بررسی تاریخ جهانگشای جوینی 6

بررسی تاریخ جهانگشای جوینی 6
ادامه جلد دوم
 
مقدمه و دیدگاه و تفسیر و بررسی انوش راوید و فهرست لینک های کتاب در اینجا.
توجه:  نظرات و تحلیل های من انوش راوید در زیر مطالب کتاب،  در همین برگه با خط قرمز است.
 
ذکر حرکت سلطان بأخلاط و فتح آن،
چون سلطان اوّل نوبت بر عزم عراق از اخلاط بازگشت ولاه اخلاط حصار آنرا افراشته بودند و باره آن انباشته کرده درین وقت چون سلطان آنجا رسید بإعلام وصول خویش رسولان فرستاد و بحضور
______________________________
(1) کذا بالتّکرار فی ب (باصلاح جدید در موضع ثانی) ج ه ز، آ د: مراس (؟) در موضع ثانی،
(2) از سیاق عبارت واضح است که بنوی بمعنی پی و اساس دیوار است مانند بنوره و بنه و از فرهنگها ظاهرا این کلمه فوت شده است،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 175
ایشان اشارت فرمود، از اجابت آن ندا اجابت «1» شهر که حکّام ایشان بودند ابا نمودند و در ممانعت زدن گرفتند و دروازها بسته کردند و ندانستند که بخت خود بلگد می‌زنند و از خار حسک «2» بستر نمد می‌سازند، چون سلطان از قبول نصح ایشان مأیوس گشت لشکر را بفرمود تا بر مدار شهر حلقه زدند و خانها ساختند و مجانیق و آلات دیگر از تیر چرخ و نفط ترتیب دادند و از اندرون شهر هم بکار ساختن حرب مشغول شدند از جانبین منجنیق بر کار کردند و تیر دست و چرخ چون تگرگ ریزان گشت مبارزان جنگ‌افروز بشب و روز بر دروازها حمله می‌آوردند و شهریان نیز ردّ آنرا حیلها می‌کردند تا ایّام و شهور برین جملت بگذشت قحط و غلا در اندرون شهر پدید آمد و ایشان در خفیه مسرعان ببغداد و روم و شام می‌فرستادند تا بنزدیک سلطان شفیع شوند امیر المؤمنین المستنصر باللّه و سلاطین روم و شام رسولان بشفاعت تجاوز از زلّات اخلاطیان چند نوبت بفرستادند و چون سکّان آن قبول طاعت نمی‌کردند و جهّال اخلاط را سبب عفونت اخلاط دماغ پرسودا شده بود بشتم صریح دهان گشاده بودند و بهذیان قبیح زبان کشیده و بیکبارگی شیطان غوایت در عروق و عقول ایشان روان گشته از قبول نصیحت خویشتن را کر ساخته بودند و بر مکاوحت مصرّ گشته قرب ده ماه «3» برین بگذشت عاقبت اهل شهر از گرسنگی مضطرّ گشتند سلطان لشکر را بفرمود تا از جوانب حمله کردند و خویشتن را در شهر انداختند سلطان و امرای او از شتم و فحش ارباب آن در خشم و غصّه تمام بودند فرمود تا لشکر
______________________________
(1) کذا فی ج ه ز، د: اخابث، آ: احابت؟؟؟، ب: اجابت،
(2) کذا فی ب ج، ه: خار و خسک، د ز: خار خشک، آ: حار حسک،- قیاسا حسک و خسک هر دو باید اینجا صحیح باشد و آن بمعنی خاری است معروف سه گوشه و بفارسی آنرا خسک با خاء معجمه گویند و بعربی حسک با حاء مهمله و معلوم نیست کدام یک این کلمه را از دیگری اخذ نموده است مگر انکه از قبیل توارد لغتین باشد،
(3) کذا فی آ ج د، ب ه ز: دو ماه،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 176
از بامداد تا چاشتگاه قتل کردند تا چون نایره غضب سلطان تسکین یافت بر آن مساکین رحمت کرد و باحتقان دمای ایشان اشارت فرمود، سلطان در سرای ملک اشرف نزول کرد و مجیر الدّین برادر ملک اشرف و مملوک او عزّ الدّین ایبک «1» در حصار اندرونی رفتند بی‌آب و زاد، مجیر الدّین بخدمت سلطان بیرون آمد در حقّ او اعزاز و اکرام تقدیم فرمود و پیغام عزّ الدّین ایبک «2» و التماس ابقا برو و میثاق عرضه داشت، سلطان روی بمجیر الدّین آورد و گفت با دعوی اسم سلطنت رسالت زرخریده مخنّث از همّت چگونه رخصت می‌یابد برو حرجی نیست چنانک خواهد میکند او داند، چون مزاج سلطان بعدم التفات بسخن «3» او دیدند دانستند که وقت لجاج نیست، ایبک «4» بیرون آمد و قومی را در زیر جامه زره پوشانیده بود و زوبینها بدست ایشان داده تا وقت دخول تهییج فتنه کند و سلطان را ناگرفتی «5» زند مفردان ابواب را چشم بر اثواب ایشان افتاد دانستند که در زیر ایشان شرّست مانع دخول ایشان گشتند و ایبک «6» را تنها بخدمت سلطان درآوردند بدو التفاتی نکرد و بحبس آن جماعت اشارت فرمود، تا چون جمشید افلاک قصد سفر شام کرد و خرشید املاک «7» عزم حلوای سفره شام و متوجّه دخول ایوان با دختر ایوانی که منکوحه ملک اشرف بود آن شب خلوت ساخت و کینه که در سینه از راه دادن ملکه بود بازخواست، و صاحب بصیرت را ازین احوال اعتبار تمام است در آن وقت که سلطان ملکه را بخویش راه
______________________________
(1) ب: ابربک، آ: ایبک؟؟؟، د ندارد،
(2) آ: ایک، ب: ایربک،
(3) آ د کلمه «بسخن» را ندارند،
(4) ب: ابربک،
(5) ب: باکرفتی؟؟؟، ز: گردن، د: زخمی،- ناگرفت یعنی ناگهان و بیک ناگاه (برهان)،
(6) ب: ایربک،
(7) کذا فی ب باصلاح جدید، آ د ه: ملاک، ج ز ندارند،- املاک جمع ملک است بمعنی پادشاه و ملّاک نیز صواب و جمع مالک است بهمان معنی، و مقصود از خرشید املاک سلطان جلال الدّین است،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 177
داد «1» دیگری ملکه را بخویش راه داد «1» سال بآخر نرسید که مخدّره ملک اشرف در دست سلطان آمد ع، مپسند بکس آنچ بخود نپسندی، مال و نعمت بسیار از خزانه ملک اشرف برداشتند و از مستظهران شهر اضعاف آن حاصل کرد و تمامت خزانه سلطان باز بمال و جواهر وافر معمور شد و لشکر از غارت و تاراج مستظهر گشت و نور الدّین منشی فتح‌نامه در آن باب انشا کردست نسخه آن نقل کرده شد،
 [ [فتح‌نامه اخلاط از انشاء نور الدین منشی]]
و النّسخه هذه، سپاس و حمد و ثنای آفریدگار را جلّ ذکره و علا که ظفر و نصرت را با رای دولت‌زای و رایات مملکت افزای ما هم‌عنان گردانیدست، و تأیید و قدرت را قرین نهضات میمون و عزمات همایون «2» کرده، بنهضی «3» کشوری در تصرّف و تدبیر بندگان دولت ادامها اللّه می‌آید، و برکضی «4» لشکری مأسور قهر و مأمور فرمان می‌شود، و هذا من فضل ربّی لیبلونی ااشکر ام اکفر، تا رایات ظفر نگار نصرت پیکر ما حفّها اللّه بالنّصر بر حدود ممالک ارمن خفقان یافته است و حوالی شهر اخلاط را مدّت هشت ماه مرکز ساخته آیات وعد و وعید بر جماعت مخالفان دولت بکرّات خواندیم و مقدّمات انذار و تحذیر از برای الزام حجّت و اقامت بیّنت بدفعات تقدیم فرمود تا باشد که راه سلامت خویش بدیده بصیرت ببینند و از ره‌گذر عواصف قهر و صواعق سخط که کوه طاقت آن ندارد برخیزند و از تلاطم امواج خشم حشم جهانگیر با جودی طاعت و
______________________________
(1- 1) کذا فی ب د ه ز، این جمله از آ ج ساقط است، و مقصود از «دیگری» حاجب علی نایب ملک اشرف است باخلاط (رجوع بص 167 س 6- 7)، و مقصود از ملکه دختر سلطان طغرل زوجه اتابک ازبک است که سلطان جلال الدّین بطریق مشروع یا نامشروع بعد از فتح تبریز بعقد خود درآورد (رجوع کنید بص 157)،
(2) ب (بخطّ جدید) ز افزوده‌اند: ما،
(3) کذا فی آ، ب ج د ز: بنهضتی، ه: بنهضتی؟؟؟،
(4) کذا فی آ، باقی نسخ: برکضتی،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 178
عبودیّت گریزند و باستغفار و استیمان پیش آیند و در بگشایند بهیچ وجه درین مدّت مدید دعای اللّهمّ اهد قومی فإنّهم لا یعلمون را اجابتی پیدا نگشت جماعت مخالفان روزبروز بر غوایت و ضلالت مصرّتر می‌بودند ع، لیقضی اللّه امرا کان مفعولا، لشکری بسیار از دیار بکر و سواحل فرات و بلاد مصر و شام و بعضی از بلاد شرقی و طوایف تراکمه و اتراک در آن شهر ازدحام نموده و من کلّ اوب و وجهه فرق مختلف فراهم آمده و بر قوّت بازو و حصانت بارو و کثرت استعداد از چرخ و ناوک و منجنیق و نفط و جرّهای ثقیل اعتماد نموده، و الحقّ بروج آن با فلک البروج در مبارات آمده و خندق آن بقعر و عمق از پشت گاو ماهی اخبار «1» کرده تأثیرات و تأثّرات «2» ارضی و سماوی در تکمیل اسباب احکام آن دست درهم داده و رسوم و قواعد آن چون اوضاع فلک استوار افتاده، سودای غرور در سویدای ضمایر متمرّدان از نوعی راه یافته بود که جای قبول هیچ موعظت باز نداده و خیال فاسد در دماغهای مخالفان چنان تمکّن یافته که اندیشه صواب درنگنجید، تا در آخر جمادی الأولی که حشم جهانگیر نصرهم اللّه و قوّاهم رخصت جنگ یافتند و فرمان شد که هر کس بجای خویش نقب بردارند و هر قومی بموضع خویش راه جویند شیران خدم و دلیران حشم [که] از امتداد مدّت مقام ستوه شده و بوسایط و وسایل التماس اجازت جنگ می‌کرده مدّت سه شبانروز بر محاربت مصابرت نمودند و بر مضاربت مثابرت کرد و از جوانب بشهر راه جستند روز یکشنبه بیست و هشتم جمادی الأولی که وقت طلوع برجها و شرف «3» بطلایع اعلام و سناجق چون آسمان بکواکب آراسته گشته
______________________________
(1) کذا فی ب د، آ: احبار، ج ه: اجتیاز، ز: خبر،
(2) تصحیح قیاسی،- آ ب ج ز: تأثیرات و نایرات، ه: تاثرات و تأثیرات،
(3) تصحیح قیاسی،- ج د ز: برجهای شرف، و شاید این نیز صواب باشد، آ ب ه:
بر جهار شرف،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 179
بود و از جوانب شهر گیراگیر و نعره برخاسته مخالفان دولت بقلعه که در میان شهرست تحصّن نمودند و حشم منصور لا زال منصورا بغارت و تاراج مشغول گشت، هرچند اهالی اخلاط از اصراری که بر غوایت نمودند جای مرحمت نداشتند رای عطوف دادگستر بر جان ایشان ببخشود فرمان فرمودیم تا دست از غارت و تاراج بازداشتند فیضی از سحاب مکرمت بی‌دریغ نصیب حال آن ستم دیدگان گشت همگنان بجای خویش آرام گرفتند و دعای دولت قاهره شیّد اللّه ارکانها ورد ساخت، جماعت مخالفان چون راه فرار بسته و در مرحمت شامل گشوده دیدند باعتذار و استغفار ربّنا ظلمنا گویان گشتند رای زلّت بخشای سعادت‌بخش بریشان ترحّم فرمود و از هفوات ایشان تجاوز و اغماض رفت و بدین مکرمت بی‌اندازه در امید بر همه مجرمان بازگشاد برادران ملک اشرف مجیر الدّین و تقیّ الدّین و عزّ الدّین ایبک و صاحب ارزن و امیر اقسم بأسرهم و اجمعهم و اسد عبد اللّه «1» و تمامت ارکان ملک بنی ایّوب امروز روعا او طوعا در سلک عبودیّت منتظم‌اند و بجانی که بخشیده‌ایم و امانی «2» که یافته‌اند دست برداشته مزید قدرت و جهانداری و دوام دولت و کامگاری ما میخواهند، بدین نهضت مبارک اقلیمی بدین شگرفی در ممالک موروث و مکتسب زادها اللّه بسطه افزود تا نه بس دیر زود ممالک شام و روم در تصرّف بندگان دولت خلّدها اللّه و نصرهم خواهد آمد، چون این سعادات روی نمود و چنین مرادات دست داد امیر فلان را ایّده اللّه فرستادیم تا این بشارت بأمرا و اکابر و صدور و معارف و قضاه و رؤسا و مشایخ و ازکیا و اعیان و معتبران و کافّه اهالی همدان عمرها اللّه و احسن احوالهم رساند همگنان بدین الطاف که از حضرت آفریدگار عزّ و علا در حقّ ما می‌فرماید شادی و اهتزاز نمایند و بمواتات دولت
______________________________
(1) ز: و عبد اللّه،- «اسد بن عبد اللّه المهرانی» (نسوی ص 200)،
(2) کذا فی ب د ه ز، آ: مالی، ج: نانی،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 180
قاهره لا زالت راسخه البنیان ثابته الأرکان که طوایف امم را فواید آن عامّست مستظهر و مستبشر شوند و در وظایف دعوات صالحه بیفزایند ان شاء اللّه تعالی وحده،
   نظر انوش راوید:  اگر من مطلبی را با چشمان خودم ببینم و آنرا بنویسم،  همگان می گویند سند و مدرک آن کو،  ولی در این کتاب کلی پرت و پلاهای بی سند و مدرک نوشته،  و چون بیرون آمده از دست یک انگلیسی بنام ادوارد بران و دارو دسته اش است،  هیچ کس نمی گوید سند و مدرک کو، واقعاً جای تأسف است.
ذکر حرکت سلطان بحرب سلطان روم،
چون فتح گرج بر دست سلطان میسّر شد «1» و آن‌چنان قومی که «1» بمناعت جانب و حصانت معاقل و کثرت مال و شوکت رجال از دست تصاریف زمان و طوارق حدثان در امان بودند و مشاهیر قروم و صنادید شام و روم با ایشان از بیم قتال و باس راسا براس کرده بلک بعجز و قصور روی تافته «1» بمتابعت او گردن نهادند «1» و فتح اخلاط نیز پیوند آن فتوح و غبوق آن صبوح شد هیبت او در آن اقالیم شایع شد و خشونت و باس او مستفیض، ملوک روم و شام بر متابعت مدینه السّلام تحف و هدایا مطایا فی مطایا «2» فی مطایا «2» بجناب سلطنت و بارگاه با تمکین و مکنت او روان کردند و حضرت او بار دیگر ملجأ کرام و کبار شد «3» و حشم او انبوه گشت و کار باشکوه آمد و خزاین موفور و نواحی بعدل او معمور شد «3» و از فضلا یکی راست این رباعی در آن وقت،
ای شاه جهان جمله بکام تو شود * گردون ستیهنده غلام تو شود
صبرست مرا که سکّه عالمیان‌آراسته و خطبه بنام تو شود و سلطان از اخلاط بجانب ملازجرد «4» آمد و از آنجا بخرتبرت «5» و
______________________________
(1- 1) فقط در ب باصلاح جدید،
(2- 2) فقط در آ د، و ظاهرا این جمله مصراعی است،
(3- 3) این جمله از آ ج ساقط است،
(4) آ: ملادجرد، ب: بلاد حرد، ج: بلاد جزد، د: ملاجرد، ه: خرد، ز: حرد،- نام این شهر را مؤلّفین عرب باختلاف تعبیر ملازجرد و ملازکرد و منازجرد و منازکرد نوشته‌اند و همه اسماء یک مسمّی است،
(5) آ: بحر تبرت، د ه: بخریبرت، ب: بحمره تیرث، ج: بحدّ تیرت،- تصحیح قیاسی،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 181
سلطان را ضعفی مستولی شده بود، و در اثناء آن سلطان ارز روم قضای حقّی را که او وقت محاصره اخلاط بمدد علوفه و کوشی «1» نشانده بود بانواع مبرّات و کرامات مخصوص شد و عرضه داشت که سلطان علاء الدّین با ملوک حلب و شام مصالحت کرده‌اند و بر قصد سلطان موافقت نموده و در جمع عساکر متشمّر شده و پیوسته تهدید می‌نمایند که اگر سلطانرا بر در اخلاط بعلوفه ارز روم مدد نرفتی او را سامان اقامت ممکن و میسّر نشدی، با قوّت ضعف و ضعف قوّت هم از آنجا براند، چون لشکر ببیابان موش رسید شش هزار مرد که متوجّه مدد شام بودند بر ممرّ لشکر سلطان افتادند بر مدار ایشان بایستادند و در یک لحظه همه را بقتل آوردند، بعد از چند روز که لشکر بیکدیگر نزدیک رسید سلطان روم و ملک اشرف و سلاطین و ملوک آن ممالک بیکدیگر رسیدند و چندان آلت و ساز و عدّت و عتاد جمع کرده و مردان مرتّب که در حساب نیایند و بر بالای پشته صف کشیدند و نفّاط و چرخ‌انداز با سپرهای گاو «2» در پیش بایستادند از سوار و پیاده، چون وقود کارزار در التهاب آمد و کار بدان رسید که نسیم اقبال در تنسّم آید و غنچه آمال در تبسّم سلطان خواست که از عماری بیرون آید و بر زین نشیند ماسکه قوّت چندان نبود که بإمساک عنان وفا نماید عنان چون کار از دست برفت و اسب بی‌اختیار روی باز پس کرد و گامی چند برفت خواصّ گفتند که یک ساعتی سلطان را آسایش باید داد چندانک اقامتی حاصل شود و علمهای خاصّ بدان سبب بازگشت میمنه و میسره چون آن حال مشاهده نمودند پنداشتند سلطانست که منهزم شد ایشان نیز برگشتند و
______________________________
(1) کذا فی آ ه (؟)، ز: کوستی، د: کوستر، ب ج این کلمه را ندارند،- چنانکه از سیاق عبارت استنباط میشود کوشی (بر فرض صحّت نسخه) بمعنی آذوقه و علوفه و سیورسات و نحو ذلک باید باشد ولی آیا این چه کلمه‌ایست فارسی یا ترکی یا غیر آن معلوم نشد،
(2) ز: با گاوسپرها،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 182
هنوز لشکر خصمان بر آنک سلطان حیله ساخته است تا ایشان را بهامونی کشد منادی از لشکرهای ایشان برآمد که هیچ کس از جای نجنبد و بر عقب ایشان نرود، چون لشکر سلطان پراگنده شد و بهر طرف روی نهادند امکان مقام نیارستند سلطان حیران بماند ضرورت «1» روی باز پس نهاد و متوجّه اخلاط شد و جماعتی را که بمحافظت آن موسوم بودند باز خواند و بخوی شد برادران ملک اشرف مجیر الدّین را بإعزاز بازگردانید و تقیّ الدّین را بشفاعت امیر المؤمنین المستنصر باللّه اجازت مراجعت داد و حسام الدّین قیمری «2» بگریخت و منکوحه او که هم‌شاخ «3» ملک اشرف بود آنجا بود سلطان او را در ستر عصمت با فنون عاطفت و مرحمت بازفرستاد و عزّ الدّین ایبک در قلعه دزمار «4» قرین دمار شد، عجب بودی اگر روزگار یاری دادی و بآخر بازی از زیر حقّه بیرون نیاوردی،
چرخ ما را نمی‌دهد یاری * ‌نیست دشوار «5» بر فلک خواری
گله کردم که بخت من خفتست‌ای * دریغا نماند بیداری
سنگ ماندست ای فلک بر من‌عجب افتاد اگر نمی‌باری سلطان را خود از صدمه که بر رخسار بخت او لطمه بود هنوز هیچ‌اند مال حاصل نشده که خبر رسید که جورماغون «6» نوین از آب آمویه گذشت وزیر شمس الدّین «7» یلدرجی «8» را بمحافظت قلعه کیران «9» موسوم فرمود و حرم آنجا بدو سپرد و سلطان بتبریز آمد و باز آنک «10» میان او و
______________________________
(1) کذا فی آ ب ج د، ه ز: بضرورت،
(2) کذا فی د، آ ب: قمری، ز: قمری، ج ه: قمری،
(3) کذا فی آ ج ه، د: هم ساج، ب (باصلاح جدید) ز: هم وشاح، جامع التّواریخ طبع بلوشه ص 31: دختر،
(4) آ: درمار، ه: ذرمار،- معجم البلدان این کلمه را دزمار بتشدید زاء ضبط میکند،
(5) ب ج ز: دشخوار،
(6) د: حورماعون،
(7) نسوی ص 101 ببعد لقب این وزیر را فخر الدّین می‌نویسد،
(8) کذا فی آ ج، ب ز: یلدرحی، د ه: بلدرجی،
(9) کذا فی آ ب د، ج ه: کبران، ز مشکّلا: کبران،- «کبران مدینه باذربیجان بین تبریز و بیلقان» (یاقوت)،
(10) یعنی با آنکه،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 183
امیر المؤمنین و سلاطین شام و روم اختلاف بود رسولان نزدیک ایشان فرستاد بإعلام عبور لشکر پادشاه «1» و پیغام آنک لشکر جرّار از عساکر تتار در کثرت و شوکت چون مور و مار نه قلاع خواهد ماند «2» نه امصار و مردان این طرف را رعب و هراس ازیشان در صمیم دلها متمکّن شدست و چون من از میان برخیزم بدست شما مقاومت ایشان ممکن نشود و من شما را سدّ اسکندرم از شما هر کس یک فوج با علمی مدد دهند تا چون آوازه موافقت و مطابقت ما بدیشان رسد دندان ایشان کند شود و لشکر ما نیز قوی‌دل، و قد قضینا ما علینا، و اگر درین باب تهاون نمایند خود بینند آنچ بینند،
شما هر کسی چاره جان کنیدخرد را بدین کار پیچان «3» کنید و هیهات هیهات در هر سینه که نهال مخالفت کاشته باشی و از خون دلها بیخ آن را آب داده از بار آن جز خار ثمار «4» و زخم روزگار چه توقّع کنی، و جامی را که بزهر قاتل آگنده کنی شراب بابل [از آن] چه طمع داری، و اعتذار و استغفار بعد از اثارت ثار مرهمی است که بر کشتگان طعان و ضراب نهند و نوش دارو که پس از مرگ بسهراب دهند،
و لست و ان احببت من یسکن الغضی‌بأوّل راج حاجه لا ینالها «5» دولت با قوّت و طالع مسعود پادشاه عالم چنگز خان کلمه ایشان در اختلاف انداخت و امل سلطانرا یأس و خیبت بدل ساخت ناگاه خبر رسید که لشکر مغول بسراب «6» رسیده است، بر آب «7» سلطان نیز متوجّه
______________________________
(1) کذا فی آ د، و مقصود از «پادشاه» چنگیز خان است برسم معهود مصنّف که غالبا از «پادشاه» مطلق او را میخواهد، ج: مغول، ه ز: تتار، ب اصل جمله را تغییر داده است،
(2) ماندن در اینجا متعدّی است یعنی باقی گذاردن،
(3) د ه:، ب: بیچان؟؟؟، ب: بیجان، آ: بیجان، ج ز: درمان،- تصحیح قیاسی،
(4) کذا فی آ د ه ز، ج: خار ثار، ب (باصلاح جدید): خار جفا و آزار،
(5) رجوع کنید بشرح الحماسه للتّبریزی طبع بولاق ج 3 ص 148،
(6) کذا فی جمیع النّسخ، جامع التّواریخ طبع بلوشه ص 32: بسراو،- سراو همان سراب
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 184
ناحیت بشکین «1» شد و در سرائی که شب وصول نزول کرد سر سرای فرود آمد سلطان از آن تطیّر کرد و دانست که علامتی است که شرفات شرف او در انحطاط است و حبالی «2» امانی او را عارضه اسقاط، دولتی است که دیرها برآمد تا ناعیان حین و ناعبان بین نعی زوال بزفان احوال بگوش دولت فروگفته و کوس نوبت شاهی در خاندان دیگری فروکوفته، و اظهار تجلّد را چنانک مرغ گلو بریده طپیدنی کند تردّدی می‌کرد و چون وحشی در دام افتاده را که صیّاد بازیچه و مضحکه را رسن فرا او گذارد تا او بنشاط طفره کند و چون بغایت رسد بازکشد روزگار مکّار با او همان می‌کرد و او را اغلوطه می‌داد قال عزّ من قائل حَتَّی إِذا فَرِحُوا بِما أُوتُوا أَخَذْناهُمْ بَغْتَهً فَإِذا هُمْ مُبْلِسُونَ، فی الجمله روز دیگر را متوجّه موغان شد و بعد از پنج روز مقام لشکر مغول از عقب او نزدیک رسید سلطان بارگاه و بنگاه را بیگاه روز بر جای بماند و بکوهستان قبان «3» درآمد مغولان چون بنگاه سلطان خالی یافتند حالی عنان بازتافتند، و زمستان سنه ثمان و عشرین و ستّمایه در ارمیه و اشنو «4» مقام ساخت و بر وزیر شرف الملک یلدرجی «5» که او را بر سر حرم
______________________________
شهر معروف آذربایجان است و در معجم البلدان فقط بهمین هیئت یعنی «سراو» مسطور است،
یعنی فورا و سریعا، رجوع کنید بص 26 س 6، ص 71 س 3،
(1) ز: بشکین؟؟؟، ج: بشکین؟؟؟، آ: بسکین؟؟؟، ب (باصلاح جدید) ه: مشکین، د: تسکینی، جامع التّواریخ طبع بلوشه ص 32: بیشکین،- بشکین ناحیه‌ایست معروف در آذربایجان در حدود خلخال و اردبیل که اکنون مشکین گویند و در قدیم نام آنجا وراوی بوده است چون بشکین گرجی حاکم آنجا شد بدین اسم معروف گردید (رجوع کنید بنزهه القلوب حمد اللّه مستوفی و بمعجم البلدان در تحت «وراوی»)،
(2) حبالی بفتح لام جمع حبلی است و ظاهرا در متن حبالی امانی باید خواند بکسر لام و اماله الف چه بغیر این فرض بایستی «حبالای امانی» نوشته شدی برای تصحیح اضافه بامانی،
(3) کذا فی د، ب (باصلاح جدید) ه: قپان، آ: قپان؟؟؟، ز: قپان؟؟؟، ج: نسا (کذا!)،
(4) کذا فی آ د، ب (باصلاح جدید): اشنویه، ه: اشنوه، ز: اشوه،
(5) آ ب:
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 185
نامزد قلعه کیران «1» کرده بود افترائی کردند که وقت غیبت سلطان و انقطاع آوازه او طمع در حرم و خزانه کرده بود و آن خبر بسلطان رسیده چون سلطان بدان حدود رسید یلدرجی «2» از ترس سلطان و هول این احدوثه از قلعه بیرون نیامد و از سلطان میثاقی خواست سلطان بوقو «3» خان را بالتماس او درفرستاد تا او را بعنف «4» و نصیحت بیرون آورد چون بمرابط دوابّ اصحاب رسید او را آنجا بداشتند مشاهیر و معارف از اصحاب دیوان و اهل اعتبار که ملازم او بودند چون روی کار مشاهده کردند یکان‌یکان ازو منقطع گشتند تا وزیر چنانک بود ببود سلطان جلال الدّین این معنی فرمود که یلدرجی «5» را از حضیض ضعت بأوج رفعت و از پایه سفساف بدرجه ذروه «6» اشراف رسانیدم تا مکافات نعمت «7» کرد و فرمود تا وشاقان حضرت خیل او را بغارت دادند و او را در قلعه بکوتوال سپرد و بعد از یکچندی بتضریب و سعایت حسّاد و غمز و وشایت اضداد تسلیم حبس ابد کرد بلک زندان لحد و بعد از مدّتی بر آن فعل پشیمان شد، و سلطان متوجّه دیار بکر گشت و چون حشم مغول با نزدیک جورماغون «8» رسید بر مراجعت و ترک مبالغت و استقصا در طلب سلطان بازخواست بلیغ نمود که مثل چنان خصمی که ضعیف شده باشد و ستور تواری و استخفا بروی حال فروگذاشته هم در
______________________________
یلدرحی، ج د ه: بلدرجی، ز: بلدرحی،- رجوع بص 167، 171، 182،
(1) کذا فی ب د، ج ه ز: کبران، آ این کلمه را ندارد،- رجوع بص 182،
(2) کذا فی ج، آ ب: یلدرحی، د ه: بلدرجی، ز: بلدرجی،
(3) تصحیح قیاسی مظنون،- آ: بوقو؟؟؟، ب: بوتر، د: قوتر، ج: نور، ه: نویر، ز: نوین، جامع التّواریخ طبع بلوشه ص 32، 33: بوقو (مثل متن) با نسخه بدلهای: قویر، قویر؟؟؟،
(4) کذا فی آ ج، ب ه ز: بتعنیف، د: بتعسف،
(5) آ ب: یلدرحی، ز: یلدرجی، ج د ه: بلدرجی،
(6) ب باصلاح جدید: بذروه درجه، ج ز: بدرجه و ذروه، ه: بذروه و درجه،
(7) ب بخطّ جدید افزوده:  در حرم و خزینه خیانت کرد دیگر در حقّ او عنایت نباید،
(8) کذا فی ب ه ز، ج: جرماغون، آ: حورماعون، د: حورباعون،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 186
آن وهلت چگونه او را مهلت دهند و در جست‌وجوی سبیل غفلت برزند «1» نایماس «2» و اعیان امرا را با جماعتی از اتراک پرکین چون کینه کشان افراسیاب از گرگین بر عقب او چون برق بفرستاد، و سلطان بر سبیل یزک بوقو «3» خان را بازگردانیده بود تا از مراجعت و مبادرت لشکر مغول استکشافی کند چون باذربیجان رسید خبر دادند که از عراق نیز دمامه افتراق زده‌اند و ازیشان نه درین نواحی اثری و نه درین حدود خبری است بوقو «4» خان بی‌سلوک شارع احتیاط که بر امنای حضرت بلک بر امرای دولت واجبست و عین فرض بازگشت و سلطان را بشارت غیبت ایشان داد تا بدین اهتزاز و استبشار
بیاراست رامشگری شهریار * شد ایوان بکردار باغ بهار
و لست احبّ السّکر الّا لأنّه‌یخدّرنی کیلا احسّ اذی المحن و آورده‌اند که روزی متوکّل یکی را از خواصّ خود در کار ملاهی و اقبال در مناهی بازخواست می‌فرمود آن شخص گفت انّما استعین علی الدّهر بالهزل لأنّ مقاساه هموم الدّنیا لا تتأتّی الّا بشی‌ء من السّرور امّا جای بر جای تفاوتست، فی الجمله ارکان و سروران بر موافقت سلطان در معاطات کؤوس محامات نفوس مهمل ماندند، و با بی‌نوائی کار بنوی «5» راه نوا را آهنگ کشیدند، و در استعداد آلت جنگ چنگ در دف و چنگ زدند، بطون اناث بر متون فحول اختیار کردند و مبطّنات «6»
______________________________
(1) ب ج ز: ورزند، ه: بورزید،
(2) کذا فی ب، آ د: نایماس؟؟؟، ج:  نایماس، ه: تایماس، ز: نایماس؟؟؟،
(3) تصحیح قیاسی،- آ: بوقو؟؟؟، ب:  بویار، د: یوبار، ه: توتر، ج: بور، ز: یوبر؟؟؟، نسوی اصل نسخه پاریس ص 298: یرغو؟؟؟، ص 300: یرغوا، طبع هوداس ص 220، 221: یرغو،
(4) تصحیح قیاسی،- آ: بوقو؟؟؟، ب: توبر، ه: توتر، ز: بوتر، د: یوبار، ج: بور؟؟؟،
(5) کذا فی آ ه ز (رجوع بص 174 ح 2)، د: یبوبی؟؟؟، ب:  بیوبی، ج: بنوبتی،
(6) کذا فی آ ج د ز، ب: منطقات، ه: متطیبات،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 187
دقاق «1» را بر مرهفات عتاق «2» برگزید، از صراحی خون صراح جوشید و ایشان راح پنداشتند، از رگ چنگ ناله زار می‌آمد بم و زیر می‌خواندند، همان شاه بود که از زین تخت ساخته بود و از نمد زین بستر و از جوشن قبا و از خود افسر کرده ابکار و عون حرب و قتال را عوض ابکار و عون ربّات الحجال گرفته اکنون برخلاف معهود بزم بر رزم برگزیده، زخم ایّام را مرهم از مدام کرده، نیش دشمن کامی را از نوش دوستکامی «3» فراموش کرده، طرب اوتار بر طلب اوتار ترجیح نهاده، کمیت عتیق بر کمیت عتیق «4» اختیار کرده و یکی راست درین حال
شاها ز می گران چه برخواهد خاست * ‌وز مستی هر زمان چه برخواهد خاست
شه مست و جهان خراب و دشمن پس و پیش‌پیداست کزین میان چه برخواهد خاست دو سه روز در غرور سرور بگذشت ناگاه آبستنان «5» شبان بچگان طوارق حدثان بزادند و در نیم‌شبی که «6» محلّ سلطان عقل مرحل شیطان جهل گشته بود و سویدای دل مرکز سودای انسانی شده و مراکب آرای «7» جهان‌آرای ملجم بلجام هوای نفسانی گشته و سکر از تدبّر و تدبیر امیر و وزیر را فراغت داده و لشکر خواب عالم دماغ فروگرفته جمله مردان و
______________________________
(1) کذا فی ز، آ ب د: رقاق، ج: زقاق، ه: وفاق،- مبطّنات جمع مبطّنه است یعنی زن میان باریک و دقاق هم (بر فرض صحّت نسخه) جمع دقیق است که مصنّف قیاسا بهمان معنی استعمال کرده است ولی ظاهرا دقیق بمعنی باریک اگر مطلق و بدون قید استعمال شود از صفات غیر ذوی العقول است و در نعت ذوی العقول بدین معنی خمیص و ضامر و مبطّن استعمال کنند،
(2) مرهفات یعنی اسبان لاغر میان و عتاق یعنی اسبان نجیب و کریم الأصل،
(3) دوستکامی شرابی است که با دوستان بنوشند (برهان)،
(4) کمیت اوّل بمعنی شراب است و ثانی بمعنی اسب سرخ رنگ (کهر) و عتیق اوّل بمعنی کهنه و قدیمی است و ثانی بمعنی نجیب و اصیل،
(5) ب د: آبستان، آ: ابستان؟؟؟، ج: بسان،
(6) آ ج د این «که» را ندارند،
(7) جمع رأی،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 188
اکثر مفردان از سرمستی پای بسته و دست شکسته شده تا وقت آنک
چو یک بهره از تیره شب درگذشت‌شباهنگ بر چرخ گردان بگشت لشکر تتار مردان کار و بؤس و باس بر سر قومی فارغ از طلایه و پاس رسیدند مقدّم ایشان نایماس «1» و عجب آن بود که چون قاآن جورماغون «2» را بدفع سلطان نامزد می‌فرمود و امرا معیّن روی بنایماس «3» آورد و فرمود که از میان همه کار سلطان بدست تو مکفّی شود و همچنان بود، و از حزم و تیقّظ بر آن‌که آن جماعت نیز در ترقّب و تحفّظ باشند بی‌قیل و قال مانند دبیب نمال درآمدند اورخان «4» از وصول ایشان باخبر شد حالی ببالین سلطان رفت و او در خواب اوّل شب فارغ از آنک ع، انّ الحوادث قد یطرقن اسحارا،
و نوم اری فیه خیال مسرّهالذّ جنی من یقظه تجلب الوسن چون بتکلیف از رقدت انتباه یافت و از قدرت قهّار اشتباه برخاست و معاینه دید و دانست که دامن تدبیر در چنگال تقدیر سخت است و مرکب رای در پای قضا عاجز و سهام حیل که بر کمان امکان بر کار شده بود بهدف مقصود نارسیده در کار شکست و میان او و سلامت بلا حایل شده و بمنزل شرّ نازل شدست پیش از وصول بشام مهمان بیگانه سحر خورد و امن و امان بر سبیل ترحال در حال کمر بست امّا این نوبت مهمان شیرگیر بود و میزبان بر «5» خمارشکن تدبیر آبی سرد خواست و بر سر ریخت یعنی تا بعد ازین گرم‌سری «6» در باقی کند و
______________________________
(1) کذا فی ب، آ: نایماس؟؟؟، ه: تایماس، د: یایماس؟؟؟، ج ز: نایماس؟؟؟،
(2) ج: جرماغون، د: حورباعون،
(3) کذا فی ب، آ: بنایماس، ه: بتایماس؟؟؟، ج: بنایماس؟؟؟، د: به یایماس؟؟؟، ز: نایماس؟؟؟،
(4) کذا فی ب د، آ: اریر؟؟؟ خان، ج: بور؟؟؟ خان ه: توتر خان، ز: توبر؟؟؟ خان، نسوی اصل نسخه پاریس ص 331 مطابق متن مطبوع ص 243- 244 پنج شش مرتبه: ارخان، جامع التّواریخ طبع بلوشه ص 33 سه مرتبه: «اورخان» مثل متن،
(5) ج «بر» را ندارد،
(6) کذا فی آ د ه ز، ب: کرم سردی، ج: گرم و سرد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 189
با دلی چون کوره آهنگران در تفسیدن و چشمی چون کوزه شکسته در چکیدن با فوجی قلیل و ندبه طویل روان شد و معشوقه ملک را بدرود کرد بلک زرع اقبال را بدرود،
لو اغمضت مقله اللّیالی‌عنّا زمانا فنستطیب
ای روز جوانی که شبت خوش بادادیدار من و تو با قیامت افتاد و چون سلطان با اندک فوجی روان شد اور «1» خان را فرمود تا چندانک سبقتی گیرد علم را از جای نجنباند «2» و مقاومتی کند، بر وفق آن اشارت طرفه العینی کوشش عاجزانه نمود و لشکر مغول بر آنک او سلطانست چون پشت برگردانید ایشان دوان شدند و چون عقاب بر اعقاب روان چون دانستند که پای از دست داده‌اند و پی گرفته بازگشتند و ببنگاه آمدند و اعیان و اجناد و ارکان ملک را بر شمشیر گذرانیدند و طعمه ذباب و لقمه ذئاب گردانید، عنقای کبریا که در دماغ خیلای هر یک بیضه نهاده بود از فرخ فرح پی ادراک بیضه الدّیک شد «3»، و هر امانی که ازین جهان فانی توقّع کردند خاک گشت و لباس حیاه بدندان فنا چاک، پیش ازین اگر در رفعت بنات النّعش بودند اکنون باری ابناء النّعش شده‌اند و خاک و خاشاک را «4» ف
باری ابناء النّعش شده‌اند و خاک و خاشاک را «4» فرش،
برین گونه گردد همی چرخ پیرگهی چون کمانست و گاهی چو تیر
گهی مهر و نوش است و گه کین و زهربدین سان بود چرخ گردنده دهر «5» و سلطان مرحوم از استیفای تمنّی محروم
با دلی از ستم و غصّه گیتی بدو نیم * ‌بیم آنست هنوزش که بجان باشد بیم
______________________________
(1) کذا فی ب د ز، آ: اریر؟؟؟، ج: تور؟؟؟، ه: توتر،
(2) ز: بجنبانند، آ: نجنبانند، د: بجنباند،
(3) یعنی از روی جوجه فرح برخاسته در پی بدست آوردن تخم خروس یعنی شی‌ء محال شد: «بیضه العقر هی بیضه الدّیک بیضها فی عمره مرّه واحده و قیل انّما هو کقولهم بیض الأنوق فهو مثل لما لا یکون» (لسان باختصار)
(4) آ ب ج ه ز «را» را ندارند،
(5) ج ه ز این بیت را ندارند،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 190
روی در راه نهاد، وفای دنیا برین نمط بود جفای آن توان دانست که چون باشد، دام حبایل را جهان نام نهاده‌اند و شبک غوایل را زمان چنانک مرکز غموم را دل گفته‌اند و محلّ «1» اندیشها را جان،
ای گشته وجود من همه یکتا توآن «2» غم‌کده بس «3» منم ندانم یا تو
غم حلقه دل گرفت دل گفت درآی‌بیگانگئی نیست تو مائی ما تو
نه برآنم که کشد هیچ زمن‌آنچ بر ما ز صروف زمنست
دور آسایش و آرامش نیست‌موسم آفت و دور فتنست
یک جهان پر شر و شورست از آنک‌دولت شاه جهان ممتحنست
ای جوانمرد بدان کین شر و شورهمه سوز دل یک پیرزنست
و من عجب یفنی «4» التّعجّب انّنانحیل ذنوب الحادثات علی الزّمن
و ننحی علیه بالملام و عنده‌کعام علی فیه و لو رزق اللّسن
و هل هو الّا کابن آدم عاجلا «5»و کلّ بأسباب المنیّه مرتهن و در خاتمت حالت او اختلاف است بعضی میگویند چون بکهستان [آمد] آمد شبانه در موضعی که نزول کرد کردان طمع در استلاب لباس او کردند «6» و او را زخمی محکم بر سینه زدند و ندانستند که چه کار کردند و چه صید را شکار، و این عجب نیست هر کجا همائی است در چنگال جغدی
______________________________
(1) کذا فی آ ج، ب د ه ز: محمل،
(2) د: این،
(3) کذا فی آ ب د ز (پس- ظ؟)، ج این بیت را ندارد، ه اصل رباعی را ندارد،
(4) کذا فی ج ه، آ ز: یعنی، د: یغنی، ب: یفتی؟؟؟،
(5) کذا فی جمیع النّسخ (؟)،- قائل این ابیات معلوم نشد و قریب بیقین است که دو بیت مذکور در ص 186، 188 از بقیّه همین ابیات است،
(6) در حاشیه ج در این موضع نوشته:- «و سلطان تحقیق بر دست کردان شهید شد چرا که چون سلطان را شهید میکنند حرم سلطان ملکه خاتون با معدودی از آن راه بجانب روم افتاد و اتابک مظفّر الدّین ابو بکر مرد فرستاد و خواهر را از روم بشیراز آوردند و تحقیق شد سلطان همان بود که بطمع جامه نادانسته آن بدبختان شهید کردند
چو شاهین بازماند از پریدن‌ز گنجشگش لکت (کذا) باید کشیدن»،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 191
ممتهنست و هر کجا شیری از پیگار کلبی ممتحن، و استنباط این از آنست که آن جماعت جامه او را پوشیده بشهر آمده‌اند و بعضی خواصّ جامه و سلاح او بازشناخته و صاحب آمد «1» بعد از وقوف بر آن حال آن جماعت را بکشت و فرمود تا تربتی ساختند و شخصی مقتول را دفن یعنی سلطان بودست، و قومی میگویند جامهای دیگر بود که خواصّ او داشتند و او در لباس خرقه حرفه «2» تصوّف می‌کرد «3» و در بلاد و عباد طواف می‌کرد «3»، فی الجمله در هرحال که بود سپری شد و صریع زخم این جهان بی‌رحم سرسری، و بعد از سالها هر وقت در میان خلایق آوازه در افتادی که سلطان را بفلان موضع دیده‌اند بخاصّه در عراق شرف الدّین علیّ «4» طبرشی «5» که وزیر عراق بود مدّتی درین اراجیف بحکم و کار مشغول بود و هر یکچندی در شهرها و نواحی بشارت می‌زدند که سلطان در فلان قلعه و در بهمان بقعه است، و در شهور سنه ثلث و ثلثین «6» و ستّمایه در اسپیدار «7» شخصی خروج کرد که من سلطانم و آوازه او بأقطار شایع گشت در عهد جنتمور «8» امرای مغول جمعی که سلطان را دیده و شناخته بودند فرستادند تا او را بدیدند چون دروغ گفته بود او را بکشتند، و در سنه اثنتین و خمسین و ستّمایه جماعتی از تجّار بکنار
______________________________
(1) کذا فی آ ب ه، ز: آمذ، د: ایمد، ج بیاض بجای این کلمه،
(2) کذا فی آ ب، ج د ه ز کلمه «حرفه» را ندارند،
(3) کذا فی آ بتکرار «می‌کرد»،- ب: می‌کرد، کرد، ر: می‌کردند، می‌کرد، ج: می‌گشت، می‌کرد، ه: می‌گردد، می‌کند، د موضع اوّل را ندارد و دوّم: می‌کرد،
(4) کذا فی ب د، آ ج ه ز ندارند،
(5) کذا فی آ ج ز (- تفرشی)، نسوی ص 130:  «شرف الدّین علیّ التّفرشی وزیر السّلطان بالعراق کان … من رؤساء تفرش و هی کوره من کور العراق»، ب د ه: طبرسی،
(6) کذا فی آ ب ج ز، د: ستین، و این غلط صریح است، ه بیاض بجای اعداد و در حاشیه برقم: 622 (یا) 633،- رجوع کنید بمقدّمه مصحّح ج 1 ص فه ح 6،
(7) ج د ه اسبیدار، آ:  اسبیدار؟؟؟، ب: استندار، ز: اسپندار، رجوع بسابق ص 115،
(8) کذا فی آ ج، ه: جین تمور، ب: حنتمور، د: جنتمور؟؟؟، ز: حیتمور،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 192
آب جیحون رسیدند یکی در میان ایشان کشتی بانانرا گفته بود که من سلطان جلال الدّین ام «1» او را گرفته از آن حال تفحّص کردند بر قول خود اصرار نمود تا او را بکشتند و الجنون فنون، القصّه بطولها آن اراجیف و اخبار گردی نکرد «2» کُلُّ شَیْ‌ءٍ هالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ لَهُ الْحُکْمُ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ،
   نظر انوش راوید:  با کلی داستان بی پایه و سند،  سلطان را مهم می کند،  تا بعد بدست چنگیز از بین ببرد،  یعنی همان ترفند تاریخ نویسی دروغی درباره آخر هخامنشی و ساسانی،  اینجا در نهایت می خواهند قدرت چنگیز را بگوید.
ذکر یمین «3» ملک و اغراق «4» و عاقبت کار ایشان،
چون سلطان محمّد از کنار آب بهزیمت برفت یمین «5» ملک که مقطع هراه بود بهراه رفت و از آنجا بر راه گرمسیر بغزنه رفت، محمّد علی
______________________________
(1) کذا هو مکتوب بعینه فی آ،
(2) یعنی نفعی نکرد، رجوع بص 59 س 8،
(3) آ ه: یمین؟؟؟، ج: یمین الدّین (فی جمیع المواضع فی هذا الفصل)، د ز: یمین؟؟؟، ب: باصلاح جدید:  امین،- چنانکه در ص 147 ح 1 گذشت مؤرّخین از این شخص بانحاء مختلفه تعبیر نموده‌اند، خود جوینی او را غالبا (ص 135، 137، 140) امین ملک و گاه امین الدّین ملک (ص 138، 139) می‌نامد و در این فصل همه جا از او بیمین ملک تعبیر می‌نماید، نسوی ص 64، 79، 80، 84، 87، 88 همه جا او را امین ملک می‌نامد، و ابن الأثیر ج 12 ص 259 ملک خان، و طبقات ناصری ص 347- 349 ملک خان و ملک خان هرات، و رشید الدّین طبع برزین ج 3 ص 126 خان ملک، وی رئیس قبایل اتراک قنقلی (ص 139) و خال‌زاده سلطان جلال الدّین (نسوی ص 64) و دختر وی در حباله سلطان بود (ص 135 و نسوی ص 87)، و ابتدا از جانب سلطان محمّد خوارزمشاه حکومت هرات بوی مفوّض بود و بعد از او بخدمت سلطان جلال الدّین متّصل گشت و از سرداران معتبر وی گردید (متن همین‌جا و نسوی ص 64) و بالأخره در وقت عبور سلطان جلال الدّین از آب سند در حدود سنه 618 (ج 1 ص 108) در پرشاوور بدست لشکر مغول کشته شد (ص 140- 141)،
(4) کذا فی آ، ب بخطّ جدید قبل از اغراق افزوده:
ملک سیف الدّین، ج: سیف الدّین اغراق، ه: اغراق ملک، د: ملک اعراق ز: عراق، نسوی اصل نسخه پاریس ص 110، 112: «سیف الدّین یغراق؟؟؟ (- یغراق) الخلجی»، و در طبع هوداس ص 80، 81: بغراق، ابن الأثیر ج 12 ص 259:  «سیف الدّین بغراق (ظ- یغراق) من الأتراک الخلج»،
(5) ب باصلاح جدید: امین،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 193
خرپوست «1» غوری از قبل سلطان در غزنه بود با بیست هزار مرد، یمین ملک بدو سه منزل از غزنه بسوره «2» فروآمد و رسول بدو فرستاد که ما را علفخوار معیّن کن تا با هم باشیم که سلطان منهزم بعراق رفت و تتار بخراسان درآمد تا آنگاه که از حال سلطان چه ظاهر شود، و درین وقت شمس الملک شهاب الدّین سرخسی که وزیر سلطان جلال الدّین بود هم بغزنه بود و صلاح الدّین نسائی که از قبل سلطان کوتوال بود بر قلعه و شهرستان هم آنجا مقام داشت، خرپوست و امرای او بجواب یمین ملک گفتند ما مردمی غوری‌ایم و شما ترک با هم زندگانی نتوانیم کرد سلطان هر قوم را اقطاع و علفخوار معیّن فرموده است هر یک بمقام خود باشیم تا چه پدید آید، چند بار رسول میان ایشان تردّد کرد بفیصل «3» نرسید و غوریان بر مضایقت اصرار کردند، شمس الملک وزیر و صلاح الدّین بر قصد خرپوست اتّفاق کردند و گفتند غوریان عصیان سلطان در دل دارند یمین ملک را که خویش سلطانست در ملک غزنه راه نمی‌دهند، و تمامت لشکرهای غزنه بر نیم‌فرسنگی شهر مجتمع بودند و لشکرگاه داشتند، شمس الملک و صلاح الدّین کوتوال «4» بر قصد محمّد خرپوست متّفق گشتند و او را در باغی ضیافت کردند ناگاه صلاح الدّین نسائی خرپوست را بکارد زد و بکشت و شمس الملک «5» و صلاح الدّین چون او را بکشتند پیش از آنک لشکر او واقف شدند خود را در شهر افکندند و قلعه ضبط کردند و غوریان متفرّق شدند و بعد از دو سه روز یمین ملک
______________________________
(1) کذا فی ه، د: خرپوست، ب: حربوست، آ ج: حربوست؟؟؟، ز:  خزبوست، نسوی ص 79: اختیار الدّین خربوست، طبقات ناصری ص 347:  ملک اختیار الدّین محمّد بن علی خزپوست غوری،
(2) کذا فی آ ج (؟)، ز: بسرده، ب: بسر ره، د: بر سر ره، ه: بر سر راه،
(3) آ: نفصل،
(4) کذا فی د ه، آ ب ز افزوده‌اند: که از نسا بودند، و این غلط است ظاهرا چه شمس الملک از سرخس بود (رجوع بچند سطر پیش)، ج: که ازیشان بودند،
(5) آ ب د: شمس الدّین،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 194
بغزنه آمد و حاکم شد، بعد از یکچندی خبر آمد که چنگز خان بطالقان بلخ رسیده است و دو سه هزار مغول از راه گرمسیر بطلب یمین «1» ملک آمدند، یمین «1» ملک لشکری جمع کرد و پیش لشکر مغول بازرفت چون مغولان دیدند که عدد او زیادت است بی‌جنگی و ملاقاتی بازگشتند و یمین «1» ملک بر عقب ایشان می‌رفت تا بست و تکیناباد «2» از آنجا مغولان بر سمت هراه و خراسان برفتند و یمین ملک از راه قصدار «3» بسیوستان «4» رفت و شمس الملک را با خود برده بود در قلعه کجوران «5» ببست و تکیناباد «6» محبوس کرد و صلاح الدّین را در قلعه غزنه بگذاشت، غزنیان «7» بعد از غیبت یمین ملک خروج کردند و صلاح الدّین را بکشتند و مثله کرد، و در غزنه قاضی و رضیّ الملک و عمده «8» الملک که دو برادر بودند از ترمد حاکم گشتند و بعد از آن اجماع کردند و پادشاهی غزنه بر رضیّ الملک مقرّر داشتند، خلج و ترکمان بی‌حدّ از خراسان و ماوراء
______________________________
(1) د: امین،
(2) کذا فی ه، ب: تکیناباد؟؟؟، د: تکیاباد؟؟؟، آ: تکیاباد؟؟؟، ج: مکساباد، ز: کسناباد،- تکیناباد (تکین‌آباد) که تکناباد مخفّفا نیز گویند شهری بوده است از اعاظم بلاد بست (- گرمسیر- یاقوت) واقع در حدود شرقی سیستان قدیم و در افغانستان حالیّه تقریبا در 16 فرسخی در جنوب شرقی قندهار، و ذکر این شهر در ضمن تاریخ غزنویّه و غوریّه بسیار می‌آید و در احسن التّقاسیم مقدسی نام این شهر «بکرآباد» مسطور است و معلوم نشد که بکرآباد آیا تصحیف تکین‌آباد است یا تسمیه دیگری است همان شهر را و از یاقوت ذکر این شهر بکلّی فوت شده است، (رجوع کنید بطبقات ناصری ص 38، 115 و غیرهما، و لباب الألباب ج 1 ص 300، و ابن الأثیر ج 9 ص 282، ج 12 ص 164 که سهوا در این موضع اخیر تکیاباد طبع شده است، و آثار البلاد ص 52، و اصطخری ص 250، و ابن حوقل ص 305)،
(3) ب: قصد از، د: قصد،
(4) کذا فی آ ب ج، ه: بسوستان، د: بستوسان، ز: بشوستان،
(5) کذا فی ج د، آ ب: کحوران، ه: کخواران، ز: لحوران،
(6) ب:  تکیاباد؟؟؟، آ: تکیاباد؟؟؟، ج: مکساباد، ه: بیکساباد، ز: کسناباد، د ندارد،
(7) کذا فی د ه یعنی اهالی غزنه ظاهرا، آ: عرنان، ب ز: غزنان، ج:  غوریان،
(8) ز: عمد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 195
النّهر بهم افتاده بودند و مجتمع بپرشاور «1» و سرخیل ایشان سیف الدّین اغراق «2» ملک بود رضیّ الملک را طمع افتاد که بر سر ایشان رود و ایشان را بزند و بعد از آن بر هندوستان مسلّط گردد لشکر برگرفت و بقصد ایشان بپرشاور «3» رفت ترکمانان و خلج او را بزدند و او را و اکثر لشکر او را بکشتند، برادرش عمده «4» الملک در غزنه حاکم بود اعظم ملک که پسر عماد الدّین بلخ بود و ملک شیر «5» که حاکم کابل بود با لشکری غوری که بریشان مجتمع شده بودند بغزنه آمدند و عمده «6» الملک را در قلعه میان شهر غزنه محاصره دادند و بجنگ مشغول شده منجنیق نهادند تا بعد از چهل روز قلعه بگرفتند، همان روز که قلعه بگرفتند شمس الملک که سلطان جلال الدّین بوقت آمدن از خراسان بهزیمت از پیش مغول بقلعه کجوران «7» رسیده او را خلاص داده بود و فرستاده تا در غزنه اسباب و ترتیب پادشاهی ساخته کند بغزنه رسید و بشارت قدوم سلطان جلال الدّین داد و بعد از یک هفته سلطان بغزنه رسید و از جوانب لشکرها روی بدو نهادند و مجتمع گشتند و تجمّل و اسباب سلطنت مرتّب کرد، یمین ملک در هندوستان خبر وصول سلطان بغزنه شنود بتعجیل بخدمت سلطان آمد، اغراق ملک با حشم خلج و ترکمانان از پرشاور «8» هم بخدمت سلطان آمد، اعظم ملک و ملک شیر و غوریان خلق بسیار هم در خدمت سلطان مرتّب گشتند تا شست «9» هفتاد هزار لشکر ساخته برو مجتمع گشتند، سلطان جلال الدین با این لشکرها بپروان «10» رفت که
______________________________
(1) کذا فی ه، آ: بیرشاور؟؟؟، ج: بیرساؤر؟؟؟، ز: بیرساور؟؟؟، ب: بترساوور، د ندارد،- رجوع بص 140 ح 8،
(2) کذا فی ج د ه، آ ب ز: اعراق،
(3) کذا فی ه، ج: ببرشاؤر، آ: ببرساور؟؟؟، ب: بترشاوور؟؟؟، ز: ببرسا، د: بیرون (کذا)،
(4) ز: عمد،
(5) ب: سیر،
(6) ز: عماد،
(7) کذا فی آ ب ج، ز: کحوران، ه: کخواران، د اصل جمله را ندارد،
(8) ب: برشاوور، ج: برشاؤر، آ: برشاور، د ه ز ندارند،
(9) کذا فی آ، ج ندارد، باقی نسخ: شصت،
(10) ج د: ببروان، آ:
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 196
سرحدّ بامیان «1» است و راههای بسیار بآنجا کشد تا از احوال بر خبر باشد سواری ده دوازده هزار مغول بطلب سلطان از عقب او می‌آمدند بغزنه آمدند و چون در شهر لشکری نبود بی‌مانعی تا ناگاه مردم خبر یافتند در شهر آمدند و مسجد آدینه بعضی بسوختند و خلق هر کرا در کویها و شوارع یافتند بکشتند و بعد از یک روز مقام قلاوز گرفته بر عقب سلطان بپروان «2» رفتند و آنجا با سلطان مصاف دادند سلطان غالب آمد لشکر مغول با خدمت چنگز خان رفتند بطالقان، چون سلطان مظفّر آمد بسبب نزاعی که خلج و ترکمان و غوریان را بر سر مقاسمت اسبان غنیمت با خوارزمیان رفت مخالفت در میان لشکر سلطان افتاد اغراق ملک «3» و اعظم ملک با تمامت خلج و ترکمان و غوری برگشتند و بر راه پرشاور «4» برفتند و سلطان با لشکر ترک و خوارزمی که با او بماندند روی بغزنه نهادند «5»، اغراق ملک و اعظم ملک و دیگر امراء خلج و ترکمان و غوری چون از سلطان برگشتند ببکرهار «6» رفتند که اقطاع اعظم ملک بود اعظم ملک ایشان را ضیافتها فرمود و اقامت نزلها کرد و مراعاتها بجای آورد امّا میان نوح جاندار «7» که امیری از خلج بود و پنج شش هزار خانه خیل داشت و میان اغراق ملک کراهیت و عداوت بود اغراق ملک با بیست هزار مرد روی بپرشاور «8» نهاد و نوح جاندار «9» ببکرهار «10» بعلفخوار بایستاد، چون سیف الدّین اغراق ملک
______________________________
ببروان، ب: بیروان، ه ز: بپرون،- رجوع بص 136 ح 2،
(1) آ د:  نامیان، ب: تامیان؟؟؟، ز: باسان،
(2) آ: بیروان؟؟؟، ب: بیروان؟؟؟، ج: بیرون، د ه: پرون، ز ندارد،
(3) ج افزوده: و شیر ملک،
(4) کذا فی ه، آ: برشاور، ب: برشاوور، ج: برشاؤر، ز: برساور، د: برساوز،
(5) ج د ز: نهاد،
(6) کذا فی ب، آ: ببکرهار؟؟؟، د ه: بتکرهار ج: بتکرهار؟؟؟، ز: بتکرها؟؟؟،
(7) ز: جهاندار،
(8) کذا فی ه، ب: ببرشاوور، آ: ببرشاور؟؟؟، د ز: ببرساور، ج اصل جمله را ندارد،
(9) ز: جهاندار،
(10) کذا فی ب، آ: بکرهار، ز: بکرهار، ه:  بتکرهار، د: به تکبار، ج اصل جمله را ندارد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 197
یک منزل از بکرهار «1» رفته بود باعظم ملک کس فرستاد که میان من و تو پدر فرزندی است من پدرم و تو فرزند اگر رضای من می‌طلبی نوح جاندار «2» را در مقام و ولایت خود رخصت اقامت مده و مگذار که آنجا باشد اعظم ملک گفت درین حال میان لشکرهای مسلمانان محاربت و خلاف صلاح نباشد با سواری پنجاه از خواصّ خود بر عقب سیف الدّین اغراق برفت تا میان او و نوح جاندار موافقتی بادید آرد و سیف الدّین اغراق استقبال او کرد و او را بمجلس شراب با خود بنشاند اعظم ملک سخن نوح جاندار آغاز نهاد و در باب او تشفّع می‌کرد و اغراق ملک ابا می‌نمود سیف الدّین اغراق هم در مستی ناگاه برنشست و با سواری صد روی بلشکرگاه نوح نهاد نوح پنداشت که بدلداری او می‌آید خود با پسران پیش او آمدند و خدمت کرد اغراق ملک مست بود شمشیر بکشید تا بر نوح زند لشکر نوح در حال او را بگرفتند و پاره پاره کردند چون خبر او بلشکرگاه او رسید مردم او گفتند این خدیعتی بود که اعظم ملک کرد و بهم زفانی نوح آمد تا اغراق ملک را بهلاکت داد بدین ظنّ اعظم ملک را فروگرفتند و بکشتند و لشکر اغراق ملک بر لشکرگاه نوح زدند و نوح را با پسران او بکشتند در جمله از هر دو جانب بسیار کشته شدند و غوریان هم در آن میان با ایشان جنگ کردند و مبالغ کشته آمدند، و هم در آن نزدیک «3» تکاجک «4» و سیّد علاء الملک قندز «5» بفرمان چنگز خان «6» بسر ایشان «6» رسیدند تکاجک «7» امیر لشکر مغول بود و علاء الملک سرخیل چریک پیاده و بقایای آن
______________________________
(1) کذا فی آ ب، ج: بکرهار، ز: تنکرهار؟؟؟، ه: تنکرهار، د: تکبار،
(2) ز: جهاندار،
(3) ج ز: نزدیکی،
(4) کذا فی ه، آ: بکاجک؟؟؟، ب ج د ز: بکاجک،
(5) کذا فی د (؟)، آ: قندر، ب: قندر (یا) قندز؟؟؟، ز: قیدر، ه: حیدر، ج: و بذر،
(6- 6) کذا فی ب ه د، ز: بر سر ایشان، آ: بسرای شارب (؟)، ج: بسرای ساب،
(7) کذا فی ه، آ ج: تکاجک؟؟؟، د ز: بکاجک، ب: بکاحک،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 198
لشکرهای خلج و ترکمان و غوری «1» را نیست کردند، فی الجمله آن بیست سی هزار «2» خلج و ترکمان و غوری «1» بعد از آنک از نزدیک سلطان جلال الدّین برفتند بکمتر از دو سه ماه همه کشته و متفرّق شدند چه بدست یکدیگر و چه بدست لشکرهای چنگز خانی و ازیشان اثر نماند،
   نظر انوش راوید:  مرتب از اینطرف ایران به آنطرف می پرد،  و می نویسد "سلطان هر قوم را اقطاع و علفخوار معیّن فرموده است"  ولی در تمام کتاب حتی یک نام از این قومها نمی گوید.  در دورانی که قبایل و عشایر بودند،  نویسنده هیچ اطلاعی ندارد،  چون او قرنها بعد داستان گفته،  تاریخ ننوشته،  و باز تکرار می کنم وای بروز ملتی که اینها را تاریخ خودش بداند.
ذکر والده سلطان ترکان خاتون،
اصل او «3» قبایل اتراک‌اند «3» که ایشان را قنقلی «4» خوانند و ترکان «5» بسبب انتمای نسبت جانب ترکان «6» رعایت نمودی و در عهد او مستولی بودند و ایشانرا اعجمیان «7» خواندندی از دلهای ایشان رأفت و رحمت دور بودی و ممرّ ایشان بر هر کجا افتادی آن ولایت خراب شدی و رعایا بحصنها تحصّن کردندی و بحقیقت سبب ظلم و فتک و ناپاکی ایشان دولت سلطانرا سبب انقلاع بودند،
قوم تری الصّلوات الخمس نافلهو تستحلّ دم الحجّاج فی الحرم «8» و ترکان خاتون را درگاه و حضرت و ارکان دولت و مواجب و اقطاعات جدا بودی و مع هذا حکم او بر سلطان و اموال و اعیان و ارکان او نافذ و ترکان را مجلس انس و طرب در خفیه مرتّب بود و بسیار خاندان قدیم را واسطه او شد که منقلع «9» گشت و چون ملکی یا ناحیتی مسلّم شدی صاحب «10» آن ملک را بر سبیل ارتهان بخوارزم آوردندی تمامت را در شب بدجله انداختی و غرض آن داشتی تا ملک پسرش بی‌زحمت
______________________________
(1- 1) این جمله از آ ج د بکلّی ساقط است،
(2) کذا فی ب، ه ز: آن سی هزار،
(3- 3) ب باصلاح جدید: از بعضی از قبایل اتراک است،
(4) کذا فی ج ه، ب: قنقلی، ز: قیقلی، د: فیلقی،
(5) کذا فی ب ج د ه ز، آ: ترکمان، ه افزوده: خاتون،
(6) جمع ترک،
(7) کذا فی ب ج د ه ز، آ: اعجمیان،
(8) من قصیده للمتنبّی مطلعها:  ضیف المّ برأسی غیر محتشم الخ، و اصل بیت المتنبّی: شیخ یری الصّلوات الخمس الخ،
(9) آ ب ه: مستقلع،
(10) ب باصلاح جدید: اصحاب،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 199
اغیار و چشمه حکم بی‌غبار باشد و ندانست که حقّ تعالی هم در دنیا مکافات کند و در عقبی خود جزا و سزا او داند،
هرچه کنی عالم کافرستیزبر تو نویسد بقلمهای تیز چون سلطان محمّد از آب ترمد بگذشت بر عزم فرار رسولی بخوارزم فرستاد تا مادرش با حرم دیگر متوجّه مازندران گردند و بحصون آن تحصّن کنند ترکان بر وفق اشارت پسر روان شد و دیگر پسران که نوادگان او بودند و حرمها را با خویشتن ببرد و لشکرها را با اعیان خانان در خوارزم بگذاشت و هنگام حرکت جماعتی از صاحب‌طرفان که بر سبیل نوا موقوف بودند بفرمود تا تمامت را بجیحون انداختند الّا قومی را که نه در صدد پادشاهی بودند و او با فرزندان و خزاین متوجّه مازندران شدند «1» از راه دهستان و ناصر الدّین وزیر در خدمت ایشان بود، چون سلطان بمازندران رسید ترکانرا با حرمها بقلاع لارجان «2» و ایلال «3» فرستاد، و سبتای «4» بر عقب سلطان بمازندران رسید بمحاصره قلاع مذکور لشکر بنشاند و از قضا آن بود که در هیچ عهد کس نشان نداده بود که قلعه ایلال «5» را بذخیره آب احتیاج افتاده است چه آب کشان سحاب سکّان قلعه را از ادّخار آب حیاض مستغنی داشته‌اند و سحاب بگریه خود دهان اهالی آنرا خندان چون لشکر بمحاصره آن بنشست باران نیز بستیز برخاست و چون دولت ازیشان باز ایستاد،
سلطان کسی بود که ز پیلان آب‌کش‌میدان خاک را ز هوا بخشد آب خوش
______________________________
(1) ج د ز: شد،
(2) کذا فی آ ج د ه ز، ب: لارحان،
(3) کذا فی ب و کذا فی تاریخ النّسوی اصل نسخه باریس ص 54 و طبع هوداس ص 60: «و هی من امّهات قلاع مازندران»، ج: ابلال؟؟؟، آ: ابلان؟؟؟، د ه ز ندارند، نسخ طبقات ناصری: «قلعه لال طبرستان»،
(4) کذا فی آ، ب ج ه ز: سنتای، د: سینای،
(5) کذا فی ه، آ: ابلال، ج ز: ابلال، ب: ایلان، د ندارد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 200
تا در مدّت ده پانزده روز آب نماند باضطرار ترکان خاتون و دیگر حرمها و ناصر الدّین وزیر بشیب آمدند همان ساعت که ایشان بپای قلعه رسیدند روز از ترش‌روئی نقاب سحاب فروگذاشت و میغ در میغ بست و دست بگریه برد حکایت بط بود که با ماهی گفت ع، عالم پس مرگ ما «1» چه دریا چه سراب، ترکان خاتون را با پسران و حرمها و ناصر الدّین بطالقان بخدمت چنگز خان بردند در شهور سنه ثمان عشره و ستّمایه چون بخدمت او رسیدند ناصر الدّین را سیاست کردند و آنچ پسرینه بودند از فرزندان سلطان هرچند خرد بودند بکشتند و باقی آنچ عورتینه بودند از بنات و اخوات و خواتین که با ترکان بهم بودند چنگز خان ایشان را می‌فرمود تا روز کوچ بآواز بر ملک و سلطان نوحه کردندی، چون جلال الدّین سلطان «2» بر آب زد حرم او را با ایشان مضاف کردند، ترکان خاتون را بقراقورم «3» فرستادند چند سال در ناکامی بسر آورد و در شهور سنه ثلثین و ستّمایه گذشته شد «4»، و آنچ دختران بودند دو دختر را بجغتای داد یک دختر را جغتای بسرّیّتی مخصوص کرد و دیگر دختر را بوزیر خود قطب الدّین حبش عمید داد و از آنچ نصیب اردوی دیگر افتاده بود یک دختر را بعمید حاجب دادند، و بعد ازین حالت از حرمهای سلطان جلال الدّین که جورماغون «5» بگرفت از «6»
______________________________
(1) آ: من،
(2) کذا فی آ ب، ج د ه ز: سلطان جلال الدّین،
(3) کذا فی آ د، ب ه ز: بقراقوروم، ج: بقوراقوروم،
(4) در حاشیه ج در این موضع نوشته: «حاشیه محمّد منجّم: و از سبب بدبختی این عورت نسل شاهان خوارزم که از پادشاهان دیگر بعلم و هنر و شمشیر ممتازند خاصّه سلطان جلال الدّین خوارزمشاه که تیغ او از جرم خرشید [و] نام او از رستم و جمشید مشهورتر است بجملگی برافتادند تا که در وقت رفتن هلاکو ببغداد از جمله ذکور ایشان یک تن مانده بود که بیکبار برافتادند این بدبخت ترکان مادر سلطان محمّد بن تکش خوارزمشاه فسق و فجور داشت و خون چندین بی‌گناه میریخت، او رفت و نام بدش ماند در جهان»،
(5) ج ز: جرماغون، ه: جورماعون، د: حورباغون،
(6) ج «از» را ندارد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 201
جلال الدّین دختری دو ساله داشت که آنرا هم ترکان می‌گفتند بخدمت قاآن فرستاد قاآن فرمود تا در اردو دختر را تربیت می‌کردند تا بوقت آنک پادشاه‌زاده جهان هولاکو متوجّه ممالک غربی شد منکو «1» قاآن فرمود تا ترکان را در خدمت هولاکو فرستادند تا بکسی دهد که لایق باشد چون صاحب موصل بسوابق خدمات و لواحق آن از امثال ممتاز بود ترکان را بانواع جهاز تمام بپسر او ملک صالح داد و بر سنّت شریعت عقد نکاح بستند و بر رسم و ترتیب مغولان آلات جهاز دادند و این حال در شهور سنه خمس و خمسین و ستّمایه بود،
   نظر انوش راوید:  چه فاجعه ای از حقه بازی و دروغ،  تا توانسته با ترفند خواسته ایرانی را خوار و ضعیف کند.  حرم را به غارت دروغی داده،  و کلی داستان های الکی رجز خانی سرهم کرده،  ای بدبخت هایی،  که این نوشته های سرتاسر کذب را تاریخ کشور خود می دانید.
ذکر احوال سلطان غیاث الدّین،
نام او پیر شاه «2» بود و ملک کرمان نامزد او امّا ألعبد یدبّر و اللّه یقدّر بوقت آنک پدرش از عراق بجانب مازندران رفت حرمها را با قلعه قارون «3» فرستاد و سلطان غیاث الدّین را هم در آنجا بگذاشت تا چون سلطان محمّد انار اللّه برهانه در جزایر آبسکون غریق دریای هلاکت
______________________________
(1) کذا فی آ، ه: مونک کا، ب د ج ز: مویلکا،
(2) ضبط این کلمه در کتب تاریخ بطور صراحت یافت نشد ولی از مقایسه نسخ قدیمه جهانگشای و غیر آن با یکدیگر قریب بیقین میشود که صواب در آن «پیر شاه» است بضبط متن حاضر،- ب ه ز: پیرشاه (- پیرشاه)، ج: بیرشاه؟؟؟، آ: بیرشاه؟؟؟، د: بیرساه؟؟؟، و در تاریخ نسوی اصل نسخه وحیده پاریس این کلمه هفت یا هشت مرتبه مسطور است و در جمیع موارد بیرشاه؟؟؟ بدون نقطه (در کلمه اوّل) نوشته شده است مگر در یک موضع (ص 96) که بیر شاه؟؟؟ دارد، و در طبع هوداس همه‌جا: پیر شاه (بضبط متن حاضر)، و در اغلب نسخ تاریخ گزیده غالبا: بپر؟؟؟ شاه (- پیر شاه)، دسن‌ohsson ' d مؤلّف تاریخ کبیر مغول بفرانسه در ج 1 ص 194 این کلمه را تیز شاه‌Tiz -Schah خوانده است و آن ظاهرا تصحیف و مخالف با عامّه نسخ قدیمه است، و در تاریخ ابن الأثیر و جامع التّواریخ و وصّاف نام این شاهزاده را گویا بهمان علّت مشکوکیّت ضبط آن بهیچ وجه ذکر نکرده‌اند بل فقط بلقب «غیاث الدّین» اکتفا نموده‌اند،
(3) کذا فی جمیع النّسخ، رجوع بص 113 ح 1،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 202
شد و لشکر مغول بگذشتند از قلعه بیرون آمد و چون مملکت کرمان را پدرش نامزد او کرده بود متوجّه آن جانب شد، شجاع الدّین ابو القاسم که مفردی «1» بود از جمله ملک زوزن موسوم بکوتوالی حصار و قلعه جواشیر «2» بود چون جهان در آشوب می‌دید او را در قلعه راه نداد و نزلها پیش فرستاد بعذر آنک این حصار را از کوتوالی امین چاره نخواهد بود من همان بنده قدیم‌ام که از فرمان شما اینجا نشسته‌ام، سلطان غیاث الدّین چون دانست که او بر سر ضلالت است مکاوحتی ننمود و با جماعتی که مصاحب او بودند عنان برتافت و بعراق آمد از هر جانبی سواد «3» مردان و شذّاذ «4» امرا که مختفی بودند برو جمع شدند و براق حاجب و اغول ملک بخدمت او متّصل گشتند و قصد اتابک سعد کردند و بجانب او تاختن «5» اتابک در موضعی بود که آنرا دینه «6» می‌خوانند از معرّت «7» او بجست و لشکر او چون برسیدند چهارپای بسیار از همه نوعی یافتند و از آنجا مراجعت کردند، براق حاجب را با وزیر او «8» تاج الدّین کریم الشّرق مقالتی افتاد خشم گرفت و با حشم خود عزم جانب هندوستان کرد، چون سال سنه «9» تسع عشره و ستّمایه شد غیاث الدّین قصد فارس کرد اتابک شهر را خالی بماند لشکر او در شهر رفتند و غارت کردند و از آنجا بخوزستان رفتند و بعدما که با مظفّر الدّین وجه السّبع مقالتی رفت مصالحه جستند و مراجعت کردند چون
______________________________
(1) مفرد چنانکه از چندین موضع این کتاب معلوم میشود بمعنی نوکر و ملازم و نحو آن است،
(2) کذا فی آ، ب ج د ه: کواشیر، ز: لواشیر،
(3) کذا فی آ ب ز، د: شواد، ه: سوار، ج ندارد،
(4) آ ب د ه ز:  سداد، ج: شراد،- تصحیح قیاسی،
(5) ب ج ه افزوده‌اند: بردند، ز افزوده: آوردند، د اصل جمله را ندارد،
(6) کذا فی د (؟)، ب: دینه‌نی، ه: دبنه، ز: ذبنه، آ: ذنبه؟؟؟ (کذا)، ج: دست (کذا)،
(7) کذا فی د ه ز، ب باصلاح جدید: مضرّت، آ: مغرب، ج: معرس،
(8) یعنی وزیر غیاث الدّین (نسوی ص 143)،
(9) ج «سنه» را ندارد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 203
فصل زمستان بود در ریّ عزیمت اقامت کردند، ناگاه سلطان جلال الدّین چون شیر که مغافصه در میان رمه آهو افتد برسید و در وثاق او نزول کرد سلطان غیاث الدّین مستشعر شد او را ایمن کرد و بامداد را امرا و اعیان حشم غیاث الدّین بخدمت آمدند از آن جماعت جمعی که ماسکه عقلی عنان‌گیر ایشان بودست و در مقدّمه هوای خدمت او در دل داشتند بارتفاع درجه و سموّ رتبت اختصاص یافتند و قومی که نه بر جادّه «1» بودند و تهییج فتن می‌کرده فرمود تا بر درگاه ایشانرا سیاست کردند و سلطان غیاث الدّین با جمعی خواصّ در خدمت او بماند او را بنظر شفقت برادری می‌نگریست تا روزی در میان مجلس نشاط شراب سبب سرهنگی که از خدمت او بنزدیک پسر خرمیل ملک نصرت «2» رفته بود با ملک نصرت می‌گوید که چرا مفرد «3» مرا بخویشتن راه داده و ملک نصرت از خواصّ ندمای سلطان جلال الدّین بود و از وجوه امرا و محلّ اعتماد و در خلوت سلطان جلال الدّین با او مزاح کردی و او نیز سخنهای مضحک گفتی بر سبیل مطایبه غیاث الدّین را گفت که سرهنگ را نان باید تا خدمت کند سلطان جلال الدّین تغییر احوال برادر مشاهده کرد نصرت ملک را بچشم اشاره کرد تا بیرون رود و سلطان غیاث الدّین چندان توقّف نمود که روز بآخر کشید و سکر غلبه کرد او نیز بازگشت و گذر بر خانه ملک نصرت بود کس فرستاد که مهمان خواهد حالی از خانه بیرون آمد و سلطان غیاث الدّین را از اسب فرو آورد و در خانه رفتند و مجلس شراب آراسته کرد و دورها پیاپی شد و مستیها بغایت کشید سلطان غیاث الدّین عزیمت مراجعت کرد چنانک رسم باشد ملک نصرت او را برنشاند و در خدمت رکاب روان شد ناگاه سلطان غیاث الدّین دست بکارد زد و میان هر دو کتف او بردرید
______________________________
(1) ه افزوده: مستقیم،
(2) «نصره الدّین محمّد بن الحسین بن خرمیل» (نسوی ص 140)،
(3) یعنی نوکر و ملازم، رجوع بص 202 ح 1،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 204
فریاد برآمد که ملک را بکشتند از بامها خشت و کلوخ پرّان شد غیاث الدّین اسب بجهانید و از آن کوچه بجست و بخانه رفت و سلطان جلال الدّین را ازین حالت در حال اعلام کردند بامداد بخود بعیادت او آمد و فرمود که جرّاحان را حاضر کردند کار خود از دست درمان در گذشته بود چون کارد از استخوان یک دو روز را جان تسلیم کرد سلطان جلال الدّین فرمود تا تمامت امرا و اعیان و حشم و ارکان و خدم و ارباب شهر اصفهان تعزیت او داشتند و لباس از پلاس کرد و غیاث الدّین از خجلت این حرکت نالایق از خدمت برادر یک هفته تقاعد نمود و بعدما که سلطان جلال الدّین فرمود تا او را بیرون درگاه حاضر آوردند و بر زفان امرا بازخواست بلیغ بتقدیم رسانید جماعتی معتبران حضرت واسطه گشتند و او را بخدمت سلطان آوردند از فرط شرم و حیا سر در پیش افکنده و زفان عذر گنگ گشته بود چون روزی چند برآمد و ازین حرکت شرمسار بود و از برادر مستشعر چون تاینال «1» بدر اصفهان آمد و سلطان جلال الدّین لشکر بیرون کشید او با خواصّ لشکر خود بازگشت و بر راه لور عزم خوزستان کرد و آن اندیشه سبب کودکی و دل‌شکستگی سلطان بود چون بنزدیک خسران خود هزارسف و دیگر امرا رفت او را اعزاز و اکرام کردند و خسران از خوف خسران خود از جانب سلطان صلاح کار خود و از آن او در آن دیدند که او را از آنجا «2» بفرستادند مادر و امرا را در تستر بگذاشت «3» خلیفه او را تشریفات بسیار فرمود و او متوجّه الموت شد و یکچندی آنجا بایستاد و علاء الدّین الموت مورد او را باجلال و تعظیم تقدیم نمود و نزلهائی که لایق چنان پادشاه‌زاده افتد متواتر می‌داشت تا ناگاه احتیاط را
______________________________
(1) آ ز: باینال، ه: تانال، ب: باینال، ج: تاینال؟؟؟، د: مانیال،- رجوع بص 168،
(2) د افزوده: ببغداد،
(3) ج افزوده: و متوجّه حدود بغداد شد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 205
از آنجا کوچ کرد چنانک ایشان را خبر نبود و بخوزستان آمد و بإعلام حال خود رسولی پیش براق حاجب فرستاد بکرمان و میان ایشان باز تأکید مواثیق رفت و میعاد کردند که در بیابان ورکوه «1» براق بخدمت استقبال کند و سلطان غیاث الدّین آنجا رسیده باشد، بر میعادی که بود براق با سچهار هزار مرد برسید و دو سه روز شرایط خدمت بجای آورد و با سلطان جماعتی خواصّ که بودند بپانصد نمی‌کشیدند براق را اندیشه در سر افتاد که مادر او را در حباله آرد از موضعی که جای امثال او بود فراتر آمد و با سلطان بر نهالیچه نشست و محلّ خدم و خول او را هر یک بنزدیک یکی از امرا تعیین کرد و او را در محاوره خطاب بفرزند اعزّ آغاز نهاد و بخطبه والده او رسول در راه کرد سلطان چون آن حالت مشاهده نمود و منع را سامان نبود آن کار برأی مادر تفویض کرد مادرش نیز بعد از ابا و منع و کثرت جزع و فزع تن درداد تا عقد بستند و بعد از کثرت الحاح با جمعی از خادمان سرای زره در زیر قبا پوشید و در خانه رفت و کار زفاف باتمام رسانید و درین حالت روان فردوسی که برایحه از روایح فردوس مخصوص باد درین معنی که گوئی صورت این حال راست گفته است،
چو از سرو بن جای گردد تهی‌بگیرد گیا جای سرو سهی و ایراد بیتی که ادیب ظریف فرید الدّین بیهقی راست در حقّ یکی که بعد از شرف الملک در دست وزارت بنشست درین موضع نیک بر دوخته است و لایق،
سر از جائی فراکن تا ببینی‌چه کندست «2» این‌که بر جابت نشستست چون بشهر رسید و روزی چند بر آن بگذشت از اقربای براق دو کس
______________________________
(1) کذا فی آ ز، ب د: ورکو، ج: وررکوه، ه: ابرقویه،- مراد شهر ابرقوه است «و اهل فارس یسمّونها ورکوه و معناه فوق الجبل» (یاقوت)،
(2) ج: کنده‌ست،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 206
بنزدیک سلطان غیاث الدّین آمدند و گفتند که بر براق اعتماد نتوان کرد فرصتی یافته‌ایم او را از دست برداریم تو سلطان باشی و ما بنده و فرمان بردار، طیب طینت و پاکی جبلّت او را رخصت نداد که نقض مغلّظات و مواثیق کند و قوّت ایمان که ایمان را بشکند و این کار را مهمل بماند،
همیشه بنرمی تن اندر مده‌بموضع درافکن در ابرو «1» گره
بنرمی چو حاصل نگردد مراددرشتی ز نرمی در آن حال به چون زوال ملک خاندان ایشان بود و ابتدای دولت معاندان یکی که از معتمدترین غلامان و خاصّگیان غیاث الدّین بود این معنی را در خلوتی با براق بگفت حالی از خویشان و سلطان غیاث الدّین بحث آن کرد بقصد آن اندیشه اقرار آوردند بابتدا خویشان را فرمود تا هم در ساعت در حضور جماعت اعضای ایشان پاره‌پاره کردند و سلطان را با هرکه تعلّق بدو داشت موقوف گردانید و بعد از یک دو هفته سلطان را رشته در گردن کردند تا خبه «2» کنند فریاد برکشید که آخر نه پیمان بسته‌ایم که قصد یکدیگر نه‌اندیشیم بی‌بادره حرکتی چگونه بر نقض آن اقدام روا می‌دارد مادرش چون آواز پسر بشنید و بدانست که گردن بچنبر بیرون کردست از سوز جگر و شفقت بر پسر امساک طاقت نتوانست عویل و زفیر برآورد او را نیز خبه «3» کردند و برین منوال تمامت لشکر او را در تنور بلا انداختند و پیمانها را خلاف کردند و سوگندها را باطل و خاک در چشم عهد زدند،
______________________________
(1) د ه: بر ابرو، ب ج ز: بابرو،
(2) کذا فی ج ز، د: خفه، ب (باصلاح جدید): خفته، آ: حقه، ه: خنقه،- مادّه خ ن ق در عربی بمعنی خبه کردن است ولی خصوص کلمه «خنقه» بهیچ ضبطی باین معنی نیامده است ظاهرا،
(3) کذا فی ج ز، ب (باصلاح جدید) د: خفه، ه: خنقه، آ: خنقه؟؟؟،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 207 رضوا بصفات «1» ما عدموه جهلاو حسن القول من حسن الفعال ای چرخ تا چند از شعوذه و مکر تو، و ای فلک تا کی از ظلم و جور تو، هر سلطانی را در بند هر شیطانی اندازی، و هر لئیمی را امیر هر کریمی گردانی، و هر پادشاهی را در چاهی افکنی، و هر ناسزائی را از تخته «2» مذلّت بر تخت عزّت نشانی، و ای یار غافل و دوست عاقل ازین بند پند برگیر تا در بند نفس امّاره نیفتی و درین سرگذشتها بچشم اعتبار نگر و پای کشیده‌دار تا دار مقامگاه سرت نشود،
کفاک عن الدّنیا الدّنیّه مخبراعلوّ موالیها و حطّ کرامها
و انّ رجال العزّ تحت مداسهاو انّ عبید العرّ فوق سنامها
هر تیر که از شست قضا و قدر آیدجز دیده و دلهای عزیزانش سپر نیست
هر محنت و غم کان ز فلک روی نمایدجز مسکن مسکین غریبانش گذر نیست
هر کس بدری درشود آخر چو شب آیدبیچاره غریبی که ورا خانه و در نیست
آهی که برآرد ز سر سوز غریبی‌در هاویه ماننده آن آه شرر نیست
اشکی که بباراند از دیده غریبی‌آن جز همه زردابه و جز خون جگر نیست
هان تا نزنی طعنه تو در حال غریبان‌کز سینه پرسوز غریبانت خبر نیست
______________________________
(1) کذا فی ب ج د ه ز، آ: بصقاب؟؟؟،- تصحیح مصراع اوّل این بیت برای راقم حروف میسّر نشد،
(2) کذا فی ه، ب: تخت، آ: تحت؟؟؟، د: بخت، ج ز: خاک،
   نظر انوش راوید:  مقدای رفت و آمد های الکی و کارهای بی پایه،  که با کمی دقت در آنها متوجه می شویم،  ساده ترین آدمها هم نمی کنند.  بگونه ای می خواسته حماقت ایرانی را برساند،  دشمنی آشکار در این مطالب با ایران و ایرانی وجود دارد.  امیدوارم اساتید تاریخ ایران با دقت این سری کتاب های مشکوک را بخوانند و تفسیر کنند،  نه اینکه طوطی گونه پرت و پلاهای دشمنان ایران را تکرار کنند. 
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 208
ذکر سلطان رکن الدّین «1»،
بوقت آنک سلطان محمّد از عراق بازگشت پسر خود سلطان رکن الدّین را که غورسانجی «2» نام او بود نامزد ملک عراق کرد او را با اهبتی و عدّتی که لایق چنان ملک و چنان سلطانی باشد روان کرد و عماد
______________________________
(1) این عنوان از آ ه ساقط است بدون بیاض بجای آن،
(2) کذا واضحا فی ه، ز: عورسانحی؟؟؟، آ: اعورسانسی، ب: اغورسایسی، ج: اعورسایسی، د: اغورسایی، در نسوی نسخه وحیده پاریس هشت مرتبه این نام مذکور است، سه مرتبه: عورشایحبی؟؟؟ (ص 36، 97، 101)، و سه مرتبه عورسایحبی؟؟؟ (ص‌bis 63(، و یک مرتبه عورسایحبی (ص 102)، و یک مرتبه عورشایجنی (ص 177)، و در طبع هوداس همه جا: غورشابجی، نسخ طبقات ناصری: غورشانسی، غورسباستی، غوربشانسبتی، نسخ تاریخ گزیده: غورسامجی، غورسانجی، غورسایجی، غوری سابجی، غورسیابحی، غورسابچی؟؟؟، نسخ حبیب السّیر: غورسانجی، غورسایخی،- ضبط نام این شاهزاده علی وجه التّحقیق معلوم نشد کثرت اختلافات نسخ قدیمه و جدیده از جهانگشای و غیر آن چنانکه ملاحظه میشود بحدّی است که اعتماد از همه آنها برداشته میشود ولی دو نفر از قدمای مورّخین که معاصر این شاهزاده بوده‌اند یعنی نسوی و صاحب طبقات ناصری وجه تسمیه برای این کلمه ذکر میکنند که برای منبحرّین در لغات ترکیّه راهی نشان میدهد و شاید از روی این وجه تسمیه بتوانند ضبط حقیقی این کلمه را تعیین نمایند، نسوی گوید (نسخه پاریس ص‌bis 63– طبع هوداس ص 26): «و کان سبب تسمیته عورسابنجی؟؟؟ (کذا) انّه ولد یوم وردت البشاره علی السّلطان بتملّک الغور»، و در طبقات ناصری گوید (نسخه پاریس متمّم فارسی 182 ورق‌b 32(: ولادت او شبی بود که دیگر روز آن سلطان معزّ الدّین محمّد سام طاب ثراه از خوارزم بازگشت در شهور سنه احدی و ستّمایه او را بدان سبب غورشانسی (کذا) نام کردند یعنی غوری‌شکن»، و در متن هیئت «غورسانجی» اختیار شد بجهت آنکه این هیئت صریح یکی از نسخ جهانگشاست که هرچند جدید ولی بالنّسبه متقن و مضبوط است یعنی نسخه ه، و دیگر آنکه هیئت «سانجی» با کم و بیش اختلاف (سامجی، سانشی) در بسیاری از نسخ قدیمه غیر جهانگشای نیز چنانکه ملاحظه شد بنظر رسید، و بسیاری از معتبرین مورّخین نام این شاهزاده را گویا بهمان ملاحظه مشکوکیّت قراءت آن بکلّی اغفال نموده و فقط بلقب «رکن الدّین» اکتفا کرده‌اند چون ابن الأثیر و صاحب جامع التّواریخ و صاحب
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 209
الملک ساوه «1» را بر سبیل اتابکی و تدبیر مملکت در خدمت او بفرستاد چون بریّ رسید طرف‌نشینان عراق برخلاف و عصیان او اتّفاق کردند سلطان محمّد شرف الدّین امیر مجلس را که خادمی بود با لشکری بمدد پسر فرستاد و بعد از مخاصمت بریشان مظفّر آمد و اکثر امرای عراق را بگرفت و هیچ کس را آسیبی و مکروهی نرسانید و بر همه ابقا کرد و با امکان مقدرت و ابقای مادّه حیات که امید ایشان از آن انقطاع پذیرفته بود زلّات و هفوات همه عفو کرد و اقطاع و ولایت بر هر یک مقرّر داشت بدین رأفت همه مطیع گشتند و ضمایر از نفاق بزدودند، تا بوقت آنک خبر رسید که سلطان محمّد منهزم از ماوراء النّهر مراجعت کردست عماد الملک را بخدمت او فرستاد تا سلطان را بعشوه مدد عراق آنجا کشید و پسر او رکن الدّین باستقبال پدر شد و چون کاری دست فراهم نداد و سلطان متوجّه مازندران شد رکن الدّین آهنگ راه کرمان کرد با چند خاصّگی معدود بکواشیر رسید جمعی از افراد و اجناد ملک زوزن آنجا مانده بودند بعدما که استشعار بدیشان راه یافته بود و قصد فرار کرده چون بشناختند که سلطان رکن الدّین است بخدمت او مبادرت نمودند و از هر گوشه اقوام روی بدو نهادند خزانه ملک زوزن را که آنجا بود در بگشاد و بلشکر داد و از آنجا باز عزم عراق کرد، چون باصفهان رسید شذّاد «2» لشکر و پراگندگان امرا برو جمع شدند و قوّت گرفت
______________________________
وصّاف و صاحب روضه الصّفا و غیرهم، و عجب آنست که ضبط نام این هر سه برادر یعنی جلال الدّین منکبرنی و غیاث الدّین پیرشاه و رکن الدّین غورسانجی هر سه مشکوک است و قراءت هیچکدام علی وجه التّحقیق معلوم نیست و هیچیک از معاصرین ایشان گویا از غایت شهرت در عصر خود بضبط این اسماء نپرداخته‌اند و بعد از زوال دولت مستعجل ایشان چنان بسرعت ذکرشان از السنه و افواه افتاد که حتّی نام ایشانرا نیز مردم فراموش کردند و اکنون ضبط اسماء این سه برادر تقریبا یکی از الغاز لا ینحلّ تاریخ شده است،
(1) ج: ساوجی،
(2) آ ج د: سداد، ب در اصل شداد بوده بعد نقطه شین را تراشیده‌اند، ه ز: سران- تصحیح قیاسی،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 210
قاضی اصفهان ناامن گشت خویشتن «1» کشیده کرد و احتیاط و احتراز می‌نمود سلطان رکن الدّین نیز مقام در اندرون شهر صلاح ندانست از آنجا کوچ کرد و بیرون شهر خیمه بزد لشکر در آمد و شد آمدند باشارت قاضی اهل شهر غوغا کرند و از بامها دست بتیر و سنگ بگشادند قرب هزار نفس مقتول و مجروح شد لشکر رکن الدّین نیز مبالغی را از اهل شهر بکشتند بدین سبب رکن الدّین از اصفهان متوجّه ریّ گشت و دو ماه توقّف نمود چون لشکر مغول مقدّم ایشان «2» بار دیگر دررسید بقلعه فیروزکوه رفت آنرا حصار دادند و بعد از پنج شش ماه او را بشیب آوردند با اهل قلعه تمامت و هرچند تکلیف کردند زانوی خدمت بر زمین ننهاد و جوک «3» نزد عاقبت او را با تمامت متعلّقان و اهل قلعه بکشتند، این چه بازیهاست که روزگار دم‌بدم از زیر حقّه فلک بچابک دستی چنانک دستش نمی‌توان دید بیرون می‌آورد، یا خود بی از آنک «4» دست در میان آرد آن جام زهر مذاق را بر دست می‌نهد، و هیچ «5» دست نمی‌دهد «6» کعبتین را «7» که دست بر دست دستی باز زنند، ای دوست این کار بدست تدبیر نیست انگشت فرااو مکن که گزند یابی، پای بر مرکز تفویض و توکّل محکم دار که «8» تا از پای نیفتی، و قدم در منه که تا پایت «9» نگیرند،
______________________________
(1) از کلمه «لشکر» در ص 209 س 18 تا اینجا بکلّی از آ ساقط است، تاریخ جهانگشای جوینی ج‌2 210 ذکر سلطان رکن الدین، ….. ص : 208
(2) بیاض در آ ب، ج د ه ز بدون بیاض، ه ز «مقدّم ایشان» را ندارند، ج «بارکیر» بجای «بار دیگر» و گویا ناسخ «بارکیر» را نام سردار مغول فرض کرده است،
(3) کذا فی آ ب ز، د ه: چوک، ج: جک،- چوک زدن یعنی زانو خم کردن برای تعظیم و احترام، رجوع کنید بمقدّمه مصحّح ج 1 ص مح،
(4) کذا فی آ ب، ج د ه ز: بی‌آنک،
(5) کذا فی آ ج، ب د ه ز:  هیچ‌گونه،
(6) کذا فی آ، ب ج د ه ز افزوده‌اند: که دست،
(7) ه ز «را» را ندارند،
(8) ه ز «که» را ندارند،
(9) کذا فی آ ب، ج ه ز: تا پایت، د: که پایت،
   نظر انوش راوید:  باز هم نام های الکی و داستان های الکی،  که فقط بدرد تاریخ نویسان هوادار ادوارد بران و آکادمی بریتانیا می خورد.
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 211
ذکر استخلاص نواحی کرمان و احوال براق حاجب،
براق حاجب و برادر او خمیدبور «1» از قراختای بودند و در عهد خان قراختای خمیدبور «2» را برسالت بنزدیک سلطان اختلافی بودست تا چون تاینکو طراز «3» در دست آمد ایشان را نیز بیاوردند و در خدمت سلطان قربتی یافتند و بتدریج خمیدبور «4» امیر شد و براق بحجابت موسوم گشت، خمیدبور «5» را بوقت آنک بماوراء النّهر می‌رفت با چند هزار مرد در بخارا بگذاشت در اوایل فترت او نیز درگذشت، و براق بحدّ عراق آمد بنزدیک غیاث الدّین و بخدمت او پیوست و از بزرگتران «6» امرای او شد و قتلغ خان لقب یافت و بعد از تأکید عهود و ایمان امارت اصفهان بدو فرمود، چون خبر وصول لشکر مغول مقدّم ایشان تولان جربی «7» برسید از غیاث الدّین اجازت خواست تا
______________________________
(1) کذا صریحا فی آ بعید هذا، ا (اینجا): خمیدبور، ب: حمیدبور؟؟؟، د ه:  حمیدنور، ز: حمند تو را، ج: حمید،
(2) کذا صریحا فی آ، ب: حمید بور، د ه: حمیدنور، ز: حمیدنور؟؟؟، ج: حمید،
(3) کذا فی د، آ:  باینکو؟؟؟ طراز، ب: بانیکو طرار، ج: بامنکو طراز، ه: نیکو طراز، ز: بانیکو؟؟؟
و طراز،- رجوع بص 55، 76،
(4) آ: خمیدبور، ب: حمیدبور، د ه:  حمیدنور، ز: جمندبور، ج: حمید،
(5) آ: حمیدبور، ب: حمیدبور، د ه: جمیدنور، ز: حمندبور، ج: حمید،
(6) کذا فی آ، ب ج ه ز:  بزرگترین، د: بزرگتر،
(7) کذا فی آ ولی ممکن است که جزیی یا جزیی نیز خوانده شود، د ز: تولان حربی، ه: بولان خرپی، ب: بولان حری، ج: نولان؟؟؟ حری، نسوی اصل نسخه پاریس ص 75: طولن حربی (متن مطبوع ص 54: طولن حربی)، و ص 126: طولن جریی (متن مطبوع ص 93: طولن جربی)، طبقات ناصری طبع کلکتّه ص 359، 360: طولان جزبی، جامع التّواریخ طبع برزین ج 3 ص 200 (دو مرتبه)، ص 204: تولون جربی،- این تولون جربی یکی از سرداران معتبر چنگیز خان و امیر یکی از هزاره‌های لشکر دست راست وی بوده است و وی پسر منکلیک ایجبکه شوهر مادر چنگیز خان بود (ایضا ص 200)، و کلمه جربی «یعنی
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 212
باصفهان رود و با خیل خود از راه کرمان عزم هندوستان کند چون بجیرفت و کمادی «1» رسید جوانان قلعه جواشیر «2» شجاع الدّین ابو القاسم را بر آن داشتند که بر عقب ایشان می‌باید رفت و غارت کرد و برده ختائی گرفت، پنج شش هزار مرد روان شد و ایشان را خود شکار خویش می‌دانستند بلک خوانی مهیّا می‌پنداشتند چون نزدیک این جماعت رسیدند و دانستند «3» که کار افتاد براق حاجب فرمود تا عورات نیز بلباس مردان پوشیده شدند و حرب را بسیجیده گشتند و بچهار گروه شدند و از چهار جانب ایشان درآمدند فوجی از ترکان که در زمره شجاع الدّین بودند بحکم جنسیّت با براق منضمّ شدند و نزدیک ایشان دو حصار بود یکی حرق «4» و دیگر عبّاسی «5» خواستند تا آنرا پناه گیرند روی بدان آوردند ترکان براق چون برق برّاق که میغ را بشکافد بریشان دوانیدند و تازیکان را از یکدیگر جدا کردند و قومی بسیار را بر صحرا کشته بینداختند شجاع الدّین با قومی بحصار پناهید یک دو روز محاصره کردند چون ذخیره نبود از حصار بیرون آمدند شجاع الدّین را محبوس کردند و بندهای گران نهادند و از آنجا بازگشتند و بجانب جواشیر «6» آمد و شجاع الدّین را در قید بدر حصار آوردند تا پسر سر و جان او بتسلیم قلعه بازخرد پسر خود ازو فراغتی داشت او را بکشتند و هر دو قلعه و حصار را محاصره آغاز نهادند، از قلعه پاسبانی بشیب «7» گریخت
______________________________
دل راست و پاک اندرون» (ایضا ص 211)، و این کلمه در اعلام مغولی بسیار دیده میشود از جمله سوکاتو جربی برادر ابن تولون جربی (ایضا ص 200)، و توقولقی جربی (ایضا ص 211، و طبع بلوشه ص 21، 23، 24: توقولقو چربی)، و اوکلی جربی (ایضا طبع برزین ص 212)، و اوقلان جربی (طبقات ناصری ص 361 که «جزبی» دارد)،
(1) ز: کماور،
(2) کذا فی آ، باقی نسخ: کواشیر،
(3) د: چون این جماعت نزدیک رسیدند دانست،
(4) کذا فی آ ب ج د ه، ز: خرق (یا) حزق،
(5) کذا فی آ ج د ه ز، ب: عیاسی،
(6) کذا فی آ، باقی نسخ: کواشیر،
(7) کذا فی ج، آ: بسیب؟؟؟، ب د ه ز: بشب،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 213
که من قلعه را از راهی که ایشان محافظت نمی‌نمایند «1» بشما می‌نمایم و لشکر را از آنجا بقلعه می‌برم براق او را بمواعید بسیار مستظهر گردانید امّا احتیاط را بر سخن او اعتماد کلّی نمی‌نمود و ازو وثیقه خواست شب دیگر بقلعه رفت و «2» یک سرپوشیده «2» را که داشت پوشیده بزیر آورد و مردان را براهی که گفته بود برکشید وقت صبحی را طبل بزدند و نعره برکشیدند و قلعه فروگرفتند و در باز گشادند و هم در روز اثقال خود در آنجا فرستاد و پسر شجاع الدّین در حصار بود بمحاصره آن اشتغال نمودند، ناگاه خبر وصول سلطان از جانب هندوستان رسید براق حاجب نزلها پیش فرستاد از همه نوعی و بر عقب خود نیز بخدمت استقبال مبادرت نمود و دختری را نیز بخدمت سلطان نامزد کرد چون سلطان نزول کرد و دختر را عقد بستند کسان بنزدیک پسر شجاع الدّین فرستاد بإعلام وصول سلطان و استدعاء او، جواب داد که تا بچشم خود چتر او را نه‌بینم اعتماد ننمایم سلطان بنفس خود پیش حصار راند حالی خدمت مبادرت را بحضرت محتشد شد و از هر جنس خدمتیها در پیش روان کرد و بخویشتن شمشیر و کرباسی برداشت و بخدمت سلطان آمد و بنظر عنایت و تربیت ملحوظ شد و سلطان بحصار روان «3»، براق نیز در خدمت او برفت روزی سلطان بتماشای شکار بیرون آمد با اکثر حشم خود چون براق حاجب از حصار بعلّت تمارض بیرون نیامده بود دانست که او را در تخلّف اندیشه خلافست امتحان را رسولی باستدعای او بعلّت استشارت در سوانح مهمّات فرستاد جواب داد که این نواحی را بزخم شمشیر مستخلص کرده‌ام و جای آن نیست که مقرّ سریر سلطنت باشد و این حصون را از حافظی امین ناگزیر خواهد بود من نیز بنده قدیم‌ام و بذرایع خدمات شایسته
______________________________
(1) کذا فی ب (باصلاح جدید) ج، ه: نمیکنند، آ د ز: می‌نمایند،
(2- 2) کذا فی ج ز، ب: سرپوشیده، آ د: یک پوشیده، ه: پوشیده،
(3) کذا فی آ ب ز، ج افزوده: گشت، ه د افزوده‌اند: شد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 214
حقوق ثابت گردانیده‌ام و اکنون سنّ امتداد گرفته است و قوّت حرکت نمانده اندیشه آنست که درین قلعه بدعای دولت همایون مشغول باشم و اگر سلطان خواهد که بقلعه آید هم میسّر نشود و نزلهای بسیار با این الوکه روان کرد، سلطان را چون وقت تنگ بود از راه ملاطفت جوابی فرستاد و از آنجا عنان بجانب شیراز تافت، و براق حاجب متمکّن شد و تمامت آن نواحی را در ضبط آورد عدّت و آلت بسیار شد و بعدما که سلطان غیاث الدّین را که بدو استعانت نموده بود و ازو زینهار خواسته ع، کالمستجیر من الرّمضاء بالنّار «1»، بقتل آورد رسولی بنزدیک امیر المؤمنین فرستاد معلم از اسلام خود و ملتمس تشریف لقب سلطنت ملتمس او را بإسعاف مقرون گردانیدند و بقتلغ سلطان «2» تشریف خطاب مبذول داشتند و بر آنجملت روزبروز تمکّن او زیادت می‌شد و خیل و حشم بیشتر تا بوقت آنک امرائی که بمحاصره سیستان اشتغال داشتند مقدّم ایشان طایر «3» بهادر ایلچی بنزدیک او فرستادند و او را بابلی خواند و ازو لشکر و مدد خواستند چون براق حاجب مردی داهی بود و می‌دانست که دست دست اروغ چنگز خان است بقبول فرمان و انقیاد و اذعان پیغامها را تلقّی نمود و از غایله فتن بخشوع و خضوع توقّی جست و جواب داد که من با حشم خود کار سیستان را بی‌آنک لشکر مغول را زحمتی رسد کفایت کنم و چون سنّ من امتداد یافته است و قوّت حرکت ساقط گشته و بر انتقال قدرت نمانده پسر خود را ببندگی حضرت روان می‌کنم، بر آنجملت که گفته بود ساختگی پیش گرفت و رکن الدّین خواجه مبارک را در شهور سنه «4» بخدمت قاآن روان کرد، هنوز بمقصد
______________________________
(1) قبله: المستجیر بعمرو عند کربته، و هو بیت معروف مذکور فی قصّه حرب البسوس، انظر مجمع الأمثال فی مثل «اشأم من البسوس»، و خزانه الأدب لعبد القادر البغدادی ج 3 ص 254،
(2) ز: بقتلع خان،
(3) کذا فی جمیع النّسخ،
(4) بیاض در آ ب د ه، ج ز بدون بیاض و کلمات «در شهور سنه» را نیز ندارند،- چون وفات براق حاجب بتصریح گزیده و غیره در ذی القعده سنه 632
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 215
نرسیده بود که آوازه حالت واقعه پدر و قیام عمّ‌زاده او قطب الدّین بمصالح ملک کرمان رسید توقّف ننمود تا بحضرت رسید، قاآن چنانک عادت طبیعی او بود در حقّ او انواع مرحمت و عاطفت مبذول داشت و سبب آنک او بخدمت حضرت سبقت گرفته بود و روی پادشاه دیده ممالک کرمانرا «1» بحکم او فرمود و او را قتلغ سلطان بلقب پدر یرلیغ فرمود و جینقای «2» او را مربّی شد و فرمان شد تا قطب الدّین بخدمت آید و ملازمت نماید، بوقت مراجعت او قطب الدّین سلطان بیرون آمد و اثقال خود بیرون آورد و بر راه خویص «3» زد تا بزوزن رسید و از آنجا بحضرت روان شد و یکچندی ملازمت نمود فرمان شد تا بختای رود و در خدمت محمود یلواج باشد امتثال فرمان را مدّتها بنزدیک او اقامت نمود و یلواج او را بنظر پدرانه می‌نگریست و اعزاز و اکرام بتقدیم می‌رسانید و رعایت حرمت او می‌کرد، تا بوقت آنک قوریلتای کیوک خان بود قطب الدّین سلطان نیز بیامد و میخواست تا باز مصلحت سلطنت ساخته کند جینقای «4» چون مربّی قتلغ سلطان رکن الدّین بود دفع آن کرد باز فرمان شد که او برقرار چنانک حکم قاآن بودست ملازم صاحب یلواج شود و سلطان رکن الدّین بکاری که بدان موسوم است مشغول، رکن الدّین برقرار نواحی کرمان را تصرّف می‌نمود و مالی که مقرّر بود از بالش و شتر «5» بامرا که منصوب بودند می‌رسانید، تا چون
______________________________
واقع شد و چون رکن الدّین هنوز باردوی اوکتای قاآن نرسیده بود که خبر وفات براق بدو رسید پس بالضّروره حرکت او باردو نیز در حدود همین سنه یعنی 632 یا اندکی قبل از آن بوده است،
(1) کذا فی ه ز، آ ب ج د: آنرا،
(2) ه:  چنقای، آ: حینفای؟؟؟، ب: حیبقای، ج: حینفای؟؟؟، د: جغتای، ز ندارد،
(3) کذا فی ه، ب (باصلاح جدید): خبیص، آ ز: خویص؟؟؟، ج د: حویص،
(4) ه: جنقای، آ: جنیقای؟؟؟، ب: حیبقای، ج: حیبقای؟؟؟، ز: حنقای؟؟؟، د:  جغتای،
(5) کذا فی ب (؟)، آ: شتر؟؟؟، ه: استر، ج: شمشیرها، د ز ندارند،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 216
سریر مملکت بجلوس منکو «1» قاآن مشرّف شد قطب الدّین در موافقت صاحب یلواج بحضرت آمد و قطب الدّین را تربیت کرد و در حقّ او سیورغامیشی «2» و شفقت پادشاه جهان فراوان شد سلطنت آن طرف بدو ارزانی داشت و باسم باسقاقی مغولی با او بهم فرستاد چون بهراه رسیدند در مقدّمه ایلچی بنزدیک رکن الدّین فرستاد مخبر از حال سیورغامیشی «2» و عاطفتی که پادشاه گیتی در حقّ او فرموده است و مستدعی او باستماع برلیغ، چون سلطان رکن الدّین بدانست که حال نوعی دیگرست ایلچیان را بازگردانید و در رمضان سنه خمسین و ستّمایه آنچ توانست از امتعه بیرون آورد و حواشی که از قطب الدّین سلطان تحاشی می‌کردند در مصاحبت او بر راه لور روان «3»، و از یزد «4» خواهرزاده او علاء الدّوله با والده خود بدو متّصل شد و آوازه چنان بود که ایشان عزیمت بغداد کردند بامیر المؤمنین «5» رسولی فرستادند، صلاح کار خود ندانستند که اگر ایشان را «6» راهی دهد نباید مادّه زیادت وحشتی شود، زیادت بنه را در لور بگذاشت و بنفس خود متوجّه حضرت شد چون بپای گردکوه رسید میان روزی چهارپایان در غلّها سرگشاده کردند ملاحده قومی «7» را بفرستادند تا میان روزی که ایشان بقیلوله مشغول باشند و اسبان سرگشاده مغافصه ایشان را فروگیرند و شربت هلاکت
______________________________
(1) ه: مونک‌کا،
(2- 2) این جمله بکلّی از آ ساقط است،
(3) کذا فی آ ب د، ج افزوده: گشتند، ه افزوده: شد، ز افزوده: شدند،
(4) کذا فی ج، آ: نزد، ب د: نزد، ز: تردّد، ه ندارد،
(5) بیاض در آ ب، د ه ز نام خلیفه را ندارند بدون بیاض، ج بجای بیاض: النّاصر لدین اللّه، و آن قطعا خطاست چه در تاریخ مذکور در متن یعنی در سنه 650 خلیفه معاصر المستعصم باللّه بود (سنه 640- 656) نه النّاصر لدین اللّه چه وی در سنه 622 یعنی 28 سال قبل از این تاریخ وفات یافته بود و صواب در متن «المستعصم باللّه» است بجای بیاض،
(6) د: ندانست که ایشان را الخ،
(7) کذا فی آ، باقی نسخ: فوجی،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 217
چشانند رکن الدّین منتبه بود چون آن جماعت مدابیر برسیدند در حال با پنج شش کس معدود که اسبان ایشان در زین بود برنشست و مطارده و مجالده بسیار نمود چندانک اصحاب او سوار شدند و بدو ملحق گشتند اکثر ملاحده را بکشتند و از آنجا روان شد و روز دیگر بوقا «1» رسید سبب این اجتهاد او را عزیز داشت و احترام بسیار کرد و از آنجا متوجّه بندگی حضرت پادشاه جهان منکو «2» قاآن شد، بمقام المالیغ در رمضان سنه احدی و خمسین و ستّمایه وقت مراجعت از اردوی بزرگ منکو «2» قاآن اتّفاق ملاقات افتاد «3» آثار خوف و هراس برو غالب بود و انوار دولت و اقبال ازو غایب، چون بخدمت منکو «2» قاآن رسید از قطب الدّین نیز ایلچی باعلام توجّه او بجانب بغداد برسید و بر عقب قطب الدّین «4»، از هر دو سخنها پرسیدند و عاقبت «5» رکن الدّین را بقطب الدّین «5» تسلیم کردند تا آنچ قضا و قدر برو مقدّر کرده بود برو براند و او را بر شمشیر فنا گذرانید و قطب الدّین ملک کرمان را مصفّی از شایبه جفا پنداشت و روزگار را برخلاف عادت او صاحبه وفا انگاشت چون با مقرّ مملکت رسید و اطراف و اکناف را مضبوط گردانید و بچند نوبت «6» بخدمت بارگاه هولاکو رسید و باصناف عاطفت و سیورغامیشی
______________________________
(1) د: بوفا، ز: بوقار؟؟؟،
(2) ه: مونک‌کا،
(3) یعنی مصنّف را با رکن الدّین اتّفاق ملاقات افتاد،
(4) ب باصلاح جدید افزوده: بیامد، ه ز افزوده‌اند: برسید،- در حاشیه ج در این موضع نوشته: «حاشیه محمّد منجّم، و قطب الدّین خطّ قاضی و مفتی و اکابر کرمان و گواهی اکابر ابرقوه و سیرجان و توابع آن گرفته بود و در خط نوشته و [این کار] از عقل ترکان خاتون بود جفت او که خواهر رکن الدّین بود و زنی بود که گوی از مردان عالم بمردی برده بود تا پادشاه جهان معلوم کند که او التجا بیاغی برده است»،
(5- 5) آ ز: قطب الدّین را برکن الدّین، و آن غلط صریح است،
(6) کذا فی ج، ز: بچندگاه، ه: بچند روز، ب: بجند، آ: بحند؟؟؟، د: به جند،- اختلاف قراءت اینجا مهمّ است چه بنابر نسخ آ ب د (بجند) مراد این خواهد شد که قطب الدّین در شهر «جند» بخدمت هولاکو رسید و چون معلوم نیست که هولاکو در حرکت وی بایران از «جند»
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 218
اختصاص یافت ناگاه اجل از کمین روزگار بیرون تاخت و در شهور سنه ستّ و خمسین و ستّمایه گذشته شد،
با ناز اگر آرمیده باشی همه عمر * لذّات جهان چشیده باشی همه عمر
هم آخر کار رفت باید و آنگه‌خوابی باشد که دیده باشی همه عمر
   نظر انوش راوید:  قدرت نمایی الکی لشکر مغول،  حرف و داستان است،  هر چه بزرگتر باشد،  باورش برای ساده ها راحت تر است.
ذکر جنتمور «1» و تولیت او خراسان و مازندران را،
اوّل امیری که بتولیت خراسان و مازندران نامزد شد جنتمور بود و اصل او از قراختای است و او را توشی «2» وقت استخلاص خوارزم از قبل خویش باسقاق خوارزم گردانید و چون پادشاه جهان قاآن جورماغون «3» را باقلیم رابع نامزد گردانید و یاسا رسانید که سروران و باسقاقان هر طرفی بنفس خویش بحشر روند و معاون جورماغون باشند از خوارزم جنتمور بر راه شهرستانه روان شد و از جوانب پادشاه‌زادگان امرای «4» دیگر در صحبت او بگذاشت «5» و جورماغون نیز هم بر آن موجب از قبل هر پادشاه و پادشاه‌زاده امیری را با جنتمور نصب کرد و «6» کلبلات «7» از قبل قاآن و نوسال «8» از قبل باتو و قزل بوقا «9»
______________________________
عبور کرده باشد و در خطّ حرکتی که جوینی و رشید الدّین از لشکرکشی هولاکو بایران میدهند اصلا ذکری از جند نیست و نیز بقرینه عبارت وصّاف ص 290: «و چند نوبت بسعادت مثول بارگاه فلک شکوه هلاکو خان مستسعد گشت» صواب نسخ ج ز ه باید باشد و کلمه «نوبت» یا نحو آن از آ ب د باید افتاده باشد،
(1) ه:  چین تمور یا چین تمور (فی جمیع المواضع)، نسوی ص 66: حین دمر (- جین دمر)، جامع التّواریخ طبع برزین ج 1 ص 149 ببعد و طبع بلوشه ص 37 ببعد: چینتمور،
(2) آ: توشی؟؟؟، ب: توسی، و بعد از توسی بیاض بمقدار یک کلمه،
(3) کذا فی اغلب النّسخ فی اغلب المواضع، ج: جوماغون (فی جمیع المواضع)، د: جورباغون (فی غالب المواضع)،
(4) ج د ه ز: و امرای، ب اصل جمله را ندارد،
(5) ظاهرا یعنی جنتمور از جوانب شاهزادگان امرای دیگر در صحبت جورماغون بگذاشت،
(6) ب این واو را ندارد و لعلّه اظهر،
(7) کذا فی اغلب النّسخ فی اغلب المواضع، د: کلیلات (فی اغلب المواضع)، ج: کلبات (فی جمیع المواضع)، جامع
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 219
از جانب جغتای و سکه «1» از طرف بیکی سرقوقیتی «2»، و کورکوز در آن وقت از خدم جنتمور بود تا بتدریج که درجه حجابت یافت، «3» ولایتی که ممرّ او بود چون بازر «4» و نسا و کوکروخ «5» و جریستان «6» تمامت را بایلی میخواند و بمراعات و تلطّف در ربقه ایلی می‌آورد و بعضی را نیز که عصیان می‌کردند بلشکر و مقاومت دفع و قهر می‌کرد، و چون جورماغون کار خراسان را مضطرب بگذاشته بود بعضی را گرفته و باسقاق نشانده و بعضی هنوز گردن بچنبر «7» ایلی بیرون نکرده و «8» فتّانان «9» و اتراک روز بروز سر از جوانب بیرون می‌زدند و در میان مردم تشویش می‌انداخت و رنود و اوباش مستولی می‌شدند و ولایتی که ساکن گشته بود و منقاد شده از فتنه و آشوب آن جماعت باز در اضطراب می‌آمد «10» قراجه «11» و یغان سنقور «12» که دو امیر بودند از قبل سلطان جلال الدّین در نشابور و مضافات آن تاختن می‌کردند و بآوازه سلطان جلال الدّین مردم هنوز
______________________________
التّواریخ طبع برزین ج 1 ص 149 ببعد: کول بلاد، طبع بلوشه ص 37 ببعد:  کلبلات و کلبلاد،
کذا فی آ ب د ه ز، ج: نوسال، جامع التّواریخ طبع برزین ص 149 ببعد: بیسیل نویان، طبع بلوشه ص 37، 56، 57: نوسال (مثل متن)،
کذا فی ج ه ز، آ: قرل بوقا؟؟؟، ب: فول بغا، د: قول تغا،
(1) کذا فی آ ج (؟)، ب: نیکه، ه: نیکه؟؟؟، د: تیکه؟؟؟، ز: سکه، جامع التّواریخ طبع بلوشه ص 37: بیکه،
(2) آ: بیکی سرقوتنی؟؟؟، د: سرقوتی بیک، ه:  بیکی سرقوتنی (- سرفوتنی یا سرقونتی)، ج: بیکی؟؟؟ سرقوئی، ب: نیکی سرفوقشی، ز: بسر حوشی (کذا)،
(3) ب بخطّ جدید افزوده: و جنتمور،
(4) کذا فی د، آ: بازر ب: بازر، ج: بارز، ه ز: باورد،- برای یازر رجوع کنید بنزهه القلوب در فصل «ربع مرو شاهجان»،
(5) کذا واضحا فی آ (؟)، د ه ز: کوکروج، ب: کوکروح، خ: کرکن رخ،
(6) کذا واضحا فی آ (؟)، ب: حربستان، ه: خربستان، ز: حرمستان، ج: حرستان، د ندارد،
(7) ب ج د ه ز: بزنجیر،
(8) ب این واو را تراشیده است،
(9) آ: فاتان،
(10) ب بخطّ جدید افزوده: و،
(11) آ: قراحه،
(12) کذا فی د (یغان سنقر)، ب: بعان سنقور، آ: بعان سنقور، ز: یغان؟؟؟ سنقر، ج ه: تغان سنقور، جامع التّواریخ طبع بلوشه ص 37: یغان سنقور (مثل متن)،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 220
در پنداشتی بودند و بدان سبب امور آن طرف قرار نمی‌پذیرفت در هر ناحیتی امیری ناگهان پدید می‌آمد و بر سر هر قلّه قلعه می‌ساخت آن بدین تاختن می‌آورد و این آنرا می‌گرفت و می‌کشت و «1» باسقاقان را که جورماغون در هر طرف گذاشته بود قراجه و ترکان او بکشتند و هر کس را که با مغولان دم ایلی می‌زد می‌گرفتند بدین سبب جنتمور کلبلات را با لشکر بدفع قراجه بحدود نشابور «2» فرستاد، پدرم با جمعی از معارف و اکابر از نشابور آیت فرار برخواندند و بر راه طوس بیرون آمد و در آن وقت از شارستان طوس یکی بود که او را تاج الدّین فریزنه «3» می‌گفتند بقتل و فتک از تمامت بی‌دینان گذشته و در طوس قلعه بدست فروگرفته بود چون پدرم با بزرگان بدان حدود رسیدند و الغریق یتعلّق بکلّ شی‌ء «4» باعلام وصول خویش و استعلام از استیمان معتمدی نزدیک او فرستادند ایشان را بمواعید عرقوبی مستظهر گردانید باعتماد سخن مموّه او روی در راه نهادند تا بدان قلعه رسیدند
ألمستجیر بعمرو عند کربته‌کالمستجیر من الرّمضاء بالنّار «5» چون کلبلات بعد از انهزام قراجه بازگشت و احوال این جماعت شنیده بود ایلچی بنزدیک فریزنی «6» فرستاد و ایشان را بازخواست کرد فریزنی «6» بر نیّت آنک کار آن جماعت بدست کلبلات کفایت شود ایشان را بنزدیک او فرستاد کلبلات مورد پدرم و بزرگان را بانواع استمالت مستظهر گردانید و پدرم را قطعه‌ایست در معنی
وفدت علی الأفریزنیّ الذّی له‌صنائع تحکی عن رکاکه عقله
خبیث کثیر فی الدّنایا حدیثه‌یعزّ علی الرّاوین ایسر نقله
______________________________
(1) آ این واو را ندارد،
(2) آ ب ه افزوده‌اند: و طوس، ز افزوده: و طبس،
(3) آ: فریزنه؟؟؟، ب ج ه: فریزنی، د: فربری، ز: فریدنی،- «فریزن قریه علی باب هراه یقال لها فریزه ینسب الیها … الفریزنی» (یاقوت)،
(4) ه: و الغریق یتشبّث بکلّ حشیش،
(5) رجوع کنید بص 214 ح 1،
(6) آ: فریرنی، فریرنی؟؟؟، د: فربری، ز: فریدنی، فریدنی؟؟؟،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 221
چون خبر اضطراب و آشوب بخدمت قاآن رسید غضب درنهاد او چنان مشتعل شد که فرمان رسانید تا طایر «1» بهادر از بادغیس لشکر آنجا کشد و تدارک کار قراجه کند و بقایای شمشیر را بر باد فنا دهد و از دیار خراسان دیّار نگذارند و آب بر منازل و مساکن ایشان بندند چنانک از آن اثر و طلل نماند مثلی معروفست که گرگ را دوختن باید آموخت او خود دریدن نیکو داند و لشکر خود مثل این قتل و نهب در خاک جویند بر آب «2» از بادغیس چون آتش روان شدند، در در میانه راه خبر بطایر بهادر «3» رسید که کلبلات قراجه را منهزم گردانیده است و از خراسان بیرون دوانیده و او کنون بسیستان رفته و حصار ارگ را حصن ساخته، طایر بهادر «3» بمحاصره آن رفت و قرب دو سال رنج و تعب کشید تا آنرا مستخلص کرد و از سیستان ایلچی نزدیک جنتمور فرستاد که مصلحت کار خراسان قاآن بحکم یرلیغ بمن مفوّض کرده است دست تصرّف از آن کوتاه نماید، جنتمور جواب داد که سخن عصیان اهل خراسان خلاف بوده است و عرض آن از غرض بگناه قراجه چندین ولایت و رعیّت را چگونه شربت فنا توان چشانید و بی‌هیچ موجب ملکی را که سالهاست تا بعد از تعب و مشقّت اندک قراری گرفتست دیگر باره نیست گردانید بإنهای این حالت من نیز ببندگی حضرت ایلچی می‌فرستم بر آنجمله که فرمان رسد آن مهمّ کفایت گردد و اکنون بهیچ حال رخصت ندهم که یک کس را از مردم این دیار تعرّض رسانند، ایلچیان طایر «4» بخشم و نامرادی بازگشتند، و جورماغون نیز باستحضار، او «5» و امرای مذکور ایلچی فرستاده بود تا با لشکرها بدو پیوندد و کار خراسان و مازندران را با طایر بهادر گذارد، آنکس که روزی امیری
______________________________
(1) کذا فی جمیع النّسخ،
(2) یعنی فورا و بدون درنگ، رجوع بص 26 س 6، ص 71 س 3، ص 183 س اخیر،
(3) ب: بهاتور،
(4) ج افزوده:  بهادر، ه ز کلمه طایر را ندارند،
(5) یعنی جنتمور،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 222
کرده باشد باز پایکاری چون کند و آنکس که مباشر امور خطیر شد تن بکارهای حقیر چگونه دردهد و حاکم محکوم کی تواند شد، با تمامت اصحاب و ثقات خویش مشاورت نمود که دفع این کار بچه میسّر شود رایها بر آن قرار گرفت که کلبلات که از خواصّ پادشاه روی زمین بود برود «1» و از امرای خراسان و مازندران که ایل گشته بودند بعضی را با خود ببرد، در اثنای آن حال ملک سعید بهاء الدّین صعلوک برادر خود را از قلعه بیرون فرستاده بود و شرط ایلی بدان کرده که چون از قلعه بیرون آیم مرا بخدمت قاآن فرستد «2» این سخن موافق اندیشه ایشان افتاد جنتمور از داخل مازندران بازگشت و بخراسان اکثر مواضع چون آوازه ایلی امرای صعلوک بشنیدند ایل شدند و هر کس را که اجل دامن گرفته بود و پیش نیامد نیست کردند و ملک نظام الدّین «3» چون بقلعه رسید ملک بهاء الدّین حرکت کرد چون نزدیک جنتمور رسید بانواع اعزاز و اکرام او واجب داشت و از مازندران اصفهبد نصره الدّین کبود جامه را معیّن کردند و هر دو در صحبت کلبلات متوجّه حضرت شدند و این حالها در شهور سنه ثلثین و ستّمایه بود چون ایشان هر دو اوّل امرائی بودند که از غربی بلاد ماوراء النّهر ببندگی رسیده بودند قاآن بدان اهتزاز و تبجّح نمود و بفرمود تا جشنها ساختند و روزها طوی کردند و جنتمور و کلبلات را بدین سبب بانواع سیورغامیشی مخصوص گردانید و گفت درین مدّت که جورماغون رفته است و چندین ولایات معظّم مستخلص کرده هیچ ملک را نزدیک ما نفرستاد جنتمور با قرب امد و قلّت عدد مثل این بندگی بتقدیم رسانید آنرا پسندیده داشتیم و امارت خراسان و مازندران باصالت بنام او مقرّر گردانید «4» جورماغون و امرای دیگر
______________________________
(1) یعنی بخدمت اوکتای قاآن،
(2) ه: فرستند،
(3) ظاهرا این ملک نظام الدّین همان برادر ملک بهاء الدّین صعلوک است که در چند سطر پیش اشاره بدو شد،
(4) د ز: گردانیدیم، ج: گردانیدم،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 223
دست تصرّف از آن کوتاه کنند و کلبلات را در حکمها شریک او کرد و اصفهبد را ملکی از سرحدّ کبود جامه تا بیرون تمیشه «1» و استراباد ارزانی داشت و ملکی خراسان و «2» اسفراین و جوین و جاجرم و جوربد «3» و ارغیان «4» بر ملک بهاء الدّین مقرّر فرمود و در آن وقت خراسان آن بود و هر یک را پایزه زر و مثال بآلتمغا داد و در باب اهالی خراسان شفقت و رأفت ارزانی داشت و بر بقایای ایشان ابقا کرد و بعد فضل اللّه که ما یفتح اللّه للنّاس من رحمه فلا ممسک لها خراسان بعنایت و اهتمام جنتمور و ایلی ملک مرحوم بهاء الدّین از طوارق زمان در حفظ امان بماند معدودی چند که از زیر هزار واقعه جان بتک پای بجهانیده بودند و بهزار رنج و محنت سر از شمشیر رهانیده بحیاه امیدوار و سر بر خطّ روزگار نهادند و گردن بر سیلی فلک دوّار نرم کردند، و جنتمور چون بحکم یرلیغ در کار تمکّن یافت شرف الدّین را سبب قدمت و سبقت او باسم وزارت موسوم کرد از قبل بانو و پدرم را هم بصاحب دیوانی مقرّر داشت و امیران دیگر هر کس از قبل پادشاه‌زادگان بتیکچی بدیوان فرستادند، کار دیوان را چون رونقی داد و ضبط کرد کورکوز را برسالت نامزد حضرت قاآن کرد و پدرم را با او بهم «5» مرحوم نظام الدّین را در دیوان قایم مقام خویش «6» بگذاشت و او «6» برفت چون بخدمت قاآن رسید و احوال هر یک بدانست از کورکوز احوال ولایات پرسید بر وفق قاعده مزاج پادشاه تقریر کرد اداء سخن و تقریرات او پسندیده داشت و پدرم را سیورغامیشی کرد و پایزه و یرلیغ بآلتمغا فرمود
______________________________
(1) آ ب: تمیشه؟؟؟، ز: تمشیه، ج: تمسه،- رجوع کنید بیاقوت در تحت «طمیس»،
(2) ب: باصلاح جدید بجای این واو: خصوصا،
(3) ب: حوربد، د:  خورند، ز: جورند، ج: جورنی،
(4) آ: ارعیان،
(5) ج افزوده:  بفرستاد، ب بخطّ جدید افزوده: و او، د ه افزوده‌اند: و،
(6) مرجع ضمیر «خویش» و «او» پدر مصنّف است،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 224
و صاحب دیوانی ممالک بدو ارزانی داشت و بمزید شمول عنایت و رأفت مخصوص گشت چون از اردو مقضیّ الحاجات باز رسیدند جنتمور گذشته بود و امید او «1» از ملک و ملک «1» منقطع شده و این حالت در شهور سنه ثلاث و ثلثین و ستّمایه بود،
   نظر انوش راوید:  باز هم نام های مکانها و آدمهای الکی برای داستان الکی،  هیچی که بشود بعنوان تاریخ از آن درآورد ندارد،  فقط ساده های باورشون شده تاریخ است.
ذکر نوسال «2»،
چون جنتمور گذشته شد بإعلام حال او ایلچی بحضرت پادشاه جهان قاآن فرستادند فرمان شد که نوسال قایم مقام جنتمور امیر باشد و نوسال مغولی کهن بود سنّ او صد سال نزدیک رسیده، از حکم فرمان امرا و کتبه دواوین و اصحاب از خانه جنتمور بمخیّم او تحویل کردند و مصلحت کار دیوان فراپیش گرفتند شرف الدّین متوجّه حضرت باتو شد کرکوز علی الرّسم آمد شدی می‌کرد و در اثنای این احوال ملک بهاء الدّین با محمود شاه سبزوار «3» سبب منازعتی که در کار بیهق می‌کردند و مهمّات دیگر بار دیگر متوجّه حضرت قاآن شد و احوال عرضه داشت فرمان شد که چون خصم در مقابل نیست حکم جزم درین باب بإمضا نتوان رسانید این نوبت باز باید گشت تا خصمان نیز در مصاحبت تو بیایند تا تفحّص و بحث این احوال بتقدیم رسد و در باب پدرم و تقریر قاعده او بار دیگر یرلیغی فرمان شد بر دست ملک بهاء الدّین، فی الجمله چون ملک بهاء الدّین بازرسید و احکام یرلیغ شنیدند استدعای کورکوز موافق مزاج نوسال و کلبلات بیفتاد «4» و چون کورکوز روان شد
______________________________
(1- 1) کذا فی آ ب، ج: از ملک، ز: از جهان، ه: ازو، د اصل جمله را ندارد،
(2) کذا فی آ د ه ز (فی المواضع)، ج: توسال (فی المواضع)، ب:  بوسال؟؟؟ (فی المواضع)،
(3) ب (باصلاح جدید) ز: سبزواری،- از قبیل اضافه صاحب محلّ بمحلّ است، رجوع بمقدّمه مصحح ج 1 ص قیه،
(4) فهم مقصود از این عبارت منوط است برجوع بورق‌a 711،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 225
نوسال برقرار بود تا بوقتی که کرکوز بازرسید و حکم و امارت ولایت ازو منصرف شد نوسال بامارت لشکر قناعت نمود تا در سال سنه سبع و ثلثین و ستّمایه «1» که او نیز بر عقب یاران دیگر خویش بموضعی که مراجعت نیست روان شد،
   نظر انوش راوید:  با وجود نوسال صد ساله داستان شور انگیز می شود.
ذکر احوال کرکوز «2»،
مسقط رأس او دیهی است مختصر بر چهار فرسنگی بیش بالیغ نام آن یرلیغ «3» از بلاد ایغور در طرف غربی ممرّ مجتازان بر آنجا، در شهور سنه احدی و خمسین و ستّمایه وقت مراجعت از اردوی پادشاه جهان منکو «4» قاآن بر سبیل قیلوله آنجا ساعتی استرواحی رفت فرد بیتی که مرحوم نظام الدّین علیّ السّدید البیهقی بر حسب حال کرکوز وقت عبور بر آن دیه انشا کرده بود و کاتب را روایت بعدما که از صحیفه ضمیر محو بود بر خاطر گذشت
غداه نزلنا فی کنیسه یرلغ «5»تحقّق لی انّ الرّجال من القری و پس هم در آن لحظه آن بیت را که نیّت سبز؟؟؟ او بود باخوات دیگر هرچند توأمان نباشند ملحق گردانید
و ایقنت انّ المرء یسمو بجدّه‌و همّته انّ السّریّ اذا سرا «6»
و لن ینفع الأصل الزّکیّ لجاهل‌اذا هو عن طود المعالی تحدّرا
فجدّ تنل مجدا و عزّا مؤثّلاو لا تک مقوالا قضاء لقد جری
______________________________
(1) کذا فی آ ج د ز، ب: سنه ثلثین و ستّمایه، ه بیاض بجای اعداد،
(2) کذا فی آ، ج د ه ز: کورکوز (فی اغلب المواضع)، ب: کورکور (فی اغلب المواضع)،
(3) کذا فی ج د ز، آ: یرلیغ، ه: برلیغ، ب: یرلیع؟؟؟،
(4) ه: مونک‌کا،
(5) ه: برلغ، ب: برلع؟؟؟،
(6) اشاره است بمصراع اوّل از بیت معروف:
انّ السّریّ اذا سرا فبنفسه‌و ابن السّریّ اذا سرا اسراهما
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 226
فإن نال ما قد یبتغیه من العلی‌فذلک غرس آن ان یتثمّرا «1»
و ان خاب عمّا یرتجیه و خانه‌امانیّه و الدّهر جار علی الوری «2»
فقد یعذر الدّهقان ان جاد زرعه‌و اخطأه غیث و لم یتمطّرا «3»
و قد یعذر المقدام فی موقف الوغی‌اذا مهره بین الصّفوف تعثّرا
فجدّک حتّی لا یلومک لائم‌و یقضی اله الخلق ما کان قدّرا از متوطّنان آن دیه از حال نسب او پرسیده شد گفتند پدر او از آحاد النّاس بود کورکوز هنوز از سنّ طفولیّت نگذشته بود که او گذشت و او را مادر اندری بیش نماندست «4» سبب صغر سال و اختلال حال بدو التفات نمی‌نمود چون از وفات پدر یکچندی بگذشت بیگانه او را خواستاری کرد و نزدیک شد که دست تصرّف گشاده کند کورکوز بنزدیک ایدی قوت «5» رفت و حال تقریر کرد چون رسم مغولان و ایغوران بر آنست که پسر بر زن پدر حاکم باشد و بزوجیّت تصرّف نماید ایدی قوت «5» نیز امضای رسم قدیم بتقدیم رسانید بعد از آن از سر آن درگذشت و اندک چیزی بستد و رضا داد تا او را بیگانه بخواست و کورکوز بتعلیم خطّ ایغوری مشغول شد چون باندک زمانی در آن کار ماهر شد همّت بلند داشت بدناءت قناعت و بشناعت خساست راضی نمی‌شد و دثار غناء آن‌قدر نه که خود را از دیار عناء برهاند و دست‌رس آن نه که
______________________________
(1) تثمّر از باب تفعّل در کتب لغت بنظر نرسید،
(2) افصح «خانته» است بجای «خانه»، و جار را مصنّف بجای جائر استعمال کرده است و آن سهو واضح است، و نمیتوان فرض کرد که مراد جار فعل ماضی است چه مناسب مقام بلا شکّ اسم فاعل است،
(3) نصب بلم خطاست و نمیتوان توجیهاتی را که نحاه در قول شاعر
فی ایّ یومیّ من الموت افرایوم لم یقدر ام یوم قدر نموده‌اند در اینجا نمود چه واضح است که مصنّف از اعراب جاهلییّن و ممّن یستشهد بقولهم نیست و جز حمل بر خطا گویا چاره دیگر نباشد،
(4) ج ه: نمانده بود،
(5) ه ز: ایدی قت،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 227
برگ سفری سازد نه هیچ پیوندی که دست در دامن او زند نه هیچ خویشی که خویش را از رنج فاقه خلاص دهد نه دوست و یاری که بهبه یا بقرض او را مددی کند و معونتی واجب دارد،
ابی لی قبول الضّیم مطمح همّتی‌و مسرح آمالی و مسری تفرّجی او را درین غم ابن عمّ او نام بیش قلّاج «1» پیش فلاح کار او واسطه شد تا کورکوز بهای اسبی قرض کرد و نفس او را «2» وثیقه نهاد اسبی بخرید و متوجّه اردوی باتو شد چون آنجا رسید بخدمت یکی از امیران درگاه پیوست او را بگله‌بانی «3» موسوم کردند چون اندک روزگاری بر آن بگذشت و او در آن باب اثر کفایت اظهار گردانید از آن کار بملازمت خویش بازآورد یکچندی بر آن بگذشت و او قربتی یافت با امیر خویش در خدمت توشی بشکار برنشست از حضرت چنگز خان یرلیغی رسید مضمون آن موجبات مسارّ و ابتهاج بود و از کتبه کسی حاضر نبود که یرلیغ را برخواند از میان رکابداران کسی را که خطّ داند طلب داشتند بکورکوز تعرّف کردند او را بخدمت توشی آوردند یرلیغ را برخواند و شرایط آداب که در آن باب باشد برخلاف آنچ از امثال رکابی یا بیرونی توقّع باشد التزام نمود چون ادب و ادای سخن او در نظر توشی خوش آمد بفرمود تا او را در زمره کتبه داخل کردند و در مراعات جانب امرا و وظیفه ادب و خدمت می‌افزود و روزبروز آثار خیر بر احوال او ظاهر می‌شد تا چون بمهارت و کار خطّ و بلاغت اشتهار گرفت بتعلیم پسران مغول موسوم کردند تا در آن وقت که جنتمور را بباسقاقی اورگانج نامزد کردند او را در صحبت او بفرستادند در خدمت او ملازمت می‌نمود و کفایت و عقل خویش در مهمّات و مصالحی که بدو مفوّض
______________________________
(1) کذا فی ه ای پیش؟؟؟ (- بیش) قلّاج، آ: بیش؟؟؟ قلاح، ب: بیش؟؟؟ فلاح؟؟؟، ز:  نیش فلاح، د ج ندارند،
(2) یعنی ابن عمّش را،
(3) کذا فی ب ج ه ز، آ: بکلبه؟؟؟ بانی، د ندارد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 228
می‌شد باظهار می‌رسانید تا محلّ اعتماد تمام شد و بمنزلت حجابت و نیابت او رسید چون او را بخدمت قاآن فرستاد و استکشاف حال او بوجه می‌داد قاآن را پسندیده می‌آمد و حاضران از آن تعجّب می‌نمودند تا سخن ببحث نواحی خراسان رسید و از مربع و مصیف و مشتاه آن پرسید گفت بندگان دولت پادشاه در نعیم و نازاند و مرغ دلهای ایشان در افق تنعّم در پرواز منازل زمستان مانند فصل بهار همه از الوان نرجس و ریاحین مانند باغ برین است و کوههای آن در تابستان با بستان بهشت هم‌قرین و انواع نعمتهای مختلف و نغمات طیور مؤتلف، چون سخنها برین اساس تقریر کرد و در لباس شکر و سپاس جلوه داد اعتقاد قاآن برای و درایت و عقل و کفایت او زیادت شد و امیر جینقای «1» نیز بواسطه آنک ایغور بود و از اوّل آنک بحضرت قاآن رسید پناه با خدمت او داد «2» در اثناء میلان قاآن بدو آن سخن را مددی داد و او با سیورغامیشی و نواخت مراجعت نمود، چون وصول او بمازندران مقارن رحیل جنتمور افتاد و نوسال قایم مقام جنتمور علی الرّسم ملازم می‌بود تا بوقت آنک ملک بهاء الدّین از حضرت قاآن برسید فرمان رسانید که کورکوز را باعلام احوال خراسان بفرستند «3» نوسال و کلبلات را رفتن او موافق نمی‌افتاد که از افعال او تفرّس می‌نمودند که چون بار دیگر بخدمت حضرت رسد خضرت عیش آن قوم هشیم شود و طعم زندگانی با حضور او وخیم گردد و کورکوز خود در آن اندیشه بود که باز چه طریق سازد که خویشتن را باردو اندازد چون این بهانه یافت بکار ساختگی مشغول شد روزی در اثناء احوال پدرم صاحب دیوان را خواند و گفت دولت بر مثال مرغی است کس نداند که بر کدام شاخ خواهد نشست سعی خواهم نمود تا خود
______________________________
(1) آ: حیقای، ج: حینقای؟؟؟، ب: حقنای؟؟؟، د: حینعتای؟؟؟، ز: حتبقا، ه ندارد،
(2) یعنی کورکوز از اوّل ورود بحضور قاآن پناه بجینقای برده بود،
(3) آ ج ز: بفرستد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 229
تقدیر چگونه باشد و دوران فلک چه اقتضا کند، فی الجمله چون بضرورت برفتن او رضا دادند و «1» بار دیگر ملک بهاء الدّین و محمود شاه و جمعی از اکابر خراسان برفتند و سخن مال و قرار و احصاء ولایات و شمار خراسان و مازندران و تقصیری که تا غایت وقت رفته بود می‌گفتند دانشمند حاجب و جمعی بضدّ عنایت جینقای «2» می‌خواستند که بر پسر جنتمور مقرّر دارند چون جماعت بزرگان خراسان حاضر بودند و حضور کورکوز بود و رضای جینقای «2» بحال او مقرون جینقای «2» فرصت خلوتی نگاه داشت و گفت بزرگان خراسان کورکوز را می‌خواهند قاآن فرمود که شاید او را یرلیغی نوشتند که بامتحان کورکوز را فرستادیم تا محصول چند ساله و تصرّف هر کس را استخراج کند و شمار ولایت بکند و کس در میان کار او نیاید چون بازرسد و کار نیکو ساخته باشد آنرا ما دانیم کورکوز چون این فرمان حاصل کرد مانند باز در پرواز که از هوا بر زمین آید از اردو روان شد و بمدّتی نزدیک بخراسان و مازندران رسید و یرلیغ بشنوانید بالزام و تکلیف کتبه و اصحاب اشغال را بیاورد و بامارت و حکومت مشغول شد نوسال مردی سلیم بود و خرف شده از جواب و سؤال عاجز و کلبلات که مردی داهی و کاردان بود اگر می‌خواست تا سخنی گوید یرلیغ بدهان او در می‌زد و می‌گفت فرمان آنست که کسی در میان مصلحت و کار من شروع نکند تو چگونه درین باب سخن میگوئی جواب قاطع بود آن کار را مهمل فروگذاشت و باز آنک نوسال بحکم یرلیغ او معزول بود از کار منفصل نشد «3» و کورکوز امور خراسان و مازندران را ضبط داد و اموال محفوظ کرد و از اطراف طرایف لایق پادشاه حاصل گردانید و شمار مردم و قرار مالها تازه کرد
______________________________
(1) د این واو را ندارد،
(2) ه: جنغای، آ: جینقای؟؟؟، حینقاء، حینقای؟؟؟، د: حینقاء، جینقای؟؟؟، ب ج: حتنقای؟؟؟، ز: حتقای، حیتقای؟؟؟،
(3) کذا فی د ز، آ ب ج ه: شد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 230
و کارخانها اساس نهاد و در میان رعیّت معدلت و نصفت گسترد و هیچ آفریده را مجال نماند که بی‌حساب انگشت فراآب «1» زند و اطماع مستأکله بریده شد و ارباب کفایت و درایت را از اصحاب حماقت و جهالت فرقی بادید آمد و بلاد را امید آن ظاهر شد که معمور گردد و شرف الدّین نیز از اردوی باتو رسیده بود چون او و جماعت دیگر را با حضور او حکمی نمانده بود و بعضی خود از آن بودند که از اصحاب جنتمور پای بسته عزل گشتند پسر بزرگتر جنتمور ادکو تیمور «2» را بر آن داشتند که منصب پدر بپسر می‌رسد اگر اکنون بطلب امارت ساکت شود بعد ازین که کار او «3» ثابت‌تر شود انزعاج او مشکل باشد پیش از استحکام او در ملک پیش‌دستی باید کرد و احوال او بحضرت قاآن انها کرد تنقوز «4» را نامزد کرد و او را با عرض انواع اکاذیب و مفتریات بحضرت فرستاد جماعتی که در نقض کارهای جینقای «5» می‌کوشیدند سخنهای ادکو تیمور را در فرصتی که میدان از حضور او خالی بود عرضه داشتند بدان سبب امیر ارغون و قربقا «6» و شمس الدّین کمرکر «7» را بتفحّص این
______________________________
(1) ب ج د ه ز: در آب،
(2) کذا فی آ ب (فی جمیع المواضع)، ه:  اذکوتمور، (فی المواضع)، د: اوکو تیمور (فی المواضع)، ج: اروکتمور یا اورکتمور (فی المواضع)، ز باختلاف: اوکو تیمور و کو تیمور و تیمور، در جامع التّواریخ طبع برزین ج 1 ص 151 نام پسر جنتموررا انکو (ظ- اتکو) با نسخه بدل ایتکو نوشته است و در طبع بلوشه ص 57- 58 همه‌جا: ادکو تیمور (مثل متن)،
(3) یعنی کار کرکوز،
(4) کذا واضحا فی ه، آ در اینجا «تنفور؟؟؟» و در اواخر ورق‌a 911 تبقور؟؟؟» دارد، ج: سنقور، ب: تنقور؟؟؟، د: پنقور؟؟؟، ز: مقمور، جامع التّواریخ طبع بلوشه ص 57: تنقوز (مثل متن)،
(5) ه: جنغای، آ: حیقای، د: حیقای، ز: حتبقا، ب ج: حینقای؟؟؟،
(6) آ: قریقا؟؟؟، ب: قریقا؟؟؟، ج اینجا: قریقا؟؟؟، و در ج 1 ص 198: قوربغا، ه اینجا: قرتقای، و در ورق‌a 121 از اوراق آ: قربقای و قوربقای، ز: فریقا؟؟؟، د ندارد، جامع التّواریخ طبع بلوشه ص 57: قوربوقا،
(7) کذا فی آ ه (؟)، د: کمرکو، ج: کرکو، ز: لمرکو، ب بتصحیح جدید:  کمرکوبی،- رجوع بورق‌a 121،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 231
احوال نامزد کردند و کورکوز چون از حال ارسال رسول خبر یافته بود او نیز مستعدّ گشت «1» و روان شد و پدرم صاحب دیوان را بحکومت و نیابت بلادی که در تصرّف او بود نامزد فرمود «1» کورکوز چون بفناکت رسید ایلچیان که بتفحّص احوال آمده بودند پیش بازآمدند چون کورکوز بسخن ایشان مراجعت نمی‌کرد تنقوز «2» با کورکوز عربده آغاز نهاد و بدان ادا کرد که با یکدیگر درآویختند و دندان کورکوز بشکست شبانه جامه خون‌آلود بر دست تیمور روان کرد و او را ببندگی فرستاد و کورکوز بضرورت بازگشت چون بخانه رسید تمامت امرای مغول چون کلبلات و ادکو تیمور و نوسال جمعیّت ساختند و بتیکچیان و ملکان و تمامت اصحاب را بزخم چوب از خانه کورکوز راندند و باغروعهای خود آوردند و تفحّص احوال آغاز نهاد، کورکوز بر انتظار وصول تیمور ایلچی آهستگی می‌کرد و دفعی میگفت و جماعتی از سبک‌سران مازندران و غیر ایشان عافیت یکسو نهاده بودند و عاقبت کار نااندیشیده تقریرات و محالات آغاز نهادند دوّم روز را تیمور «3» ایلچی بچهل و پنج روز از بالای قراقورم بسلطان دوین «4» استراباد رسید همه امرا و ملوک را فرمان شده بود که حاضر شوند «5» و آنجا هیچ سخن نپرسند و پادشاه سبب جامه خون‌آلود کورکوز در غضب تمام شده بود، بار دیگر اصحاب کورکوز ملوک و اصحاب دواوین را از مخیّم ادکو تیمور منزعج گردانیدند کسان ادکو تیمور سوار شدند و بزخم چوب ایشان را بازگردانیدند فی الجمله در آن مدّت اصحاب اشغال مشوّش حال بودند اگر مراعات جانب کورکوز می‌کردند ایلچیان قاصد ایشان می‌شدند و اگر با آن جماعت می‌ساختند از کورکوز خایف می‌بودند و شرف الدّین شب با ادکو تیمور می‌ساخت و روز مظاهرت
______________________________
(1- 1) این جمله از آ ج ساقط است،
(2) کذا فی ه، آ: تنقورر؟؟؟، ب:  تنقور؟؟؟، ج: سنقور، ز: تنقمور؟؟؟، د ندارد،
(3) آ ج ندارند،
(4) کذا فی ب ه، آ د: دوین، ج: دواوین، ز: دورین؟؟؟،
(5) یعنی در اردو،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 232
کورکوز می‌کرد، کورکوز ایشان را پیغام فرستاد که تیمور ایلچی باز رسیده است بسماع یرلیغ که فرمان شده حاضر شوند و پای آن نداشت «1» که ایشان چه گویند برنشست تا بخانه رسید و از آنجا با جماعت اکابر خراسان که محلّ اعتماد و اصحاب رای و تدبیر باشند روان شد، چون خبر حرکت او بشنیدند مقام نتوانستند کرد کلبلات و ادکو تیمور با قومی از نمّامان و غمّازان برفتند باتّفاق ببخارا رسیدند ملک بخارا صاین ملکشاه ایشان تمامت را ضیافت کرد در خانه خویش کلبلات بر سبیل اراقت بصحرا رفت جمعی فدائیان از مدّتی بر انتظار او در بخارا مانده بودند در دهلیز در کنجی نشسته چون کلبلات درآمد او را کارد زدند با یک دو کس دیگر که با او بودند کلبلات گذشته شد، روی کار و پشت استظهار آن جماعت او بود سبب واقعه او دل‌شکسته شدند و پریشان و متحیّر گشتند چون بکودکی نمد بلا در آب انداخته بودند با کنار نمی‌توانستند کشید، فی الجمله چون باردو رسیدند بابتدا خیمه که جنتمور «2» ساخته بود بزد قاآن در خیمه آمد و بر تخت نشست و کار جشن گرم شد قاآن سبب اراقتی برخاست پای بر در خیمه نهاد بادی برآمد و در حال خیمه را پاره کرد و ستون آن بیفتاد و آسیب آن بسرّیّتی «3» رسید از آن باد آتش‌وش خرمن اقبال ادکو تیمور سوخته شد و آب روی بر خاک مذلّت ریخته آمد قاآن بفرمود تا آن خیمه را پاره‌پاره کردند و بفرّاشان و جمّالان «4» دادند و بعد از هفته دیگر خیمه که کرکوز ساخته بود نصب کرد و انواع تحف و طرایف که بر سبیل مدّ «5» آورده بود با آن ضمّ
______________________________
(1) کذا فی د، یعنی منتظر نشد، آ: با ان نداشت، ب: با آن نداشت، ج:  با آن ندانست، ه: با آن نگذاشت، ز: و بدان اعتماد نداشت،
(2) پدر ادکو تیمور،
(3) یعنی بکنیزکی،- آ: بسریتی؟؟؟، ه: بسرتی، ج:  بسرین، ز: بسرش، ب بتصحیح جدید: بتنی چند، د ندارد، جامع التّواریخ طبع بلوشه ص 58: قابی را،
(4) کذا فی آ ب ه، ج د ز: حمالان،
(5) کذا فی آ د ه، ج: مند؟؟؟، ب بتصحیح جدید: هدیه، ز: بندکی،- کلمه «مدّ» را
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 233
کرد قاآن را در آن روز طرب وافر مضاعف گشت و کار کرکوز مرفوع شد و جانب اعادی مکسور گشت و در جمله تحف کمری بود از سنگ عور «1» که سنگ یرقان «2» نیز خوانند مرصّع کرده و آن استعمال و تصنیف «3» کورکوز بود و آنرا اعتبار و قیمتی نباشد چون قاآن بدید استطراف را بر میان بست اتّفاق را در کمرگاه قاآن امتلائی بودست بصحّت بدل شدست آنرا بفال نیک گرفت و فرمود که مثل این دیگر بسازد و ادکو تیمور را گفت که تو و پدرت چنین تنکسوقها «4» یعنی طرایفها و غرایبها چرا نساخته‌اید، با چندین دلایل واضح و عتابهای لایح هنوز جماعتی که با ادکو تیمور بودند سپر نمی‌انداختند و مصلحت خود را نمی‌شناختند،
ذو الجهل یفعل ما ذو العقل یفعله‌فی النّائبات و لکن بعد ما افتضحا چون مدّتی از مقام ایشان بگذشت قاآن فرمود تا جینقای «5» و بارنال «6» و جمعی دیگر از امرای یارغو بتفحّص احوال ایشان بنشستند و در آن مصلحت شروع نمودند جماعتی که با کورکوز بودند اصحاب رای و رویّت و ارباب مال و نعمت از ملوک ملک نظام الدّین اسفراین «7» و اختیار الدّین ابیورد «8» و عمید الملک «9» شرف الدّین بسطام و از کتبه نظام الدّین شاه و امثال او و کورکوز خود فی نفسه هزار «10» بود،
عدّوه فی الأجناد من افرادهافرأوه فی الأفراد کالأجناد با این جماعت مشاورت می‌کرد بر آنچ تمامت را رای بر آن قرار می‌گرفت اقدام می‌نمود و از شرف الدّین آنچ امور کلّی بود مستور بود هرچند بظاهر
______________________________
مصنّف مکرّر بمعنی هدیّه و سوغات و تحفه و نحو ذلک استعمال کرده است،
(1) کذا فی آ ب ج ه، ز: غور، د ندارد،
(2) آ ب: یرقان؟؟؟، د: یرغان،
(3) یعنی اختراع،
(4) آ: تنکسوقها؟؟؟، ه: تنسوقها، ج: بلوسقها، ز: تنکوقها؟؟؟، د ندارد،
(5) ه:  جنغای، آ: حینقای؟؟؟، ج: حینقای؟؟؟، ب: حینقا؟؟؟، د: حیقتای؟؟؟، ز: حتبقای،
(6) کذا فی آ (؟)، ب ج: بارنال؟؟؟، ه: باءناک، ز: بازیال، د: تاینال،
(7) ب ج د ز این کلمه را ندارند، ه: ابیورد،
(8) ج ه ندارند،
(9) د ه ز افزوده‌اند: و،
(10) ب ج ه ز افزوده‌اند: مرد، د افزوده: مرده،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 234
او را ترحیبی می‌کرد، و از جانب ادکو تیمور «1» او خود کودک بود و پسران کلبلات طفل و جماعتی که با او بودند دو سه کس که بمزیّت عقل ممتاز بودند مصلحت وقت می‌دانستند در آن شیوه چندان شروع نمی‌نمودند که بار دیگر مراجعت نتوانند «2» کرد و آنچ کوتاه‌نظران بی عقلان مازندرانی بودند «3» گله ازیشان کله‌بندداران «3» کار یک کس نکند نه سخنی معقول می‌دانستند و نه منقول روایت می‌توانستند کرد هر کس در مقام یارغو و بحث درمی‌آمد سخن برو معکوس می‌شد هرچند بیشتر آن سبب نظر پادشاه و عنایت امرا بود و عنایه القاضی خیر من شاهدی عدل و لقد صدق من قال لا ملک الّا بالرّجال و لا رجال الّا بالمال و از جانبین این قصّه «4» متبادل «5» بود از طرف کورکوز مال و رجال حاصل و طرف خصم ازین هر دو عاطل چون چند ماه برین بگذشت و هیچ‌گونه آخری پیدا نمی‌شد و امرا ملول شدند از یارغو قاآن فرمود متعلّقان جانبین را تا با یکدیگر ممتزج شدند و هر دو کس یکی از جانب کورکوز و یکی از طرف ادکو تیمور هم‌خیمه و هم‌کاسه و هم‌خوابه شوند چنانک کورکوز و ادکو تیمور در یک خانه و یک کاسه طعام با یکدیگر خورند و دیگر کسان بدین نسبت و فرمود که کارد و سلاح آهنین با خود ندارند کاردها و سلاحهای ایشان بازگرفتند غرض پادشاه آن بود که باشد بروز یا بشب با یکدیگر مصالحتی کنند و خصومت دعاوی «6» ترک گیرند چون بدین نیز میان ایشان منصلح نشد جینقای «7» و
______________________________
(1) یعنی و امّا ادکو تیمور یا و امّا در باب ادکو تیمور آلخ،
(2) د ه ز: توانند،
(3- 3) کذا فی آ ب (کله‌بند داران؟، کلّه‌بند داران؟)، ب: کله ازیشان کله سد دازان، د: کله ایشان در آن کلّه، ه: کله ازیشان کله‌بندند از آن، ج ز اصل جمله را ندارند،
(4) ه: قضیّه، ج: قصد،
(5) کذا فی آ ب د ه، و مقصود «غیرمتساوی» و «مختلف» و نحو آن است و این استعمال غریبی است، ز: متبدل، ج: متداول،
(6) ب ه ز: و دعاوی،
(7) ه:  جنغای، آ: حنقای؟؟؟، د: حیقای، ز: حنبقای؟؟؟، ب ج: حنبقای؟؟؟،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 235
بتیکچیان احوال سخنها و ماجراها عرضه داشتند قاآن نیز روزی بنفس خویش بنشست و بار دیگر سخن ایشان بخویشتن بپرسید نورین «1» و برادر او و «2» پسران کلبلات در زمره ادکو تیمور جوک زده سخن ایشان می‌پرسیدند نظر قاآن بریشان افتاد بانگ بریشان زد و فرمود که شما را در میان ایشان چه کارست از میان ایشان بیرون آئید و در زمره سلاح داران بایستید و آن سخنها فصل کرد و ادکو تیمور و اصحاب او را بگناه کاری براند ادکو تیمور را گفت که چون تو تعلّق بباتو داری سخن تو آنجا فرستم آن مصلحت باتو داند جینقای «3» با غایت بی‌عنایتی در آن قضیّت عنایت فرونگذاشت و او را تلقین کرد و سخن از پیش او فراگرفت و عرضه داشت که ادکو تیمور می‌گوید حاکم باتو قاآن است من چه سگم که سخن مرا احتیاج مشاورت باشد آنرا دولت پادشاه روی زمین قاآن داند بدین سبب قاآن برو ابقا کرد اگر آن سخنها بنزدیک باتو رسانیدندی اگر او خود عزیزترین کسی بودی برو چه ابقا رفتی، فی الجمله فرمود تا ادکو تیمور و جماعتی که مصاحب او بودند با نزدیک کورکوز رفتند از آن جماعت بعضی را چوب زدند و بعضی را بکورکوز داد تا دو شاخ کرد و آن سبب لجاج و عناد آن جماعت بود و بقایا را فرمود تا اولاغ دادند و در مصاحبت کورکوز بازگردانید و فرمود که با آن جماعت بگویند که از روی استحقاق و یاسای چنگز خان که ایقاق «4» کذّاب را بکشند تا دیگر کسان اعتبار گیرند بر شما کشتن واجب بود امّا سبب آنک راه دور و دراز قطع کرده‌اید تا اینجا رسیده و زنان و بچگان شما در انتظار شما باشند من نمی‌خواهم خبر شما ببدی باهل و خانه رسد جان شما بخشیدم بعد ازین بر امثال این حرکات اقدام مکنید و کورکوز را نیز بگویند که
______________________________
(1) کذا فی ب د ج، آ: نورین؟؟؟، ز: نوردین؟؟؟، ه: نور الدّین،
(2) ب این واو را ندارد و لعلّه اظهر،
(3) ه: جنغای، آ: حیقای، ب: حنیقای، د: حیقای، ز: حتبقای، ج: حتبقای؟؟؟،
(4) آ: اتفاق، د: اتفاقست که،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 236
ایشان بندگان مااند چون از گناههای ایشان اقالت کردیم اگر تو نیز بکینه قدیم با ایشان زندگانی کنی تو نیز در گناه باشی کشتن چون توئی دشوار نیست، چون این یارغوها بآخر کشید کورکوز در مصالح ملک شروع نمود مهمّات و ملتمسات بر وفق ارادت او تمشیت پذیرفت و از آمویه چندانک لشکر جورماغون مستخلص کرده است بدو فرمود و یرلیغ و پایزه داد، و شرف الدّین سبب آنک قاآن در وقت یارغوی ایشان فرموده بود که این همه خبثها سبب آن تازیک بوده باشد که او کودکان را راهها آموخته باشد اگر اکنون «1» با کورکوز «2» بهم باشند سر او از جادّه صواب بپیچاند با او نرود شرف الدّین چون در باطن کورکوز آثار غضب و عتب می‌دید و از انتقام او می‌اندیشید بتخلّف از کورکوز خوشدل شد کورکوز باستصواب جینقای «3» بر آن قرار رضا نداد بعلّت آنک محاسبات چندین ساله بی‌حضور او مفروغ نگردد و چون غیبت او باشد متصرّفان اموال و اصحاب اعمال بدو حوالتی کنند اجازت مراجعت او از قاآن حاصل کردند و او را باکراه بازگردانید، ملوک و اکابر خراسان که ملازمت خدمت او «4» کرده بودند چون کارهای کورکوز ساخته شد خواستند تا هر کس امضای یرلیغ خویش گیرد کورکوز در خفیه با جینقای «3» برهم نهاد که اگر هر کس را از حضرت یرلیغ و فرمانی دهند مرا ازیشان چه تمییز باشد بدان سبب و بدان موجب هیچ کس را میسّر نشد که یرلیغ و پایزه ستاند همه قوم بازگشتند و کورکوز در مقدّمه رسولان ببشارت سیورغامیشی و مرحمت قاآن و انکسار دشمنان بخراسان فرستاد و آنجا نیز جماعتی مغولان را که با ادکو تیمور اتّفاق «5» کرده بودند
______________________________
(1) ب بخطّ جدید افزوده: کورکوز،
(2) کذا فی ه، آ ب: شرف، د ز:  شرف الدّین، ج ندارد،
(3) آ: حینقای، حینقای، ب: حینفای؟؟؟، ب: حنتقای؟؟؟، ه: جنفتای؟؟؟، جنقای، ز: حتبقای، ج: حنتقای؟؟؟، جنتقای؟؟؟، د: جیغتای،
(4) یعنی کورکوز،
(5) کذا فی ج د ز ه، آ ب: اتفاق، (ایقاق؟)،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 237
بگرفتند و دو شاخ نهادند و تنقوز «1» و تومن «2» را مکتوف از اردو بیاوردند و بعد از آن کورکوز نیز مراجعت کرد و بیامد،
   نظر انوش راوید:  باز هم مقداری داستان های الکی سرهم کرده،  که بگوید خیلی تاریخی است.
ذکر وصول کرکوز بخراسان و احوال او،
چون کورکوز سیورغامیشی یافته و دست خصوم برتافته بازگشت بخدمت تنگوت «3» برادر باتو رفت و از آنجا بر راه خوارزم متوجّه شد پدرم ترتیب ترغوی «4» او را خیمه با آلات آن از مجلس خانه زر و نقره تا بخوارزم فرستاده بود و تکلّفات واجب داشته اندر آن، تمامت بقایای بزرگان خراسان در مصاحبت پدرم بخدمت استقبال نمودند از راه شهرستانه بیامد و در ماه جمادی الأولی سنه سبع و ثلاثین و ستّمایه بخانه خویش نزول کرد و باستحضار تمامت بزرگان ایلچیان رفته بودند همه حاضر شدند امرای مغول بیامدند و خیمه دیگر بزرگ در صنعت غریب و صبغت عجیب هم پدرم ترتیب داده بود با آنچ فراخور آن باشد از اوانی سیم و زر منصوب کرد و روزها جشنها ساخت و یرلیغها در ضمن آن بر خواندند و یاساها که بتازگی فرمان شده بود همه خلایق را بشنوانید و بزرگان و صدور عراق برسیدند پسر را متوجّه عراق و ارّان و اذربیجان کرد و کتبه را بقرار آنک در دیوان بودند با او روان کرد هرچند باسم بسیار بودند امّا مدار کار بر نظام الدّین شاه بود سبب کفایت و کاردانی او، ایشان چون بدان ممالک رسیدند با امرای جورماغون بسیار مخاصمتها کردند تا وقتی که ولایات را از دست ایشان مستخلص کردند و مالها
______________________________
(1) د ه: تنقور، آ: بقور، ب: تنقور؟؟؟، ز: تنقور؟؟؟، ج: سنقور،- رجوع بص 230 ح 4،
(2) کذا فی آ ب د ه، ز: مومن، ج: نورین، و شاید همین صواب باشد، رجوع بص 235 س 2،
(3) کذا فی ب ه، آ: تبکوت؟؟؟، د: بنکوث، ز: نیکوت؟؟؟، ج: تنکوت؟؟؟،
(4) کذا فی د ه، آ: برغوی؟؟؟، ج ز: تزغوی،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 238
قرار نهاد چه هر ولایتی نوینی داشت و هر شهری را امیری و باندک چیزی حصّه دیوان قناعت کرده بودند و باقی بجهت خویش تصرّف می‌نمودند تمامت ازیشان بازگرفتند و مبالغ بریشان متوجّه گردانید، و کورکوز دار اقامت خویش طوس گردانید و بدانجا تحویل کرد و عمارت آن آغاز نهاد از طوس نامی بیش نبود در تمامت شهر پنجاه خانه مسکون نبود و آن نیز یکان‌یکان در هر زاویه یکی آرام گرفته و میان رسوم اسواق چنان شده که وقت ممرّ و جواز «1» پای دو خر از «1» خاشاک و خار حکم التفّت السّاق بالسّاق برگرفت کورکوز بنای خزاین «2» و باغ نهاد تمامت صدور و ملوک و اکابر بسرای خریدن مشغول گشتند و بعمارت سوق و استخراج قنوات و تدارک ضیاع ضایع شده مقبل «3» گشتند و سرائی اوّل روز بدو دینار و نیم‌رکنی بفروخته بودند یک هفته دیگر را بدویست و پنجاه دینار بفروختند «4» و از آن وقت باز عمارت شهر و ناحیت آغاز افتاد و کورکوز در ضبط کارها اساس محکم نهاد و یامها را در مواضع بچهار پای و بمصالح دیگر معمور گردانید تا ایلچیان زحمت ندهند و چنان مضبوط گردانید که هیچ امیری که پیشتر از آن سرها می‌انداخت و هیچ آفریده را مجال اعتراض نبود سر مرغی نمی‌توانست برید رعایا چنان مستولی شدند که اگر لشکری بزرگ از مغول بمزرعه نزول می‌کرد با برزیگری سخن نمی‌توانست گفت تا سر اسبی نگاه دارد تا بالتماس علوفه و نزل چه رسد و همچنین ایلچیان آیندگان و روندگان و ازو در دلهای مردم هیبتی بنشست بعد از آن خواست تا شرف الدّین را بنوعی در دام بلا و کام فنا نهد و یکی بود از ابنای دهاقین روغد «5» اصیل نام در اوّل حالت
______________________________
(1- 1) کذا فی د ه، ب: پای در حرار، ز: بای دو حراز از، آ: بار دو خروار، ج: دو خروار،
(2) ب بتصحیح جدید: خانه،
(3) آ ج د ه:  متقبل،
(4) آ: بفروخت،
(5) ب: روعد، ه: رغد،- رجوع کنید بنزهه القلوب حمد اللّه مستوفی در فصل «مازندران و لواحق آن»،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 239
باسم وکیل خرجی کورکوز موسوم چون مرتبه کورکوز بالا گرفت کار او نیز بنسبت رونقی گرفت تا چون قصد شرف الدّین آغاز نهاد او در آن کار مبالغت نمود تا او را بگرفتند و دو شاخ نهادند و جایگاه وزارت باصیل روغدی «1» تفویض کرد او در ابتدا نحّاسی «2» بود در دیوان در جمع صدور و اعیان بی‌دهشت ضراط و حباق ازو روان «3»، فی الجمله بإنهای حال شرف الدّین تیمور ایلچی مذکور را بحضرت روان کرد و بر عقب خود «4» نیز روان شد ایلچی در راه پیش او آمد و او را «5» از حالت قاآن و رفتن او «5» خبر داد «6» و بعد از او حالت جمع [در] هم افتاد «6»، و او «7» در راه با یکی از امراء بزرگ جغتای که انتساب قرابت داشته بود با اوروغ چنگز خان مقالتی داشته است و از راه بزرگ منشی جواب سخت داده چون در میان ایشان سخن از موی سر و تیغ تیز باریک‌تر باشد سخنی برو دق کرده بودند راست یا دروغ برو بسته ع، و ما اعتذارک من شی‌ء اذا قیلا «8»، و کورکوز از راه سبب فزع آن احوال بازگشت آن امیر این حدیث انها می‌کند و در اثنای آن رسولی که شرف الدّین در خفیه فرستاده بود جای‌گیر آمد خواتین و پسران جغاتای و دیگر پسران ارغون و قربقا «9» را بطلب او نامزد کردند و
______________________________
(1) ب: روعدی، ه: رغدی،
(2) ج ه: نخّاسی، ب بتصحیح جدید:  تحاشی (می‌نمود)، د ز ندارند،
(3) یعنی چون مسگران معروفند بعدم تماسک قوای طبیعی،
(4) یعنی کورکوز خود،
(5- 5) فقط در ب بخطّ جدید،- حالت قاآن یعنی وفات قاآن،
(6- 6) یعنی بعد از وفات قاآن اوضاع پریشان شد و جماعت ارکان دولت درهم افتادند،- آ ه: و بعد ازو حالت جمع هم افتاد، ج: و بعد از حالت جمع هم افتاد، د: و بعد از آن حالت هم جمع افتاد، ب باصلاح جدید: و بعد از آن حالت جمعی درهم افتاده بودند، ز اصل جمله را ندارد،
(7) یعنی کورکوز،
(8) صدره: قد قیل ذلک ان حقّا و ان کذبا، من ابیات للنّعمان بن المنذر کتبها الی الرّبیع بن زیاد العبسی فی قصّه طویله، انظر خزانه الأدب للأمام عبد القادر البغدادی ج 4 ص 171- 176،
(9) آ ج: فریقا، ب:  قریغا؟؟؟، ه: قریقای، د ز ندارند،- رجوع بص 230 ح 6،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 240
گفته بودند که اگر نیاید گرفته بیاورند کورکوز چون بطوس رسید ایلچیان دررسیدند و شرف الدّین را طلب کردند و او را ملواح «1» کار ساختند چون کورکوز برخلاف رسم مغولان خزانه محکم بر میان حصار ساخته بود و مقام آنجا داشت ایلچیان بفرستادند و از امیران لشکر مدد خواستند ایشان را خود بهانه بس بود سینهای پرغصّه و دلهای پرکینه داشتند مبالغ مغول بیامدند و شرف الدّین را از سبزوار بیرون آورد و کورکوز از ایلچیان احتیاط می‌نمود و اصیل روغدی «2» خود او را نمی‌گذاشت که بخدمت ایلچیان رود و راههای بد در پیش او می‌نهاد و تخویف و تحذیر می‌کرد که خود را فرادست ایشان نتوان داد و چون کورکوز از مضمون فرمان واقف نبود خایف می‌بود و خزانه را که اسم حصاری بر آن انداخته بودند محفوظ می‌داشت تا روزی ایلچیان برنشستند و مغولان با ایشان بهم در زیر قبا زره پوشیده از در درآمدند کورکوز در خزانه فرمود تا در بستند بدین بهانه دست بتیر بگشادند کورکوز گفت من یاغی نیستم درگشادند مغولان درآمدند و کورکوز و اصیل را بگرفتند و بدروازها کس فرستادند و تمامت ملوک و کسانی که بودند بگرفتند ملک اختیار الدّین از میانه بجست و بابیورد رفت و امور ملوک خراسان و مازندران درهم و پریشان شد و یکی راست از اهل عصر حسب حال،
اری الأقدام فی الإقدام تکبواذا مرّت علی غیر الصّراط
و انّ الرّیح ترکن عن قریب‌اذا کان البناء علی الضّراط بعد از روزی چند ایلچیان بازگشتند و کورکوز و اصیل را گرفته با خود بردند و کورکوز همچنان «3» بر حال و قرار کم نمی‌کرد «3» و بدیشان التفات
______________________________
(1) یعنی آلت کار و دام صید نفوس و اموال، و ملواح در اصل بمعنی مرغی است که آنرا بر یک پای بندند و بواسطه آن مرغان دیگر را بدام کشند و صید کنند،
(2) ه: رغدی،
(3- 3) کذا فی ب د ه، آ: ترحال و مرار کم نمی‌کرد، ج: ترحال؟؟؟ و مرار کم نمی‌کرد، ز: بران حال و فرار خود (بدیشان التفات نمی‌نمود)،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 241
نمی‌نمود چون باردوی الغ ایف «1» رسیدند امرای یرغو بنشستند و یارغو آغاز نهادند روی بدیشان آورد و گفت اگر کار مرا شما مخلص می‌توانید کرد تا سخن گوئیم و اگر در میان مهمل خواهد ماند سخن ناگفته به،
سخن تا نگوئی توانیش گفت‌مر آن گفته را «2» باز نتوان نهفت آن سخن در توقّف ماند و گفتند او را بخدمت توراکینا خاتون برند شرف الدّین در یارغو حاضر آمد و خواست تا با او آغاز مکالمت نهد او را چنان بازمالید که ردّ سخن او نتوانست کرد یکی از امراء اردو روی بشرف الدّین آورد و گفت او را جهت سخنی دیگر گرفته‌اند اگر ازین خلاص یابد امثال تو چه مرد اواند «3» اعتذار و استغفار بحال تو از مخاصمت لایق‌ترست، چون از الغ ایف «4» برفتند و باردوی توراکینا خاتون رسیدند و در آن وقت جینقای «5» از سطوت توراکینا خاتون گریخته بود و بخدمت کیوک خان تمسّک کرده صاحب محمود «6» یلواج «7» و کورکوز نیز در اهتمام جینقای «8» بودند و بخدمت توراکینا خاتون تقصیر می‌نمودند و ارکان حضرت توراکینا خاتون جماعتی که پیشتر در کاری نبودند و کورکوز در آن وقت بدیشان التفاتی نمی‌نمود و مال با او نه که بتازگی کار را بمال تدارک نماید فاطمه خاتون که کلّی امور بدو منوط بود شرف الدّین را برکشید و تربیت کرد و او را در خدمت امیر ارغون بممالک خراسان و مازندران «9» نامزد کرد و کورکوز را فرمان شد که چون او را سبب سخنی که در اردوی الغ ایف «10» گفته است گرفته‌اند
______________________________
(1) کذا فی ج د، آ: الغ ایف، ب: الع‌ا نف؟؟؟، ز: الغ انف؟؟؟، ه: الغ انف؟؟؟،
(2) ب د ه ز: چو گفته شود،
(3) ه: او اید،
(4) کذا فی ج د، آ: الع ایف، ب: الع انف؟؟؟، ه ز: الغ انف،
(5) ه: جنغای، آ: حیقای، ج: حنتقای؟؟؟، ب: حنتقا؟؟؟، د: حبتتقای؟؟؟، ز: حبتقا،
(6) ه: محمّد،
(7) ه ز: بلواج،
(8) ه: جنغای، آ: حیفای، ج: حینقای؟؟؟، ب: حیبقا، د: حیقتای؟؟؟، ز: حبتقای،
(9) فقط در آ، باقی نسخ این کلمه را ندارند،
(10) کذا فی ج د، آ: الغ انف، ب: الع انف؟؟؟، ه ز: الغ انف،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 242
او را بازگردانند دیگر باره او را آنجا آوردند و سخن پرسیدند برقرار مستمرّ سخن درشت گفته بود و عاقبت کار نااندیشیده قرا اغول «1» بفرمود تا دهن او را از سنگ پر کردند و بکشتند و کورکوز در آخر عهد مسلمان شده بود و از مذهب بت‌پرستی نقل کرده، و اصیل را در سمرقند محبوس کردند بوقت مراجعت بفرمود «2» تا او را گرسنه می‌داشتند تا آخر موکّل را بفرمود «2» تا داروئی در تتماج کردند و بدو داد تا هلاک شد، فی الجمله کار دنیا برقیست که درفشید و هم در حال پنهان شد یا بادی که در شیشه دمیدند و چون دهن برداشتند هیچ نبود،
اگر صد بمانی و گر صد هزارهمین است روز و همین است کار،
   نظر انوش راوید:  هیچ موضوع بدرد بخوری پیدا نکردم که نقد کنم،  همش داستان های الکی برای سادگان بود.
ذکر احوال امیر ارغون،
از قبیله اویرات «3» است و پدر او تایجو «4» امیر هزار بود و قبیله اویرات در میان مغول از قبایل مشهورست و آن قبیله اکثر اخوال اولاد و احفاد چنگز خان باشند و سبب آنست که وقت خروج او چون ایشان بمظاهرت و معاونت پیش آمدند و بایلی مسابقت و مسارعت نمودند قضای حقوق آن قبیله را فرمان شد تا دختران امرای ایشان را با پسران اروغ او مزدوج می‌کنند و دختری از آن خویش را نیز نام او جیجکان بیکی «5» ببزرگتر آن قبیله داد و بدین سبب است که تمامت پادشاه زادگان از اویرات زن خواسته باشند و امیر ارغون بعدما که از تعلیم خطّ ایغری فارغ شد و از سنّ صبی ترقّی کرد اصناف بخت و سعادت او را تلقّی نمود و با صغر سال بحضرت قاآن رفت و در زمره بتیکچیان
______________________________
(1) ز: قرا ارغون،
(2) فاعل «بفرمود» کیست؟،
(3) د: برات،
(4) آ: تانجو؟؟؟، ه: ثالجو، ب: تانحو؟؟؟، ج: بانجو، ز: بابحو، د: بالجو،- تصحیح قیاسی،
(5) ه: چیجکان؟؟؟ بپکی (- جیجکان بیکی)، ج: جیجکان بیکی، د: جیجکان؟؟؟ بپکی، آ: حیحکان بپکی، ب: حیحکان؟؟؟ بیکی؟؟؟، ز: جنجکان بپکی؟؟؟، جامع التّواریخ طبع برزین ج 1 ص 102: جیجاکن،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 243
منخرط و منتظم گشت قاآن را روزبروز نظر تربیت بدو زیادت می‌افتاد و هنوز در غلوای کودکی بود که او را سبب مصلحتی بزرگ با قبان «1» بهم بختای فرستاد و یکچندی آنجا بود و چون باز بخدمت قاآن رسید بتفحّص احوال ادکو تیمور و کورکوز سبب آنک محلّ اعتماد تمام بود نامزد گشت و قوربغا «2» و شمس الدّین کمرکر «3» را با او بهم مصاحب گردانید امیر ارغون چون بخراسان رسید تفحّص احوال آغاز نهاد و بعد از آن بحکم فرمان تمامت جماعت را بحضرت روان کرد و او نیز متوجّه آن جانب شد و در مقام حضرت معاونت کورکوز نمود و مظاهرت او کرد چون امور ممالک خراسان و عراق بر کورکوز مقرّر شد امیر ارغون را بر کورکوز باسقاقی فرمودند و در تدبیر کارها با او شریک و نوکر «4» تا هر کار که باشد بمشورت و استطلاع رای او سازد و بی‌او مداخلت ننماید، چون کورکوز باز بخراسان رسید و کار آن ممالک باستبداد و استقلال پیش گرفت امیر ارغون بازگشت چون بحضرت اردوی الغ ایف «5» رسید بار دیگر باستحضار و استدعای کورکوز امیر ارغون را بازگردانیدند و قربغا «6» و جمعی را از ایلچیان با او بفرستادند و کورکوز را بگرفتند و شرف الدّین را از حبس بیرون آورد و آن حال در مقدّمه مثبت است چون باردوی توراکینا خاتون رسیدند کورکوز را سبب سخنی که گفته بود در حبس بگذاشتند توراکینا خاتون ممالکی را که در تصرّف کورکوز بود از آمویه تا فارس و گرج و روم و موصل بامارت و تولیت بر امیر ارغون مقرّر فرمود و شرف الدّین را در خدمت او باسم الغ بتیکچی نامزد گردانید و دیگر اصحاب دواوین را برقرار مقرّر کرد، در شهور سنه احدی و
______________________________
(1) کذا فی ه، ب د: قان، آ ز: قبان؟؟؟، ج: قونان،
(2) ه: فربقای، آ: قوربغا، ب: قوریغا؟؟؟، د: قورتقا، ج: قریقا؟؟؟، ز: قوریر غایر،- رجوع بص 230،
(3) کذا فی آ د ه ز، ب: کمرکو، ج: کرکر،- رجوع بص 230،
(4) ب د ه: نوکار، ز ندارد،
(5) ب: الع انف، ه ز: الغ انف،
(6) ه: قوربقای، آ ب: قربغا، ج: قرنقا، ز: قرنعا، د ندارد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 244
اربعین و ستّمایه بخراسان رسید و یرلیغها برخواند و امور آنرا مضبوط گردانید سیراقجین «1» ایلچی را با جمعی دیگر از ایلچیان که بجهت تحصیل مال بقایا از اردوی توراکینا خاتون آمده بودند در خراسان بگذاشت و نظام الدّین شاه «2» را با او، و امیر ارغون «2» متوجّه عراق و اذربیجان شد چون بدهستان رسیدند شرف الدّین را خبر رسید که در حضرت باتو جمعی قصد او کرده‌اند شرف الدّین عازم آن حضرت شد و امیر ارغون متوجّه تبریز گشت و امیر حسین و خواجه فخر الدّین و جمعی را از کتبه بنیابت در خراسان و مازندران نامزد گردانید چون بتبریز رسید امور آن حدود را که سبب مجاورت امراء بزرگ چون جورماغون و تایجو «3» و جمعی که آن ممالک را ملک خویش می‌دانستند نامضبوط بود در ضبط آورد و اموال آنرا محفوظ گردانید و دست آن جماعت کشیده کرد و تمامت رعایا را از شریف و وضیع چه بعضی که بحمایت آن جماعت تمسّک جسته بودند و چه جمعی که از ظلم و جور ایشان جسته «4» از قبضه تصرّف ایشان بیرون آورد و امور آن طرف را ساخته گردانید و بمجاملت و حسن معاملت او صغار و کبار بمتابعت و مشایعت او مایل شدند و دلهای خلایق از حسن اخلاق صید او گشتند و هواخواه دولت او آمدند و سلاطین روم و شام و حلب رسل بخدمت او روان کردند و بحمایت و عنایت او توسّل جستند و امیر ارغون جهت استیفای مال ایلچیان بدان اطراف فرستاد، و چون شرف الدّین از اردوی باتو بمقام تبریز رسید بعلّت بقایا مال بسیار بر اهل تبریز و غیر آن حکم کرد و امیر ارغون بدان رضا نمی‌داد و او مبالغت می‌نمود و هوی «5» و ولای امیر
______________________________
(1) کذا فی د، آ: سیراقحین؟؟؟، ب: سیرافحین؟؟؟، ه: سراقحپن، ج: سیراقجیر، ز: سرانحین،
(2- 2) آ: با او امیر ارغون، ج: با امیر ارغون، د: را با امیر ارغون، ه: با او و امیر ارغون، ب بتصحیح جدید: را نیز بگذاشت و خود، ز اصل جمله را ندارد،
(3) آ ب: تانحو؟؟؟، ز: نانجو؟؟؟، ج: بانجو، د ه ندارند،- تصحیح قیاسی،
(4) آ: حسته و یحتمل «خسته»،
(5) نسخ: هوا،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 245
ارغون در قلوب زیادت راسخ می‌شد و چون ایلچیان باستدعای متصرّفان اطراف و سلاطین و ملوک آمدند «1» در حرکت آمد و باستحضار ملوک و عمّال نواحی بجوانب رسولان فرستاد و پدرم صاحب دیوان را در ممالک اذربیجان و گرج و روم و آن اطراف قایم مقام بگذاشت و بوقا «2» را بباسقاقی معیّن کرد وقت وصول بطوس شرف الدّین گذشته بود امیر ارغون اموال ناواجب را که بر هر کس مقرّر گردانیده بود تا بمصادره بستاند ترک گرفت و آن بدعت برانداخت و مالهائی که حاصل شده بود روان کرد و متوجّه حضرت شد و ملوک و کتبه و متلبّسان اعمال در خدمت او روان شدند، چون بعد از حالت قاآن پادشاه‌زادگان هر کس در نواحی و ولایات تصرّف کرده بودند و اموال ببروات و حوالات اطلاق و یرلیغها و پایزها داده و آن خلاف احکام و یاساهای ایشانست بدین سبب امیر ارغون هر پایزه و یرلیغ که بعد از قاآن پادشاه‌زادگان بهر کس داده بودند بفرمود تا جمع کردند، چون بخدمت کیوک خان رسید پیش‌کش بسیار کرد و بخدمت پادشاه‌زادگان همچنین درخور و مقدار هر یک بتحف و هدایا تقرّب جست و بر ارکان و اعیان حضرت بر مثال سحاب سجال اموال ریزان و چون از مصالح مدّ «3» فراغت حاصل شد روی بعرض مهمّات و مصالح آورد و بابتدا پایزها و یرلیغها که پادشاه‌زادگان داده بودند و امیر ارغون از اصحاب آن بازگرفته در مجمعی که حضور همه پادشاه‌زادگان بود عرضه کرد از تمامت خدمات دیگر موقع آن زیادت بود و اثر آن خدمت بیشتر کیوک خان سیورغامیشی کرد و ممالکی که در تصرّف او بود برو مقرّر داشت و پایزه سرشیر و یرلیغ داد و تمامت امور ملوک و اصحاب بامیر ارغون حوالت کرد و آن جماعت کسی را یرلیغ و پایزه نداد و هیچ کس را خود
______________________________
(1) یعنی برای قوریلتای جلوس کیوک خان،
(2) کذا فی ج ه، آ ب: بوقا؟؟؟، ز: توقا، د: قوقا،
(3) رجوع کنید بص 232 ح 5،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 246
از ولاه و ملوک و متصرّفان بخدمت او راه نبود مگر از ختای و ماوراء النّهر صاحب یلواج و پسرش را و از بلاد غربی امیر ارغون را، و چون شرف الدّین گذشته بود خواجه فخر الدّین بهشتی را که هرچند مولد و منشأ او خوارزم بود امّا اشتهار او بدین نسبت حقیقت آن حال بود که شاعر گوید
ادعی بأسماء نبزا فی قبائلهاکأنّ اسماء اضحت بعض اسمائی «1» و او مردی خیّر و سلیم‌دل بود باسم الغ بتیکچی موسوم گردانید، بوقت مراجعت از حضرت امیر ارغون از ملازمان خویش هر یک را که بودند بر حسب مطلوب و مقصود کار او بساخت و باشغال خطیر و اعمال کبیر براندازه و مقدار نامزد گردانید و ملتمس هر یک ازیشان ساخته تا تمامت ولاه بر ولاء او متّفق گشتند و بر ثنای او منطبق شدند و بخوشدلی و غبطت عزم مراجعت در خدمت او بامضا رسانیدند، و امیر ارغون در راه دست دریاوش چون باران نیسان گشاده گردانید و تمامت بلاد ترکستان و ماوراء النّهر مغمور «2» احسان او شدند و بآوازه بذل و سخاء او دلهای اجانب بجانب او میلان کرد و در مقدّمه باعلام معاودت بخراسان و آن ممالک رسولان فرستاد تمامت آن مواضع و بلاد باستقبال او روان شدند و در مقام مرو مجتمع گشتند و امیر ارغون با ملوک و امرا و اصحاب در تاریخ «3» بأرزنقاباد «4» مرو نزول کرد و چند روز
______________________________
(1) من قصیده مشهوره لأبی محمّد الخازن فی مدح الصّاحب ابن عبّاد (انظر یتیمه الدّهر ج 3 ص 34- 35)،
(2) آ ج د ه ز: معمور،
(3) بیاض در ب ه، آ بدون بیاض، د ز اصل جمله را ندارند، ج: سنه ثمان و اربعین و ستّمایه، و آن خطای واضح است چه در همین فصل خواهد گفت که ارغون بار دیگر باردو رفت و چون بطراز رسید خبر فوت کیوک خان بدو رسیده مراجعت نمود و در سنه 647 مجدّدا متوجّه اردو گردید پس واقعه متن قطعا قبل از سنه 647 و نیز قبل از وفات کیوک خان که در سنه 644 یا 645 واقع شد باید باشد، رجوع کنید بمقدّمه مصحّح ج 1 ص ک، کج،
(4) ارزنقاباد بالفتح ثمّ السّکون و فتح الزّاء و سکون النّون و قاف و بین الألفین باء موحّده و ذال معجمه فی آخره من قری مرو الشّاهجان (یاقوت)،- آ: باررنقاباد؟؟؟، ب: بارزنقاباد؟؟؟، ج: بارزنقاباذ؟؟؟، ه: بارزیقاباد؟؟؟،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 247
در کوشک سلطانی جشنها ساختند و امیر ارغون عمارت کوشک و باغ فرمود و اصحاب در ارزنقاباد «1» هر کس باغ و سرای باشارت او آغاز کردند و از آنجا بطوس روان شد و بعمارت منصوریّه و قصور آن‌که اندراس کلّی پذیرفته بود و اثر عمارت از مدّتهای مدید باز از صحن آن رفته شده «2» اشارت راند و ملک اختیار الدّین ابیورد را «3» بدان مصلحت موسوم کرد و امیر ارغون بمرغزار رادکان مقام ساخت و روزی چند باستیفای لذّات با لدات و اتراب مشغول گشت و از اطراف اشراف متوجّه جناب او گشتند و امور مملکت بر حسب ارادت متمشّی بود و صدور و ملوک روزبروز می‌رسیدند و کار ایشان بر وفق استصواب رای مبارک می‌ساخت، و چون لیالی از مفارقت ایّام تابستان باد سرد کشیدن گرفت و خریف حریف گشت و برگ اشجار از ترک تازی نسیم اسحار ترک علوّ سر دار گرفتند امیر ارغون بر عزم تبریز از راه مازندران مبادرت کرد بهر ناحیت و ولایت که می‌رسید مصالح و مهمّات آنجا ساخته می‌کرد و آهسته‌آهسته می‌رفت چون بحدود آمل رسید پدرم با اموال و نفایس مرصّعات و جواهر که ترتیب کرده بود از ممالک اذربیجان برسید و فرش و بسط و آلات مجالس با آن ضمّ گردانید و یک دو روز جشن ساخت، و چون رحلت و توجّه امیر ارغون نزدیک آمد خبر رسید که منکقولاد «4» که مغولی بود در عهد جورماغون بر سر محترفه تبریز باسم باسقاقی موسوم ایّام فرصت بذیل حمایت و عنایت قداق نوین که حلّ و عقد امور مملکت کیوک خان بدست او بود سبب انتساب منکفولاد «4» بقبیله نایمان «5» که قرابت او از آن لازم می‌شد توسّل نمود و
______________________________
ز: مقام (کذا)، د ندارد،
(1) ب: اررنقاباد؟؟؟، ه: ازریقاباد؟؟؟، آ: ررنقاباد، ج: ررنقاباد؟؟؟، د ز ندارند،
(2) ج ز: رفته (فقط)،
(3) ب ج ه: ملک ابیورد اختیار الدّین را، د: ملک اختیار الدّین را، ز: ملک ابیور (کذا) ضیاء الدّین را،
(4) ب: منکفولاد؟؟؟، منکقولاد؟؟؟، ج: منکوبولاذ، د: منکولاد، منکبولاد، ز:  منکعولار، منکغولار،
(5) آ ب: نایمان؟؟؟ ج: بایمان، د: نمایمان،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 248
بواسطه آن بانتهاز فرصت بإنهای حال او در حضرت کیوک خان توصّل جست و بر تقریر قاعده باسقاقی و امارت بنام منکفولاد «1» یرلیغی حاصل کرد «2» و اتابک نصره الدّین را «3» که پسر اتابک خاموش بود و هم در آن مدّت از روم بیرون آمده و بعد از اختفا روی نموده بضدّیّت ملک صدر الدّین بامیر تومانی تبریز و اذربیجان فرمانی بالتمغا گرفت «2»، چون امیر ارغون ازین احوال آگاه شد و از ترقّب حسّاد و اضداد انتباه یافت همّت از اغضاء بر آن مکیدت انفت نمود بنوّاب اشارت راند تا بساختگی راه و مصالح اخراجات درگاه اشتغال نمودند و در مقدّمه نظام الدّین شاه را روان گردانید بر سبیل رسالت و انهای اضطراب امور از انتشار این آوازه و بعد از یکماهی او نیز حرکت کرد و باستدعای ملک صدر الدّین اشارت فرمود تا او نیز از تبریز روان شد و امیر ارغون عنان انصراف بر عزم توجّه بحضرت سبک کرد و رکاب عزیمت‌گران و خواجه فخر الدّین بهشتی و پدرم در مصاحبت او روان شدند و محرّر این کلمات بحکم اشارت امیر ارغون ملازم او شد، و چون ادمان مسیر ایشان را بطراز رسانید آوازه وقوع حالت کیوک خان برسید و مقارن آن وصول ایلچیکتای «4» بدان حدود، امیر ارغون جریده با جمعی از مغولان متوجّه او شد و ملوک و صدور را بتوقّف در مقام کنحک؟؟؟ «5» اشارت کرد، ایلچیکتای «6» جهت ترتیب مصالح لشکر بزرگ و استعداد آلات آن‌که بی حضور او آن مصلحت کفایت نشود بمراجعت او مبالغت نمود، امیر
______________________________
(1) ج: منکوبولاذ، د: منکبولات، ز: منکغولار،
(2) فاعل این افعال ظاهرا قذاق نوین است نه منکفولاد،
(3) ج ه «را» را ندارند،
(4) ه: ایلچیکتای؟؟؟، ب: ایلجکتای، آ ز: ایلجیکتای؟؟؟، ج: ایلجی‌کنای؟؟؟، د ندارد،
(5) کذا فی آ د (؟)، ج ه: کنجک، ز: کنجنک؟؟؟، ب: کنحل،- باقوی احتمالات مراد همان قم کبچک یا قم کیچک مذکور در ج 1 ص 51 و ج 2 ص 88 است،
(6) ه: ایلچکتای، آ: ایلجیکتای؟؟؟، ز: ایلجیکتای؟؟؟، ب: ایلجکتای؟؟؟، د: ایلجکاء، ج: ایلجی‌کیای،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 249
ارغون نیز بازگشت و امیر حسین را متوجّه اردو گردانید تا حال توجّه و سبب مراجعت و امور دیگر انها کند امیر حسین و نظام الدّین آن مهمّات عرضه داشتند و بر وفق مطلوب آن مقصود ساخته شد، و امیر ارغون چون بخراسان رسید بکار ساختگی تغار و شراب ایلچیکتای «1» مشغول شد و از اطراف پادشاه‌زادگان باز ایلچیان بجوانب روان کردند و برات پرّان چنانک چند ساله بتقدمه مالها مستغرق حوالات شد و از کثرت حوالات و تواتر محصّلان مغول و اخراجات و ملتمسات ایلچیکتای «1» رعایا درمانده شدند و امرا و ملوک و کتبه عاجز، و رسولان چون بازرسیدند امیر ارغون اندک مدّتی دیگر مقام نمود و باز بحدود بادغیس نزدیک ایلچیکتای «1» رفت و از آنجا معاودت نمود و بسرخس آمد و چون زمستان پشت نمود و بهار روی بگشاد و هوا باعتدال گرائید و طیور در ریاض بسرائید امیر ارغون باز التزام طرف حزم را عزم جزم کرد و در جمادی الأولی سنه سبع و اربعین و ستّمایه در حرکت آمد و منکفولاد «2» را نیز چون در تبریز حکمی نافذ نشد باشارت امیر ارغون او نیز از تبریز روان شد بمقام اردو «3» برسید یک دو نوبت یارغوها رفت و تفحّص احوال او کردند چون صدق اقوال امیر ارغون از کذب او ظاهر شد و بیّنه او بر بطلان حجّت خصم قاهر آمد جوهر منکفولاد «2» نرم آهن گشت و آب مراد او آسن و امیر ارغون از عون
______________________________
(1) ه: ایلچیکتای؟؟؟، ایلچتکتای؟؟؟، آ: ایلجیکتای؟؟؟، ز: ایلجیکتای؟؟؟، ایلجیکتای؟؟؟، ایلجیکتای؟؟؟، ب: ایلجکتای؟؟؟، ایلجکتای؟؟؟، ایلجکتای؟؟؟، د: ایلجکتای؟؟؟، ایلچکتای؟؟؟، ج: ایلجی‌کتای؟؟؟، ایلجی‌کتای؟؟؟،
(2) آ: منکفولاد؟؟؟، ب: منکفولاد؟؟؟، منکفولاد؟؟؟، د: منکبولات، منکبولاد، ج: منکوبولاذ، ز: منکعولار،
(3) قریب بیقین است که مقصود اردوی اغول غایمش زوجه کیوک خان و دو پسرش خواجه و ناقو و وزیرش جینقای است چه در فترت بین وفات کیوک و جلوس منکو (644- 649) حکومت بلاد مغول با اغول غایمش و سایر مذکورین بود و این اردو واقع بود در حدود ایمیل و قوناق (ج 1 ص 216 ببعد)،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 250
باری‌تعالی غالب و بعدما که یکچندی در آن مقام توقّف افتاد بانجاح مقاصد اجازت مراجعت یافت، و چون امیر ارغون از سبب وحشتی که آثار آن ظاهر می‌شد بنفس خویش بحضرت بیکی «1» و منکو «2» قاآن متوجّه نمی‌توانست شد ملک ناصر الدّین علی ملک را که از اعیان ملوک بود و از قبل بیکی «1» شریک و نوکار «3» امیر ارغون و خواجه سراج الدّین شجاعی را هم که هم ازین جهت بتیکچی بود با تحف و هدایا بحضرت بیکی «1» و منکو «2» قاآن روان گردانید و عذر تخلّف تمهید کرد، نظام الدّین شاه را که بعد از شرف الدّین از قبل قوسقون «4» باتو بتیکچی بود بدان حضرت روان کرد او خود هم در اردو گذشته شد، و امیر ارغون مراجعت نمود چون بحدود المالیغ نزدیک بیسو «5» رسید یک دو ماه سبب خطبه دختری که از یکی از امراء حضرت کرده بود توقّف کرد و خواجه فخر الدّین و منکفولاد «6» در مقدّمه روان شدند و کاتب این حرفها در مصاحبت امیر ارغون بماند، چون از آنجا روان شد باز آنک زمان زمستان بود و دشت و کوه همه از برف یکسان و شدّت سرما اعضا را از حرکت بازداشته بمدّت سیزده روز از آنجا بمرو آمد و امیر حسین و صاحب الدّیوان «7» را که قایم مقام گذاشته بود بفرمان باتو بدرگاه او رفته غایب بودند، بعد از یکچندی خواجه نجم الدّین علی قوریلتای جلوس منکو قاآن ظاهرا (نقل از جهانگشای نسخه ز ورق 101)
______________________________
(1) آ ج: بیکی؟؟؟، ب: بیکی،؟؟؟ د ه: بپکی؟؟؟، ز: بیکی؟؟؟ بپکی؟؟؟،
(2) ه: مونک‌کا،- مقصود اردوی سرقویتی بیکی و منکو قاآن است که در حدود قراقورم بوده است در فترت بین کیوک خان و منکو قاآن (اواخر ورق‌b 431
(3) ج: نوکر،
(4) کذا فی آ ب ه، و احتمال قوی میرود که صواب قوشقون با شین معجمه باشد یعنی قوشون بقرینه نسخه ز در اینجا و در صفحه بعد، ز: قوشون (که قیاسا مخفّف قوشقون باید باشد مانند شیبقان و شیبان و قدغان و قدان و امثال ذلک، رجوع بج 1 ص 142 ح 6)، ج: سنقور، د ندارد،
(5) ه: پیسون، ب: بیسو؟؟؟، آ: تیسو؟؟؟، د: ببسو، ج: ببسو؟؟؟، ز: بستو؟؟؟،- مقصود پیسو؟؟؟ پسر جغتای است، رجوع بفهرست جلد اوّل،
(6) آ ب: منکفولاد، د: منکبولاد، ج: منکوپولاذ، ز:  منکعولار،
(7) ب ج د ه ز: دیوان،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 251
جیلابادی «1» از حضرت باتو برسید و جهت الغ بتیکچی از آن قوسقون «2» یرلیغ آورد و ایلچیان بزرگ مصاحب او جهت تقریر آن، و چون ایلچیان باستدعای امیر ارغون و اعیان و اشراف برسیدند ناقو «3» و خواجه نجم الدّین «4» را در خراسان قایم مقام خویش نصب کرد و بخویشتن عازم قوریلتای شد چنانک ذکر آن در عقب اینست،
   نظر انوش راوید:  باز هم نام های الکی و داستان الکی تر.
ذکر توجّه امیر ارغون بقوریلتای بزرگ،
در جمادی الآخره سنه تسع و اربعین و ستّمایه عزیمت توجه بحضرت قوریلتای مصمّم کرد و باستحضار تمامت ملوک و امرا و کتبه چنانک فرمان بود ایلچیان برفتند چون بحدود طراز «5» رسیدند خبر بشارت جلوس منکو قاآن بر سریر خانی بشنید در حرکت زیادت مبالغت می‌نمود و باز آنک کثرت برف از حرکت مانع بود و از تعجیل وازع امیر ارغون بدان التفات نمی‌نمود چون بکنار قلان تاشی «6» رسید برف تمامت گوها «7» را با پشته «8» برابر کرده بود و راهها بسته و گذر و جواز را آگنده چنانک از بالای اسب گذشته بود آن روز هم آنجا مقام ساخت و روز دیگر امیر ارغون تمامت سواران را بفرمود تا در مقدّمه استران «9» در مصاحبت او برفتند و از شارع ملتفت شد و از جوی آب بگذشت و بر بلندی بر
______________________________
(1) ج ز: حیلاباذی، آ: حیلابادی؟؟؟، ب: حیلابادی؟؟؟، د: جلابادی، ه ندارد، جامع التّواریخ طبع بلوشه ص 341: کیلابادی،- رجوع بیاقوت در «جیلاباد»،
(2) کذا فی د ه، آ: قوسقون، ب: قوسوقون، ز: قشقور، ج: قوسقوتی،
(3) کذا فی آ در ورق‌b 421، و اینجا: ناقو، ج: باقو، ه: باتو، ب د ز ندارند،
(4) ه افزوده: حلابادی،
(5) آ: طرار،
(6) کذا فی ه، ج: قلان تاسی، ب: قلان باسی؟؟؟، آ: فلان باشی؟؟؟، ز: قلان باشی، د: فلان باشی،
(7) ه: کودها، باقی نسخ: کوهها،- تصحیح قیاسی، رجوع بچند سطر بعد: «بر بلندی بر پشتها می‌رفت … و هر کجا گو بود ببرف می‌انباشت»،
(8) کذا فی ه ز، آ: بسته، ب: نشته؟؟؟، د: نسته، ج: زمین،
(9) ج: اشترها، ز: امیران،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 252
پشتها می‌رفت و سواران بنوبت ده‌ده پیاده می‌کرد تا راه می‌زدند و هر کجا گو «1» بود ببرف می‌انباشت و سواران بر عقب می‌آمدند و موضعی که جواز تعذّر زیادت داشت بارپوشها «2» می‌انداخت و چهارپای می‌گذرانید و لطف حقّ تعالی بود که آن روز آفتاب تابان بود تا بعد از اجتهاد بسیار یک فرسنگ راه آخر روز قطع شد و مخافت از آن مهلکه بفضل باری سبحانه و تعالی دفع و برین جملت نفس عزیز را از قرار و اقامت امتناع نمود تا بیش بالیغ رسید امیر مسعود بک از حضرت منکو قاآن بازگشته بود و آنجا رسیده یکدیگر را انواع تکلّف و تنوّق واجب داشتند و ضیافت و جشنها ساختند و از آنجا روان شد، [بخدمت] منکو قاآن رسولی بإنهاء تعب و اعیاء حمولات اموال در مقدّمه بفرستاد، ایلچی در راه پیش آمد که بمسارعت او اشارت رفته بود و بمبادرت او فرمان آورده نفحات نسیم عنایت الهی از آن در تنسّم بود و غنچه آمال و امانی فرط عاطفت شاهی در تبسّم و امیر ارغون بحکم فرمان تعجیل واجب داشت در منتصف صفر «3» سنه تسع و اربعین و ستّمایه «4» بحضرت رسید و روز دیگر را جماعتی که مقارن او بودند آنجا رسیدند پیش‌کش کردند و او در زمره اعیان دولت منخرط شد و بر عقب ملک
______________________________
(1) کذا فی ج ز، ه: کود، آ ب: کوه، د ندارد،
(2) آ ب: باربوشها، ج: بارتوشها، ز: بوستها،
(3) ج: رجب،
(4) کذا فی آ ب ج د ز، ه اعداد را ندارد، و این نسخ بطور قطع و یقین خطاست و صواب «سنه خمسین و ستّمایه» است بقرینه تصریح خود مصنّف بعد از این در ورق‌a 441 که امیر ارغون «در بیستم صفر سنه خمسین و ستّمایه ببندگی حضرت رسید»، و آنگهی در اوّل همین فصل گذشت که حرکت ارغون بجانب اردو در جمادی الآخره سنه 649 بود پس چگونه در منتصف صفر همان سال بقراقورم میرسد! و نسخه ج یعنی «منتصف رجب» نیز قریب بیقین است که خطاست یکی بهمان دلیل تصریح مصنّف بعد از این در ورق‌a 441 و دیگر آنکه از خراسان تا قراقورم را در آن اعصار در مدّت یک ماه (یعنی از جمادی الآخره 649 تا رجب همان سال) پیمودن آن هم در فصل زمستان عاده از محالات است، رجوع کنید نیز بمقدّمه مصحّح ج 1 ص کد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 253
صدر الدّین و خواجه فخر الدّین بهشتی و جماعت دیگر از اکابر و معارف که سبب سرما و برف در راه مانده بودند دررسیدند و شرف تکشمیشی یافت و چون تمامت از کار پیش‌کش «1» فارغ شدند پادشاه باستکشاف احوال ولایت و رعیّت اشارت راند امیر بلغای «2» با جمعی از امرا تمامت را حاضر گردانیدند و بحث آن از ملوک و صدور واجب داشتند بعد از آن امیر ارغون مشافهه اختلال امور اعمال و احوال قصور اموال که سبب آن تواتر حوالات ناواجب و تعاقب ایلچیان و محصّلان نا هموار بود عرضه داشت و بتقصیراتی که از بی‌ضبطی کار که موجب آن اقتضای روزگار بود مقرّ و معترف شد چون اقرار باهمال در امور و اعتذار از آن ببیّنات واضح جلیّ مضاف شد پادشاه جهان پسندیده داشت و سوابق خدمات که در زمان گذشته التزام نموده بود بر رای او پوشیده نمانده بود بمزید عنایت و عاطفت امیر ارغون را مخصوص گردانید و بمزیّت نواخت و سیورغامیشی از اکفا و اقران ممتاز کرد منکو «3» قاآن فرمود تا تمامت صدوری را که حاضر بودند جمع کردند و بر سبیل استشارت و استقداح آراء هر کس را فرمود که تخفیف رعیّت و ضبط ولایت بر چه نوع ممکن شود چنانک درویشان اسوده مانند و ولایات معمور گردد چه کلّی داعیه همّت و باعثه ضمیر بر آن مقصورست که از نفحات معدلت و نصفت اکناف آفاق معطّر گردد و دست متعدّیان و ظالمان از رعایای مملکت بربسته شود و دعای خیر بندگان خدای عزّ و جلّ بدولت روزافزون شامل شود و برکات آن بروزگار خجسته متواصل و در آن شکّ و شبهت نماندست که هر کس بمصلحت ولایت و رعیّت خویش داناتر باشد و بثلمه خلل واقف‌تر و بر حسب آن وقوف بتدارک آن بیناتر بنابرین قضیّت فرمود تا هر یک بعد از تدبّر و تفکّر جداجدا
______________________________
(1) کذا فی ب د ه ز، آ: ارکان بیش؟؟؟ بالیع (کذا)، ج: از کار بیش؟؟؟ بالیع (کذا)،
(2) ب: بلغاء، ز: بلغای،
(3) ه: مونک‌کا (فی اغلب المواضع)،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 254
قصّه نویسند و کیفیّت مصلحت و مفسدت ولایت خود که سبب آن چیست و تلافی آنرا چگونه می‌باید بموقف عرض رساند «1» تا چنانک رای عالی اقتضای آن کند باصلاح آن اشارت راند، و پوشیده نیست که طبیب حاذق پیش از شروع در معالجت از علامات مرض و مبادی آن و قوّت و ضعف استکشاف نماید و بر دلیل و نبض خود را وقوف دهد تا چون اسباب و علامات آن بشناخت معالجه آسان شود و بر حسب مزاج دارو آمیخته گرداند و معدلت پادشاه بمثابت طبیبی مشفق است که علل ظلم و بیداد را بیک شربت سیاست و هیبت از مزاج روزگار زایل گرداند بلک دم مسیحاست که مردگان انصاف را بیک دم زدن اشارت زنده کند، بحکم فرمان هر کس قصّه نوشتند و غصّه روزگار عرضه گردانید روز دیگر فرمان شد تا همه جماعت بدرگاه حاضر آمدند ایشان را ببارگاه درآوردند و در همان شیوه مصلحت ولایت و رعیّت سخن آغاز نهاد و زبده رایها و مخلص سخنها آن بود که چون اخراجات گوناگون و التماسات متلوّن از رعایا بسیارست و پراگندگی ایشان ازین سبب بر شیوه که صاحب یلواج در ماوراء النّهر مقرّر کردست و آنرا قوبجور «2» خوانند تعیینی می‌باید کرد که یک نفس در سالی بحسب استظهار و ثروت چه دهد تا چون آن مقدّر «3» مقرّر ادا کند بار دیگر باو در سال رجوع ننمایند و بدان کس حوالتی دیگر نکنند برین جملت مقرّر گشت و فرمان داد که مستظهری را ده دینار معیّن کنند و بدین نسبت تا درویشی یک دینار و آنچ ازین وجه حاصل شود در وجه اخراجات حشر و یام و خرج ایلچیان صرف کنند و بزیادت ازین تعرّض نرسانند و بقسمت و دست‌انداز چیزی نگیرند و رشوت و برطیل نستانند و هر کاری و
______________________________
(1) ج د ه: رسانند،
(2) ز: قوبحور، آ: قوبحور؟؟؟، ج: قبجور؟؟؟، ه: قومجور، ب د: قبحور،- قبجور بترکی بمعنی خراج مقرّر دیوانی باشد (قاموس عدن)،
(3) کذا فی آ ب د، ج ه ز: مقدار،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 255
مصلحتی را یاسائی فرمود چنانک بعضی در ذکر جلوس منکو قاآن مذکورست، و چون احکام و یاساها صادر گشت و امور آن ممالک برقرار بر امیر ارغون مقرّر شد و حلّ و عقد امور و نقض و ابرام کارها بدو مفوّض شد بابتدا او را یرلیغ و پایزه سر شیر داد و نایمتای «1» و ترمتای «2» را بنوکاری او معیّن گردانید و از جانب هر برادری قبلا «3» و هولاکو و اریغ بوکا «4» و موکا «5» امیری بنوکری موسوم گشت و در باب یاساهای مختلف که بیشتر آن سبب تخفیف رعایا بود برلیغ فرمود و جماعتی را که در خدمت او بودند یرلیغ و پایزه داد، از ملوک ناصر الدّین علی ملک را که در حکم شریک امیر ارغون بود در تمامت ممالک و بخصوصیّت تومان نیشابور و طوس و تومانهای اصفهان و قم و کاشان بدو مفوّض کرد «6»، و ملک صدر الدّین را که تمامت ارّان و اذربیجان را ملک بود برقرار حاکمی و ملکی مقرّر فرمود، و ملکی هراه و سیستان و بلخ و تمامت آن طرف تا چندانک حدّ هندوستانست و در تحت تصرّف «7» ایلی بود بر ملک شمس الدّین محمّد کرت ارزانی داشت، و امیر محمود را کرمان و سیقران «8»، و این جماعت را پایزه سرشیر داد و دیگران را بر حسب مقدار هر یک پایزه زر و نقره دادند و یرلیغها و بعد از آن بمراجعت ایشان اشارت راند، و شمار تمامت اقوامی که در خدمت ایشان بودند بکردند و همه را جامهای ختائی تشریف فرمود تا خربنده و شتربان را که مصاحب
______________________________
(1) کذا فی ب ز، ه: نابمتائی، آ: نایمتای؟؟؟، د: ناتمنای؟؟؟، ج: نامتای؟؟؟،
(2) کذا فی آ ب د ز، ه: ترمتائی، ج: برمتای،
(3) ب: فبلا؟؟؟، ز:  فیلا، ه: قوتلا، ج ندارد،
(4) آ: اربغ‌بوکا، ب: اربع بوکا، ز:  اربع؟؟؟ بوکا، د: اریغ نوکا، ج ندارد،
(5) کذا فی آ ب د ه ز، ج ندارد، جامع التّواریخ طبع بلوشه ص 202: موکه،- وی پسر هشتم تولی بن چنگیز خان است،
(6) کلمه «کرد» فقط در ج،
(7) ب (بخطّ جدید) ه افزوده‌اند: و،
(8) تصحیح قیاسی،- آ اینجا و در ورق‌b 69: سنقران؟؟؟، و در ورق‌a 13: سنقوران، ب:  سقران، ج ه: سفران، ز: سنقران، د: شیراز،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 256
بودند و تمامت قوم با نواخت تمام و مزید عاطفت و اکرام بر وفق اشارت در خدمت امیر ارغون مراجعت نمودند، مقرّر این حالات و سراج الدّین شجاعی «1» را روزی چند توقّف افتاد و بعد از آن بر تقریر قاعده صاحب دیوانی بنام پدر «2» و سراج الدّین که از قبل بیکی «3» بتیکچی بود و بعد ازو «4» آن مقام باریغ بوکا «5» تعلّق گرفته یرلیغ و پایزه گرفتند «6» و در رجب سنه احدی و خمسین و ستّمایه روان گشتند «6»، چون امیر ارغون بخراسان رسید تمامت اصحاب و صدور حاضر شدند و یرلیغها بشنوانید و یاساهای منکو قاآن با عمّال و متصرّفان تقریر کرد و خطّ هر یک بازستد که قاعده آن منحلّ نگردانند و امور آن مهمل نگذارند و هرکه برخلاف آن رود و بر رعیّت ستمی کند در معرض گناه و باز خواست باشد و بر وفق فرمان امرا و کتبه را نامزد گردانید روزها در تعیین قوبجوری «7» که فرمان شده بود مشاورت نمودند عاقبت مقرّر کردند که بر ده نفر هفتاد دینار رکنی چون شماره کنند بریده گردانند تا سال بسال آن می‌رسانند و جهت تقریر شمار و قوبجور «7» امرا و کتّاب نامزد گردانید در خراسان و مازندران دو سه را از امراء مغول که از قبل پادشاه‌زادگان آمده بودند و ناقو «8» که خویش امیر ارغون بود و خواجه فخر الدّین بهشتی را که الغ بتیکچی بود و صاحب عزّ الدّین طاهر را که نایب مطلق بود در خراسان و مازندران تعیین کرد، و بجانب عراق و یزد نایمتای «9» و پدرم صاحب دیوان را هرچند شست روزگار سنّ او را
______________________________
(1) ه: شعاعی،
(2) ج ه ز: پدرم،
(3) آ ب ج: بیکی؟؟؟، ز: بیکی؟؟؟،
(4) یعنی بعد از سرقویتی بیکی که در ذی الحجّه سنه 649 وفات نمود (ورق‌b 331
(5) ج: باریغ؟؟؟ بوقا، د: باریع توقا، ب ز: باریع؟؟؟ نوکا،
(6) یعنی گرفتیم و گشتیم (ظاهرا)،
(7) رجوع کنید بص 254 ح 2،
(8) کذا فی آ، ب:  ناقو؟؟؟، ج د: باقو، ه: باغو، ز: باتو،
(9) آ ب: نایمتای؟؟؟، ه: تایمتای، ج: نامتای؟؟؟، د: نانمتا؟؟؟، ز ندارد، رجوع بص 255 س 4،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 257
بعقد شست «1» رسانیده بود و قوای شره و حرص را سست کرده و از ملازمت دیوان ملالت و سآمت شامل شده و پیش از وقوع در غرقاب حسرت ندامت حاصل گشته و با خویش مقرّر کرده که باقی عمر پای در دامن قناعت کشد و تدارک ایّام لهو و بطالت کند و او را قطعه‌ایست ملمّع درین حالت،
الام ارتکابک غیر الصّواب‌و حتّام سحبک ذیل التّصابی
جوینی جوینی چو جوئی بیابی‌چرا در پی آز چندین شتابی
تحاسب غیرک جهلا و تنسی‌سریع الحساب شدید العقاب
حسابی که آنرا فذلک نباشدز خود برگرفتی زهی بی‌حسابی
لئن اعتب الدّهر یوما سواک‌تعاتب دهرک شرّ العتاب «2»
شب و روز از غایت بددلی توز خوی بد خویش در پیچ و تابی
سنا بارق الشّیب یعلو سناء «3»و مرّ شبابک مرّ السّحاب
جوانیّ و پیری رمید و رسیده‌تو زین غبن فارغ چو در عین خوابی
تولّی الشّباب و حلّ المشیب‌و جلّ المصاب فلذ بالمتاب
گران کرد پیری رکاب اقامت‌عنان هوی «4» سوی باطل چه تابی
فلا یغوینک الغوانی فدون‌عذاب الثّنایا ثنایا العذاب
قناع قناعت برافکن که نایدز ماه مقنّع ترا ماهتابی
و لا یخلبنک ولوع الشّراب‌فما هی الّا ولوع السّراب «5»
مدام ارنه چاشنی گیر باطل‌قدح‌وار دایم چرا با شرابی
اتحشر «6» فی مکمن «7» الخازنین «8»و یحشر «9» دود النهی «10» فی الحراب «11»
______________________________
(1) ه ز: شصت،
(2) اعتبه ای ارضاه،
(3) کذا فی ز، آ ج د ه: سناه، ب: ساه،- الظّاهر انّ سناء مفعول مطلق لیعلو من غیر لفظه کقعدت جلوسا،
(4) نسخ: هوا،
(5) کذا فی د، ب ج ز: ولوع السّراب، ه: ولوع الشّراب، آ: لوع الشراب،
(6) آ د ه: اتحسر،
(7) آ: ممکن،
(8) کذا فی ز، آ: الحازنین، د: الخاربین؟؟؟، ج ه: الحاربین، ب: الحاربین؟؟؟،
(9) کذا فی آ د، ج ه: تحشر، ب ز: تحشر؟؟؟،
(9- 10) کذا فی جمیع النّسخ،
(11) ج: الجراب،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 258
چو قطر فلک «1» روز و شب بی‌قراری‌چو قُطرُب «2» همه عمر در اضطرابی امّا سبب آنک بانزوای او امرا رضا نمی‌دادند بی‌اختیار عازم عراق گشت چون بخطّه اصفهان رسید عارضهای متضادّ روی نمود جان بحقّ تسلیم کرد و از منزل فنا بمرحل بقا کوچ، و ترمتای «3» و ساریق بوقارا «4» در مصاحبت ملک صدر الدّین روان گردانید تا شماره و هزاره و وضع قوبجور باتّفاق خواجه مجد الدّین تبریز «5» ساخته کنند، و امیر ارغون جهت مهمّات و مصالح متوجّه حضرت باتو شد و خواجه نجم الدّین «6» در مصاحبت او باردوی باتو برفت معروضات بر وفق فرمان منکو قاآن و اقتراح او ساخته شد و از جانب دربند متوجّه بلاد گرجستان و ارّان و اذربیجان شد و کار شمار و قوبجور و تقریر اموال باتمام رسانید و متوجّه عراق شد، و هنگام غیبت امیر ارغون از حضرت همایون جماعتی بر قصد و غرض متّفق شده بودند و جمال الدّین خاصّ حاجب را بر سبیل اشراف یرلیغی گرفته چون بخراسان رسید و عرصه آن از مردان خالی دید کار فراپیش گرفت و محاسبات آغاز نهاد و دست اخذ و تصرّف برگشاد تا چون امیر ارغون از ساختن مهمّات عراق و اذربیجان فراغت یافت بر عزم استقبال پادشاه هولاکو بتعجیل بیامد و بمقام کیتو «7» بخدمت رسید و بعنایت و نواخت او بر سبیل مبادرت بحضرت منکو قاآن بازگشت و بخابران «8» آمد و جمال الدّین خاصّ حاجب بعد از
______________________________
ز: الخراب،- تصحیح این بیت بهیچوجه برای راقم سطور ممکن نشد،
(1) کذا فی ب ز، ه: چو قطب فلک، د: چو قصر فلک، ج: چو قطره همه، ا: چو قطره،
(2) کذا فی ب ه، ج د: فطرت، آ: قطرت، ز: قطره،
(3) کذا فی ب ج د ه، آ: ترمتای، ز: برمتای،
(4) ز: اورفع؟؟؟ بوقا،
(5) ه: تبریزی، ج: علکانی،
(6) ه افزوده: حلابادی، رجوع بص 251 س 1، ز: مجد الدّین،
(7) کذا واضحا فی آ، ج: کسو، ب: کبر؟؟؟، ه: ابر؟؟؟، د: کس، ز ندارد،- نام این موضع در آ ورق‌b 741 بطبق نسخه د در اینجا «کس» مسطور است که همان کش معروف واقع در غربی سمرقند باشد (رجوع بیاقوت در «کس»)،
(8) ب ج: بجابران؟؟؟، د: بجابران، ز ندارد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 259
مراجعت او از حضرت هولاکو آنجا رفت و تمامت اصحاب و ملوک و امرا و رؤسا را مسمّی نوشته تفصیل داد که مرا با همه کس سخن است و بحضرت منکو قاآن می‌باید رفت هولاکو فرمود مصلحت آن بارغون مفوّض است و بصواب دید او منوط از حکم منکو قاآن و اتّفاق ما مقالید حکومت این بلاد در دست او نهاده‌ایم و در تفصیل اسامی مقرّر این کلمات را نوشته چون بنام من رسید پادشاه فرمود که اگر با او سخنی هست در حضرت ما عرضه دارد تا هم اینجا استکشاف آن رود و مصلحت آن گفته شود از آن گفته پشیمان شد و عذر خواست و از آنجا بمرو بخدمت امیر ارغون رسید و او با خواجه فخر الدّین «1» موافقت و مصافاتی که پیش از آن نداشتند آغاز نهادند و متوجّه حضرت شدند در ربیع الأوّل سنه اربع و خمسین و ستّمایه امیر ارغون پسر خود کرای «2» ملک و امیر احمد و کاتب این حرفها را جهت ترتیب مهمّات و مصالح در خدمت پادشاه هولاکو تعیین کرد و امور ممالک عراق و خراسان و مازندران بدیشان حوالت کرد، امیر ارغون خود باردوی پادشاه جهان رسید و در مقدّمه جماعتی از نمّامان و سعاه آنجا بودند و منتظر وصول او تا مگر کاری سازند و تدبیری اندیشند و دولت او را که ایزد حافظ آن بود آسیبی رسانند خاصّ حاجب و جماعتی با آن قوم مضاف شدند و تقریرات کرد و کتبه ختای بافراغ محاسبات مشغول گشتند و امرای یارغو بتفحّص احوال امیر ارغون، چون سابقه عنایت قاضی قضای ازلی برقرار شامل احوال بود خصمان جز بلا و عنا و در میدان مبارزت جز خجالت و ندامت حاصل نداشتند و از آنچ سروران بودند خود هم در اردو جمعی گذشته شدند و خاصّ حاجب و دیگر وشاه را بامیر ارغون حوالت کرد تا بعضی را هم در اردو بکشتند و بعضی را چون بطوس رسید
______________________________
(1) مقصود ظاهرا خواجه فخر الدّین بهشتی است، رجوع بص 246 س 3
(2) ج: کرائی،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 260
بیاسا رسانید و خاصّ حاجب را یک سواره در توکیل بازفرستاد، و چون درین نوبت شمار ولایات «1» رفته بود پادشاه جهان ولایات «2» را بر تمامت اقربا و برادران تحصیص «3» فرمود و ذکر آن بموضع خود بیاید و سبب آنک چتر فلک‌آسای منکو قاآن بجانب بلاد اقصی ختای در حرکت می‌آمد امیر ارغون را باز فرمان شد تا با تمامت ملوک و امراء بلادی که تعلّق بدو داشت بازگشت و بعزّ و نواخت و سیورغامیشی مخصوص، و از امرا و ملوک هر کس که در نوبت اوّل بپایزه و یرلیغ مشرّف نشده بودند ایشان را درین نوبت بدادند، و خواجه فخر الدّین بهشتی در مقام اردو گذشته شد جایگاه او بر پسرش حسام الدّین امیر حسین هرچند بزاد از پسران دیگر خردتر بود مقرّر داشت سبب آنک هنر زفان مغولی با خطّ ایغوری جمع داشت و درین روزگار خود فضل و کفایت اینست، و الغ بتیکچی «4» از قبل باتو بر خواجه نجم الدّین مقرّر داشت و بتیکچیان و ملوک و امرای دیگر هر کدام که بودند بر همان مصالح که تا غایت وقت مباشر آن بودند برقرار بماندند و خواجه نجم الدّین متوجّه حضرت باتو شد، و چون امیر ارغون بخراسان رسید در رمضان سنه ستّ و خمسین و ستّمایه سبب آنک امور خطیر حضرت مشاهده کرده بود و باریکی آنرا دیده و احوال تفحّص و استکشاف آنرا دانسته در محاسبات مناقشت فرمود و بر چند کس از متصرّفان سیاست راند و نیابت خویش در امور دیوانی و خاصّ بخواجه عزّ الدّین که چون نام اخلاق او طاهر بود و کفایت و درایت او بر خلایق ظاهر تفویض کرد اتّشاج «5» قرابت اکید و اشتباک موالات از ریا بعید که
تجاوزت القربی المودّه بینناو اصبح ادنی ما یعدّ المناسب
______________________________
(1) آ ز: ولایت،
(2) آ: ولایت،
(3) ب ه: تخصیص،
(4) یعنی الغ بتیکچی‌گری یعنی وظیفه الغ بتیکچی،
(5) آ ه: انشاح، ج: اتّساح، د: اتسناح؟؟؟، ب: انسیاج، ز: امشاح،- تصحیح قیاسی، رجوع بص 37 ح 1،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 261
از اسهاب و اطناب درین باب مانع آمد، و هر نوبت ابتدای احصا و تعیین قوبجور و مال از خراسان رفتی این نوبت سبب تخفیف را کار شمار خراسان در توقّف داشتند، و امیر ارغون متوجّه حضرت هولاکو شد که در حدود ارّان بود چون بخدمت رسید و احوال عرضه کرد عازم گرجستان گشت و کار شماره و هزاره آغاز نهاد چون در نوبت اوّل قوبجور میان ده نفر هفتاد دینار مقرّر کرده بودند و سبب آنک اخراجات حشر و یام و اولاغ و مصالح لشکر از حدّ گذشته و قوبجور مقرّر بدان وافی نبود قوبجور منوال دستوری گشته که زواید بنسبت آن حوالت می‌رفت و اصحاب عقار و مستظهران که پیش از وضع قوبجور آنکس که مثلا در ده موضع «1» شرکتی داشت و اسبابی جداجدا بنسبت آن شرکت زر بدو حوالت می‌کردند چنانک از یک کس پانصد دینار و هزار دینار می‌گرفتند و وقت این وضع ده دینار مقرّر شده اگر مضاعف می‌شد مستظهران را زیادت حملی نمی‌افتاد و امّا بر درویشان بدین نسبت ثقل می‌نشست امیر ارغون این حال عرضه داشته بود فرمان شد تا باز وضع قوبجور کنند و مستظهرانرا از پانصد دینار و بنسبت تا درویشی را یک دینار بریده کنند تا باخراجات وافی شود برین جملت کار پیش گرفتند و در کار احصا مبالغت و استقصای تمام می‌نمودند، و امیر ارغون بابتدا بگرجستان رفت و سبب آنک داود ملک پسر قیز «2» ملک در آنجا یاغی بود و هولاکو از مغول و مسلمان لشکری بزرگ آنجا فرستاده امیر ارغون با خواصّ خویش و جمعی مردم از تفلیس متوجّه آن طرف شد و لشکرها از جوانب بیکدیگر رسیدند و بسیار از گرجیان بکشتند و اسیر گرفتند و امیر ارغون بازگشت و در اواخر رمضان سنه سبع و خمسین و ستّمایه وقت توجّه پادشاه بجانب شام بمقام تبریز بخدمت پادشاه رسید و احوال
______________________________
(1) کذا فی د ه، ز: در دیه موضع، ج: در دو موضع، ب: دو ده موضع، آ: در موضعی،
(2) کذا فی د ه، ب ج ز: قیر، آ: قیر؟؟؟،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 262
گرجستان عرضه داشت لشکری از مغول تعیین فرمود و حشر تومانات عراق و ایل گرجستان بمصلحت آن نامزد و تمامت آن لشکر در اهتمام امیر ارغون فرمود چون او باز بتفلیس رسید داود ملک بزرگ نیز سبب مطالبت بقایای مالها عاصی شده بود و ربقه طاعت از سر برکشیده «1»،
   نظر انوش راوید:  گورجیه آنزمان شده گرجستان و اشغال و کشتار شده،  اینها را بی خیال،  در سرزمین هایی که همش جمگ و کشتار بوده،  قاعدتاً خبری از اقتصاد نیست،  در نتیجه جمع آوری اینهمه لشکر و جنگ های دائم هم امکان ندارد،  ولی در داستان و کتاب های داستانی همه چیز امکان دارد.  در این کتاب ذره ای از مسائل مهم اقتصادی گفته نشده،  فقط همه چیز داستانی بدون سند،  برای آدم های کاملاً ساده است.
ذکر احوال شرف الدّین خوارزمی،
حاکم محکمه ردّ من ردّ لا لعلّه و قبل من قبل لا لعلّه وقت تکوین ارواح طایفه را در سلک سعدا کشیده است و زمره را بر طویله اشقیا بسته و السّعید سعید فی الأزل و الشّقیّ شقیّ لم یزل، و چون ارواح بقالب پیوست و در قلوب سرشته شد و بواسطه تناسل و توالد هر کس در زمانی معیّن بر مقتضای تقدیر بفضای ظهور آمدند و از آشیانه علوی بدین آستانه سفلی هابط شدند آنکس که لباس وجود او بطراز سعادت مطرّزست آثار خیر از افعال و اقوال او بی‌آنک او را در آن باب بزیادت تکلّفی احتیاج افتد صادرست و دیگری که بداغ شقاوت موسوم است مناسب آن حرکات و سکنات ازو بادر و مصدّق این معنی لفظ دربار پیغمبرست صلّی اللّه علیه و سلّم من النّاس ناس جعل مفتاح الخیر بیده و من النّاس ناس جعل مفتاح الشّرّ بیده و ایضاح تخلّص این دیباچه و افصاح تشبیب این مقدّمه بحکم آنک
انّی امرؤ اسم القصائد للعدی‌انّ القصائد شرّها اغفالها «2» از احوال شرف الدّین ناطق خواهد بود، مهندس کارخانه ایجاد و ابداع چون نهال پلید او را مستفرغ فضالات قاذورات فساد و مستودع
______________________________
(1) ب اینجا بقدر هفت هشت سطر بیاض دارد مثل اینکه نسخه اصل مصنّف در اینجا بیاض داشته برای آنکه وقایع مؤخّره از این را نیز ملحق سازد،
(2) من ابیات لبشامه بن حزن النّهشلی من شعراء الحماسه، (انظر شرح الحماسه للخطیب التّبریزی طبع بولاق ج 1 ص 207)،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 263
اخلاط رجس اعتقاد گردانیده بود تا اسم «1» نیز موافق فعل باشد و صحّت الألقاب تنزل من السّماء مقرّر شود حروف لقب او را از شین و راء شرّ ترکیب داده بود و شرّ فی الدّین لقب کرده و چون عادتی مستمرّست و قاعده ممهّد که تخفیف را تشدیدات و حروف علّت در اسماء متداول حذف کرده‌اند سلب تشدید راء و حذف یاء در نام او واجب داشتند و شرف الدّین گفتند، و چاره نیست از تقریر شمّه از آنچ طبع طبع «2» او بر آن مجبولست و اندرون نجس آن نحس بر آن مشمول
و ما اهجو لرفعته و لکن‌رأیت الکلب یرمی بالحجاره «3» امتثال اشارت حضرت رسالت را که اذکروا الفاسق بما فیه، و بر مرد بینا پوشیده نماند که این اشارت باشاعت معایب اخلاق جماعت فسّاق از مصالح خاصّ و عامّ خالی نباشد و آن در دو قسم محصورست، اوّل چون در محافل و انجمنها مثالب و مساوی سفیهی بازرانند جماعتی که بپیرایه عقل مزیّن باشند و بحلیت سعادت آراسته از امثال آن اعراض لازم دانند و اجتناب واجب شناسند و از اقبال بر مکارم عادات اهمال ننمایند تا نقش آن معانی در ضمایر مرکّب شود و ذات معالی را وجود ایشان مرکب و از امیر المؤمنین علیّ علیه السّلام سؤال کردند که ممّن تعلّمت الأدب قال ممّن لا ادب له، و دوّم آنک معیوب مذکور اگر مستعدّ قبول انوار کرامات باشد از آن مقامات بی‌شکّ معرض شود و از ملامت لائمان منقبض و از محلّ اعتراض احتراز عین فرض شمرد و احراز کمالات سعادت را بر کلّی امور مقدّم داند تا از شین و عاری که ذکر آن بر چهره
______________________________
(1) آ ب ج د: و تا اسم،
(2) طبع بر وزن کتف بمعنی چرکین و شوخگن و بمعنی بی‌شرم و بی‌حیا و بی‌ناموس است،
(3) لأبی یوسف یعقوب بن احمد من معاصری الثّعالبی، اورده الثّعالبی فی القسم الرّابع من تتمّه الیتیمه فی محاسن اهل خراسان (نسخه باریس ورق‌b 455( مع بیت آخر قبله هکذا:
و قالوا لی ابو حسن کریم‌فقلت المیم هاء فی العباره
و ما لجلاله اهجوه لکن‌رأیت الکلب یرمی بالحجاره
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 264
روزگار مخلّد باشد مسلّم ماند و بتکلّف خصال پسندیده و خلال گزیده را بازاحت سیّآت اعمال در نفس خویش مرکوز می‌کند چنانک در زمانی نزدیک بحسن صفات در میان اقران مذکور گردد و اگر عیاذا باللّه بر وجود او خود رقم ادبار و علامت خذلان کشیده باشند بهیچ تنبیه پنبه غفلت از گوش برنکشد و از قاعده خویش منزجر نگردد بلک هر روز اصرار او در آن شیوه در مزید بود و رسوخ او در آن کار بیشتر،
و الشّیخ لا یترک اخلاقه‌حتّی یواری فی ثری رمسه «1»
جدا نشاید کردن ازو مخازیهاجدا چگونه توان کرد گند را از گوه
گله کند که چرا مر مرا هجا کردی‌هو الهجاء فما ذا الّذی به تهجوه چنانک این فاسق ببزرگی نه لایق بود
لا یلیق العلی بوجه ابی یعلی و لا نور بهجه الأسلام «2»
آن افعی صورت عقرب‌سیرت لئیم‌کردار شتیم دیدار مؤنّث شکل مخنّث فعل
ابو الرّضا القاری له منظریعرب عن بنیه تأنیث
مخنّث الطّبع و لیست له‌خفّه ارواح المخانیث «3» نمّام ذو وجهین، قرین عوار و شین، مشؤمی «4» بر هر مخدوم، مذمومی از محاسن سیرت محروم، فاجر فاخر بظلم و عدوی، مؤاجر یافته در جهان درجه اقصی «5»، ناقص «6» منظری، یزید «6» مخبری، بدگوهری، پلید اثری،
______________________________
(1) لصالح بن عبد القدّوس الزّندیق، انظر الأغانی ج 13 ص 15،
(2) قبله:  نعمه اللّه لاتعاب و لکن‌ربّما استقبحت علی اقوام و بعده:
وسخ الثّوب و العمامه و البرذون و الوجه و القفا و الغلام لابن الحجّاج الشّاعر الخلیع المشهور عزاهما الیه محمّد بن ابراهیم الکتبی فی کتاب غرر الخصائص الواضحه و عرر النّقائص الفاضحه (نسخه باریس 1301Arabe ورق‌b 62(، انظر ایضا محاضرات الرّاغب ج 1 ص 148 من الطّبعه الجدیده لسنه 1326،
(3) لأبی الخیر المفضّل بن سعید بن عمرو المعرّی من معرّه النّعمان اوردهما الثّعالبی فی القسم الأوّل من تتمّه الیتیمه فی محاسن اهل الشّأم و الجزیره (نسخه باریس ورق‌a 05
(4) د: مشومی، آ ب ه: میشومی، ز: سمومی،
(5) فقط در ز، و از روی قیاس و مناسب سجع با عدوی بهتر «قصوی» است،
(6) تلمیح است
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 265
غدّار با هر یار، غمّاز هر خداوندگار، در تصلّف و ضلالت شبیه نمرود، و در تعسّف و جهالت شریک ثمود، فرعونی ذو اوتاد، و عادی بابداع عدوی و فساد در بلاد و عباد، مفعولی مسمّی فاعل، مخذولی از کار دین غافل، جمادیست چون راکب شود، حماریست چو مرکوب گردد، مظلوم کش ظالم‌کش، عفریتی آدمی‌وش، محقوق «1» اخیار و موثوق اشرار، هاتک استار و فاتک هر خواستار، سیاه کاسه سپید چشم، عبوسی مانند روسی «2» پیوسته در خشم، مطعون هر انسانی، و ملعون هر لسانی،
فما دعوت علیه قطّ العنه‌الّا و سامعها یتلو بآمین حیوانی بچهار دست و پای، شیطانی آدمی‌آسای، شرّیری دیو اثر، خنزیری در لباس بشر، ابلیسی از کثرت تلبیس، خسی از دناءت همّت خسیس، خنّاسی در زیّ ناس، نسناسی از کثرت وسواس،
معجزست این همی درین عالم‌آدمی صورتی نه از آدم
هست مانند دیو از تلبیس «3»نیست فارغ ز خبث وز تدلیس
ان کلن یقبله ابونا آدم‌فالکلب خیر من ابینا آدم «4»
______________________________
ظاهرا بنام دو نفر از خلفای بنی امیّه شاید یزید بن معاویه و یزید بن الولید بن عبد الملک که ملقّب بود بناقص، و مقصود مقابله بین زیادت و نقصان نیز هست،
(1) ب د ه ز: ممقوت،
(2) کذا فی آ ج د ه ز، ب: روینی؟؟؟،- تشبیه غریبی است تشبیه شخص عبوس بروس!،
(3) کذا فی ب د، آ ج ز: دیو از ابلیس، ه: دیو و چون ابلیس،
(4) من ابیات ثلثه لأبی الحسن علیّ بن الحسن اللّحّام من شعراء السّامانیّه اوردها الثّعالبی فی یتیمه الدّهر (ج 4 ص 42) و یاقوت فی معجم البلدان فی ذیل «خوارزم» مع اختلاف یسیر بینهما، و هی:
ما اهل خوارزم سلاله آدم‌ما هم و حقّ اللّه غیر بهائم
ارنی شبیه رؤوسهم و لغاتهم‌و صفاتهم و ثیابهم فی العالم
ان کان یقبلهم ابونا آدم‌فالکلب خیر من ابینا آدم و فی الیتیمه المطبوعه غیّر «فالکلب خیر» فی البیت الثّالث الی «فانا برئ»، و کتب احد القرّاء بهامش نسخه آ بعد ما سوّد غالب کلمات هذا البیت «هذا کفر صریح لعن اللّه قائله ان مات علیه و تاب علیه ان آب عنه»
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 266
استغفر اللّه من هفوات اللّسان، توانگری بمایه جهل، درویشی از پیرایه فضل، نفوری از تکالیف کرم، غیوری الّا بر حرم، فراخ‌پوستی با حصول حوصله تنگ، بی‌حمیّتی فارغ از نام و ننگ، صاحب‌نظری دقیق، لکن در احتساب شعیرات و دوانیق، زیرکی در تحرمز «1»، ابلهی در تبرّز، فحّاشی جویای پرخاش، نبّاشی ربوده‌گوی از هر اوباش، ملولی از اوامر الهی، حریص بر اقدام مناهی، گشاده‌عنان در هر شرّی، بسته بنان در هر خیری، جافی مگر از گناه، نافی رحمت بی‌حصر اله، اعوری با فنون عوار، نابینائی از فضل غفّار، چون سگ حریص بر مردار دنیا، فارغ از کار آخرت و عقبی، بر جبین نفس او نقش آیس من رحمه اللّه مسطور، و از صحیفه سینه ظلمانی او انوار یقین بحجاب شکّ و شبهت دور، حقیقت حال و صدق مقال آنست که،
ابلیس اگر شناختی فعلت «2»در پیشه خود ترا وصی کردی
ور آدم‌زادن تو دانستی‌از ننگ تو خویشتن خصی کردی و الحق مقدم شوم او بر اهل خراسان مقدّمه مقدم «3» دجّال را مانست بلک هجوم طلیعه آجال را،
عیناه عنوان شؤم‌و الشّؤم فی العنوان
فی صلب آدم سمّی‌مبشّر الأحزان «4» و بیان سرّ مغطیّ و رموز مکنیّ آنست که این بی‌اصل معرّی از لباس فضل پسر حمّالی بود از رساتیق خوارزم،
الا حبّذا اهل الملا غیر انّه‌اذا ذکرت میّ فلا حبّذا هیا «5»
______________________________
(1) آ ج: تحرّز ز: تحریر،
(2) ج: فعلش،
(3) کذا فی ب باصلاح جدید، آ د: مقدم مقدمه، ه: مقدّم مقدم، ج: مقدّمه، ز ندارد،
(4) لأبی الفضل الفضلی الکسکری عزاهما الیه الثّعالبی فی اواخر القسم الثّالث من تتمّه الیتیمه فی محاسن اشعار اهل العراق (نسخه باریس ورق‌b 525
(5) من ابیات لذی الرّمّه یهجو میّه معشوقته، انظر الأغانی ج 16 ص 119- 120 و معجم البلدان فی ذیل «الملا» و ابن خلّکان فی ترجمه ذی الرّمّه غیلان،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 267
چون از سنّ رضاع بگذشت و بحدّ بضاع رسید از اعتدال هواء و لطافت ماء خلقتی لطیف و منظری ظریف حاصل داشت موئی رسیده تا ازارگاه «1» و روئی شکنیده «2» بازار ماه، دندانی مانند درّ درفشان، و دهانی شبه پسته خندان، و خلقی از عشق او گریان،
علی وجه میّ مسحه من ملاحهو تحت الثّیاب الخزی لو کان بادیا «3» روزی ملک خوارزم می‌گذشت نظرش بدو افتاد صورتی متجانس و اعضائی متناسب یافت نیک بدو شیفته و بمحاسن او فریفته گشت و او را بخدمت خود نزدیک و متّصل کرد و حجاب حیا زایل و چون یکچندی بر آن گذشت و در آداب خدمت و رسوم آن ماهر گشت دواتی ملک شد بلک قلم او را دواتی، و درد او را دوائی، و درد او را انائی، و سبب ملازمت استعمال قلم او اندک سیاهی از سپیدی بدانست و هلم جرّا تا بحدّ اختطاط رسید و جمال او روی بانحطاط نهاد و معلومست که محاسن امردان مانند وفای زنان ناپایدار بود،
دایم گل رخسار تو بر «4» بار نماندوین دل شده در حسرت و تیمار نماند و عشق شیطانی وسواسی است که زود خاک در چشم عقل اندازد و آتش آن هوس باندک اراقت آبی اطفا پذیرد و چون باد برگذرد،
عشق آن باشد که کم نگرددتا باشد از آن قدم نگردد میلان ملک چون امتداد سنّ اضافت علّت شده بود بملالت انجامید و حدّت بکلالت کشید،
کنت اخشی جفوه الغید اذا ما ازداد سنّی‌فحبانی الشّیب عنهنّ سلوّا فوق ظنّی
______________________________
(1) کذا فی ز، باقی نسخ: ایزارگاه،
(2) کذا فی آ، ب ج د ه: شکننده، ز: شکیده،
(3) من ابیات لذی الرّمّه یهجو میّه معشوقته، انظر الصّفحه السّابقه ح 5،
(4) ه: پر،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 268
خفت ان یعرضن عنّی‌فإذا الأعراض منّی تا بوقت آنک از حضرت فرمان رسید که جنتمور با لشکر خوارزم بخراسان رود و آن بلاد را در موافقت خدمت جورماغون مستخلص کند جنتمور نویسنده خواست هیچ معروفی رغبت آن سفر ننمود از دو وجه یکی آنک قصد تخریب بلاد اسلام بود و دوّم آنک اعتماد کلّی نبود که آخر کار چگونه خواهد نشست ملک خوارزم شرف الدّین را الزام کرد و بتکلیف در خدمت او روان،
اوجه المرد مضیّه‌و ثنایاهم شهیّه
و لهم دلّ و غنج‌و شفاعات قویّه
فاذا الشّعر بدا فی‌صفحه الوجه الوضیّه
فرّق الألف عن الألف کتفریق المنیّه «1»ای کرده بدست خار گلزار گرو
چون خار برآمدت برو خار درو
وقتی بودی که گفتم ای خوب بیااکنونت همی‌گویم ای زشت برو و یک درازگوش یک چشم بدو دادند دجّال‌وار چون بر آن سوار شد رکب زنبور عقربا الی جحر حیّه و با صد هزار بی‌نوائی پای در راه نهاد،
ازین مفلوجکی زین دود گندی‌ازین مجهولکی بی‌دودمانی
نه اندر هیچ شهرش آشنائی‌نه اندر هیچ جایش خانمانی و چون یکچندی ملازمت او نمود و زبان ترکی بیاموخت و بیرون او مترجمی نه فراپیش کار افتاد،
اذا ما الأمور اضطربن اعتلی‌سفیه یضام العلی باعتلائه
کذاک اذا الماء حرّکته‌طفا عکر راسب فی انائه «2»
______________________________
(1) لأبی محمّد طاهر بن الحسین بن یحیی المخزومیّ البصریّ اوردها الثّعالبی فی القسم الأوّل من تتمّه الیتیمه فی محاسن اهل الشّأم و الجزیره و فیها «صفحه الخدّ النقیّه» مکان المصراع السّادس (نسخه باریس ورق‌b 505
(2) لأبی القاسم الحسین بن علیّ الوزیر المغربی عزاهما الیه الثّعالبی فی القسم الأوّل من تتمّه الیتیمه (نسخه باریس ورق‌a 605
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 269
و کار خراسان در طبطاب و اضطراب بود و نوایر فتنها و تشویشها در التهاب و اگرچه از مرور لشکرها پای‌مال بود امّا اهالی آن مستأصل کلّی نگشته بودند سبب آنک ناحیتی یا دیهی که ایل شدی بمجرّد اندک علوفه و ده گز کرباس غایت یا صد گز بنسبت هر موضعی راضی گشتندی و دست تعرّض کشیده کردندی و دیهی را که بحرب و قتال بگشادندی ظاهر آنچ یافتندی از چهارپایان و اقمشه ببردندی و جماعتی را که باقی‌مانده شمشیر بودی «1» بمطالبه و مثله زحمتی نرسانیدندی و مغول را در ابتدا بزر و جواهر التفاتی نبود چون جنتمور متمکّن شد این بزرگ اظهار کفایت را مال در دلهای ایشان شیرین کرد چون ابلیس که از زهرات دنیا در دلها محبّتی انداخته است و سرمایه همه بلائی ساخته بهر کجا که رسیدی و گذر ایشان بودی جماعتی که ایل شدندی مالی بر اهل آن حکم کردی و موضعی که ببأس و قتال بگرفتندی اهالی آنرا بشکنجه عقوبت می‌کردندی تا آنچ داشتی بدادی «2» و بآخر زنده نگذاشتندی و جماعتی را که بریشان ابقائی در حساب بودی جانها را بزر باز خریدندی و درین دوران عزّت مردم از آنست که اکثر ایشان جان بزر خریده‌اند و هلمّ جرّا تا بوقتی که خراسان و مازندران در زیر سنگهای بلای این آسیای گردان نرم گردن شدند و در زیر اقدام قضا چون خاک فروتن و کار آن حدود باصالت بر جنتمور مقرّر شد و موادّ مشوّشات زایل گشت و فتنه فتّانان مستدفع شد این فاسق مذکور را که بعد از فقر و فاقه صاحب جمل و ناقه گشته بود و از خون دل یتامی و ارامل با بهره کامل شده قال اللّه تعالی یَوْمَ یُحْمی عَلَیْها فِی نارِ جَهَنَّمَ فَتُکْوی بِها جِباهُهُمْ سبب قدمت خدمت و اختفا و تواری اصحاب کفایت باسم الغ بتیکچی موسوم کردند و دیده فضل و معالی خونابه می‌بارید و این اشارت می‌راند که،
______________________________
(1) ب ج ه ز: بودندی،
(2) ب ج: داشتندی بدادندی، د: داشتند بدادندی،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 270
اصبح وجه الزّمان منقلباو صار وجها قفاه یا عجبا
استأخر الرّأس عن مراتبه‌و صار من بعد عزّه ذنبا
و اسرج العیر بعد ذلّته‌سرج نمور مکلّلا ذهبا
کم من دعیّ و نسل فاسقهلا یدّعی اکرم الرّجال ابا
قد راشه الدّهر و استقام له‌فاکتسب المال و ادّعی الحسبا و با هر ولایتی که مال قرار نهادندی یا مالی رسیدی بخطّی که بقّالان نویسند بر آن ترتیب بر کاغذ پارها ثبت می‌کردی تا بوقتی که جمعی از اکابر خراسان وضع دفاتر و محاسبات کردندی و برین سیاقت تا بوقتی که جنتمور گذشته شد و نوسال قایم مقام او این طاغی بحضرت باتو رفت و بر امضای مصلحتی که بدان موسوم بود یرلیغ ستد و بدان مهمّ مشغول شد تا چون نوبت بکورکوز رسید بقرار بهمان کار منصوب و بدان مصلحت منسوب بود و چون کورکوز از دهاه و کفاه مشار الیه بود شرف الدّین را با او مجال آن نبود که حکمی کند و بی‌اشارت و امر او دمی زند و بر کسی ظلمی کند و بنا واجب بر ضعیفی حملی اندازد پسر جنتمور ادکو تیمور را بر احتیاز منصب پدر تحریض می‌نمود و در خفیه منهیان بجانب او متواتر می‌داشت و تقریرات کورکوز می‌نوشت و نهال خلاف را در دل او می‌کاشت و بظاهر با کورکوز دم موافقت می‌زد و در عداوت با ادکو تیمور مطابقت می‌کرد یا زن زن باید بود یا مرد مرد وسوسه او در دل ادکو تیمور جای گرفت تا ایلچی بتعریف احوال کورکوز بحضرت قاآن فرستاد و از حضرت پادشاه جهان امیر ارغون را با جمعی نوکران بتفحّص احوال و استخراج اموال نامزد کردند چون بخراسان رسیدند برقرار شیوه نفاق می‌سپرد و در موافقت کورکوز بصورت ملازمت می‌نمود چون بحضرت رسیدند بر قاعده پیشین ملازم کورکوز بود و منهی و معلم ادکو تیمور چون در باب کورکوز عاطفت و مرحمت قاآن مبذول گشت و معاندان مخذول شدند و جماعتی از یاران ادکو تیمور را ضرب الخشبی نیکو بجای آوردند
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 271
از آن قوم یک کس دفتری را که آن دو روی بخطّ ژنده که ریده مگس را مانستی [ساخته بود] بکورکوز داد گمان حقیقت و شکّ بی‌شبهت شد که اثارت اکثر آن فتنها بتلقین آن لعین و تقریر آن شریر و گفتار آن کفتار بودست صورت حال از زبان امیر جینقای «1» چون بسمع پادشاه عادل و شهنشاه عاقل قاآن رسید فرمود که شکل و صورت او از خبث و فساد باطل مخبرست اگر ملازم کورکوز باشد سر او را از منهج صواب منحرف کند و بواسطه تحرمز و مکیدت او امور ممالکی که بکرکوز مفوّض شدست از قاعده راستی منصرف شود او را بطرفی می‌باید فرستاد تا بمصالح و مهمّات خراسان اختلال راه نیابد شرف الدّین چون بر احوال واقف شد و از انتقام کورکوز خائف بتخلّف ازو و توقّف در اردو خوشدل و شادمانه شد جمعی کورکوز را محرّض گشتند که شرف الدّین دشمن ضعیف است که بزرگان در همه اوقات در تدارک کار ایشان پیش از آنک فرصت فایت شود و ندامت دستگیر نیاید مبالغت داشته‌اند و در آن مصلحت اهمال و امهال از کمال عقل و دوراندیشی بعید و بدیع دانسته و عالم کون و فساد از غیر و حوادث خالی نه اگر او درین حدود بماند نباید وقتی رخنه و ثلمه یابد و انتهاز فرصتی جوید که مادّه فتنه و تشویشی گردد و کورکوز می‌گفت او ماری است که از سلّه جسته است هرکه بگیرد اوراست دع الشّرّ یعبر امّا آن جماعت حزم و احتیاط را بر آن سخن اصرار می‌نمودند تا کورکوز نیز سخن ایشان قبول کرد و بعلّت آنک محاسبات خراسان و مازندران مفروغ نیست نباید متصرّفان و عمّال وقت استخراج اموال سبب غیبت او چیزی بدو حوالت کنند و مال دیوان پای‌مال شود اجازت مراجعت او خواستند و آن ظالم بی‌مثال را بی‌یرلیغ بحکم فرمان بازگردانید و با او اظهار سخط و غضب نمی‌نمود تا چون از جیحون بگذشت امرا و ملوک و اکابر خراسان و عراق باستقبال
______________________________
(1) آ: حینقای؟؟؟، ب: حینقای؟؟؟، ز: جیتقای؟؟؟، ه: جغتای، ج: حینقای؟؟؟، د: ندارد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 272
کورکوز رفتند کسی بدو التفات نمی‌نمود و او یک سواره کآحاد النّاس اختلافی و شد آمدی می‌کرد و تردّدی می‌نمود،
انّ الوزیر هو الّذی‌یمسی «1» وزیرا عند عزله
ان غاب سلطان الولایه عاد فی سلطان فضله تا چون بطوس رسیدند کورکوز با ارکان حضرت در وقت مقام اردو تقریر کرده بود که او را موقوف کنند و تفحّص اجرام او بجای آرند او را گرفت و دو شاخ نهاد بعد از اقرار و اعتراف او باعلام آن ایلچی بحضرت روان کرد چون بمیان راه رسید حالت حادثه قاآن واقع گشته بود و راهها بسته و درهای فساد گشاده ایلچی هم از راه بازگشت و با نزدیک کورکوز آمد شرف الدّین را برقرار محبوس می‌داشتند و هر یکچندی بملکی می‌سپرد و در آن وقت که او را بند نهادند و بو لهب‌وار در بند بلا و عذاب افتاد حمّاله الحطب یعنی جفت او بانهای حال او ایلچیان بحضرت پادشاه زادگان فرستاد بعضی را در راه بگرفتند و بمقصد نرسیدند از آنجملت یک کس بحضرت الغ‌ایف «2» رسید و اتّفاق چنان افتاد که در آن حالت «3» باستحضار کورکوز جمعی را از امرا نام‌زد فرموده بودند مصلحت او نیز بدان ایلچیان فرمودند چون بطوس رسیدند و در آن حالت «3» او را بمحمود «4» شاه سبزوار سپرده بودند که بقلّت عقل و کثرت جهل و عدم التفات باوامر و نواهی یزدان و اقدام بر منکرات از اباحت اموال و دمای مسلمانان مشار الیه بود تا او را از دست بردارد تا اگر وقتی دشمنی سخنی گوید پای او گیرند بیک تیر دو نخجیر گرفته باشند و بیک تدبیر دو شریر از میان برداشته امّا چون سیلاب محنت اهالی خراسان نگذشته بود و از شراب بلا در کأس ایشان جرعه باقی‌مانده پیش از
______________________________
(1) ب ز: یمشی، و هو محتمل ایضا،
(2) آ: الع‌ایف، ب: الع‌ایف؟؟؟، ه ز:  الغ‌انف، ج ندارد،
(3- 3) این جمله از آ ساقط است،
(4) د: بجلال الدّین محمود،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 273
اتمام آن خیر خبر وصول ایلچیان برسید کورکوز التزام احتیاط را شخصی بسبزوار فرستاد تا مصلحت او در توقّف دارند و تعجیل نکنند و فی التّأخیر آفات و عن علیّ علیه السّلام عرفت ربّی بفسخ العزائم و نقض الهمم، محمود شاه سبزوار دانست که مزاج جهان موافق اندیشه او گشته است و تیغ خلاف از نیام زمان کشیده و خفتگان فتنها بیدار شده و بچگان ایّام از مادر امان بیزار گشته اعزاز او آغاز نهاد و اکرام او التزام کرد تا چون ایلچیان رسیدند و کورکوزا را بگرفت باستحضار او ایلچی فرستادند و او را بیاورد هنوز بازنرسیده بود که دست بظلم و عدوان گشاده کرد و قصد سرایا «1» و جور بر رعایا پیش گرفت، عاده ترضّعت بروحها تنزّعت «2»، و عهود و مواثیقی را که در ایّام خلوت و لیالی محنت با حضرت عزّت و جلالت بسته بود نقض کرد قال اللّه تعالی فَمَنْ نَکَثَ فَإِنَّما یَنْکُثُ عَلی نَفْسِهِ آنچ در وقت گنجید و توانست از مصادره و مطالبه بجای آورد و در مصاحبت ایلچیان متوجّه حضرت گشت چون باردوی الغ‌ایف «3» رسید خواست تا در یارغو با کورکوز سخنی گوید و مجادله زند چنان کعبتین او را باز مالید که زفانش در ششدر کلالت و روانش در حجاب دهشت و خجالت ماند از امرا یکی روی بدو نهاد و گفت که کورکوز را سبب زلّتی و عثرتی که ازو روایت کرده‌اند این حادثه پیش آمد نه بکفایت تو درین واقعه افتاد اعتذار بحال تو از نقار بصلاح کار
______________________________
(1) گویا مقصود مصنّف از این کلمه سراه است جمع سریّ یعنی نجبا و اشراف قوم ولی استعمال سرایا در این معنی درست نیست چه سرایا جمع سریّه است بمعنی زن نجیبه و شریفه یا بمعنی دسته از لشکر،
(2) گویا این عبارت از امثال مستحدثه ملحونه مولّدین است و ترضّع از باب تفعّل در لغت ظاهرا نیامده است و همچنین تنزّع بمعنی کندن یا کنده شدن که در اینجا مقصود است مسموع نیست بلکه تنزّع بمعنی آرزو کردن و کشیدن میل انسان است بسوی چیزی، و بنابرین معلوم نیست ترضّعت و تنزّعت در این مثل مصنوعی بصیغه معلوم است یا مجهول،
(3) آ: الغ‌ایف، ب: الغ ایف؟؟؟، ه ز: الغ‌انف، ج ندارد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 274
نزدیکترست چه اگر او ازین سخن خلاص یابد تو مرد میدان او نیستی چون از آنجا روان شدند و نزدیک توراکینا خاتون رسید بواسطه کینه قدیم که با او در سینه داشت کار او را مهمل ماند و مصالح او مختلّ گذاشت و با امیر ارغون عنایتی بی‌شمار و اهتمام بسیار داشت «1» کار او «2» بواسطه امیر ارغون ساخته شد و مثال ستد و چهار هزار بالش زر تقریر کرد که بقایای خراسان و مازندران است و تحصیل آنرا متقبّل شد و بدین سبب در خدمت امیر ارغون بازگشت و چون بخراسان رسید تمامت مصالح پیش گرفت،
غلب الزّمان بجدّه فسما به‌و کبا الزّمان لوجهه و الکلکل «3» و امیر ارغون نیز مهمّات با او گذاشت چون بدهستان رسید از طرف باتو بطلب او آمدند بواسطه اهتمام و اعتبار امیر ارغون و علّت قبول بقایا از آن ورطه نیز بعدما که چندگاه او را یارغو کردند چون خصمی در مقابل نبود خلاص یافت، در آن وقت که او بازرسید امیر ارغون بتبریز رسیده بود او نیز عنان بازنکشید تا بخدمت او پیوست و تا کورکوز در ربقه حیاه باقی بود بر زیادتی اقدام نمی‌توانست کرد چون خبر واقعه او بشنید آنچ همّت بلید «4» و طویّت پلید «5» او اقتضای آن می‌نمود و جبلّت او بر آن مجبول بود و نهاد او بر آن مشمول از اثارت نوایر ظلم و هیجان غدر ابتدا کرد ع، و کلّ اناء بالّذی فیه یرشح، قبول مالی را که ملتزم شده بود و عشر عشیر آن بوجه معامله بر هیچ موضعی باقی نمانده بمصادره و مطالبه آغاز نهاد و محصلان بتمامت ممالک مسمّی «6» بر هر
______________________________
(1) یعنی توراکینا خاتون،
(2) یعنی کار شرف الدّین،
(3) من ابیات لأبی محمّد الیزیدی مذکوره فی الحماسه، انظر شرح الحماسه للخطیب التّبریزی طبع بولاق ج 4 ص 57،
(4) کذا فی ه ز، آ: بلید؟؟؟، ب: بلید؟؟؟، ج: بلیذ، د: پلید؟؟؟،
(5) کذا فی ه، آ ب: تلید؟؟؟، ز: تلید، ج د ندارند،
(6) گویا مراد از مسمّی مال مقرّر یا مالیّات اجباری و نحو ذلک باید باشد و بعد ازین مکرّر این کلمه را در همین معنی استعمال خواهد کرد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 275
ولایتی تعیین کرد و خلاصه مکتوبات بر آن مشتمل که هیچ کس «1» میل و محابا نکند «2» و وجوه از متموّل مستظهر خواهند چه زر می‌باید زر نه حساب و دفتر لاجرم از هر کس که چیزی داشت آنچ در امکان می‌آمد حاصل کردند و او بنفس خود در تبریز بایستاد و مصلحت آن پیش گرفت و مالی بر مسلمانان بیش از قوّت و طاقت ایشان مسمّی «3» بر شریف و وضیع و رئیس و مرؤوس و متموّل و مفلس و مصلح و مفسد و شیخ و جوان حکم کرد و جمعی از بی‌دینان دون بر سر هر یک موکّل گماشت تا سران سراه را در پای خواری می‌آوردند و جمعی از عباد اللّه الصّالحین که بیگانگان دین از مؤن و عوارضات ایشان را معاف و مسلّم داشته‌اند و بنظر احترام و اکرام می‌نگرند بر سبیل نصیحت و تنبیه او را وعظی گفتند و ارباب شهر را عموما و خویش را خصوصا از تحکّمات نظری «4» خواستند باز آنک مورد ایشان را با اذلال و اهانت تلقّی کرد و سخن حقّ بگوش کر مادرزاد استماع نمود
تلقّاهم بوجه مکفهرّکأنّ علیه ارزاق العباد «5» آنچ بریشان حکم کرده بود مضاعف کرد و بر آن اصرار نمود قال اللّه تبارک و تعالی حکایه عن نوح علیه السّلام وَ إِنِّی کُلَّما دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصابِعَهُمْ فِی آذانِهِمْ وَ اسْتَغْشَوْا ثِیابَهُمْ وَ أَصَرُّوا وَ اسْتَکْبَرُوا اسْتِکْباراً و بسیار آن بود که جمعی از بیوه‌زنان و یتامی که در شرع یزدانی بریشان حرجی نیست و در یاسای چنگزخانی تکلیفی نه بالتماس نظری «4» نزدیک او آمدندی زبان بفحش و شتم بگشادی و راه مواساه «6» و مسامحت بسته کردی و دست ردّ بر پیشانی هر یک نهادی تا خائبا خاسرا باز
______________________________
(1) ب (باصلاح جدید) د: هیچ کس را،
(2) ب د ه: نکنند، تاریخ جهانگشای جوینی ج‌2 275 ذکر احوال شرف الدین خوارزمی، ….. ص : 262
(3) رجوع بص 274 ح 6،
(4) النّظر الأحسان و الرّحمه و العطف (اللّسان)،
(5) عزاه فی الحماسه الی امرأه بدون تسمیه قائلتها، و فیها «تلقّاه» مکان تلقّاهم، انظر شرح الحماسه للتّبریزی طبع بولاق ج 4 ص 57،
(6) آ: مواسا،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 276
گشتندی امیر ارغون فرمودی تا از خزانه خاصّه او آن مقدار را که مؤاخذه می‌کردندی بدادندی و در شهر نفیر عورات و زفیر ایتام و تضرّع مصلحان و ناله مفسدان و استغاثت مظلومان و نفرین درویشان بآسمان می‌رسید در هر گوشه شکنجه و در هر خانه بیگانه و در هر منزلی موکّلی نه خوف خالق وازع نه ملامت و شرم از خلایق رادع و درین حالت سیّد مجتبی راست تغمّده اللّه برحمته
زنهار بنام و ننگ باید کوشیدوین بار بنام و ننگ باید کوشید
زنهار نمی‌دهند و زر میخواهندناچار بنام و ننگ باید کوشید «1» چون صحن تبریز پاک برفت از آنجا بشهر قزوین رفت که شهر موحّدان و ثغر اسلام است وصول او در ماه رمضان سنه اثنتین و اربعین و ستّمایه بود در کوشک ملک نزول کرد اکابر و معارف را حاضر کردند و مسمّی «2» بر هر کس مالی تعیین کرد ایشان را بر بام کوشک بازداشت بی‌زاد و آب و بوقت افطار بیرون نگذاشت و رخصت آنک بنزدیک ایشان طعامی برند نداد و محلّه‌محلّه را جداجدا محصّلان نامزد کرد و طایفه دونان را که جهت دو نان صد کس را بر آتش نهند بریشان گماشت تا آب روی هر صاحب مروّتی بر خاک مذلّت ریخت و عرض و مال را بر باد داد و تکلیف ما لایطاق را بر صغیر و کبیر ایشان بتقدیم می‌رسانید از عقوبت شکنجه و مثله ناله و تضرّع مسکینان «3» و آه دود آسای خلقان «3» بآسمان می‌رسید نه برادر غم برادر می‌توانست خورد اگرچه بر آذرش می‌دید و نه پدر کار پسر را می‌توانست ساخت نه خویش فرا خویش می‌رسید وگر همه خونش می‌ریختند یوم یفرّ المرء من اخیه و امّه و ابیه در آن چند روز که او آنجا مقام داشت مشاهده می‌رفت و چند کس
______________________________
(1) این رباعی در سخافت و بشاعت نظیر ندارد،
(2) رجوع بص 274 ح 6،
(3- 3) کذا فی ب د ه، آ: و آه درویشان و خلقان، ز: و آه و دود ابنای خلق، ج: و آه درویشان،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 277
آن بود «1» که اولاد خود را در بند رهن می‌کردند و قومی خود می‌فروختند شخصی بود که در حالت نزع محقّری بدو حوالت رفته بود چون جان تسلیم کرد و تجهیز او کردند محصّل بمطالبه مال بازآمد چیزی دیگر نبود کفن او بستدند و متوفّی را همچنان بگذاشتند فوجی از ضعفا و مساکین از غایت عجز و بیچارگی که چاره دیگر ندیدند روی بصومعه شیخ الأسلام زبده الأنام جمال الملّه و الدّین الجیلی «2» منّ اللّه تعالی علی کافّه المسلمین بامتداد ظلّه نهادند بر امید آنک این شقیّ را پندی دهد بعد از تفکّر اشارت کرد و بر لفظ مبارک براند که ظلمات ظلم پیش دل ظلمانی او که عبارت از آن فهی کالحجاره او اشدّ قسوه است حجابی گشته است و انوار سعادت و ایمان از آنجا منقطع شده نصیحت را در آن چندان اثر نتواند «3» بود که باران را بر سنگ خاره امّا دل فارغ باید داشت که تیراندازان سحرگاهی از شست دعا ناوکی بر هدف حیوه او زده‌اند که زخم آن ظاهر نیست،
اذا کان نبض السّهم من باطن الحشافکیف تجنّ المرء منه دروع «4» امّا تا من نیز درین واقعه با شما موافقت نموده باشم و درین ظلم شریک گشته از ادراری که سال‌بسال از دیوان عزیز لازال عزیزا می‌رسد پنج دینار باقیست و بیرون از آن از حطام دنیا در اندرون و بیرون خانه چیزی ذخیره نمانده «5» فرمود تا بدیشان دادند، چون هرچ دست داد
______________________________
(1) ب ج د ه ز: بودند،
(2) د: الحبلی، ج: الحبلی (!)،
(3) ب (باصلاح جدید) ه: تواند،
(4) من ابیات لأبی الغوث بن نحریر المنیحی (المنبجی؟) یصف الحمّی اوردها الثّعالبی فی القسم الثّانی من تتمّه الیتیمه فی محاسن اشعار اهل العراق، و قبله
و حمّی حمتنی النّوم حتّی کأنّماشقوق جفونی فی الصّفاه صدوع
تهبّ شتاء ثمّ تعقب صائفااما لسنیک المنکرات ربیع
ادثّر عنها بالحشایا تعلّلاو لیس لها عمّا ترید رجوع اذا کان نبض السّهم البیت،
(5) ه افزوده: شما را بدهم تا تخفیفی در مؤن شما باشد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 278
بستد پای برگرفت تا بریّ رسید شیوه مذمومه را که در اموال مسلمانان خاصّیّت محموده داشت «1» التزام کرد عورات را سافرات الوجوه و رجال را حافیات «2» الأرجل از خانها بیرون می‌آورد و مال می‌گرفت و از مواضع دیگر چون اصفهان و قم و کاشان و همدان و غیر آن محصّلان بازرسیدند و وجوهات آوردند فرمود تا در مسجد جامع جمع کردند و چهارپای در اندرون مسجد راندند روز حرکت پوشش تمام نبود فرشهای مسجد بنفس خود بر سر بایستاد تا پوشش بارها کردند، و از آنجا کوچ کرد و در مقدّمه کس فرستاد و مالی بر ارباب دامغان حکم کرد بیش از طاقت ایشان محصّلان چون آنجا رسیدند زنان و مردان را بسینه و پای می‌آویختند تا کار بعجز و اضطرار رسید بملاحده توسّل جستند و دامغان بدیشان دادند و ملاحده بدامغان آمدند و جمعی را بکشتند و اکثر آن را بقلعه گردکوه بردند و آب بر حصار بستند و باره آنرا با کوچه یکسان کردند و غلّه کشتند و همچنین دیه و خانها را ویران کرد، و آمل و استراباد و کبود جامه هم برین منوال بود، و محمود شاه را بتحصیل اسفراین و جوین و جاجرم و جوربد «3» و آنچ تعلّق بملک نظام الدّین داشت فرستاد از راه تعصّب اهل شیعه با ارباب سنّت و جماعت و مکاشفتی که او را از قدیم باز با امرای اسفراین بود آتش ظلم چنان افروخت که حجّاج آن نوع هرگز نکرده بود و بیشتر مردمان را از افلاس بر خاک سیاه نشاند و آب روی اکثر ایشان بریخت و کس بابیورد فرستاد تا ملک اختیار الدّین را بگرفتند و با او خود بر سری «4» قصد سر داشت تا بمال خود چه رسد،
______________________________
(1) یعنی خاصّیّت مسهل داشت، و محموده سقمونیاست که داروی مسهلی است معروف،
(2) کذا فی آ ب ج د ز، ه: حافیه، و ظاهر نسخه ه است و بهتر از آن «حفاه» است، و حافیات در صفت رجال در هر صورت خطاست،
(3) آ:  جورید؟؟؟، ب: جورند؟؟؟، ز: حوربذ؟؟؟، ج: جورند، د: خورند،- رجوع بیاقوت،
(4) کذا فی آ ج ه ز (بر سرّی؟)، ب بتصحیح جدید: بر ملا، د ندارد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 279
چون باستو «1» رسید بنزدیک مشهد نزول کرد خادم آن مشهد بنزدیک امیر ارغون رفت او را صدقه فرمود و جهت عمارت و زراعت دراز دنبال «2» پیروانه «3» چون پروانه بدین حیز بی‌خبر از کار و غافل از آفریدگار رسید فرمود تا خادم را مشتی چند بر بناگوش نیکو بر کار کردند چنانک مدهوش بیفتاد و یکباره بی‌خبر یکماه از نوروز گذشته بود چهار پایان را در غلّها سر گشاده کرد، تا بحدّ طوس رسید رنجوری که مبدأ آن از تبریز بود زیادت شد و او بتکلّف خویشتن را بر پای می‌داشت،
و تجلّدی للشّامتین اریهم‌انّی لریب الدّهر لا اتضعضع «4» و ملک الموت دندان اجل تیز کرده بزفان قضا می‌گفت که
و اذا المنیّه انشبت اظفارهاالفیت کلّ تمیمه لا تنفع «4» تا عاقبت قوّت نفس ساقط شد و دست علّت قویّ از پای درآمد سر بر بالین نهاد و بچشم راست اعمی شد
خوردی چو پیاله خون بی‌جرمان «5»آمد گه آن‌که کاسه گردانی «6» و باز آنک پهلو بر بستر و فراش مرگ داشت پنبه غفلت از گوش بر نمی‌کشید و شکم حرص سیر نمی‌گشت و دائما دهان گشاده و زبان بکام باز نهاده که فلان چندان و بهمان چندین بدهد و همچنین نوبت بمتعلّقان و خواصّ او رسید و آهنگ مکسوبات جفت خود کرد و برو نیز ده هزار دینار «7» حکم چون رنج برو مستولی گشت چنانک اطبّا از معالجه آن عاجز شدند و او نیز در اندرون صولات ملک الموت بشناخت و
______________________________
(1) کذا فی آ د ه ز، ب باصلاح جدید: باستور، ج: بابیورد،- رجوع بیاقوت در «استوا»،
(2) درازدنبال بمعنی گاو و گاومیش است (برهان)،
(3) ب (بتصحیح جدید) ه: پروانه داد،
(4) البیتان من قصیده مشهوره لأبی ذؤیب الهذلی یرثی بها اولاده، انظر خزانه الأدب لعبد القادر البغدادی طبع بولاق ج 1 ص 202، و شرح شواهد المغنی للسّیوطی طبع مصر ص 92،
(5) ه: بی‌جرمان را، ز: مردم نفسی،
(6) ز: کاسه کردان کردی،
(7) ج: درم،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 280
دانست که مقاومت با این خصم میسّر نخواهد شد جمعی را بخواند و وصیّت کرد و بامیر ارغون پیغام فرستاد که کار بجان رسید و از دست درمان درگذشت هر مصلحتی را که قاعده آن ممهّد کرده‌ام و مالی را «1» که پای آن بهر کس بازبسته «1» اگر سرموئی از آن بگردد و نقصان بدان راه یابد اساس امور اختلال پذیرد و جماعتی را که کنگاج رفته است که از دست برگیرند بریشان نیز بهیچ نوع ابقا جایز ندارد، پیغام او هنوز بامیر ارغون نرسیده بود که او الی نار اللّه و سقره شتافته بود امیر ارغون تمامت اموال را که او تقریر کرده بود ترک کرد و محبوسان را از بند خلاص داد و کلّی خلایق مرگ او را راحتی شگرف دیدند و ذهاب بلای ایاب او را قدوم حسنات روزگار دانستند قال اللّه تعالی وَ ما یَسْتَوِی الْبَحْرانِ هذا عَذْبٌ فُراتٌ سائِغٌ شَرابُهُ وَ هذا مِلْحٌ أُجاجٌ سبحان اللّه یخلق ما یشاء بقدرته از یک موضع شخصی را مثل این مذکور در وجود آرد و نشانه لعاین بندگان کند و دیگری را مثل صاحب یلواج محمود قبله آمال «2» و مقاصد آفریدگان گرداند قومی را بدان بلا مبتلی گرداند و جمعی را بدین نعمت منّت نهد،
قد یبعد الشّی‌ء من شی‌ء یشابهه‌انّ السّماء نظیر الماء فی الزّرق «3» و در آن وقت که آن شقیّ در تبریز بود جمال الدّین علیّ تفرشی که یکیست از اکابر عراق که جمعی معارضان او سبب حسد یا از روی حقیقت او را بشآمت قدم موسوم کرده‌اند بدو متّصل شد و در افعال و اعمال او معاون گشت و سبب تعاون و تظاهر او بر اثم و عدوان بعدما که از
______________________________
(1- 1) کذا فی آ، ب ج ه: که با هر کس پای بازبسته، د: که بهر کس باز بسته، ز: که بر هر کس بازداشته،
(2) آ: امان،
(3) عزاه الثّعالبی فی القسم الأوّل من تتمّه الیتیمه فی محاسن اهل الشّأم و الجزیره (ورق‌a 705 من نسخه باریس) الی ابی الضّیاء الحمصی و فی القسم الثّانی فی محاسن اهل العراق (ورق‌b 125( الی ابی الرّماح الفصیحی، و اورد فی کلا الموصعین «الّلون» مکان «الزّرق»،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 281
دست تفأّل «1» مردمان پای بسته عزلت و انزوا بود او را برکشید و انّ الظّالمین بعضهم اولیاء بعض چون در پی او حالت او واقع شد «2» هر کس از اهل عصر درین باب نظمی تلفیق داده‌اند، یکی راست از آن طایفه
یا لهف علی فوت ثمال «3» الّدین‌کانت ببقائه معالی الّدین
بالجصّ علی مرقده قد کتبواهذا عمل الصّدر جمال الّدین و در تبریز شاعریست او را زجاجی «4» گویند این قطعه گفته است
ای مبارک قدم جمال علی‌عالمی گشت شادمان از تو
تا بطوسش برفتی اندر پی‌عاقبت هم نبرد جان از تو
می‌نیاید برون ز هیبت توصاحبا صاحب الزّمان از تو
بهزیمت برفت از تبریزمدبرا خواجه جهان از تو
هیچ مخلوق از تو جان نبردگر گریزد بآسمان از تو و دیگری راست از اهل روزگار
لقد مات من احیا رسوما ذمیمهمن الظّلم و استعصی علی اللّه ماردا
اتانا «5» نعیّ «6» حین کان نعیّه‌علی الکبد الحرّی اریرق؟؟؟ «7» باردا
فیا سادتی عشتم بخیر تناشدواسألت بریدا عن خراسان واردا «8»
______________________________
(1) ج: نفّاک؟؟؟، آ: نفاک؟؟؟،
(2) یعنی چون پس از نصب جمال الدّین شرف الدّین فوت شد،
(3) ب: بمال؟؟؟، آ ج د: بمال، ه ز: جمال،- تصحیح قیاسی،
(4) آ: رجاحی، ب: زحاجی، ه: زجاحی، د: حاجی، ج ندارد،
(5) تصحیح قیاسی،- آ ج د ز: اتاه ه: اثاه، ب: اثاه؟؟؟،
(6) نعیّ بر وزن فعیل مرادف نعی است بر وزن ظبی یعنی خبر مرگ کسی،
(7) کذا فی آ ج، د: اویرق، ب ز: اریق؟؟؟، ه: اریر،- تصحیح این کلمه بهیچوجه میسّر نشد،
(8) تضمین مصراع اوّل است از دو بیت مشهور که صاحب ابن عبّاد بعد از وفات ابو بکر خوارزمی گفته است و هما:
سألت بریدا عن خراسان وارداامات خوارزمیّکم قیل لی نعم
فقلت اکتبوا بالجصّ من فوق قبره‌الا لعن الرّحمن من کفّر النّعم
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 282
کسانی که او را دیده باشند و کردار او دانسته دانند که آنچ تقریر رفت از عادات او انموذجی است و وجیزی از وسیطی و جملی از مفصّلی و مختصری از مطوّلی و یکی از هزار و اندکی از بسیار و عیاذا باللّه که مطالعان این مسوّدات که افعال او مشاهده نکرده باشند مقرّرا بتجاوز حدّی نسبت دهند و بشماتتی که از دناءت و خساست منتج باشد موسوم کنند و قال النّبیّ علیه الصّلوه و السّلام الشّماته لؤم و اگر ازین ورطه کسی را خلاص امید بودی شماتت که هم از قبل لؤم و ناکسی است لایق نیفتادی،
فقل للشّامتین بنا افیقواسیلقی الشّامتون کما لقینا «1» امّا مرد موفّق در هرچ نظر کند از ضمن آن فائده حاصل کند و ازین حالت تجربه تمام بردارد و بصالحات اعمال گراید و هرچ موجبات نقصان و مادّه خسران او خواهد بود در دنیا و دین تحرّز و تصوّن از آن واجب داند تا در اولی نیک نام و در عقبی راست کام باشد ان شاء اللّه تعالی
تو چنان زی چو «2» بمیری برهی‌نه چنان زی که بمیری برهند (حکایت خطّ کاتب نسخه آ) تمام شد مجلّد دوّم از تاریخ جهانگشای جوینی حامدا للّه تعالی و مصلّیا علی نبیّه محمّد و آله
______________________________
(1) عزاه فی الحماسه (شرح الحماسه للتّبریزی طبع بولاق ج 3 ص 111) الی الفرزدق، و فی الحماسه البحتریّه (طبع لیدن ص 154) الی مالک بن عمرو الأسدی، و فی خزانه الأدب للأمام عبد القادر البغدادی الی ذی الإصبع العدوانی،
(2) کذا فی آ، باقی نسخ: که،
   نظر انوش راوید:  فقط یکبار دیگر می توانم بگویم،  هر نوشته ای که بجای کتاب تاریخی خطی  بخورد داده اند،  الکی بعنوان تاریخ نپذیرید،  و درباره واقعیت و سابقه و اسناد آن تحقیق کنید.
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 283
حواشی و اضافات‌
______________________________
(1) ص 1 س 2، ابن فندق البیهقی، ترجمه حال او مبسوطا در معجم الأدباء یاقوت (طبع مرگلیوث ج 5 ص 208 ببعد) مسطور است،
(2) ص 16 س 17- 20، بر این اسماء افزوده شود التون ابه (نسوی ص 196، 197) و طرت ابه (ایضا، ص 198)،
(3) ص 21 س 10، طغانشاه، نسخ جهانگشای در این موضع همه «سلطانشاه» دارند بجای «طغانشاه» و ما قیاسا بدلایلی که در حاشیه آن صفحه مسطور است متن را «بطغانشاه» تصحیح کردیم بعد از آن در یک نسخه بسیار مصحّح مضبوطی از جامع التّواریخ (b 431.f ، 1643.Suppl .Pers ( که در فهرست مطبوع کتابخانه ملّی مذکور نیست) دیده شد که در این موضع صریحا «طغانشاه» دارد نه سلطانشاه معلوم شد حدس راقم سطور صائب بوده است،
(4) ص 30 س 13، این بیت از ابو العلاء المعرّی است در خطاب باهل بغداد از قصیده که مطلعش اینست:
نبیّ من الغربان لیس علی شرع‌یخبّرنا انّ الشّعوب الی صدع و این بیت در دیوان ابو العلاء (سقط الزّند-a 111.f ، 3110Arabe ( بدین طریق مسطور است:
فبئس البدیل الشّام منکم و اهله‌علی انّهم قومی و بینهم ربعی
(5) ص 144 س 15، انّ الکرام للکریم محلّ، در محاضرات. راغب اصفهانی طبع جدید سنه 1326 ج 1 ص 37 مسطور است:- «قال معاویه لعبد الرّحمن بن الحکم انّک قد لهجت بالشعر فایّاک و التّشبیب بالنّساء فتعرّ شریفه و الهجاء فتهجن کریما او تثیر لئیما و ایّاک و المدح
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 284
فهو کسب الأنذال … و ان لم تجد من المدح بدّا فکن کالملک المرادیّ حین مدح فجمع فی المدح بین نفسه و بین الممدوح فقال
احللت رحلی فی بنی ثعل‌انّ الکریم للکریم محل» از اینجا معلوم میشود که این جمله مصراعی است از بیتی و نیز آنکه صواب نسخه ز است که مطابق محاضرات است،
______________________________
(6) ص 148 س 1، 3، 6، سدوستان، این کلمه در بعضی از کتب مسالک و ممالک عرب مانند اصطخری ص 172، 175، 179، و مقدّسی ص 477، و ابن خرداذبه ص 56 «سدوسان» بدون تاء مسطور است و ابو الفداء نیز در تقویم البلدان ص 348 همین قسم ضبط میکند: «سدوسان بفتح السّین و ضمّ الدّال المهمله و واو ثمّ سبن مهمله ثانیه مفتوحه و الف و نون مدینه غربیّ نهر مهران عن ابن حوقل و هی خصبه کثیره الخیر حولها قری و رستاق و هی جلیله ذات اسواق» ولی مخصوصا در ابن حوقل که ابو الفدا از آن نقل میکند (ص 227، 230، 234 از طبع دخویه) همه جا سدوستان مانند متن اینجا باضافه تاء دارد،
(7) ضبط منکبرنی، ص 165 س 19، منکبرنی، هم در ضبط این کلمه و هم در وجه تسمیه و مفهوم آن اختلاف بسیار است، و تاکنون بنظر راقم سطور نرسیده که جائی این کلمه را صراحه ضبط کرده باشند ولی در اغلب نسخ قدیمه فارسی و عربی که این جانب تتبّع کرده است غالبا این کلمه را در کمال وضوح منکبرنی (بمیم و نون و کاف و باء موحّده و راء مهمله و نون و در آخر یاء آخر حروف) نوشته‌اند، و عمده اختلاف در حرف ماقبل آخر است که آیا نون است کما علیه اغلب النّسخ یا تاء مثنّاه فوقیّه چنانکه بعضی از مستشرقین اروپا
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 285
فرض کرده‌اند، و اشاره بجمیع مواضعی که در آن ذکری ازین کلمه شده مورث اطناب و قلیل الفائده است ولی نمونه را بذکر چند عدد از نسخ قدیمه موثوق بها در اینجا اکتفا میکنیم:
اوّلا کتاب موسوم بسیره جلال الدّین منکبرنی تألیف محمّد بن احمد بن علیّ بن محمّد النّسوی منشی سلطان جلال الدّین که در همه سفرها و غزوات در رکاب او حاضر بوده است، مؤلّف این کتاب را در سنه 639 یعنی یازده سال بعد از وفات سلطان جلال الدّین (628) تألیف نموده و یک نسخه نفیسی از آن‌که ظاهرا منحصر بفرد است و در سنه 660 (یا 667 بقراءت هوداس) استنساخ شده در کتابخانه ملّی پاریس محفوظ است «1»، کلمه منکبرنی در این نسخه پنج یا شش مرتبه ذکر شده است در صفحات 2، 36، 77 (دو مرتبه)، 335، از اصل نسخه پاریس «2» (مطابق صفحات 2، 25، 55، 247 از متن مطبوعی که مسیو هوداس‌Houdas در سنه 1891 از روی نسخه پاریس بطبع رسانیده است)، و در همه این مواضع در کمال صراحت و وضوح این کلمه «منکبرنی» با نون بضبط فوق نوشته شده است،
ثانیا خود جهانگشای که مؤلّف آن زمان سلطان جلال الدّین را در اوایل عمر دریافته بوده و آباء و اجداد وی همه از ملازمان خوارزمشاهیّه بوده‌اند و جدّ وی شمس الدّین محمّد مستوفی دیوان سلطان جلال الدّین بوده است (مقدّمه مصحّح ج 1 ص یز- یح و نسوی ص 195)، جهانگشای چنانکه در مقدّمه مذکور شد در
______________________________
(1) بدین نشان 1899Arabe
(2) بعکس طریقه معموله در کلّیّه نسخ خطّی در این نسخه صفحات را عدد گذارده‌اند نه اوراق را اینست که ما در طیّ حواشی سابقه و آتیه همه‌جا حواله بصفحات این نسخه داده‌ایم نه اوراق آن،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 286
حدود سنه 650- 658 یعنی بیست الی سی سال بعد از وفات سلطان جلال الدّین (628) تألیف شده و یک نسخه معتبر قدیمی از آن (نسخه آ) که در سنه 689 استنساخ شده در کتابخانه ملّی پاریس موجود و اساس طبع این کتاب است، این کلمه گویا فقط یک مرتبه در جهانگشای بیش ذکر شده (ج 2 ص 165 س 19) و چنانکه در حاشیه آنجا متعرّض شدیم در نسخه مذکوره این کلمه در کمال وضوح «منکبرنی» با نون بضبط فوق مسطور است،
ثالثا در معجم البلدان یاقوت که در حدود سنه 621- 624 یعنی در حیات سلطان جلال الدّین تألیف شده دو مرتبه ظاهرا ذکری از این کلمه شده است یکی در ذیل «اذربیجان» و دیگر در ذیل «تفلیس» و در هر دو موضع در طبع و وستنفیلد «منکبرنی» با نون بضبط مذکور چاپ شده است با نسخه بدلهای منکرنی، منکرفی و غیره، و بدبختانه نسخه قدیمی از این کتاب در محلّ دسترس راقم سطور نیست،
رابعا در طبقات ناصری که در سنه 658 تألیف شده این کلمه بیشتر از ده مرتبه ذکر شده است و در اغلب نسخ قدیمه آن کتاب در لندن و پاریس که این جانب تتبّع نموده همه‌جا «منکبرنی» با نون بضبط مذکور نوشته شده است،
خامسا در کتاب مسالک الأبصار فی ممالک الأمصار لابن فضل اللّه الدّمشقی المتوفّی سنه 749 در ج 23 از نسخه کتابخانه ملّی پاریس «1» که ظاهرا در حیاه مصنّف استنساخ شده در ورق‌a 77 در کمال وضوح این کلمه «منکبرنی» با نون بضبط مذکور مسطور است،
سادسا قاضی احمد غفّاری صاحب تاریخ جهان‌آرا مؤلّف در
______________________________
(1). 2328.Arabe
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 287
سنه 971 نیز این کلمه را قطعا منکبرنی با نون میخوانده است و در وجه تسمیه آن گوید «1»: «سلطان جلال الدّین بن سلطان قطب الدّین محمّد چون خالی بر بینی داشت بمنکبرنی اشتهار یافت» یعنی چون مینگ بترکی بمعنی خال و بورون بمعنی بینی است، و این وجه تسمیه هرچند بنظر بعید می‌نماید چه ظاهرا منکبرنی نام اصلی سلطان جلال الدّین بوده است نه لقب او ولی در هر صورت میرساند که مؤرّخ مذکور این کلمه را منکبرنی با نون تلفّظ میکرده است،
علاوه بر قرائن مذکوره بسیاری از مستشرقین اروپا نیز این کلمه را منکبرنی با نون خوانده‌اند، از جمله فاضل مأسوف علیه کاترمرre Quatreme در ترجمه حال عطاملک جوینی مؤلّف جهانگشای در «کنوز مشرقیّه» (Orient P de Mines( سنه 1809 ص 220 آنرا منکبرنی‌Mankbernyp )کذا) خوانده است و بدون شک حرف‌p در آخر کلمه سهو مطبعی است، دیگر الیوت‌Elliot در تاریخ هند که بزبان انگلیسی تألیف نموده است «2» ج 2 ص 549 آنرا منکبرنی‌Mankburni خوانده است، دیگر فاضل مأسوف علیه ریوRieu در فهرست نسخ فارسی موزه بریطانیه ج 1 ص‌a 161: منگبرنی‌Mangburni دیگر راورتی‌Raverty در ترجمه طبقات ناصری بانگلیسی (فهرست اسماء الرّجال ص 51): منگبرنی‌Mang -Barni
ادوارد تماس‌Thomas Edward سکّه‌شناس انگلیسی مقاله بعنوان «مسکوکات ملوک غزنه» در روزنامه انجمن همیونی آسیائی سال 1848 ص 267- 386 منتشر نموده است «3» و در آنجا در
______________________________
(1) تاریخ جهان‌آرا نسخه موزه بریطانیّه‌b 001.f ، 141.Or
(2). 549.p ,vol .II ، 1872- 1867،London ,India of History ,H .M .Elliot SiR
(3)
the of Journal, Ghazni of Kings the of coins the On, Thomas Edward
. 386- 267.pp ، 1848،Society Asiatic Royal
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 288
ص 383- 384 سه عدد از مسکوکات سلطان جلال الدّین را که در موزه دیوان هندHouse India محفوظ است شرح میدهد (مسکوکات شماره 17، 18، 19، از ذیل‌Supplement مقاله مذکوره) و مابین این سه مسکوک فقط سکّه شماره 17 که تماس گوید منحصر بفرد است حاوی نام و لقب سلطان جلال الدّین است توأم با نام النّاصر لدین اللّه خلیفه عبّاسی معاصر و آنرا تماس اینطور خوانده است:
الناصر لدین الله امیر المؤمنین‌جلال الدنیا و الدین منکبرین بن السلطان و چنانکه ملاحظه میشود تماس این کلمه را منکبرین بتقدیم یاء بر نون خوانده است نه برعکس یعنی منکبرنی چنانکه مشهور است، و بدبختانه مؤلّف عکس فتوگرافی ابن مسکوک را در ضمن عکسهای مسکوکاتی که در آخر این مقاله ملحق کرده است بدست نمیدهد تا درست معلوم شود که که آیا حقیقه نام وی در سکّه «منکبرین» است یا آنکه تماس بخیال خود آنرا اینطور خوانده است، امّا نقش دو مسکوک دیگر یعنی شماره 18 و 19 فقط اینست: «السلطان الأعظم جلال الدنیا و الدین» بدون اسم منکبرنی،
صاحب طبقات ناصری (طبع کلکتّه ص 234) در ترجمه حال ملک کبیر خان ایاز معزّی معروف بهزار مرده از ممالیک سلاطین شمسیّه هندوستان گوید:- «چون سلطان سعید [شمس الدّین التتمش] بلاد ملتان را در سنه خمس و عشرین و ستّمایه در ضبط آورد شهر و حصار ملتان و قصبات اطراف و نواحی آنرا بملک عزّ الدّین کبیر خان ایاز داد و او را بایالت آن خطّه نصب فرمود و او را بلقب کبیر خان منکبرنی «1» مشرّف کرد و اگرچه در میان خلق ایاز هزار مرده گفتندی و لیکن کبیر خان منکبرنی «1» معروف شده»، و از این عبارت طبقات ناصری میتوان
______________________________
(1) کذا واضحا فی غالب النّسخ، و در متن مطبوع: منگیرنی، با نسخه بدلهای منکبرنی و منکیونی،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 289
استنباط نمود که اوّلا منکبرنی در بعضی از ممالک از جمله القاب ترکی بوده است که برجال معتبر داده میشده است، ثانیا آنکه منکبرنی در ترکی شاید معادل «هزار مرده» بفارسی «1» یا چیزی قریب بدان بوده است یعنی شاید مفهوم «هزار» در معنی این کلمه مندرج بوده است (مینگ بترکی بمعنی عدد هزار است)، و شاید بهمین مناسبت است که بعضی را در ایران شنیده‌ام که نام این سلطان را «مینکبرلی» با لام میخوانند و میگویند چون سلطان جلال الدّین هزار و یک جنگ کرد بدین نام معروف شد (مینگ- هزار، بر- یک، لی- علامت نسبت)، و بدیهی است که این قراءت و این وجه تسمیه بکلّی باطل و مصنوعی است،
و عجب آن است که در تاریخ ابن الأثیر و تاریخ کبیر جامع التّواریخ رشید الدّین فضل اللّه (تا آنجا که راقم سطور توانسته تتبّع نماید) اصلا کلمه «منکبرنی» مذکور نیست و همه جا از این آخرین خوارزمیّه «سلطان جلال الدّین» فقط تعبیر کرده‌اند لاغیر با آنکه ابن الأثیر خود معاصر وی بوده و تاریخ او ختم میشود بسنه 628 یعنی بهمان سنه وفات سلطان جلال الدّین، و رشید الدّین نیز متقارب العصر با وی بوده و وسایلی که برای کسب اطّلاعات و جمع اسناد بدست داشته برای کمتر کسی میسّر بوده است، و علّت این تغافل را ظاهرا همان مشکوکیّت قراءت نام وی باید فرض کرد و الّا محمل دیگر نمیتوان برای آن تصوّر نمود، «2»
امّا کسانی که این کلمه را منکبرتی با تاء مثنّاه فوقیّه خوانده‌اند عموما این کلمه را مرکّب از «مونکو» که بمغولی بمعنی ابدی و جاوید است یعنی خدا و از «برتی» ماضی از فعل بیرماک (یعنی دادن بترکی) گرفته‌اند پس معنی ترکیبی منکبرتی بنابرین «خداداد» میشود،
______________________________
(1) لقب «هزار مرد» گویا از قدیم مابین ایرانیان معمول بوده است، رجوع کنید بکامل المبرّد طبع اسلامبول ص 245: «فاطمه بنت عمر بن حفص هزار مرد»،
(2) رجوع کنید بج 2 ص 208- 209 ح،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 290
و این توجیه در بدو امر بنظر بسیار مناسب و نزدیک بذهن می‌آید و نظایر بسیار نیز برای آن میتوان آورد چون خداویردی و اللّه‌ویردی و تغری بردی و خدابخش و خداداد و امثالها ولی عیب عمده آن اینست که این توجیه از قبیل «ثبّت العرش ثمّ انقش» میباشد چه اوّلا بطریق نقل و سماع یا از روی استناد بنسخ قدیمه موثوق بها باید اثبات نمود که ضبط این کلمه منکبرتی با تاء مثنّاه فوقیّه است پس از آن بفکر توجیهات برای وجه تسمیه آن افتاد نه آنکه ابتداء و قبل از تحقّق ضبط اصل کلمه یک وجه تسمیه مناسبی در خیال خود تراشیده و آنرا نصب العین خود ساخته پس از آن این کلمه را بطبق آن وجه تسمیه خیالی قراءت نمود و فقط محض برای اینکه «مونکو» بمغولی بمعنی خداست و «برتی» بترکی بمعنی داد این کلمه را برخلاف کتابت اغلب نسخ قدیمه عالما عامدا نون آن را بتاء تحریف نموده آنرا منکبرتی خواند و این توجیه را عنفا بدو چسبانید، و بعباره اخری توجیهات در خصوص اشتقاق و تفسیر معنی لغوی اعلام باید تابع و فرع ضبط آنها باشد نه برعکس چه بدیهی است که ضبط اسماء اشخاص و اماکن منوط بر سماع است و قیاس و اجتهاد را در آن مدخلیّتی نیست و مادام که ضبط کلمه بطریق سماع و نقل ثابت نشده باشد خوض در بیان وجه تسمیه آن از قبیل رحم بالغیب و اتّباع ظنون و اوهام است و در مورد ما نحن فیه نه آنکه فقط اثبات نشده که منکبرتی با تاء است بل چنانکه سابق شرح دادیم در اغلب نسخ قدیمه این کلمه منکبرنی با نون نوشته شده است «1»، و بنظر این جانب عجاله تا از دلائل خارجی
______________________________
(1) فقط نسخی که عجاله راقم سطور دیده است که منکبرتی با تاء در آن نوشته شده است دو موضع است، یکی تاریخ ابو الفداء نسخه پاریس (1508Arabe ( ورق‌a 782 که منکبرتی با تاء نوشته است و این نسخه بعضی اوراق آن بخطّ خود ابو الفداست و بیشترش بخطّ دیگری است با تصحیحات ابو الفدا و چند ورقش بخطّ جدیدتری است که از جمله آنها بدبختانه همین ورقه است که حاوی کلمه منکبرتی است،- و دیگر یکی از مجلّدات تاریخ نویری موسوم بنهایه الأرب فی فنون الأدب (رجوع بمقدّمه مصحّح
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 291
قراءت این کلمه بطور قطع و تحقیق ثابت نشده است احتیاط در این است که متابعت اغلبیّت نسخ قدیمه را نموده آنرا منکبرنی با نون خواند و نوشت و جهل بوجه تسمیه آنرا با احتیاط متابعت اغلبیّت نسخ بر وجه تسمیه دلچسب مذکور با خطر مخالفت اکثر نسخ معتبره ترجیح داد و اللّه اعلم بحقیقه الحال،
از جمله کسانی (و شاید اوّلین کسی) که این کلمه را منکبرتی با تاء مثنّاه فوقانیّه خوانده‌اند مأسوف علیه دوسون‌Ohsson ' d صاحب تاریخ معروف مغول است در چهار جلد بزبان فرانسه، وی در جلد اوّل از تاریخ مزبور ص‌XII و 195 این کلمه را منکبرتی‌Mangoubirti وMangou -birti )بحروف عربی و فرانسه) نوشته و آنرا بمعنی «خداداد» فرض کرده مرکّب از کلمه منگو بمعنی «جاوید» و برتی یعنی «داد» (1)،
دیگر مأسوف علیه بارون دوسلان‌Slane de است که در کتاب موسوم «بمورّخین شرقی حروب صلیبیّه (2)» ج 1 ص 819، 844 این کلمه را منکبرتی‌Mancobirti )بحروف عربی و فرانسه) نوشته و به‌dedit Deus )خدا داد) تفسیر کرده و گوید آنرا بترکی شرقی مونکو ویردی گویند (؟)- و ایضا همو در فهرست نسخ عربی کتابخانه ملّی پاریس (3) ص 341 در
______________________________
ج 1 ص قیو) محفوظه در کتابخانه ملّی پاریس (1577Arabe ( ورق‌a 42 که در آنجا این کلمه را منکوبرتی با تاء مثنّاه فوقانیّه و زیادتی واوی بعد از کاف نوشته است ولی بدبختانه این نسخه نویری سقیم و محلّ اعتماد نیست،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 292
تحت عنوان «سیره جلال الدّین منکبرتی» للنّسوی باز این کلمه را منکبرتی‌Mankoubirti )بحروف عربی و فرانسه) نوشته و به‌Dieu -donne )خداداده) تفسیر کرده است،
دیگر مسیو هوداس‌Houdas طابع متن سیره جلال الدّین للنّسوی و مترجم آن بفرانسه (1) این کلمه را همه‌جا در تضاعیف متن و ترجمه منکبرتی‌Mankobirti نوشته است و آنرا به‌Dieu -donne )خداداده) تفسیر کرده است (ص‌V از دیباچه)، و خود در ص‌VI اقرار میکند که در اصل نسخه وحیده نسوی این کلمه منکبرنی با نون نوشته شده است ولی میگوید نقطه نون بجای خود گذارده نشده است (کذا!)،
دیگر مأسوف علیه شفرSchefer در کتاب «قطعات منتخبه فارسی» (2) ج 2 ص 135، 189، 250 از قسمت فرانسوی این کلمه راMangouberdy )فقط بحروف فرانسه و بدون تفسیر) نوشته است،
دیگر مسیو بلوشه‌Blochet در حواشی ص 576 از متن جامع التّواریخ و ص 61 از حواشی که در مقدّمه کتاب مذکور افزوده است این کلمه را منککوبرتی و منککوبردی-birdi nkke Mo )بحروف عربی و فرانسه) نوشته و به‌cree a ' l ternel e ciel Le )خدای جاوید او را آفریده) ترجمه کرده است،
و چنانکه گفتیم جمیع این توجیهات اجتهاد مقابل نصّ و از قبیل اوهام و ظنون است، و تا قراءت این کلمه مشکوکه بطور قطع از دلیل خارج معلوم نگردد احتیاط در متابعت اغلبیّت نسخ قدیمه است،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 293
[جدول سلاطین خوارزمشاهیه]
   نظر انوش راوید:  باید با دقت تمام کتاب های این دست توسط دانشوران متخصص بازبینی شود،  تاریخ و باستان شناسی آنها دقیق تعیین شود.  در غیر اینصورت حتی نمی توان آنرا بعنوان کتاب مربوط به تاریخی که گفته شده دانست،  این غیر از بررسی داستان های کتاب هاست.
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 294
 [فهرستها]
فهرست اسماء الرّجال‌
اشاره
 (حرف ح یعنی حاشیه و حرف ظ یعنی ظاهرا) آتلیغ بن اتسز خوارزمشاه، 5،
آدم ابو البشر، 121، 127، 190، 265، 266،
آق سلطان بن محمّد خوارزمشاه، 131، 133،
آقچه، برادر میانجق، 43،
آل بویه، 121،
آل عبّاس، 96، 122،
آل مظفّر، 135 ح،
آهوپوش، زاهد-، 10،
ابراهیم بن عثمان الغزّیّ الشّاعر، 105 ح،
ابرهه بن الصّبّاح، 65،
ابلیس، 265، 266، 269،
اتسز بن قطب الدّین محمّد بن نوشتکین غرجه، خوارزمشاه، 3- 5، 7، 8، 10- 12، 88، 89،
اجاش ملک، خال‌زاده سلطان جلال الدّین منکبرنی، 141،
ابن الأثیر، صاحب کامل التّواریخ، 1- 3، 15- 18، 21، 22، 27، 33، 38، 47، 48، 59، 61، 64، 66، 67، 69، 70، 96، 108، 147، 156، 158- 160، 192، 194، 201، 208،
(ح فی جمیع المواضع)،
احمد (؟)، ص 24 س 16،
احمد (؟)، ص 169 س 23،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 295
احمد، امیر-، از اصحاب امیر ارغون، 259،
احمد بدیلی، شیخ-، 24،
احمد بن ابی بکر قماج، امیر عماد الدّین-، 13،
احمد بن علیّ بن خلف الهمذانی، ابو الفرج، 59 ح،
ابو احمد بن ابی بکر بن حامد، از کتّاب سامانیّه، 169 ح،
اختیار الدّین ابیورد، ملک-، 233، 240، 247، 278،
ادیب صابر، 8،
ادکو تیمور، پسر جنتمور والی خراسان و مازندران، 230- 236، 243، 270،
اربوز، صاحب جیش گور خان، 88،
اربوز (اربز) خان بن تغان تغدی بن تکش خوارزمشاه، 39، 42،
ارزلاق سلطان بن محمّد بن تکش خوارزمشاه، 130، 131، 133،
ارسلانشاه [بن «1» ناصر الدّین ملکشاه بن تکش خوارزمشاه]، 36،
ارسلان بن طغرل سلجوقی، سلطان-، 43، 44 ح،
ارغون، امیر-، حاکم ولایات غربی جیحون از جانب مغول (رجوع بمقدّمه ج 1 ص کا- کب)، 230، 239، 241- 262، 270، 274، 276، 279، 280،
اریغ بوکا بن تولی بن چنگیز خان، 255، 256،
اسد [بن] عبد اللّه [مهرانی]، 179،
اسکندر، 183،
اسکندر الثّانی، لقب محمّد خوارزمشاه، 78،
اسماء، نام زنی، 246،
اسماعیلیّه، 96 ح،
اشرف، ملک-، [الملک الأشرف مظفّر الدّین موسی بن الملک العادل
______________________________
(1) بتصریح حبیب السّیر در سلطنت تکش و ظاهر جهانگشای ص 36، 39، 40،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 296
سیف الدّین ابی بکر بن نجم الدّین ایّوب بن شاذی بن مروان، از ملوک ایّوبیّه شام و برادرزاده سلطان صلاح الدّین معروف]، 167، 176، 177، 179، 181، 182،
اشکبوس، 173،
اصطخری، صاحب کتاب مسالک الممالک معروف، 67 ح، 194 ح،
اصفهبد کبود جامه، 71 (؟)، 83، 84، 223 (؟)، رجوع کنید نیز بنصره الدّین کبودجامه،
اصیل روغدی، وزیر کورکوز، 238، 240، 242،
اعظم ملک، پسر عماد الدّین والی بلخ (رجوع بدین کلمه)، 195، 196، 197،
اغراق ملک، ملک اغراق، 138، 139، 192، 196، 197، رجوع نیز بسیف الدّین اغراق،
اغلبک (- اغل بک- ظ)، اتابک سلیمانشاه بن اتسز خوارزمشاه، 14،
اغلمش، از ارکان دولت محمّد خوارزمشاه، 121،
اغول حاجب، 131، (رجوع بج 1)،
اغول غایمش، زوجه کیوک خان، 249 ح،
اغول ملک، از امراء خوارزمشاهیان، 202، (همان اغول حاجب است؟)،
افراسیاب، 87، 88، 136، 139، 186،
اقسم، امیر-، 179،
اکنجی، رجوع بالنجی،
البتکین، از ارکان دولت سامانیان، 1،
الب درک (کنار درک)، 40، 41،
الب غازی، والی هراه از جانب غوریّه، 53، 54،
التتمش (الترمش)، رجوع بشمس الدّین التتمش،
النجی (اکنجی) بن قچقار، خوارزمشاه، 3،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 297
امرؤ القیس، 173 ح،
امیر خان، 147، همان امین ملک است ظاهرا،
امیر داد حبشی بن التونتاق، 1 ح، 3 ج، رجوع نیز بحبشی و دادبک،
امین الدّین دهستان، 74،
امین ملک (یمین ملک، امین الدّین ملک)، از امراء سلطان جلال الدّین منکبرنی و رئیس اتراک قنقلی، 135، 137- 140، 147 ح، 192- 196، رجوع نیز بیمین ملک و ملک خان و امیر خان،
بنی امیّه، 265 ح،
انوری، 8،
اوتکین، برادر سلطان عثمان پادشاه سمرقند، 125،
اورخان، از امراء سلطان جلال الدّین منکبرنی، 140، 148، 163، 188، 189،
اوزبک [بن محمّد بن ایلدگز]، اتابک-، از اتابکان اذربیجان، 38، 97، 98، 121، 156، 177 ح،
اوزبک‌تای، از امراء سلطان جلال الدّین منکبرنی، 146،
اوقلان جربی، 212 ح،
اوکتای قاآن، پسر سوّم چنگیز خان و جانشین او، 117 ح، 215 ح، 222 ح، رجوع نیز بقاآن،
اوکلی جربی، 212 ح،
اونک خان، 100 ح،
ایبک، رجوع کنید بعزّ الدّین و قطب الدّین،
ایبه، جمال الدّین-، 16 ح،
ایدی قوت، پادشاه اویغور، 226،
ایل ارسلان بن اتسز بن قطب الدّین محمّد بن نوشتکین غرجه، خوارزمشاه، ابو الفتح-، 12، 14، 15، 17، 18 ح،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 298
ایلچی پهلوان، از امراء سلطان جلال الدّین منکبرنی، 153، 169،
ایلچیکتای، از امراء معتبر مغول که از جانب کیوک خان بفتح ولایات غربی و قمع ملاحده مأمور شد، 248، 249،
ایلدرک، ملک-، از امراء سلطان جلال الدّین منکبرنی، 134،
ایلک [خان]، از قدماء ملوک خانیّه ماوراء النّهر معاصر غزنویّه، 122،
ایلک ترکان، از ملوک خانیّه ماوراء النّهر معاصر قراختائیان، 88،
ایلک ترکمان «1»، از امراء قراختائیان ماوراء النّهر، 15،
اینانج، رجوع بقتلغ اینانج،
ایوانی، از رؤساء گرج، 159- 162، 176 (؟)،
ایوانی، از رؤساء گرج غیر ایوانی سابق ظاهرا، 172،
ایّوب، بنی-، (سلاطین)، 179،
باتو بن توشی بن چنگیز خان، 218، 223، 224، 227، 230، 235، 237، 244، 250، 251، 258، 260، 270، 274،
بدر الدّین جغر، کوتوال سرخس، 29، 30، 58، 64،
براق حاجب، مؤسّس سلسله قراختائیان کرمان، 149، 164، 202، 205، 206، 211- 214،
برزین، از مستشرقین روس و طابع قسمتی از جامع التّواریخ در تاریخ قبایل مغول و چنگیز خان و اجداد او، 34، 136- 140، 144، 192، 211، 212، 218، 219، 230، 242، (ح فی المواضع)،
برکیارق بن ملکشاه سلجوقی، سلطان-، 2، 3 ح،
برون، ادوارد-، از مستشرقین انگلیس (رجوع بفهرست ج 1)، 2، 5، 9، 23، 37، 131، (ح فی المواضع)،
برهان الدّین ابو سعید بن فخر الدّین عبد العزیز الکوفی، امام-، 23، 25،
______________________________
(1) کذا فی جمیع النّسخ، و ظاهرا صواب «ایلک ترکان» است، رجوع کنید بغلطنامه،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 299
البسوس، 214 ح،
بشامه بن حزن النّهشلی، 262 ح،
بشکین گرجی، 184 ح،
بشیر، بجای محمّد [بن] بشیر، 85،
بغرا خان، از قدماء ملوک خانیّه ماوراء النّهر، 122،
ابو بکر، (خلیفه اوّل)، 160،
ابو بکر الخوارزمی، 75، 129، 130، 281، (ح فی المواضع)،
ابو بکر بن سعد [بن زنگی بن مودود]، اتابک مظفّر الدّین-، از سلغریان فارس، 97، 151، 190 ح،
بلغای، از امراء دولت منکوقاآن، 253،
بلکاتکین، از ارکان دولت سلجوقیان، 1، 2 ح،
بلوشه، ادگار-، (رجوع بفهرست ج 1)، 167، 168، 170- 172، 182- 185، 188، 212، 218، 219، 230، 232، 251، 255، (ح فی المواضع)،
بوقا، از امراء مغول، 217، 245،
بوقو خان، از امراء سلطان جلال الدّین منکبرنی، 185، 186،
بهاء الدّین صعلوک، ملک-، 222- 224، 228، 229،
بهاء الدّین محمّد کاتب بغدادی، 23، 28،
بهاء الدّین محمّد بن علیّ، جدّ پدر مصنّف، 28،
بهرامشاه بن شمس الدّین التتمش، 61 ح،
بهرامشاه غزنوی، 4،
بیژن، 32،
بیش قلّاج، از اتراک اویغور و پسر عمّ گورگوز، 227،
بیغو (پیغو)، سپهسالار سامانی (؟)، 39،
بیغو خان، سرور قرلغان ماوراء النّهر، 14،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 300
بیکی، 250، 256، رجوع بسرقوقیتی بیکی،
پیر شاه، نام سلطان غیاث الدّین پسر محمّد خوارزمشاه، 201، 209 ح، رجوع بغیاث الدّین،
تأبّط شرّا، 141 ح،
تاج الدّین، ملک خلج، 145،
تاج الدّین ایلدوز، 62، 85،
تاج الدّین خلج، 52، گویا همان تاج الدّین ملک خلج است،
تاج الدّین زنگی، والی بلخ از جانب غوریّه، 58،
تاج الدّین طغان، والی قلعه قارون، 113،
تاج الدّین علیّ، والی ابیورد از جانب خوارزمشاهیان، 58،
تاج الدّین علیشاه بن تکش خوارزمشاه، 45، رجوع بعلیشاه،
تاج الدّین فریزنه، صاحب قلعه طوس، 220،
تاج الدّین کریم الشّرق، وزیر سلطان غیاث الدّین بن محمّد خوارزمشاه، 202،
تایانک خان، 100 ح،
تایجو، از امراء مغول در حدود اذربیجان، 244،
تایجو، پدر امیر ارغون، 242،
تاینال، از امراء مغول، 168، 204،
تاینکو طراز، سپهدار لشکر گور خان، 76- 78، 81، 91، 92، 211، رجوع نیز بطاینکو طراز،
ترتیه، از امراء محمّد خوارزمشاه، 76، 81، 83، 84،
ترکان، دختر سلطان جلال الدّین منکبرنی، 201،
ترکان، ملکه-، مادر سلطانشاه بن ایل ارسلان خوارزمشاه، 17،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 301
ترکان خاتون، دختر براق حاجب و زوجه قطب الدّین سلطان، 217 ح،
ترکان خاتون، مادر محمّد بن تکش خوارزمشاه، 35 ح، 72، 81، 90، 124، 131، 198- 200،
ترمتای، از امراء منکو قاآن، 255، 258،
تقیّ الدّین، برادر ملک اشرف، 179، 182،
تکجک (تکاجک)، از امراء مغول که بتعاقب سلطان جلال الدّین مأمور بود، 136، 138 ح، 197،
تکش بن ایل ارسلان بن اتسز بن قطب الدّین محمّد بن نوشتکین غرجه، خوارزمشاه، سلطان علاء الدّین-، 1، 17- 23، 25- 27، 29، 32 ح، 36 ح، 38 ح، 44 ح، 46، 47 ح، 72، 75، 89، 120، 130،
ابو تمّام شاعر، 108 ح، 158 ح،
تمغاج، امیر-، از امراء تکش خوارزمشاه، 29، 30،
تنقوز، ایلچی، 230، 231، 237،
تنگوت بن توشی بن چنگیز خان، 237،
توراکینا خاتون، مادر کیوک خان بن اوکتای قاآن بن چنگیز خان که قریب چهار سال بعد از وفات شوهر و قبل از جلوس پسر سلطنت نمود، 241، 243، 244، 274،
توربای تقشی، 144، (رجوع بجلد 1)،
تورنبرگ «1»، مستشرق سوئدی و طابع کامل التّواریخ لابن الأثیر، 1، 2، 15، 17، 38، 48، 156، (ح فی المواضع)،
توشی بن چنگیز خان، 218، 227،
توق تغان، 101،
تولان جربی، از امراء معتبر مغول، 211 (شرح در ح)، 212 ح،
______________________________
(1)،C .J .Tornberg
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 302
توقولقی جربی، 212 ح،
تولی بن چنگیز خان، 255 ح،
تومن، 237،
تیمور، ایلچی، 231، 232، 239،
تیمور ملک، از امراء محمّد خوارزمشاه، 131،
الثّریّا [بنت علیّ بن عبد اللّه «1»]، 123،
الثّعالبی، 60، 94، 162، 263- 266، 268، 277، 280، (ح فی جمیع المواضع)،
جاثلیق، 158،
جبله بن الأیهم، 139،
جغتای بن چنگیز خان، 200، 219، 239 (جغاتای)، 250 ح،
جغر، رجوع ببدر الدّین جغر،
جلال الدّین علیّ بن الحسین، خان سمرقند، رجوع بعلیّ بن الحسین،
جلال الدّین حسن، از ملوک اسمعیلیّه الموت، 96، 120، 121،
جلال الدّین منکبرنی بن سلطان علاء الدّین محمّد بن تکش بن ایل ارسلان بن اتسز بن قطب الدّین محمّد بن نوشتکین غرجه، سلطان-، آخرین خوارزمشاهیان، 62، 86، 103، 107، 117، 126- 128، 130- 133، 137 ح، 138 ح، 146 ح، 147 ح، 149، 153، 154، 156 ح، 158، 165 (فقط در اینجا نام منکبرنی در متن مذکور است)، 169، 176، 177 ح، 185، 192، 193، 195، 198، 200، 201، 203، 204، 209 ح، 219،
جمال الدّین الجیلی، شیخ الاسلام، 277،
جمال الدّین خاصّ حاجب، 258- 260،
______________________________
(1) اغانی ج 1 ص 84 ببعد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 303
جمال الدّین علیّ تفرشی، 280، 281،
جمشید، 176، 200 ح
جنتمور، والی خراسان و مازندران از جانب مغول، 191، 218- 224، 227- 230، 232، 268- 270،
جورماغون نوین، از امراء معتبر مغول (رجوع بجلد 1)، 182، 185، 188، 200، 218- 222، 236، 237، 244، 247،
جوینی [بهاء الدّین محمّد]، پدر مصنّف، 257، رجوع نیز بصاحب دیوان، جوینی، علاء الدّین عطا ملک مصنّف کتاب، 21، 192، 218 (ح فی المواضع)،
جیجکان بیکی، دختر چنگیز خان، 242،
جینقای، از عیسویان اویغور و از مشاهیر ارکان دولت اوکتای قاآن و کیوک خان، 215، 228- 230، 233- 236، 241، 249 ح،
چنگز خان، 99، 100، 102، 108 ح، 130، 136، 137 ح، 138- 144، 183، 194، 196- 198، 200، 211 ح، 214، 227، 235، 239، 242، 275،
حاتم [طائی]، 61 ح،
حبش عمید، قطب الدّین-، وزیر جغتای، 200،
حبشی بن التونتاق، 3 ح، رجوع نیز بامیرداد و دادبک،
حجّاج [بن یوسف ثقفی]، 278،
ابن الحجّاج الشّاعر، 264 ح
حسام الدّین قیمری، 182،
حسن قطّان مروزی، عین الزّمان، 5 (شرح در ح)، 6،
ابو حسن (؟)، 263 ح،
ابو الحسن [علیّ بن محمّد] التّهامی الشّاعر، 105 ح،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 304
حسین، حسام الدّین، امیر-، از کتبه امیر ارغون، 244، 249، 250، 260،
حسین [بن] خرمیل، عزّ الدّین-، از ارکان دولت غوریّه، 62، 65، رجوع نیز بخرمیل،
الحسین بن علیّ الوزیر المغربی، ابو القاسم، 268 ح،
حمّاله الحطب، 272،
حمد اللّه مستوفی، 1، 184، 238، (ح فی المواضع)،
حمید الدّین عارض زوزنی، 45،
ابن حوقل، صاحب کتاب المسالک و الممالک معروف، 67 ح، 194 ح،
خاصّ حاجب، رجوع بجمال الدّین خاصّ حاجب،
خاصّ خان، از امراء سلطان جلال الدّین منکبرنی، 148،
خاقانی شاعر، 39،
خاموش «1»، اتابک-، [ابن اتابک اوزبک بن محمّد بن ایلدگز، آخرین اتابکان اذربیجان]، 248،
خان سلطان، دختر محمّد خوارزمشاه، 125، 126،
خان ملک، 147 ح، رجوع بامین ملک،
ختای خان بن اتسز خوارزمشاه، 12،
خرپوست، 193، رجوع نیز بمحمّد [بن] علیّ خرپوست،
خرمیل، بجای حسین [بن] خرمیل، 66- 68، 203، رجوع بدین کلمه،
خرنک، بجای محمّد [بن] خرنک، 52، رجوع بدین کلمه،
خضر، 134،
ابن خلّکان، 96، 117، 128، 138، 266، (ح فی المواضع)،
______________________________
(1) در فهرست ج 1 سهوا عدد صفحه این کلمه سقط شده است و آن ص 116 است، تصحیح شود،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 305
خمیدبور، برادر براق حاجب، 211،
خنیسر، حاکم دیول و دمریله (سند)، 148،
خواجه، پسر کیوک خان بن اوکتای قاآن بن چنگیز خان، 249 ح،
خوارزمشاهیّه، خوارزمشاهیان، 1 ح، 32 ح، 52،
دادبک حبشی بن التونتاق، 2، 3 ح، رجوع نیز بامیرداد و حبشی،
دانشمند حاجب، از ملازمان مسلمان چنگیز خان و اوکتای قاآن، 229،
داود ملک بزرگ، پادشاه گرجستان، (غیر داود ملک پسر قیز ملک)، 262،
داود ملک پسر قیز ملک، پادشاه گرجستان، 261،
دجّال، 266، 268،
دخویه «1»، از مشاهیر مستشرقین هلاند، 68 ح،
دستان سام، پور-، 163،
دوخان (؟)، از ارکان دولت محمّد خوارزمشاه، 113،
دوسون «2» مؤلّف تاریخ معروف مغول بفرانسه، 201 ح،
دینار، ملک-، از امراء غزّ، 20- 22،
ذو الإصبع العدوانیّ، 282 ح،
ذو الرّمّه الشّاعر، 266 ح، 267 ح،
ابو ذؤیب الهذلیّ، 279 ح،
رازی [امام فخر الدّین-]، 1،
الرّبیع زیاد العبسیّ، 239 ح،
رستم، 8، 52، 61 ح، 151 ح، 173، 174، 200 ح،
______________________________
(1)Goeje De Jan Michael متوفّی در 17 مه 1909،
(2)Ohsson ' d Mouradgea Constantin متوفّی در سنه 1852،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 306
رسول اللّه (صلعم)، 46، 121، 158،
رشید الدّین فضل اللّه وزیر، صاحب جامع التّواریخ، 34، 147، 192، 218، (ح فی المواضع)،
رشید الدّین وطواط [محمّد بن عبد الجلیل العمری البلخی]، 5 ح، 6- 11، 13، 14، 18،
بو رضا، داماد شاه غازی پادشاه مازندران، 73،
ابو الرّضا القاری، 264،
رضیّ الملک، حاکم غزنه، 194، 195،
رکن الدّین، خاقان-، رجوع بمحمود خان،
رکن الدّین خواجه مبارک، پسر براق حاجب، 214- 217،
رکن الدّین، سلطان-، پسر محمّد خوارزمشاه، 100، 107، 112، 208- 210، رجوع نیز بغورسانجی،
رکن الدّین مابژنابادی، مولانا-، 135 ح،
رکن الدّین مغیثی، قاضی القضاه، 70،
ابو الرّماح الفصیصی، 280 ح،
رندی، سعد الدّین، 68، 69،
زال، پور-، 132، 143،
زجاجی، شاعری در تبریز، 281،
زلیخا، 123،
زنگی، رجوع بتاج الدّین زنگی،
زنگی بن سعد [بن زنگی بن مودود]، اتابک-، 97،
ساریق بوقا، از امراء مغول در خدمت امیر ارغون، 258،
سامانیان 1، 2، 169 ح، 265 ح،
سبتای بهادر، از امراء معتبر چنگیز خان، 111، 199،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 307
سبکتکین، جدّ غزنویان، 2،
سراج الدّین، سیّد-، 110،
سراج الدّین شجاعی، 250، 256،
سرقوقیتی بیکی (سرقویتی بیکی، سرقونتی بیکی، یا فقط: بیکی)، زوجه تولی بن چنگیز خان و مادر منکو قاآن و هولاکو و قوبیلای قاآن و اریق بوکا، 219، 250، 256،
السّریّ الرّفّاء الموصلی، 111 ح،
سعد [بن زنگی بن مودود]، اتابک-، از سلغریان فارس، 97، 150، 151، 202،
سعد بن ناشب، از شعراء حماسه، 107 ح،
سعد الدّین رندی، 68،
سعید (؟)، 169،
سکندر ثانی، رجوع باسکندر الثّانی،
سلجوق، جدّ سلاطین سلجوقیّه، 7،
سلجوقیان، 1، 2، 3، 121،
سلطان سلاطین، لقب سلطان عثمان پادشاه سمرقند، 91، 122، رجوع بعثمان،
سلطانشاه بن ایل ارسلان بن اتسز بن قطب الدّین محمّد بن نوشتکین غرجه، خوارزمشاه، 17- 30، 75،
سلغریان، 151 ح،
سلغور شاه بن اتابک سعد [بن زنگی بن مودود]، 150،
سلمی، 120 ح،
سلیمان نبیّ، 36، 39،
سلیمان بن محمّد [بن ملکشاه] سلجوقی، سلطان-، 5،
سلیمانشاه (از امراء لر کوچک- ظ)، 153،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 308
سلیمانشاه بن اتسز خوارزمشاه، 14،
سنجر، سلطان-، لقب محمّد خوارزمشاه، 79،
سنجر بن ملکشاه سلجوقی، سلطان-، 3- 5، 12- 14، 15 ح، 16 ح، 78،
سنجر شاه بن طغانشاه بن مؤیّد ایبه، 22، 23، 36،
سنجر ملک، والی بخارا، 74،
سوکاتو جربی، 212 ح،
سهراب، 136، 183،
سهیل [بن عبد العزیز بن مروان «1»]، 123،
سیراقچین، ایلچی، 244،
سیف الدّین اغراق، ملک، از امراء معروف سلطان جلال الدّین منکبرنی و رئیس اتراک خلج و ترکمان، 135، 137، 139، 192، 195- 197، رجوع نیز باغراق،
سیف الدّین مردان شیر خوانسالار، 23،
سیف الدّین ملک، رجوع بسیف الدّین اغراق،
شاه غازی، شاه مازندران، 73، 74،
شجاع، شاه-، 135 ح،
شجاع الدّین ابو القاسم، کوتوال قلعه جواشیر، 202، 212، 213،
شرف الدّین امیر مجلس، از امراء محمّد خوارزمشاه، 209،
شرف الدّین بسطام، عمید الملک، 233،
شرف الدّین خوارزمی، الغ بتیکچی حکّام مغول در ایران، 223، 224، 230، 231، 233، 236، 238- 241، 243- 246، 250، 262- 282
شرف الدّین علیّ طبرشی (یعنی تفرشی)، وزیر عراق، 191،
______________________________
(1) اغانی ج 1 ص 92 ببعد
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 309
شرف الملک، 205، رجوع بیلدرجی،
شرف الملک، وزیر نیشابور، 70، 71، 110،
شلوه، از رؤساء گرج، 159، 160- 162،
شمس الدّین التتمش، سلطان-، 61، 144، 145،
شمس الدّین علیّ بن محمّد، ابن خال مصنّف، 79،
شمس الدّین کمرکر، 230، 243،
شمس الدّین محمّد کرت، ملک-، از ملوک هراه، 255،
شمس الدّین یلدرجی، رجوع بیلدرجی،
شمس المعالی قابوس بن وشمکیر، 75، 128، 129، (ح فی المواضع)،
شمس الملک شهاب الدّین سرخسی، وزیر سلطان جلال الدّین منکبرنی، 193- 195،
شهاب الدّین خیوقی، امام-، 55،
شهاب الدّین غوری، سلطان-، 47، 49، 51، 54، 57، 58، 59 ح، 61، 86، 89،
شهاب الدّین مسعود خوارزمی، حاجب بزرگ، 23، 45،
شیر، ملک-، حاکم کابل، 195،
شیکی قوتوقو، از امراء معتبر چنگیز خان، 137، 138 ح، (رجوع بقتقو در ج 1)،
صاحب [اسمعیل] بن عبّاد، 1، 246، 281، (ح فی المواضع)،
صاحب دیوان [بهاء الدّین محمّد جوینی] پدر مصنّف، 231، 245، 256،
صاحب الزّمان، 281،
صالح، ملک-، پسر صاحب موصل، 201،
صالح بن عبد القدّوس، 264 ح،
صاین ملکشاه، ملک بخارا، 232،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 310
صدر الدّین، سیّد-، مؤلّف زبده التّواریخ، 44،
صدر الدّین، ملک-، امیر تومان تبریز و اذربیجان، 248، 253، 255، 258،
صعلوک، از امرای گیلان، 115،
صعلوک، امرای-، (در خراسان ظاهرا)، 222،
صلاح الدّین نسائی، 193، 194،
ضیاء الدّین، ملک-، از ارکان غوریّه، 49،
ضیاء الدّین فارسی، امام-، 79،
ابو الضّیاء الحمصی، 280 ح،
طاهر بن الحسین بن یحیی المخزومیّ البصری، ابو محمّد، 268 ح،
طایر بهادر، از امراء مغول در دولت اوکتای قاآن، 214، 221،
طایع، خلیفه عبّاسی، 121،
طاینکو طراز، سپهدار لشکر گور خان، 55، رجوع بتاینکو طراز،
طغانشاه بن مؤیّد ایبه، 19، 21، 22، 36،
طغرل سلجوقی، سلطان-، آخرین سلجوقیان عراق، 28- 32، 156، 177 ح،
طمغاج خان، از ملوک ترک ماوراء النّهر معروف بافراسیابیّه و خانیّه، 4،
طولان (طولن) جربی، 211 ح، رجوع بتولان جربی،
عبّاس (جدّ خلفاء)، 122،
عبد الشّارق الجهنی، 104 ح،
عبد العزیز الکوفی، رجوع بفخر الدّین،
عبد اللّه بن محمّد بن [ابی] عیینه، 57 ح،
العتبی، مؤلّف تاریخ یمینی، 57 ح، 75 ح، 94 ح، 122،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 311
عثمان، سلطان-، آخرین سلطان سمرقند از سلسله خانیّه و ملقّب بسلطان سلاطین، 76، 81، 82، 88، 90، 91، 122- 126،
عذراء، 78،
عروه بن الورد العبسیّ، 107 ح،
عزّ الدّین ایبک، 176، 179، 182،
عزّ الدّین حسین خرمیل، رجوع بحسین [بن] خرمیل،
عزّ الدّین سکماز، 151- 152،
عزّ الدّین طاهر، صاحب-، نایب امیر ارغون در خراسان و مازندران، 256، 260،
عزّ الدّین قزوینی، قاضی القضاه، 157،
عزّ الدّین مرغزی، کوتوال هراه، 50،
عزیز الدّین طغرائی، 13،
عطا ملک جوینی، مؤلّف کتاب، 151 ح،
علاء الدّوله، صاحب یزد، 216،
علاء الدّین [محمّد بن حسن]، از ملوک اسمعیلیّه الموت، 204،
علاء الدّین، رجوع بمحمّد بن تکش خوارزمشاه،
علاء الدّین علوی، سیّد-، 70،
علاء الدّین [کیقباد]، سلطان-، از سلاجقه روم، 181، (رجوع بج 1)،
علاء الملک ترمدی، 97،
علاء الملک قندز «1»، سیّد-، 197،
ابو العلاء المعرّیّ، 116، 132، 155، (ح فی المواضع)،
علّامه کرمان، 65،
علیّ، حاجب-، از امراء ملک اشرف، 167، 177 ح،
علیّ [بن ابی طالب علیه السّلام]، امیر المؤمنین-، 263، 273،
______________________________
(1) باضافه علاء الملک بقتدز ظاهرا، یعنی علاء الملک که از اهل قندز یا حکمران قندز بود،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 312
علیّ بن الحسن اللّحّام، 265 ح،
علیّ بن الحسین، جلال الدّین-، معروف بکوک ساغر، خان سمرقند، 14،
علیّ بن زید بن امیرک محمّد بن الحسین بن فندق البیهقی، 1 ح، 15 ح، رجوع بابن فندق البیهقی،
علیشاه، تاج الدّین-، پسر تکش خوارزمشاه، 45، 48، 49، 85،
عماد الدّین، رجوع باحمد بن ابی بکر قماج،
عماد الدّین، والی بلخ از جانب غوریّه، 63، 195،
عماد الملک ساوه، از ارکان دولت محمّد خوارزمشاه، 107، 108، 113، 208- 209،
عمادی زوزنی، 27،
عمده الملک، حاکم غزنه، 194، 195،
عمید حاجب، از ارکان دولت مغول، 200،
عمید الملک، رجوع بشرف الدّین بسطام،
عمر بن ابی ربیعه، 123 ح،
عمر [بن الخطّاب]، 110،
عمر فیروزکوهی، امیر-، 21،
عمرو بن الإطنابه الخزرجی، 138 ح،
عمرو [بن الحرث بن ذهل بن شیبان]، 214 ح، 220،
عنصری شاعر، 44،
عیار بک، سپهدار ایل ارسلان خوارزمشاه، 17،
عین الملک، از امراء سلطان جلال الدّین منکبرنی، 144، 145،
غازی، رجوع بشاه غازی،
غزنویّه، 194 ح،
الغزّیّ الشّاعر، رجوع بابراهیم بن عثمان،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 313
غسّان، ملوک-، 139 ح،
ابو الغوث بن نحریر، 277 ح،
غورسانجی (غورسانشی، غورشایجی، غورسایجی)، نام سلطان رکن الدّین پسر محمّد خوارزمشاه، 208- 210، رجوع نیز برکن الدّین، غوری (یعنی سلطان شهاب الدّین)، 56،
غیاث الدّین، سلطان-، پسر محمّد خوارزمشاه، 113، 149، 152، 168، 169، 201- 206، 209 ح، 211، 214، رجوع نیز بپیرشاه،
غیاث الدّین غوری، سلطان-، 20، 47، 49، 52، 53، 62،
فاطمه خاتون، از ارکان دولت توراکینا خاتون، 241، (رجوع بج 1)،
فخر الدّین بهشتی، خواجه-، از کتبه امیر ارغون، 244، 246، 248، 250، 253، 256، 259، 260،
فخر الدّین سالاری، حاکم سدوسان از جانب قباچه، 147 ح، 148،
فخر الدّین عبد العزیز الکوفی، امام-، 25،
فخر الدّین [یلدرجی]، 182 ح، رجوع بیلدرجی،
فخر الملک نظام الدّین فرید جامی، 81،
فدائیان، 45، 59، 68، 121، 232، رجوع نیز بملاحده، فردوس سمرقندی، 56، تاریخ جهانگشای جوینی ج‌2 313 فهرست اسماء الرجال ….. ص : 294
دوسی، 171 ح، 205،
الفرزدق، 282 ح،
فرما، شوهر ملکه قراختای، 17، 18، 20،
فرعون، 93، 265،
فرید جامی، رجوع بفخر الملک،
فرید الدّین بیهقی، 205،
فریدون، 32 ح،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 314
ابو الفضل الفضلی الکسکری، 266 ح،
ابو الفضل بیهقی، صاحب تاریخ ناصری، 44،
ابن فندق البیهقی، صاحب مشارب التّجارب و تاریخ بیهق «1»، 1، 15 ح، رجوع بعلیّ بن زید،
قاآن (یعنی اوکتای قاآن بن چنگیز خان، قاآن مطلق همیشه منصرف باوست)، 188، 201، 214، 215، 218، 221- 224، 228- 230، 232- 236، 239، 242، 245، 270- 272، رجوع نیز باوکتای قاآن،
قابوس بن وشمکیر، 75 ح، 128 ح، 129 ح،
قاتر (قادر، قایر) بوقو خان، صاحب سقناق و نواحی جند، 34، 35، 40، 41، 43، 82،
قادر بویروق خان، پادشاه قوم تبکین، 34 ح،
قارون، 92،
قایر بوقو خان، رجوع بقاتر بوقو خان،
قایر خان (غایر خان در ج 1)، والی اترار از جانب خوارزمشاهیان، 99،
قباچه، قباجه، [ناصر الدّین-]، صاحب سند و مولتان و آن نواحی، 61، 146، 147، 148،
قبان، از امراء مغول، 243،
قبلا، یعنی قبلای قاآن بن تولی بن چنگیز خان، 255،
قتلغ اینانج بن اتابک محمّد بن ایلدگز، 28- 31، 33، 38،
قتلغ خان، لقب براق حاجب، 211،
قتلغ خان، لقب پسر رای کوکار سنکین، 146،
قتلغ سلطان، لقب براق حاجب، 214،
______________________________
(1) ترجمه حالی ازو در معجم الأدباء یاقوت (طبع مرگلیوث ج 5 ص 208- 218) مسطور است،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 315
قتلغ سلطان، لقب رکن الدّین خواجه مبارک پسر براق حاجب، 215،
قداق نوین، وزیر کیوک خان، 247، 248 ح،
قرا اغول [بن ماتیکان بن جغتای بن چنگیز خان]، 242،
قرا انداش خان، لقب سلغور شاه بن اتابک سعد [بن زنگی بن مودود]، 150،
قراجه، از امراء سلطان جلال الدّین منکبرنی، 219- 221،
قراقوش، امیر-، از غلامان مؤیّد ایبه، 21،
قربقا (قربغا، قوربغا)، ایلچی، 230، 239، 243،
قرما، تصحیف فرما؟، 17 ح، رجوع بدین کلمه،
قزل بوقا، از امراء مغول، 218،
قشتمور، از امراء النّاصر لدین اللّه، 154، 155،
قشقر، از امراء سلطان جلال الدّین منکبرنی، 172،
قطب الدّین، لقب محمّد بن تکش خوارزمشاه قبل از سلطنت، 41، 46، 47، رجوع بدین کلمه،
قطب الدّین، رجوع بمحمّد بن نوشتکین غرجه،
قطب الدّین، ایبک، 61،
قطب الدّین حبش عمید، وزیر جغتای، 200،
قطب الدّین سلطان، از قراختائیان کرمان، 215- 217،
قلیج، از مقرّبان سلطان جلال الدّین، 152،
قودن، از امراء سلجوقیّه، 3 ح،
قوام الدّین، ملک زوزن، 67،
قیز ملک، ملکه گرجستان، 160، 161 ح، 164، 261،
کاترمر «1» (رجوع بفهرست ج 1)، 173 ح،
کاووس، شاه-، 105،
______________________________
(1)re Quatreme متوفّی سنه 1857،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 316
کرای ملک، پسر امیر ارغون، 259،
کرکوز (کورکوز،- ظ: گورگوز)، والی خراسان از جانب مغول، 219، 223- 243، 270- 274،
کزلی (کزلک)، والی نیشابور از جانب خوارزمشاهیان، 68- 72،
کلبلات، از امراء اوکتای قاآن در ایران، 218، 220- 224، 228، 229، 231، 232، 234، 235،
کمال الدّین شاعر، مدّاح سلطان طغرل آخرین سلجوقیان عراق، 32،
کمال الدّین بن ارسلان خان محمود، والی جند، 10، 11،
کمال الدّین اسمعیل اصفهانی شاعر معروف، 153، 165، 167 ح،
کناردرک (همان الب درک است ظاهرا، رجوع بدین کلمه)، 41، 43،
کوجای تکین، از امراء محمّد خوارزمشاه، 131،
کوچلک خان، پسر تایانک خان پادشاه قوم نایمان، 82، 83، 90- 93، 100، 101، 125، 126،
کورکوز، رجوع بکرکوز،
کوکار سنکین، رای-، از راجگان هندوستان، 145، 146،
کوک ساغر، رجوع بعلیّ بن الحسین، جلال الدّین،
کویونک، خاتون گور خان، 88،
کیوک خان بن اوکتای قاآن بن چنگیز خان، 215، 241، 245، 246 ح، 247، 248، 249 ح، 250 ح،
گانتن «1»، ژول-، مستشرق فرانسوی و طابع قسمتی از تاریخ گزیده راجع بپادشاهان ایران، 131 ح،
گرگین، از پهلوانان قدیم ایران، 186،
گور خان، لقب پادشاهان قراختای ماوراء النّهر، 55، 76، 82- 84، 86 ( «یعنی خان خانان»)- 93، 122- 126،
______________________________
(1)Gantin Jules متوفّی سنه 1908،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 317
لاجین بک، از رؤساء اتراک قرلغ، 14،
لاجین ختائی، از امرای ناصر الدّین قباچه، 148،
بولهب، 272،
لیلی، 78، 120،
مالک بن عمرو الأسدی، 282 ح،
المتنبّئ، 198 ح،
متوکّل، خلیفه عبّاسی، 186،
مجتبی، سیّد-، 276،
مجد الدّین تبریز، خواجه-، 258،
مجنون، 78،
مجیر الدّین، برادر ملک اشرف، 176، 179، 182،
مجیر الملک کافی الدّین عمر رخّی، وزیر نیشابور، 110،
محمّد (رسول اللّه صلعم)، 98،
محمّد بن ابراهیم الکتبی، 264 ح،
محمّد بن انوشتکین، 3 ح، رجوع بمحمّد بن نوشتکین غرجه،
محمّد [بن] بشیر، 85،
محمّد بغدادی کاتب، رجوع ببهاء الدّین،
محمّد بن تکش بن ایل ارسلان بن اتسز بن محمّد بن نوشتکین غرجه، خوارزمشاه، قطب الدّین و علاء الدّین- «1»، 30، 34، 35 ح، 40، 41، 47- 49، 51، 61، 62، 78، 85، 89، 91، 94- 96، 106، 108، 117 ح، 120، 121، 124، 126، 128، 131، 137 ح، 151، 192، 199، 200 ح، 201، 208، 209،
______________________________
(1) قبل از سلطنت وی قطب الدّین بود و بعد از جلوس بعلاء الدّین لقب پدر ملقّب گردید،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 318
محمّد [بن] خرنک، از سرداران غوریّه، 48، 52،
محمّد بن عبد اللّه بن اسمعیل المیکالی، 94 ح،
محمّد [بن] علی خرپوست غوری، 192، رجوع نیز بخرپوست،
محمّد بن ملکشاه سلجوقی، 1 ح،
محمّد منجّم، 17، 32، 151، 200، 217، (ح فی المواضع)،
محمّد بن نوشتکین غرجه، قطب الدّین-، خوارزمشاه، 1 ح، 2، 3،
ابو محمّد الخازن، 246 ح،
ابو محمّد الیزیدی، 274 ح،
محمود، امیر-، حاکم کرمان از جانب منکو قاآن، 255،
محمود تای، وزیر گور خان، 89، 90، 92،
محمود خان بن محمّد بغرا خان، خاقان رکن الدّین، خواهرزاده سلطان سنجر، 12- 16،
محمود [بن] سبکتکین، سلطان-، 86،
محمود بن سلطان غیاث الدّین غوری، امیر-، 62، 63، 65، 66 (سلطان)، 84 (سلطان)،
محمود شاه سبزوار، 224، 229، 272، 273، 278،
محمود بن محمّد بن سام بن حسین، 65، رجوع بمحمود بن سلطان غیاث الدّین،
محمود یلواج، صاحب-، 215، 241، 280، (رجوع بج 1)،
مدرک بن حصن الفقعسی، 120 ح،
مرتضی بن سیّد صدر الدّین، سیّد-، 79،
مردان شیر، رجوع بسیف الدّین،
مرکوارت «1»، از مستشرقین آلمان، 87 ح،
مرگلیوث «2»، مستشرق انگلیسی، 1 ح،
______________________________
(1)Jos .Marquart
(2)D .S .Margoliouth
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 319
مسترشد، خلیفه عبّاسی، 121،
المستعصم باللّه، 216 ح،
المستنصر باللّه، 175، 182،
مسعود، رجوع بشهاب الدّین، و بنظام الملک،
مسعود بک، امیر-، پسر محمود یلواج، 252، (رجوع بج 1)،
ابو المطاع، الأمیر-، 162 ح،
مظفّر الدّین، صاحب اربیل، 154- 156،
مظفّر الدّین وجه السّبع، 202،
ابو المعالی نحّاس رازی، شاعر معروف، 2،
المعتصم باللّه، 108 ح، 158 ح،
معزّ الدّین محمّد سام غوری، 208 ح، رجوع بشهاب الدّین غوری، معزّ الدّین و شهاب الدّین هر دو لقب یک شخص است،
معمر بن المثنّی، ابو عبیده، 138 ح،
معن بن اوس، 129 ح،
المفضّل بن سعید بن عمرو المعرّی، 264 ح،
مقدّسی صاحب کتاب احسن التّقاسیم فی معرفه الأقالیم، 67 ح، 194 ح، مقنّع، ماه-، 257،
ملاحده، 8، 43، 45، 49، 216، 217، 278، رجوع نیز بفدائیان، ملغور، از امراء مغول، 136، 138 ح،
ملک اشرف، رجوع باشرف،
ملک خان، 147 ح، رجوع بامین ملک،
ملکشاه بن تکش، رجوع بناصر الدّین،
ملک صالح، رجوع بصالح،
ملک طشت‌دار، از امراء سلطان جلال الدّین، 160، 161،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 320
ملکه خاتون، دختر اتابک سعد [بن زنگی بن مودود]، 151 ح، 190 ح،
ممالیک مصر، 57 ح،
منتجب الدّین بدیع الکاتب، خال جدّ پدر مصنّف، 9،
منکبرنی، سلطان جلال الدّین-، 165، 166 ح، رجوع بجلال الدّین منکبرنی،
منکفولاد، باسقاق تبریز در عهد جورماغون، 247- 250،
منکلی، 73، (گویا مراد ناصر الدّین منکلی است که از جانب خوارزمشاهیان حاکم عراق بود، رجوع بج 3)،
منکلی بیک (منکلبک، منکلی تکین)، اتابک سنجر شاه بن طغانشاه بن مؤیّد ایبه، 22- 26،
منکلیک ایجیکه، شوهر مادر چنگیز خان، 211 ح،
منکو قاآن بن تولی بن چنگیز خان، 201، 216، 217، 225، 249 ح، 250- 253، 255، 256، 258- 260،
موکا بن تولی بن چنگیز خان، 255،
مؤیّد ایبه (آی ابه)، ملک-، 15، 16 ح، 17- 19،
مؤیّد الدّین بن القصّاب، وزیر النّاصر لدین اللّه، 33،
میانجق (میاجق)، از امراء تکش خوارزمشاه، 33، 37، 38، 41، 42،
میّ (میّه)، معشوقه ذو الرّمّه، 266، 267،
النّابغه الذّبیانیّ، 111 ح،
ناصر الدّین علی ملک، 250، 255،
ناصر الدّین محمود بن شمس الدّین التتمش، 61 ح،
ناصر الدّین ملکشاه بن تکش خوارزمشاه، 25، 26، 30، 34- 36، 38 ح، 39، 40،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 321
ناصر الدّین وزیر، [نظام الملک محمّد بن صالح وزیر محمّد خوارزمشاه و مادرش ترکان خاتون «1»]، 199، 200،
النّاصر لدین اللّه ابو العبّاس احمد، 32، 96، 120، 154، 216 ح،
ناقص، لقب یزید بن الولید بن عبد الملک، 264، 265 ح،
ناقو، پسر کیوک خان، 249 ح،
ناقو، خویش امیر ارغون، 251، 256،
نایماس، از امراء مغول در دولت اوکتای قاآن، 168، 186، 188،
نایمتای، از امراء مغول در دولت منکو قاآن، 255، 256،
النّبیّ [صلعم]، 282،
نجم الدّین علی جیلابادی، خواجه-، 250، 251، 258، 260،
نحّاس رازی، رجوع بابو المعالی،
نسوی، محمّد بن احمد بن علیّ بن محمّد المنشی النّسوی مؤلّف «سیره جلال الدّین منکبرنی» و منشی سلطان مذکور، 42، 97، 115، 117، 131، 132، 141، 146، 147، 156- 160، 167، 170، 179، 182، 186، 188، 191- 193، 199، 201، 202، 208، 211، 218، (ح فی جمیع المواضع)، رجوع کنید نیز بسیره جلال الدّین منکبرنی،
نصره الدّین، اتابک-، پسر اتابک خاموش [بن اوزبک بن محمّد بن ایلدگز از اتابکان اذربیجان]، 248،
نصره الدّین کبودجامه، اصفهبد-، 222، 223، رجوع نیز باصفهبد،
نصره الدّین محمّد بن الحسین بن خرمیل، 203 ح، همان نصرت ملک است،
نصره الدّین هزارسف، رجوع بهزارسف،
نصرت ملک (ملک نصرت)، پسر [حسین بن] خرمیل، 203،
______________________________
(1) برای ترجمه حال او رجوع کنید بنسوی ص 28- 32، 40، 41،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 322
نظام الدّین، نایب پدر مصنّف در دیوان، 223،
نظام الدّین، ملک-، 222، (همان سابق است؟)،
نظام الدّین اسفراین، ملک-، 233، 278،
نظام الدّین شاه، از کتبه کورکوز و ارغون، 233، 237، 244، 248- 250،
نظام الدّین علیّ السّدید البیهقی، 225،
نظام الملک صدر الدّین مسعود هروی، وزیر تکش خوارزمشاه، 32، 39، 45،
النّعمان بن المنذر، 111 ح، 239 ح،
نمرود، 265،
ابو نواس، 78 ح،
نوح نبیّ، 166، 275،
نوح جاندار، از امراء خلج، 196، 197،
نور الدّین، منشی سلطان جلال الدین، 153، 177،
نورین، 235،
نوسال، از امراء مغول و حاکم خراسان و مازندران، 218، 224، 225، 228، 229، 231، 270،
نوشتکین غرجه، جدّ خوارزمشاهیان، 2،
وامق، 78،
وطواط، رجوع برشید الدّین وطواط،
ابو الوفاء الفارسی، 117 ح،
هجیر، از پهلوانان شاهنامه، 173،
هزارسف، ملک نصره الدّین-، از ملوک لور، 113، 114، 204،
هندو خان بن ملکشاه بن تکش خوارزمشاه، 40، 50،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 323
هوتسما «1»، از مستشرقین هلاند و طابع اختصار تاریخ السّلجوقیّه للبنداری، 2، 15، 16، 43، (ح فی المواضع)،
هوداس «2»، از مستشرقین فرانسه و طابع «سیره جلال الدّین منکبرنی»، 97، 112، 131، 148، 159، 186، 192، 199، 201، 208، (ح فی المواضع)،
هولاکو (هلاکو) بن تولی بن چنگیز خان، 45، 200 ح، 201، 217، 218 ح، 255، 258، 259، 261،
هومان، از پهلوانان شاهنامه، 32،
یأجوج و مأجوج، 80،
یارقطاش، از امراء سلجوقیّه، 3 ح،
یاقوت حموی، 1، 23، 83، 101، 112، 115، 117، 136، 149، 160، 182، 194، 205، 220، 223، 246، 251، 258، 265، 278، 279، (ح فی المواضع)، رجوع نیز بمعجم البلدان، یزدجرد، 73،
یزید [بن معاویه]، 264، 265 ح،
یعقوب بن احمد، ابو یوسف، 263 ح،
یعقوب [بن اللّیث الصّفّار]، 117،
یغان سنقور، از امراء سلطان جلال الدّین، 219،
یغراق، 192 ح، رجوع باغراق،
یلدرجی، شمس الدّین (یا فخر الدّین) شرف الملک، وزیر سلطان جلال الدّین، 167، 171، 184، 185، 205،
یلواج، صاحب-، 215، 216، 246، 254، 280، رجوع نیز بمحمود یلواج، یمه نوین، از امراء معتبر چنگیز خان، 111، 116،
______________________________
(1)M .Th .Houtsma
(2)O .Houdas
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 324
یمین ملک، 192- 195، رجوع بامین ملک،
یوسف نبیّ، 122، 123، 152،
یونس خان بن تکش خوارزمشاه، 33، 35، 37،
ییسو [منکو] بن جغتای بن چنگیز خان، 250، (رجوع بفهرست ج 1)،
 (الأسماء المشکوکه القراءه)
نارنال؟؟؟، از امراء مغول، 233،
سکه، از امراء مغول، 219،
یونسی؟؟؟، رسول قراختای بنزد محمّد خوارزمشاه، 75،
نوح پهلوان، 131،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 325
فهرست الأماکن و القبائل،
آزادوار، 28،
آسیای حفص، 21،
آلان، 170،
آلمان، 87 ح،
آمد، 190، 191،
آمل، 115، 247، 278،
آمویه، 12، 17، 22، 108 ح، 182 (آب-)، 236، 243،
ابخاز، 164، 170،
ابرقوه، 205 ح، 217 ح، رجوع بورکوه،
ابسکون، 115، 128، 201،
ابهر، 115 ح،
ابیورد، 29، 30، 52، 58، 240، 278،
اترار، 80، 81، 99،
اخلاط، 167، 168، 174- 182،
اذربیجان، 38، 97، 98، 156، 167، 182 ح، 184 ح، 186، 237، 244، 245، 247، 248، 255، 258،
ارّان، 156، 166، 237، 255، 258، 261،
اربیل، 154، 155،
اردبیل، 184،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 326
اردهین (اردهن)، قلعه-، 117،
ارز روم، 181،
ارزن، 179، (گویا مقصود غیر ارز روم است)،
ارزنقاباد، از محالّ مرو، 246، 247،
ارسلان گشای، قلعه-، 43- 45،
ارغیان، 223،
ارمن، 170، 177،
اسپیدار (اسفیذار)، 115، 191،
استراباد، 223، 231، 279،
اسدآباد (همدان)، 33، 98،
اسفرایین (اسفراین)، 112، 223، 278،
اسفیجاب، 125 ح،
اسکناباد، 97 ح،
اسکنان، قلعه-، 97،
اشتران کوه، رجوع بشیران کوه،
اشکنوان، قلعه-، 97 ح،
اشنو، 160، 184،
اصطرخ (اصطخر)، قلعه-، 97،
اصفهان، 33، 38، 39، 42، 45، 112 ح، 151- 153، 165، 168، 169، 204، 209- 212، 255، 258، 278،
اعجمیان، شعبه از اتراک قنقلی، 35، 198،
اعراب، 138 ح،
اغناق (یغناق)، 83،
افغانستان، 194 ح،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 327
اکر، قلعه در سند، 146،
الغ‌ایف، اردوی-، (از قرائن قریب بیقین است که الغ‌ایف عبارت از اردوی جغتای بوده است)، 241، 243، 272، 273،
المالیغ، 217، 250،
الموت، 44، 204،
النجه، قلعه-، 157،
اندخود، 56، 57، 89،
اوجا (اوچه)، در سند، 61، 146، 147،
اورانیان، از قبایل اتراک، 35، 109،
اورگانج، 227، (رجوع باورکنج در ج 1)
اورمیه (ارمیه)، 160، 184،
اویرات، از قبایل مغول، 242،
ایران، 217 ح،
ایرانیان، 170،
ایغور، 225، 226، 228،
ایغوری (ایغری)، خطّ-، 226، 242، 260،
ایلال، قلعه-، 199،
ایلامش، صحرای-، 77،
ایمیل، 87، 126، 249، (رجوع بج 1)،
باخرز، 26،
بادغیس، 54، 221، 249،
بامیان، 60، 63، 64، 136 ح، 196،
بحیره آرال، 102 ح،
بحیره جند، 102 ح، 108 ح،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 328
بحیره خوارزم، 102 ح، 108 ح،
بخارا، 4، 15، 74، 76، 90، 100، 102، 108، 211، 232،
بدخشان، 108 ح،
برج خاکستر، در هرات، 68،
بردشیر (بردسیر)، 149 ح، همان جواشیر است،
بردویه، 135،
برشاور، رجوع بپرشاور،
بست، 194،
بسته (پشته)، کوه-، 137، 138 ح،
بس راور، قلعه-، 147،
بسطام، 21، 49، 113 ح،
بشکین (مشکین)، 184،
بصره، 114،
بغداد، 32، 33، 35، 37، 38، 96 ح، 98، 114، 115، 120، 121، 153، 154، 155 ح، 156، 158، 175، 200 ح، 216، 217،
بکر، قلعه در سند، 146،
بکرآباد، 194 ح،
بکرهار، 196، 197،
بلاساقون، 87، 92،
بلخ، 4، 5، 62- 64، 107، 108، 255،
بلاله، کوه-، 144، 145، 147،
بناکت، 83 ح، رجوع بفناکت،
بنسک، (دهی در خوارزم؟)، 73،
بولاق (مصر)، 104، 107، 129، 141، 183، 262، 274، 275، 279، (ح فی المواضع)،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 329
بیستون، کوه-، 70، 173،
بیش بالیغ، 88، 126، 225، 252،
بیلقان، 182 ح،
بیهق، 224،
پاریس، 1- 3، 6، 15، 35، 59، 60، 97، 105، 108، 112، 113، 130، 132، 135، 143، 145- 147، 159، 162، 166، 167، 170، 186، 188، 192، 199، 201، 208، 211، 263، 264، 266، 268، 280، (ح فی المواضع)،
پروان، 136، 137، 195، 196،
پرشاور (برشاور- پیشاور)، 61، 140، 147 ح، 192 ح، 195، 196،
پسا (فسا)، 150،
پنجاب، نام معبری از جیحون در حدود بلخ و ترمد، 108 (شرح در ح)، 111، 125،
پنجاب (هند)، 59 ح، 140 ح،
پنجدیه، 27،
پیشاور، 59 ح، 140 ح، رجوع بپرشاور،
تازیک، 50، 70، 212،
تبریز، 156، 158، 160، 167، 168، 177 ح، 182، 244، 247- 249، 261، 274- 276، 279- 281،
تبکین، از شعب قبیله نایمان، 34 ح،
تتار (تاتار)، 99، 126، 132- 134، 136، 152، 183، 188، 193،
ترشیز، 46، 47، 70، 71،
ترک، اتراک، 29، 35 ح، 50، 69، 70، 79، 87، 105 ح، 109،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 330
124، 150، 152، 178، 186، 193، 196، 198، 212، 219، 220،
ترکستان، 43، 83 ح، 101 ح، 105، 125، 246،
ترکمان (تراکمه)، 15، 71، 178، 194- 196، 198،
ترکی، زبان-، 268،
ترمد، 13، 64، 97، 108، 194، 199،
تستر، 153، 204،
تفرش، 191 ح،
تفلیس، 161، 163- 167، 261، 262،
تکریت، 155،
تکیناباد، 194 (شرح در ح)،
تمیشه (طمیس)، 223،
تنگ تکو، 113
تولک «1»، 49،
تیرهی «2»، کوه-، 137، 138 ح،
ثمود، 265،
جاجرم، 21، 223، 278،
جام، 26،
جرجان، 49، 73،
جرزوان، 64،
جریستان (؟)، 219،
______________________________
(1) تولک قلعه محکمی بوده در جبال نزدیک هرات در حدود قهستان ظاهرا، رجوع بطبقات ناصری ص 62، 361- 364،
(2) کوهستانی در نزدیکی پروان در سرحدّ غزنین و بامیان- ظ،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 331
الجزیره، 162، 264، 268، 280، (ح فی المواضع)،
جنابد، 49،
جند، 10، 12، 15، 17، 34، 38 ح، 40، 43، 82، 101 ح، 102، 217 ح، 218 ح،
جواشیر، 149، 150، 202، 212، رجوع بکواشیر و بردشیر،
جود، کوه-، (هندوستان)، 145، 147،
جودی، 177،
جوربد، 223، 278،
جوین، 28، 223، 278،
جیحون 8، 10، 20، 28، 55، 72، 77، 106، 108 ح، 192، 199، 271،
جیحون (یعنی رود سند)، 59، 142،
جیحون (یعنی رود کرّ)، 164،
جیرفت، 212،
جیلم، 58 ح، 59 ح،
چاه عرب، 46،
چین، 117،
حانیت؟؟؟ 170،
حبشی، غلامان-، 150،
حرق، 212،
حصار هندوان، 63،
حلب، 181، 244،
حیلی (جیلم؟)، 58،
خابران طوس، 109، 258،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 332
خبوشان، 13، 132 ح،
ختای (یعنی چین شمالی)، 86، 215، 243، 246، 259، 260،
ختای، ختائیان (مقصود قراختای است)، 5، 16، 19، 20، 56، 57، 62، 66، 69، 72، 74- 76، 78- 80، 82، 84، 92، 120، 124، رجوع کنید نیز بقراختای،
ختلان، 108 ح،
ختن، 83، 88، 126،
خراسان، 1، 2، 3 ح، 5، 10، 12، 16، 20، 22، 23، 26، 29، 34، 36، 39- 41، 43، 49، 51، 53، 55، 58، 62، 66، 71، 74، 84، 100، 106، 112، 132 ح، 193- 195، 218، 219، 221- 223، 228، 229، 232، 236، 237، 240، 241، 243، 244، 246، 249، 251، 252 ح، 256، 258- 261، 263 ح، 266، 269، 270- 272، 274، 281،
خرتبرت، 180،
خزر، بحر-، 59 ح،
خطا، یعنی قراختا، 78، 79،
خلج، قبیله از اتراک (ظ)، 192 ح، 194- 196، 198،
خلخال، 184،
خوارزم، 1، 2، 3 ح، 5- 8، 10، 12، 14- 22، 25، 27- 30، 34- 36، 38- 41، 45- 47، 49، 50- 52، 54، 56، 58، 64، 65 ح، 66- 72، 73 ح، 74، 87، 81، 82، 84، 86، 88- 90، 102 ح، 106، 108 ح، 115، 124، 125، 130- 133، 198، 199، 200 ح، 208 ح، 218، 237، 246، 265 ح، 266- 268،
خواف، 67، 135 ح،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 333
خوزستان، 2، 202، 204، 205،
خوی، 157، 160، 167، 182،
خویص (خبیص)، 215،
خیل بزرک (از محالّ ریّ)، 97،
دابویی (از اعمال آمل)، 115،
دار الخلافه (بغداد)، 33،
دار السّلام (بغداد)، 96،
دامغان، 97، 113 ح، 278،
دانه (دهی در خوارزم؟)، 73،
دجله (یعنی جیحون خوارزم)، 198،
دربند، 258،
درغم، 101 ح،
دزمار، قلعه-، 182،
دقوق (دقوقاء)، 155،
دماوند (دنباوند)، 113 ح، 117 ح،
دمریله، 148،
دمشق، 162 ح،
دهستان، 19، 29، 199، 244، 274،
دون (دوین، زون)، 160،
دیار بکر، 178، 185،
الدّیلم، بحر-، 115 ح،
دیلی (دهلی)، 61، 144، 145،
دینور، 33،
دینه، 202،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 334
دیول (دیبل)، 148،
رادکان، مرغزار-، 26، 27، 50، 247،
الرّخّ، 110،
رزام، قبیله از عرب، 107،
رکاله، کوه-، 144، 145، 147،
رودبار، در حدود جند ظاهرا، 11،
رودبار الموت، 44،
روس، 265،
روغد، 238،
روم، 108 ح، 170، 175، 179، 180، 181، 183، 190 ح، 243- 245، 248،
رونج (رونه)، جبال-، 113 ح،
ریّ، 28، 29، 31- 33، 37، 38، 97، 112- 114، 116، 117 ح، 152، 168، 169، 203، 209، 210، 278،
زاولستان، 62،
زرنج، 59 ح،
زره، بحیره-، 59 ح،
زم، 108 ح،
زنجان، 115 ح،
زنگی، 160،
زوزن، 67، 97، 134، 135 ح، 202، 209، 215،
زیرپل (در خراسان ظاهرا)، 26،
سایقان (سایغان، سایغ)، رجوع بشایقان،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 335
سبزوار، 24، 25، 240، 273،
سپاهان، 39، رجوع باصفهان،
سپیجاب، 125 ح،
سجستان، 86، رجوع بسیستان،
سدّ ذی القرنین، 80،
سدوستان (سدوسان)، 147، 148،
سراب، 183،
سرجاهان (سرجهان)، قلعه-، 115،
سرخس، 20- 22، 27- 29، 50، 51، 68، 71، 193 ح، 249،
سریر، 170،
سغد، آب-، 15،
سقناق، 10، 34،
سلطان‌آباد، 112 ح،
سلطان دوین، 231،
سلطانیّه، 115 ح،
سلماس، 160،
سلومد (سلومک)، 67،
سمرقند، 5، 14، 15، 55، 57، 64، 76، 81- 83، 86، 91، 101، 102، 104، 105، 108 ح، 109، 124- 126، 156، 242، 258 ح،
سمنان، 30،
سند، 61، 146،
سند، آب-، 59 ح، 139، 140، 142 ح، 143، 146، 147، 192 ح،
سوبرلی (سوبرنی)، 18، 19،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 336
سوره، 193،
سومنات، 44،
سونیان، از قبایل قفقاز، 170،
سیحون، 77، 102 ح، 125 ح،
سیرجان، 217 ح،
سیر دریا، 102 ح،
سیستان، 45، 59 ح، 65، 194 ح، 214، 221، 255،
سیفاباد، 56،
سیقران، 139، 255،
سیوستان (سیبستان)، 147 ح، 194،
شابور خواست، 153،
شادیاخ، 16، 19، 23- 25، 36، 39- 41، 48، 49، 50 ح، 62، 68- 71، 79، 132، 133،
شام، 139 ح، 156، 162 ح، 167، 170، 175، 176، 178- 181، 183، 244، 261، 264 ح، 268 ح، 280 ح،
شایقان (سایقان، سایغان، سایغ)، پشته-، 132،
شول، 114،
شهرستانه (نزدیک نسا؟)، 12، 47، 218، 237،
شیراز، 150، 151 ح، 190 ح، 214،
شیران کوه (اشتران کوه؟ ظ)، 113،
شیعه، 278،
صاین قلعه، 115 ح،
طارم، 45،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 337
طارمین، 115 ح،
طالقان (بلخ)، 51، 58، 139، 194، 196، 200،
طبرستان، 113 ح، 199 ح،
طبرک، قلعه-، 28، 30،
طبس، 71،
طراز، 55 ح، 76، 88، 91، 246 ح، 248، 251،
طرق، 52،
طمیس (تمیشه)، 223 ح،
طورغای، 101 ح،
طوس، 22، 26، 27، 34، 48، 51، 71، 109، 220، 238، 240، 245، 247، 255، 259، 272، 279، 281،
طهران، 138 ح،
عاد، 159 ح،
عبّاسی، 212،
عجم، 160،
عراق، 21، 24، 28، 30- 33، 35، 37، 38 (عراقین)، 39 (عراقین)، 41- 43، 45، 48، 97، 98، 100، 106- 108، 112، 113، 117 ح، 120، 130، 135 ح، 149، 150، 165، 168، 174، 186، 190، 193، 201، 202، 208، 209، 211، 237، 243، 244، 256، 258، 259، 262، 266 ح، 271، 277 ح، 280،
عرب (اعراب)، 33، 180 ح،
عرفات، 121،
علیاباد، قلعه-، 163،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 338
عمان، 166،
عمّوریه، 108 ح،
غربالیغ (غزبالیغ، غوبالیغ)- بلاساقون، 87،
غرجستان، 1، 86،
غرس، 161،
غزّ، 12، 15، 20، 22، 87 ح،
غزنین (غزنه)، 4، 44، 59 ح، 62، 84- 86، 106، 120، 133، 135، 136، 139، 144، 192- 196،
غور، 19، 22، 27، 49، 50- 56، 58، 61، 62، 66، 67، 85، 86، 120، 135، 208 ح،
غوریان، 49، 53، 56، 66، 67، 86، 89، 193، 194 ح، 195- 198،
فارس، 97، 113، 114، 117 ح، 202، 205 ح، 243،
فرات، 178،
فرّزین، قلعه-، 112، (شرح در ح)،
فرغانه، 88، 125،
فروان، 136 ح، رجوع بپروان،
فریزن، 220 ح،
فناکت، 77، 83، 84، 126، 231،
فنج آب، 108 ح، رجوع بپنجاب،
فهم، قبیله از عرب، 142،
فیروزکوه، پای‌تخت غور، 62، 65، 84، 85،
فیروزکوه، قلعه-، (دماوند- ظ)، 42، 210، تاریخ جهانگشای جوینی ج‌2 339 فهرست الأماکن و القبائل، ….. ص : 325
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 339
قارلق، 87، رجوع بقرلغ،
قارون، جبال-، 113 ح،
قارون، قلعه-، 113، 114، 201،
قبادیان، 108 ح،
قبان، 184،
قراختای، 15، 17، 55، 76 ح، 83، 86- 93، 100، 120، 122، 124، 211، 218، رجوع نیز بختای،
قراقورم، کوهی در مغولستان و شهری که اوکتای قاآن در پای آن کوه بنا نمود و پای‌تخت اوایل مغول بود، 101 ح، 102 ح، 200، 231، 250 ح، 252 ح،
قراقم (قراقوم)، مفازه در ساحل شرقی سیحون، 101، 102 ح،
قراقوم، مفازه معروف بین خوارزم و مرو، 102 ح،
قراکول، 15،
قرقیز، 87، 88،
قرلغ (قرلیغ، قرلغان، قارلقان)، از قبایل اتراک «1»، 14، 15، 17، 87،
قزوین، 42، 44، 97 ح، 115 ح، 276،
قصدار، 194،
قفچاق، قفچاقان، 89، 90، 170، 172،
قفقاز، 170 ح،
قلان تاشی، 251،
قلعه قاهره، 43،
______________________________
(1) جامع التّواریخ طبع برزین ج 1 ص 170، رجوع کنید نیز بحواشی کاترمر بر جامع التّواریخ ص 52- 53،- قرلغ و قرلیغ و قارلق و قارلوق و خرلخ و همچنین خلّخ شعرای ایران (که هیئت مدغمه خرلخ است) همه صور مختلفه یک کلمه است و آن قبیله بوده است از اتراک در شمال و شمال شرقی ماوراء النّهر معروف بحسن صورت و طول قامت و تناسب خلقت،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 340
قلعه‌های ارسلان‌گشای، اردهین، اسکنان، اشکنوان، اصطرخ، النجه، ایلال، بس راور، دزمار، سرجاهان، طبرک، علیاباد، فرّزین، فیروزکوه، قارون، کجوران، کیران، والیان، رجوع کنید بدین کلمات،
قم، 255، 278،
قم کبچک (یا کیچک)، 88، 248 ح،
قندهار، 194 ح،
قنقلی، قنقلیان، از قبایل اتراک «1»، 35 ح، 87، 88، 101، 131، 139، 192 ح، 198،
قوچان، 132 ح، رجوع بخبوشان،
قوناق، 249 ح،
قهستان، 46، 49،
قیلی، رودخانه-، 102،
قیمج، رودخانه-، 102،
کابل، 195،
کاشان، 169 ح، 255، 278،
کاشغر، 83، 88، 126،
کالف، 108 ح،
کبودجامه، 223، 278،
کجوران، قلعه-، 194، 195،
کرّ، رودخانه-، 161، 164 ح،
کربی، دره-، 159،
کرج، 112 ح،
کرد، اکراد، 33، 155، 190،
______________________________
(1) جامع التّواریخ ایضا، ص 22،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 341
کرمان، 22، 70، 71، 73، 74، 149، 165، 201، 202، 205، 209، 211، 212، 215، 217، 255،
کرمان (غزنه)، 139،
کس (کش)، 258 ح،
کلات، 109،
کلکتّه، 48 ح، 211 ح،
کمادی، 212،
الکنّاس (مخفّف الکناسه)، 23،
کنده، 23،
کواشیر (ظ- گواشیر)، 209، رجوع بجواشیر،
کوشک ملک (در قزوین)، 276،
کوفه، 23،
کوکروخ (؟)، 219،
کیتو، 258،
کیران، قلعه-، 182، 185،
کنجک؟؟؟، 248،
گرج، گرجیان، 158- 160، 163، 164، 167، 170، 172، 174، 180، 243، 245، 261،
گرجستان، 170، 258، 261، 262،
گردکوه (دامغان)، 216، 278،
گرمسیر (- بست)، 194،
گیلان، 115،
لارجان (مازندران)، 199،
لال، 199 ح، رجوع بایلال،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 342
لاهور، 59 ح،
لکزیان، 170،
لندن، 2 ح، 3 ح، 44 ح،
لور، 113، 114، 154، 155، 204، 216،
لورستان، 169،
لوری، صحرای-، (گرجستان)، 163،
لوهاوور (- لاهور)، 61،
لیپزیک، 106 ح، 138 ح،
مانتژیاباد؟؟؟ (مابیژناباد- ظ)، 134،
مارکاب، دره-، 161،
مازندران، 26، 42، 73، 74، 106، 115، 117 ح، 199، 201، 209، 218، 221، 222، 228، 229، 231، 238 ح، 240، 241، 244، 247، 256، 259، 269، 271، 274،
ماوراء النّهر، 4، 14، 15- 17، 72- 74، 76 ح، 88، 90، 100، 105، 106، 122، 123، 194، 209، 211، 222، 246، 254،
المجوس، 112،
مدینه السّلام (بغداد)، 180،
مرغه، 52،
مرند، 160،
مرو، 2، 3 ح، 5، 6، 8، 20، 22، 23، 25، 30، 34، 39، 48، 50- 52، 54، 58، 102 ح، 219 ح، 246، 250، 259،
مرو الرّود «1»، 27، 51، 58،
______________________________
(1) کذا فی المتن فی المواضع، و الظّاهر «مرو الرّوذ» بالذّال المعجمه،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 343
مزدقان، 38،
مشکین (بشکین)، 184 ح،
مشهد (؟)، در استو، 279،
مشهد طوس، 51، 70،
مصر، 57 ح، 94 ح، 122، 178، 279 ح،
معرّه النّعمان، 264 ح،
مغول، 8، 87، 101- 104، 106، 111، 113- 116، 117 ح، 130، 133، 134 (موغال)، 136- 138، 140، 142، 144، 147، 149، 168، 169، 183- 186، 189، 191، 192 ح، 194- 197، 201، 202، 210، 211، 214، 216، 220، 226، 227، 231، 236- 238، 240، 242، 248، 249، 256، 261، 262، 269،
مغولی، زبان-، 260،
مکران، 149،
مکّه، 96 ح، 121،
الملا، 266،
ملازجرد، 180،
ملکفور، 144،
منازجرد، منازکرد، ملازکرد، 180 ح، همان ملازجرد است،
مندور، 171،
منصوریه (باغی و سرائی در طوس)، 247،
منقشلاغ، 130،
موش، بیابان-، 181،
موصل، 201، 243،
موغان (مغان)، 184،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 344
مولتان، 61، 147،
میدان سبز (در غزنین)، 135،
نایمان، از قبایل اتراک «1»، 34 ح، 100، 247،
نخجوان، 156، 157،
نخشب، 105،
نسا، 13، 26، 81، 132، 219،
نوراور، شطّ-، 55،
نهرواله، 148،
نیشابور، نشابور، 13، 16، 19، 21، 24، 25، 30، 34، 36، 39، 49، 69، 94 ح، 100، 109، 110، 169، 219، 220، 255،
نیل مصر، 59 ح،
والیان، قلعه-، 136،
وراوی، 184 ح،
ورکوه، 205، رجوع بأبرقوه،
وخان، 108 ح،
وخش، 108 ح،
هراه «2»، 22، 49، 50، 51، 53، 54، 62، 64، 66- 69، 71، 84، 86، 135، 192، 194، 216، 220 ح، 255،
هزارسف، قصبه-، 8، 9، 56،
همدان، 32، 33، 36، 38، 97، 98، 112 ح، 179، 278،
______________________________
(1) جامع التّواریخ، طبع برزین ج 1 ص 136- 145،
(2) در نسخه اساس (آ) هرات را تقریبا بطور کلّی «هراه» با تاء مربوطه می‌نویسد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 345
هند، هندوستان، 58، 59 ح، 61، 86، 106، 143، 144، 166، 195، 202، 212، 213، 255،
هندو، هنود، 59، 143، 144،
هیرمند، 59 ح،
یازر «1»، 71، 72، 219،
یرلیغ، دیهی در حوالی بیش بالیغ، 225،
یزد، 216، 256،
یغناق (اغناق)، 83 ح،
(الأسماء المشکوکه القراءه)
بارسرحان، 88،
نامیح؟؟؟، 88،
بیدتنبه؟؟؟، 162،
______________________________
(1) یازر شهری متوسّط بوده در خراسان و جزو ولایت مرو محسوب میشده است، رجوع کنید بنزهه القلوب حمد اللّه مستوفی در فصل «ربع مرو شاهجان»،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 346
فهرست الکتب،
آثار البلاد (لزکریّا بن محمّد القزوینی)، 194 ح،
احسن التّقاسیم فی معرفه الأقالیم (لمحمّد بن احمد المقدسی)، 194 ح،
اساس الّلغه (للزّمخشری)، 31 ح، 95 ح،
الأغانی (لأبی الفرج الاصبهانی)، 139 ح، 264 ح، 266 ح،
برهان قاطع، 59، 101، 143، 187، 279، (ح فی المواضع)،
تاج العروس، 31 ح، 95 ح،
تاریخ ابن خلّکان، رجوع بابن خلّکان در فهرست رجال،
تاریخ بیهق (لابن فندق البیهقی «1»)، 1 ح، 15 ح،
تاریخ جهان‌آرا (للقاضی احمد الغفّاری)، 16 ح،
تاریخ السّلجوقیّه «2» (للرّاوندی)، 2 ح، رجوع نیز براحه الصّدور،
تاریخ السّلجوقیّه (للعماد الاصفهانی)، 2 ح، 3 ح، 15 ح، و مختصره للبنداری، 2 ح، 15 ح، 16 ح،
تاریخ گزیده (تألیف حمد اللّه مستوفی)، 1، 9، 37، 131، 201، 208، 214، (ح فی المواضع)،
تاریخ مغول (تألیف دوسون «3»)، 201 ح،
تاریخ ناصری (لأبی الفضل البیهقی)، 44،
تاریخ النّسوی، 199 ح، 201 ح، رجوع بسیره جلال الدّین منکبرنی،
______________________________
(1) رجوع بابن فندق در فهرست رجال،
(2) رجوع کنید بمقدّمه مصحّح ج 1 ص ق- قد،
(3) رجوع یدوسون در فهرست رجال،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 347
تاریخ وصّاف «1» 201 ح، 209 ح، 218 ح،
تاریخ یمینی (لأبی النّصر محمّد بن عبد الجبّار العتبی)، 1 ح، 57 ح، 75 ح، 94 ح، 122، 129 ح،- شرحه للشّیخ احمد المنینی، 57 ح، 94 ح،
تتمّه صوان الحکمه (للبیهقی)، 5 ح،
تتمّه الیتیمه «2» (للثّعالبی)، 59، 60، 162، 263، 264، 266، 268، 277، 280، (ح فی المواضع)،
تجارب الأمم (لأبی علی مسکویه)، 1،
تذکره الشّعراء دولتشاه سمرقندی، 2 ح،
ترجمان ترکی و عربی، طبع هوتسما، 43 ح،
جامع التّواریخ «3» (لرشید الدّین فضل اللّه الوزیر)، 3، 34، 35، 130، 132، 136- 140، 143- 148، 163، 167، 168، 170- 173، 182- 185، 188، 192، 201، 208، 211، 218، 219، 230، 232، 242، 251، 255، (ح فی جمیع المواضع)،
جوامع العلوم (للفخر الرّازی)، 1، 2 ح،
جهانگشای، 2، 9، 61، 82، 105، 131، 135، 201، 208، (ح فی المواضع)،
جهان‌نامه (مجهول المصنّف)، 59 ح، 108 ح، 113 ح،
حبیب السّیر، 87 ح، 208 ح،
الحماسه لأبی تمّام و شرحها للخطیب التّبریزی، 104، 107، 120، 129، 141، 183، 262، 274، 275، 282، (ح فی المواضع)،
الحماسه البحتریّه، 282 ح،
______________________________
(1) رجوع بمقدّمه مصحّح ج 1 ص و- ز،
(2) تتمّه الیتیمه ذیلی است که ثعالبی خود بر یتیمه الدّهر تألیف خود افزوده است و یک نسخه نفیسی از آن (S 033Arabe ( که با یتیمه الدّهر معا تجلید شده است در کتابخانه ملّی پاریس موجود است و بدبختانه این ذیل مهمّ با اصل یتیمه الدّهر که در دمشق چاپ شده بطبع نرسیده است،
(3) رجوع کنید بمقدّمه مصحّح ج 1 ص ه- و،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 348
خزانه الأدب و لبّ لباب لسان العرب فی شرح شواهد شرح الکافیه للرّضیّ (للأمام عبد القادر بن عمر البغدادی)، 123، 138، 139، 214، 238، 279، (ح فی المواضع)،
دیوان الغزّیّ (ابراهیم بن عثمان الشّاعر المشهور)، 105 ح،
ذیل قوامیس عرب (تألیف دزی «1»)، 51 ح، 57 ح، 96 ح،
روضه الصّفا، 209 ح،
راحه الصّدور «2» فی تاریخ السّلجوقیّه (للرّاوندی)، 2 ح، 15 ح،
رسائل رشید وطواط، 6 ح، 7 ح،
زبده التّواریخ در تاریخ سلجوقیّه (للسّیّد صدر الدّین)، 44،
سقط الزّند (لأبی العلاء المعرّی)، 116 ح، 132 ح، 155 ح،- شرح الخطیب التّبریزی علیه، 132 ح،
سیره جلال الدّین منکبرنی، تألیف محمّد بن احمد النّسوی منشی سلطان مذکور، 96، 112، 130، 199، 201، (ح فی المواضع)، رجوع کنید نیز بنسوی، در فهرست رجال،
شاهنامه، 31، 125 ح،
شرح شواهد المغنی (للسّیوطی)، 279 ح،
شواهد العینی، 138 ح،
الصّحاح (للجوهری)، 31 ح،
طبقات ناصری (لمنهاج الدّین عثمان الجوزجانی)، 48، 59، 61، 192- 194، 199، 208، 211، 212، (ح فی المواضع)،
عدن، قاموس ترکی بفارسی (رجوع بفهرست ج 1)، 83 ح، 254 ح،
غرر الخصائص الواضحه و عرر النّقائص الفاضحه (لمحمّد بن ابراهیم الکتبی)، 264 ح،
فهرست کتابخانه دیوان هند (تألیف ایته «3»)، 2 ح،
______________________________
(1)Dozy
(2) رجوع کنید بمقدّمه مصحّح ج 1 ص ق- قد،
(3)Ethe
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 349
فهرست کتابخانه لیدن (تألیف دزی «1»)، 5 ح،
فهرست نسخ عربی کتابخانه لندن، ذیل-، (تألیف ریو «2»)، 44 ح،
قرآن، 134،
قاموس عربی و فارسی بانگلیسی (تألیف جانسن «3»)، 29 ح،
قاموس فیروزآبادی، 37 ح،
کامل التّواریخ، رجوع بابن الأثیر در فهرست رجال،
کامل المبرّد، 16 ح، 138 ح،
لباب الألباب (تألیف نور الدّین محمّد عوفی)، 9 ح، 23 ح، 194 ح،
لسان العرب، 3، 13، 37، 56، 95، 99، 104، 144، 158، 159، 189، 275، (ح فی المواضع)،
مجمع الأمثال (للمیدانی)، 41، 50، 56، 99، 119، 158، 214، (ح فی المواضع)،
مجمع الفصحاء (تألیف مرحوم هدایت)، 2 ح،
محاضرات الرّاغب، 264 ح،
مشارب التّجارب (لابن فندق البیهقی «4»)، 1، 21 ح،
معجم الأدباء (لیاقوت الحموی)، 1 ح،
معجم البلدان (له ایضا)، 18، 132، 139، 148، 182، 184، 265 266 (ح فی المواضع)، رجوع نیز بیاقوت در فهرست رجال،
المعجم فی معاییر اشعار العجم (لمحمّد بن قیس الرّازی)، 5 ح،
نزهه القلوب (تألیف حمد اللّه مستوفی)، 115، 184، 219، 238، (ح فی المواضع)،
هفت اقلیم (تألیف امین احمد رازی)، 2 ح،
یتیمه الدّهر (للثّعالبی)، 94، 111، 128، 169، 246، 265، (ح فی المواضع)،
______________________________
(1)Dozy
(2)Rieu
(3)Johnson
(4) رجوع بابن فندق در فهرست رجال،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 350
فهرست مندرجات الکتاب،
صحیفه
ذکر مبدأ دولت سلاطین خوارزم انار اللّه براهینهم، 1
ذکر جلوس سلطان علاء الدّین محمّد خوارزمشاه، 47
ذکر مسلّم شدن ملک سلاطین غور سلطان محمّد را، 61
ذکر احوال خرمیل بعد از مراجعت سلطان، 66
ذکر کزلی و عاقبت کار او، 69
ذکر استخلاص مازندران و کرمان، 73
ذکر استخلاص ماوراء النّهر، 74
ذکر مراجعت سلطان بار دوّم بجنگ کور خان، 82
ذکر استخلاص فیروزکوه و غزنین، 84
ذکر خانان قراختای و احوال خروج و استیصال ایشان، 86
ذکر بقیّه احوال سلطان سعید محمّد و اختلال کار او، 94
ذکر موجبات وحشتی که سلطان محمّد را با امیر المؤمنین النّاصر لدین اللّه ابو العبّاس احمد افتاده بود، 120
ذکر استیصال سلطان سلاطین و سبب آن، 122
ذکر سلطان جلال الدّین، 126
ذکر احوال او در هندوستان، 143
ذکر حرکت سلطان جلال الدّین بجانب بغداد، 153
ذکر احوال سلطان و گرجیان و قمع ایشان، 158
ذکر مراجعت سلطان با گرجستان، 170
ذکر حرکت سلطان بأخلاط و فتح آن 174
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 351
[فتح‌نامه اخلاط از انشاء نور الدّین منشی]، 177
ذکر حرکت سلطان بحرب سلطان روم، 180
ذکر یمین ملک و اغراق و عاقبت کار ایشان، 192
ذکر والده سلطان ترکان خاتون، 198
ذکر احوال سلطان غیاث الدّین، 201
ذکر سلطان رکن الدّین، 208
ذکر استخلاص نواحی کرمان و احوال براق حاجب، 211
ذکر جنتمور و تولیت او خراسان و مازندران را، 218
ذکر نوسال، 224
ذکر احوال کرکوز، 225
ذکر وصول کرکوز بخراسان و احوال او، 237
ذکر احوال امیر ارغون، 242
ذکر توجّه امیر ارغون بقوریلتای بزرگ، 251
ذکر احوال شرف الدّین خوارزمی، 262
حواشی و اضافات، 283
ضبط منکبرنی، 284
جدول سلاطین خوارزمشاهیّه، 293
فهرست اسماء الرّجال، 294
فهرست الأماکن و القبائل، 325
فهرست الکتب، 346
غلطنامه، 352
فائت غلطنامه جلد اوّل، 355
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 367
جنگ سلطان جلال الدّین منکبرنی با گرجیان (نقل از جهانگشای نسخه ز ورق 67)
   نظر انوش راوید:  از ابتدای تاریخ کشور ایران دشمنان داشت،  آنها از انواع ترفندها برای ضعیف و خوار نشان دادن ایرانیان استفاده می کردند.  منجمله با تاریخ نویسی های الکی و نوشتن داستان هایی از شکست های تاریخی ایرانیان،  به نوعی جنگ نرم و تهاجم فرهنگی علیه ایران ایجاد می کردند و می کنند.  در نهایت با کمک عده ای ایرانی می توانستند،  به مقاصد شومشان برسند،  مانند همین کتاب فوق،  که آنرا بجای تاریخ ایران غالب کردند.  امیدوارم جوانان باهوش متخصص ایران،  با دقت کامل نسبت به برداشت دروغها از تاریخ ایران پیش از پیش فعال باشند.
مقدمه و دیدگاه و تفسیر و بررسی انوش راوید و فهرست لینک های کتاب در اینجا.
این نوشته در تاریخ ایران ارسال و برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.