جامع التواریخ تاریخ اغوز ۱

جامع التواریخ تاریخ اغوز ۱
بخش اول
منبع کپی پیس کتاب این برگ:  وبسایت کتابخانه دیجیتالی الکترونیکی قائمیه در اینجا.
 
این برگه پیوست داستان جامع التواریخ است.
 
توجه:  نقد و نظر و بررسی انوش راوید،  همراه با فهرست جلد های جامع التواریخ  در اینجا.
 جامع التواریخ تاریخ اغوز ۱
مشخصات کتاب
 
‏سرشناسه : رشیدالدین‌فضل‌الله، ۶۴۸؟ -۷۱۸ق.
‏عنوان قراردادی : جامع‌التواریخ. برگزیده
‏عنوان و نام پدیدآور : جامع التواریخ (تاریخ اغوز)/ تالیف رشیدالدین فضل‌الله‌همدانی؛ تصحیح و تحشیه محمد روشن.
‏مشخصات نشر : تهران : مرکز نشر میراث مکتوب ‏، ۱۳۸۴.
‏مشخصات ظاهری : ‏‏پانزده،[۱۷]ص. تصویر، ۲۰۰ص.
‏فروست : میراث مکتوب؛ ۱۳۳
‏شابک : ‏9648700117
‏وضعیت فهرست نویسی : فاپا
‏یادداشت : ‏پشت جلد لاتینی شده: Rashid al- Din Fazl Allah Hamidani. Jami al tavarikh( History of ughuz)
‏موضوع : غز.
‏موضوع : نثر فارسی — قرن ۷ق.
‏موضوع : ایران — تاریخ — مغولان و ایلخانان، ۶۱۶-۷۵۶ق.
‏شناسه افزوده : روشن، محمد، ۱۳۱۲ – ، مصحح
‏شناسه افزوده : مرکز نشر میراث مکتوب
‏رده بندی کنگره : ‏DSR۱۰۲۹‏/ج۲۶ر۹
‏رده بندی دیویی : ۹۵۵/۰۶۲
‏شماره کتابشناسی ملی : م‌۸۴-۳۲۵۲۳
 
[سرآغاز]
 
فهرست مندرجات‌
 
پیشگفتار نه
شناخت نسخه‌ها ده
آوانگاری چهارده
تاریخ اغوز و حال او ۱
[ذکر] مصاف دادن اغوز با پدر و اعمام و خویشان و اقربا و فیروز آمدن اغوز بر دشمنان ۵
حکایت عزیمت اغوز به جهانگیری و ارسال ایلچیان به اطراف ۸
[ذکر] مصاف دادن اغوز با [قوم] قیل‌براق ۱۳
[ذکر] مسیر اغوز به زمین تاریکی و احوال آن [سر] زمین ۱۶
[ذکر] ایلچی فرستادن اغوز به شروان و شماخی ۲۰
[ذکر] عزیمت کردن اغوز به جانب ارّان و موغان ۲۲
[ذکر] عزم کردن اغوز به دیاربکر و شام به راه کردستان ۲۶
[ذکر] فرستادن اغوز پسران خود را با لشکر به جانب فرنگ و روم ۳۱
[ذکر] جنگ کردن پسران اغوز که به روم رفته بودند و کیفیّت [آن] حال و شرح آن با لشکر روم ۳۴
[ذکر] عزیمت کردن اغوز با تمامت لشکر به دمشق ۳۷
[ذکر] عزیمت کردن اغوز به مصر و رفتن آنجا و ایل کردن ۳۹
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، مقدمه، ص: ۸
[ذکر] عزیمت و رفتن اغوز به جانب بغداد و بصره و آن دیار ۴۲
[ذکر] فرستادن اغوز پسران خود را به جانب پارس و کرمان ۴۵
[ذکر] فرستادن اغوز ایلچیان را به جانب عراق ۴۷
[ذکر] رفتن اغوز به مازندران و گرفتن آن ولایت و دیگر ولایات گرگان و دهستان و خراسان و قهستان ۵۰
[ذکر] پادشاهی پسر اغوز کون خان ۵۵
جهت زمستانگاه ۶۳
[ذکر] ابتدای پادشاهی بغرا خان [پسر قرا خان] و جلوس او بر تخت پادشاهی ۷۷
نسخه بدلهای تاریخ اغوز ۹۷
واژه‌ها ۱۲۹
فهارس ۱۸۹
۱. فهرست آیه‌های قرآنی ۱۹۱
۲. فهرست عبارتهای تازی ۱۹۱
۳. فهرست شعرهای فارسی ۱۹۱
۴. فهرست نامهای کسان و شهرها و ۱۹۲
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، مقدمه، ص: ۹
 
به نام خداوند جان و خرد
 
پیشگفتار
 
تاریخ اغوز و حال او از تاریخ عالم رشید الدّین فضل اللّه در جامع التّواریخ گونه‌ای دیگر سان دارد و سرشار از اسطوره‌های اغوز و قوم اوست.
در این بخش، نثر متن جامع التّواریخ در اوج فصاحت و بلاغت است.
دانشمند فقید کارل یان، در چاپ این بخش از شیوه فاکسیمیله سود جست.
تاریخ چاپ بخش اوغوز ۱۹۶۹ م است. چنانکه یاد کردم، ظاهرا نخستین بخش از تاریخ عالم که کارل یان به چاپ رسانید، تاریخ فرنگ بود که آن را به شیوه حروفی در لیدن به سال ۱۹۵۱ منتشر ساخته بود. از آن پس، آن دانشی مرد، متن فارسی دیگر بخشهای تاریخ عالم را با روش فاکسیمیله به چاپ رساند:
تاریخ اغوز./ وین./ ۱۹۶۹ م.
تاریخ چین./ وین./ ۱۹۷۱ م.
تاریخ بنی اسرائیل./ وین./ ۱۹۷۳ م.
تاریخ افرنج./ وین./ ۱۹۷۷ م.
تاریخ هند./ وین./ ۱۹۸۰ م.
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، مقدمه، ص: ۱۰
اهتمام آن دانشمند در ترجمه کردن این بخشها به زبان آلمانی بود، و لابد به پاس داشت فارسی زبانان، عکس متنی معتبر از هر بخش را فاکسیمیله کرد و منتشر ساخت. خاک بر او خوش باد!
در بخش تاریخ اغوز، پروفسور کارل یان از عکس نسخه‌ای سود جسته است که در کتابخانه سلیمانیه- داماد ابراهیم پاشا- موجود است، و من عکس آن نسخه را بتمامی در دست دارم و در مقابله دیگر بخشها از آن سود جسته‌ام و می‌جویم، و آن را به نشانه «سل» باز می‌نمایم.
کارل یان عکس این بخش را به گونه‌ای روشن و خوانا در ۲۴ برگ فاکسیمیله کرد و دو برگ نیز از نسخه ۱۶۵۳ طوپقپو سرای را عکسبرداری و چاپ کرد. پرسش این است که آن فقید که به نسخه‌ای اساسی و استوار دسترس داشته است، چرا یک باره آن را اساس خود قرار نداده است؟!
من این بخش تاریخ اغوز را در مرداد ماه ۱۳۸۲ به آنکونای ایتالیا استکتاب کردم، و برای آسایش خاطر خود و ناهنجاریهایی که در متن بود دوبار به مقابله پرداختم. از آوانگاری دقیق ترجمه آلمانی کارل یان بهره فراوان گرفتم.
در بازگشت به ایران از نسخه اساس ۱۶۵۳، مورّخ ۷۱۴ ه طوپقپوسرای بهره گرفتم. ناگزیر دستنوشت خود را به رنجی مضاعف به گونه نگاشته نسخه اساس اصلاح کردم. به یاری بخت عکس نسخه تواریخ العالم خود را باز یافتم و با آن نسخه نیز متن را بار دیگر مقابله کردم، و از حاصل کارهای مکرّر خشنودم که در هر بار خواندن، مجال اصلاح و تنقیح متن را باز یافتم تا شرمسار خوانندگان دانشور نباشم.
 
شناخت نسخه‌ها
 
نسخه ۱۶۵۳ طوپقپو سرای. به خط نسخ. در انجامه «تاریخ اسمعیلیه …» چنین می‌خوانیم:
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، مقدمه، ص: ۱۱
«تمام شد تاریخ اسمعیلیّه و نزاریّه از مصنّفات مخدوم اعظم اعدل سلطان الوزرا فی العالم رشید الحقّ و الدّنیا و الدّین عماد الاسلام و المسلمین اعزّ اللّه انصار دولته به یاری باری عزّ اسمه فی اواخر جمادی الاخر سنه اربع عشره و سبعمایه بخط العبد المسکانی الحافظ و الحمد لولیّه و الصّلوه و السّلام علی نبیّه محمّد و آله الطیّبین الطّاهرین اجمعین».
از این نسخه به نشانه «ا» یاد کردیم، که در این بخش تاریخ اغوز، اساس کار ما بوده است. این نسخه بنسبتی دلپذیر مضبوط است و ویژگیهای نگارشهای کهن در آن به چشم می‌آید.
-. «پ» و «ب» را یکسان و به یک نقطه می‌نویسد:
بسر ۱، ۷؛ بادشاه ۱؛ می‌بیوندی ۳؛ بیش ۱۰؛ باک ۱۰؛ بیر ۲۹.
-. «چ» را به یک نقطه می‌آورد:
بیجارکی ۳؛ جون ۱۳، ازجه ۱۳؛ هرجند ۱۴؛ جندین ۱۴؛ جنان ۲۹.
-. «د» و «ذ» را در نگارش رعایت نمی‌کند و عادی و امروزی می‌نویسد:
بود ۳، نمود ۴، کنید ۱۲، آواز داد ۱۰؛ گردانیدند ۱۰؛ رسید ۲۹.
-. ک و گ را یکسان می‌نویسد به یک سرکش:
آکاه ۱۰؛ بازکرفتند ۵؛ جنک ۵، ۱۳؛ همکان ۵؛ بزرک ۱۴؛ مشکل‌کشا ۷.
-. جنانک ۹، ۱۰، ۱۳؛ همجنانک ۱۳.
* نسخه سلیمانیه (بغداد کوشکو) مورّخ ۸۸۵ به خط محمّد طاقانی؛ این نسخه همان است که در دیگر بخشهای تاریخ عالم از آن به نشانه «سل» یاد کردم، ولی در این بخش ناگزیر برای هماهنگی با مأسوف علیه کارل یان به نشانه «ب» یاد شده است.
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، مقدمه، ص: ۱۲
-. «پ» را عموما با یک نقطه می‌نویسد و گاه به سه نقطه:
بدرr 195؛ بیران و بزرگان‌v 195؛ پدرv 095؛ اسپان (بتصریح)v 295.
-. «ج» و «چ» را هر یک به گونه امروزی می‌نویسد:
چالاک‌v 095؛ چون‌v 095؛ چهارv 295.
-. «س» را عموما به سه نقطه در زیر می‌نویسد:
؟؟ استنکاف‌v 095؛؟؟ سرv 095؛؟؟ خواسته ۵۹۱؛؟؟ اسپان (هم زیر «س» سه نقطه گذاشته است، و هم زیر «پ» بتصریح سه نقطه گذاشته.)r 295.
«گ» را عموما به گونه «ک» می‌آورد:
چکونه‌r 195؛ کردانیدv 295؛ کفت‌v 395؛ جنک‌v 395؛ نکرr 795؛ نکاه‌v 795.
* نسخه تواریخ العالم، «تا» که از برگ‌a 64 تا برگ‌a 06 را در برمی‌گیرد، و تاریخ کتابت آن از سده نهم فراتر نمی‌رود، به پایان این بخش افزوده است:
«تمام شد احوال اغوز و اعقاب او و ذکر سلاطین و ملوک اتراک بتوفیق اللّه تعالی و حسن تیسیره».
ویژگیهای نسخه تواریخ العالم، همان ویژگیهای نسخه‌های کهن است:
-. «پ» را همواره با یک نقطه می‌نویسد:
بسرb 64؛ (بتصریح چند بار با اعراب کامل)، برسیذa 74؛ سبیذa 74؛ بوسیذه‌a 84؛ بیوستندa 65؛ بذرa 65؛ بهن کردa 75.
-. «چ» را نیز همیشه همچون «ج» به یک نقطه می‌نویسد:
جون‌b 64؛ جنین‌a 74؛ هیج‌b 84؛ بجه‌b 84؛ جکونه‌b 55.
-. د را به شیوه کهن می‌نویسد و رعایت می‌کند:
شذندb 64؛ پرسیذa 74؛ بدزدیذa 84؛ کنذb 45؛ سکالیذه است‌a 85؛ فرستاذb 85.
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، مقدمه، ص: ۱۳
-. «گ» را همواره چون «ک» می‌نویسد:
جهانکیری‌a 74؛ کرفتارa 84؛ خرکاههاb 64؛ جکونه‌b 55؛ تختکاه‌a 65؛ همجنانک‌b 55؛ [با آنکه «که» را همواره با «ه» گویای حرکت می‌نویسد در تمام برگها]؛ آنک‌b 75؛ جنانک‌a 84،a 95.
* در آراستن این بخش تاریخ اغوز نیز اهتمامی در حدّ توان به کار داشتم، و امیدوارم پذیرفته دانشوران و پژوهندگان گردد، و به نقد و نظر خود مایه دلگرمی شوند.
سپاسگزاری از جناب آقای اکبر ایرانی مدیر عامل مرکز پژوهشی میراث مکتوب و همکاران ارجمند ایشان فریضه‌ای است.
از همسرم شکوه بانو اداره‌چی گیلانی، به خاطر بازنگریها و یادآوریها، امتنان دارم و از خانم سیما اداره‌چی گیلانی که در حروفچینی اثر اهتمام به کار داشتند!
و الحمد للّه اوّلا و آخرا
محمّد روشن. تهران
بهار- ۱۳۸۴
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، مقدمه، ص: ۱۴
 
آوانگاری‌
 
آذربایگان، آدم/Adarb ig n ,dam /- آ-A
ارس/Aras / ا-a
علی خان، علو داق/`Ali -H ?n ,`Alud q / ع-
أرتاق، ألمالیق/`Art q ,`Alm liq / أ- همزه-
اسلی/Esli / ا-E
چغری‌بک/Gajri -Bek / چ-G
ذراع/Dir / ذ-,D
گور خان/Gur -H n / گ-G
غور، غازان/Gur ,G z n / غ-G
جرجان/Gurjan / ج-G
هرات/Har t / ه-H
نوح/Nu / ح-
خلج/Halag / خ-H
اتیل/Itil / ا-I
اینانج، اینال/In ng ,In l / ای-
یافث/J fet / ی-J
کابل/K bul / ک-K
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، مقدمه، ص: ۱۵
قمیز/Kumyss / ق-K
ساری/S ri / س-S
شام/S m / ش-S
صیرم/Sayram / ص-S
توران/Tur n / ت-T
طبس، طوس/Tbas ,Tus / ط-
اروغ، موج/Uruq ,Mug / ا-U
اور خان، قورقوت/UOr -H n ,Qurqut / او-
زن، روز/Zan ,Ruz / ز-Z
اغوز/Oquz / غ-q
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، مقدمه، ص: ۱۷
اغوز با پدرش و همراهان او می‌جنگد اغوز با پدرش و همراهان او می‌جنگد برگی از نسخه اساس- طوپقپوسرای-
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، مقدمه، ص: ۱۸
پسران اغوز تیر و کمان را به او تقدیم می‌دارند بر تخت نشستن کون خان برگی از نسخه اساس- طوپقپوسرای-
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، مقدمه، ص: ۱۹
آغاز نسخه سلیمانیّه (بغداد کوشکو)
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، مقدمه، ص: ۲۰
انجام نسخه سلیمانیّه (بغداد کوشکو)
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، مقدمه، ص: ۲۱
آغاز نسخه تواریخ العالم
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، مقدمه، ص: ۲۲
انجام نسخه تواریخ العالم
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، مقدمه، ص: ۲۳
اغوز و فرستادگان دمشق اغوز و فرستادگان دمشق
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، مقدمه، ص: ۲۴
بازگشت اغوز به سرزمین تاریکی اغوز و فرستادگان دمشق
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، مقدمه، ص: ۲۵
گذر از رودخانه بزرگ یک اردوگاه جنگی در حال تدافع
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، مقدمه، ص: ۲۶
اختراع ارابه دو چرخ اختراع ارابه دو چرخ
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، مقدمه، ص: ۲۷
قراخان و جوانترین زن اوغوز اوغوز که عازم شکار است از سوی خدمتکار زن هشدار داده می‌شود
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، مقدمه، ص: ۲۸
دیب یاوقو خان و چهار پسرش دیب یاوقو خان و چهار پسر و همراهان
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، مقدمه، ص: ۲۹
قایی یاوقوی تومان خان را به حضور می‌آورد شه ملک دست بسته در برابر علی خان پدرش
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، مقدمه، ص: ۳۰
سگ قرابراق با گرگها می‌جنگد ارکی خان با تومان و قورقوت (چپ)
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، مقدمه، ص: ۳۱
کون خان و مشاورانش سگ قرابراق با گرگها می‌جنگد
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، مقدمه، ص: ۳۲
اغوز و سردارانش در برف اویغور و قینقلی به اوغوز خوشامد می‌گویند
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، مقدمه، ص: ۳۳
اغوز به عنوان سرور جهان
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۱
 
[متن کتاب]
 
[تاریخ اغوز و حال او]
 
اشاره
 
موّرخان اتراک و راویان چالاک چنین تقریر می‌کنند که نوح «1» علیه السّلام چون ربع مسکون بر فرزندان قسمت می‌کرد، پسر مهین یافث «2» را نامزد مشرق و ترکستان «3» و آن حدود کرد؛ و یافث به اصطلاح ترکان به اولجای خان «4» ملقّب شد، و او صحرانشین بود. یایلاق و قیشلاق او بر زمین ترکستان تابستان گاه به ارتاق «5» و کرتاق «6»، به حدود اینانج «7» شهر، و زمستان گاه هم در آن حدود به موضع بورسوق «8» به قارقوم «9» مشهور به قراقوروم «10»؛ و در این دو موضع دو شهر است تلاس «11» و قاری‌صیرم «12» که چهل دروازه دارد بغایت بزرگ، و اکنون ترکان مسلمان در آنجا ساکن‌اند به ملک قونجی «13» نزدیک است و به قایدو «14» تعلّق دارد.
______________________________
(۱).Nu
(2).J fet
(3).Turkist n
(4).UOlg y -h n
(5).Art q
(6).K .rt q
(7).In ng
(8).Bursuq
(9).Q r .qum
(10).Qar qurum
(11).Tal s
(12).Q ri -Sayram
(13).Qungi
(14).Q ydu
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۲
تختگاه اولجای خان در آن جایگاه بوده و او را پسری شد نام او دیب‌یاوقو خان «1»، معنی دیب «2»، تخت و جاه است و یاوقو «3» مقدّم جمهور، و او پادشاهی بزرگ نامدار بود و چهار پسر معتبر مشهور [داشت]: قرا خان «4» [و] اور خان «5» [و] گور خان «6» [و] کر خان «7».
قرا خان قایم مقام گاه و افسر پدر شد به موجب ولایت عهدی. از او پسری همایون اثر مسعود نظر در وجود آمد، و تا سه شبانروز شیر مادر نمی‌خورد.
مادرش از حیات او مأیوس شد، و غمناک و حزین بود. شبی به خواب دید که پسر با او گفت اگر ترا به شیر گرفتن من رغبت است به آفریدگار یگانه اقرار آور و اعتراف، و حقوق او بر خود عین فرض دان؛ و تا سه شب این حال به خواب می‌دید. و چون آن گروه کافر کیش بودند، مادر صورت حال بر ایشان عرض نیارست کردن. پنهان از شوهر به خدای تعالی ایمان آورد و دست دعا بر آسمان برداشت و گفت: بار خدایا، شیر من بیچاره در مذاق این پسر شیرین گردان.
اغوز «8» آنگاه شیر مادر بگرفت و بمکید. بعد از یک سال پدر در او اثر رشد و نجابت مشاهده کرد. از پاکیزگی و حسن و جمال او تعجّب نمود و گفت: در قوم ما و اوروغ «9» از او خوبتر صورتی در وجود نیامده است. کودک بعد از یک سال زبان نطق عیسی صفت بگشاد و گفت: به اعتبار آنکه من در بارگاه به وجود آمده‌ام نام من اغوز باید نهاد.
و اغوز از زمان صبی و اوان نشو و نما که به حدّ ترعرع و بلوغ رسید، همواره ذاکر و شاکر حق بودی، و در همه حال آفریدگار را یاد کردی. لاجرم در خواب و بیداری فیض نور حق به او فایض می‌شد، و در آداب و هنرها و
______________________________
(۱).D )D( ib J wqu -H n
(2).Dib
(3).J wqu
(4).Qar -H n
(5).UOr -H n
(6).GUr -H n
(7).K .r -H n
(8).Oguz
(9).Uruq
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۳
تیر انداختن [۱] و نیزه گزاردن و شمشیر زدن و فرهنگ ضرب المثل شد.
پدرش دختر عمّش گور خان «1» را نامزد او کرد. چون اغوز «2» زن به خانه آورد و او را به خدای‌شناسی دعوت کرد، دختر انکار نمود. اغوز را از صحبت او استنکاف آمد. پدرش چون عدم التفات مشاهده کرد، دختر دیگر برادر کر خان «3» برای او بخواست. از او همین استدعا نمود. دختر استنکار نمود و گفت اگر مرا الزام نمایی پدرت را بگویم تا ترا هلاک کند. اوغوز صحبت و میان او گشاده کرد. قرا خان «4» چون نفرت و نبوت او از هر دو دختر احساس کرد، دختر اورخان «5» برادر کهین را بخواست.
از اتّفاق دختر روزی با کنیزکان خود بر سبیل تماشا و تفرّج بر کنار آب در سراب بود، و کنیزکان به جامه شستن برادر مشغول. اغوز از شکار برسید، و ابتدای مکالمه و مفاوضه [با او] آن بود که اگر اقتراح من به اجابت و قبول مقرون گردانی، با تو صحبت و قربت کنم؛ و الّا از تو نیز چون از دیگر عروسان اعراض و اجتناب نمایم، و با تو همان دوری جویم. دختر گفت: من از آن توام، هر چه تو اشارت فرمایی مطیع و منقادم.
هر کجا حلقه تو ما را گوش‌هر کجا چنبر تو ما را سر اغوز دختر را به خانه آورد و با او صحبت کرد، و بغایت دوست می‌داشت. زن با او راه موافقت و محبّت می‌سپرد و از آن دو عروس دیگر استنکاف و انکار می‌نمود. روزی به شکار رفته بود با جمعی مقرّبان و دوستداران. پدرش قراخان کافر طوی کرده بود، و هر سه عروس اغوز را کاسه گرفته. در میان آش پرسید که این دو عروس نخستین از عروس پسین پاکیزه‌ترند و خوبتر و فایق‌تراند، و اوغوز او را دوستر می‌دارد. سبب آن معلوم نیست.
______________________________
(۱).Gur -H n
(2).Oguz
(3).Kur -h n
(4).Qar -H n
(5).ur -H n
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۴
ایشان منتهز فرصت بودند، مجال وقیعت یافتند. از سر کین و عداوت گفتند: اغوز «1» ما را به خدای یگانه دعوت کرد و به پرستش او. گفتیم ما ندانیم.
به خشم از ما کناره کرد؛ و این عروس فرمان او را مطیع و منقاد شد، چه با او مشفق و مهربان است. اکنون زن و شوهر دینی محدث گرفته‌اند و از ملّت آبا و اجداد انکار و استنکاف نموده.
قرا خان «2» از آن عروس این حال استبحاث نمود، دختر انکار کرد. قرا خان پرکین و خشمگین شد. در زمان برادران و خویشان را حاضر کرد و با ایشان گفت: پسرم اغوز زمان طفولیّت مسعود و مقبل و مستسعد افسر و گاه بود، و اکنون چنان استماع افتاد که از کیش خویش برگشته است و معبودی دیگر گزیده. این ننگ و عار و شین و شنار چگونه تحمّل توان کرد که کودکی بر ما و معبود ما اهانت و استخفاف نماید. بعد از کنکاج به قصد اغوز اتّفاق کردند، و سپاهی متشمّر و وشکرده شدند. زن کهین اغوز مهر و محبّت او در میان جان داشت. زنی از همسایگان به اعلام این قضیّه پیش شوهر اغوز فرستاد تا صورت حال با او تقریر کرد، و اغوز مستعدّ کارزار شد. و اللّه اعلم.
______________________________
(۱).Oguz
(2).Qar -H n
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۵
 
[ذکر] مصاف دادن اغوز «1» با پدر و اعمام و خویشان و اقربا و فیروز آمدن اغوز بر دشمنان [۲]
 
اغوز از شکار بازگشت. چون نزدیک خانه رسید، پدر و اعمام و خویشان را جمع و مستعدّ جنگ دید. با نوکران خود با ایشان مصاف داد. پدرش قرا خان «2» و گور خان «3» و کور خان «4» در میان جنگ کشته شدند. اغوز جای همگنان بگرفت، و مدّت هفتاد و پنج سال با اروغ «5» عمّان خود مکاشفت و مقاومت قایم می‌داشت، تا عاقبت همه را مقموع و مقهور گردانید، ولایتها و اولوس ایشان تا اقصای قراقروم «6» در حوزه مملکت و قبضه تصرّف گرفت.
بقایای تبع به عجز و بیچارگی اعتراف کردند و گفتند ما از نژاد و اصل توییم و ثمر یک شجر و فرع یک اصل. چرا در قهر [و قمع] ما سعی می‌پیوندی. اغوز گفت: اگر شما خدای‌شناس و موّحد شوید به جان امان
______________________________
(۱).Oguz
(2).Qar -H n
(3).Gur -H n
(4).Kur -H n
(5).Uruq
(6).Qar qurum
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۶
یابید؛ و برای اقامت ترکستان «1» به شما دهم. انکار نمودند. اغوز «2» ایشان را تا قراقروم «3» براند. از روی اضطرار و افتقار در آن بوادی و بیابانها بر کنار آب توغلا «4» رحلت کردند و عصای اقامت انداختند؛ و موضع یایلاق و قشلاق ساختند، و چون از درویشی و بی‌نوایی و عجز و انکسار همیشه حزین و غمین می‌بودند، اغوز ایشان را مووال «5» خواند، یعنی همیشه غمگین باشید و ساده‌دل و بیچاره، و پوست سگ بپوشید و گوشت نخچیر بخورید، و دیگر به ولایت ترکستان درمیایید.
از این سبب زعم تراکمه آن است که مغولان از نسل اور خان «6» و گور خان «7» و کور خان‌اند «8» که جانب شرق داشته‌اند امّا کیفیّت انساب ایشان بحقیقت معلوم نیست، و [حال] دو دختر دیگر و خدای را معبود دانستن و اقرار آوردن ایشان و با خود گرفتن هم معلوم نیست.
[اغوز] چون فرو آمد، خانه زرین بفرمود زدن و در آنجا هواخواهان و دوستداران خود را طوی [کرد]، و قومی را که بر سبیل مدد و نصرت بدو پیوسته بودند ایغور «9» نام نهاد، یعنی پیرو و متابع به زبان ترکان؛ و قومی دیگر را که به هنگام غارت کردن و اولجای گرفتن چهارپایان برای نقل غارت بداشتند قنقلیها «10» بساختند.
و پیش از آن گردون نبود و اوّل ایشان انشا کردند و رخت و بار و اولجایها بر آن [نهادند و] روان شد. اغوز [۳] ایشان را به اعتبار این حال قنقلی خواند، و لشکرهای تلاس «11» و صیرم «12» و آن حدود در ملک اغوز تماچامیشی می‌کردند. اغوز قصد ایشان کرد و غالب آمد، از تلاس و صیرم تا ماوراء النهر و
______________________________
(۱).TurKist n
(2).Oguz
(3).Qar qurum
(4).Tugl
(5).Mowal
(6).UOr -H n
(7).Gur -H n
(8).Kur -H n
(9).UOygur
(10).Q .ngli
(11).Tal s
(12).Sayram
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۷
بخارا «1» و خوارزم «2» بگرفت و در حوزه دیوان خویش آورد و با خویشان خود که به اطراف و جوانب ساکن بودند عهد و میثاق تازه کرد که به خانه و کسان او تعرّض نرسانند تا او به جهانگیری اقدام نماید.
______________________________
(۱).Buh r
(2).Hw rizm
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۸
 
حکایت عزیمت اغوز «1» به جهانگیری و ارسال ایلچیان به اطراف‌
 
چون میان اغوز و خویشان او مخالفت به موافقت بدل شد، ایلچیان را به ایلی و موافقت به هندوستان «2» فرستاد و مال [خواست]، اهالی و اعیان هند جوابهای تند درشت دادند ایلچیان بازگشتند و عصیان و طغیان اهالی سند و هند باز نمودند. اغوز بر فور به قصد هندوستان روانه شد و ابتدای گرفتن ملک از سوی مشرق کرد. به ابتدا به ولایت علوداق «3» رسید و یک چند آنجا مقام کرد، و از آنجا به ایقاریّه «4» رفت؛ و آن کوهی است ما بین دریا و قلاع معظّم و محکم که کشتی را در آنجا گذار ممکن نبود.
اغوز بفرمود تا سالی بساختند، و آن مانند شکل کلک بود و بر او از دریا بگذشتند و بدین جملت ایقاریّه بگرفتند؛ و بر مشرقی جانب هند ولایتی است بزرگ، پادشاه او تینجی اغول یغما خان «5» از غلبه و استیلای او بر ممالک هند آگاه شد. بر سبیل ایلی و انقیاد اقدام نمود و مال قبول کرد، و چون اغوز از دیار او برگشت، مخالفت نمود و اظهار تمرّد و عصیان کرد. اغوز بازگشت و او را بگرفت و هلاک کرد و مملکت او مسخّر گردانید.
______________________________
(۱).Oguz
(2).Hindust n
(3).Alud q
(4).Iq riyya
(5).Tingi Ogul Yagm -H n
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۹
و از آنجا روانه شد و به هر مقام که رسید بگرفت تا جمله چین «1» و دیار ماچین «2» و ننگیاس «3» مسخّر و مستخلص کرد، و از آنجا با مال و خواسته فراوان با وطن خویش زمین ترکستان «4» مراجعت نمود و به ارتاق «5» و الاتاق «6» فرو آمد و در حدود المالیق «7» بود. تورقونلوطاق «8» و بورقانلوطاق «9» دو کوه گردنکش سرفرازاند. تورقان «10» و بورقان «11» دو علف‌اند بر این دو کوه، که این هر دو کوه را بدان نام باز می‌خوانند.
چون اغوز «12» آنجا رسید نزول کرد و چهارده روز آنجا مقام [کرد].
اینال خان «13» که پادشاه آن ناحیت بود به جنگ اغوز لشکر جمع کرد. هر دو لشکر مقابل و مصادف هم شدند و هشت روز جنگ کردند و بسیار کس از طرفین کشته شدند. عاقبت روز هشتم صفی شتران سترون بر هم بسته [۴] در پیش لشکر بداشتند و خانه‌ها و خرگاهها و باره‌ها را سپر ساخت، و در پس آن تیر باران چون تگرگ ریزان کردند و ظفر یافت.
اینال خان را بکشت و ملک او را بگرفت و با یورت خود اورطاق «14» و کرطاق «15» نهضت نمود تا اسپان فربه گشتند و به عزم فتح و استخلاص بلاد شمال با امرا در راه کنکاج کرد. رای بر آن قرار گرفت که نخست از پنجاب آمویه «16» بگذرند و ایلچی به ایلی و مطاوعت غور «17» و غرچستان «18» به آن حدود فرستند و قبول مال بر رای ایشان عرض کنند، اگر اجابت نمودند فبها و الّا به جنگ بگیرند. نخست لشکر به حدود غرچستان کشید و ایلچیان فرستاد. ملک غور ایلچیان را به اعزاز و اکرام تلقّی نمود و کمر ایلی و طاعت
______________________________
(۱).Cin
(2).M cin
(3).Nangi s
(4).Turkistun
(5).Ort q
(6).Al t q
(7).Alm liq
(8).Turqunlut q
(9).Burq nlut q
(10).Turq n
(11).Burq n
(12).Oguz
(13).In l -H n
(14).Ort q
(15).Kort q
(16).Amu -dary
(17).Gur
(18).Garcist n
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۱۰
بر میان بست و پیش اغوز «1» مبادرت نمود و مال بر گردن گرفت سال به سال، و نمود که در حوالی و حواشی ولایت ما یاغی بسیار است.
اغوز به مقدّمه صد سوار نامدار به ملک غور «2» بر سبیل رسالت بدان ولایت فرستاد که اگر ایل و مطیع شوند، و الّا با ایشان جنگ کنند. به موجب فرمان او تمامت ولایت غور و غرچستان «3» تا غزنه «4» و زابل «5» و کابل «6» ایل و مسخّر کردند و مال بر گردن ایشان نهادند که هر سال به خزانه می‌رسانند؛ و مظفّر و منصور بازگشتند و به اغوز پیوستند، و باتّفاق به عزم شمال کوچ کردند و متوجّه کرل «7» و باشغرد «8» شدند. نخست به اولوب غوز «9» رسیدند که قلعه‌ای عالی است و حاکم آنجا را قراشیت یاغی «10» گفتندی. اغوز لشکر او را بشکست و آن نواحی را فرو گرفت.
در آن وقت به سبب آن که اغوز بر همگنان شفقت و مهربانی می‌نمود، پیران و بزرگان او را اغوز آقا «11» خواندند. چون عزم سفر کرل باشغرد جزم کردند، نود هزار خانه بر اغوز جمع شده بودند که ایشان را اون‌توغوز اغوز «12» می‌گویند. حکم شد که هر که از راه بازماند به یاسا رسانند و سهارامیشی نکنند. چون میان ایشان جماعتی پیران سالخورده بودند که ضعف بر اعضای ایشان مستولی بود و از امتثال امثال احکام عاجز بودند که از ایشان نبرد و ناورد نبود، احوال عجز و استکانت خود به اغوز عرض کردند. فرمود که تمامت اینجا مقام کنند، یعنی به موضع آق‌قایا «13» که نزدیک المالیق «14» است که به فارسی کمر سفید باشد.
در آن میان پیری با رای و هوش بود روزگار دیده و به سرد و گرم ایّام
______________________________
(۱).Oguz
(2).Gur
(3).Garcist n
(4).Gazna
(5).Z bul
(6).K bul
(7).Karal )Krl(
(8).B sgrd
(9).UOlub -guz
(10).Qar sit Y gi
(11).Oguz -q
(12).UOn Tuq .z Oquz
(13).q -q y
(14).Alm liq
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۱۱
رسیده، نام او بوشی خواجه «1»، که به لغت ترکی مردی پیر بود، و به مغولی بیلیگ‌قوبی «2» گویند، و به ترکی پیران را خواجه همانا که لفظ خواجه در اصل وضع ترکی بوده است نه پارسی و نه عربی، و او را پسری قره‌سولک «3» نام بود.
پدر به پسر گفت: به راهی نادانسته می‌روید و در میان شما پیری دانا نیست که اگر مشکلی بیفتد شما آن را چگونه کنید. مرا با خود نگاه دارید که روزی شما را به کار آیم. پسر گفت: ای پدر! خلاف فرمان اغوز «4» چگونه توانم نمود.
عاقبت او را در صندوق تعبیه کرد به تعمیه بر شتران با خود روانه کرد.
چون به کرل «5» و باشغرد «6» رسیدند، ایشان قومی جبّار عیّار بودند و هرگز سر از کبر و نخوت به هیچ جهانداری فرو نیاورده. نام پادشاه ایشان قراشیت «7».
فی الجمله کرل و باشغرد به ایلی درآمدند و مال بر گردن گرفت. از آنجا چون روانه شد، در راه بیابانی پیش آمد [بی‌آب] که قطره‌ای آب به قطره‌ای گلاب حاصل نمی‌شد. قره‌سولک حال تشنگی خلایق به پدر باز نمود. [۵] بوشی خواجه گفت که چند سر گاو را بر یکدیگر بسته بدوانید تا سخت تشنه شوند. آنگاه رها کنید. هر جا که آن گاوان سم بر زمین می‌زنند نشان آب بود در آن زمین.
قراسولک همچنان کرد. آب برآمد و خلایق سیراب شدند. چون اغوز آن حال مشاهده کرد، او را سیورغامیشیها فرمود و او را یورت‌چی «8» همه اولوس گردانید، و از آنجا به اتیل «9» آمد به موضعی که نام آن اوروق اونقران لوک یاتوب «10» است. مردم آنجا چون آوازه وصول اغوز بشنیدند، عزیمت هزیمت جزم کردند و چهارپایان و خواسته فراوان بگذاشت. چون لشکر به کنار آب رسید، مردم در او نگاه می‌کردند، از صفای آب آلات زر و سیم از
______________________________
(۱).Busi -HOga
(2).Bilig qubi
(3).Qar Suluk
(4).Oguz
(5).Karal )krl(
(6).B sgrd
(7).Qarasit
(8).Jurtci
(9).Itil
(10).UOnqr n luk J tub
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۱۲
طشت و آفتابه و قزغان معاینه در آب مشاهده می‌نمودند. در آب غوطه می‌خوردند تا برآورند. هیچ نمی‌یافتند. متحیّر و مدهوش شدند.
قراسولک «1» آن قضیّه به پدر باز راند. پدر از او پرسید که در آن نزدیکی بر کنار آب هیچ جای بلند هست؟ قراسولک گفت آری بر کنار آب درخت بلند عادی هست. پدر گفت: آنچه در آب می‌نماید، عکس آن چیزهاست که بر درخت پنهان کرده‌اند. قراسولک برفت و درخت را احتیاط کرد. آلات زرین و سیمین بیافت. همه را پیش اغوز «2» حاضر کرد. اغوز باز او را سیور غامیشی کرد و نیکو بنواخت و اندیشید که ما چون به جهانگیری به اطراف عالم خواهیم رفتن، و هنوز هجاور «*» و یورت تلاس «3» و صیرم «4» به جای مانده، اگر دشمنان در غیبت ما بگیرند، هراینه بدنامی و دشمن کامی باشد. به امید نسیه نقدی رها نتوان کرد.
به استرجاع محافظت آنجا اقوام ایغور «5» را نامزد کرد، و اغوز با ولایات تلاس و المالیق «6» کشید و به محافظت آن یورتها مقام ساخت.
______________________________
*. هجاور: زادبوم، زادگاه. «جامع التّواریخ» بخش نخست، تصحیح روشن- موسوی. ص ۲۴۱۷ دیده شود.
(۱).Qar Suluk
(2).Oguz
(3).Tal s
(4).Sayram
(5).UOygur
(6).Alm liq
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۱۳
 
[ذکر] مصاف دادن اغوز «1» با [قوم] قیل‌براق «2»
 
قیل‌براق ولایتی است در حدود تاریکی، و نرینه آن قوم سیاه‌چرده و ذمیم صورت براق مانا باشند، و مادینه پاکیزه صورت. چون اغوز به جوار ایشان رسید، نه سوار به رسالت پیش ایشان فرستاد که اکثر بلاد و رباع و بقاع ایل و مطیع ما شدند و مال قبول کرد، اگر شما نیز ایلی قبول می‌کنید و متکّفل مال می‌شوید فبها، و الّا جنگ را آماده و نبرد را ایستاده باشید که ما برفور می‌رسیم. ایشان جواب ایلچیان گفتند که اگر شما نه‌گانه با دو نفر ما جنگ توانید کردن و شما را حج آیید، مال را تقبّل نماییم، و اگر مرجوح و مغلوب شوید سر خود گیرید.
ایلچیان از آن مطارحه عار و استنکاف نمودند و گفتند دو کس از ما با دو کس از شما جنگ کنیم؛ و عادت ایشان چنان بود که همواره برای جنگ دو حوض پر از سریشم محلول آماده داشتندی یکی سیاه و دیگر سپید، و به وقت جنگ در حوض سریشم سپید برهنه می‌رفت تا سریشم در موی ایشان می‌چفسید، از آنجا بیرون می‌آمدند و بر ریگ سپید می‌غلطید. باز در حوض سریشم سیاه می‌رفتند و در ریگ سیاه می‌طپید. چون این معجون سه نوبت بر
______________________________
(۱).Oguz
(2).Qil bar q
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۱۴
اندام ایشان خشک می‌شد. هیچ سلاح بر اندام ایشان کارگر نمی‌آمد. این دو کس چنین کردند و با دو نفر ایلچی اغوز «1» جنگ در پیوستند، چندانکه زخم به اندام ایشان می‌رسید کارگر نمی‌آمد. عاقبت آن دو ایلچی هلاک شدند و هفت کس بازگشتند و صورت حال کماهی با اغوز تقریر کردند.
اغوز بی‌درنگ روی به ایشان نهاد و با ایشان مصاف داد. خصمان غالب آمدند و از لشکر اوغوز خلقی انبوه کشته شد و باقی متفرّق گشتند. اغوز یقین کرد که به جنگ و نبرد فایده نخواهد بود. برگشت و رودخانه‌ای بزرگ پیش آمد. از آن [رودخانه بزرگ بعضی از ایشان] به باد مشک و کشتی و سالی بگذشتند و فوجی به سباحت و شناه. اقوام قیل‌براق «2» مانند سگان برهنه و پیاده بودند. عبور ایشان از آن آب متعذّر بود.
اغوز در میان دو آب فرو آمد و مقام کرد تا متفرّقان و منهزمان جمع آمدند.
اتّفاقا از اغوز شخصی در میان براقیان گریخته بود و میان زنان پنهان شده.
چون شوهران ایشان کریه اللّقا و ذمیم صورت و سگ صفت بودند، زنان او را بپسندیدند و همه پیش او جمع شده و صحبت او را آرزو کرده. او را بر سبیل تحفه پیش زن ایت‌براق «3» بردند. او را معاشرت و مباشرت با او بغایت خوش آمد، چنانکه از روزگار شوهر خود حسرت و دریغ می‌خورد.
از شوق و شعف زن‌ایت‌براق به اغوز «4» میلان نمود و او را پنهان با ایلچی به اغوز فرستاد و پیغام داد که اگر خواهید که بر خصمان غالب و مستولی شوید، طریق آن است که از آهن خارهای حسک بسازید، و هر مردی از آن مشتی بر فتراک بندد و در راه مصاف‌گاه بپراگند، و اسپان خود را نعل مطبّق زنند تا آسیب آن به سم اسپان نرسد. بعد از آن بر بینی و حوالی خصمان که برهنه باشند و سریشم نرسیده تیرباران کنید.
______________________________
(۱).Oguz
(2).Qil Bar q
(3).It Bar q
(4).Oguz
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۱۵
اغوز «1» از استماع این حال خرّم و خوشدل شد و در میان دو آب مقام کرد و کشتیها بساخت، و رسولان خوب چهره پیش زنان ایشان متواتر کرد؛ و ایلچیان با زنان ایشان حمدان کاری می‌کردند، تا هر آلت و مایحتاج که اغوز را در بایست و ضرورت بود بتدریج ترتیب داده همه را پیش اغوز فرستادند؛ و بعضی زنان به ایشان پیوستند از غایت کیر دوستی، و به این طریق آن ولایت فتح شد.
مدّت هفده سال اغوز در آن مقام آرام کرد و ترتیب لشکر و تهیّا سلاح و سلب می‌کرد؛ و در آن مدّت اطفال و کودکان به حدّ مردی و بلوغ رسیدند. و اغوز نیز از خاتونی که داشت چهار پسر در وجود آمده بودند. و اتّفاقا زنی از لشکر اغوز حامله بود و شوهر در جنگ کشته شده. در آن معرکه زن را چون وقت طلق و وضع حمل نزدیک رسید، در آن حدود درختی میان کاواک و [۶] عادی بود. زن در میان آن درخت رفت و بار بنهاد. چون بچه را پیش اغوز آوردند و آن حال با او بگفتند، اغوز نام او قپچاق «2» نهاد که قپچاق از قبوق «3» مشتق است و به لغت ترکی درخت پوسیده میان تهی [را] گویند، و تمامت اقوام قپچاق از نژاد او متولّد شده‌اند به زعم سایر ترکان.
چون [ولایت] قیل‌براق «4» بگرفتند، اغوز دو سال دیگر در آن ولایت مقام کرد تا همه را یاسامیشی فرمود و مضبوط گردانید، آنگاه عزم ولایت ظلمات کرد که در آن حدود نزدیکتر بود.
______________________________
(۱).Oguz
(2).Qipg [c] q
(3).qabuq
(4).Qil Bar q
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۱۶
 
[ذکر] مسیر اغوز «1» به زمین تاریکی و احوال آن [سر] زمین‌
 
اغوز چون به حدود قراهولون «2» یعنی ظلمات [رسید] به سبب تاریکی در او رفتن متعذّر بود با مقرّبان و خردمندان کنکاج کرد، فایده نداد. قراسولک «3» پیش پدر رفت که مدبّر امور صعب بود، و مشکل‌گشای عقده‌های ایشان، و این حال مشکل منقلق عرضه کرد. پدرش بوشی خوجه «4» گفت بگوی تا چهار مادیان [کرّه] دار و نه درازگوش با کرّه برنشینند و کرّگان ایشان بر در تاریکی ببندند، و ایشان در اندرون روانه شوند، و بعد از حصول مقصود و وصول مطلوب، چون مراجعت نمایند، آن مادیانان و درازگوشان به مهر و محبّت کرّگان و بوی فرزندان با سر ایشان آیند [و] راه غلط نکنند.
قراسولک این حال با اغوز تقریر کرد. او را معقول و مقبول افتاد. به موجب تعلیم او در تاریکی رفتند و تا سه شبانروز می‌راندند. ناگاه از یمین و یسار ندایی شنیدند که هر که در این تاریکی بر راه چیزی یابد و بردارد، چون بیرون رود پشیمان بود، و هر که برندارد هم پشیمان بود. قومی هیچ برنداشتند، و گروهی اندک برداشتند. چون بازگشتند به دلالت آن چند مادیان
______________________________
(۱).Oguz
(2).Qar Hulun
(3).Qar suluk
(4).Busi Hoga
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۱۷
بیرون آمدند. چون به روشنی رسیدند آنچه نگاه کردند، آنچه برداشته بودند، جواهر زواهر نفیسه بود، از آن تقصیر و تأخیر هر دو گروه پشیمان شدند.
از آنجا عزم ولایتی کرد که میان قیل‌براق «1» و اتیل «2» است و نام آن [] و با ایشان جنگ کرد، و پادشاه آنجا کشته شد و آن ولایت مستخلص گشت و تا سه سال آنجا بماند برای تنسیق مواضع؛ و مال معیّن کرد و شحنگان بنشاند، و از آنجا به قصد دربند خزر کوچ کرد. چون بدان حدود رسید، بوشی خواجه «3» پسر خود قراسولک «4» را گفت: چون لشکر ما یکبار شکسته و منهزم شد، این خبر به ایل و یاغی رسیده باشد، مصالح آن است که از اینجا صد سوار بازگردانیم تا خبر سلامتی و فتح و نصرت به خانه و دیار ما رسانند تا اوروغ «5» و لشکریان ما خرّم و خوشدل شوند و دشمنان مخذول و منکوب، و تمامت ذخایر و خزاین که حاصل آمده، آنجا برند تا این همه آوازه استوار دارند.
قراسولک بر اغوز «6» عرض کرد، [۷] چون مقبول بود و بر فواید فراوان مشتمل، پسندیده داشت و او را سیورغامیشی فرمود و جامه‌های خود پوشانید، و صد سوار قنقلی «7» به این مهم تعیین کرد و تمامت خزاین و ذخایر خود بر دست ایشان بفرستاد. و در عهد اغوز به جای یرلیغ «8» و پایزه «9» که اکنون روان است، تیر و کمان بودی با پیکان زرّین. اغوز دو تیر زرّین پیکان و کمان خود به نشان به ایشان داده بود. در هر ولایت که آن را می‌نمودند علفه و علوفه می‌دادند و خدمات و اکرامات پسندیده می‌کردند.
سرور قنقلیان [] بود، اغوز فرمود که محافظت و صیانت خانه و خزاین او و اغروق او کنند تا وصول اغوز. چون ایشان را روانه کرد، هفت روز دیگر آنجا مقام کرد و از آنجا کوچ کرد و متوجّه دربند شد. اهالی و مقیمان
______________________________
(۱).Qil Bar q
(2).Itil
(3).Busi Hoga
(4).Qar Suluk
(5).Uruq
(6).Oguz
(7).Q .ngli
(8).Jarlig
(9).P iz
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۱۸
آنجا جمله دزد و رهزن بودند، بر سر راهها بی‌راهی می‌کردند. اسپان لشکریان بسیار بدزدیدند. اغوز «1» قراسولک «2» را طلب کرد و فرمود که این موضعی تنگ و مضیقی سخت است که ما را فرو آورده‌ای، و دزدان بسیاراند.
تدارک ایشان به چه طریق کنیم، و این مقام یک جانب با دریا و طرفی با کوههای سخت دارد.
قراسولک تدبیر آن کار از پدر پرسید. پیر گفت از چهار جانب ولایت دربند «3» به موضع آبادان تاختن باید کردن و در خرابی کوشیدن که چون این ولایتی بغایت تنگ است و یک جانب با دریا و یکی با کوه دارد، ناچار کار ساختن همین جای باید بود تا اهل ولایت عاجز شوند، و از سر ضرورت ایشان را مطیع. قراسولک این معنی همچنان با اغوز گفت. اغوز هم بر آن جمله پیش گرفت، و تمامت ولایت ایشان را خراب می‌کردند و به غارت و تاراج می‌دادند.
و از تابستان تا بهارگاه آنجا مقام کردند و حصار دادند. چون اهل دربند آن حال مشاهده کردند و عجز و پریشانی بر ایشان مستولی شد، جمع شدند و با یکدیگر مشاورت کردند، و حال استیلای او بر بلاد نزدیک ایشان روشن شده بود، و احوال قیل‌براق «4» با وجود شوکتی که داشته شنیده، اتفاق کردند و بعد از هشت ماه که در حصار گرفتار بودند، پیش اغوز آمدند و نه سر اسپ خنگ پیشکش کردند و ایل شدند. اغوز چون ایشان را بدید، فرمود که از ایشان سؤال کنید که در این مدّت که ما اینجا آمده‌ایم چگونه تا این غایت بنزد ما نیامدید و طریق تمرّد و عصیان پیش گرفته بودید.
ایشان در جواب گفتند که میان ما مردم عاقل و دیوانه هستند، تا غایت
______________________________
(۱).Oguz
(2).Qar Suluk
(3).Darband
(4).Qil Bar q
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۱۹
وقت به جهت آنکه به سخن مردم دیوانه درآمده بودیم نیامدیم، و می‌دانیم که بد کرده‌ایم، و اکنون مردم عاقل ما را آگاهی دادند و نصیحت کرد و مصلحت کار بر ما روشن گشت، کمر مطاوعت واجب دانستیم بستن و روی به بندگی نهادن. اغوز «1» فرمود که چون به گناه خود معترف شدید، من نیز از سر گناه شما درگذشتم. امّا دو سر اسپ کره از آن من برده‌اید، یکی ایراق‌قله «2»، و ایراق‌قله اسپی باشد مانند ارقلی «3»؛ و یکی دیگر سوتاق «4»، و آن مانند سنقله «5» باشد تمام سفید. و این اسپ اسپی رهوار بوده است بغایت نیکو. هر چند من از سر گناه شما برخاسته‌ام، اگر چنانکه این دو سر اسپ بدین نشان که برده‌اند باز نطلبید و نیارید، من از شما یکی زنده نگذارم.
ایشان اسپان که دزدیده بودند تمامت را یافته بودند، امّا این دو اسپ به این نشان هیچ جای ندیده بودند. چون اغوز را دل به این دو اسپ بود و مبالغه بر این وجه فرمود، ایشان مهلت خواستند. و اغوز یک ماه آنجا مقام کرد تا بتمامت ولایت فرستادند به طلب آن اسپان، و یافتند و پیش اغوز آوردند.
چون اغوز اسپان خود را دید خوشدل شد و ایشان را بنواخت و استمالت تمام کرد، و شحنه جهت محافظت رعیّت و تحصیل مال آنجا بگذاشت و عزم شروان «6» و شماخی «7» کرد.
______________________________
(۱).Oguz
(2).Ir q qula
(3).Arqli
(4).Sutaq
(5).Snglh
(6).Sirw n
(7).Sam hi
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۲۰
 
[ذکر] ایلچی فرستادن اغوز «1» به شروان «2» و شماخی «3»
 
اغوز چون خاطر از این ولایت فارغ بگردانید، ایلچی به شروان و شماخی فرستاد و پیغام داد که همانا بر شما پوشیده نمانده باشد که ما اینجا که آمدیم به هر ولایت که رسیدیم از ما چه صادر شده است، و هیچ جای نگذاشته‌ایم از ولایت تا مسخّر نگردانیده‌ایم و ملوک مطیع نشده‌اند و طریق انقیاد پیش نگرفته، اکنون اگر چنانکه شما در دل دارید که با ما ایل شوید جواب به ما باید فرستاد و متوجّه بندگی شدن، و اگر طریق تمرّد و عصیان خواهید سپردن، مستعدّ و آماده جنگ باید بودن که ما بر عقب می‌رسیم. چون این خبر با ایشان رسانیدند ایلچی را اعزاز و اکرام هر چه تمامتر کرده، طریق مطاوعت و بندگی پیش گرفتند، و نه سر اسپ خنگ جهت پیشکش ترتیب دادند و به استقبال بیرون آمدند و اغوز را بدیدند و شرط بندگی به اقامت رسانیدند.
چون اغوز به شماخی رسید، چهارده روز آنجا مقام کرد، و در آن روزها مال شابران «4» بیاوردند و به خزانه رسانیدند. امّا چون اهل شماخی [۸] در
______________________________
(۱).Oguz
(2).Sirw n
(3).Sam hi
(4).Sabiar n
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۲۱
ادای مال تعلّل می‌جستند و سر از راه معاملت بگردانیدند و باز طریق مخالفت پیش گرفتند و به مقاومت مشغول گشتند، اغوز «1» یاساق کرد که هر مرد یک آغوش هیزم بیارند و بر در شماخی و حوالی آن جمع کنند. تمامت لشکر برفتند و هر یک آغوشی هیزم بیاوردند و جمع کردند و آتش در زدند.
آتشی عظیم درگرفت و در و دیوار بسوخت، و جنگ کردند و شهر را بگرفتند و غارت کردند و زن و بچه ایشان به غارت بردند.
ایشان از کرده خود پشیمان گشتند. باز دیگر اکابر که پیش اغوز آمده بودند به شفاعت پیش آمدند و مقرّر کردند که مال به ادا رسانند، و دیگر به هیچ وجه طریق مخالفت و تمرّد نسپرند، و اغوز زن و بچه ایشان بازگرداند. چون اغوز دید که ایشان از سر عجز و اضطرار به شفاعت برخاستند، زن و بچه ایشان را بازگردانید، و مال بستد و شحنه خود بنشاند، و از آنجا به جانب اران «2» و موغان «3» روانه شد.
______________________________
(۱).Oguz
(2).Arr n
(3).Mug n
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۲۲
 
[ذکر] عزیمت کردن اغوز «1» به جانب ارّان «2» و موغان «3»
 
چون از حدود شروان «4» اغوز حرکت فرمود و به ارّان و موغان درآمد، فصل تابستان بود و هوا در غایت گرمی، و امکان مقام ساختن از گرما آنجا متعذّر.
اتّفاق کردند و به کوههای یایلاق «5» رفتند به عزیمت آنکه زمستان بازگردند و آن ولایات را بگیرند و غارت کنند و تمامت یایلاق و کوههای آن ولایات تا کوه سبلان «6» و کوههای الاتاق «7» و کوه آغوری «8» تمامت فرو گرفتند.
و چنین می‌گویند که نام الاداق «9» ایشان نهاده‌اند، و سبلان هم ایشان گفته‌اند، و به زبان ترکی یعنی آن چیزی برآمده بود و راست ایستاده، و در این مدّت که بر ییلاق نشسته بودند تمامت ولایات که در آن میانه بود مسخّر گردانیدند و بستدند، ولایت آذربایگان «10» را هم بگرفتند، و اسپان خاصّه خود را در مرغزار صحرای اوجان «11» که جایی بس خوش و هموار است ببست و در وقتی که آنجا بودند، روزی فرمود که همه جمع شوند و هر یک دامنی
______________________________
(۱).Oguz
(2).Arr n
(3).Mug n
(4).Sirw n
(5).Il q )(
(6).Sabl n
(7).Al t q
(8).Aguri
(9).Al t q
(10).Adarb yg n
(11).Aug n
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۲۳
خاک بیارند و آنجا پشته‌ای سازند؛ و اوّل خود یک دامن خاک بیاورد و بریخت، و چون بنفس خود خاک بریخت، تمامت لشکر هر یک دامنی خاک بیاوردند و بریختند. پشته‌ای بزرگ شد، نام آن پشته آدربایگان «1»، و معنی آدر «2» به ترکی بلند باشد؛ و معنی بایگان «3» جای توانگران و محتشمان، و آن را بدان مشهور کرد و اکنون آذربیجان «4» می‌گویند بدان سبب است.
و در آن تابستان اغوز «5» به الاتاق «6» ییلاق کرد، و از آنجا ایلچیان به جانب بغداد «7» و گرجستان «8» و دیار بکر «9» و رقّه «10» فرستاد و پیغام داد که آنجا خواهم آمد، تا ایشان را معلوم باشد، و چه جواب خواهند دادن. اگر چنانکه سر آن دارند که ایل گردند و مال خزانه بر خود گیرند که سال به سال می‌فرستند تا لشکر آنجا نکشد؛ و اگر جوابی که موافق رای اغوز باشد نگویند، ترتیب کار ایشان پیش گیرد و متوجّه ایشان گردد.
و چون ایلچیان را به این اطراف [فرستاد] زمستان به جانب ارّان «11» و موغان «12» آمد، و میان‌کر «13» و ارس «14» جهت یورت و مقام اختیار کرد، و زمستان آنجا بود و تمامت مردم آن دیار را ایل کرد، و هر کس که مطیع نشد تمامت را غارت کرد، و چون روی بهار درآمد، ایلچیان که به رسالت به ملوک و سلاطین ولایات فرستاده بود مراجعت کردند. جماعتی که به جانب دیار بکر و رقّه و بغداد رفته بودند، چون ملوک و اکابر آن دیار را به سبب آنکه اغوز به جانب ارّان درآمده بود ظنّ آن برده بودند که مراجعت کرده است جهت کاری صعب که پیش آمده است، ایلچیان را جواب داده بودند که وقتی که اغوز برسد اگر جنگ کنیم و اگر صلح، آن وقت جواب گوییم. و ایلچیان
______________________________
(۱).Adarb yg n
(2).Adar
(3).B yg n
(4).Adarb yg n
(5).Oguz
(6).l t q
(7).Bagd d
(8).Gurgist n
(9).Diy r -Bakr
(10).Raqqa
(11).Arr n
(12).Mug n
(13).Kura
(14).Aras
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۲۴
گرجستان «1» را جواب داده بودند که ما مستعدّ جنگیم و جنگ خواهیم کردن.
اوغوز «2» پیش گرجیان فرستاد که من ناگاه می‌آیم، باید که همه بیدار و باخبر باشید و نگویید که اغوز از ناگاه به وقت غفلت بر سر ما آمد؛ و جای مصاف و کارزار تعیین کنید و آماده باشید که ما خواهیم آمد چون بهار رسد و اسپان فربه گردند. اغوز قصد گرجستان کرد، و چون به قرب گرجستان رسید، گرجیان سه چهار روزه پیش آمده بودند و مستعدّ جنگ ایستاده. در حال مصاف بر آراستند و بی‌توقّف دست به جنگ کردند.
لشکر اغوز غالب آمد و دو شبانروز ایشان را بدوانیدند. دیگرباره جمع شدند و به جنگ باز ایستادند، هم مقاومت نتوانستند کردن و روی به گریز آوردند. چون اکابر آن قوم یقین کردند که ایشان مرد لشکر اغوز نیستند، پیش اغوز آمدند و ایل شدند و به اطراف مکتوب و فرمانها فرستادند به جمعی که هراسان شده بودند، تا جمع شدند و مال قبول کردند؛ و اغوز یک ماه و پانزده روز در گرجستان بود، و ایشان دیگرباره به الاطاق «3» آمده چون روزی چند در الاطاق مقام کرد، بار دیگر خبر آوردند که گرجیان مال ادا نمی‌کنند، و شحنه اغوز را از ولایت بیرون کردند و یاغی شدند.
اغوز چون این بشنید، شش پسر خود را بخواند [۹] و با ایشان گفت که من این قوم را آزمودم و دیدم و بر حال ایشان بغایت نیک آگاه گشتم. ایشان یک حمله بیشتر پای ندارند. ایشان را به لشکر بسیار و آمدن من به جنگ ایشان حاجت نیست. هر پسری را دویست مرد بداد و به جنگ فرستاد.
گرجیان چون پسران اغوز آنجا رسیدند، جنگ با ایشان کردند و ظفر یافتند و غارتها کردند.
و هم در عقب ایلچی از پیش اغوز پدر ایشان در رسید که باید که خورش و پوشش تمامت لشکر در این تابستان از گرجیان آرند. چون این خبر به ایشان
______________________________
(۱).Gurgist n
(2).Oguz
(3).l t q
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۲۵
رسید، غارت بسیار کردند و نعمت بسیار پیش پدر آوردند و شحنه‌ای معیّن کردند و مال مقرّر گردانیدند، و به الاطاق «1» مراجعت کردند، و چون کارها نیک ساخته بودند، اغوز «2» بر پسران آفرینها خواند و با ایشان گفت اگر در حال حیات من شما کارهای بزرگ و نیکو نکنید و نام برنیارید کی‌لایق آن گردید که جایگاه من توانید گرفتن.
پس بفرمود که ایلچیان بروند و از تمامت قشلاقها لشکر بخوانند و به کردستان «3» روند.
______________________________
(۱).l t q
(2).Oguz
(3).Kurdist n
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۲۶
 
[ذکر] عزم کردن اغوز «1» به دیار بکر «2» و شام «3» به راه کردستان «4»
 
چون اغوز لشکرها را آواز داد و جمع شدند و به جانب کردستان روان شدند، و سه سال متوالی در کوههای کردستان مقام کرد و آن کوهها از مفسدان پاک کرد و خان و مان ایشان را غارت کردند، و اهل بلاد و ولایت را که در صحرا بودند استمالت کرده مال معیّن گردانید، و از آنجا به طرف دیار بکر درآمد؛ و مردم ولایات اربل «5» و موصل «6» و بغداد «7» پیش آمدند و ایل شدند و پیشکشها و تحفه‌ها آوردند، و در آن زمستان بر کنار دجله «8» قیشلاق کرد و چون بهار شد عزیمت شام [نمود].
و پیشتر شش پسر خود را منقله «9» فرستاد و او در عقب برنشست. چون پسران به رقّه «10» رسیدند، اکابر آنها تمامت بیرون آمدند. پسران اغوز چون پدر ایشان بر عقب می‌آمد، آن جماعت را پیش پدر فرستادند. ایشان پیش اغوز رفتند؛ و چون اغوز ایشان را بدید استمالت فرمود و دلداریها کرد و شحنه
______________________________
(۱).Oguz
(2).Dij r -Bakr
(3).m
(4).Kurdist n
(5).Irbel
(6).Musul
(7).Bagd d
(8).Tigri
(9).Manqla
(10).Raqqa
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۲۷
تعیین کرد و با شهر خود فرستاد، و همچنین به هر جا که رسیدند از بلاد شام «1» تمامت ایل شدند مگر شهر انطاکیه «2» که ترکان آن را نطاق شهر گویند و سیصد و شش دروازه دارد، طریق تمرّد سپردند و به مقاومت باز ایستادند و عاقبت یک سال جنگ کردند، و بعد از یک سال بگرفتند.
و اغوز «3» در آن شهر برفت و کرسی زرّین بنهاد و بر آنجا نشست، و تمامت نود هزار مرد لشکر که با او بود زن و بچّه در شهر برد و آنجا بنشست و بعد از آن ایلچی به جانب دمشق «4» و مصر فرستاد تا از آمدن او خبر کنند. با هر ایلچی صد مرد روانه کرد، و از لشکر خود از هر هزاره‌ای صد مرد تعیین کرد، و با شش پسر خود به جانب تکور خان «5» فرستاد که اکنون ما آن را تکفور «6» می‌گوییم. چون بدان نزدیکی رسیدند، تکور ایلچی فرستاد تا از احوال ایشان بررسد که چه لشکرست.
و رسم و عادت ایشان آن بود که کسی که بر سبیل ایلچی رفتی، تعرّض نرسانیدندی. پس پسران اغوز ایلچیان را از آن تکفور بدیدند و با ایشان سخن گفتند. چون ایشان را باز می‌گردانیدند، ایلچیان خود را با ایلچیان او به هم فرستادند و پیغام دادند که ما را پدر ما اغوز به منقله «7» فرستاده است با نه هزار مرد، و او با لشکری بزرگ کجکه می‌رسد. اگر چنانکه در خاطر آن دارند که ایل شوند و مال قبول کنند و سال به سال به خزانه فرستند تا ما دانیم و به شما تعرّض نرسانیم؛ و اگر سر جنگ و مصاف دارند تعیین کنند و بیرون آیند. تا جنگ کنیم.
و از این شش پسر نام بزرگتر کون «8» بود، یعنی آفتاب؛ و دوم را نام آی «9» بود، یعنی ماه؛ و سیوم را یولدوز «10»، یعنی ستاره؛ و چهارم را کوک «11»، یعنی آسمان؛ و
______________________________
(۱).S m
(2).Ant kiya
(3).Oguz
(4).Dimisk
(5).T .Kur -n
(6).T .Kfur
(7).Manqla
(8).Kun
(9).y
(10).Julduz
(11).Kuk
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۲۸
پنجم را طاق «1»، یعنی کوه و ششم را دانکیز «2»، یعنی دریا. چون ایلچیان این پسران پیش تکفور «3» رسیدند، تکفور گفت فردا در فلان موضع جنگ کنیم.
روز دیگر به همان موضع رسیدند و جنگ کردند، و تکفور را بزدند و از لشکر او مردم بسیار کشته شد و دو شبانروز ایشان را بدوانیدند [تا] آنجا که شهر و ولایت تکفور بود. چون آنجا رسیدند، اهل شهر متّفق شدند و تکفور را بگرفتند و با ایشان سپردند؛ و ایشان تکفور را با هفتاد مرد به انطاکیه «4» فرستادند پیش اغوز «5» آقا و شهر و ولایت برقرار بگذاشتند و دست به غارت و قتل نکردند، و بیرون شهر فرو آمدند.
و پیش پدر، اغوز به زبان ایلچیان پیغام فرستادند که اگر چنانکه تکفور را خواهد کشتن و می‌فرماید که ما ولایت را غارت کنیم و مال به خزانه بفرستیم، اشارت فرماید، و اگر چنانکه نوازش می‌فرماید و از سر خون و گناه او برمی‌خیزد و او را با سر ولایت می‌فرستد. و ملک بر او مقرّر خواهد داشت، مال و خزانه خود را تعیین کند و او را باز فرستد تا ما رعیّت را استمالت کنیم، و روی به بندگی نهیم.
چون تکفور را پیش اغوز آوردند، اغوز از او کیفیّت جنگ و کارزار که میان او و پسران اغوز رفته بود باز پرسید. تکفور حال بدان وجه که واقع شده، از اوّل تا آخر کارزار و جنگ کردن [۱۰] و هزیمت لشکر تکفور، و رفتن پسران اغوز در پی ایشان تا در شهر، و اتّفاق کردن بزرگان شهر و گرفتن تکفور و سپردن او تمامت مفصّل باز گفت، و چون تکفور از این تقریر فارغ شد، اغوز با تکفور گفت که پسران من ولایت را غارت کردند یا نه. تکفور چون ندیده بود که ایشان غارت کردند، تکفور گفت تا مادام که من آنجا بودم ایشان هیچ غارت نکردند و از شهر بیرون آمدند و در صحرا مقام ساختند.
______________________________
(۱).T q
(2).T )D( .nkiz
(3).T .Kfur
(4).Ant kiya
(5).Oguz
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۲۹
اغوز «1» چون با پسران شرط کرده بود که غارت نکنند، این معنی عظیم پسندیده داشت و دست بر سینه و روی به حق تعالی آورد و شکر گزارد که پسران او سخن او دگرگون نکرده بودند، و استعداد آن دارند که قایم مقام پدر توانند بود، و بعد از آن که اغوز این احوال معلوم کرد و موافق مزاج او آمد با تکفور «2» گفت: هر چند تو اوّل به طاعت درنیامدی و با ما مقاومت نمودی و اساس جنگ نهادی، امّا با این همه من از سر گناه تو درگذرم و ترا با سر ولایت و حکم خود فرستم و سلطنت بر تو مقرّر دارم. اگر من بعد به دل راست و اندرون پاک مطیع گردی، و سال به سال خزانه و مال به هر جا که من باشم رسانی.
تکفور چون این سخن بشنود، سر بر زمین نهاد و شرایط بندگی و دعا به اقامت رسانید و در جواب گفت که تمامت ولایات و ممالک مسخّر حکم و فرمان تو است، و امثال من هزار هزار و به از من به طاعت تو آمده‌اند. مثل منی را چه قدرت و محل تواند بود که از حکم تو تجاوز نمایم. به هر چه اشارت رود منقاد و مطیعم. اگر اغوز مرحمت فرماید و سیورغامیشی کند، حلقه بندگی در گوش کنم و سال به سال مال و خزانه روان گردانم در آن باب و در بندگی این درگاه ان شاء اللّه که هیچ تقصیر نرود.
چون این حکایت به آخر رسید، اغوز حال ولایت و لشکر و جایگاه ایشان و آنکه در آن ولایات لشکر چون فرستد و چگونه گیرد، تمامت از تکفور بپرسید. تکفور گفت: اما طریق گرفتن فرنگ چنان باشد که از اینجا اغوز ایلچیان را با بیلک و خلعت آنجا فرستد و بزرگان را استمالت کند، و تشریف پوشانند و با ایشان بگویند تا مال بدهند، من نیز در خفیه چیزی به ایشان نویسم و ایلچی خود بفرستم و این معنی با ایشان بنیاد نهم که این قوم قوّتی عظیم دارند، و از آنجا که آفتاب برمی‌آید تا این ولایت تمامت مسخّر خود
______________________________
(۱).Oguz
(2).T .Kfur
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۳۰
کرده‌اند، و هیچ آفریده را قوّت مقاومت ایشان نبود. مصلحت در آن باشد که به طاعت درآیند، و پیش از آنکه کار به جنگ انجامد و خلقی در میانه هلاک شوند و موجب خرابی ولایت گردد، مال مقرّر کنید و سال به سال می‌فرستید، ایشان بدین سخن درآیند و مال قبول کنند، و هیچ حاجت نباشد که لشکر آنجا رود.
و امّا حال ولایت روم «1» آن است که قیشلاق ایشان به قرب دریا است و عظیم گرمسیر است. طریق آن باشد که چون به قشلاق درآمده باشند و وقت آن باشد که به ییلاق باز خواهند آمدن، پیش از آن که به ییلاق درآیند، لشکر برود و ییلاقهای ایشان فرو گیرد و نگذارند که ایشان از قشلاق بیرون آیند.
چون در قشلاقها از گرما و مگس نشستن متعذّر باشد عاجز شوند و بضرورت به ایلی درآیند.
اغوز «2» را چون این تدبیر تکفور «3» معقول آمد، او را به ولایت و مقرّ سلطنت خود باز گرداند، و ایلچیان که با او آمده بودند به زیادت پنجاه سوار دیگر همراه کرد تا او را به مملکت خود رسانیدند و بر تخت پادشاهی بنشاندند، و پسران خود را فرمود تا با لشکر به هم فرو آیند. پسران اغوز با پیش پدر آمدند، و تکفور خزاین بسیار به اغوز فرستاد و در مقرّ عزّ خود کمر بندگی بر میان بست، و اوغوز را چون ملک تکفور مقرّر گشت، قصد دیار فرنگ و روم کرد.
______________________________
(۱).Rum
(2).Oguz
(3).T .Kfur
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۳۱
 
[ذکر] فرستادن اغوز «1» پسران خود را با لشکر به جانب فرنگ و روم «2»
 
چون تکفور «3» ایل شد و اغوز را احوال فرنگ و روم بتحقیق معلوم شد، از پسران خود سه پسر کون «4» و یولدوز «5» و تنگیز «6» با نه هزار سوار به جانب روم فرستاد؛ و سه پسر دیگر آی «7» و کوک «8» و طاق «9» را با نه هزار مرد دیگر به فرنگ فرستاد و فرمود تا ایشان را به موضعی که کنار آب دریا باشد جایی تعیین کند و تغار و علوفه می‌دهد، و ایلچیان را تعیین کرد تا به کشتی بگذرانند و پیش فرنگان فرستند.
تکفور «10» چون با ایشان متّفق بود و کمر مطاوعت بر میان بسته، بر موجب فرموده اغوز ایشان را در کنار دریا جایی نیکو تعیین کرد و علوفه و علفه که مناسب ایشان بود ترتیب داد و ایلچیان را به جانب فرنگ فرستاد. چون ایلچیان آنجا رسیدند و تشریف اغوز رسانید، و اکابر ایشان را پوشانیدند؛ و تکفور خان پیشتر ایلچی خود فرستاده بود و ایشان را از احوال آگاهی داده، و
______________________________
(۱).Oguz
(2).Rum
(3).T .Kfur
(4).Kun
(5).Julduz
(6).T )D( .nkiz
(7).y
(8).Kuk
(9).T q
(10).T .Kfur
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۳۲
نصیحت کرده که سخن ایشان مسموع دارید و دلداری کنید و مطاوعت نمایید. ایشان نیز مخالفت نکردند و مطیع گشتند و عرض آن مال [نمودند] و تنسوقها رسانید، و پسران اغوز «1» را دیدند، خواستند که کار خود با ایشان آخر کنند، و آن مال و خزانه و تنسوق بسپارند.
پسران اغوز قبول نکردند و گفتند شما را ناچار پیش اغوز باید رفت، و هر چه آورده‌اید، پیش او بردن و مال معیّن و مقرّر کردن، و ما برادران [۱۱] با لشکر اینجا باشیم تا اوغوز چه حکم فرماید. بعد از آن که شما رفته باشید و پدر ما را دیده و مال مقرّر کرده، اگر فرماید که بازگردیم، آنگاه باز گردیم.
ایشان چون دیدند که پسران اغوز اصرار عظیم می‌کنند، مال و خزانه برگرفتند و متوجّه بندگی اوغوز گشتند.
چون خبر به اغوز رسید که ایشان می‌رسند، فرمود تا لشکر هزاره هزاره با برگ و سلاح تمام برنشستند و در صحرا بر راه ایشان رفتند، و از دور خود را بر ایشان عرض می‌کردند، چنانکه آن جماعت که از فرنگ آمده بودند هزاره هزاره در دو سه نوبت می‌دیدند تا آن قوم لشکر او را اضعاف آن پندارند که هست. چون آن جماعت که از فرنگ آمده بودند به حضرت اوغوز رسیدند و سخن خود عرض کردند. اغوز با ایشان گفت از این لشکر مختصر [که به] منقله «2» فرستاده بودم، شما ایشان را دیده باشید. اکنون لشکر بزرگ آنجا خواهد رفت. اکنون اگر چنانکه می‌دانید که با ما مقاومت توانید تا جنگ را باشیم، و اگر چنانکه از مقاومت ما عاجز خواهید آمدن به از آن نباشد که طریق مطاوعت پیش گیرید و مال خزانه مقرّر کنید، و سال به سال بر دست معتمدان و ایلچیان ما می‌فرستید و باید که بیقین دانید که لشکر من از آن عظیم‌تر است که در اندیشه شما گنجد یا گمان برید که ایشان از آب اندیشه کنند. و از آنجا که ما آمده‌ایم همانا دانسته باشید که ما بر چند دریاهای عظیم
______________________________
(۱).Oguz
(2).Manqla
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۳۳
گذشته باشیم، و این آب و دریای شما [را] بنزد لشکر من محلّی نتواند بود و ایشان بآسانی توانند گذشتن. بعضی سالی را اسپ سازند و تازیانه را پاروب کشتی کنند و برانند و ولایت شما را زیر و زبر کنند.
ایشان چون این سخن بشنودند، با اغوز «1» گفتند که اغوز آقا فرماید تا لشکر باز گردد، و شحنه تعیین فرماید تا مال بگزاریم. و اغوز با ایشان گفت هر وقت که دل شما راست باشد مال بر گردن گیرید، شحنه‌ای که پیش تکفور خان «2» گذاشته‌ام کفاف باشد، و سال به سال مال بدو می‌رسانید تا او پیش من می‌فرستد، و در هر دو سال یکی از اوروغ «3» شما پیش آید تا من او را تشریف [دهم] و باز گردانم.
چون این سخن تمام کرد، ایشان را بعد از آنکه قاعده آن ولایت و مال مقرّر [کرد] بازگردانید؛ و بار دیگر همچنان که به وقت آمدن ایشان پیش او لشکر خود بر ایشان عرض می‌کرد، فرمود تا مکرّر گردانند و هیبتی از آن لشکر در دل ایشان نشیند. چون ایلچیان فرنگ عظمت لشکر بدیدند و کثرت ایشان را مشاهده کردند، چون به ولایت خود رسیدند و حال کثرت آن لشکر با پادشاه فرنگ تقریر کردند، از آن حال عظیم اندیشه‌مند گشت، و به طوع مال بر خود گرفت و کمر بندگی و مطاوعت بر میان جان بست، و مادام که اغوز بر سریر سلطنت و پادشاهی بود، و بعد از وی چندان که پسران و اوروغ او بودند، مال [سال به سال] می‌رسانیدند، و [با] هر که مخالفت می‌نمود جنگ می‌کردند.
______________________________
(۱).Oguz
(2).T .Kfur
(3).Uruq
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۳۴
 
[ذکر] جنگ کردن پسران اغوز «1» که به روم «2» رفته بودند و کیفیّت [آن] حال و شرح آن با لشکر روم‌
 
پسران اغوز که ایشان را به روم فرستاده بود، با لشکر به هم چون آنجا رسیدند، به سه موضع رومیان با ایشان جنگ [کردند]، و هر سه نوبت لشکر روم را زده‌اند، و عاقبت چون دانستند که از مقاومت عاجز خواهند آمدن، اکابر روم بتمامت جمع شدند و مشورت کرده با همدیگر و سر به طاعت درآورده، و پیش پسران اغوز رفتند و مال خزانه قبول کردند که سال به سال برسانند؛ و اغوز را، هر یک را، اسپان نیکو پیش‌کش کردند. پسران اغوز از آن جماعت سؤال کردند که چرا پیشتر ایل و مطیع نشدید تا چندین خلق در میانه تلف نشدی و ولایت خراب نگشتی.
ایشان در جواب گفتند که آن قوم که ایشان جنگ کردند دیوانگان بودند، و چون ما مردمان روزگار دیده‌ایم و گرم و سرد چشیده، مصلحت در آن دیدیم که جنگ از میان برافتد و کمر مطاوعت ببندیم و حلقه بندگی در گوش کنیم، و با همدیگر اتّفاق کرده‌ایم و روی به بندگی آورده؛ اگر می‌کشید و اگر رها
______________________________
(۱).Oguz
(2).Rum
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۳۵
می‌کنید حکم شما را است. باری میان ما هیچ آفریده نمانده است که او را خلافی در دل هست و از این معنی تجاوز تواند نمود.
چون پسران اغوز سخنان ایشان را بشنیدند و نزد ایشان یقین [شد] که از دل پاک با لشکر اغوز «1» ایل‌اند، ایشان را گفتند: چون پدر ما فرموده است که هرکس که مطیع شود او از ما در امان باشد و بدو تعرّض نرسانیم، و کسان ایشان را منهرامیشی نکنیم، ما نیز از سخن پدر خود تجاوز نتوانیم نمودن، و در کنار ولایت شما می‌نشینیم و به هیچ وجه هیچ آفریده را و هیچ ولایت را متعرّض نشویم، تا وقتی که شما جماعتی از اکابر پیش پدر ما اغوز آقا فرستید تا او چه می‌فرماید، حکم جز آن باشد.
آن قوم این معنی را انقیاد نمودند، و پسران اغوز ایشان را با ایلچیان خود پیش اغوز فرستادند. اغوز چون ایشان را دید، احوال پسران و جنگ که رفته بود از ایشان سؤال [کرد]. و ایشان حال بر وجهی که مشاهده کرده بودند به سمع اغوز رسانیدند. اغوز ایشان را استمالت کرد و مال مقرّر گردانید تا سال به سال برسانند، و لشکر خود را همچنانکه بر لشکر فرنگ عرض کرده بود، بکرّات عرض کرد، و ایشان را از عظمت آن لشکر هیبتی تمام [۱۲] در درون بنشست، و آن جماعت را تشریف پوشانید و روانه گردانید، و پسران اغوز با لشکر مراجعت نمودند و پیش پدر آمدند.
اغوز چون دید که پسران کارهای نیک کرده‌اند و آثار رشد و سعادت در ایشان ظاهر دید، ایشان را طوی کرد و کاسه داشت؛ و هر پسری را یک کرسی زرّین داد، و امرا که با پسران او رفته بودند همه را جامه‌ها پوشانید، و بعد از آن پسران و امیران را جمع کرد و گفت که شما را هیچ معلوم شده است که من پسران را چرا کرسیهای زرین دادم و شما را تشریف پوشاندم.
پسران و امیران جواب دادند که نیک و بد آن تو می‌دانی، ما چه دانیم.
______________________________
(۱).Oguz
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۳۶
اغوز فرمود که شش پسر را یک بار منقلی «1» کرده به جانب شام «2» آمدم، از ایشان همه ترتیبهای نیکو دیدم، و نوبت دوم که سه پسر به جانب فرنگ و سه [پسر] به جانب روم «3» فرستادم، هم کارهای نیک کردند، و راه شما و ایشان نیک بود، و نیز یاساق و شرایط که کرده بودم در غارت ناکردن ولایت تمامت بدان موجب به جای آوردند، و از سخن من تجاوز نجستند و به سخن خود رسیدند. بدان سبب که خاطر من از ایشان و از شما خشنود است، و دانستم که ایشان لایق پادشاهی‌اند و شما لایق امیری. ایشان را کرسی زرین و شما را خلعت دادم. و چون از این بپرداخت، روی به ضبط و نسق آن ملک آورد، و سه سال آنجا جهت استقامت امور انطاکیه «4» و روم و فرنگ اقامت کرد، و کار آن دیار را نظام و نسق تمام داد و از آنجا عزیمت دمشق «5» کرد.
______________________________
(۱).Manqli
(2).S m
(3).Rum
(4).Antakiya
(5).Dimisk
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۳۷
 
[ذکر] عزیمت کردن اغوز «1» با تمامت لشکر به دمشق «2»
 
چون اغوز نسق ممالک روم «3» و فرنگ و انطاکیه «4» به اتمام رسانید، بر عزیمت دمشق، از آنجا روانه شد و به دمشق آمد، و دمشقیان با او در خاطر عزیمت جنگ داشتند. او اصلا بدان التفات ننمود و در پیرامون دمشق فرو آمد، و سه روز آنجا مقام کرد و به جنگ نرفت. پسران با او گفتند که موجب توقّف در جنگ چیست. به ایشان جواب داد که بر شما پوشیده است که آدم در این مقام خفته است، و من از این جهت در حیرت مانده‌ام، و در جنگ مسارعت نمی‌نمایم. و ایلچی نمی‌خواهم که بفرستم تا ببینم که کار به کجا انجامد. و ایشان چه خواهند کردن.
چون سه روز برآمد و اغوز کس پیش نفرستاد و به جنگ ایشان التفات ننمود، اهل دمشق ایلچی پیش اغوز فرستادند، و ده خروار کمان با ایلچی روانه کردند. چون پیش اغوز آمدند و سخن خود گفتند، اغوز گفت که موجب توقّف شما و بزرگان شما تا غایت از چه بوده است، در خاطر چه دارید که از
______________________________
(۱).Oguz
(2).Dimisk
(3).Rum
(4).Antakiya
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۳۸
آن روز که من بدین مقام رسیده‌ام شما امروز پیش من می‌آیید. اگر سر جنگ و مصاف دارید، همانا قوی‌تر از لشکر انطاکیه «1» نخواهید بودن، ما تا غایت چون لشکر نرسیده بود، انتظار لشکر می‌کنیم تا تمام برسد، جهت آن کس پیش شما نفرستادیم. مصلحت شما در آن است که شما بروید و بزرگان خود را بگویید تا بیایند و مطیع گردند، که مرا عزیمت مصر است و به شما التفات جنگ ندارم، و محلّ آن نمی‌دانم که با شما جنگ کنم، و مال شما را بر کمان مقرّر خواهم کرد، و بیرون از کمان از شما توقّعی دیگر ندارم.
چون ایلچی دمشق «2» این سخن بشنود، به دمشق مراجعت کرد، و حال هم‌چنان که از اغوز «3» منقول بود با اکابر بازگفت. ایشان را این سخن موافق آمد و به سمع قبول بشنودند، و صد خروار کمان بار کردند و چند اسپ عربی نامدار با خود برداشتند و پیش اغوز آمدند و پیشکش کردند، و ایل و مطیع شدند. اغوز بزرگان ایشان را دلخوشی داد و بنواخت و گفت: کمان ولایت شما بغایت نیک است و ما را جهت لشکر دربایست. این مقدار کمان که آورده‌اید بر لشکر قسمت کنید و هر یکی را سه کمان بدهید. اگر به همه بر این جملت برسد، من بعد تتّمه آن که امسال آورده‌اید تمام باشد، و حالیا شما خاطر می‌دارید که به مصر می‌رویم. چون از مصر ان شاء اللّه مراجعت نماییم، مال شما مقرّر گردانیم و چنان سازیم که خاطر شما خواهد.
و بعد از آن یک ماه دیگر در دمشق مقام کرد، و بعد از یک ماه کوچ کرد با لشکر به هم، و قصد مصر کرد. جامع التواریخ، تاریخ اغوز متن ۳۸ [ذکر] عزیمت کردن اغوز با تمامت لشکر به دمشق ….. ص : ۳۷
______________________________
(۱).Antakiya
(2).Dimisk
(3).Oguz
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۳۹
 
[ذکر] عزیمت کردن اغوز «1» به مصر و رفتن آنجا و ایل کردن‌
 
اغوز بعد از آنکه دمشق را ایل کرد، قصد دیار مصر مقرّر گردانید و بدان طرف روانه شد؛ و چون سه روزه راه برفتند، دو روز مقام کرد و تمامت لشکر را فرمود تا هر هزاره دو سه نوبت به شب باز می‌گشتند تا به روز کوچ می‌کردند؛ [۱۳] و بر این سان لشکر عرض می‌داد تا لشکر را اضعاف آن پندارند که هست. بعد از آن کنکاج کرد که مصر را به چه طریق گیرند و چگونه ایل گردانند.
سه پسر را با نه هزار منقله «2» فرستاد و یک پسر دیگر را با نه هزار مرد کجیکه در عقب ایشان روانه کرد؛ و خود بر پی لشکر بزرگ روانه شد؛ و در آن روز که خویشتن روانه خواست شدن، ایلچی از پیش سه اسپه سوی مصر شتابانید و پیغام داد که چندین لشکر بدین تفصیل با هر پسری فرستادم و من بر عقب با لشکر بزرگ می‌رسم. و چون ایلچیان روانه شدند، خویشتن هم آنجا مقام کرد، و پسران او با لشکری که معیّن کرده بودند روانه شدند.
______________________________
(۱).Oguz
(2).Mangla
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۴۰
اغوز «1» در حوالی دمشق «2» و غوطه «3» و ولایت قدس «4» و خلیل و آن ولایت قیشلاق کرد و شکار می‌کردند، و دمشقیان نیز به مصر فرستادند و حال لشکر اغوز [باز] نمودند که بر چه‌سان است. مصلحت جنگ‌جویی نیست. و اهل مصر را این سخن عظیم مؤثّر آمد. و چون پسران اغوز نزدیک مصر رسیدند، تمامت بزرگان مصر به استقبال بیرون آمدند و پیشکشها و تنکسوقها آوردند، و ایل و مطیع شدند، و مال خزانه مقرّر کردند.
و یک سال پسران اغوز بر در مصر [بنشستند] و یاساق کردند که هیچ آفریده کسی را زحمت ندهد و متعرّض نگردد، امّا حکم کردند که چون از راه دور آمده‌ایم و به هر مدّتی اینجا نتوانیم آمدن، سه سال مال به تقدمه ترتیب کنند و تسلیم نمایند. و بدین قرار در هر شش سال مال به دو نوبت ادا کنند، و در این سه سال مال از مصر بگرفتند، و مال وافر به لشکر رسید و به فرمان اغوز مراجعت کردند و با پیش پدر آمدند.
و دیگر سال اغوز هم در ولایت دمشق اقامت کرد، و بعد از آن مال دمشق را معیّن کرد، و اغوز به مکّه «5» و مدینه «6» ایلچی فرستاد سبب آنکه شنیده بود که خاک آدم «7» [علیه السّلام] از آنجا است، فرمود تا قدری خاک از آنجا بیارند. ایلچی آنجا رفت و خاک بیاورد، و قدری بر تن خود مالید و شکرانه حق گزارده، و با پسران و امرا گفت: آدم از خاک بود و با خاک پیوست، و ما نیز همه با خاک پیوندیم. هر چند قدرت باشد ترا، نیکوی می‌باید کردن نه بدی.
بعد از آن در بهار در کوههای بعلبک «8» و مواضع سردسیر ییلاقمیشی کرد، و چنان گفت که تابستان به بغداد «9» نتوان رفت، بعد از آنکه هوا خنک گردد به
______________________________
(۱).Oguz
(2).Dimisk
(3).Guta
(4).Quds
(5).Makka
(6).Madina
(7).dam
(8).Balbak
(9).Bagd d
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۴۱
بغداد «1» رویم، و تمامت تابستان هم آنجا بنشست، و چون هوا خنک شد، عزیمت بغداد کرد.
______________________________
(۱).Bagd d
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۴۲
 
[ذکر] عزیمت و رفتن اغوز «1» به جانب بغداد «2» و بصره «3» و آن دیار
 
چون اغوز تابستان در کوههای بعلبک «4» و آن حدود به سر برد و هوا خنک گشت، روی به بغداد نهاد؛ و چون بیشتر [۱۴] اهل بغداد ایل شده بودند، در وقت رسیدن اغوز به دیاربکر «5» تمامت اکابر بغداد آنجا آمده، بر سبیل استقبال هم در خدمت اغوز به بغداد مراجعت نمودند، و چون اغوز به بغداد رسید، یک ماه کمابیش آنجا مقام کرد و تمامت اکابر ملازم او می‌بودند؛ و از آنجا بیرون آمد، و هم در آن حدود قیشلاق کرد تا وقت آن که هوا گرم‌تر شد.
چون هوا گرم‌تر گشت به کوههای کردستان «6» رفت و آنجا یایلامیشی کرد، و پاییز به جانب بصره روان شد؛ و اهل بصره متابعت دیگر ولایات کردند و ایل و مطیع شدند و مال دادند، و از آنجا به جانب خوزستان «7» رفت، و تمامت آن ولایات را مطیع گردانید، و همه مال قبول کردند، و از آنجا میان کوههای لر بیرون شدند و به اصفهان «8» رفت. چون آنجا رسید، مردم اصفهان طریق طاعت
______________________________
(۱).Oguz
(2).Bagd d
(3).Basra
(4).Ba'lbak
(5).Dijar -Bakr
(6).Kurdist n
(7).Huzistan
(8).Isfah n
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۴۳
نسپردند و تمرّد و مقاومت پیش گرفتند و به جنگ و خصومت باز ایستادند، و به هیچ وجه بیرون نمی‌آمدند.
و اغوز «1» ده هزار مرد به قرب اصفهان «2» بگذاشت تا اگر بیرون آیند به جنگ مستعد باشند و جنگ کنند، و به هر مدّتی آن ده هزار مرد را همان مقدار عوض می‌فرستادند و دیگران را می‌خواندند، و دیگر لشکرها در ولایت اصفهان تاختن می‌کردند، و مدّت سه سال اغوز در آن ولایت بود، و آن ولایت را غارت و تاراج می‌کرد. بعد از سه سال تمامت لشکر بر در اصفهان جمع شدند و هفت شبانروز با لشکر اصفهان جنگ کردند. یک نیمه لشکر روزی و یک نیمه روزی دیگر، و همچنین تا هفت شبانروز تمام شد.
چون فایده نبود قراسولک «3» که پیشوای کار اغوز بود و در چنین کار معتمد علیه پیش پدر خود بوشی خواجه «4» رفت، کنکاج کرد که چنین جنگهای عظیم رفت و به هیچ‌گونه اصفهان نمی‌توانیم گرفتن. در این باب دری بر ما بگشای و کار ما را تدبیری اندیشه کن.
بوشی خواجه چون این حال از [پسر] خود گوش کرد با او گفت که با دیوار جنگ کردن هیچ فایده ندهد. چون شما [تیر] بر دیوار می‌زنید، و ایشان بر مرد و اسپ هراینه زخم ایشان کارگر آید و از آن شما کارگر نیاید. چاره این کار آن است که یک نیمه از لشکر جایی چنان پنهان شوند که نظر اهل اصفهان بر ایشان نیاید و به هیچ وجه محسوس نگردند که در آن قرب لشکری هست یا نه؛ و نیمه دیگر به در اصفهان به جنگ باز ایستند. اگر ایشان بیرون نیایند، دیوارهای باغات و خانه‌های ایشان که بیرون شهر باشد می‌اندازید و هامون می‌کنید تا ایشان بیرون آیند. بعد از آن طریق آن باشد که لشکرها به هزیمت باز پس آیند و می‌گریزند، و ایشان بر عقب می‌آیند. چون پاره‌ای راه از شهر
______________________________
(۱).Oguz
(2).Isfah n
(3).Qar Suluk
(4).Busi -Hoga
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۴۴
دور گردند، لشکر پنهان از عقب ایشان درآیند، و آنچه به گریز و هزیمت رفته باشند روی بازپس کنند و نگذارند که ایشان به شهر پناه آورند تا تمامت را قتل کنند.
قراسولک «1» پیش اغوز «2» آمد و هم بر آن سان که تعلیم یافته بود تقریر کرد، و او را این تدبیر معقول آمد و پسندیده داشت. پسران با چهل هزار مرد پنهان شدند، و پنجاه هزار مرد را فرمود تا قراسولک یاسامیشی کند و به در شهر به جنگ روند و خرابی می‌کنند و از این پنجاه هزار مرد که به در شهر آمدند با اغوز به جنگ و خرابی عمارت مشغول گشتند. لشکر اصفهان «3» چون دیدند که ایشان خرابی عظیم می‌کنند و خواهند کرد، [و] لشکر را کمتر از معهود دیدند، گمان بردند که مگر ایشان را کاری دیگر پیش آمده است و واقعه‌ای رسیده و لشکر آنجا رفته، و بر آن اعتماد درهای شهر بگشادند و از شهر بیرون آمدند و شمشیر کشیدند و روی به جنگ لشکر اغوز نهادند.
لشکر اغوز هزیمت کردند و روی به گریز آورد، و بتدریج بازپس می‌نشستند تا از شهر پاره‌ای دورتر شدند و ایشان را به صحرا کشیدند. اغوز با پسران و چهل هزار مرد ناگاه از پی ایشان درآمدند و دروازه و پس پشت ایشان بگرفتند، و جماعتی را که از شهر بیرون آمده بودند یکی را زنده نگذاشتند، و بدین طریق اصفهان را بگرفتند. و چون فتح اصفهان ایشان را میسّر گشت، چهار پسر را از پسران خود نامزد کرد که به جانب پارس «4» و کرمان «5» روند و آن ممالک مسخّر گردانند.
______________________________
(۱).Qar Suluk
(2).Oguz
(3).Isfah n
(4).P rs
(5).Kirm n
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۴۵
 
[ذکر] فرستادن اغوز «1» پسران خود را به جانب پارس «2» و کرمان «3»
 
چون اغوز مقرّر کرد و فرمود که چهار پسر از پسران او به طرف پارس و کرمان روند، و آن ممالک را مستخلص گردانند، پسران بر موجب فرموده پدر به آن دیار متوجّه گشتند و بیشتر به کرمان رفتند و جنگ کردند، و هم بدان طریق که اصفهان «4» را گرفته بودند، کرمان را بگرفتند و کشش بسیار کردند. چون از آنجا فارغ شدند، به فارس «5» آمدند و بیشتر شیراز «6» [15] بگرفتند، و یک سال جهت استخلاص آن ملک ایشان را آنجا مقام افتاد، و چون مستخلص گردانیدند، پیش پدر فرستادند و از احوال و چگونگی گرفتن ملک اعلام کردند.
اغوز فرمود که چون آن ملک گرفته‌اند و ایل و مطیع‌اند، ایشان را غارت نکنند و مال مقرّر گردانند، و متوجّه سه ساله استیفا نمایند و مراجعت کنند.
چون قاصد باز آمد و سخن اغوز به ایشان رسانید، هم بر آن موجب که او فرموده بود، مال مقرّر کردند، و متوجّه سه ساله استیفا نمودند و به اصفهان آمدند بنرد پدر خود اغوز، و بدین حکایت سه سال دیگر برآمد تا ایشان
______________________________
(۱).Oguz
(2).P rs
(3).Kirm n
(4).Isfah n
(5).F rs
(6).Sir z
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۴۶
لشکر به کرمان «1» و پارس «2» کشیدند و پارس و کرمان را مسخّر گردانیدند، و اموال مقرّر کردند و به هر جایی شحنه بنشاندند.
و در این مدّت اغوز «3» [بر] در اصفهان «4» مقیم بود، و بعد از آن که پسران او مراجعت کردند، به اندیشه گرفتن عراق «5» مشغول گشت و ایلچیان فرستاد تا احوال آنجا باز دانند.
______________________________
(۱).Kirm n
(2).P rs
(3).Oguz
(4).Isfah n
(5).Ir q
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۴۷
 
[ذکر] فرستادن اغوز «1» ایلچیان را به جانب عراق «2»
 
اغوز را چون این ممالک مذکور مقرّر گشت خواست که عراق را هم مسخّر گرداند. پیشتر دویست مرد تعیین کرد و به عراق فرستاد تا حال آنجا باز دانند و از اندیشه ملوک آنجا بررسند، و قلاع و حصون را احتیاط کنند، و فرمود که اگر موضعی مختصر باشد که مقاومت توانید کردن و گرفتن، جنگ کنید و بگیرید، و مواضع بزرگ را متعرّض نگردید.
آن دویست مرد متوجّه عراق شدند، و چون به ری «3» و قزوین «4» و همدان «5» و آن بلاد رسیدند، اهل آن بلاد آوازه اغوز و لشکر او شنیده بودند، و نزدیک ایشان مهابتی عظیم حاصل آمده، چاره کار جز آن ندیدند که پیش از آن که او لشکر کشد و خلقی کشته شوند و ولایت خراب گردد کمر مطاوعت و انقیاد برمیان بندند و ایل شوند و پیش اغوز روند، و مال ولایت با او مقرّر کنند و سال به سال می‌رسانند.
بر این جمله اتّفاق کردند و روی سوی اغوز نهادند تا شرف تکشمیشی
______________________________
(۱).Oguz
(2).Ir q
(3).Ray
(4).Qazwin
(5).Hamadan
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۴۸
دریابند و مال خود مقرّر کنند، و رضای اغوز «1» جسته به ولایت باز آیند.
چون پیش اغوز رسیدند، روی بهار درآمده بود و اغوز عزیمت ایشان مصمّم کرده، و بر سر راه بود. پیش رفتند و شرایط دعا به اقامت رسانیدند و حال خود بنمودند. اغوز ایشان را استمالت تمام کرد، و مال و متوجّهات ایشان معیّن کرده باز گردانید و متوجّه دماوند «2» شد تا آنجا ییلاق کند.
و در این راه چنان اتّفاق افتاد که پیرزنی حامله بوده است و پسری آورده، و برگی نداشته که غذا سازد و گرسنه مانده؛ و چون او را [چیزی] نبوده است که بخورد و او را شیر حاصل آید تا بچه را بخوراند، و بچه او گرسنه مانده.
اتّفاقا بعد از روزی دو سه، شغالی تذروی شکار کرده بود و در دهان داشت و می‌برد. شوهر آن زن چوبی بر شغال زد. [شغال] تذرو را از دهان بینداخت. او برگرفت و بریان کرد و به زن خود داد تا او را شیر درآمد و به پسر داد.
بعد از چند روز در عقب اغوز برسیدند. چون آن مرد پیش اغوز آمد، از او پرسید که کجا بودی، و چرا بازپس ماندی در راه. گفت: زن او را اتّفاقا در راه وضع حملی شد و جهت آن توقّفی رفت. اغوز از او این سخن پسندیده نداشت، او را ملامت کرد که چگونه به واسطه آنکه زنی را اتّفاق وضع حملی افتد، از راه باز ماند. اکنون چون تو جهت این کار از راه و لشکر باز ماندی، همین جای باز مان؛ و به زبان ترکی او را گفت: قال آج «3»، و معنی این لفظ آن است که ای زن بازمان.
چون اغوز این سخن با او گفته است، او نیز آنجا باز مانده است و نام خلج «4» شده، به این اعتبار قوم خلج اتباع و فرزندان آن شخص‌اند؛ و بعد از آن
______________________________
(۱).Oguz
(2).Dam wind
(3).Q l g
(4).Halag
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۴۹
به دماوند «1» رفت و تابستان در دماوند بود، و چون فصل خزان درآمد به قصد گرفتن مازندران «2» و آن حدود حرکت کرد.
______________________________
(۱).Dam wind
(2).M zandar n
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۵۰
 
[ذکر] رفتن اغوز «1» به مازندران «2» و گرفتن آن ولایت و دیگر ولایات گرگان «3» و دهستان «4» و خراسان «5» و قهستان «6».
 
چون اغوز ییلاق در کوه دماوند «7» بود و تابستان به آخر رسید، قصد گرفتن شهرهای مازندران، آمل «8» و ساری «9» و استراباد «10» و دیگر بلاد آن کرد، و بعضی را به جنگ و بعضی را به استمالت و دلخوشی بگرفت، و بعضی به طوع و رغبت ایل شدند، و او [۱۶] آن زمستان آنجا بود و همه را مطیع کرد، و شحنه به هر موضع بگذاشت؛ و تابستان دیگر باره به ییلاق دماوند شد و ایلچیان به گرگان و دهستان و آن خطّه فرستاد، و بزرگان آن ولایت را تمامت مطیع گردانید، و اهل آن ولایت تمامت پیش اغوز آمدند و مال مقرّر کردند و متوجّهات سه ساله بیشتر به ادا رسانیدند.
و از آنجا به خراسان رفت و اسفراین «11» و [گویان] و سبزوار «12» ایشان را ایل
______________________________
(۱).Oguz
(2).M zandar n
(3).Gurg n
(4).Dahist n
(5).Hor s n
(6).Quhist n
(7).Dam wind
(8).mul
(9).S ri
(10).Astar b d
(11).ISfir jin
(12).Sabzaw r
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۵۱
کرد و مطیع گردانید؛ مگر مردم نیشابور «1» که سر به طاعت درنیاوردند و به مقاومت و جنگ باز ایستادند و بیرون نیامدند، و اوغوز «2» آن زمستان در آن ولایت قشلاق کرد. چون بهار درآمد، روی به نشابور و طوس «3» نهاد، و نشابور و طوس را بگرفت و تابستان هم آنجا مقام کرد، و زمستان به جانب باورد «4» و سرخس «5» و مرو «6» رفت و تمامت آن ولایات را مستخلص کرد، و سه ساله مال از تمامت بقاع پیشی بگرفت، و تابستان به هرات «7» آمد و ییلاق آنجا کرد، و مال هرات مقرّر گردانید و بستد و همچنان ولایت قهستان «8» و آن خطّه را تمامت بگرفت و مال تعیین کرد و حکم کرد تا سه ساله از پیش به خزانه رسانیدند.
و بیامد و در هرات پاییز مقام کرد، و از آنجا یک پسر را با نه هزار مرد [تعیین کرد و] به جهت احتیاط به جانب بصره «9» فرستاد تا آوازه اندازند که پادشاه و لشکر دور نیست، مبادا که دل دگرگون کنند و در ادای مال تقصیر نمایند. چون سه ساله مال ستده بودند و مقرّر کرده که بعد از سه سال دیگر بدهند، آوازه انداخت که من نیز می‌آیم. پسر را با نه هزار مرد فرستاد تا از همگنان سه ساله دیگر مال بستانند.
پسر اغوز به موجب آنکه پدرش فرمود روی به جانب بصره آورد، و چندان که می‌رفت آوازه می‌انداخت و ایلچیان به اطراف می‌فرستاد، و تمامت اموال سه ساله بستد، و قرار دادند که تمامت آن اموال از جهات به عراق «10» جمع کنند تا چون پسر اغوز باز گردد برگیرد و پیش پدر خود برد. چون اموال در عراق جمع کردند و پسر اغوز مراجعت کرد با لشکری که با او بود تا آن خزاین برگرفت و پیش پدر خود برد.
______________________________
(۱).Nisapur
(2).Oguz
(3).Tus
(4).B ward
(5).Sarahs
(6).Marw
(7).Har t
(8).Quhist n
(9).Basra
(10).Ir q
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۵۲
و در این مدّت سه سال برآمد، و اغوز «1» در ولایت هرات «2» و سرخس «3» و بایغز «4» مقام کرده بود. چون پسرش برسید، از آنجا عزیمت ولایت و یورت خود کرطاق «5» و ارطاق «6» کرد، و بر سبیل تعجیل به راه غور «7» و غرجستان «8» حرکت فرمود، و چنان اتّفاق افتاد که چون در راه به کوهی بزرگ رسید، آنجا برف بارید و دو سه خانه جهت آن برف از او تخلّف کردند. چون به یاساق چنان بود که هیچ آفریده از لشکر او تخلّف نکند، چون او را معلوم شد، پسندیده نداشت و گفت چگونه شاید که کسی از برفی که بیاید باز ایستد. آن چند خانه را قارلوق «9» نام نهاد، یعنی خداوند برف؛ و اکنون جماعتی که ایشان را قارلوق می‌گویند تمامت از نسل ایشان‌اند.
و چون از آن کوه بگذشت، به آب آمویه «10» رسیدند و عبور کردند و به نهر لکه ولایت ایلک «11» [بر آب نهر بزرگ] که به سمرقند «12» می‌رود [بگذشتند.] و ییلغوز اغاج «13» حدود بخارا «14» فرو آمد و روزی چند اقامت نمود، و از آنجا به سلامت با تمامت لشکر به یورت خود رفت. و در این مدّت که از ولایت خود حرکت کرد و ولایات بگرفت و باز به یورت خود آمد تخمینا پنجاه سال بود؛ و چون به یورت اصلی خود خواست رسید، جماعتی قنقلیان و ایغوران «15» که ایشان را از راه باز گردانیده بود، نه روزه [راه] به استقبال پیش رفتند و پیشکشها آوردند. [۱۷]
و چون به مقام رسیده بود، هزار گوسفند ارک و نهصد مادیان فرمود تا جهت طوی بکشتند، و طوی بزرگ ساخت و خانه زرّین [بزد]، و در آن میانه که طوی می‌کردند، شش پسر او که با او جهانگیری کردند و به سلامت با او به
______________________________
(۱).Oguz
(2).Har t
(3).Sarahs
(4).B gid
(5).Kort q
(6).Ort q
(7).Gur
(8).Gargist n
(9).Q rluq
(10).Amu -Dary
(11).Ilek
(12).Samarqand
(13).J .lguzag g )g c(
(14).Buh r
(15).UOygur
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۵۳
یورت اصلی باز رسیدند، روزی به شکار رفتند.
اتّفاقا کمانی زرّین و سه تیر زرّین بیافتند. باتّفاق پیش پدر بردند تا میان ایشان چنانکه رای او اقتضا کند ببخشد. اغوز «1» یک کمان را به سه پسر بزرگترین داد و سه تیر را به سه پسر کهین، و قرار داد که این سه پسر که کمان به ایشان داد، قومی را که از نسل ایشان باشند لقب بوزوق «2» باشد، جهت آنکه چون خواهند که کمان را بخش کنند، البتّه پاره باید کردن و بخش کردن، و معنی این لفظ پاره کردن است؛ و قومی که از نسل آن سه پسر دیگر باشند که تیر به ایشان داد، لقب ایشان اوجوق «3» باشد، [اوج‌اوق] یعنی سه تیر، و معنی اوجوق، اوج‌اوق یعنی سه تیر.
و فرمود که من بعد فرزندان هر یک که پیدا شوند، باید هرکس که با هم تچامیشی کنند و گویند که ما همه از نسل یک کسیم، راه و منصب خود دانند.
و چنان مقرّر [کرد] که آن کسانی را که کمان داده بود راه بزرگتر باشد و دست راست باشند؛ و آن کسانی را که تیر داده بود راه ایشان کوچکتر، و دست چپ باشند، جهت آنکه کمان چون پادشاه است و تیر چون ایلچی. و یورت ایشان بر این وجه معیّن کرد، و در آن طوی بر سر جمع بر این وجه تمام کرد و فرمود که جای و تخت من و یورت اگر کون مانده باشد او را باشد.
و قراسولک «4» چون بسیار سعی و کارهای نیکو کرده بود، او را بسیار بنواخت و از او سؤال کرد که این تدبیرات نیکو از کجا دانستی. او پنهان نکرد، و حکایت آنکه یاساق شده بود که پیران را بگذراند و با خود نبرند، و او پدر را به چه نوع با خود برداشت و ببرد باز گفت، و تدبیرها که پدر او را آموخته بود، تمامت پیش اغوز عرض کرد. اغوز فرمود تا پدر را بیارد. قراسولک پدر
______________________________
(۱).Oguz
(2).Buzuq
(3).UOguq
(4).Qar Suluk
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۵۴
خود را بیاورد. چون اغوز «1» را بدید و اغوز او را بدید اوغوز [در حقّ او] نوازش و سیورغامیشی بیش از حدّ و اندازه فرمود، و سمرقند «2» را به اقطاع «3» به او داد تا آنجا از سر فراغت به آسایش روزگار می‌گذارد، و قراسولک «4» [را] امیری بزرگ گردانید و تشریف و کمر و جامه و مال فراوان داد، و این کارها تمامت در میان طوی بزرگ بود.
و اوغوز هم در آن مقام و یورت اصلی خود فرو آمد؛ و گفته‌اند که یک هزار سال عمر او برآمد، و دیگر به لشکر برنشست. امّا می‌گویند که یک نوبت دیگر قیل‌براق «5» یاغی شد و مال نمی‌داد، قوم قپچاق «6» را آنجا فرستاد و فرمود تا در کنار اتیل «7» و تلمان پیش بنشیند و یورت ایشان باشد و مال اندر مربعی (؟) جهت تغار «8» و علوفه ایشان معیّن کرد تا خود تصرّف می‌کنند [و] در وجه معاش [می‌دهند]، و اموال ولایت قیل‌براق و دربند و آن حدود را حاصل می‌کنند و به خزانه می‌فرستند، و بدین سبب قپچاقان آنجا بماندند و مقام ساختند، و آن ولایت بر ایشان مقرّر شد، و اغوز بعد از مدّت عمر یک هزار سال وفات کرد.
______________________________
(۱).Oguz
(2).Samarqand
(3).Ikt
(4).Qar Suluk
(5).Qil Baraq
(6).Q .Pg [c] q
(7).Itil
(8).Tag r
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۵۵
 
[ذکر] پادشاهی پسر اغوز «1» کون خان «2»
 
اشاره
 
بعد از اغوز، کون خان که پسر بزرگتر او بود به جای او بنشست، و چون کون خان بر تخت نشست، هفتاد ساله بود، و مدّت هفتاد سال پادشاهی کرد، و زیادت از این عمر نداشت، و بعد از وفات پدر او اغوز [] پدید آمد که از قدیم الایّام [۱۸] بر شهری که اغوز بنا کرده بود و نام آن شهر ینگی‌کنت «3» نهاده، و شخصی را بر آن حاکم گردانیده، و او مردی بغایت عاقل و کافی بود و نامش ایرقیل خوجه «4»، بود و معنی ایرقیل «5» چیزی به خود کشیدن باشد، و معنی خوجه بزرگ. ایرقیل خواجه چون مردی روزگار دیده و قدیمی بود و حقوق مؤکّد گردانیده، و بر فرزندان اغوز عظیم مشفق بودی با کون خان روزی گفته است که اوغوز پادشاهی بزرگ بود و روی زمین را مسخّر خود گردانیده، و خزاین بسیار و چهارپای بی‌شمار جمع کرد، و اکنون تمامت از آن شما است.
و شما شش پسر را به فرمان خدای تعالی بیست و چهار پسر هست، هر
______________________________
(۱).Oguz
(2).Kun H n
(3).Jengi -Kent
(4).Irqil -Hoga
(5).Irqil
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۵۶
یکی را چهار پسر. من بعد مبادا که با هم دیگر مناقشت کنند. مصلحت در آن باشد که منصب و شغل و نام و لقب هر یک علی حده معیّن گردد، و هر یکی را نشانی و تمغایی «1» باشد و بدان منسوب و معروف گردند؛ و هیچ یک با دیگری منازعت نتواند کرد، و فرزندان ایشان هر یک راه خود دانند تا موجب ثبات دولت و نیکنامی اوروق «2» شما گردد.
این سخن کون خان «3» را عظیم پسندیده آمد، و ایرقیل خوجه «4» را فرمود تا آن را چنانکه تقریر کرده معیّن گرداند. ایرقیل خواجه آن شش پسر که اوغوز «5» در حیات خود یک نیمه را بوزوق «6» و یک نیمه را اوجوق «7» نام کرده بود، باز هر پسری را از آن پسران بیست و چهارگانه لقبی نهاد، و هر یکی را تمغایی معیّن کرد که بر چهارپایان نهند تا معیّن باشد که از آن کدام پسر است، و هر یک پسر را معیّن کرد که کدام جانور اونقون «8» هر یک باشد؛ اشتقاق اونقون از اینق‌بولسون «9» است یعنی مبارک گردد، و اونقون مبارک و دولت باشد هر یک شخص [را] به طریق تفأل، و شرح هر یک در زیر نام ایشان یاد کنیم بر این جمله که مرقوم است،
______________________________
(۱).Tamg
(2).Uruq
(3).Kun H n
(4).Irqil -Hoga
(5).Oguz
(6).Buzuq
(7).UOg -uq
(8).Onqun
(9).In qbulsun
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۵۷
 
دفعه «*»
 
سه برادر که ایشان بزرگتر بودند و اغوز «1» نام ایشان بوزوق «2» [کرد]، و ایرقیل خواجه «3» فرزندان ایشان را به لقبی و اسمی مخصوص گردانید، و هرکس را که از قبل ایشان است بدین لقب باز می‌خوانند
فرزندان کون خان «4» که بزرگترین همه فرزندان بود:
قایی «7» یعنی بحکم تمغا «10»- اونقون «11»/ فرزندان آی خان «5» که دومین پسر بود:
یازر «8» یعنی از ولایت بسیار بجانب او باشد تمغا- اونقون/ فرزندان یولدوز «6» که سومین پسر بود:
اوشار «9» یعنی چالاک، دلاور، و جانور هوس دارد تمغا- اونقون
______________________________
*. فهرست نامهای فرزندزادگان اغوز در نسخه‌ها آشفته و درهم است. پس از ساعتها بررسی نسخه‌ها و سنجیدن آن با ترجمه آلمانی مأسوف علیه کارل‌یان، سرانجام به راهنمایی فهرست نامهای هم او که یکان‌یکان فرزندزادگان را برشمرده است، نمایه آن نامها را فراهم ساختم.
(۱).Oguz
(2).Buzuq
(3).Irqil -Hoga
(4).Kun H n
(5).H n
(6)Julduz
(7).Q ji
(8).J z .r
(9).Aws r
(10).Tamg
(11).Onqun
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۵۸
فرزندان بایات «1» یعنی با دولت و نعمت تمغا «4»- اونقون «5» القه رائولی «6» یعنی به هر جا که رسد توفیق و دولت داشته باشد تمغا- اونقون- قرااولی «9» یعنی در راه سپاه و خوبتر می‌رود تمغا- اونقون-/ فرزندان دوکار … «2» تمغا- اونقون دوردورغه «7» آن ملک کرم و یاسامیشی کند تمغا- اونقون [یاپورلی] «10» یعنی اوتق «11» او را نام یغما بوده است چون در جنگ تقصیری از او صادر شد او را آگاه کردند و بادی-/ فرزندان قیزیق «3» یعنی قوی حال و در یاساق به جنگ می‌رود تمغا- اونقون [بیک دلی] «8» یعنی مانند سخنان بزرگان.
[عزیز باشد.] تمغا- اونقون قارقیر «12» یعنی بزرگ آش و سیرکننده.
تمغا- اونقون-
______________________________
(۱).B j t
(2).Duk r
(3).Qiziq
(4).Tamg
(5).Onqun
(6).Alqar ui
(7).Durdurg ,h
(8).Bik .d .li
(9).Qar -iwli
(10).J purli
(11).UOtuq
(12).Q rqir
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۵۹
– سخت از جانب ختای «1» می‌آید و نام آن آن باد سام سوترک می‌گویند و عظیم ناخوش باشد و تا سوراخ آن باد را بپوشاند و غرض از آن تلف کردن بوده است و او را فرستاده‌اند و در این وقت [۱۹] از نسل او در این ولایت ترکمان نیست مگر در ولایت ختای «2» باشد. و السّلام.
______________________________
(۱).Hit y
(2).Hit y
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۶۰
 
دفعه‌
 
سه برادر کوچکتر که ایشان را اوغوز «1» دست چپ مقرّر کرده است و نام ایشان اوچ‌اوق «2» نهاده و ایرقیل خوجه «3» ایشان را هر یکی لقبی دیگر معیّن کرده بدین موجب فرزندان کوک خان «4» بایندور «7» یعنی همیشه نعمت دار باشد تمغا «10»- اونقون «11» بیجنه «12» یعنی نیکو سعی کند تمغا «15»- اونقون «16»/ فرزندان طاق خان «5» سالور «8» یعنی به هر که رسد شمشیر زند.
تمغا- اونقون ایمور «13» یعنی لشکری و توانگر باشد تمغا- اونقون/ فرزندان تنگیز خان «6» هر چهار یک مولداند ایکدور «9» یعنی همه را تواضع و خدمت باید کرد.
تمغا- اونقون بکدوز «14» یعنی نیکو و بزرگ نهاد تمغا- اونقون
______________________________
(۱).Oguz
(2).UOg -uq
(3).Irqil -Hoga
(4).Kuk H n
(5).)D( q H n
(6).T )D( engiz -H n
(7).Baj .ndur
(8).S lur
(9).Idur
(10).Tamg
(11).Onqun
(12).Big .n .h )Bisine(
(13).Imur
(14).B .Kduz
(15).Tamg
(16).Onqun
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۶۱
چاولدور «1» یعنی همیشه در جنگ فیروز باشد تمغا- اونقون/ الایونتلی «2» یعنی همیشه چهار پایان او نیکو باشند تمغا- اونقون/ ییوه «3» یعنی اسپان [او] بالای همه چیزها باشد.
تمغا- اونقون چیبنی «4» یعنی به هر جا که یاغی شد جنگ کند و توقف ننماید عزیز باشد تمغا- اونقون/ اوروکور «5» یعنی همیشه کار او به نوی بلند باشد تمغا- اونقون/ قینیق «6» یعنی به هر موضع که باشد عزیز باشد تمغا- اونقون
______________________________
(۱).C w .ldur
(2).l -Yunli
(3).Jiw .h
(4).Cibni
(5).UOrukur
(6).Qiniq
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۶۲
و معیّن کرده است که از گوشت اسپ به هر یک کدام اندام رسد تا گفتگو نمی‌باشد به وقتی که در یک طوی دو اسپ می‌کشته‌اند. چون اسپ را دوازده اندام است، یک اسپ به قوم بوزوق «1» می‌رسد، اسپ دیگر به قوم اوجوق «2» و پشت آن و یک استخوان ارقه که به گردن نزدیک است، و یک مهره پشت که به ارقه نزدیک است، و یک دست راست حصّه پادشاه و بزرگ قوم بوده است، و دیگر اندامها هر یک بر هر قبیله و پسری معیّن کرده چنانکه هیچ‌کس را سخنی نباشد که حصّه دیگری خورد، و تفصیل آن معیّن در زیر نام هرکس نوشته آمده.
و در آن زمان به هر وقت که یکی از حکّام ولایت در ادای مال تقصیر کردی، امیری با لشکر می‌فرستاده‌اند تا هر چه متوجّه بوده، به وقت حاجت تمام می‌فرستاده است، و از تمامت ممالک دیگر چون کار ایشان عظمت تمام یافته بود چنان فرمودند که دست راست که قوم بوزوق‌اند در حدود صیرم «3» و کوههای باشغرد «4» تا حدود قراباخ «5» ییلاق کنند؛ و اوجوق «6» را که دست چپ‌اند در کرتاق «7» و قارسیبور «8» بوزقایا «9»، قوشلق «10» تا کوه سپید آلمالیق «11» معیّن کرد.
______________________________
(۱).Buzuq
(2).UOg -uq
(3).Sairam
(4).Basg .rd
(5).Qr b h
(6).UOg -UOq
(7).Kurt q
(8).Q rsib )( ur
(9).Buzq j
(10).Qusluq
(11).'Alm liq
جامع التواریخ، تاریخ اغوز، متن، ص: ۶۳
توجه:  نقد و نظر و بررسی انوش راوید،  همراه با فهرست جلد های جامع التواریخ  در اینجا.
 
 
جهت زمستانگاه‌
 
[جهت] دست راست بورسوق «1» و آقتاق «2» و تامالمیش «3» و باسارقاری «4» معیّن کرد، و جهت دست چپ قارلودوه اسایش «5»، قوم تنگیزی «6»، قالتی دوز بار تنگیزی «7».
چون کون خان «8» هفتاد ساله شد و پادشاهی کرد و نماند، پادشاهی دیب یاوقوی خان «9» پسر کون خان کرد. بعد از کون خان پسر او دیب یاوقوی که او را نام اجداد خود نهاده بود به تخت پادشاهی بنشست. [۲۰] و از امرا و از اکابر و اهل دیوان باز پرسید که جدّ ما اغوز «10» ممالک را چگونه گرفت، و از کجا تا کجا مسخّر کرده بود.
از آن جماعت دو کس پدری و پسری، نام پدر اولاس «11» و نام پسر اولات «12» از قوم سالور «13» هر دو باتّفاق زانو زدند و در جواب گفتند که از آفتاب برآمدن
______________________________
(۱).Bursuq
(2).qt q
(3).T m lmis
(4).B s rq ri
(5).Q rlu d .w .h .as yis
(6).Qum t .ngizi
(7).Q rlu d .w .h .as yis
(8).Kun H n
(9).D )D( ib Jawqu (y) -Han
(10).Oguz
(11).UOl s
(12).UOl t
(13).S lur
جامع التواریخ، تار%D

 

این نوشته در تاریخ ایران ارسال و برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *