصعب به عمرو رسید. عبیده بن زبیر به عمرو گفت: «بیا من ترا پناهی می‌کنم.» گوید: پس عبیده بن زبیر پیش عبد اللَّه بن زبیر رفت و گفت: «من عمر را پناهی کرده‌ام، تو نیز پناه مرا تأیید کن» اما عبد اللَّه نپذیرفت و در مقابل هر کس که در مدینه زده بود او را بزد و در زندان عارم بداشت.
واقدی گوید: درباره حدیث عمرو بن زبیر اختلاف کرده‌اند و من همه را نوشتم.
رباح بن مسلم گوید: عمرو بن سعید را به کار عبد اللَّه بن زبیر فرستادند، ابو شریح بدو گفت: «به مکه هجوم مبر که شنیدم پیمبر خدا صلی اللَّه علیه و سلم می‌گفت: فقط لختی از روز خدا اجازه جنگ در مکه داد آنگاه حرمت آن باز آمد.» گوید: اما عمرو نخواست گفته او را گوش گیرد و گفت: «ای پیر مرد ما حرمت مکه را بهتر از تو می‌دانیم.» گوید: آنگاه عمر بن سعید سپاهی با عمرو بن زبیر فرستاد، انیس بن عمرو و زید غلام محمد بن عبد اللَّه بن مخزومی همراه وی بودند همه جمعشان دو هزار کس بود، مردم مکه با آنها بجنگیدند که انیس بن عمرو کشته شد با مهاجر وابسته قلمس و بسیار کس دیگر. سپاه عمرو هزیمت شد و عبیده بن زبیر بیامد و به عمرو برادر خویش گفت: «تو در حمایت منی و منت پناهی کرده‌ام.» و او را پیش عبد اللَّه بن زبیر برد که چون او را بدید گفت: «ای نابکار این خون چیست که به صورت داری؟» عمرو شعری به این مضمون خواند:
«ما از پشت زخم نمی‌خوریم «بلکه خون روی قدمهایمان می‌ریزد»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۱۶
گوید: پس عبد اللَّه او را به زندان کرد و پناه عبیده را شکست و گفت: «کی به تو گفته بود این فاسق حرمت شکن را پناهی کنی؟» آنگاه به عوض همه کسانی که عمرو زده بودشان قصاص گرفت، مگر منذر و پسرش که نخواستند قصاصشان گرفته شود.
گوید: و عمرو بن زبیر زیر تازیانه جان داد.
گوید: زندان را زندان عارم گفتند به سبب غلامی که زید عارم نام داشت و زندان از او نام گرفته بود و عبد اللَّه بن زبیر برادر خویش عمرو را در آنجا بداشت.
در همین سال مردم کوفه کسان پیش حسین علیه السلام فرستادند که به مکه بود و او را دعوت کردند که به کوفه آید و او پسر عموی خویش مسلم بن عقیل بن ابی طالب رضی اللَّه عنه را سوی آنها فرستاد.
 
سخن از کس فرستادن کوفیان به نزد حسین علیه السلام و قضیه مسلم بن عقیل رضی اللَّه عنه‌
 
عمار دهنی گوید: ابو جعفر را گفتم: «حدیث کشته شدن حسین را با من بگوی تا چنان بدانم که گویی آنجا حضور داشته‌ام» گفت: «وقتی معاویه مرد، ولید بن عتبه بن ابی سفیان حاکم مدینه بود و حسین را پیش خواند که بیعت از او بگیرد، اما حسین گفت: مهلت بده و مدارا کن.» ولید مهلت داد و حسین سوی مکه رفت. مردم کوفه و فرستادگانشان پیش وی آمدند که ما خویشتن را برای تو نگه داشته‌ایم و با ولایتداران به نماز جمعه حاضر نمی‌شویم، پیش ما آی.
گوید: در این وقت نعمان بن بشیر انصاری حاکم کوفه بود.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۱۷
گوید: حسین، مسلم بن عقیل بن ابی طالب، پسر عموی خویش را پیش خواند و گفت: «به کوفه برو و در مورد آنچه به من نوشته‌اند بنگر تا اگر درست بود سوی آنها رویم.» گوید: مسلم روان شد تا به مدینه رسید و از آنجا دو بلد گرفت که او را از راه بیابان ببردند و دچار تشنگی شدند و یکی از دو بلد جان داد.
مسلم به حسین نوشت که او را از این کار معاف دارد، اما حسین بدو نوشت:
«به طرف کوفه حرکت کن» و او برفت تا به کوفه رسید و پیش یکی از مردم آنجا منزل گرفت که ابن عوسجه نام داشت.
گوید: وقتی مردم کوفه از آمدن مسلم سخن کردند، پیش وی رفتند و بیعت کردند و دوازده هزار کس از آنها با مسلم بیعت کردند.
گوید: یکی از آنها که دل با یزید بن معاویه داشت پیش نعمان بن بشیر رفت و گفت: «تو ضعیفی یا ضعیف نما که ولایت را به تباهی داده‌ای» نعمان گفت: «این که ضعیف باشم اما مطیع خدا بهتر از آن است که در کار معصیت خدا نیرومند باشم، من کسی نیستم که پرده‌ای را که خدا پوشانیده بدرم.» گوید: آن کس گفته نعمان را برای یزید نوشت و او غلام خویش را که سرجون نام داشت و با او مشورت می‌کرد پیش خواند و خبر را با وی بگفت.
سرجون گفت: «اگر معاویه زنده بود از او می‌پذیرفتی؟» گفت: «آری» گفت: «پس از من بپذیر که کس جز عبید اللَّه بن زیاد در خور کوفه نیست، او را ولایتدار کوفه کن» گوید: یزید نسبت به عبید اللَّه خشم آورده بود و می‌خواسته بود او را از بصره بردارد، پس بدو نوشت که از او راضی شده و کوفه را نیز با بصره به او داده و نوشت که مسلم بن عقیل را بجوید و اگر به دست آورد خونش بریزد.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۱۸
گوید: عبید اللَّه با سران مردم بصره بیامد و روی بسته وارد کوفه شد و بر هر جمعی که می‌گذشت و سلام می‌گفت می‌گفتند: «سلام بر تو، ای پسر دختر پیمبر خدای» که پنداشتند او حسین بن علی علیه السلام است.
گوید: و چون وارد قصر شد، غلام خویش را پیش خواند و سه هزار به او داد و گفت: «برو و کسی را که مردم کوفه با وی بیعت می‌کنند بجوی و بدو بگوی که یکی از مردم حمصی که برای این کار آمده‌ای و این مال را بدو می‌دهی که از آن نیرو گیرد.» گوید: عبید اللَّه با وی همچنان لطف و مدارا کرد تا وی را به پیری از مردم کوفه راهبری کردند که عهده دار بیعت بود که او را بدید و خبر خویش را با وی بگفت.
پیر بدو گفت: «از دیدار تو خرسند شدم و آزرده دل، خرسند شدم از اینکه خدایت راهبری کرده، آزرده خاطر شدم از این که هنوز کار ما استوار نشده» آنگاه او را پیش مسلم برد که مال را از او بگرفت و با وی بیعت کرد.
گوید: غلام پیش عبید اللَّه بازگشت و خبر را با وی بگفت.
گوید: وقتی عبید اللَّه بن زیاد آمد مسلم از خانه‌ای که بود به خانه هانی بن عروه مرادی رفت.
گوید: مسلم به حسین بن علی علیه السلام نوشت و بدو خبر داد که دوازده هزار کس از مردم کوفه بیعت کرده‌اند و گفت بیاید.
گوید: عبید اللَّه بن زیاد به سران مردم کوفه گفت: «چرا هانی بن عروه جزو کسانی که پیش من آمده‌اند نیامده است؟» گوید: محمد بن اشعث با کسانی از قومش پیش هانی رفتند. وی بر در خانه خویش بود بدو گفتند: «امیر از تو سخن کرد و در انتظار تو است پیش وی برو» و چندان بگفتند که با آنها سوار شد و پیش عبید اللَّه رفت که شریح قاضی پیش وی بود و چون هانی را بدید گفت: «اجل
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۱۹
رسیده به پای خویش آمد.» گوید: و چون هانی به او سلام گفت، گفت: «ای هانی مسلم کجاست؟» گفت: «چه می‌دانم؟» عبید اللَّه غلام خویش را که درهمها را داده بود بگفت تا بیامد و چون هانی او را بدید در خویش فرو ماند و گفت: «خدا امیر را قرین صلاح بدارد به خدا او را به منزلم دعوت نکرده بودم، بیامد و خویش را به من تحمیل کرد.» گفت: «او را پیش من آر» گفت: «به خدا اگر زیر پایم باشد پا از روی او بر نمی‌دارم» گفت: «نزدیک منش آرید» و چون هانی را نزدیک وی بردند به ابرویش زد و زخمدارش کرد. هانی به طرف شمشیر یکی از نگهبانان دوید که آن را از نیام در آرد، اما از این کار بازش داشتند. عبید اللَّه گفت: «خدا خونت را حلال کرد.» آنگاه بگفت تا وی را در گوشه قصر بداشتند.
به روایت دیگر، کسی که هانی را پیش عبید اللَّه بن زیاد برد، عمرو بن حجاج زبیدی بود.
عیزار بن حریث گوید: عماره بن عقبه بن ابی معیط در مجلس ابن زیاد نشسته بود و سخن کرد و گفت: «امروز خرانی را تعقیب کردم و یکی از آنرا پی کردم.» عمرو بن حجاج زبیدی گفت: «خری که تو پی کنی خری است که مرگش رسیده اما می‌خواهی بگویم اجل رسیده‌تر از آن کیست؟ مردی که پدرش را که کافر بوده پیش پیمبر خدا صلی اللَّه علیه و سلم آورده‌اند و دستور داده گردنش را بزنند و او گفته: «ای محمد برای فرزندانم کی بماند؟» و پیمبر گفته: «جهنم» آنگاه زبیدی گفت: «تو از آن فرزندانی و تو در جهنمی»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۲۰
گوید: پس ابن زیاد بخندید.
ابو جعفر گوید: در این اثنا خبر به قوم مذحج رسید و ناگهان بر در قصر سر و صدا برخاست که ابن زیاد شنید و گفت: «این چیست؟» گفتند: «مردم مذحجند» ابن زیاد به شریح گفت: «پیش آنها برو و بگو من او را بداشته‌ام تا از او پرس و جو کنم» و یکی از غلامان خویش را همراه او فرستاد که ببیند چه می‌گوید: شریح در راه به هانی بن عروه برخورد که بدو گفت: «ای شریح، از خدا بترس، او مرا می‌کشد.» گوید: شریح برفت تا بر در قصر بایستاد و گفت: «چیزیش نیست او را بداشته که از او پرس و جو کند.» گفتند: «راست می‌گویی چیزیش نیست» و پراکنده شدند.
گوید: خبر به مسلم رسید که ندا داد و شعار گفت و چهار هزار کس از مردم او فراهم شدند. مقدمه را از پیش فرستاد، پهلوی راست و چپ آراست و خود در قلب جای گرفت و سوی عبید اللَّه روان شد.
گوید: عبید اللَّه کس از پی سران کوفه فرستاد و آنها را در قصر به نزد خویش فراهم آورد و چون مسلم به در قصر رسید سران قوم از بالا نمودار شدند و با عشایر خویش سخن کردند و آنها را بازگردانیدند.
یاران مسلم رفتن گرفتند تا هنگام شب پانصد کس به جای ماند و چون تاریک شد آنها نیز برفتند. و چون مسلم خویشتن را تنها دید در کوچه‌ها به راه افتاد تا به دری رسید و آنجا توقف کرد، زنی برون شد که بدو گفت: «آبم بده» و آن زن آبش داد. آنگاه به درون رفت و چندان که خدا خواست بماند سپس برون آمد و او را دید که بر در است. گفت: «ای بنده خدا اینجا نشستنت مایه بدگمانی است برخیز.» گفت: «من مسلم بن عقیل، آیا به نزد تو جای ماندن هست؟»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۲۱
گفت: «آری به درون آی» گوید: پسر آن زن غلام محمد بن اشعث بود و چون از قضیه خبر یافت پیش محمد رفت و بدو خبر داد. محمد نیز پیش عبید اللَّه رفت و به او خبر داد. عبید اللَّه، عمرو بن حریث مخزومی را که سالار نگهبانان وی بود فرستاد، عبد الرحمان بن محمد ابن اشعث نیز با وی برفت.
مسلم بی‌خبر بود تا وقتی که خانه را محاصره کردند و چون چنین دید با شمشیر برون شد و با آنها بجنگید. عبد الرحمان او را امان داد که تسلیم شد و او را پیش عبید اللَّه بن زیاد بردند که بگفت تا او را بالای قصر بردند و گردنش را بزدند و پیکرش را میان مردم افکندند. هانی را نیز به بازار بردند و بیاویختند و شاعر در این باب شعری گفت به این مضمون:
«اگر نمی‌دانی مرگ چیست «هانی را در بازار بنگر «و ابن عقیل را .. تا آخر» درباره مسلم بن عقیل و رفتنش به کوفه و کشته شدنش حکایتی کاملتر و مفصل‌تر هست که از عقبه بن سمعان غلام رباب کلبی دختر امرؤ القیس آورده‌اند. رباب همسر حسین بود و با سکینه دختر حسین می‌زیست و عقبه غلام پدرش بوده بود.
سکینه در آن وقت صغیر بود.
عقبه گوید: برون شدیم و راه بزرگ را پیش گرفتیم. کسان خاندان حسین بدو گفتند: «بهتر است اگر از راه بزرگ بگردی که تعاقب کنندگان به تو نرسند، ابن زبیر چنین کرده است.» گفت: «نه، به خدا از این راه جدا نمی‌شوم تا خدا هر چه خواهد مقدر کند.» گوید: عبد اللَّه بن مطیع به پیشواز ما آمد و به حسین گفت: «فدایت شوم کجا می‌روی؟»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۲۲
گفت: «اکنون سوی مکه می‌روم پس از آن از خدا خیر می‌جویم.» گفت: «خدا برای تو خیر بخواهد و ما را فدای تو کند. اگر به مکه رفتی مبادا به کوفه نزدیک شوی که شهری است شوم که پدرت آنجا کشته شد و برادرت را بی‌یار گذاشتند و به غافلگیری ضربتی زدند که نزدیک بود وی را تلف کند در حرم بمان که سرور عربی. به خدا مردم حجاز هیچکس را با تو برابر نمی‌گیرند و مردم از هر طرف سوی تو می‌آیند. عمو و داییم به فدایت از حرم خدا دور مشو که اگر تلف شوی ما پس از تو چون غلامان شویم.» گوید: حسین برفت تا به مکه رسید و مردم آنجا رو سوی وی آوردند و آمد و رفت می‌کردند. عمره گزاران و مردم ولایات که آنجا بودند نیز می‌آمدند. ابن زبیر نیز در مکه بود و پیوسته به نزد کعبه بود. بیشتر اوقات روز آنجا به نماز ایستاده بود یا طواف می‌کرد. وی نیز جزو کسان پیش حسین می‌آمد. دو روز پیاپی می‌آمد، دو روز یکبار می‌آمد و پیوسته به او مشورت می‌داد. ابن زبیر، حسین را از همه خلق خدا ناخوش‌تر می‌داشت که دانسته بود تا آنجاست مردم مکه هرگز بیعت و تبعیت او نمی‌کنند که حسین در دیده و دلهایشان از او بزرگتر است و مردم اطاعت او بیشتر می‌کنند.
گوید: وقتی مردم کوفه از هلاک معاویه خبر یافتند مردم عراق بر ضد یزید به جنبش آمدند و گفتند: «حسین و ابن زبیر مقاومت کرده‌اند و سوی مکه رفته‌اند.» آنگاه مردم کوفه به حسین نامه نوشتند، حاکمشان نعمان بن بشیر بود.
محمد بن بشیر همدانی گوید: شیعیان در خانه سلیمان بن صرد فراهم آمدند. از هلاکت معاویه سخن آوردیم و به سبب آن حمد خدای گفتیم. سلیمان بن صرد به ما گفت: «معاویه هلاک شد و حسین از بیعت این قوم خودداری کرده و سوی مکه رفته، شما شیعیان اویید و شیعیان پدرش، اگر می‌دانید که یاری وی می‌کنید و با دشمنش پیکار می‌کنید به او بنویسید و اگر بیم سستی و ضعف دارید، این مرد را فریب
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۲۳
مدهید که جانش به خطر افتد.» گفتند: «با دشمنش پیکار می‌کنیم و خویشتن را برای حفظ وی به کشتن می‌دهیم.» گفت: «پس به او بنویسید.» و شیعیان به او نوشتند:
«به نام خدای رحمان رحیم «به حسین بن علی از سلیمان بن صرد و مسیب بن نجبه و رفاعه بن «شداد و حبیب بن مظاهر و دیگر شیعیان وی، مؤمنان و مسلمانان کوفه.
«درود بر تو باد که ما حمد خدایی می‌کنیم که جز او خدایی نیست.
«اما بعد: حمد خدای که دشمن جبار سخت سر ترا نابود کرد، دشمنی که «بر این امت تاخت و خلافت آنرا به ناحق گرفت و غنیمت آن را غصب کرد «و به ناحق بر آن حکومت کرد و نیاکانشان را کشت و اشرارشان را به جا «نهاد و مال خدا را دستخوش جباران و توانگران امت کرد. لعنت خدا بر «او باد چنانکه ثمود ملعون شد. اینک ما را امام نیست، بیا شاید خدا به- «وسیله تو ما را بر حق همدل کند. نعمان بن بشیر در قصر حکومت است «ما به نماز جمعه او نمی‌رویم و به نماز عیدش حاضر نمی‌شویم و اگر خبر «یابیم که سوی ما روان شده‌ای بیرونش می‌کنیم و به شامش می‌فرستیم، «ان شاء اللَّه و سلام و رحمت خدای بر تو باد.» گوید: نامه را با عبد اللَّه بن سبع همدانی و عبد اللَّه بن وال فرستادیم و گفتیم:
«شتاب کنید.» هر دو کس با شتاب برفتند تا به روز دهم ماه رمضان در مکه پیش حسین رسیدند دو روز بعد باز قیس بن مسهر صیداوی و عبد الرحمان بن عبد اللَّه کدان ارحبی و عماره بن عبید سلولی را سوی وی فرستادیم که در حدود پنجاه و سه نامه همراه داشتند که هر نامه از یک یا دو یا سه کس بود.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۲۴
گوید: دو روز بعد باز هانی بن هانی سبیعی و سعید بن عبد اللَّه حنفی را سوی وی فرستادیم و با آنها چنین نوشتیم:
«به نام خدای رحمان رحیم:
«به حسین بن علی از شیعیان مؤمن و مسلمان وی، اما بعد: زود بیا «که مردم در انتظار تواند و دل با کسی جز تو ندارند، بشتاب، بشتاب درود «بر تو باد» گوید: شبث بن ربعی و حجار بن ابحر و یزید بن حارث و یزید بن رویم و عزره ابن قیس و عمرو بن حجاج زبیدی و محمد بن عمیر تمیمی نیز به وی چنین نوشتند:
«اما بعد همه جا سبز شده و میوه‌ها رسیده و چاه‌ها پر آب شده، «اگر خواهی بیا که سپاه تو آماده است و سلام بر تو باد.» گوید: همه فرستادگان پیش حسین به هم رسیدند که نامه‌ها را بخواند و از فرستادگان درباره مردم پرسش کرد آنگاه همراه هانی بن هانی سبیعی و سعید بن عبد اللَّه حنفی که آخرین فرستادگان بودند چنین نوشت:
«به نام خدای رحمان رحیم «از حسین بن علی به جمع مؤمنان و مسلمانان. اما بعد: هانی و «سعید با نامه‌های شما پیش من آمدند همه آنچه را که حکایت کرده بودید «و گفته بودید دانستم، گفته بیشترتان این بود که امام نداریم، بیا، شاید به «سبب تو خدا ما را بر حق و هدایت همدل کند. اینک برادر و پسر عمو و «معتمد و اهل خاندانم را سوی شما فرستادم به او گفتم از حال و کار و رأی «شما به من بنویسد اگر نوشت که رأی جماعت و اهل فضیلت و خرد «چنانست که فرستادگانتان به من گفته‌اند و در نامه‌هایتان خوانده‌ام به زودی «پیش شما می‌آیم ان شاء اللَّه. به جان خودم که امام جز آن نیست که به «کتاب عمل کند و انصاف گیرد و مجری حق باشد و خویشتن را خاص خدا
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۲۵
«کند و السلام.» ابو المخارق راسبی گوید: کسانی از شیعیان در بصره در خانه زنی از عبد القیس به نام ماریه دختر سعد یا منقذ فراهم آمدند و چند روز ببودند ماریه شیعه بود و خانه‌اش محل دیدار شیعیان بود که در آنجا سخن می‌کردند. ابن زیاد از آمدن حسین خبر یافته بود و به عامل خویش در بصره نوشته بود که دیدگاه نهد و راه را بگیرد.
گوید: یزید بن نبیط که از مردم عبد القیس بود بر آن شد که سوی حسین رود.
وی ده پسر داشت گفت: «کدامتان با من می‌آیید؟» دو تن از پسرانش به نام عبد اللَّه و عبید اللَّه آماده شدند. یزید در خانه آن زن گفت: «آهنگ رفتن کرده‌ام و می‌روم» گفتند: «از یاران ابن زیاد بر تو بیم داریم» گفت: «وقتی مرکب من در دشت به راه افتد هر که خواهد از پی من برآید.» گوید: یزید روان شد و شتابان برفت تا پیش حسین علیه السلام رسید و در ابطح به محل وی رفت، حسین از آمدن وی خبر یافت و به طلب او برون آمد. آن مرد به محل حسین رفت گفتند: «به طرف منزلگاه تو آمده» و از پی او برفت و چون حسین او را نیافت در محل وی در انتظارش نشست آنگاه مرد بصری بیامد و او را در محل خویش نشسته دید و گفت: «به کرم و رحمت خدا باید شادمان بود.» آنگاه سلام گفت و به نزد حسین نشست و منظوری را که برای آن آمده بود با وی بگفت که برای او دعای خیر کرد. آنگاه با وی ببود تا حرکت کرد. یزید همراه امام بجنگید و او و دو پسرش با وی کشته شدند.
گوید: حسین مسلم بن عقیل را خواست و او را همراه قیس بن مسهر صیداوی و عماره بن عبیده سلولی و عبد الرحمان بن عبد اللَّه ارحبی فرستاد و به او دستور داد که از خدا ترسان باشد و کار خویش را نهان دارد و دقیق باشد اگر مردم را فراهم و هم پیمان دید زودتر به او خبر دهد.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۲۶
گوید: مسلم برفت تا به مدینه رسید و در مسجد پیمبر خدا نماز کرد و با کسان خویش وداع گفت، آنگاه دو بلد از مردم قیس اجیر کرد که با وی روان شدند اما راه را گم کردند و از راه بگشتند و به سختی تشنه ماندند. دو بلد گفتند: «راه اینست تا به آب رسد» و از تشنگی نزدیک مرگ بودند.
مسلم بن عقیل از تنگه دره خبیت همراه قیس بن مسهر صیداوی به حسین نوشت:
«اما بعد، از مدینه آمدم و دو بلد همراه داشتم که از راه بگشتند و «گم شدند و ما به سختی تشنه ماندیم و دو بلد از تشنگی بمردند و ما بیامدیم «تا به آب رسیدیم و با اندک رمقی جان به در بردیم. این آب در محلی «است که آنرا تنگه دره خبیت گویند. من این سفر را به فال بد گرفته‌ام، «اگر رأی تو باشد مرا از آن معاف داری و دیگری را بفرستی و السلام.» حسین بدو نوشت:
«اما بعد، بیم آن دارم که نامه‌ای را که درباره معافیت از سفر «نوشته بودی از روی ترس نوشته باشی. به راهی که ترا فرستاده‌ام روان «شو و السلام.» مسلم به کسی که نامه را خواند گفت: «این چیزی نیست که از آن بر جان خویش بترسم.» و همچنان روان شد و به نزدیک آبگاهی رسید که از آن قبیله طی بود و پیش آنها فرود آمد.
گوید: «وقتی از آنجا حرکت کرد مردی را دید که به شکار بود، وقتی پیش او رسید آهویی را بزد و از پای در آورد. مسلم گفت: «ان شاء اللَّه دشمن ما کشته می‌شود.» آنگاه بیامد تا وارد کوفه شد و در خانه مختار بن ابی عبید همانجا که اکنون خانه مسلم پسر مسیب نام گرفته منزل گرفت. شیعیان رو سوی او کردند و رفت و آمد آغاز شد و چون جمعی از آنها بر او فراهم آمدند نامه حسین را برای آنها خواند که
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۲۷
گریستن آغاز کردند.
گوید: عابس بن ابی شبیب شاکری از جای برخاست و حمد خدای گفت و ثنای او کرد آنگاه گفت:
«اما بعد من ترا از کار کسان خبر نمی‌دهم و نمی‌دانم در دل چه «دارند و از جانب آنها وعده فریبنده نمی‌دهم، به خدا از چیزی که درباره «آن تصمیم گرفته‌ام سخن می‌کنم: وقتی دعوت کنید می‌پذیرم. همراه شما «با دشمنتان می‌جنگم و با شمشیرم از شما دفاع می‌کنم تا به پیشگاه خدا «روم و از این کار جز ثواب خدا چیزی نمی‌خواهم.» گوید: حبیب بن مظاهر فقعسی به پا خاست و گفت: «خدایت رحمت کند، آنچه را در خاطر داشتی با گفتار مختصر بیان کردی» آنگاه گفت: «به خدایی که جز او خدایی نیست، من نیز روشی مانند روش این شخص دارم.» گوید: آنگاه حنفی سخنانی همانند این گفت.
راوی گوید: به محمد بن بشر گفتم: «تو نیز چیزی گفتی؟» گفت: «من می‌خواستم خداوند یارانم را به وسیله ظفر عزت دهد اما کشته شدن را خوش نداشتم و نمی‌خواستم دروغ بگویم.» گوید: وقتی شیعیان جای مسلم را بدانستند پیش وی رفت و آمد کردند و نعمان بن بشیر از قضیه خبر یافت.
ابی الوداک گوید: نعمان بن بشیر برون شد و به منبر رفت و حمد و ثنای خدا گفت و ثنای او کرد آنگاه گفت: «اما بعد، ای بندگان خدا از خدا بترسید و به سوی فتنه و تفرقه شتابان مباشید که سبب هلاک مردان و ریختن خونها و غصب اموال می‌شود.» گوید: نعمان مردی بردبار و زاهد بود و دوستدار سلامت. آنگاه گفت: «من با کسی که به جنگم نیاید جنگ نمی‌کنم و به کسی که به من حمله نیارد حمله نمی‌برم به شما ناسزا نمی‌گویم، تحریکتان نمی‌کنم، به سعایت و گمان و تهمت اعتبار نمی‌نهم
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۲۸
ولی اگر باطنتان را بنمایید و بیعت خویش را بشکنید و با پیشوایتان مخالفت کنید به خدایی که جز او خدایی نیست تا وقتی دسته شمشیرم به کفم باشد با آن به شما ضربت می‌زنم اگر چه از میان شما یاوری نداشته باشم. امیدوارم میان شما کسانی که به حق پای بندند، از آنها که باطل به هلاکتشان می‌کشاند بیشتر باشند.» گوید: عبد اللَّه بن مسلم حضرمی وابسته بنی امیه به پا خاست و بدو گفت: «آنچه می‌بینی جز با شدت عمل سامان نیابد و این رفتار که تو با دشمن داری کار ضعیفان است.» نعمان گفت: «این که در کار اطاعت خدا از جمله ضعیفان باشم بهتر از آنکه در کار معصیت وی از نیرومندان باشم.» گوید: آنگاه نعمان بن بشیر فرود آمد، عبد اللَّه بن مسلم برفت و به یزید بن معاویه نوشت:
«اما بعد: مسلم بن عقیل به کوفه آمده و شیعیان با وی برای حسین «ابن علی بیعت کرده‌اند، اگر ترا به کوفه نیاز است مردی نیرومند را اینجا «فرست که دستور ترا به کار برد و چنان عمل کند که تو با دشمن خویش «می‌کنی که نعمان بن بشیر مردی ضعیف است یا ضعیف نمایی می‌کند.» گوید: عبد اللَّه بن مسلم نخستین کس بود که به یزید در این باب نامه نوشت.
پس از آن عماره بن عقبه نیز نامه‌ای همانند آن نوشت. سپس عمر بن سعد بن ابی وقاص نیز نامه‌ای همانند آن نوشت.
عوانه گوید: وقتی نامه‌ها که فاصله آن بیش از دو روز نبود پیش یزید فراهم شد سرجون غلام معاویه را پیش خواند و گفت: «رأی تو چیست؟ حسین سوی کوفه حرکت کرده و مسلم بن عقیل در کوفه برای حسین بیعت می‌گیرد. شنیده‌ام که نعمان بن بشیر ضعیف است و سخن ناباب می‌گوید.» آنگاه نامه‌ها را به سرجون داد تا بخواند و گفت: «به نظر تو کی را به کار کوفه گمارم؟»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۲۹
گوید: و چنان بود که یزید از عبید اللَّه بن زیاد آزرده خاطر بود اما سرجون گفت: «اگر معاویه زنده شود مطابق رأی او کار می‌کنی؟» گفت: «بله» سرجون فرمان عبید اللَّه را درباره ولایتداری کوفه در آورد و گفت: «رأی معاویه چنین بود و وقتی می‌مرد دستور این نامه را داد.» گوید: پس یزید به رأی وی عمل کرد و دو شهر را برای عبید اللَّه یکجا کرد و فرمان خویش را درباره کوفه برای وی فرستاد، آنگاه مسلم بن عمرو باهلی را که به نزد وی بود پیش خواند و فرمان بصره را با وی برای عبید اللَّه فرستاد و با آن چنین نوشت:
«اما بعد: دوستداران من از مردم کوفه به من نوشته‌اند و خبر «داده‌اند که ابن عقیل در کوفه جماعت فراهم می‌کند تا میان مسلمانان «اختلاف افکند، وقتی این نامه مرا خواندی حرکت کن و پیش مردم کوفه «رو و ابن عقیل را بجوی چنانکه مهره را می‌جویند تا وی را بیابی و به «بند کنی یا بکشی یا تبعید کنی و السلام.» گوید: مسلم بن عمر روان شد تا در بصره پیش عبید اللَّه بن زیاد رسید. عبید اللَّه دستور داد لوازم فراهم کنند و آماده شوند که فردا سوی کوفه حرکت کند.
گوید: حسین نیز نامه‌ای برای مردم بصره نوشته بود.
ابو عثمان نهدی گوید: حسین همراه یکی از غلامانشان به نام سلیمان نامه‌ای نوشت و نسخه آن را به هر یک از سران پنج ناحیه بصره و بزرگان آنجا فرستاد چون: مالک بن مسمع بکری و احنف بن قیس و منذر بن جارود و مسعود بن عمرو و قیس بن هیثم و عمرو بن عبید اللَّه بن معمر که نسخه‌ای از نامه وی به همه سران بصره رسید به این مضمون:
«اما بعد، خدای، محمد صلی اللَّه علیه و سلم را از مخلوق خویش
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۳۰
«برگزید و به نبوت کرامت داد و او را به پیمبری خویش معین کرد و آنگاه «وی را سوی خویش برد که اندرز بندگان گفته بود و رسالت خویش را «رسانیده بود. ما خاندان و دوستان و جانشینان و وارثان وی بودیم و از «همه مردم، به جای وی، در میان مردم شایسته‌تر، اما قوم ما دیگران را «بر ما مرجح داشتند که رضایت دادیم و تفرقه را خوش نداشتیم و سلامت «را دوست داشتیم در صورتی که می‌دانستیم حق ما نسبت به این کار از «کسانی که عهده‌دار آن شدند و نکو کردند و اصلاح آوردند و رعایت حق «کردند بیشتر بود که خدایشان رحمت کند و ما و آنها را بیامرزد. اینک «فرستاده خویش را با این نامه سوی شما روانه کردم و شما را به کتاب «خدا و سنت پیمبر او صلی اللَّه علیه و سلم دعوت می‌کنم که سنت را «میرانیده‌اند و بدعت را احیاء کرده‌اند اگر گفتار مرا بشنوید و دستور مرا «اطاعت کنید شما را به راه رشاد هدایت می‌کنم. سلام بر شما با رحمت «و برکات خدای» گوید: اما همه سران قوم که این نامه را خواندند آنرا مکتوم داشتند بجز منذر بن جارود که چنانکه می‌گفت بیمناک شد مبادا دسیسه‌ای از جانب عبید اللَّه بن زیاد باشد و همان شب که عبید اللَّه می‌خواست صبحگاه فردای آن سوی کوفه رود فرستاده را پیش وی آورد و نامه را بدو داد که بخواند که فرستاده را پیش آورد و گردنش را بزد آنگاه به منبر بصره رفت و حمد خدا گفت و ثنای او کرد و گفت: «اما بعد: به خدا مرا از سختی باک نیست و بیدی نیستم که از باد بلرزم، دشمن را می‌کوبم و هماورد را نابود می‌کنم.
«ای مردم بصره! امیر مؤمنان مرا ولایتدار کوفه کرده و من فردا صبح آنجا می‌روم. عثمان بن زیاد بن ابی سفیان را بر شما جانشین کرده‌ام از مخالفت و شایعه سازی بپرهیزید، قسم به آن کس که خدایی جز او نیست اگر بشنوم کسی سر مخالفت
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۳۱
دارد او را و سردسته‌اش را و دوستش را می‌کشم، نزدیک را به گناه دور می‌گیرم تا مطیع من شوید و میان شما مخالف و منازعه‌گر نماند. من پسر زیادم و به او بیشتر از همه همانندم که شباهت دایی و عمو زاده مرا از او جدا نکرده.» گوید: آنگاه از بصره برون شد و برادرش عثمان بن زیاد را جانشین کرد و رو سوی کوفه نهاد. مسلم بن عمرو باهلی و شریک بن اعور حارثی و اطرافیان و خاندان وی همراهش بودند. وقتی وارد کوفه شد عمامه‌ای سیاه داشت و صورتش بسته بود.
مردم که از آمدن حسین خبر یافته بودند و منتظر آمدن وی بودند وقتی عبید اللَّه آمد پنداشتند حسین است و بر هر دسته از مردم می‌گذشت به او سلام می‌گفتند و می‌گفتند:
«خوش آمدی ای پسر پیمبر خدای و نیکو آمدی» و از این حسن قبول کسان نسبت به حسین سخت بیازرد.
گوید: وقتی در این باب بسیار گفتند، مسلم بن عمرو گفت: «عقب بروید، این امیر عبید اللَّه بن زیاد است.» گوید: چنان بود که هنگام حرکت شتابان آمده بود و با وی بیشتر از ده و چند کس نبود، وقتی وارد قصر شد و مردم بدانستند که او عبید اللَّه بن زیاد است سخت غمین و افسرده شدند. عبید اللَّه نیز از آنچه از مردم شنیده بود به خشم آمده بود و گفت: «چرا اینان را چنین می‌بینم؟» ابی وداک گوید: وقتی عبید اللَّه وارد قصر شد نداری نماز جماعت داد.
گوید: کسان فراهم آمدند، برون آمد و حمد خدای گفت و ثنای او کرد آنگاه گفت: «اما بعد: امیر مؤمنان که خدایش قرین صلاح بدارد مرا به شهر و مرز شما گماشته و دستور داده با ستمدیده شما انصاف کنم محرومتان را عطا دهم، با فرمانبر و مطیعتان نیکی کنم و با مشکوک و نافرمانتان سختی کنم. درباره شما از دستور وی تبعیت می‌کنم و گفته‌اش را اجرا می‌کنم با نیکوکار و مطیعتان چون پدر مهربانم، اما تازیانه و شمشیرم بر ضد کسی است که دستورم را بگذارد و با گفته‌ام مخالفت کند.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۳۲
هر کس به حفظ خویش پردازد که راستگاری نمودار حال است نه گفتار.» گوید: آنگاه فرود آمد و با سردسته‌ها و کسان سخت گرفت و گفت: «بیگانگان و فراریان امیر مؤمنان و حروریان و مردم مشکوک خلافجو و منازعه‌گر را که میان شما هستند برای من بنویسید، هر که بنویسد از مسئولیت بری است و هر که کسی را ننویسد ضمانت کند که کسی از دسته او مخالفت ما نکند و هر که ضمانت نکند از حمایت برون است و مال و خونش بر ما حلال. هر سردسته‌ای که جزو دسته‌اش یکی از سرکشان امیر مؤمنان یافت شود که به ما خبر نداده باشد بر در خانه‌اش آویخته شود و مقرری آن دسته الغا شود و به عمان زاره تبعید شود.» عیسی بن یزید کنانی گوید: وقتی نامه یزید به عبید اللَّه بن زیاد رسید از مردم بصره پانصد کس برگزید، از جمله عبید اللَّه بن حارث بن نوفل و شریک بن اعور که شیعه علی بود. نخستین کس که با کسان در راه بیفتاد شریک بود که بی‌خود بیفتاد و کسانی نیز با وی افتادند، امید داشتند عبید اللَّه به آنها پردازد و حسین زودتر از او به کوفه رسد اما او به افتادگان اعتنا نداشت و برفت تا به قادسیه رسید و مهران غلام وی بیفتاد که بدو گفت: «ای مهران در این وضع اگر خودت را بگیری تا به مصر برسیم، یکصد هزارت می‌دهم.» گفت: «نه به خدا تاب ندارم.» گوید: پس عبید اللَّه فرود آمد و چند پارچه نقشدار یمنی برگرفت و به سر- پیچید و بر استر خویش نشست، پس از آن فرود آمد و پیاده و تنها به راه افتاد و چون به جاهای نگهبانی می‌رسید و در او می‌نگریستند تردید نداشتند که حسین است و بدو می‌گفتند: «ای پسر پیمبر خدا خوش آمدی» اما او با آنها سخن نمی‌کرد.
گوید: کسان از خانه‌ها و اطاقهایشان سوی وی آمدند و نعمان بن بشیر سر و صدای آنها را شنید و در بر روی خود و کسانش ببست. وقتی عبید اللَّه به نزد وی رسید تردید نداشت که حسین است. مردمی که با وی بودند بانگ برداشته بودند، نعمان با او سخن کرد و گفت:
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۳۳
«ترا به خدا سوی دیگر رو که من امانت خویش را به تو تسلیم نمی‌کنم و به کشتنت حاجت ندارم» اما عبید اللَّه با وی سخن نمی‌کرد. آنگاه عبید اللَّه نزدیک شد نعمان از میان دو بالکن قصر به پایین خم شد و عبید اللَّه با او سخن کرد و گفت: «در بگشای که خدایت گشایش ندهد که شبت دراز بوده» و یکی از پشت سر او بشنید و سوی جمع رفت و گفت: «ای قوم قسم به آن کس که خدایی جز او نیست این پسر مرجانه است.» گفتند: «وای تو! این حسین است» گوید: نعمان در گشود و عبید اللَّه در آمد و در را به روی مردم ببستند که پراکنده شدند.
صبحگاهان عبید اللَّه به منبر نشست و گفت: «ای مردم می‌دانم که کسانی که دشمن حسین بوده‌اند وقتی پنداشتند حسین است که وارد شهر شده و بر آن تسلط یافته به دنبال من آمدند و اطاعت نمودند و به خدا هیچیک از شما را نشناختم.» گوید: «آنگاه از منبر فرود آمد و خبر یافت که مسلم بن عقیل یک شب پیش از او آمده و در کوفه است.» گوید: پس یکی را که وابسته بنی تمیم بود خواست و مالی بدو داد و گفت:
«به شیعه‌گری تظاهر کن و این مال را به آنها بده و پیش هانی و مسلم رو و به نزد هانی جای گیر.» پس آن کس پیش هانی آمد و گفت که شیعه است و مالی همراه دارد.
گوید: وقتی شریک بن اعور آمد بیمار بود، به هانی گفت: «به مسلم بگو پیش من باشد که عبید اللَّه به عیادت من می‌آید.» و هم شریک به مسلم گفت: «اگر عبید اللَّه را به دسترس تو بیارم او را با شمشیر می‌زنی؟» گفت: «به خدا آری» «گوید: عبید اللَّه در خانه هانی به عیادت شریک آمد. شریک به مسلم گفته بود:
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۳۴
«وقتی شنیدی گفتم: «آبم دهید، بیا و عبید اللَّه را با شمشیر بزن.» گوید: عبید اللَّه بر بستر شریک نشسته بود و مهران بالای سرش ایستاده بود.
شریک گفت: «آبم دهید» و زنی با کاسه‌ای بیامد اما مسلم را بدید و بازگشت.
بار دیگر شریک گفت: «آبم دهید» و بار سوم گفت: «وای شما آب به من دهید، آبم دهید و گرچه مایه مرگم شود.» گوید: مهران متوجه شد و به عبید اللَّه اشاره کرد که از جا برجست.
شریک گفت: «ای امیر می‌خواهم با تو وصیت کنم.» گفت: «پیش تو باز می‌گردم.» پس مهران وی را با شتاب ببرد و گفت: «به خدا قصد کشتن ترا داشت.» گفت: «چگونه ممکن است، که من شریک را حرمت داشتم و در خانه هانی بودم که پدرم بر او منت داشته» گوید: و چون عبید اللَّه بازگشت اسماء بن خارجه و محمد بن اشعث را پیش خواند و گفت: «هانی را پیش من آرید.» گفتند: «تا امان نگیرد نمی‌آید.» گفت: «امان برای چه مگر کاری کرده، بروید اگر بی‌امان گرفتن نیامد امانش دهید.» گوید: «آنها پیش هانی رفتند و او را بخواندند» گفت: «اگر مرا به دست آرد می‌کشدم» اما چندان اصرار کردند تا او را بیاوردند. عبید اللَّه خطبه جمعه می‌گفت، هانی در مجلس نشست، گیسوان خود را از دو طرف آویخته بود، وقتی عبید اللَّه نماز بکرد هانی را بخواند که از دنبال وی برفت و وارد شد و سلام گفت.
عبید اللَّه گفت: «هانی مگر نمی‌دانی که پدرم به این شهر آمد و همه شیعیان را
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۳۵
بکشت مگر پدر تو و حجر، کار حجر چنان شد که دانسته‌ای. پس از آن پیوسته مصاحبت ترا نکو می‌داشت و به حاکم کوفه نوشت که نیازی که پیش تو دارم هانی است؟» گفت: «چرا؟» گفت: «پاداش من این بود که یکی را در خانه‌ات نهان کردی که مرا بکشد؟» گفت: «چنین نکرده‌ام.» گوید: پس آن مرد تمیمی را که به خبر گیری آنها گماشته بود بیاورد و چون هانی او را بدید بدانست که قضیه را به عبید اللَّه خبر داده و گفت: «ای امیر چنان بود که خبر یافته‌ای، اما حمایت از تو بر نمی‌گیرم، تو و کسانت در امانید هر کجا می‌خواهی برو.» گوید: عبید اللَّه یکه خورد و مهران که بر سر وی ایستاده بود و عصایی به دست داشت گفت: «چه ذلتی! این بنده بافنده ترا در قلمروت امان می‌دهی؟» عبید اللَّه گفت: «بگیرش» پس مهران عصا را بینداخت و دو گیسوی هانی را بگرفت و صورتش را بالا نگهداشت، عبید اللَّه عصا را برگرفت و به صورت هانی کوفت، آهن عصا در آمد و به دیوار فرو رفت و چندان به صورت او زد که بینی و پیشانیش بشکست. مردم سر و صدا را شنیدند و خبر به طایفه مذحج رسید که بیامدند و خانه را در میان گرفتند.
عبید اللَّه بگفت تا هانی را در اطاقی انداختند. مذحجیان بانگ برداشتند.
عبید اللَّه به مهران گفت که شریح را پیش وی آرد که برفت و بیاورد و او را پیش هانی فرستاد، نگهبانی را نیز همراه وی کرد هانی گفت: «ای شریح می‌بینی که با من چه کرد؟» گفت: «ترا زنده می‌بینم» گفت: «با این وضع که می‌بینی زنده‌ام؟ به قوم من بگو اگر بروند مرا
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۳۶
می‌کشد.» گوید: شریح پیش عبید اللَّه رفت و گفت: «او را زنده دیدم اما زخم بدی دیدم.» گفت: «نمی‌پسندی که ولایتدار رعیت خود را عقوبت کند؟ پیش اینان برو و خبر را با آنها بگوی.» گوید: پس شریح برون شد و عبید اللَّه بگفت تا آن مرد نیز با وی برفت.
شریح به مذحجیان گفت: «این حماقت بد چیست؟ مرد، زنده است و حاکمش ضربتی زده که خطر جان ندارد، بروید و مایه زحمت خودتان و یارتان نشوید»، پس آنها برفتند.
ابی الوداک گوید: شریک بن اعور پیش هانی بن عروه مرادی منزل گرفت.
شریک شیعه بود و همراه عمار در صفین حضور داشته بود، مسلم بن عقیل از آمدن عبید اللَّه و سخنانی که گفته بود و سختی‌ای که با سردسته‌ها و مردم کرده بود، خبر یافت و از خانه مختار که حضورش در آنجا فاش شده بود برون آمد و سوی خانه هانی رفت و وارد شد و کس پیش هانی فرستاد که برون آی.
گوید: هانی برون شد و چون او را بدید حضورش را خوش نداشت.
مسلم گفت: «آمده‌ام که پناهم دهی و مهمانم کنی» گفت: «خدایت رحمت کند، تکلیف شاق می‌کنی، اگر وارد خانه‌ام نشده بودی و اعتماد نکرده بودی خوش داشتم و از تو می‌خواستم که از پیش من بروی اما حرمت تو مانع است و کسی همانند من همانند تویی را از روی نادانی رد نمی‌کند، در آی.» گوید: پس او را به درون برد و پناه داد و شیعیان در خانه هانی پیش وی رفت و آمد داشتند.
گوید: ابن زیاد یکی از غلامان خویش را که معقل نام داشت پیش خواند و
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۳۷
گفت: «سه هزار درم بردار و برو و مسلم بن عقیل را بجوی و یاران وی را پیدا کن و این سه هزار را به آنها بده و بگو برای جنگ دشمنتان از آن کمک گیرید، به آنها بگو که از آنهایی، و چون این مال را به آنها دهی از تو اطمینان یابند و به تو اعتماد کنند و چیزی از اخبارشان را از تو مکتوم ندارند، آنگاه شبانگاه و صبحگاه پیش آنها رو» گوید: غلام چنان کرد و بگشت تا پیش مسلم بن عوسجه اسدی رسید که در مسجد اعظم نماز می‌کرد و شنید که کسان می‌گفتند: «این برای حسین بیعت می‌گیرد» پس بیامد و بنشست تا مسلم نماز خویش را به سر برد و بدو گفت: «ای بنده خدا من یکی از مردم شامم، وابسته ذو الکلاع، که خدایم نعمت دوستداری این خاندان و دوستی دوستان ایشان داده، اینک سه هزار درم آورده‌ام تا یکی از آنها را که شنیده‌ام به کوفه آمده و برای پسر دختر پیمبر بیعت می‌گیرد ببینم، در پی دیدار او بودم و کسی را نیافتم که مرا سوی وی راهبر شود و جای او را بداند. هم اکنون در مسجد نشسته بودم که شنیدم تنی چند از مسلمانان می‌گفتند: «این، کسی است که اهل این خاندان را می‌شناسد، پیش تو آمده‌ام که این مال را بگیری و مرا پیش یار خود بری که با او بیعت کنم، اگر خواهی پیش از دیدارش از من برای او بیعت گیری.» مسلم بن عوسجه گفت: «خدا را حمد که پیش من آمدی، خرسندم که به منظور خویش رسیده‌ای و خدا خاندان پیمبر خویش را به وسیله تو یاری می‌کند، اما دلگیرم که از آن پیش که این کار به کمال رسد مرا شناخته‌ای از بیم و سطوت این جبار.» آنگاه پیش از آنکه برود از او بیعت گرفت و پیمانهای سخت گرفت که نیک خواهی کند و رازدار باشد. او نیز تعهد کرد و مسلم خشنود شد، آنگاه بدو گفت: «چند روزی در خانه‌ام پیش من آی تا از یار تو برایت اجازه بگیرم» گوید: از آن پس معقل با کسان به خانه مسلم می‌رفت که برای او اجازه خواست. در این اثنا هانی بن عروه بیمار شد و عبید اللَّه بن زیاد به عیادت وی آمد.
عماره بن عبید سلولی به هانی گفته بود: «تجمع ما و تدبیر ما کشتن این جبار است،
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۳۸
اینک که خدا او را به دسترس تو آورده خونش بریز.» هانی گفته بود: «نمی‌خواهم در خانه من کشته شود.» گوید: یک هفته بگذشت که شریک بن اعور بیمار شد، وی به نزد ابن زیاد و حاکمان دیگر محترم بود و در کار شیعه‌گری ثابت قدم. عبید اللَّه کسی پیش او فرستاد که امشب به نزد تو می‌آیم.
گوید: شریک به مسلم گفت: «این بدکار امشب به عیادت من می‌آید وقتی نشست بیا و خونش بریز و برو در قصر بنشین که هیچکس تر از قصر باز نمیدارد.
اگر این روزها از این بیماری بهی یافتم سوی بصره روم و مشکل آنرا از پیش تو بردارم.» گوید: و چون شب در آمد و عبید اللَّه به عیادت شریک آمد، مسلم برخاست که در آید که شریک گفته بود وقتی نشست مهلتش مده اما هانی بن عروه برخاست و گفت: «نمی‌خواهم در خانه من کشته شود.» گویی این کار را زشت می‌شمرد.
گوید: وقتی عبید اللَّه بن زیاد آمد و بنشست، از بیماری شریک پرسید و گفت:
«چطوری و کی بیمار شدی؟» و چون پرسشهای وی دراز شد و شریک دید مسلم نیامد ترسید فرصت از دست برود و می‌گفت: «در انتظار چیستید که به سلمی درود نمی‌گویید! آبم دهید اگر چه جانم در آید»، این را دو بار یا سه بار گفت.
عبید اللَّه که متوجه نشده بود گفت: «چه می‌گویی؟ به نظر شما هذیان می‌گوید؟» هانی گفت: «خدایت قرین صلاح بدارد، آری از سحرگاه تاکنون کارش همین است.» آنگاه عبید اللَّه برخاست و برفت و مسلم بیامد. شریک گفت: «چرا خونش را نریختی؟» گفت: «به دو سبب، یکی این که هانی خوش نداشت که در خانه او کشته شود، دیگر حدیثی که مردم از پیمبر خدا آورده‌اند که ایمان، غافل کشی را روا نمی‌دارد و مؤمن به غافلگیری نمی‌کشد.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۳۹
هانی گفت: «به خدا اگر او را کشته بودی فاسق بدکاره‌ای را کشته بودی ولی خوش نداشتم در خانه من کشته شود.» گوید: شریک بن اعور سه روز دیگر زنده بود پس از آن بمرد و ابن زیاد بیامد و بر او نماز کرد.
گوید: از آن پس که ابن زیاد مسلم و هانی را بکشت بدو گفتند: «سخنانی که شریک هنگام بیماری می‌گفت، مسلم را ترغیب می‌کرد و می‌گفت بیاید و ترا بکشد».
عبید اللَّه گفت: «به خدا هرگز بر جنازه یکی از مردم عراق نماز نخواهم کرد، به خدا اگر قبر زیاد اینجا نبود قبر شریک را می‌شکافتم.» گوید: معقل غلام ابن زیاد که وی را با مال سوی مسلم بن عقیل و یارانش فرستاده بود چند روزی پیش مسلم بن عوسجه رفت و آمد داشت که او را پیش مسلم بن عقیل برد، پس از مرگ شریک او را پیش مسلم برد و خبر وی را به تمام بگفت، مسلم از او بیعت گرفت و به ابو تمامه صایدی دستور داد که مالی را که آورده بود گرفت که اموال جمع را و کمکی که به همدیگر می‌کردند او می‌گرفت و برای آنها اسلحه می‌خرید که در این کار بصیرت داشت و از یکه سواران عرب و سران شیعه بود.
گوید: آن مرد پیوسته پیش آنها می‌آمد، نخستین آینده بود و آخرین رونده و اخبار- شان را می‌شنید و از اسرارشان آگاه می‌شد آنگاه می‌رفت و همه را به گوش ابن زیاد می‌خواند.
گوید: و چنان بود که هانی پیش ابن زیاد رفت و آمد داشت و چون مسلم پیش او منزل گرفت از رفت و آمد باز ماند و بیماری نمود و بیرون نمی‌رفت.
ابن زیاد به همنشینان خویش گفت: «چرا هانی را نمی‌بینم؟» گفتند: «بیمار است.» گفت: «اگر دانسته بودم بیمار است عیادتش کرده بودم.» مجالد بن سعید گوید: عبید اللَّه، محمد بن اشعث و اسماء بن خارجه را خواست.
ابو محنف از گفته حسن بن عقبه مرادی آورده که عمرو بن حجاج زبیدی را نیز همراه آنها کرد.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۴۰
و هم ابو محنف از گفته ابی الوداک آورده که روعه خواهر عمرو بن حجاج زن هانی بن عروه بود و مادر یحیی بن هانی بود.
گوید: عبید اللَّه به آنها گفت: «چرا هانی پیش ما نمی‌آید؟» گفتند: «خدایت قرین صلاح بدارد نمی‌دانیم، گویی بیمار بود.» گفت: «شنیده‌ام بهی یافته و بر در خانه خود می‌نشیند ببینیدش و بگویید تکلیفی را که بر عهده دارد وانگذارد که خوش ندارم کسانی همانند وی از سران عرب به نزد من تباه شوند.» گوید: آن دو کس (یا سه کس) پیش هانی رفتند و شامگاهی او را بدیدند که بر در خانه‌اش نشسته بود. گفتند: «چرا به دیدار امیر نمی‌آیی؟» گفت: «بیماری نمی‌گذارد» گفتند: «به او گفته‌اند که هر شب بر در خانه خویش می‌نشینی، در انتظار تو است، حاکم انتظار و کناره‌گیری را تحمل نمی‌کند، ترا به خدا با ما برنشین.» گوید: هانی جامه‌های خویش را خواست و بپوشید و استری خواست و بر نشست و چون نزدیک قصر رسید، گویی چیزی از آنچه بود به خاطرش گذشت و به حسان بن اسماء بن خارجه گفت: «برادر زاده به خدا من از این مرد بیمناکم، رأی تو چیست؟» گفت: «به خدا عمو جان درباره تو از چیزی نگرانی ندارم، چرا خویشتن را آشفته می‌داری؟» گویند: اسماء نمی‌دانسته بود عبید اللَّه او را برای چه فرستادی اما محمد می‌دانسته بود.
گوید: جماعت به نزد ابن زیاد رفتند، هانی نیز با آنها برفت و چون پدیدار شد ابن زیاد گفت: «اجل رسیده به پای خویش آمد.» گوید: در آن وقت عبید اللَّه با ام نافع دختر عماره بن عقبه عروسی می‌کرد.
گوید: و چون هانی به ابن زیاد نزدیک شد که شریح قاضی نیز نزد وی نشسته بود بدو نگریست و شعری خواند بدین مضمون:
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۴۱
«من زندگی او را می‌خواهم» «اما او آهنگ کشتن من دارد» گوید: و چنان بود که ابن زیاد در آغاز آمدنش هانی را محترم می‌داشت و ملاطفت می‌کرد.
هانی گفت: «ای امیر مقصود چیست؟» گفت: «پس ای هانی! این کارها چیست که در خانه‌هایت بر ضد امیر مؤمنان و عامه مسلمانان می‌کنی، مسلم بن عقیل را آورده‌ای و در خانه خویش جا داده‌ای و در خانه‌های اطراف خویش سلاح و مرد برای وی فراهم آورده‌ای و پنداری که این قضیه از من نهان می‌ماند.» گفت: «چنین نکرده‌ام و مسلم به نزد من نیست.» گفت: «چرا چنین کرده‌ای.» گفت: «نکرده‌ام.» گفت: «چرا.» گوید: و چون این سخن مکرر شد و هانی از اصرار و انکار خویش نگشت، ابن زیاد، معقل، همان خبرگیر را خواست که بیامد و پیش او بایستاد. به هانی گفت: «این را می‌شناسی؟» گفت: «بله» و بدانست که خبرگیر آنها بوده و اخبارشان را برای ابن زیاد آورده و لختی در خویش فرو رفت. و آنگاه دل گرفت و گفت: «سخن مرا بشنو و گفتارم را راست شمار به خدا با تو دروغ نمی‌گویم، به خدایی که خدایی جز او نیست من او را به خانه‌ام دعوت نکردم و از کار او هیچ خبر نداشتم تا وی را بر در خانه‌ام نشسته دیدیم و از من خواست که آنجا منزل گیرد، شرم کردم که نپذیرمش و حرمت زده شدم و او را به خانه خویش راه دادم و مهمان کردم و پناهش دادم و کار وی چنان بود که خبر یافته‌ای، اکنون پیمان مؤکد می‌کنم تا مطمئن شوی که بدی برای تو نمی‌خواهم اگر خواهی گروگانی به تو دهم که به دست داشته باشی تا پیش تو باز
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۴۲
گردم و پیش او روم و بگویم از خانه‌ام به هر کجا می‌خواهد برود و از حرمت‌زدگی در آیم و از پناهی کردن وی رها شوم.» گفت: «نه به خدا از پیش من نروی تا او را پیش من آری» گفت: «نه به خدا هرگز او را پیش تو نخواهم آورد، مهمانم را پیش تو بیارم که او را بکشی؟» گفت: «به خدا باید او را پیش من آری.» گفت: «به خدا او را نخواهم آورد.» گوید: «و چون سخن در میانه بسیار شد مسلم بن عمرو باهلی- که در کوفه جز او شامی و بصری نبود- که سر سختی و لجاجت هانی را در مقابل ابن زیاد در مورد تسلیم مسلم بدید به پا خاست و گفت: «خدا امیر را قرین صلاح بدارد او را به من واگذار تا با او سخن کنم.» آنگاه به هانی گفت: «بیا اینجا با تو سخن کنم.» گوید: هانی برخاست و وی را به گوشه‌ای برد که خلوت بود، اما نزدیک ابن زیاد بودند چنانکه می‌دیدشان و اگر صدا بلند می‌کردند گفتگویشان را می‌شنید و چون آهسته سخن می‌کردند از او مکتوم می‌ماند. آنگاه مسلم به هانی گفت: «ترا به خدا خودت را به کشتن مده و قوم و عشیره‌ات را به بلیه دچار مکن، به خدا دریغم می‌آید که کشته شوی- هانی می‌پنداشت که عشیره او جنبش می‌کنند- این مرد عموزاده این قوم است، او را نمی‌کشند و زیانش نمی‌زنند او را به این زیاد بده که به سبب آن خواری و کاستی نمی‌گیری، او را به حاکم می‌دهی.» گفت: «چرا، به خدا سبب این خوار و رسوا می‌شوم، مهمانم را تسلیم کنم و زنده و سالم باشم و بشنوم و ببینم و بازویم محکم باشد و یاران فراوان داشته باشم. به خدا اگر جز یکی نبودم و یاوری نداشتم او را تسلیم نمی‌کردم تا در کار دفاع از او جان بدهم» مسلم او را قسم می‌داد و هانی می‌گفت: «نه به خدا هرگز او را تسلیم نخواهم کرد.» گوید: ابن زیاد این را بشنید و گفت: «نزدیک منش آرید» و چون او را نزدیک
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۴۳
بردند گفت: «به خدا باید او را بیاری و گر نه گردنت را می‌زنم.» گفت: «در این صورت به دور قصرت برق شمشیر بسیار خواهد بود.» می‌پنداشت که عشیره‌اش از او حمایت می‌کنند.
گفت: «بدبخت مرا از برق شمشیر می‌ترسانی؟» آنگاه گفت: «او را نزدیکتر آرید.» و چون نزدیکتر آوردند با چوب دستی به صورتش زدن گرفت و چندان به بینی و پیشانی و گونه‌های او زد که بینیش بشکست و خون بر چانه وی روان شد و گوشت دو گونه و پیشانیش بر ریشش ریخت و چوب بشکست.
گوید: هانی دست به طرف شمشیر یکی از نگهبانان برد اما نگهبان او را فرو کشید و مانع شد.
ابن زیاد گفت: «حروری شدی، خویشتن را مستوجب عقوبت کردی، کشتنت بر ما حلال شد. بگیریدش و در یکی از اطاقهای خانه بیندازید و در بر او ببندید و مراقب نهید» و چنین کردند.
گوید: «پس اسماء بن خارجه به پا خاست و گفت: «ما فرستادگان خیانت بودیم، به ما گفتی این مرد را پیش تو آریم و چون بیاوردیم و به نزد تو واردش کردیم صورتش را در هم شکستی و خونش را بر ریشش روان کردی و گفتی که او را خواهی کشت.» عبید اللَّه بن زیاد گفت: «تو هنوز اینجایی» و بگفت تا او را بگرفتند و آزار کردند، آنگاه دست از او بداشتند و به زندانش کردند.
اما محمد بن اشعث گفت: «به هر چه رأی امیر باشد به نفع ما باشد با ضررمان خشنودیم که امیر تأدیب می‌کند.» گوید: عمرو بن حجاج خبر یافت که هانی کشته شد و با مردم مذحج بیامد و قصر را در میان گرفت و گروهی بسیار با وی بود، آنگاه ندا داد که من عمرو بن حجاجم و اینان یکه سواران و بزرگان مذحجند. نه از اطاعت به در رفته‌ایم و نه از
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۴۴
جماعت جدایی گرفته‌ایم، خبر یافته‌اند که یارشان را می‌کشند و این را بزرگ گرفته‌اند.» گوید: به عبید اللَّه گفتند: «اینک قوم مدحج بر درند.» عبید اللَّه به شریح قاضی گفت: «پیش یاران رو و او را ببین آنگاه برون شو و به آنها بگو که زنده است و او را نکشته‌اند و تو او را دیده‌ای.» گوید: شریح برفت و هانی را بدید.
عبد الرحمان بن شریح گوید: شنیدم پدرم به اسماعیل بن طلحه می‌گفت:
«پیش هانی رفتم و چون مرا بدید گفت: ای مسلمانان عشیره من مرده‌اند! دینداران کجا رفته‌اند؟ اهل شهر کجا رفته‌اند؟ نابود شده‌اند و مرا با دشمنشان و پسر دشمنشان وا گذاشته‌اند و خون بر ریشش روان بود. در این وقت غوغایی از در قصر شنید، من بیرون شدم او نیز از دنبال من آمد و گفت: ای شریح پندارم این صداهای مذحج است و مسلمانانی که یاران منند، اگر ده کس پیش من آینده نجاتم می‌دهند» شریح گوید: من سوی آنها رفتم حمید بن بکر احمری نیز با من بود زیاد او را با من فرستاده بود، جزو نگهبانانی بود که بالای سر زیاد می‌ایستاد. به خدا اگر او نبود چیزی را که هانی به من گفته بود با یاران وی گفته بودم، وقتی پیش آنها رسیدم گفتم: «وقتی امیر حضور شما و سخنتان را درباره یارتان بدانست مرا گفت:
پیش او روم، برفتم و او را دیدم به من گفت: شما را ببینم و بگویم او زنده است و خبر کشته شدن وی که به شما رسیده دروغ است.» گوید: عمرو و یاران وی گفتند: «حمد خدای که کشته نشده» و برفتند.
محمد بن بشیر همدانی گوید: وقتی ابن زیاد هانی را بزد و بداشت، بیم کرد که مردم بشورند، پس برون شد و به منبر رفت. سران قوم و نگهبانان و یارانش نیز با وی بودند حمد خدا گفت و ثنای او کرد و سپس گفت: «اما بعد، ای مردم به اطاعت خدای و طاعت پیشوایانتان چنگ زنید، اختلاف مکنید و پراکنده مشوید که نابود شوید و به ذلت افتید و کشته شوید و خشونت بینید و دچار حرمان شوید.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۴۵
برادرت کسی است که با تو راست گوید و هر که اعلام خطر کرد جای عذر نگذاشت.» گوید: می‌خواست فرود آید و هنوز فرود نیامده بود که تماشاییان از جانب خرما فروشان با شتاب وارد مسجد شدند و می‌گفتند: «ابن عقیل آمد» عبید اللَّه با شتاب وارد قصر شد و درها را ببست.
عبد اللَّه بن حازم گوید: به خدا من فرستاده ابن عقیل سوی قصر بودم که ببینم کار هانی چه شده؟
گوید: وقتی او را زدند و بداشتند، بر اسبم نشستم و دیدم که تنی چند از زنان مراد فراهم آمده بودند و بانگ می‌زدند: ای بلیه، ای مصیبت! پیش ابن عقیل رفتم و خبر را با وی بگفتم، به من گفت که یاران او را ندا دهم که خانه‌ای اطراف وی از آنها پر بود. هیجده هزار کس با او بیعت کرده بودند و چهار هزار کس در خانه‌ها بود، به من گفت: «بانگ بزن ای منصور بیا» من بانگ زدم. مردم کوفه نیز بانگ زدند و فراهم آمدند. مسلم، عبید اللَّه بن عمرو بن عزیز کندی را سالار مردم ناحیه کنده و ربیعه کرد و گفت: «با سواران، پیش از من برو» آنگاه مسلم بن عقیل عوسجه اسدی را سالار مردم مذحج و اسد کرد و گفت: «با پیادگان برو که سالار آنهایی.» ابن ثمامه صامدی را سالار مردم تمیم و همدان کرد عباس بن جعده جدلی را سالار شهریان برد کرد. آنگاه سوی قصر روان شد و چون ابن زیاد از آمدن وی خبر یافت به قصر پناه و درها را ببست.
عباس جدلی گوید: وقتی با ابن عقیل بیرون شدیم چهار هزار کس بودیم ولی هنوز به قصر نرسیده بودیم که سیصد کس بودیم.
گوید: مسلم با مردم مراد پیش آمد و قصر را محاصره کرد، آنگاه مردم همدیگر را سوی ما خواندند و چیزی نگذشت که مسجد از کسان پر شد و بازار نیز، و همچنان تا شب می‌آمدند. کار بر عبید اللَّه تنگ شد، حفظ در قصر مشکل بود
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۴۶
زیرا به جز سی نگهبان و. بیست کس از سران قوم و خاندان و غلامانش با وی نبود.
سران قوم از در مجاور دار الرومیین سوی ابن زیاد آمدن گرفتند، آنها که در قصر بودند از بالا جماعت را می‌نگریستند و بیم داشتند با سنگ بزنندشان و ناسزا گویند و عبید اللَّه و پدرش را دشنام گویند.
گوید: عبید اللَّه، کثیر بن شهاب حارثی را پیش خواند و دستور داد با پیروان خود از قبیله مذحج برود و در کوفه بگردد و مردم را از ابن عقیل باز دارد و از جنگ بترساند و از عقوبت حکومت بیمناک کند. محمد بن اشعث را نیز گفت که با پیروان خویش از قبیله کنده و حضرموت برود و برای کسانی که سوی وی آیند پرچم امان برافرازد، به قعقاع بن شور ذهلی و شبث بن ربعی تمیمی و حجار بن ابجر عجلی و شمر بن ذی الجوشن عامری نیز چنین دستور داد و دیگر سران قوم را پیش خویش نگهداشت که از آنها کمک گیرد که شمار کسانی که با وی بودند اندک بود.
گوید: کثیر بن شهاب برون شد که کسان را از مسلم بن عقیل باز دارد.
ابن جناب کلبی گوید: کثیر یکی از مردم کلب را بدید به نام عبد الا علی پسر یزید که سلاح پوشیده بود و با تنی چند از بنی فتیان آهنگ ابن عقیل داشت، پس او را بگرفت و پیش ابن زیاد برد که بدو گفت: «آهنگ تو داشتم» ابن زیاد گفت: «با من وعده نهاده بودی» و بگفت تا او را بداشتند.
گوید: محمد بن اشعث نیز برفت و به نزدیک خانه‌های بنی عماره توقف کرد.
عماره بن صلخب ازدی بیامد که آهنگ ابن عقیل داشت و سلاح پوشیده بود، وی را گرفت و پیش ابن زیاد برد که او را بداشت.
گوید: مسلم بن عقیل از مسجد، عبد الرحمان بن شریح شبامی را به مقابله ابن اشعث فرستاد و چون ابی اشعث کثرت آن جماعت را که سوی وی آمده بودند بدید کناره گرفتن و عقب نشستن آغاز کرد. قعقاع بن شور ذهلی کس پیش محمد بن
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۴۷
اشعث فرستاد که از جانب عرار بر ابن عقیل حمله برده‌ام، سپس از جای خویش عقب کشید و از سمت دار الرومین پیش ابن زیاد رفت و چون کثیر بن شهاب و محمد و قعقاع و پیروانشان که همگی نیکخواهان عبید اللَّه بودند پیش وی فراهم آمدند، کثیر بدو گفت: «خدا امیر را قرین صلاح بدارد، در قصر گروهی بسیار از سران مردم و نگهبانان و خاندان تو و غلامانت هستند، ما را به مقابله مخالفان ببر.» اما عبید اللَّه نپذیرفت و پرچمی برای شبث بن ربعی بست و او را بیرون فرستاد.
گوید: مردم با ابن عقیل بودند و تا شبانگاه تکبیر می‌گفتند و بر می‌جستند و کارشان استوار بود. عبید اللَّه کس پیش سران فرستاد و فراهمشان آورد و گفت: «از بالا بر مردم نمودار شوید و به مطیعان وعده فزونی و حرمت دهید و عاصیان را از حرمان و عقوبت بترسانید و بگویید که سپاه از شام به مقابله ایشان حرکت کرده است.» عبد اللَّه بن حازم کبیری از بنی کبیر ازد گوید: سران از بالا بر ما نمودار شدند، کثیر بن شهاب پیش از همه آغاز کرد و تا نزدیک غروب آفتاب سخن کرد، گفت: «ای مردم پیش کسان خود روید و به کار شرشتاب میارید و خویشتن را به خطر کشته شدن میندازید، سپاههای یزید امیر مؤمنان می‌رسد، امیر قرار نهاده که اگر امشب به جنگ وی مصر بمانید و شبانگاه نروید باقیماندگان شما را از عطا محروم دارد و جنگاورانتان را بی‌مقرری در نبردگاههای شام پراکنده کند، سالم را به جای بیمار بگیرد و حاضر را به جای غایب، تا هیچکس از اهل عصیان نماند که و بال کار خویش را ندیده باشد.
دیگر سران نیز سخنانی همانند این گفتند و چون کسان گفتارشان را شنیدند پراکندگی گرفتند و رفتن آغاز کردند.
مجالد بن سعید گوید: زن بود که پیش فرزند یا برادر خویش می‌آمد و
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۴۸
می‌گفت: بیا برویم، آنها که می‌مانند بسند. مرد بود که پیش فرزند یا برادر خویش می‌آمد و می‌گفت: «فردا سپاه شام می‌رسد از جنگ و شر چه می‌خواهی بیا برویم.» و او را می‌برد و همچنان پراکنده می‌شدند و از جای می‌رفتند چنانکه هنگام شب سی کس با ابن عقیل در مسجد نبود و چون نماز مغرب بکرد تنها سی کس با وی نماز کردند.
گوید: و چون دید که جز آن گروه کسی با وی نمانده برون شد، سوی کوچه‌های کنده رفت و چون به کوچه‌ها رسید ده کس از آنها با وی بود و چون از کوچه در آمد هیچکس با وی نبود و چون نیک نظر کرد کس را نیافت که راه را به او بنماید یا سوی منزلش راهبر شود یا اگر دشمنی پیش آید حفاظ وی شود. پس همچنان در کوچه‌های کوفه سرگردان می‌رفت و نمی‌دانست کجا می‌رود تا به خانه‌های بنی جبله کنده رسید و پیش رفت تا به در زنی رسید طوعه نام که کنیز فرزند دار اشعث- بن قیس بود که آزادش کرده بود و اسید حضرمی او را به زنی گرفته بود و بلال را برای وی آورده بود. بلال با کسان برون شده بود و مادرش به انتظار وی ایستاده بود.
گوید: ابن عقیل به آن زن سلام گفت که جواب او را بداد آنگاه بدو گفت:
«این کنیز خدا آبی به من ده» زن به درون رفت و او را سیراب کرد.
پس ابن عقیل بنشست و زن ظرف را ببرد و باز آمد و گفت: «ای بنده خدا مگر آب نخوردی؟» گفت: «چرا» گفت: «پس سوی کسانت برو.» اما ابن عقیل خاموش ماند.
باز آن زن سخن خویش را تکرار کرد، اما ابن عقیل خاموش ماند و به او
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۴۹
گفت: «از خدا بترس! سبحان اللَّه ای بنده خدا، سوی کسان خود برو که خدایت به سلامت دارد. بر در من نشستنت مناسب نیست و آنرا به تو روا نمی‌دارم.» پس ابن عقیل برخاست و گفت: «ای کنیز خدا من در این شهر منزل و عشیره ندارم. می‌خواهی کار نیکی انجام دهی برای ثواب، شاید هم بعدها ترا پاداش دهم.» گفت: «ای بنده خدا» چه کاری؟» گفت: «من مسلم بن عقیلم، این قوم با من دروغ گفتند و فریبم دادند.» گفت: «تو مسلمی؟» گفت: «آری.» گفت: «درآی.» گوید: «پس او را به خانه خویش به اطاقی برد، جز اطاقی که خودش در آنجا بود و فرشی برای وی بگسترد و گفت شام بخورد که نخورد.
گوید: خیلی زود پسر آن زن بیامد و دید که به آن اطاق رفت و آمد بسیار می‌کند و گفت: «به خدا از اینکه امشب به این اطاق بسیار رفت و آمد می‌کنی به شک اندرم که خبری هست.» گفت: «پسر کم از این درگذر.» گفت: «به خدا باید با من بگویی.» گفت: «پسر کم آنچه را با تو می‌گویم با هیچکس مگوی.» گوید: آنگاه وی را قسم داد و پسر قسم یاد کرد و قصه را با وی بگفت که بخفت و خاموش ماند.
گویند: وی از اوباش بود، بعضی‌ها گفته‌اند با یاران خویش میخوراگی می‌کرد.
گوید: وقتی مدتی گذشت و ابن زیاد از جانب یاران ابن عقیل صدایی چنانکه
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۵۰
از پیش می‌شنیده بود نشنید به یاران خویش گفت: «از بالا بنگرید که کسی از آنها را می‌بینید؟» و چون نگریستند کسی را ندیدند.
ابن زیاد گفت: «نیک بنگرید شاید زیر سایه‌ها هستند و به کمین شما نشسته‌اند.» همه جای مسجد را بدیدند. شعله‌های آتش را با دست پایین می‌بردند که بنگرند آیا در سایه‌ها کسی هست. اما گاهی روشن می‌شد و گاه چنانکه می‌خواستند نمی‌شد.
آنگاه چراغدانها و طشتکها به ریسمانها آویختند و آتش در آن ریختند و پایین فرستادند تا به زمین رسید و آنرا در سایه‌های دور و نزدیک پیش بردند و روایق منبر را نیز روشن کردند و چون چیزی ندیدند به ابن زیاد خبر دادند که دری را که به طرف مسجد بود بگشود و برون شد و به منبر رفت. یارانش نیز با وی برفتند و پیش از نماز عشا به دور او فراهم آمدند. به عمرو بن نافع دستور داد که بانگ زد: هر یک از نگهبانان و سردستگان و معتمدان یا جنگاوران که نماز عشا را در مسجد نخواند حرمت از او برداشته شود.
چیزی نگذشت که مسجد از کسان پر شد آنگاه منادی خویش را گفت که اقامه نماز گفت. حصین بن تمیم گفت: «اگر خواهی با مردم نماز کنی یا دیگری با آنها نماز کند و تو بروی و در قصر نماز کنی که بیم دارم یکی از دشمنانت به غافلگیری بکشد.» گفت: «محافظان مرا بگوی به ترتیب معمول پشت سرم بایستند و مراقب آنها باش که من به درون نخواهم رفت.» گوید: آنگاه با مردم نماز کرد، پس از آن به پا خاست و حمد خدا گفت و ثنای او کرد و گفت: «اما بعد، ابن عقیل کم خرد نادان این اختلاف و تفرقه را که دیدید پدید آورد. او را در خانه هر که بیابیم حرمت خدا از او برداشته شود و هر که او را بیارد خونبهایش را بگیرد بندگان خدا از خدا بترسید و ملتزم طاعت و بیعت خویش باشید و خودتان را به خطر میفکنید. ای حصین بن تمیم اگر یکی از در بندهای کوفه
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۵۱
باز شود یا این مرد برون شود و او را پیش من نیاری. مادرت عزادارت شود، ترا به خانه‌های مردم کوفه تسلط دارم، مراقبان برد هانه گذرگاهها گمار و صبحگاهان خانه‌ها را بجوی و درون آنرا بکاو تا این مرد را پیش من آری.» گوید: حصین سالار نگهبانان بود و از مردم بنی تمیم بود.
گوید: پس ابن زیاد فرود آمد و به درون رفت و برای عمرو بن حریث پرچمی بست و او را سالار کسان کرد و چون صبح شد به مجلس خویش نشست و کسان بیامدند محمد بن اشعث نیز بیامد که بدو گفت: «آفرین بر کسی که دغلی نمی‌کند و مورد بدگمانی نیست.» آنگاه وی را پهلوی خویش نشانید.
گوید: پسر آن پیر زن، بلال بن اسید، که مادرش ابن عقیل را پناه داده بود صبحگاهان پیش عبد الرحمان بن محمد بن اشعث رفت و به او خبر داد که ابن عقیل در خانه مادر اوست.
گوید: عبد الرحمان پیش پدر خویش آمد که به نزد ابن زیاد بود و آهسته با وی سخن کرد.
ابن زیاد بدو گفت: «چه می‌گوید؟» گفت: «می‌گوید که ابن عقیل در یکی از خانه‌های ماست.» ابن زیاد چوب را پهلوی وی نهاد و گفت: «برخیز و هم اکنون او را بیار.» قدامه بن سعید ثقفی گوید: وقتی ابن اشعث برخاست که ابن عقیل را بیارد ابن زیاد کس پیش عمرو بن حریث فرستاد که در مسجد بود و نایب وی بود و گفت:
«شصت یا هفتاد کس با ابن اشعث بفرست که همگی از طایفه قیس باشند.» گوید: نخواست از قوم اشعث بفرستد که دانسته بود هیچ قومی خوش ندارد کسی همانند ابن عقیل را از میان آنها بدست آرند.
گوید: پس عمرو بن عبید اللَّه سلمی را با شصت یا هفتاد کس از قبیله قیس همراه وی فرستاد که سوی خانه‌ای رفتند که ابن عقیل آنجا بود که وقتی صدای سم
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۵۲
اسبان و صوت مردان را شنید بدانست که سوی وی آمده‌اند و با شمشیر سوی آنها رفت.
مهاجمان به خانه ریختند، مسلم با شمشیر حمله برد و ضربت زد تا از خانه بیرونشان کرد، آنگاه باز آمدند و باز حمله برد. ضربتی میان وی و بکیر بن حمران احمری رد و بدل شد. بکیر ضربتی به دهان مسلم زد که لب بالای وی را قطع کرد و شمشیر در لب پایین نشست و دو دندان جلو را شکست. مسلم نیز ضربتی سخت به سر وی زد و ضربتی دیگر زیر شانه‌اش زد که نزدیک بود به شکمش فرو رود. و چون چنان دیدند بالای اطاق رفتند و او را سنگباران کردند. دسته‌های نی را آتش می‌زدند و از بالای اطاق بر او می‌افکندند و چون چنین دید با شمشیر کشیده به کوچه آمد و با آنها بجنگید.
محمد ابن اشعث پیش آمد و گفت: «ای جوان در امانی، خودت را به کشتن مده» اما او به جنگ بود و رجزی به این مضمون می‌خواند:
«قسم یاد کرده‌ام که آزاد کشته شوم «اگر چه مرگ چیزی ناباب باشد «هر کس روزی دچار شر می‌شود «و گرم تلخ، به خنک می‌آمیزد «پرتو خورشید را پس آر که پایدار بمانی «بیم دارم دروغم گویند یا فریبم دهند.» محمد ابن اشعث گفت: «به خدا دروغت نمی‌گویند و خدعه نمی‌کنند و فریب نمی‌دهند. این قوم پسر عموهای تواند و ترا نمی‌کشند و نمی‌زنند.» مسلم از سنگها زخمی شده بود و تاب جنگ نداشت، نفسش گرفت و پشت به دیوار خانه داد. محمد بن اشعث به وی نزدیک شد و گفت: «در امانی.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۵۳
گفت: «در امانم؟» گفت: «آری» آن جمع نیز گفتند: «در امانی» بجز عمرو بن عبید اللَّه سلمی که گفت: «به من مربوط نیست» و به کناری رفت.
ابن عقیل گفت: «اگر امانم نداده بودید دست در دست شما نمی‌نهادم.» گوید: آنگاه استری آوردند و او را بر آن نشاندند و به دورش فراهم آمدند و شمشیرش را از گردنش برگرفتند. گویی در این وقت از جان خویش نومید شد و چشمانش پر از اشک شد و گفت: «این آغاز خیانت است.» محمد بن اشعث گفت: «امیدوارم خطری نباشد.» گفت: «فقط امید؟ پس امان شما چه شد، انا للَّه و انا الیه راجعون» و بگریست.
عمرو بن عبید بدو گفت: «هر که چیزی چونان جوید که تو می‌جستی و بدو آن رسد که به تو رسید نبایدش گریست.» گفت: «به خدا برای خودم نمی‌گریم دریغا گوی خویشتن نیستم که کشته می‌شوم، اگر چه هرگز در آرزوی هلاک خویش نبوده‌ام، اما برای کسانم می‌گریم که سوی من می‌آیند، برای حسین و خاندان حسین می‌گریم.» آنگاه روی به محمد بن اشعث کرد و گفت: «ای بنده خدا به خدا می‌بینم که قدرت ایمن داشتن من نداری، آیا خبری به نزد تو هست، می‌توانی از پیش خود یکی را بفرستی که از زبان من به حسین پیغام برد، می‌دانم هم امروز با خاندان خویش سوی شما روان شده، یا فردا روان می‌شود و این غم و اندوه که می‌بینی به سبب آن است. بگوید: وقتی ابن عقیل مرا پیش تو فرستاد به دست قوم اسیر بود و می‌دانست که به سرف کشته شدن می‌رود، گفت با خاندان خویش بازگرد، مردم کوفه
______________________________
[] تعبیر متن چنین است که نه شتر نر در این میانه دارم نه ماده.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۵۴
فریبت ندهند که همان یاران پدرت هستند که آرزو داشت با مرگ یا کشته شدن از آنها جدا شود. مردم کوفه با تو دروغ گفتند، با من نیز دروغ گفتند و دروغزده را رأی درست نیست.» ابن اشعث گفت: «به خدا چنین می‌کنم به ابن زیاد نیز می‌گویم که ترا امان داده‌ام.» جعفر بن حذیفه طایی گوید: (سعید بن شیبان نیز این حدیث را بشناخت) گوید:
محمد بن اشعث به ایاس بن عثل طایی که مردی شاعر پیشه بود و پیش محمد می‌آمد گفت: «پیش حسین رو و این نامه را به او برسان.» در نامه سخنانی را که ابن عقیل بدو گفته بود نوشت و گفت: «این توشه و این لوازم و این هم از آن نانخورانت.» گفت: «پس مرکوبم کو که مرکوبم را فرسوده‌ام.» گفت: «این نیز مرکب و جهاز، برنشین.» گوید: ایاس برفت و در زباله چهار منزلی کوفه حسین را بدید و خبر را با وی بگفت و نامه را به وی داد.
حسین بدو گفت: «آنچه مقدر است همان می‌شود که خویش و تباهی امت را به خدا وامی‌گذاریم.» گوید: و چنان بود که وقتی مسلم بن عقیل به خانه هانی رفت و هیجده هزار کس با وی بیعت کردند همراه عابس بن ابی شبیب شاکری نامه‌ای به حسین نوشت به این مضمون:
«اما بعد، پیشتاز با کسان خویش دروغ نمی‌گوید، هیجده هزار «کس از مردم کوفه با من بیعت کرده‌اند، وقتی نامه من به تو رسید در کار «آمدن شتاب کن که همه مردم با تواند و به خاندان معاویه عقیده و علاقه «ندارند و السلام.» گوید: محمد بن اشعث، ابن عقیل را به در قصر آورد و اجازه خواست، خبر
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۵۵
ابن عقیل را با ضربتی که ابن بکیر به او زده بود به ابن زیاد گفتند، گفت: «دور باد.» محمد بن اشعث از کار خویش و امانی که به مسلم داده بود با وی سخن کرد.
عبید اللَّه گفت: «امان دادن به تو چه مربوط به ترا نفرستاده بودیم که امانش بدهی، ترا فرستادیم که او را بیاری» و ابن اشعث خاموش ماند.
گوید: وقتی ابن عقیل به در قصر رسید تشنه بود. بر در قصر کسانی در انتظار اجازه نشسته بودند که عماره بن عقبه بن ابی معیط و عمرو بن حریث و مسلم بن عمرو و کثیر بن شهاب از آن جمله بودند.
قدامه بن سعد گوید: وقتی مسلم بن عقیل به در قصر رسید کوزه آب خنکی آنجا بود و گفت: «از این آب به من بدهید.» مسلم بن عمرو گفت: «می‌بینی خیلی خنک است، به خدا از آن یک قطره نخواهی چشید تا در آتش جهنم آب جوشان بچشی.» ابن عقیل بدو گفت: «وای تو! کیستی؟» گفت: «من پسر کسی هستم که وقتی تو منکر حق بودی آنرا شناخته بود و وقتی با پیشوا دغلی می‌کردی نیکخواه وی بود و وقتی عصیان و مخالفت می‌کردی او شنو او فرمانبر پیشوا بود، من مسلم بن عمرو باهلیم.» ابن عقیل گفت: «مادرت عزادار باد، چه جفاکار و خشن و سنگدلی، تو ای پسر باهله بیشتر از من شایسته جاوید بودن در آتش جهنمی.» گوید: آنگاه مسلم بن عقیل بنشست و به دیوار تکیه داد.
قدامه بن سعد گوید: عمرو بن حریث غلام خویش را فرستاد که کوزه آبی بیاورد و بدو نوشانید.
سعید بن مدرک بن عماره گوید: عماره بن عقبه غلام خویش را که قیس نام داشت
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۵۶
فرستاد که کوزه‌ای بیاورد که دستمالی بر آن بود و جامی نیز با آن آورده بود که آب در آن ریخت و به مسلم داد و همین که می‌خواست از آن بنوشد جام پر از خون می‌شد و چون بار سوم جام را پر کرد و خواست بنوشد دو دندانش در آن افتاد و گفت:
«حمد خدای اگر جزو روزی مقرر من بود از آن نوشیده بودم.» گوید: آنگاه مسلم بن عقیل را پیش ابن زیاد بردند که سلام امارت بدو نگفت.
مرد محافظ گفت: «چرا به امیر سلام نمی‌گویی؟» گفت: «اگر آهنگ کشتن من دارد چرا سلامش گویم و اگر آهنگ کشتن من ندارد به جان خودم که سلام بسیار من به او خواهم گفت.» ابن زیاد به او گفت: «به جان خودم که کشته می‌شوی.» گفت: «همینطور؟» گفت: «بله» گفت: «پس بگذار با یکی از مردم قومم وصیت کنم.» گوید: آنگاه به همنشینان عبید اللَّه نگریست که عمر بن سعد از آن جمله بود.
بدو گفت: «ای عمر میان من و تو خویشاوندی‌ای هست مرا به تو حاجتی هست و انجام حاجتم بر تو لازم است، این یک راز است.» گوید: اما عمر نخواست فرصت دهد که آنرا بگوید.
اما عبید اللَّه بدو گفت: «از نگریستن در حاجت پسر عمویت دریغ مکن.» گوید: پس عمر برخاست و با مسلم به جایی نشست که ابن زیاد او را می‌نگریست. مسلم بدو گفت: «مرا در کوفه قرضی هست که از وقتی آمده‌ام گرفته‌ام، هفتصد درم است از جانب من ادا کن. از ابن زیاد بخواه که جثه مرا به تو ببخشد و آنرا به گور کن. کس پیش حسین فرست و او را بازگردان که من به او نوشته‌ام و خبر داده‌ام که مردم با ویند و یقین دارم که حرکت کرده است.» عمر به ابن زیاد گفت: «می‌دانی به من چه می‌گوید؟ چنان و چنین
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۵۷
می‌گوید.» ابن زیاد گفت: «امانتدار خیانت نمی‌کند. اما گاه باشد که خیانتکار را امانتدار کنند. مال تو از آن تست و از اینکه به دلخواه خویش در آن تصرف کنی منعت نمی‌کنم. اما حسین، اگر آهنگ ما نکند، آهنگ او نمی‌کنیم و اگر آهنگ ما کند، او را رها نمی‌کنیم. وساطت ترا درباره جثه او نمی‌پذیریم که به نظر ما شایسته این کار نیست که با ما پیکار کرده و مخالفت کرده و در هلاک ما کوشیده است.» به قولی، گفت: «اما جثه‌اش، وقتی او را کشتیم به ما مربوط نیست که با آن چه می‌کنند.» گوید: پس از آن ابن زیاد گفت: «هی» ای ابن عقیل! کار مردم فراهم بود و همسخن بودند، آمدی که پراکنده‌شان کنی و اختلاف در میان آری و آنها را مقابل هم واداری؟» گفت: «ابدا، من نیامدم، مردم شهر می‌گفتند: پدر تو نیکانشان را کشته و خونهایشان را ریخته و رفتار خسرو و قیصر با آنها پیش گرفته و ما آمدیم که عدالت کنیم و به حکم کتاب دعوت کنیم.» گفت: «ای فاسق ترا با این، چه کار؟ مگر وقتی تو در مدینه شراب می‌خوردی عمل ما با مردم چنین نبود؟» گفت: «من شراب می‌خوردم؟ به خدا، خدا می‌داند که تو راستگو، نه ای و این سخن را ندانسته گفتی و من چنان نیستم که می‌گویی. آن که خون مردم می‌خورد و انسانی را که کشتنش حرام است می‌کشد و بی‌قصاص آدم می‌کشد و خون ناروا می‌ریزد و از سر خشم و دشمنی و سوء ظن آدم می‌کشد و در آن حال به لهو و لعب اشتغال دارد، گویی اصلا کار ناروایی نکرده چنین کسی بیشتر از من در خور عنوان می‌خواره است.» ابن زیاد گفت: «ای فاسق، جانت آرزوها دارد که خدا حایل آن شده که ترا
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۵۸
شایسته آن ندانسته.» گفت: «پس کی شایسته آن است؟» گفت: «امیر مؤمنان یزید.» گفت: «در هر حال حمد خدای می‌کنم و داوری میان خودمان و شما را به خدا وامی‌گذاریم.» گفت: «گویی گمان داری که در خلافت حقی دارید؟» گفت: «گمان نیست، یقین است.» گفت: «خدایم بکشد اگر ترا به وضعی نکشم که به دوران اسلام هیچکس را چنان نکشته باشند.» گفت: «تو بیش از همه در خور آنی که در اسلام چیزهای بی‌سابقه پدید آری که کشتار نامردانه و اعضا بریدن ناروا و رفتار خبیثانه و تسلط رذیلانه کار توست و هیچ کس بیشتر از تو در خور آن نیست.» گوید: ابن سمیه به او و حسین و علی و عقیل ناسزا گفتن آغاز کرد اما مسلم چیزی نگفت.
مطلعان پنداشته‌اند که عبید اللَّه گفت که برای وی آب بیاورند و آب را در سفالکی آوردند و گفت نخواستیم در ظرف دیگر آبت دهیم که چون از آن آب نوشی ناپاک شود و سپس ترا بکشیم. به همین سبب در این سفالک آبت دادیم.» آنگاه گفت: «او را بالای قصر برید و گردنش را بزنید و پیکرش را به دنبال سرش بیندازید.» مسلم گفت: «ای پسر اشعث! به خدا اگر امانم نداده بودی تسلیم نمی‌شدم، برخیز و با شمشیرت از من دفاع کن که حمایت تو را می‌شکنند.» آنگاه به ابن زیاد گفت: «به خدا اگر میان من و تو خویشاوندی‌ای بود مرا نمی‌کشتی.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۵۹
ابن زیاد گفت: «کسی که ابن عقیل سر و شانه‌اش را به شمشیر زده کجاست؟» گوید: او را بخواندند و ابن زیاد گفت: «بالا برو و گردنش را بزن.» گوید: پس مسلم را بالا بردند و او تکبیر می‌گفت و استغفار می‌کرد و درود فرشتگان و پیمبران خدا می‌گفت و می‌گفت: «خدایا میان ما و قومی که فریبمان دادند و دروغ گفتند و خوارمان داشتند داوری کن.» گوید: بالای قصر او را به جایی بردند که مقابل محل کنونی قصابان است و گردنش را بزدند و پیکرش را از پی سرش پایین افکندند.
ابی جحیفه گوید: بکیر بن حمران احمری که مسلم را کشته بود فرود آمد.
ابن زیاد گفت: «کشتیش؟» گفت: «بله.» گفت: «وقتی بالایش می‌بردی چه می‌گفت؟» گفت: «تکبیر و تسبیح می‌گفت و استغفار می‌کرد و چون پیش آوردمش که خونش بریزم گفت: خدایا میان ما و قومی که به ما دروغ گفتند و فریبمان دادند و خوارمان داشتند و بکشتنمان دادند داوری کن.» به او گفتم: «نزدیک بیا، حمد خدای را که قصاص مرا از تو گرفت.» آنگاه ضربتی بدو زدم که کاری نشد.
گفت: «ای برده! این خراش که زدی به عوض خون تو بس نیست؟» ابن زیاد گفت: «هنگام مرگ نیز گردنفرازی؟» احمری گفت: «آنگاه ضربت دیگر زدم و کشتمش.» گوید: محمد بن اشعث پیش روی عبید اللَّه بن زیاد برخاست و درباره هانی بن عروه با وی سخن کرد و گفت: «منزلت هانی را در شهر و حرمت خاندان وی را در قبیله می‌دانی، قوم وی دانسته‌اند که من و یارم او را پیش تو کشانیده‌ایم، ترا به خدا او را به من ببخش که دشمنی قوم او را خوش ندارم که نیرومندترین مردم شهرند و
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۶۰
فزون‌ترین گروه یمنی.» گوید: ابن زیاد وعده داد که ببخشد اما وقتی کار مسلم بن عقیل چنان شد، رأی او دیگر شد و از انجام گفته خویش دریغ کرد.
گوید: وقتی مسلم کشته شد درباره هانی بن عروه نیز دستور داد، گفت: «به بازار ببریدش و گردنش را بزنید.» گوید: هانی را به بازار بردند، جایی که گوسفند می‌فروختند، دستهایش بسته بود و می‌گفت: «وای مذحج! که مذحج ندارم، وای مذحج! مذحج کجاست؟» و چون دید، که کس یاری او نمی‌کند دست خویش را کشید و از بند در آورد و گفت:
«عصا یا کارد یا سنگ یا استخوانی نیست که یکی با آن از جان خویش دفاع کند.» گوید: به طرف وی جستند و او را محکم بستند، آنگاه گفتند: «گردنت را پیش بیار.» گفت: «چنین بخشنده و سخاوتمند نیستم و شما را بر ضد خودم کمک نمی‌کنم.» گوید: «غلام ترک ابن زیاد، به نام رسید، وی را با شمشیر بزد که شمشیر او کاری نساخت.» هانی گفت: «بازگشت سوی خداست، خدایا به سوی رحمت و رضای تو.» آنگاه غلام ترک ضربت دیگر بزد و او را بکشت.
گوید: عبد الرحمان بن حصین مرادی رشید را در خازر بدید که همراه عبید اللَّه بن زیاد بود. کسان گفتند: «این قاتل هانی است.» ابن حصین گفت: «خدایم بکشد اگر او را نکشم یا در این کار کشته نشوم.» آنگاه با نیزه، بدو حمله برد و ضربتی زد و او را بکشت.
گوید: وقتی عبید اللَّه بن زیاد، مسلم بن عقیل و هانی بن عروه را کشت، عبد- الاعلی کلبی را که کثیر بن شهاب در محل بنی فتیان گرفته بود پیش خواند که بیاوردندش
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۶۱
و بدو گفت: «قصه خویش را با من بگوی.» گفت: «خدایت قرین صلاح بدارد، بیرون آمده بودم ببینم مردم چه می‌کنند که کثیر بن شهاب مرا گرفت.» گفت: «قسم یاد می‌کنی که جز برای آنچه می‌گویی برون نیامده بودی؟» اما او از قسم یاد کردن دریغ کرد.
عبید اللَّه گفت او را به میدان سبیع ببرید و آنجا گردنش را بزنید.
گوید: عماره بن صلخب ازدی را که می‌خواسته بود به یاری مسلم بن عقیل رود بیاوردند که عبید اللَّه بدو گفت: «از کدام قبیله‌ای؟» گفت: «از قبیله ازد.» گفت: «او را پیش قومش ببرید.» که ببردند و میان قومش گردنش را زدند.
گوید: عبد اللَّه بن زبیر اسدی درباره کشته شدن مسلم بن عقیل و هانی بن عروه مرادی شعری دارد به این مضمون:
«اگر نمی‌دانی مرگ چیست «هانی را در بازار بنگر «و نیز ابن عقیل را …
که شعری مفصل است و به قولی شعر از فرزدق است.
ابو جناب، یحیی بن ابی حیه کلبی گوید: وقتی عبید اللَّه مسلم و هانی را کشت سر آنها را همراه با هانی بن ابی حیه وادعی و زبیر بن اروح تمیمی برای یزید بن معاویه فرستاد و به دبیر خویش عمرو بن نافع دستور داد حادثه مسلم و هانی را برای یزید بنویسد.
گوید: عمرو نامه‌ای دراز نوشت و نخستین کسی بود که نامه‌های دراز می‌نوشت و چون عبید اللَّه بن زیاد در نامه نظر کرد آن را نپسندید و گفت: «این دراز نویسی و تفصیل چیست؟ بنویس اما بعد، حمد خدایی را که حق امیر مؤمنان را
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۶۲
گرفت و زحمت دشمن وی را از پیش برداشت. امیر مؤمنان را که خدایش مکرم بدارد خبر می‌دهم که مسلم بن عقیل به خانه هانی بن عروه مرادی پناه برده بود و من خبرگیران بر آنها گماشتم و مردان میانشان فرستادم و حیله کردم تا آنها را بیاوردم و خدا آنها را به دست من داد که پیش آوردمشان و گردنهاشان را زدم اینک سرهایشان را همراه هانی بن ابی حیه همدانی و زبیر بن اروح تمیمی برای تو فرستادم. این دو کس شنوا و مطیع و نیکخواهند، امیر مؤمنان هر چه می‌خواهد از آنها بپرسد که مطیع و راستگو و با فهم و درستکارند. و السلام.» گوید: یزید برای وی نوشت: «اما بعد چنان بوده‌ای که می‌خواسته‌ام، دور- اندیشانه عمل کرده‌ای و دلیرانه اقدام کرده‌ای. لیاقت و کفایت نشان داده‌ای و انتظاری را که از تو داشتم بر آورده‌ای و رأی مرا درباره خویش تأیید کرده‌ای، دو فرستاده تو را پیش خواندم و از آنها پرسش کردم و محرمانه سخن کردم و رأی و فضلشان را چنان یافتم که نوشته بودی، با آنها نیکی کن.
«خبر یافته‌ام که حسین بن علی راه عراق گرفته. دیدگاهها بنه و پادگانها، مراقب مردم مشکوک باش و به صرف تهمت بگیر اما کسی را که با تو نجنگیده مکش و هر چه رخ می‌دهد برای من بنویس. درود بر تو باد و رحمت خدای.» عون بن ابی جحیفه گوید: قیام مسلم بن عقیل در کوفه به روز سه شنبه هشت روز رفته از ذی حجه سال شصتم بود. و بقولی به روز چهار شنبه هفت روز پس از عرفه و یک روز پس از برون شدن حسین از مکه به آهنگ کوفه بود، به سال شصتم.
گوید: برون شدن حسین از مدینه به آهنگ مکه روز شنبه دو روز مانده از رجب سال شصتم بود. شب جمعه سه روز رفته از شعبان به مکه رسید و همه شعبان و رمضان و شوال و ذی القعده را در مکه به سر برد. آنگاه هشت روز رفته از ذی حجه به روز سه شنبه، روز ترویه، همان روز که مسلم بن عقیل قیام کرده بود از مکه برون شد.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۶۳
عیسی بن یزید گوید: مختار بن ابی عبید و عبد اللَّه بن حارث با مسلم قیام کرده بودند. مختار با پرچم سبز قیام کرده بود و عبد اللَّه با پرچم سرخ، خود او نیز جامه سرخ داشت، مختار پرچم خویش را بر در عمرو بن حریث کوفت و گفت: «آمده‌ام که عمرو را حفاظت کنم.» گوید: اشعث و قعقاع بن شور و شبث بن ربعی آن شب که مسلم سوی قصر ابن- زیاد آمده بود با وی و یارانش سخت بجنگیدند، شبث می‌گفت: «صبر کنید تا شب در آید و پراکنده شوند.» قعقاع به او گفت: «راه فرار را به مردم بسته‌ای راه بده تا بروند.» گوید: عبید اللَّه دستور داد، مختار و عبد اللَّه بن حارث را بجویند و برای آوردنشان چیزی معین کرد، که چون بیاوردندشان زندانی شدند.
در همین سال حسین از مکه در آمد و راه کوفه گرفت.
 
سخن از رفتن حسین علیه السلام سوی کوفه و حوادثی که در اثنای آن بود
 
عمرو بن عبد الرحمان مخزومی گوید: وقتی نامه‌های مردم عراق به حسین رسید و آماده حرکت شد در مکه پیش وی رفتم و حمد خدای گفتم و ثنای او کردم و گفتم: «ای پسر عمو! پیش تو آمدم که چیزی به عنوان اندرز با تو بگویم، اگر مرا نیکخواه می‌دانی بگویم و گر نه از گفتن آنچه می‌خواهم، چشم بپوشم.» گفت: «بگوی که به خدا ترا بد عقیده و دلبسته چیز و کار زشت نمی‌پندارم.» گفتم: «شنیده‌ام می‌خواهی سوی عراق روان شوی، از این سفر بر تو بیمناکم که سوی شهری می‌روی که عاملان دارد و امیران که بیت المالها را به کف دارند،
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۶۴
مردم نیز بندگان این درهم و دینارند [۱] و بیم دارم کسانی که وعده یاری به تو داده‌اند و کسانی که ترا از مخالفانت بیشتر دوست دارند، با تو بجنگند.» حسین گفت: «ای پسر عمو، خدایت پاداش نیک دهد. می‌دانم که از سر نیکخواهی آمده‌ای و خردمندانه سخن کردی، هر چه پیش آید، رأی تو را کار بندم یا بگذارم، پیش من پسندیده‌ترین مشاوری و بهترین اندرز گوی.» گوید: از پیش وی برفتم و به نزد حارث بن خالد (او نیز مخزومی) رفتم که از من پرسید: «حسین را دیدی؟» گفتم: «آری.» گفت: «با تو چه گفت و با وی چه گفتی؟» گوید: «گفتمش، چنین و چنان گفتم و او به من چنان و چنین گفت.» گفت: «قسم به پروردگار سنگ سپید که اندرز گفته‌ای. قسم به پروردگار کعبه که رأی درست همین است، بپذیرد یا نپذیرد. آنگاه شعری خواند به این مضمون:
«بسا مشورت جوی که دغلی بیند.
«و به هلاکت افتد «و ای بسا بدگمان از نادیده «که اندرز گویی بیابد.» عتبه بن سمعان گوید: وقتی حسین مصمم شد که سوی کوفه روان شود عبد اللَّه-
______________________________
[۱] ابن مخزومی نکته بین در خلال سخن از راز شکست قیام مسلم و توفیق روسپی‌زاده به واسطه، پرده برداشته، در همه صفحات این حکایت غم‌انگیز که تا اینجا خوانده‌اید این واقع تلخ از پس کلمات و عبارات و حوادث موج می‌زند و پیداست که عملا عبید اللَّه به جای مقابله با مسلم، نیمه شبان در کوچه‌های تاریک کوفه به ساخت و پاخت و خرید کسان اشتغال داشته‌اند. م
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۶۵
بن عباس پیش وی آمد و گفت: «ای پسر عمو! مردم شایع کرده‌اند که تو سوی عراق خواهی رفت، به من بگو چه خواهی کرد؟» گفت: «آهنگ آن دارم که ان شاء اللَّه تعالی همین دو روزه حرکت کنم.» ابن عباس بدو گفت: «خدا ترا از این سفر محفوظ دارد، خدایت قرین رحمت بدارد. به من بگو آیا سوی قومی می‌روی که حاکمشان را کشته‌اند و ولایتشان را به تصرف در آورده‌اند و دشمن خویش را بیرون رانده‌اند، اگر چنین کرده‌اند سوی آنها رو، اما اگر ترا خوانده‌اند و حاکمشان آنجاست و بر قوم مسلط است، و عمال وی خراج ولایت می‌گیرند ترا به جنگ و زد و خورد دعوت کرده‌اند و بیم دارم فریبت دهند و تکذیب کنند و مخالفت تو کنند و یاریت نکنند و بر ضد تو حرکتشان دهند و از همه کس در کار دشمنی تو سختتر باشند.» حسین گفت: «از خدا خیر می‌جویم، به‌بینم چه خواهد بود.» گوید: ابن عباس از پیش وی برفت و ابن زبیر بیامد و مدتی با وی سخن کرد و گفت: «نمی‌دانم چرا این قوم را واگذاشته‌ایم و دست از آنها بداشته‌ایم، در صورتی که ما فرزندان مهاجرانیم و صاحبان خلافت، نه آنها، به من بگو می‌خواهی چه کنی؟» حسین گفت: «به خاطر دارم سوی کوفه روم که شیعیان آنجا و سران اهل کوفه به من نامه نوشته‌اند و از خدا خیر می‌جویم.» ابن زبیر بدو گفت: «اگر کسانی همانند شیعیان ترا آنجا داشتم از آن چشم نمی‌پوشیدم.» گوید: آنگاه از بیم آنکه مبادا حسین بدگمان شود گفت: «اگر در حجاز بمانی و اینجا به طلب خلافت برخیزی ان شاء اللَّه مخالفت نخواهی دید.» آنگاه برخاست و از پیش وی برفت، حسین گفت: «این، هیچ چیز دنیا را
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۶۶
بیشتر از این دوست ندارد که از حجاز سوی عراق روم که می‌داند با حضور من چیزی از خلافت به او نمی‌رسد و مردم او را با من برابر نمی‌گیرند، دوست دارد از اینجا بروم که حجاز برای وی خالی بماند.» گوید: و چون شب آمد، یا صبح بعد، عبد اللَّه بن عباس پیش حسین آمد و گفت: «ای پسر عمو! من صبوری می‌نمایم، اما صبر ندارم، بیم دارم در این سفر هلاک و نابود شوی. مردم عراق قومی حیله‌گرند، به آنها نزدیک مشو. در همین شهر بمان که سرور مردم حجازی. اگر مردم عراق چنانکه می‌گویند ترا می‌خواهند به آنها بنویس که دشمن خویش را بیرون کنند، آنگاه سوی آنها رو. اگر بجز رفتن نمی‌خواهی سوی یمن رو که آنجا قلعه‌ها و دره‌ها هست، سرزمینی پهناور است و دراز، پدرت آنجا شیعیان دارد، و از کسان برکناری، به مردم نامه می‌نویسی و دعوتگران می‌فرستی در این صورت امیدوارم که آنچه را می‌خواهی، بی‌خطر، بیابی.» حسین بدو گفت: «ای پسر عمو! به خدا می‌دانم که نصیحت گویی مشفقی ولی من مصمم شده‌ام و آهنگ رفتن دارم.» ابن عباس گفت: «اگر می‌روی زنان و کودکانت را مبر، به خدا می‌ترسم چنان کشته شوی که عثمان کشته شد و زنانش و فرزندانش او را می‌نگریستند.» گوید: پس از آن ابن عباس گفت: «چشم ابن زبیر را روشن می‌کنی که او را با حجاز وامی‌گذاری و از اینجا می‌روی، امروز چنانست که با وجود تو، کس به او نمی‌نگرد، بخدایی که بجز او خدایی نیست اگر می‌دانستم اگر موی پیشانیت را بگیرم تا مردم بر من و تو فراهم آیند به رأی من کار می‌کنی، چنین می‌کردم.» گوید: آنگاه ابن عباس از پیش وی برفت و به عبد اللَّه بن زبیر گذشت و گفت:
«ای پسر زبیر چشمت روشن شد.» آنگاه شعری بدین مضمون خواند:
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۶۷
«ای پرستو که در خانه‌ای «خانه خلوت شد «تخم بگذار و چهچه بزن «و هر چه می‌خواهی تخم بگذار.» سپس گفت: «اینک حسین سوی عراق می‌رود، حجاز را نگهدار.» عبد اللَّه بن سلیم اسدی و مذری ابن مشمعل، هردوان اسدی، گویند: به آهنگ حج از کوفه برفتیم تا به مکه رسیدیم، روز ترویه وارد آنجا شدیم، حسین و عبد اللَّه بن زبیر را دیدیم که هنگام بر آمدن روز میان حجر و در میان حجر و در ایستاده بودند.
گویند: نزدیک رفتیم و شنیدیم که ابن زبیر به حسین می‌گفت: «اگر می‌خواهی بمانی، بمان و این کار را عهده کن که پشتیبان تو می‌شویم و یاریت می‌کنیم، نیکخواهی می‌کنیم و بیعت می‌کنیم.» حسین گفت: «پدرم به من گفته سالاری آنجا هست که حرمت کعبه را می‌شکند، نمی‌خواهم من آن سالار باشم.» ابن زبیر بدو گفت: «اگر می‌خواهی بمان و کار را به من واگذار که اطاعت بینی و نافرمانی نبینی.» گفت: «این را هم نمی‌خواهم.» گویند: سپس آنها سخن آهسته کردند که ما نشنیدیم و همچنان آهسته گویی می‌کردند تا وقتی که دعای مردم را شنیدند که هنگام ظهر سوی منی روان بودند.
گویند: حسین بر خانه و میان صفا و مروه طواف کرد و چیزی از موی خود را بکند و احرام عمره بگذاشت آنگاه سوی کوفه روان شد و ما با کسان سوی منی رفتیم.
ابو سعید عقیصی به نقل از یکی از یاران خویش گوید: حسین بن علی را دیدم که در مکه با عبد اللَّه بن زبیر ایستاده بود، ابن زبیر به او گفت: «ای پسر فاطمه
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۶۸
نزدیک بیا» و حسین گوش به او فرا داد که آهسته با وی سخن کرد.
گوید: آنگاه حسین روی به ما کرد و گفت: «می‌دانید ابن زبیر چه می‌گوید؟» گفتیم: «خدا ما را فدای تو کند، نمی‌دانیم.» گفت: «می‌گوید در این مسجد بمان تا مردم را بر تو فراهم کنم.» گوید: آنگاه حسین گفت: «بخدا اگر یک وجب بیرون از مسجد کشته شوم، بهتر از آن می‌خواهم که یک وجب داخل آن کشته که شوم. بخدا اگر در سوراخ یکی از خزندگان باشم بیرونم می‌کشند تا کار خودشان را انجام دهند. به خدا به من تعدی می‌کنند چنانکه یهودان به روز شنبه تعدی کردند.» عقبه بن سمعان گوید: وقتی حسین از مکه در آمد فرستادگان عمرو بن سعید- بن عاص به سالاری یحیی بن سعید راه او را گرفتند و گفتند: «بازگرد، کجا می‌روی؟» گوید: اما حسین مقاومت کرد و روان شد و دو گروه به دفع همدیگر پرداختند و تازیانه‌ها به کار افتاد. حسین و یاران وی به سختی مقاومت کردند پس از آن حسین علیه السلام به راه خویش رفت که بر او بانگ زدند: «ای حسین، مگر از خدا نمی‌ترسی، از جماعت برون می‌شوی و میان این امت تفرقه می‌آوری؟» حسین گفتار خدا عز و جل را خواند که:
«لِی عَمَلِی وَ لَکُمْ عَمَلُکُمْ أَنْتُمْ بَرِیئُونَ مِمَّا أَعْمَلُ وَ أَنَا بَرِی‌ءٌ مِمَّا تَعْمَلُونَ [۱]» یعنی: عمل من خاص من است، و عمل شما خاص شماست و شما از عملی که من می‌کنم بیزارید و من نیز از اعمالی که شما می‌کنید بیزارم.
گوید: آنگاه حسین برفت تا به تنعیم رسید و کاروانی را آنجا دید که از یمن می‌آید و بحیر بن ریسان حمیری که از جانب یزید عامل یمن بود برای وی فرستاده بود بار کاروان روناس و حله بود که پیش یزید می‌بردند، حسین کاروان را بگرفت و همراه ببرد، پس از آن به شتربانان گفت: «شما را مجبور نمی‌کنم، هر که خواهد
______________________________
[۱] یونس، (۱۰)، آیه ۴۱
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۶۹
با ما به عراق آید کرایه او را می‌دهیم و مصاحبتش را نکو می‌داریم و هر که نخواهد و همینجا از ما جدا شود کرایه او را به مقدار مسافتی که پیموده می‌دهیم.
گوید: هر کس از آنها که از وی جدا می‌شد حساب کردند و حق او را بدادند و هر کس از آنها که همراه وی برفت کرایه وی را بداد و جامه پوشانید.
عبد اللَّه بن سلیم و مذری گویند: بیامدیم تا به صفاح رسیدیم. فرزدق بن غالب شاعر را بدیدیم که پیش حسین ایستاد و گفت: «خدایت حاجت تو را بدهد و آرزویت را برآرد.» حسین گفت: «خبر مردمی را که پشت سر نهادی با ما بگوی.» فرزدق گفت: «از مطلع پرسیدی، دلهای کسان با تو است و شمشیرهایشان با بنی امیه. تقدیر از آسمان می‌رسد و خدا هر چه بخواهد می‌کند.» حسین گفت: «راست گفتی، کار به دست خداست و خدا هر چه بخواهد می‌کند و هر روزی پروردگار ما به کاری دیگرست. اگر تقدیر به دلخواه ما نازل شود نعمتهای خدا را سپاس می‌داریم و برای شکرگزاری کمک از او باید جست. اگر قضا میان ما و مقصود حایل شود، کسی که نیت پاک و اندیشه پرهیزکاری دارد اهمیت ندهد.» آنگاه حسین مرکب خویش را حرکت داد و گفت: «سلام بر تو» و از هم جدا شدند.
فرزدق گوید: مادرم را به حج بردم، در ایام حج که شتر او را می‌راندم وقتی وارد حرم شدم، و این به سال شصتم بود، حسین بن علی را دیدم که از مکه بیرون می‌شد و شمشیرها و نیزه‌های خویش را همراه داشت.
گفتم: «این قطار از کیست؟» گفتند: «از حسین بن علی.» گوید: پیش او رفتم و گفتم: «ای پسر پیمبر خدا، پدر و مادرم به فدایت. چرا
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۷۰
حج نکرده با شتاب می‌روی؟» گفت: «اگر شتاب نکنم می‌گیرندم.» گوید: آنگاه از من پرسید: «از کجایی؟» گفتم: «مردی از عراقم.» گوید: به خدا بیشتر از این کنجکاوی نکرد و به همین بس کرد و گفت: «از اخبار مردم پشت سر خود، با من بگوی.» گفتم: «دلها با توست و شمشیرها با بنی امیه و تقدیر به دست خدا.» گفت: «راست گفتی.» گوید: چیزهایی درباره نذور و مناسک از او پرسیدم که به من پاسخ داد. اما از بیماری برسام که در عراق گرفته بود زبانش سنگین بود.
گوید: آنگاه برفتم و داخل حرم سرا پرده‌ای دیدم که وضعی نکو داشت، سوی آن رفتم معلوم شد از عبد اللَّه بن عمرو بن عاص است از من خبر پرسید به او گفتم که حسین بن علی را دیده‌ام.
گفت: «وای تو! چرا با وی نرفتی، به خدا به قدرت می‌رسد و سلاح در وی و یارانش به کار نمی‌افتد.» گوید: به خدا آهنگ آن کردم که خودم را به او برسانم که گفته عبد اللَّه در دلم اثر کرده بود. آنگاه پیمبران و کشته شدنشان را به یاد آوردم و این اندیشه مرا از پیوستن به آنها نگهداشت و از عسفان پیش کسان خویش رفتم.
گوید: به خدا پیش آنها بودم که کاروانی بیامد که از کوفه آذوقه گرفته بود و چون از آمدن کاروان خبر یافتم به دنبال آن روان شدم و چون به صدارس کاروان رسیدم صبر نداشتم تا به آنها برسم و بانگ زدم: «حسین بن علی چه کرد؟» گوید: «جواب دادند: کشته شد.» گوید: پس برفتم و عبد اللَّه بن عمرو بن عاص را لعنت می‌کردم.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۷۱
گوید: مردم آن زمان از این قضیه سخن داشتند و هر روز و شب انتظار آن را داشتند عبد اللَّه بن عمرو می‌گفت: «پیش از آنکه این درخت و این نخل و این صغیر به کمال رسد، این قضیه ظاهر می‌شود.» گوید: یک روز به او گفتم: «پس چرا رهط را نمی‌فروشی؟» گفت: «لعنت خدا به فلانی- مقصود معاویه بود- و به تو.» گفتم: «نه، بلکه لعنت خدا بر تو.» گوید: «باز مرا لعن کرد، از اطرافیان وی کسی آنجا نبود که زحمتی از آنها ببینم.» گوید: از پیش وی آمدم و مرا نشناخت. رهط باغی بود که عبد اللَّه بن عمرو بطائف داشت و معاویه با عبد اللَّه از معامله آن گفتگو کرده بود که مالی بسیار بدهد اما وی نخواسته بود به هیچ بها بفروشد.
گوید: «حسین شتابان برفت و به چیزی نپرداخت تا در ذات عرق فرود آمد.» علی بن حسین گوید: وقتی از مکه در آمدیم نامه عبد اللَّه بن جعفر همراه دو پسرش عون و محمد رسید که به حسین بن علی نوشته بود:
«اما بعد: ترا به خدا، وقتی این نامه را دیدی بازگرد که بیم دارم «این سفر که در پیش داری مایه هلاک تو شود و نابودی خاندانت. اگر «اکنون هلاک شوی نور زمین خاموش شود که تو دلیل هدایتجویانی و امید «مؤمنان. در رفتن شتاب مکن که من از دنبال نامه می‌رسم. و السلام.» گوید: عبد اللَّه بن جعفر پیش عمرو بن سعید رفت و با وی سخن کرد و گفت:
«نامه‌ای به حسین بنویس و او را امان بده با وعده نیکی و رعایت. در نامه خویش تعهد کن و از او بخواه که بازگردد شاید اطمینان یابد و بازآید.» عمرو بن سعید گفت: «هر چه می‌خواهی بنویس و پیش من آر تا مهر بزنم.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۷۲
گوید: عبد اللَّه بن جعفر نامه را نوشت و پیش عمرو بن سعید برد و بدو گفت:
«مهر بزن و همراه برادرت یحیی بن سعید بفرست که کاملا مطمئن شود و بداند که قضیه جدیست.» گوید: عمرو چنان کرد، وی از جانب یزید بن معاویه عامل مکه بود.
گوید: یحیی و عبد اللَّه بن جعفر بن حسین رسیدند و از آن پس که یحیی بن عمرو نامه را بدو داد که خواند بازگشتند، گفتند: «نامه را به او دادیم که خواند و با وی اصرار کردیم و از جمله عذرها که به ما گفت: این بود که خوابی دیده‌ام که پیمبر نیز در آن بود و دستوری یافته‌ام که به ضررم باشد یا به سودم انجام می‌دهم.» بدو گفتند: «این خواب چه بود؟» گفت: «به هیچ کس نگفته‌ام و به هیچ کس نخواهم گفت تا به پیشگاه پروردگارم روم.» گوید: نامه عمرو بن سعید به حسین بن علی چنین بود:
«به نام خدای رحمان رحیم.
«از عمرو بن سعید به حسین بن علی، اما بعد، از خدا می‌خواهم «که ترا از آنچه مایه زحمتت می‌شود منصرف کند و به آنچه مایه توفیقت «می‌شود هدایت کند، شنیدم جانب عراق روان شده‌ای. خدایت از «مخالفت بدور بدارد که بیم دارم مایه هلاک شود. عبد اللَّه بن جعفر و یحیی «ابن سعید را پیش تو فرستادم. با آنها پیش من آی که به نزد من امان داری «و رعایت و نیکی و ادب مصاحبت. خدا را بر این شاهد و ضامن و مراقب «می‌گیرم. درود بر تو باد.» گوید: حسین بدو نوشت:
«اما بعد، هر که سوی خدا عز و جل دعوت کند و عمل نیک کند و «گوید من از مسلمانانم، خلاف خدا و پیمبر او نکرده. مرا به امان و نیکی
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۷۳
«و رعایت خوانده‌ای. بهترین امان، امان خداست و خدا به روز رستاخیز «کسی را که در دنیا از او نترسیده باشد امان نمی‌دهد، از خدا می‌خواهیم «که در این دنیا ترسی دهد که به روز رستاخیز موجب امان وی شود.
«اگر از آن نامه قصد رعایت و نیکی من داشته‌ای خدایت در دنیا و «آخرت پاداش دهد، و السلام.» اکنون به حدیث عمار دهنی از ابو جعفر بازمی‌گردیم:
گوید: به ابو جعفر گفتم: حکایت کشته شدن حسین را با من بگوی تا چنان شوم که گویی آنجا حضور داشته‌ام.
گفت: «حسین بن علی به سبب نامه‌ای که مسلم بن عقیل بدو نوشته بود بیامد و چون بجایی رسید که میان وی و قادسیه سه میل فاصله بود حر بن یزید تمیمی او را بدید و گفت: «آهنگ کجا داری؟» گفت: «آهنگ این شهر دارم.» گفت: «بازگرد که آنجا امید خیر نداری.» گوید: می‌خواست بازگردد، برادران مسلم بن عقیل که با وی بودند گفتند:
«به خدا بازنمی‌گردیم تا انتقام خویش را بگیریم یا کشته شویم.» حسین گفت: «پس از شما زندگی خوش نباشد.» گوید: پس برفت تا سواران عبید اللَّه بدو رسیدند و چون چنین دید، به طرف کربلا پیچید و نیزار و بوته زاری را پشت سر نهاد که در یک سمت بیشتر جنگ نکند، و فرود آمد و خیمه‌های خویش را به پا کرد. یاران وی چهل و پنج سوار بودند و یکصد پیاده.
گوید: و چنان بود که عبید اللَّه بن زیاد، عمر بن سعد بن ابی وقاص را ولایتدار ری کرده بود و فرمان وی را داده بود، به وی گفت: «کار این مرد را عهده کن.» گفت: «مرا معاف دار.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۷۴
اما از معاف داشتن وی دریغ کرد.
عمر گفت: «امشب مهلتم ده» و او مهلت داد، عمر در کار خویش نگریست و چون صبح شد پیش وی آمد و به آنچه گفته بود رضایت داد.
گوید: پس عمر بن سعد سوی حسین روان شد و چون پیش وی رسید حسین بدو گفت: «یکی از سه چیز را بپذیر: یا مرا بگذاری که از همانجا که آمده‌ام بازگردم. یا بگذاری که پیش یزید روم، یا بگذاری سوم مرزها روم.» گوید: عمر این را قبول کرد اما عبید اللَّه بدو نوشت: «نه، و حرمت نیست، تا دست در دست من نهد.» حسین گفت: «به خدا هرگز چنین نخواهد شد.» گوید: پس با وی بجنگید و همه یاران حسین کشته شدند که از آن جمله ده و چند جوان از خاندان وی بودند، تیری به فرزند وی خورد که در دامنش بود، خون وی را پاک می‌کرد و می‌گفت: «خدایا میان ما و قومی که دعوتمان کردند که یاریمان کنند اما می‌کشندمان داوری کن.» گوید: آنگاه بگفت تا پارچه سیاهی بیاوردند که آن را شکافت و به تن کرد و با شمشیر برفت و بجنگید تا کشته شد. صلوات اللَّه علیه.
گوید: یکی از مردم مذحج او را کشت و سرش را برید و پیش عبید اللَّه برد و شعری به این مضمون خواند:
«رکابم را از نقره و طلا سنگین کن «که شاه پرده‌دار را کشته‌ام «کسی را کشته‌ام که پدر و مادرش «از همه کسان بهتر بود «و به هنگام انتساب «نسبش از همه والاتر.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۷۵
عبید اللَّه او را پیش یزید بن معاویه فرستاد، سر را نیز همراه داشت، یزید سر را پیش روی خود نهاد. ابو برزه اسلمی نیز پیش وی بود، بنا کرد با چوب دستی به دهان آن می‌زد و شعری می‌خواند به این مضمون:
«سرهای مردانی را شکافتند «که به نزد ما عزیز بودند «اما خودشان ناسپاسترند «و ستمگرتر.» ابو برزه گفت: «چوبت را به یکسو بر، به خدا بارها دیدم که دهان پیمبر خدا بر دهان وی بود و بوسه می‌زد.» گوید: عمر بن سعد حرم و خانواده حسین را پیش عبید اللَّه فرستاد. از خاندان حسین بن علی علیه السلام بجز پسری نمانده بود که بیمار بود و با زنان بود. عبید اللَّه گفت او را بکشید اما زینب خویشتن را بر او افکند و گفت: «به خدا کشته نشود، تا مرا نیز بکشند.» و عبید اللَّه رقت آورد و رهایش کرد و دست از او بداشت.
گوید: پس عبید اللَّه لوازم داد و آنها را سوی یزید فرستاد و چون پیش وی رسیدند همه مردم شام را که اطرافیان وی بودند فراهم آورد. آنگاه بیاوردندشان و شامیان فیروزی او را مبارکباد گفتند.
گوید: یکی از آنها که مردی سرخروی و کبود چشم بود یکی از دخترانشان را دید و گفت: «ای امیر مؤمنان این را به من ببخش.» زینب گفت: «نه بخدا، نه ترا حرمت است نه او را، چنین نشود مگر از دین خدا برون شود.» گوید: مرد کبود چشم، سخن خود را باز گفت و یزید بدو گفت: «از این درگذر.»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۷۶
آنگاه پیش خانواده خویششان برد و لوازم داد و سوی مدینه فرستاد و چون وارد آنجا شدند زنی از بنی عبد المطلب که موی خویش را آشفته بود و آستین به سر نهاده بود پیش روی آنها آمد که می‌گریست و اشعاری می‌خواند به این مضمون:
«چه خواهید گفت اگر «پیمبر به شما بگوید «شما که آخرین امتها بودید «از پس مرگ من «با خاندان و کسانم چه کردید «که بعضیشان اسیران شدند «و کشتگان آغشته به خون! «پاداش من این نبود، «که اندرزتان داده بودم که از پس من «با خویشاوندانم بدی نکنید.» حصین بن عبد الرحمان گوید: شنیدم که مردم کوفه به حسین بن علی نوشته بودند که یکصد هزار کس با تواند. حسین مسلم بن عقیل را سوی آنها فرستاد که به کوفه رفت و در خانه هانی بن عروه منزل گرفت و کسان بر او فراهم شدند و ابن زیاد از این خبر یافت.
راوی بدنبال این حدیث چنین گوید: که ابن زیاد کس پیش هانی فرستاد که بیامد و بدو گفت: «مگر حرمتت نداشتم؟ مگر اکرامت نکردم؟ مگر چنین نکردم؟» گفت: «چرا.» گفت: «پاداش آن چیست؟»
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۷۷
گفت: «اینکه از تو حمایت کنم.» گفت: «از من حمایت کنی؟» گوید: «پس چوبی را که پهلوی وی بود برگرفت و او را بزد و بگفت تا بازوهای وی را ببستند، آنگاه گردنش را بزد، و این خبر به مسلم بن عقیل رسید که قیام کرد و مردم بسیار با وی بود. ابن زیاد خبر یافت و بگفت تا در قصر را ببستند و بانگزنی را گفت تا بانگ زند که ای سواران خدا برنشینید. اما کس جواب او را نداد.
در صورتی که پنداشته بود همه با وی موافقند.»! هلال بن یساف گوید: آن شب به نزدیک مسجد انصار دیدمشان که وقتی در راه به راست یا چپ می‌پیچیدند، گروهی از آنها، سی چهل کس، می‌رفتند.» گوید: در تاریکی شب به بازار رسید، و وارد مسجد شدند. به ابن زیاد گفتند:
«به خدا بسیار کس نمی‌بینیم و صدای بسیار کس نمی‌شنویم.» گوید: ابن زیاد دستور داد تا سقف مسجد را بکندند و در تیرهای آن آتش افروختند و نگاه کردند نزدیک پنجاه کس آنجا بود.
گوید: ابن زیاد فرود آمد و به منبر رفت و به مردم گفت: «محله به محله جدا شوید» و هر جماعت به طرف سر محله خویش رفتند جمعی به مقابله آنها آمدند و جنگ انداختند. مسلم به سختی زخمدار شد و کسانی از یاران وی کشته شدند و هزیمت شدند مسلم برفت و وارد یکی از خانه‌های قبیله کنده شد، یکی پیش محمد بن اشعث آمد که به نزد ابن زیاد نشسته بود و با وی آهسته سخن کرد و گفت: «مسلم در خانه فلانی است.» ابن زیاد گفت: «با تو چه می‌گوید؟» گفت: «می‌گوید، مسلم در خانه فلانی است.» ابن زیاد بدو کس گفت: «بروید و او را پیش من آرید.» گوید: آن دو کس برفتند و وارد خانه شدند، مسلم به نزد زنی بود که برای
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۷۸
وی آتش افروخته بود و او خون از خویش می‌شست بدو گفتند: «بیا، امیر ترا می‌خواهد.» گفت: «برای من قراری نهید.» گفتند: «اختیار این کار را نداریم.» گوید: پس با آنها برفت تا پیش ابن زیاد رسید و بگفت تا بازوهای وی را ببستند. آنگاه بدو گفت: «هی، هی! ای پسر زن ول- در روایت دیگر هست که گفت:
ای پسر فلان- آمده بودی قدرت مرا بگیری؟» آنگاه بگفت تا گردنش را زدند.
هلال بن یساف گوید: ابن زیاد گفته بود از واقصه تا راه شام و تا راه بصره را ببندند و نگذارند کسی بیاید و کسی برود. حسین بیامد و از چیزی خبر نداشت تا بدویان را دید و از آنها پرسش کرد که گفتند: «نه، به خدا چیزی نمی‌دانیم جز اینکه نمی‌توانیم داخل یا خارج شویم.» گوید: پس به طرف راه شام روان شد، به طرف یزید، اما در کربلا سواران به او رسیدند که فرود آمد و به خدا و اسلام قسمشان داد.» گوید: ابن زیاد عمر بن سعد و شمر بن ذی الجوشن و حصین بن نمیر را سوی وی فرستاده بود، حسین به خدا و اسلام قسمشان داد که او را پیش امیر مؤمنان ببرند که دست در دست وی نهد.» گفتند: «نه، باید تسلیم ابن زیاد شوی.» گوید: از جمله کسانی که سوی حسین فرستاده بود، حر بن یزید حنظلی نهشلی بود که سرگروهی سوار بود و چون سخنان حسین را بشنید گفت: «چرا گفته اینان را نمی‌پذیرید؟ به خدا اگر ترک و دیلم چنین می‌خواستند، روا نبود که نپذیرید،» اما نپذیرفتند مگر آنکه تسلیم ابن زیاد شود.
گوید: پس حر سر اسب خویش را بگردانید و سوی حسین و یاران وی رفت که پنداشتند، آمده با آنها جنگ کند و چون نزدیک آنها رسید، سپر خویش را وارونه
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۷۹
کرد و سلامشان گفت آنگاه به یاران ابن زیاد تاخت و با آنها بجنگید و دو کس از جمعشان بکشت. سپس کشته شد، خدایش رحمت کناد.
گویند: زهیر بن قین بجلی که به حج رفته بود حسین را دیده بود و با وی آمده بود، ابن ابی بحریه مرادی با دو تن دیگر، و عمرو بن حجاج و معن بن سلمی نیز پیش حسین رفتند.
راوی گوید: من این هر دو را دیدم.
سعد بن عبید ه گوید: تنی چند از پیران کوفه بر تپه ایستاده بودند و می‌گریستند و می‌گفتند: «خدایا نصرت خویش را بیار.» گوید: گفتم: «ای دشمنان خدا چرا پایین نمی‌آیید که او را یاری کنید؟» گوید: حسین پیش آمد و با کسانی که ابن زیاد سوی وی فرستاده بود سخن کرد.
راوی گوید: او را می‌دیدم که جبه‌ای از حله‌ها به تن داشت و چون با آنها سخن کرد باز آمد، یکی از بنی تمیم به نام عمر طهوی تیری سوی وی انداخت و دیدم که تیر میان دو شانه‌اش به جبه آویخته بود و چون از او نپذیرفتند به طرف صف خویش بازگشت، ۳۹۳) دیدمشان که نزدیک به یک صد کس بودند، پنج کس از نسب علی بن ابی طالب علیه السلام، شانزده کس از بنی هاشم، یکی از بنی سلیم و یکی از بنی کنانه هردوان وابسته بنی هاشم، و پسر عمر بن زیاد.
سعد بن عبید ه گوید: با عمر بن سعد آب تنی می‌کردیم که یکی پیش وی آمد و آهسته سخن کرد و بدو گفت: «ابن زیاد جویریه بن بدر تمیمی را سوی تو فرستاده و دستور داده اگر با این قوم جنگ نکنی گردنت را بزند.» گوید: پس عمر بن سعد به طرف اسب خود دوید و برنشست. آنگاه سلاح خویش را خواست و به تن کرد و با کسان سوی آنها حمله برد و بجنگید.
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۸۰
گوید: سر حسین را پیش ابن زیاد آوردند که آن را پیش روی خود نهاد و با چوب خود به آن می‌زد و می‌گفت: «موی ابو عبد اللَّه فلفل نمکی شده بود.» گوید: زنان و دختران و کسان حسین را آوردند، بهترین کاری که کرد این بود که بگفت تا در جای خلوتی منزلشان دادند و روزی ای مقرر کرد و خرجی و خانه داد.
گوید: دو پسر از آنها، از آن عبد اللَّه بن جعفر یا ابن ابی جعفر، برفتند و به یکی از مردم طی پناهنده شدند که گردنهایشان را بزد و سرهاشان را بیاورد و پیش ابن زیاد نهاد.
گوید: ابن زیاد می‌خواست گردنش را بزند، آنگاه بگفت تا خانه‌اش را ویران کردند.
گوید: یکی از غلامان معاویه بن ابی سفیان به من گفت: «وقتی سر حسین را پیش یزید آوردند آنرا پیش روی خویش نهاد.» می‌گفت: «دیدمش که می‌گریست و می‌گفت: اگر میان او و حسین خویشاوندی بود چنین نمی‌کرد.» گوید: وقتی حسین کشته شد تا دو سه ماه چنان می‌نمود که از هنگام طلوع آفتاب تا برآمدن روز دیوارها به خون آلوده بود.
راس الجالوت به نقل از پدرش گوید: هر وقت از کربلا می‌گذشتم مرکبم را می‌دوانیدم تا از آنجا بروم.
گوید: «گفتمش: «برای چه؟» گفت: «ما پیوسته می‌گفته بودیم که فرزند پیمبری در اینجا کشته می‌شود.» می‌گفت: بیمناک بودم که مبادا من باشم و چون حسین کشته شد گفتیم این بود که می‌گفتیم و پس از آن وقتی از آنجا می‌گذشتم آهسته می‌رفتم و تاخت نمی‌کردم. ۳۹۳) (۳۹۴ جعفر بن سلیمان ضبعی گوید: حسین گفت: «به خدا مرا رها نمی‌کنند
تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌7، ص: ۲۹۸۱
تا خونم را بریزند و چون بریختند، خدا کسی را بر آنها تسلط دهد که ذلیلشان کند چندان که خوارتر از کهنه کنیز باشند.» گوید: پس به عراق آمد و به روز عاشورای سال شصت و یکم در نینوی کشته شد.
محمد بن عمر گوید: حسین بن علی در صفر سال شصت و یکم کشته شد، در آن وقت پنجاه و پنج ساله بود.
ابو معشر گوید: حسین ده روز رفته از محرم کشته شد.
واقدی گوید: این درستتر است.
زر بن حبیش گوید: نخستین سری که به نیزه کردند سر حسین بود. خدا از او خشنود باشد و بر روانش صلوات گوید.
هشام بن ولید گوید: وقتی حسین با کسان خود از مکه در آمد، محمد بن حنفیه به مدینه بود.
گوید: خبر کشته شدن وی را وقتی شنید که در طشتی وضو می‌کرد.
گوید: پس بگریست چندان که شنیدم که اشکهای وی بطشت میریخت.
یونس بن ابی اسحاق سبیعی گوید: وقتی عبید اللَّه خبر یافت که حسین از مکه به کوفه می‌آید حصین بن نمیر سالار نگهبانان را فرستاد که در قادسیه جای گرفت و از قادسیه تا خفان و هم از قادسیه تا قطقطانه و تا