بررسی تاریخ جهانگشای جوینی 5

بررسی تاریخ جهانگشای جوینی 5
جلد دوم
 
مقدمه و دیدگاه و تفسیر و بررسی انوش راوید و فهرست لینک های کتاب در اینجا.
توجه:  نظرات و تحلیل های من انوش راوید در زیر مطالب کتاب،  در همین برگه با خط قرمز است.
 
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 1
 [متن کتاب]
اشاره
جلد دوّم از تاریخ جهانگشای جوینی،
ذکر مبدأ دولت سلاطین خوارزم انار اللّه براهینهم،
اشاره
بسمه تعالی در کتاب مشارب التّجارب که تتمّه «1» ذیل تجارب الأمم است «2» از تصنیف ابن فندق «3» البیهقی 1 مسطورست و در جوامع العلوم «4» از تصنیف رازی که بنام سلطان تکش است در فصل تاریخ مذکورست که بلکاتکین «5» یکی بود از ارکان مملکت سلجوقیان، چنانک در مملکت سامانیان البتکین «6» صاحب جیش خراسان، از غرجستان غلامی ترک
______________________________
(1) ج: «نسخه»
(2) از قرار تقریر خود مصنّف مشارب التّجارب در کتاب دیگر خود موسوم به «تاریخ بیهق» که یک نسخه از آن در موزه بربطانیّه موجود است (.etc ,a 21.f ، 3587.Or ( مشارب التّجارب ظاهرا ذیل تاریخ یمینی است نه ذیل تجارب الأمم، یاقوت در معجم الأدباء (طبع مرگلیوث ج 2 ص 314- 315) فصلی راجع بترجمه صاحب ابن عبّاد و ابن الأثیر در حوادث سنه 568 فصلی راجع بتاریخ خوارزمشاهیّه از این کتاب نقل کرده‌اند و حمد اللّه مستوفی در دیباچه تاریخ گزیده آنرا از مآخذ خود می‌شمرد،
(3) کذا فی ه و هو الصّواب، آ: فدق، ب در متن: صدوق، در حاشیه: فبدق، ج: فبدق؟؟؟، د: فندق،- و هو ابو الحسن علیّ بن زید بن امیرک محمّد بن الحسین بن فندق البیهقی، نسب او بدینطریق در دیباچه تاریخ بیهق مذکور مسطور است،
(4) آنچه در جوامع العلوم در این خصوص دارد فقط اینست: «و در آن واقعه که برادر محمّد [بن ملکشاه] مخالفت کرده بود امیرداد حبشی بخوارزم آمد و مستولی شد پس ممالک خوارزم بخوارزمشاه کبیر قطب الدّین نوّر اللّه قبره تسلیم کرد و بعاقبت او را بگرفتند و بکشتند» (جوامع العلوم نسخه پاریس 1395.Suppl .Pers ورق‌b 76
(5) کذا فی ج د، ه: بیلکاتکین، آ ب: ملکاتکین، ابن الأثیر (طبع تورنبرگ) در حوادث سنه 490: بلکباک، با نسخه بدل: بلکانک،
(6) آ: السکین، ه: الب‌تکین،
   نظر انوش راوید:  خوارزم = خاور زمین 
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 2
خریده است «1» نام او نوشتکین غرجه «2» بود بتدریج سبب عقل و کیاست مزیّت مرتبت می‌یافت تا بحدّی که رکنی بزرگ گشت در دولت سلجوقیان بمثابت سبکتکین در آخر عهد ملوک سامان و اسم طشت‌داری داشت و خوارزم در آن روزگار در عداد وظیفه طشت‌خانه بود چنانک خوزستان «3» در وظیفه جامه‌خانه او را باسم شحنگی خوارزم موسوم کردند و ازو پسران بودند پسر بزرگتر قطب الدّین محمّد را در مرو بمکتب داد تا آداب و رسوم ریاست و امارت تعلیم کند «4»، و در آن وقت سلطان برکیارق بن ملکشاه امیر خراسان داد بک حبشی بن التونتاق «5» را در ممالک خویش نیابت مطلق فرموده بود و در مدح او اشعار شعرای آن عصر بسیارست و ابو المعالی نحّاس «6» رازی مادح خاصّ اوست و درین
______________________________
(1) فاعل خریده است بلکاتکین است،
(2) کذا فی د، ه: نوش تکین غرجه، ج: نوشتکین غرجه‌ی، آ: نوستکین غرجه، ب: نوشکین غرجه،
(3) آ: حوزستان، ج: خورستان،
(4) ج: تعلیم گرفت، د: تعلیم گیرد، ب: او را تعلیم کنند،
(5) آ: داد بک بن البوبباق؟؟؟، ب: داد بک بن حبشی النون؟؟؟ یاق، ج: داد بک بن حبش التون یاق، د: داد بک بن حبش التوبباق؟؟؟، ه: داد بک بن حبشی التوشاق،- در کتب تواریخ معتبره نام امیر خراسان در آن عهد داد بک (امیرداد) حبشی بن التونتاق مسطور است نه داد بک بن حبشی التونتاق چنانکه در چهار نسخه جهانگشای دارد، رجوع کنید بجوامع العلوم فخر رازی نسخه پاریس (1395Suppl .Persan ( ورق‌b 76، و تاریخ السّلجوقیّه طبع هوتسما ص 259، و ابن الأثیر در حوادث سنه 490 و 493، طبع تورنبرگ‌Tornberg ج 10 ص 181- 183، 201- 202،
(6) کذا فی د ه، آ ب: نحاس، ج: نخّاس،- معروف در تخلّص این شاعر نحّاس با حاء مهمله است و در غالب کتب تاریخ و ادب نیز بهمین طریقه مسطور است از جمله در اختصار تاریخ السّلجوقیّه للبنداریّ طبع هوتسما ص 63، و اصل این تاریخ لعماد الدّین الکاتب نسخه پاریس (b 531.f )5412Arabe (، و تاریخ سلجوقیّه موسوم براحه الصّدور للرّاوندی نسخه وحیده پاریس (b 85.f ، 1314.Suppl .pers (، و تذکره هفت اقلیم دو نسخه پاریس (b 353.f ، 357.b .Suppl .pers 123.f ، 356.Suppl .pers ( و نسخه دیوان هند در لندن (فهرست ایته ستون 441)، و تذکره الشّعراء دولتشاه طبع ادوارد برون ص 78، و مجمع الفصحاء ج 2 ص 78- 79، ولی نادرا با خاء معجمه بطبق نسخه
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 3
وقت خوارزمشاهی از غلام «1» سلطان سنجر النجی «2» بن قچقار «3» خوارزمشاه بقطب الدّین محمّد تحویل کرد «4» و او را بخوارزمشاه موسوم کرد در «5» شهور سنه احدی و تسعین و اربعمایه، و او را در موافقت سلاطین سلجوق مقامات محموده بسیارست و در تواریخ ذکر آن مثبت، مدّت سی سال در رفاغ «6» حال و فراغ بال خوارزمشاهی کرد یک سال بخود بخدمت درگاه سنجری آمدی و یک سال پسر خود اتسز را «7» بفرستادی تا بوقتی که وفات یافت، پسر او اتسز در شهور سنه اثنتین و عشرین و خمسمایه قایم مقام او شد و اتسز بفضل و دانش معروف و مشهور شد و او را اشعار و رباعیّات پارسی «8» بسیارست و بشهامت و صرامت از
______________________________
ج نیز دیده شده است از جمله اصل تاریخ سلجوقیّه عماد کاتب نسخه مذکوره پاریس ورق‌a 75، و جامع التّواریخ نسخه موزه بریطانیّه در لندن (a 442.f ، 7628.Add ( که «نخاسی» با خاء معجمه و یاء نسبت دارد،
(1) کذا فی ب مصحّحا بخطّ جدید، آ ج د ه: از بهر،
(2) کذا فی ب ج د، آ: التجی؟؟؟، ه: التجی، ابن الأثیر در حوادث سنه 490 سه مرتبه: اکنجی،
(3) آ: فحقار؟؟؟، ب: فحقار؟؟؟، ج:  قفجار، د: قبحقاح؟؟؟، ه: قحفار؟؟؟،- قچقار بترکی بمعنی قوچ است کوهی یا غیر آن (قاموس پاوه دو کورتی)،
(4) یعنی داد بک حبشی خوارزمشاهی را از النجی بن قچقار بقطب الدّین محمد تحویل کرد، و عین عبارت ابن الأثیر در این موضع که واضح‌تر و وافی‌تر بمراد است اینست:- «و کان من جمله امراء السّلطان [برکیارق] امیر اسمه اکجی و قد ولّاه السّلطان خوارزم و لقّبه خوارزمشاه فجمع عساکره و سار فی عشره آلاف لیلحق السّلطان فسبق العسکر الی مرو فی ثلثمایه فارس و تشاغل بالشّرب فاتّفق قودن و امیر آخر اسمه یارقطاش علی قتله فجمعا خمسمایه فارس و کبسوه و قعلوه … و فی هذه السّنه [490] امّر برکیارق الأمیر حبشی بن التونتاق علی خراسان … فلمّا ولی امیرداذ حبشی خراسان کان خوارزمشاه اکنجی قد قتل و قد تقدّم ذکره و نظر الأمیر حبشی فیمن یولّیه خوارزم فوقع اختیاره علی محمّد بن انوشتکین فولّاه خوارزم و لقّبه خوارزمشاه» (ابن الأثیر در حوادث سنه 490)،
(5) آ ج ه: و در،
(6) کذا فی ج، آ ب د ه: رفاع،- الرّفع و الرّفاغه و الرّفاغیه سعه العیش و الخصب و السّعه و رفغ عیشه بالضّمّ رفاغه اتّسع و انّه لفی رفاغه و رفاغیه من العیش (لسان العرب)، و رفاغ بدون تاء در لغت نیامده است،
(7) ه همه جا «آتسنز» با مدّ دارد،
(8) د افزوده: و تازی،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 4
اکفا و اقران مستثنی و ممتاز و او را «1» در خدمت سلطان سنجر فتوح بسیار بود «2» و حقوق خدمت ثابت داشت «3» و از آن جملت یکی آن بود که در شهور. سنه اربع و عشرین «4» که سلطان سنجر سبب عصیان طمغاج «5» خان عزیمت «6» ماوراء النّهر کرد چون ببخارا رسید روزی سلطان در شکارگاه بود و جماعت غلامان و حشم که بتازگی بخدمت پیوسته بودند بر اهلاک سلطان مغافصه یک کلمه گشته بودند اتسز خوارزمشاه در آن روز بشکار نرفته بود میان روز از خواب بیدار شد و اسب بخواست و روی بتعجیل تمام بسلطان نهاد و کار سلطان در میان آن قوم در حالت وصول او نیک تنگ درآمده بود و در مضیقی عظیم افتاده اتسز بر آن مخاذیل حمله کرد و سلطان را خلاص داد سلطان از اتسز پرسید که بر حالت ما چگونه وقوف یافتی گفت در خواب دیدم که سلطان در شکارگاه در واقعه افتاده است در حال بیامدم بوسیلت آن حقّ «7» کار او بالا گرفت و روزبروز قوّت و شوکت او زیادت بود و نظر عنایت و تربیت سلطان در حقّ او بیشتر چنانک مجسود ارکان ملوک و امرای دیگر شد و از غیرت آن ارکان و مقرّبان مکرها و قصدها پیوستند تا چون سلطان در ذو القعده سنه تسع و عشرین «8» سبب عصیان بهرامشاه قصد غزنین کرد تا شوّال سال دیگر که با بلخ رسید ملازم بود و درین سفر اتسز بر مکاید و احقاد امرا و حسّاد واقف شده بود و از سلطان خائف چون اجازت مراجعت یافت و روان شد سلطان با خواصّ گفت که پشتی است که باز روی آن نتوان دید آن جماعت گفتند چون این معنی رای عالی را مقرّرست بچه سبب اجازت مراجعت و نواخت
______________________________
(1) ب ج د ه افزوده: نیز،
(2) کلمه «بود» فقط در ج،
(3) د کلمه «داشت» را ندارد،
(4) ج افزوده: و خمسمائه،
(5) کذا فی ج ه، ب: طمعاح، آ: طعماح، د: نمقاخ،
(6) آ ج افزوده: قصد،
(7) ج: حق‌گزاری،
(8) ج افزوده: و خمسمایه،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 5
یافت سلطان گفت حقوق خدمت او بر ذمّت ما بسیارست ایذای او در مذهب کرم و مرحمت ما ممنوع و محظور است، و چون اتسز بخوارزم رسید شیوه تمرّد و عصیان پیش گرفت و روزبروز آن وحشت از جانبین زیادت می‌گشت و بجائی رسید که سلطان سنجر در محرّم سنه ثلاث و ثلثین و خمسمایه بر قصد او بخوارزم رفت خوارزمشاه در مقابل لشکر او لشکر بداشت و صف کشید و بی‌ابتدای محاربتی سبب آنک دانست که پای لشکر بسیار ندارد روی بهزیمت نهاد پسر اتسز آتلیغ «1» را بگرفتند و بخدمت سلطان آوردند بفرمود تا هم در حال او را بدو نیم زدند و خوارزم ببرادرزاده خود سلطان سلیمان بن «2» محمّد داد و با خراسان مراجعت کرد خوارزمشاه اتسز با خوارزم آمد سلطان سلیمان ازو منهزم شد و با نزدیک سلطان سنجر آمد و اتسز بر شیوه تمرّد و عصیان بود تا چون سلطان سنجر در سنه ستّ و ثلثین و خمسمایه در مصافّ ختای بر در سمرقند شکسته شد و منهزم ببلخ آمد و آن حکایت مشهورست اتسز در اثنای این حالات انتهاز فرصت جست و بمرو آمد و قتل و غارت بسیار کرد و بخوارزم بازگشت و از مکاتباتی که «3» میان حکیم حسن قطّان «4»
______________________________
(1) کذا فی حاشیه ب، متن ب: ابلیغ؟؟؟، ا ج ه: ابلیغ، د: ابلیغ،- اتلیغ بترکی بمعنی سوار و بمعنی شخص معروف و مشهور است، (قاموس پاوه دو کورتی)،
(2) آ کلمه «بن» را ندارد،
(3) کذا فی جمیع النّسخ الی «ثبت افتاد» بدون ذکر صله برای «که» موصوله،
(4) عین الزّمان حسن قطّان مروزی از مشاهیر علما و حکمای قرن ششم بوده ترجمه حالی از او در اواخر کتاب تتمّه صوان الحکمه للبیهقی مسطور است (فهرست کتابخانه لیدن تألیف دزی ج 2 ص 294)، و اوست واضع دو شجره اخرب و اخرم برای تسهیل استخراج اوزان بیست و چهارگانه رباعی (المعجم فی معابیر اشعار العجم لمحمّد بن قیس الرّازی طبع ادوارد برون و راقم سطور ص 91)، در سنه 536 که اتسز خوارزمشاه مرو را قتل و غارت نمود کتابخانه حسن قطّان که مشتمل بر عدّه کثیری از کتب نفیسه بوده در آن ضمن تلف گردید حسن قطّان گمان میکرد که غارت کتابخانه او باشاره رشید وطواط بوده و وی آن کتب را تصرّف کرده است،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 6
و رشید الدّین وطواط سبب کتبی که از آن حسن قطّان در مرو ضایع شده بود و تصوّر آن داشت که وطواط تصرّف کرده است این مکتوب ثبت افتاد،
و الرّساله هذه‌
قرع سمعی من افواه الواردین و السنه الطّارقین علی خوارزم انّ سیّدنا ادام اللّه فضله کلّما یفرغ من مهمّات نفسه و وظائف درسه، یقبل بمجامعه علی اکل لحمی و الأطناب فی سبّی و شتمی، و ینسبنی الی الأغاره علی کتبه و یبالغ فی هتک استار الکرم و حجبه، اهذا یلیق بالفضل و المروّه أو یحمد «1» بالکرم و الفتوّه، تفتری «2» علی اخیک «3» المسلم مثل هذا الکذب المقلق «4» و البهتان المؤلم، و اللّه اذا نفخ فی الصّور یوم النّشور، و بعثت هذه الرّمم البالیه من الأجداث متدرّعه ملابس الحیوه الثّانیه، و جمعت عباد اللّه فی موقف «5» العرصات و تطایرت صحائف الأعمال الی اربابها و سئلت کلّ نفس عمّا کسبت فمن مسی‌ء یسحب علی وجهه فی النّار و من محسن یحمل علی اعطاف الملائکه الی الجنّه لم «6» یتعلّق فی ذلک المقام الهائل احد بذیلی طالبا منّی ملکا غصبته، او مالا نهبته، او دما سفکته، او سترا هتکته، او شخصا قتلته، او حقّا ابطلته، و ها انا آتانی اللّه من الوجه الحلال قریبا من
______________________________
و در این خصوص ما بین وی وطواط مکاتبات کثیره مبادله شده است و اغلب آنها در مجموعه از رسائل وطواط محفوظ در کتابخانه ملّی پاریس مسطور است (Arabe )b 04-b 33.ff ، 4434) و رساله متن در ورق‌b 33-a 43 از آن مجموعه است،
(1) کذا فی ج ه، آ: محمد، د: الحمد، ب: حرّنا (کذا!)، رسائل رشید وطواط نسخه پاریس یحمل،- و محتمل است صواب «یجمل» باشد،
(2) رسائل رشید: یفتری،
(3) ایضا: اخیه،
(4) کذا فی ج، ه: المغلق، ا ب د و رسائل رشید: المفلق؛
(5) رسائل رشید: مواقف،
(6) ج: لا،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 7
الف مجلّده من الکتب النّفیسه و الدّفاتر الشّریفه و انا وقفت الکلّ علی خزائن الکتب المنبثّه «1» فی بلاد الإسلام عمرها اللّه تعالی لینتفع المسلمون بها و من کانت عقیدته هذا کیف یستجیز من نفسه ان یغیر علی کتب امام من شیوخ العلم انفق جمیع عمره حتّی حصّل اویراقا «2» یسیره لو بیعت فی الأسواق «3» مع اجلاد ادیم «3» ما «4» احضرت بثمنها مائده لئیم «5» اللّه اللّه فلیتّق اللّه «5» و لا یقترفنّ «6» سیّدنا ادام اللّه فضله بافتراء الکذب علی مثلی «7» و لا یجترحنّ به «7» ذنبا یتعلّق «8» فی اذیاله یوم القیامه فلیخافنّ اللّه الّذی لا اله إلّا هو و لیتذکّرنّ یوما یثاب فیه الصّادق علی صدقه و یعاقب الکاذب علی کذبه و السّلام،
و بدین وهن که بحال سلطان راه یافت نخوت در دماغ اتسز «9» زیادت گشت و درین حالت رشید وطواط را قصیده‌ایست که مطلعش این است
ملک «10» اتسز بتخت ملک برآمددولت سلجوق و آل او بسر آمد و امثال این او را قصیدهاست، سلطان سنجر بانتقام این حرکت شنیع در شهور سنه ثمان و ثلثین و خمسمایه بر قصد او عازم رزم خوارزم گشت و بر در شهر نزول کرد و مجانیق نصب فرمود و لوای محاربت رفع چون نزدیک رسید که خوارزم مستخلص شود و عیش بر اتسز منغّص گردد هدایا و تحف نزدیک امرای حضرت روان کرد و از سلطان عذرها
______________________________
(1) کذا فی رسائل الرّشید، آ: المبنه، ج: المثبته، ه: المبیّنه، ب د این کلمه را ندارد،
(2) کذا فی ب و رسائل الرّشید، آ: اوتراقا؟؟؟، ج د ه: اوراقا،
(3- 3) در رسائل رشید ندارد،
(4) رسائل: لما
(5- 5) رسائل رشید:  اللّه لا اله الّا اللّه،
(6) کذا فی ه، ا: و لا یغترفی؟؟؟، ب: و لا یفترن، ج: و لا یعترفن، د: و لا یعتر؟؟؟، رسائل رشید: و لا یقترفن؟؟؟،
(7- 7) در رسائل رشید ندارد،
(8) رسائل رشید: یتعثّر،
(9) آ: اتسر (فی جمیع المواضع)، ه: آتسز (فی جمیع المواضع)،
(10) ج: چون ملک،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 8
خواست و استعطاف جانب او کرد سلطان نرم شد و بر سبیل هدنه و مصالحت «1» بازگشت و اتسز بر عادت مستمرّ سر خلاف می‌داشت سلطان ادیب صابر را برسالت نزدیک او فرستاد و او یکچندی در خوارزم بماند و اتسز از رنود خوارزم بر منوال طریقه ملاحده دو شخص را فریفته بود و روح ایشان خریده و بها داده و ایشان را فرستاده تا سلطان را مغافصه هلاک کنند و جیب حیاه او چاک ادیب صابر را ازین «2» حالت معلوم شد نشان آن دو شخص بنوشت و در ساق موزه پیرزنی بمرو روان کرد چون مکتوب بسلطان رسید فرمود تا بحث آن کسان کردند و ایشان را در خرابات بازیافتند و بدوزخ فرستاد اتسز چون واقف شد ادیب صابر را بجیحون انداخت، سلطان در سنه اثنتین و اربعین و خمسمایه «3» در ماه جمادی الآخره باز قصد خوارزم کرد و اوّل قصبه هزارسف «4» را که اکنون درین عهد بعد از لشکر مغول در آب غرق شدست دو ماه محاصره داد و درین سفر انوری در خدمت حضرت سنجری بود این دو بیتی بر تیری نوشت و در هزارسف انداخت
ای شاه همه ملک زمین حسب تراست * ‌وز دولت و اقبال جهان کسب تراست
امروز بیک حمله هزارسف بگیرفردا خوارزم و صد هزار اسب تراست وطواط در هزارسف بود در جواب این رباعی «5» بر تیر نوشت و بینداخت
گر خصم تو ای شاه شود رستم گردیک * خر ز هزارسب «6» تو نتواند برد «7»
______________________________
(1) ا ب د: مصالحتی،
(2) ب د ه: این،
(3) ا: ستّمایه، و آن غلط واضح است،
(4) ب د ه: هزار اسف، ج: هزار اسب (در مواضع)،
(5) کذا فی ا ب، ج د ه: بیت،
(6) ب ج د ه: هزار اسب،
(7) در جمیع نسخ همین یک بیت را دارد و حال آنکه از سابق و لاحق عبارت صریحا معلوم
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 9
چون سلطان بعد از مشقّت بسیار و رنج بی‌شمار هزارسف بگرفت و سلطان سبب آن بیت که پیشتر ثبت افتاد و این رباعی «1» و امثال آن از وطواط عظیم در خشم بود و سوگند خورده که چون او را باز یابند هفت عضو او را از یکدیگر جدا کنند در طلب و جستن او مبالغت کرد و منادی بر منادی فرمود وطواط هر شب بآشیانه و هر روز بوادیی «2» چون دانست که از فرار قرار نخواهد یافت بارکان ملک در خفیه توسّل می‌جست هیچ کدام ازیشان سبب مشاهده غضب سلطان بتکفّل مصلحت او زبان نمی دادند بحکم جنسیّت پناه بخال جدّ «3» پدر مقرّر این کلمات منتجب «4» الدّین بدیع الکاتب «5» سقی اللّه عراص رمسه بسحائب قدسه داد و منتجب الدّین باز آنک «6» منصب دیوان انشا با منادمت جمع داشت وقت ادای نماز بامداد پیشتر از ارکان دیوان «7» و داد «7» در رفتی و بعد از فراغ از نماز ابتدا بنصیحتی کردی و موافق و ملایم حال حکایتی مضحک در عقب جدّ بگفتی و سلطان در اسرار ملک برأی او مشورت کردی فی الجمله بتدریج، سخن بذکر رشید وطواط رسید منتجب الدّین برخاست و سلطان را گفت که بنده را یک التماس است اگر مبذول افتد سلطان باسعاف آن وعده فرمود منتجب الدّین گفت وطواط مرغکی ضعیف باشد
______________________________
میشود که رباعی بوده است، در تاریخ گزیده بیت اوّل رباعی را اینطور دارد:
ای شه که بجامت می صافیست نه درداعدای ترا ز غصّه خون باید خورد ولی ظاهرا این بیت مصنوعی است چه قافیه آن فاسد است،
(1) ب باصلاح جدید: و این بیت،
(2) کذا فی ا ج، د: برودی (کذا)، ب ه بخطّ جدید افزوده: می‌بود،
(3) ج کلمه «جدّ» را ندارد، د کلمه «بخال» را ندارد و یک «پدر» دیگر افزوده یعنی اینطور دارد: پناه جدّ پدر پدر مقرّر الخ،
(4) ه: منتخب،
(5) ترجمه حال وی در لباب الألباب عوفی (طبع ادوارد برون ج 1 ص 78- 80) مسطور است و در آنجا در نسبت بلد وی بجای الجوینی سهوا «الخوئی» بطبع رسیده است، رجوع کنید نیز بمقدّمه مصحّح جهانگشای جلد اوّل ص یو- یز،
(6) ب ج: با آنک،
(7- 7) ج ندارد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 10
طاقت آن نداشته «1» که او را بهفت پاره کنند اگر فرمان شود او را بدو پاره کنند سلطان بخندید و جان وطواط ببخشید، و چون سلطان بدر خوارزم رسید زاهدی بود که او را زاهد آهوپوش «2» گفتندی طعام و لباس او از گوشت و پوست آهو بود بخدمت سلطان آمد و بعد از موعظه حسنه اهل شهر را شفاعت کرد و اتسز نیز رسل فرستاد و تحف و هدایا و نتف «3» معاذیر سلطان نیز از آنجا که شمول عفو و اغضاء او بود از زلّات او بار سوّم عفو کرد و قرار دادند که اتسز بکنار جیحون آید و سلطان را خدمت کند در روز دوشنبه دوازدهم محرّم سنه ثلاث و اربعین و خمسمایه «4» اتسز بیامد و هم از پشت اسب سلطان را خدمت کرد و پیش از آنک سلطان عنان برتابد اتسز بازگشت سلطان هرچند از قلّت التفات در غضب شد امّا چون در مقدّمه عفو فرموده بود آن خشم نیز از سر قدرت فروخورد و اظهار نکرد و بفضیلت این آیت که وَ الْکاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النَّاسِ در یک حالت مخصوص گشت وَ اللَّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ، و چون سلطان بخراسان رسید رسل فرستاد و اتسز را بتشریفات و انعامات مشرّف گردانید و اتسز نیز رسل را بعد از تقدیم تعظیم مورد «5» با تحف و هدایای بسیار بازگردانید و بعد ازین اتسز بجانب کفّار بچند نوبت بغزا رفت و ظفر یافت و در آن وقت «6» والی جند کمال الدّین پسر ارسلان خان محمود بود و میان ایشان موافقتی تمام، چون آن حدود را بیشتر مستخلص گردانید در محرّم سنه سبع و اربعین و خمسمایه عزیمت سقناق «7» و بلاد دیگر کرد تا بموافقت کمال الدّین آنجا رود چون بحدّ جند رسید کمال الدّین مستشعر شد و با لشکر خویش بگریخت و بجانب
______________________________
(1) ج ه: ندارد، د ب: نداشته باشد،
(2) د: نوش،
(3) ا ب د: نتف؟؟؟، ه: تمهید،
(4) ا ج ه افزوده‌اند: چون،
(5) ب ندارد،
(6) ا ج افزوده: که،
(7) کذا فی ب ه، ا: سقاق، ج: شعباب، د این جمله را ندارد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 11
رودبار رفت اتسز بعد از وقوف بر استشعار و فرار کمال الدّین جماعتی را از اکابر و معارف بفرستاد و بمواعید و امان او را مستظهر گردانید کمال الدّین بنزدیک او آمد فرمود تا او را بند کردند تا در آن بند هلاک شد، و کمال الدّین را با رشید وطواط قدیما دوستی و مصافاتی بودست اتسز را تخیّل «1» کردند که وطواط از حال کمال الدّین واقف بودست بدین سبب وطواط را مدّتی از خدمت دور کرد و او را در آن معنی قصاید و قطعهاست از آنجملت از یک قطعه دو سه بیت ثبت کرد
شاها چو دست حشمت تو بر سرم ندید * در زیر پای قهر تنم را بسود چرخ
بی‌حسن اصطناع تو و برّ لطف تونازم * بکاست عالم و رنجم فزود چرخ
به زین نگر بمن که اگر حالتی «2» بود * و اللّه که مثل من بنخواهد نمود چرخ
 و از دیگری بیتی چند نوشت
سی سال شد که بنده بصفّ نعال دربودست * مدح‌خوان و تو بر تخت مدح‌خواه
داند خدای عرش که هرگز نه‌ایستاد «3» * چون بنده مدح‌خوانی در هیچ بارگاه
اکنون دلت ز بنده سی ساله شد * ملول‌در دل بطول مدّت یابد ملال راه
لیکن مثل زنند چو مخدوم شد * ملول‌جوید گناه و بنده بیچاره بی‌گناه
______________________________
(1) کذا فی ه (اتسز تخیّل کرد)، ا: تخیل، د: تحیل، ج ب اصل جمله را ندارند،
(2) شاهدی دیگر برای استعمال «حالت» بمعنی مرگ،
(3) ب: نایستاد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 12
و چون جند از عاصیان پاک شد ابو الفتح ایل ارسلان را آنجا فرستاد و آن نواحی برو مقرّر فرمود، و درین سال بود که حشم غزّ استیلا یافتند و سلطان سنجر را بگرفتند و او را بروز بر تخت پادشاهی می‌نشاندندی و شب در قفص آهن می‌داشت اتسز بطمع ملک ببهانه آنک درین حالت قضای حقّ ولی‌نعمت خویش می‌گزارم با تمامت حشم و لشکر بر راه آمویه روان شد و آهسته‌آهسته می‌رفت چون بآمویه رسید خواست که قلعه آنرا بلطائف الحیل با دست گیرد کوتوال آن ابا نمود رسولی بسلطان سنجر فرستاد و اظهار مطاوعت و اخلاص نمود و التماس قلعه آمویه کرد سلطان جواب فرستاد که مضایقه نیست امّا ابتدا ایل ارسلان را با لشکری بمدد حضرت ما فرستد بعد از آن قلعه آمویه و اضعاف آن ارزانی داریم چون «1» دو سه نوبت درین سؤال و جواب رسولان از جانبین تردّد کردند تا عاقبت اتسز بدین ابا بازگشت و بخوارزم رفت و باز قصد غزوی کرد «2»، و درین حالت رکن الدّین محمود بن محمّد بغرا «3» خان خواهرزاده سلطان سنجر که لشکر با او بیعت کردند و او را قایم مقام سنجر بر تخت سلطنت نشاندند از راه سابقه و مصافاتی که با خوارزمشاه اتسز داشته است از خراسان رسولی بفرستاد و در تسکین نایره غزّ «4» ازو استعانت خواست خوارزمشاه بر راه شهرستانه حرکت کرد و ایل ارسلان را در صحبت خویش بیاورد و پسر دیگر ختای «5» خان را در خوارزم بنیابت بگذاشت چون اتسز بشهرستانه رسید امرای اطراف را از جهت ضبط ملک از دست شده و کار بهم برآمده طلب کرد و در اثنای این خبر
______________________________
(1) کذا فی جمیع النّسخ، و ظاهرا یا کلمه «چون» زائد است یا کلمه «تا» در «تا عاقبت» در یک سطر بعد،
(2) کذا فی ب ج، ا: عزوی کرد، د: غزو می‌کرد، ه: غزو کرد،
(3) ب: بقرا، ه کلمه «محمّد» را ندارد،
(4) کذا فی د، ه: غزان، ب: غر، ج: غرو، ا: غزو،
(5) کذا فی ج ه، د: خطا، ا ب: حتای،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 13
رسید که امیر عماد الدّین «1» احمد بن ابی بکر «1» قماج «2» سواری هزار بفرستادست و سلطان سنجر را در شکارگاه بربوده و با ترمد «3» آورده خاصّ و عامّ تبجّح و استبشار نمودند و شادیها کردند و خوارزمشاه در نسا در انتظار محمود خان و امراء دیگر توقّف نموده بود و ایشان خود از آمدن و التماس او ندامت داشتند عزیز «4» الدّین طغرائی را نزدیک او فرستادند و با او میثاقی و عهدی بستند از آنجا روان شد و بخبوشان استوا «5» آمد و خاقان رکن الدّین هم از نیشابور بدانجا آمد و ملاقات کردند و طریق موالات سپردند و مدّت سه ماه مصاحب یکدیگر بودند و در اصلاح فساد ملک کوشیدند روزی خوارزمشاه جشنی ساخت و خاقان رکن الدّین را حاضر کرد و در مدح ایشان از قصیده وطواط این بیت ایراد می‌افتد
جمعند همچنانک بیک برج در دو سعددر یک سرای پرده میمون دو شهریار بعد از آن خوارزمشاه رنجور شد روزی در میان رنجوری آواز قرّاء «6» بگوش او رسید بر سبیل تفاؤل «7» اصغائی کرد و ندما را خاموش گردانید «8» بدین آیت رسیده بود که وَ ما تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ أَرْضٍ تموت آنرا فال بد گرفت آن رنجوری صعب‌تر شد تا شب نهم جمادی الآخره سنه احدی و خمسین و خمسمایه گذشته شد و نخوت تجبّر و تکبّر از سر او بیرون رفت
______________________________
(1- 1) د: ابی بکر احمد بن،
(2) کذا فی ب ج، ا: فماح، د: قمارح، ه: مماج،
(3) کذا فی جمیع النّسخ بالدّال المهمله،
(4) کذا فی ه، ا: عریز، ب: عریر؟؟؟، ج د: عزّ،
(5) کذا فی د ه، ا ب:  استو، ج: اسو،
(6) کذا فی د ه و اصل ب، ا: فرا، ب باصلاح جدید:  قرآن، ج: آوازی فراکوش (بجای آواز قرّاء بگوش)،- گویا صواب قرّاء بفتح قاف باشد یعنی قاری خوش آواز (رجل قرّاء حسن القراءه من قوم قرّائین و لا یکسّر، لسان العرب) نه قرّاء بضمّ قاف جمع قارئ بقرینه افراد فعل «رسیده بود» در سطر بعد،
(7) ب ج ه: تفأّل،
(8) ه افزوده: قاری،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 14
و رشید الدّین وطواط بر سر جنازه او می‌گریست و بدست اشارت بدو می‌کرد و می‌گفت
شاها فلک از سیاستت می‌لرزیدپیش تو بطبع بندگی می‌برزید «1»
صاحب‌نظری کجاست تا در نگردتا آن همه مملکت بدین می‌ارزید بعد از چهار روز واقعه او فاش کردند و ایل ارسلان با لشکر بجانب خوارزم حرکت کرد و در راه تمامت امرا و لشکر با او بیعت کردند و برادر خردتر سلیمانشاه را که در ناصیه او اثر عصیان مشاهده می‌نمود مقیّد گردانید و اتابک او «2» اغلبک «3» را سیاست کرد و سیّم رجب این سال بر تخت خوارزمشاهی نشست و جماعتی که سر راستی نداشتند بگرفت و امرا و دیگر لشکرها را مواجب و اقطاعات زیادت از آنچ در عهد پدرش داشتند اطلاق کرد «4» و خیرات بسیار فرمود و رکن الدّین محمود خان بتهنیت جلوس او و تعزیت پدرش رسول فرستاد، و چون خبر سلطان سنجر که در بیست و ششم ربیع الأوّل سنه اثنتین و خمسین و خمسمایه بجوار حقّ انتقال کرده بود برسید سه روز اهل خوارزم در تعزیت بنشستند، و در سنه ثلاث و خمسین و خمسمایه جماعتی از سروران قرلغان «5» که مقیم ماوراء النّهر بودند مقدّم ایشان لاجین بک و پسران بیغو «6» خان و امثال ایشان از خان سمرقند جلال الدّین علیّ بن الحسین که معروف بود بکوک ساغر «7» بگریختند و «8» بخوارزم آمدند که بیغو «9» خان را که سرور قرلغان «10» بود بکشت و در قصد سروران دیگرست خوارزم شاه ایل
______________________________
(1) کذا فی ا، ب ج د ه: می‌ورزید،
(2) ا ج کلمه «او» را ندارند،
(3) د: اغلیک،
(4) ا ه: کردند،
(5) کذا فی ه، ب: قرلعان، ا: قراحان، د: قراخان، ج: قراخوان،
(6) کذا فی ب ج ه، ا: بیعو؟؟؟، د: بیعو،
(7) کذا فی ه (؟)، ا ب: بکوک ساعر (؟)، د: بکوک شاعر، ج این دو کلمه را ندارد،
(7- 8) کذا فی ج، ب بخطّ الحاقی: رنجیده، ا د ه ندارد،
(9) کذا فی ه، ب ج: بیغو؟؟؟، د بیغو، ا: تبعو؟؟؟،
(10) کذا فی ه، ا: قرلعان، ب: قرلعان، د ج: قزاخان،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 15
ارسلان ایشان را استمالت داد و در جمادی الآخره این سال متوجّه ما وراء النّهر شد خان سمرقند آوازه حرکت او بشنید بحصار تحصّن جست و تمامت صحرانشینان تراکمه که از قراکول «1» تا بجند بود با خود در سمرقند برد و از قراختای «2» استمداد کرد ایلک ترکان را با ده هزار سوار بمدد او فرستادند «3» خوارزمشاه از بخارا بعد ما که اهالی آنرا بمواعید مستظهر کرده بود عازم سمرقند شد و خان سمرقند نیز لشکرها عرض داد و لشکر بر دو جانب آب سغد نزول کردند و جوانان لشکر بر سبیل مطارده کرّ و فرّی می‌نمودند ایلک ترکان چون خوارزمشاه و لشکر او را بدید در «4» تذلّل و تواضع گرفت و ائمّه و علمای سمرقند بتشفّع و تضرّع درآمدند و صلح جستند خوارزمشاه نیز سخن ایشان قبول کرد و امرای قرلغ «5» را باحترام و اکرام تمام با مقام خویش رسانید و خوارزمشاه با خوارزم مراجعت کرد، و بعد از وفات «6» سلطان «7» محمود خان بر تخت نشسته بود و از سبب غزّ «8» و استیلاء مؤیّد ایبه «9» که از غلمان‌دار سنجری
______________________________
(1) د: قراکوک،
(2) ج: قراخان،
(3) کذا فی ب: باصلاح جدید، ا ج د ه: فرستاد،
(4) د کلمه «در» را ندارد،
(5) کذا فی ا د، ب: قرلع، ه: قرلق، ج ندارد،
(6) د افزوده: سلطان سنجر،
(7) یعنی سلطان سنجر،
(8) ا: غر، د: عز،
(9) ا: انیه، ب:
اینه، د: اننه؟؟؟، ج: اللّه، ه: فلان (بجای مؤیّد ایبه)،- متن تصحیح قیاسی است، در جمیع کتب تواریخ نام این شخص آی ابه یا ایبه مخفّفا مسطور است از جمله اصل تاریخ السّلجوقیّه لعماد الدّین الکاتب نسخه پاریس (b 703.f ، 1245Arabe (، و اختصار آن للبنداری طبع هوتسما ص 284: «ثمّ استولی الأمیر المؤیّد آی ابه بنیسابور»، و راحه الصّدور للرّاوندی نسخه قدیمه پاریس (a -b 67.f ، 1314.Suppl .Pers ( سه مرتبه:
«مؤیّد ای ابه»، و ابن الأثیر طبع تورنبرگ ج 11 ص 118- 271 قریب ببیست مرتبه لقب و نام او را «المؤیّد ای ابه» نوشته است از جمله ص 121: «کان للسّلطان سنجر مملوک اسمه ای ابه و لقبه المؤیّد»، و ابن فندق البیهقی که معاصر همین پادشاه بوده و کتابی در تاریخ بیهق بزبان پارسی بنام او تألیف نموده (رجوع بسابق ص 1 ح 2) و یک نسخه نفیسی از آن در موزه بریطانیّه موجود است در اواخر کتاب ورق‌a 661 از او اینطور تعبیر میکند: «مؤیّد الدّوله و الدّین خسرو خراسان ای ابه خلّد اللّه
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 16
«1» بفروسیّت و بدار «1» از دیگر غلمان مستثنی و ممتاز بود کار خراسان در اضطراب و تشویش بود و سلطان محمود را در رمضان سنه سبع و خمسین و خمسمایه از شهرستان نشابور بیرون آورد «2» و چشم او را میل کشید و در قلعه که در آنجا محبوس «3» بود وفات یافت و «4» در شهور سنه ثمان «5» و خمسین «6» و خمسمایه خوارزمشاه با لشکری جرّار و عسکری کرّار متوجّه شادیاخ شد و مدّتی او را «7» در شادیاخ حصار داد تا سفرا از جانبین در میان آمدند و مصالحه کردند و با خوارزم مراجعت نمود، و در شهور سنه ستّین و خمسمایه «8» از حشم ختای و ماوراء النّهر جمعیّتی شگرف ساختند بر قصد او چون آوازه ایشان بشنید مستعدّ حرب گشت و در
______________________________
دولته»، قاضی احمد غفّاری مؤلّف تاریخ جهان‌آرا بواسطه تصحیف نسّاخ این کلمه را «آینه» خوانده و وجه تسمیه غریبی برای آن اختراع کرده گوید که چون آینه سلطان سنجر پیش او میبود بمؤیّد آینه اشتهار یافت، و مجعول بودن این وجه تسمیه واضح‌تر از آنست که بردّ و ابطالی احتیاج داشته باشد،- امّا کلمه آی ابه (ایبه) از اعلام معموله ترکی است از جمله جمال الدّین ایبه با نسخه بدل آی ابه (ج 1 ص 116)، و مرکّب است از «آی» یعنی ماه که در اعلام آی دغدی و آیتغدی (ماه طلوع کرد) و آی دغمش و آیتغمش (ماه طلوع کرده) و آیدمر (ماه آهن) و آی برس (ماه یوز) و آیتکین (ماه امیر) و غیرها دیده میشود، و از «ابه» (؟) که در اعلام قتلغ ابه (فهرست تاریخ السّلجوقیه للبنداری طبع هوتسما) و ارسلان ابه (ایضا) و بوازیه (ایضا) و بک ابه (ابن الأثیر ج 11 ص 15- 17 و غیره) و کج ابه (ایضا ج 11 ص 22، 23) و غیرها مشاهده میشود 2،
(1- 1) کذا فی آ، ج: بفروست و آرای (کذا)، د: بفروسیت (فقط)، ه: بفروسیت و بداد، ب باصلاح جدید: بدانائی و دلاوری،
(2) یعنی مؤیّد ایبه محمود خان را از نشابور بیرون آورد،
(3) کذا فی ب بخطّ جدید و ه، آ ج: محاصره، د: محاصر،
(4) آ ب ج و او را ندارند،
(5) کذا فی د، ب: اثنتی، ج: اثنی، ا: اثنی؟؟؟، ه: 2، و صواب ظاهرا نسخه د است چه حوادث سنه 557 گذشته و حوادث سنه 560 خواهد آمد و مابین این دو سنه مناسب ذکر سنه 558 است نه 552 یا 562 بطبق ج،
(6) ج: ستّین،
(7) ب باصلاح جدید: مؤیّد را،
(8) ج: خمس و ستّین و خمسمایه،- و احتمال قوی دارد که همین صواب باشد چنانکه از ملاحظه مابعد معلوم خواهد شد، و ابن الأثیر این واقعه را در سنه 567 ذکر میکند،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 17
مقدّمه لشکرکش «1» خویش عیار بک را که از قرلغان «2» ماوراء النّهر بود بآمویه فرستاد پیش از وصول او لشکرها از جانبین مصادمت کردند لشکر عیار بک منهزم شد و او گرفتار و ایل ارسلان بیمار شد چون بخوارزم رسید در نوزدهم رجب این سال «3» وفات کرد، پسر خردتر او سلطانشاه که ولی‌عهد او بود قایم مقام پدر بر تخت خوارزمشاهی نشست و مدبّر ملک مادر او ملکه ترکان بود، برادر بزرگتر او تکش در جند بود بطلب او رسولی فرستادند از آمدن ابا نمود بقصد او لشکر تعبیه کردند تکش خبر یافت عنان برتافت و عزیمت دختر خان خانان قراختای «4» کرد که در آن وقت اسم خانی داشت و مدبّر کار ملک شوهر او فرما «5» بود چون تکش بدیشان رسید «6» بخزاین و اموال خوارزم مواعید داد و قرار نهاد که چون خوارزم مستخلص شود هر سال مالی بفرستد فرما را با لشکری انبوه با تکش بهم بفرستاد «7» چون بر «8» خوارزم مطّلع «9» شدند «10» سلطانشاه با مادر پیش از محاربه و مجادله راه راست در پیش گرفتند تا بملک مؤیّد متّصل شدند و تکش روز دوشنبه بیست
______________________________
(1) د کلمه «کش» را ندارد،
(2) د: قراخان،
(3) یعنی سنه 560 یا 565 بر حسب اختلاف نسخ در چهار پنج سطر پیش (ص 16 س 8) و فرض ثانی اقرب بواقع است، و ابن الأثیر وفات ایل ارسلان را در سنه 568 ذکر میکند،
(4) د: قراخطا، ج: قراخان،
(5) کذا فی جمیع النّسخ ای بالفاء و الرّاء المهمله، و در ابن الأثیر طبع تورنبرگ نام او همه‌جا «قرما» با قاف طبع شده است،
(6) آ ب د افزوده: و،
(7) در حاشیه نسخه ج در این موضع نوشته:- «حاشیه محمّد منجّم، چون تکش لشکر بر سلطانشاه نامزد کرد سلطانشاه این رباعی نوشت و بتکش فرستاد
هرگه که سمند عزم من پویه کند * دشمن ز نهیب تیغ من مویه کند
اینجا برسول و نامه برناید کارشمشیر دو رویه کار یکرویه کند»
(8) ب بخطّ الحاقی «اهل» بجای «بر»،
(9) یعنی مشرف، یقال اطلع رأسه اذا اشرف علی شئ و کذلک اطّلع و قد اطلعت من فوق الجبل و اطّلعت بمعنی (لسان)،
(10) ا ب ج ه افزوده‌اند: و،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 18
و دویّم ربیع الآخر سنه ثمان و ستّین و خمسمایه «1» در خوارزم شد و بر تخت خوارزمشاهی نشست و هر کس از شعرا و بلغا در تهنیت او خطب و اشعار آوردند رشید الدّین وطواط را که در خدمت آباء او سنّ از هشتاد گذشته بود بمحفّه پیش او آوردند گفت هر کس بر قدر خاطر و قریحه تلفیق تهنیتی کرده‌اند و «2» من بنده را «3» سبب ضعف بنیت و کبر سنّ قوی از کار فرومانده است بر رباعی که سبیل تبرّک نظم افتادست اختصار می‌رود:
جدّت ورق زمانه از ظلم بشست‌ * عدل پدرت شکستها کرد درست
ای بر تو قبای سلطنت آمده چست‌هان تا چه کنی که نوبت دولت تست و تکش آیین عدل و دادگستری پیش گرفت و فرما «3» را با قضای حقّ او با عزاز و اکرام بازگردانید، و والده سلطانشاه از نفایس جواهر و اجناس ذخایر بملک مؤیّد هدیها فرستاد و ملک خوارزم و عرصه آن برو عرضه کرد و از میلان اهالی و عساکر خوارزم بجانب مادر و پسر لافها می‌زد تا ملک مؤیّد نیز بقول ایشان مغرور شد و وسوسه شیاطین آمال در ملک و مال او را از منهج صواب دور انداخت و لشکرهای پراکنده جمع کرد و با سلطانشاه و مادرش عازم خوارزم شدند چون بسوبرلی «4»
______________________________
(1) از اینجا معلوم میشود که در ص 16 س 8 نسخه ج «خمس و ستّین و خمسمایه» اصحّ از نسخ دیگر «ستّین و خمسمایه» است، چه بنابر نسخه ج فاصله بین وفات ایل ارسلان و جلوس پسرش تکش در خوارزم تقریبا سه سال میشود و بنابر نسخ دیگر هشت سال و این اخیر مستبعد است بخصوص که ابن الأثیر وفات ایل ارسلان و جلوس تکش هر دو را در یک سال یعنی سنه 568 ذکر میکند،
(2- 2) ه: این بنده را، ب مرا، آ د ندارد،
(3) کذا فی جمیع النّسخ،
(4) کذا فی آ، ج: بسوبرلی؟؟؟، ب: بسوبرلی؟؟؟، ه: بسوترنی، د: بسوری،- سوبرلی بلیده علی عشرین فرسخا من خوارزم (ابن الأثیر در سنه 568)، و در معجم البلدان «سوبرنی» با نون چاپ شده است،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 19
رسیدند و آن شهری «1» بودست که اکنون آب گرفته است چون لشکر مؤیّد بیک فوج از بیابان بیرون نمی‌توانستند شد فوج‌فوج می‌رفتند و خبر نداشتند که خوارزمشاه در سوبرلی «2» نزول کردست ملک مؤیّد در مقدّمه بود چون بسوبرلی «3» رسید تکش بر آن فوج زد و اکثر ایشانرا بکشت و ملک مؤیّد را اسیر کرده بنزدیک او بردند بر در بارگاه او میانش دو نیم زد «4» و این حالت در روز عرفه سنه تسع «5» و ستّین و خمسمایه بودست، و سلطانشاه و مادرش بگریختند و بدهستان رفتند و تکش بر عقب ایشان بدهستان روان شد و دهستان او را مسلّم شد و مادر سلطانشاه را بکشت و بازگشت و از آنجا سلطانشاه گریخته بشادیاخ آمد نزدیک طغانشاه پسر ملک مؤیّد که قایم مقام او نشسته بود و سلطانشاه «6» یکچندی در نشابور مقام ساخت و چون طغانشاه را مکنت آن نبود که او را بلشکری یا بمالی مددی دادی از آنجا بسلاطین غور متّصل گشت و بذیل استمداد ایشان تمسّک نمود مورد او را بألطاف که در حقّ اصناف چنین اضیاف کنند تلقّی کردند، و سلطان تکش را در خوارزم کار نظام تمام یافت و امور ملک قوام پذیرفت و رسل ختای برقرار متواتر بودند و زیادت از قبول تحکّمات و ملتمسات مترادف و با این همه رعایت شرایط ادب نمی‌کردند و شرف نفس هر آینه از تحمّل حیف ابیّ «7» تواند بود و بقبول ضیم تن «8» در نتوان داد ع، سجیّه نفس حرّه ملئت کبرا، بفرمود تا یکی را از معارف ختای که برسالت آمده بود سبب حرکات نالایق او بکشتند «9» و میان او و قوم ختای مکاوحت ظاهر شد، چون سلطانشاه خبر مکاشفت ایشان بدانست شادان شد و آنرا از امارات
______________________________
(1) ج: شهرکی،
(2) کذا فی آ، ب: سوبرلی، ج: سونزلی، د: سوری، ه: سوترنی،
(3) کذا فی آ، ب: سوبرلی؟؟؟، ج: سوبرلی؟؟؟، د: بسوری، ه: بسوترنی،
(4) ج د: زدند،
(5) د: سبع،
(6) آ: سلطان،
(7) ب د ه: آبی، ج: آن،
(8) آ ج کلمه «تن» را ندارند،
(9) آ ب: بکشت،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 20
دولت خویشتن پنداشت و ختائیان نیز بر رغم تکش استحضار او کردند و سلطان غیاث الدّین بالتماس او «1» او را با ساز و اهبت و آلت و تجمّل وافر بجانب ختای روان کرد چون سلطانشاه از پیش غیاث الدّین روان شد غیاث الدّین روی بامرا آورد و گفت مرا در خاطر چنان افتاد که ازین مرد در خراسان فتنها پیدا گردد و ما را ازو تحمّل زحمات و مشقّتها باید کرد و گوئی الهام ربّانی بود، چون سلطانشاه بختای رسید و میلان اهالی خوارزم و لشکرها بجانب خود با ایشان تقریر داد فرما «2» را با لشکری تمام بمدد او روان کردند چون بحدود خوارزم رسید سلطان تکش بفرمود تا آب جیحون بر ممرّ ایشان انداختند و بدان سبب آمد شد «3» بریشان متعذّر شد و سلطان در شهر استعداد جنگ و ترتیب آلت طعان و ضراب کرد فرما «4» چون بر در شهر نزول کرد از میلان «5» آن قوم بجانب سلطانشاه «6» جز نزاع و جدال ندید «6» بر مبادرت پشیمان شد و عزیمت مراجعت کرد سلطانشاه چون دید که از کار خوارزم فایده روی نخواهد نمود و مخرجی دیگر ندانست التماس نمود که فوجی را از لشکر فرما «7» با او بهم بسرخس بفرستد «8» ملتمس او باجابت مقرون کرد و مغافصه بسرخس بر سر ملک دینار که یکی بود از امرای غزّ دوانید و اکثر ایشان را طعمه شمشیر کرد و ملک دینار خویش را در خندق قلعه انداخت و از حصار او را بموی از آب برکشیدند و بقایای غزّان بحصار پناهیدند و سلطانشاه «9» متوجّه مرو شد و آنجا ساکن گشت و لشکر ختای را بازگردانید و دایما تاختن بسرخس می‌برد تا اکثر غزّان متفرّق
______________________________
(1) آ ج د کلمه «او» را ندارند،
(2) کذا فی جمیع النّسخ،
(3) کذا فی ب ج د ه، آ: آمد و شد،
(4) ب: فرما،
(5) کذا فی ه، آ ب ج د: میان،
(6- 6) کذا فی ب ولی کلمه «نزاع» بخطّ الحاقی است، ه ج: جز جدال ندید، آ: جر و جدال ندید، د: جرّ و جدال بدید،
(7) کذا فی جمیع النّسخ،
(8) کذا فی ه، ب: بفرستند، آ: بفرستند؟؟؟، ج ه: فرستد،
(9) آ ب د: سلطان،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 21
گشتند و چون ملک دینار در قلعه عاجز شد و اکثر حشم ازو برگشتند و او مانند دینار ناسره در بن صرّه بماند ایلچی نزدیک طغانشاه فرستاد و بسطام عوض سرخس ازو التماس کرد ملتمس او را مبذول فرمود و امیر عمر فیروزکوهی را بسرخس فرستاد تا قلعه بدو تسلیم کرد «1» و دینار ببسطام رفت، چون سلطان تکش بر عزیمت عراق از خوارزم بجاجرم رسید ملک دینار دینار و ملک خود بگذاشت و بطغانشاه متّصل گشت طغانشاه عمر فیروزکوهی را از سرخس بازخواند و در عوض او امیر قراقوش «2» را که یکی بود از غلامان پدرش بسرخس فرستاد [سلطانشاه] «3» با کم از سه هزار «4» مرد قصد سرخس را محتشد شد و مخالفت و نقض میثاق و موافقت را مترصّد طغانشاه 3 «5» نیز از نیشابور «6» با ده هزار مرد آراسته با دینار و خواسته بر عزم مصافّ متوجّه سرخس شد چون در آسیای حفص روز چهار شنبه بیست و ششم «7» ذی الحجّه سنه ستّ و سبعین و خمسمایه آسیای حرب در دوران آمد و مبارزان از جانبین در میدان بعد از جدال و قتال طایفه طغانشاهی را از صدمت صولات لشکر سلطانشاهی کار خلل و تباهی یافت
______________________________
(1) یعنی دینار قلعه سرخس را بامیر عمر فیروزکوهی تسلیم کرد،
(2) ب: قراغوش،
(3) ب بخطّ جدید «او»، ه بخطّ جدید «و خود»،
(4) کذا فی ج د ه، ب (بتصحیح جدید) آ: با سه هزار،
(5) نسخ: سلطانشاه، متن تصحیح قیاسی است و کلمه «سلطانشاه» بلا شکّ سهو از نسّاخ است بجای «طغانشاه» یکی بقرینه آنکه در آ ج و اصل ب در دو کلمه بعد «نیشابور» دارد و بدیهی است که طغانشاه بود که در نیشابور اقامت داشت و پای‌تخت وی آنجا بود نه سلطانشاه، و دیگر آنکه صریح ابن الأثیر است که ابتدا سلطانشاه سرخس را محاصره نمود سپس طغانشاه بجنگ وی آمد و منهزم شد: «فقصد سلطانشاه سرخس و حصر قلعتها و بلغ ذلک طغانشاه فجمع جیوشه و قصد سرخس فلمّا التقی هو و سلطانشاه فرّ طغانشاه الی نیسابور و ذلک سنه ستّ و سبعین و خمسمایه (ج 11 ص 248)»، و چون ابن الأثیر و جوینی وقایع اوایل خوارزمشاهیّه را هر دو از یک مأخذ یعنی مشارب التّجارب بیهقی نقل کرده‌اند و در کمّ و کیف و ترتیب وقایع تقریبا بعینه با یکدیگر مطابق‌اند میتوان یکی را از روی دیگری تصحیح نمود،
(6) کذا فی آ ج، ب (بتصحیح جدید) د ه: مرو،
(7) آ: بیست و سیم، ج: بیست و سیم،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 22
و سلطانشاه بقوّت الهی کامران شد و غنایم بسیار از مال و خواسته «1» بخزانه او رسید و از جمله آن غنایم سیصد تخت «2» نرد بخزانه سلطانشاه رسیده بود، و سلطانشاه بر سرخس و طوس و آن حدود مستولی شد و کوکب اقبال او بعد از هبوط مستعلی و چون برخلاف شیوه طغانشاه مرد حرب و جنگ بود نه یار دفّ و چنگ پیوسته بر سر طغانشاه تاختن می‌کرد تا لشکر طغانشاه درمانده شدند و بیشتر امرا و اعیان او «3» بسلطانشاه متّصل گشتند «4» و ملک او را رونقی نماند و بسلطان تکش و سلطان غور بکرّات بالتماس مددی التجا نمود و رسول فرستاد و یک نوبت بنفس خود بهرات رفت و استمداد لشکری کرد هم فائده نداد و درین نامرادی «5» بود تا در شب دوشنبه دوازدهم محرّم سنه احدی و ثمانین و خمسمایه از دنیا بعقبی رسید و همان شب پسرش سنجر شاه را قایم مقام پدر «6» بر تخت نشاندند منکلی بیک «7» که اتابک او بود استیلا یافت و دست بمصادره و مطالبه گشاده کرد بیشتر امرای طغانشاهی بخدمت سلطانشاه پیوستند و «8» بر اکثر ولایت طغانشاه حاکم گشت «9»، و ملک دینار بجانب کرمان رفت و اتراک غزّی «10» بهر کجا مانده بودند بدو متّصل شدند، و در اوایل شهور سنه اثنتین و ثمانین سلطان تکش از خوارزم بخراسان آمد سلطانشاه درین فرصت با لشکری انبوه بخوارزم رفت و سلطان تکش بمرو آمد و بر در شهر نزول کرد سلطانشاه را برخلاف اندیشه او بخوارزم راه ندادند و از نزول تکش بدر مرو توقّف نتوانست کرد و چون بآمویه رسید اکثر لشکر آنجا بگذاشت و با پنجاه نفر مرد کارزار در شب بر میان لشکرهای
______________________________
(1) آ د: خواستار،
(2) د ج: تخته،
(3) کلمه «او» را فقط در ج دارد،
(4) آ ب د: گشت،
(5) ب: ناامیدی،
(6) د ه: پدرش، آ این کلمه را ندارد،
(7) آ: منکلی بیک، ب: منکلی بیک؟؟؟، ج د ه: منکلی بک،- نام این شخص در تاریخ ابن الأثیر در حوادث سنه 568 همه جا منکلی تکین مسطور است،
(8) ب بخطّ الحاقی افزوده: او،
(9) یعنی منکلی بیک یا سلطانشاه، هر دو محتمل است و اظهر اوّل است،
(10) کذا فی ب ج، آ د ه: عزی،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 23
تکش زد و در مرو رفت و روز دیگر چون سلطان دانست که برادرش در شهر رفت و تمکّن یافت عنان برتافت و بی‌توقّف بجانب شادیاخ شتافت در ربیع الاوّل سنه اثنتین و ثمانین و خمسمایه بر ظاهر «1» آن نزول کرد و مدّت دو ماه سنجر شاه و منکلبک «2» را در شادیاخ حصار داد بعدما که صلح قرار افتاد و بازگشت حاجب «3» بزرگ شهاب الدّین مسعود و سیف الدّین مردان شیر «4» خوانسالار «5» و بهاء الدّین محمّد بغدادی کاتب را بأتمام مصالحت و تقریر مواضعتی «6» که ملتزم گشته بود «7» نزدیک منکلبک «8» فرستاد و او «9» ایشان را سبب غیبت حشم و خدم سلطانی مقیّد بنزدیک سلطانشاه فرستاد و محبوس بودند تا بوقتی که میان اخوین موافقتی افتاد، و امام برهان الدّین ابو سعید «10» بن الأمام فخر الدّین عبد العزیز الکوفی در خدمت سلطان «11» بود و او از علمای کبار بود و فحول ائمّه روزگار و نزدیک سلاطین وقت عظیم موقّر و قضا و شیخ الأسلامی خراسان بدو مفوّض بود از نتایج خاطر او این دو سه بیت «12» بکوفه نوشته بود یکی از دوستان املا کرد درین وقت که حال او ثبت می‌افتاد
الا هل الی اکناف کوفه «13» عودهتبلّ غلیل الشّوق قبل مماتی
و هل اغتدی بین الکناس و کنده «14»اسحّ علی تلک الرّبی عبراتی
______________________________
(1) د: و بر ظاهر،
(2) کذا فی د، آ: منکلبک، ب: منکلبک، ج ه: منکلی بک،
(3) ج: صاحب،
(4) د: شیرمردان،
(5) ب ج: خوانسلار، ه: خوانسلان،
(6) هذا هو الظّاهر، ب: مواصعنی؟؟؟، آ ج د ه: مواضعی،
(7) ب د: بودند،
(8) کذا فی د، آ: منکلبک، ب: منکلبک، ج ه: منکلی بک،
(9) کلمه «و او» فقط در ب بخطّ الحاقی، ه: و، د: و منکلبک، ا ج ندارد،
(10) ترجمه حال وی در جلد اوّل از لباب الألباب عوفی طبع ادوارد برون ص 228- 229 مسطور است،
(11) ب بخطّ جدید افزوده: تکش،
(12) ب افزوده: که،
(13) استعمال کوفه بدون الف و لام در غیر نداء و اضافه شاذّ است،
(14) الکناس ظاهرا مخفّف الکناسه است که محلّه بوده در کوفه (یاقوت)، ولی ضبط
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 24
رعی اللّه صحبی بالعراق و ان هم‌رموا شمل عهدی منهم بشتات «1» بعد از مصالحت در شادیاخ آمد و منکلبک «2» او «3» را بگرفت «4» و بکشت «4»، و چون سلطانشاه خبر مراجعت برادر بشنید برقرار معهود و طمع در اختیار «5» ملک نشابور دیگر بار عازم شادیاخ شد و یکچندی حرب کرد و چون دانست که کاری متمشّی نخواهد شد و اهل شهر غالب بودند از آنجا عزیمت سبزوار کرد و آنرا در حصار گرفت و مجانیق نهاد و اهالی سبزوار او را فحشها گفتند و سلطانشاه کینه گرفت و در استخلاص آن مبالغتی عظیم داشت چون کار اهل سبزوار باضطرار رسید و ملجأ و مهربی نبود بشیخ «6» وقت احمد بدیلی «7» که از ابدال زمانه بود و در علوم دینی و حقیقی یگانه توسّل جستند سبب استخلاص آن طایفه بیرون رفت و نزدیک سلطانشاه شفیع گشت سلطانشاه مورد او را تعظیم فرمود و ملتمس او را در صفح جمیل و اغضا بر هفوات و بادرات آن قوم مبذول داشت و شیخ احمد از سبزوار بود وقت آنک سبب شفاعت از سبزوار بیرون می‌آمد اهالی آن سبب انکاری که با اهل صفّه «8» و مشایخ داشتند او را فحش می‌گفتند و او گفتست اگر قومی منکرتر ازین طایفه بودی پیرم «9» احمد این «10» عاجز را آنجا فرستادی و آن قوم تیر در عقب او انداختند چنانک بعقب او رسید و شیخ احمد بدان التفات نکرد و او را در حقایق اشعارست از غزل و رباعیّات «11» و رسایل «11» و این
______________________________
«کنده» و تعیین موضع آن معلوم نشد و بدیهی است که مراد کنده که مخلافی است در یمن نیست،
(1) ب د ه افزوده‌اند: چون،
(2) آ ب:  منکلبک؟؟؟، د: منکلیک، ج ه: منکلی بک،
(3) آ ج د کلمه «او» را ندارد و آن غلط واضح است،
(4- 4) فقط در ب بخطّ جدید، و از ما بعد معلوم خواهد شد که صواب همین است و وجود آن لازم،
(5) کذا فی ج د ه، آ ب: احتمار، و لعلّه «احتیاز»،
(6) آ د: شیخ،
(7) آ: بدیلی،
(8) ب: حقیقه،
(9) هذا هو الظّاهر، آ: بیرم؟؟؟، ب: بیرم؟؟؟، ه: پیرم؟؟؟، ج بسرم، د: بیرم؟؟؟،
(10) ه: بن (کذا!)،
(11- 11) ه: و قصاید، ب ندارد، ج اصل عبارت را اینطور دارد: و او را در حقایق اشعار و رباعیّات و رسایل بسیارست،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 25
رباعی او راست
ای جان اگر از غبار تن پاک شوی‌ * تو روح مقدّسی بر افلاک شوی
عرش است نشیمن تو شرمت نایدکائیّ و مقیم خطّه خاک شوی و سلطانشاه در سبزوار رفت و بقول وفا نمود و یک ساعتی مقام کرد و از آنجا متوجّه مرو شد، و سلطان تکش روز آدینه چهاردهم «1» محرّم سنه ثلاث و ثمانین و خمسمایه بود که باز بظاهر شادیاخ نزول کرد و مجانیق نصب فرمود و محاربت سخت آغاز نهاد تا منکلبک «2» مضطرّ گشت ائمّه و سادات را شفیع ساخت و بخدمت تکش فرستاد و دست در دامن استمالت «3» زد ملتمس او را باجابت مقرون فرمود و بر آنجملت سوگند یاد کرد چون منکلبک «4» بخدمت تکش رسید سلطان روز سه‌شنبه هفتم «5» ربیع الأوّل این سال در شهر رفت و بساط عدل و رأفت گسترد و عرصه آنرا از خاشاک و خار عدوان و جور بسترد و موکّل بر سر منکلبک «6» گماشت تا هرچه بناحقّ گرفته بود بحقّ بازداد و بقصاص برهان الدّین که لحوم العلماء مسمومه بر موجب فتاوی ائمّه او را بامام فخر الدّین عبد العزیز الکوفی دادند تا بقصاص پسر که النّفس بالنّفس و الجروح قصاص او را بکشت و ارباع نشابور از جور او پاک شده خوارزمشاه را مسلّم گشت و زمام مصلحت آن ملک در کفّ کفایت پسر بزرگتر ناصر الدّین ملکشاه نهاد و در رجب سال مذکور عزیمت مراجعت با خوارزم بامضا رسانید، سلطانشاه باز چون عرصه خالی دید حالی بر قصد او لشکر کشید و ساکنان شادیاخ را کؤوس طعن و ضرب مالامال چشانید و بیشتر باره را خراب کرد و از جانبین لشکرها مصادمت کردند
______________________________
(1) ج: چهارم،
(2) ج ه: منکلی بک، د: منکلیک، ب: منکلیک، آ: منکلک،
(3) ب د ه: استیمان،
(4) ب: منکلیک، ج ه: منکلی بک، آ: منکلک،
(5) ه: هفدهم،
(6) آ ب: منکلیک، د: منکلیک، ج ه: منکلی بک،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 26
و در قتال و نزال مقاومت نمود «1» و ملکشاه بجانب پدر مجمّزان «2» متواتر می‌داشت و در استعانت و استغاثت مکتوبات می‌فرستاد بدین سبب تکش نیز توقّف ننمود و با حاضر لشکر «3» حرکت کرد و از نسا یکی را از مفردان خاصّ فرمود تا گریخته‌واری برفت و سلطانشاه را خبر داد که تکش با لشکری بزرگ بخراسان رسید ازین خبر سلطانشاه مجانیق را آتش درزد و خاکسار بر آب «4» چون باد روان شد و چون سلطان «5» بشهر رسید خرابیها را مرمّت فرمود و زمستان را عزیمت مشتاه مازندران بتقدیم رسانید و تمامت امرای خراسان که تا این غایت بخدمت او متوسّل نبودند «6» بدو متّصل شدند و بشمول عواطف و عوارف او ممتاز و متفرّد گشتند تا چون بهار از نقاب زمستان چهره گشاد و دنیا را از جمال خود بهره داد با خراسان معاودت نمود و در مرغزار رادکان «7» طوس نزول کرد و میان او و سلطانشاه سفرا در اختلاف آمدند و صلحی درهم بستند و خوارزمشاه جام و باخرز و زیر پل «8» از روی دوستکانی «9» بر کف سلطانشاه نهاد و سلطانشاه نیز ارکان دولت او را که منکلبک «10» مقیّد نزدیک او فرستاده بود با خلع و تشریفات بازگردانید و جانبین از شوایب «11» خلاف صافی و خراسان از طغاه و عداه پاک گشت و خوارزمشاه روز سه‌شنبه هجدهم جمادی الأولی سنه خمس و ثمانین و
______________________________
(1) ب ج د: نمودند
(2) د: محمّزان، ب ه: مخبران،
(3) د: لشکر حاضر، ه: حاضران لشکر، ج کلمه «حاضر» را ندارد،
(4) ه «و بی‌آب» بجای «بر آب»،- ترکیب «بر آب» ظاهرا بمعنی تند و شتابان و سریعا و نحو ذلک استعمال میشده است، مثال دیگر:- «باز سودای خاک شادیاخ آتش طمع خام را در وجود او چنان تیز کرد که بر آب از کرمان بازگشت» (ورق‌a 97
(5) ه:  خوارزمشاه، ج افزوده: تکش،
(6) ج: بودند، د: نمودند،
(7) ج:  رارکان،
(8) کذا فی ه، ا: ریربل، د: زیربل؟؟؟، ب: ریربل؟؟؟، ج: ربرنک،
(9) د ه: دوستکامی،
(10) ا ب: منکلیک؟؟؟، ج ه: منکلی بک،
(11) ج: و از جانبین شوایب،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 27
خمسمایه در مرغزار رادکان «1» طوس بر تخت سلطنت نشست و آوازه او در اطراف و آفاق شایع شد و هیبت او در ضمایر و خواطر خلایق تمکّن یافت و شعرا را در تهنیت جلوس او اشعار و خطب بسیارست و عمادی زوزنی را قصیده‌ایست مطلع آن
بحمد اللّه از شرق تا غرب عالم * ‌بشمشیر شاه جهان شد مسلّم
سپهدار اعظم شهنشاه گیتی «2» * نگین‌بخش شاهان خداوند عالم
تکش خانِ «3» ایل ارسلان بن اتسز * پدر بر پدر پادشا تا بآدم
خرامید بر تخت پیروز بختی‌چو خرشید بر تخت فیروزه «4» طارم و سلطان عطایا و صلات بر شعرا خصوصا و بر خلایق عموما فایض کرد و در خریف این سال با خوارزم معاودت نمود، و میان سلاطین غور و سلطانشاه مدّت «5» مصالحت اخوین مکاشفت «6» قایم بود و محاربت دایم تا بعد ما که در جنگ مرو الرّوذ و پنجدیه «7» سلطانشاه منهزم شد «8» و رکن قوّت و شوکت [او] منهدم از جانبین «9» صلاح در مصالحت دیدند ظاهرا مهادنه درهم پیوستند، و سلطانشاه بر برادر تحکّمات می‌نمود و ملتمسات بسیار می‌کرد و چند حرکت که بر نقض عهد و نکث میثاق دالّ بود ازو صادر شد سلطان از خوارزم بر قصد او در شهور سنه ستّ و ثمانین «10» و خمسمایه حرکت کرد و بر ظاهر قلعه سرخس که برجال سلطانشاهی و ذخایر و آلات نامتناهی مشحون بود نزول کرد و قهرا و قسرا آنرا بگرفت و خراب کرد و بجانب رادکان «11» مراجعت نمود
______________________________
(1) ج: رارکان،
(2) ب ج د ه: دنیا،
(3) ج «ابن» بجای «خان»،
(4) ه: پیروزه، ج: پیروزه،
(5) آ ج: مدّتی،
(6) آ ب ج د: در مکاشفت،
(7) هذا هو الظّاهر و المطابق لابن الأثیر فی حوادث سنه 586، آ: نجدبه؟؟؟، ب: نجد؟؟؟، ج: نجدیّه، د ه ندارد،
(8) یعنی از غوریّه (ابن الأثیر سنه 568 و 586)،
(9) یعنی سلطانشاه و غوریّه،
(10) د: ثلاثین،
(11) ج: رارکان،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 28
و تابستان در آنجا مقام فرمود و بار دیگر میان اخوین اصلاحی کردند و سلطانشاه باز قلعه سرخس را معمور کرد و بخزاین و ذخایر موفور و میان هر دو برادر مرایر اخوّت و وفاق مفتول بود تا در شهور سنه ثمان و ثمانین و خمسمایه «1» از عراق قتلغ اینانج «2» بن اتابک «3» محمّد بن ایلدکز «3» رسولان بجانب سلطان روان کرد معلم بحال سلطان طغرل سلجوقی و خلاص او از قلعه «4» که در آنجا محبوس بود و انتزاع مملکت عراق را از دست او، بر وفق استمداد او سلطان از خوارزم روان شد و بهاء الدّین «5» کاتب بغدادی در آن وقت در خدمت سلطان بود چون بجوین رسید بقصبه آزادوار «6» جدّ پدرم بهاء الدّین محمّد بن علی بخدمت سلطان رفت و بحضرت سلطانی میان هر دو مباحثات رفت و نظر سلطان بریشان افتاد در اثناء آن بحکم اشارت وزیر جدّ پدرم این رباعی بدیهه بگفت
لطفت «7» شرف گوهر مکنون ببرد * جود کف تو رونق جیحون ببرد
حکم تو بیک لحظه اگر رای کنی‌سودای محال از سر گردون ببرد سلطان برین ترانه تا شبانه شراب نوشید و جدّم را «8» بنواخت بسیار و تشریفات مخصوص گردانید، و در وقت تحویل آفتاب بحمل راه عراق را بر قصد مخالفان ساز کرد چون آوازه او بقتلغ اینانج «9» و مادرش رسید از استدعای او نادم گشتند و بر تحصّن قلعه عازم چون سلطان بریّ نزول کرد بیک دو روز قلعه طبرک «10» را که بمردان قتال و آلات نزال
______________________________
(1) ج: سنه تسعین و خمسمایه، د: سنه ثمان و ثلاثین و خمسمایه،
(2) آ: قتلغ؟؟؟ اینانج؟؟؟، ب: قتلغ؟؟؟ ایانج؟؟؟، ج: قتلغ؟؟؟ اینانج؟؟؟، د: قیلع؟؟؟ ابنانج؟؟؟، ه: قلع؟؟؟ اینا؟؟؟،
(3- 3) کذا فی ب بتصحیح جدید و هو الصّواب، ه: محمّد ایلدکز، آ د: بن محمّد ایلدکز، ج: ازبک بن محمّد بن ایلدکز،
(4) ه افزوده: ریّ،
(5) ج ه افزوده‌اند: محمّد،
(6) د: ازادواد،
(7) د ه: نطقت،
(8) ه: جدّ پدرم را،
(9) آ: بقلتع؟؟؟ اینانح، ب: بقتلغ؟؟؟ اینانج؟؟؟، ج: بقتلغ ایناج، د: بقتلغ؟؟؟ اینانج؟؟؟،
(10) ه: طبران،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 29
مشحون بود مستخلص گردانید و لشکر او بغنایم بسیار مستظهر گشتند و او تابستان در حدودی ریّ مقام فرمود از عفونت هوا و ناسازگاری آب بسیاری از لشکر او هلاک گشتند و سلطان طغرل چون بر وحشت جانب سلطان و قتلغ اینانج «1» واقف شد تحف و هدایای بسیار فرستاد و باستیمان پناهید و بدان سبب مشرع مصافات از قاذورات تخلیط مصفّی و کأس موالات موفّی شد و سلطان از اعمال «2» استخراج اموال کرد و امیر تمغاج «3» را که بزرگتر امرای اتراک بود با لشکری در ریّ بنشاند، چون مراجعت نمود در راه منهیان برسیدند که سلطانشاه در فرصت غیبت سلطان بمحاصره خوارزم شده است سلطان تکش باستعجال تمام متوجّه خوارزم شد چون بدهستان رسید مبشّران رسیدند که از آوازه معاودت سلطان سلطانشاه بازگشت چون سلطان بخوارزم رسید آن زمستان کار بزم را بود تا هنگام آنک سبزه از شارب زمین بدمید و غنچه بهار دهان از زفان بگمارید «4» بر عزیمت خراسان و قصد برادر ببسیجید چون بابیورد رسید میان اخوین باز سفرا در اختلاف آمدند و استیناف کار مصالحت و ایتلاف کردند و بمکاتبات و ارسال مراسلات از جانبین مادّه نزاع انقطاع نمی‌پذیرفت و سلطانشاه از غایت شراست «5» طبیعت و شدّت شکیمت سخنهائی از سنن صواب دور و از «6» ستر و صلاح «6» مهجور می‌گفت در اثناء این کوتوال سرخس بدر الدّین جغر «7» سبب سعایت و نمیمتی که ازو در پیش سلطانشاه نقل افتاده بود خایف بود جماعتی را
______________________________
(1) آ: قتلغ اینانج، ب: قتلغ اینانج، ج: قتلع ایناج، د: قتلع اینانح؟؟؟، ه: قتلغ اینانج،
(2) ب باصلاح جدید: عمّال، د: استعمال،
(3) آ ب: تمعاح، ه: تغماج، د: تعاج،
(4) آ: بگمارند، ه: بکازید،- واگماریدن بمعنی دندان نشان دادن در حال خنده و بمعنی تبسّم نمودن و خندیدن است (قاموس جانسن)، و گماریدن نیز چنانکه از سوق عبارت در اینجا واضحا معلوم میشود قریب بهمین معنی است،
(5) ب ج: شرارت،
(6- 6) د: سیر صلاح، ب ه: سنن صلاح،
(7) د: چغر، آ: حغر، ب: حعر، ج: جعفر، ه ندارد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 30
از محافظان که بریشان اعتماد نداشت مقیّد گردانید و باستحضار سلطان مسرعی بابیورد دوانید سلطان «1» در مقدّمه فوجی انبوه از سواران روان کرد و بر عقب ایشان سلطان خود حرکت کرد چون سلطان نزدیکتر رسید جغر «2» استقبال و اظهار اخلاص تقدیم کرد و مفاتیح قلعه و خزاین تسلیم سلطانشاه را از غصّه این قصّه و نکایت این حکایت روز روشن سیاه شد و بعد از دو روز که شب چهارشنبه سلخ رمضان سنه تسع و ثمانین و خمسمایه بود آفتاب دولت و حیاه او بزوال رسید روز دیگر ازین خبر بر سلطان عید نوروز شد «3» و بر ملک و ملک «3» سلطانشاهی فیروز گشت، و چون تخت و گاه و خزانه و سپاه او را میراث یافت باستحضار ملک قطب الدّین محمّد مسرعی بخوارزم فرستاد، پسر بزرگتر او ناصر الدّین ملکشاه والی نیشابور بود و حریص بر صید فهود و صقور سبب کثرت متصیّدات مرو از نیشابور مرو عوض گرفت
فبئس البدیل الشّأم منکم و اهله‌علی انّهم قومی و بینهم ربعی 4 ملتمس او باسعاف رسانید و نیشابور بر ملک قطب الدّین مقرّر گردانید و دست هر دو پسر درین «4» مملکت و حلّ و عقد و نقض و ابرام قویّ کرد، و چون در اثناء اختلاف اخوین خبر نکث پیمان طغرل سلطان «5» و بعد از تمغاج «6» حرکت او و غارت لشکر خوارزم و گرفتن قلعه طبرک که بحشم تمغاج «7» مشحون بود شنیده بود بر انتقام سلطان طغرل و حلّ آن مشکل در اوایل شهور سنه تسعین و خمسمایه قاصد آن دیار شد اینانج «8» با امرای عراق تا بسمنان بخدمت استقبال آمدند و از تقلّد
______________________________
(1) فقط در ب بخطّ الحاقی، ج ه ندارد، آ د بجای سلطان: «و»،
(2) کذا فی آ ب د، ه: جعفر، ج: خبر،
(3- 3) کذا بعینه فی آ ب ج د، ه: و بر ملک،
(4) ب بخطّ جدید افزوده: دو،
(5) ج: سلطان طغرل،
(6) آ ب د: نمعاح؟؟؟، ج: طمغاج، ه: تغماج،
(7) ب: بمغاح؟؟؟، د: تمعاح، ج: طمغاج، ه: تغماج،
(8) آ: اینانح، ب د: اینانح؟؟؟،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 31
تقاصیر «1» تقصیرات گذشته را «2» در مقام خجالت و ندامت باستغفار و اعتذار اشتغال نمود سلطان ازو عفو و اقالت فرمود و در مقدّمه او را با لشکر عراق بازگردانید سلطان طغرل نیز با لشکری جرّار و سپاهی بسیار بسه فرسنگی ریّ لشکرگاهی ساخته بود و لوای مقاومت و مصادمت افراخته چون اینانج «3» نزدیک رسید او نیز تعبیه لشکر کرد و لبوس حرب پوشید و سلطان طغرل را گرزی گران بودست که بدان مباهات نمودی در پیش لشکر می‌راند و بر عادت این ابیات «4» شاهنامه می‌خواند
چو زان لشکر گشن برخاست *  گردرخ نامداران ما گشت زرد
من آن گرز یک زخم برداشتم * ‌سپه را همانجای بگذاشتم
خروشی خروشیدم از پشت زین‌که چون آسیا شد بریشان زمین و در آن حالت خود آسیای افلاک دانه حیاه او را در «5» سنگ فنا آس می‌کرد و از امیدی که می‌داشت یاس عوض می‌داد از پشت اسب بر زمین افتاد و قتلغ اینانج «6» در آن حالت بدو رسید و خواست که ناشناخت او را ضربتی زند تعریف را نقاب از روی برانداخت چون قتلغ اینانج «7» او را بیافت گفت مطلوب توئی درین میانه و مقصود از تکاپوی خویش و بیگانه بیک ضربت نخوت جبروت و سطوت رهبوت از دماغ پر از کبر او «8» ببرد و روح او بمرکز اصلی سپرد، با سبکساری چرخ گردان گرز گران سلطان چه فایده دهد و با ستیزه‌کاری ایّام و زمان تکاثر جنود
______________________________
(1) التّقصار و التّقصاره بکسرهما القلاده للزومها قصره العنق و فی الصّحاح قلاده شبیهه بالمخنقه و فی الأساس و تقلّدت بالتّقصار بالمخنقه علی قدر القصره ج تقاصیر (تاج العروس)،
(2) ج: و از تقلّد تقاصیر گذشته،
(3) آ: اینانح؟؟؟، ب:  اینایح؟؟؟، د: انتانح؟؟؟، ج: قتلع اینانج،
(4) آ ب د ه: دو بیت (کذا!)،
(5) ج افزوده: زیر، ب د ه افزوده‌اند: دهان،
(6) آ: قتلع؟؟؟ اینانح؟؟؟، ب: قتلع؟؟؟
ایناح؟؟؟، ج: قتلع اینانج، د: فتلع؟؟؟ اینانح؟؟؟، ه: قیلغ اینانج،
(7) آ: قتلع؟؟؟ اینانح؟؟؟، ب: قتلع؟؟؟ اینانح؟؟؟، ج: قتلع اینانج، د: قتلع؟؟؟ اینانح؟؟؟، ه: قیلغ اینانج،
(8) آ بجای «او»: آن کبر،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 32
و اعوان عایده کجا تصوّر بندد «1»، فی الجمله او را بر شتری افکندند و بنزدیک سلطان آوردند چون دشمن را بدان حالت دید تقدیم سجده شکر ایزد را از اسب پیاده شد و روی در زمین مالید و سر او را که با امیر المؤمنین النّاصر لدین اللّه سر یکدلی نداشت ببغداد فرستاد و جثّه او را در بازار ریّ بر دار کردند «2» و این حالت در روز پنج‌شنبه «3» بیست و «3» نهم ربیع الأوّل سنه تسعین و خمسمایه واقع شد و کمال الدّین شاعر را که از ندما و مدّاح او بود گرفته بودند او را بخدمت وزیر نظام الملک مسعود بردند وزیر با او گفت این همه آوازه قوّت و شوکت طغرلک «4» آن بود که مقدّمه یزک لشکر «5» پادشاه اسلام را یک حمله پای نداشت کمال الدّین در حال گفت
ز بیژن فزون بود هومان بزورهنر عیب گردد چو برگشت هور سلطان در ریّ زیادت مقامی نکرد و متوجّه همدان شد و اکثر قلاع عراق در مدّتی نزدیک مستخلص کرد، و امیر المؤمنین النّاصر لدین اللّه را طمع
______________________________
(1) در حاشیه نسخه ج در این موضع نوشته است:- «حاشیه محمّد منجّم راست، و سلطان طغرل بن ارسلان بن طغرل پادشاهی نیک بود الّا دولت از خاندان ایشان رو گردانیده بود بطرف خوارزمشاهیان و این بیت از این طغرل است:
دیروز چنان وصال جان‌افروزی * ‌و امروز چنین فراق عالم‌سوزی
افسوس که بر دفتر عمرم ایّام‌آنرا روزی نویسد اینرا روزی و در آخر سلطنت شب و روز بشراب مشغول بود و همیشه این بیت [میخواند]
مائیم درین جهان خرابیم؟؟؟ (چرانیم؟) و چمان * ‌بخشیم و خوریم و یاد ناریم غمان
نه مال بماند بتو نی خان و نه مان‌چون عمر نمی‌ماند گو هیچ ممان و چون تمام وزرا و امرای او رو بسلطان تکش نهادند وزیر ارای () او وقت رفتن این رباعی بدو نوشت
گر ملک فریدونت پس‌اندوز بود * روزت بخوشی چو عید نوروز بود
در کار خود ار بخواب غفلت باشی * ‌ترسم که چو بیدار شوی روز بود»
(2) ب ج د ه: کرد،
(3- 3) ج د ندارد،
(4) کذا فی آ ب د، ج:  طغرل، ه: طغرل بک،
(5) ب ج ندارد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 33
آن بود که سلطان عراق یا بعضی از آن بر دیوان عزیز مسلّم دارد رسل از جانبین شد و آمد «1» می‌کردند چون سلطان اجابت ننمود خلیفه وزیر خود مؤیّد الدّین بن القصّاب «2» را با خلع و کرامات و اصناف تشریفات نزدیک سلطان فرستاد چون باسدآباد رسید از اکراد عراق و اجناد اعراب زیادت از ده هزار مرد برو مجتمع بود کثرت فضول و قلّت عقل و فضل او را بر آن داشت که بسلطان پیغام داد که تشریف و عهد سلطنت از دیوان عزیز مبذول گشته است و کفیل مصالح مملکت یعنی وزیر بدان کار تا بدین مقام آمده قضای حقّ آن نعمت اقتضای آن میکند که سلطان با عددی اندک و تواضعی بسیار بخدمت استقبال آید و پیاده در پیش اسب وزیر برود، خیلای ملک و سلطنت و وقوف بر مکر و خدیعت از استقبال و اقبال بر دفع مکیدت سلطانرا باعث شد تا باستقبال او لشکری بفرستاد و پیش از آنک اهل بغداد شام خورند وزیر را «3» چاشتی چاشنی «3» بدادند وزیر بگریخت و آب روی دار الخلافه بریخت و بر عقب ایشان لشکر تا دینور برفت ناموس ایشان شکسته شد سلطان با حصول درم و دینار و خواسته بی شمار با همدان رسید و عمّال بر تحصیل اموال بممالک عراق فرستاد و مصالح ملک عراق را بامرا و گماشتگان مفوّض گردانید اصفهان را بقتلغ اینانج «4» ارزانی داشت و امرای عراق را در خیل او مرتّب گردانید و ریّ را بر پسر خویش یونس خان مقرّر کرد و میانجق «5» را باتابکی او بر
______________________________
(1) کذا فی آ، ب: شد آمد، ج د: آمد شد، ه: آمد و شد،
(2) مؤیّد الدّین ابو عبد اللّه محمّد بن علیّ المعروف بابن القصّاب (ابن الأثیر سنه 590)،
(3- 3) کذا فی ج، آ: حاشی حاشی، ب: جاشنی؟؟؟ حاشنی؟؟؟، د: چاشنی چاشتی، ه: چاشنی،
(4) آ: بقتلغ؟؟؟ اینانح؟؟؟، ب: بقتلع اینانح؟؟؟، ج: بقتلع اینانج، د: بقتلع؟؟؟ اینانح؟؟؟،
(5) ه: میانجوق، آ د: منابحق؟؟؟، ج: مناحق،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 34
سرلشکر نقیب «1» و نواحی دیگر برین سیاقت منتظم شد و سلطان کامران عزیمت معاودت با خراسان بامضا رسانید در راه خبر رنجوری ملکشاه از سبب عفونت هوای مرو بدو رسید بطلب او فرستاد چون بطوس آمد و صحّت یافت باز امارت نشابور بدو تفویض کرد و خیام رحلت را بجانب خوارزم تفویض و از جهت سلطان محمّد اقطاعی در خراسان تعیین فرمود و او را مصاحب خویش گردانید، چون زمستان سنه احدی و تسعین و خمسمایه بگذشت بر نیّت غزای قاتر بوقو «2» خان عازم سقناق «3» و آن حدود شد چون سلطان با چندان جند تا جند برفت از خبرش قاتر بوقو «4» خان عنان «5» برتافت و سلطان بر عقب او می‌شتافت از لشکر
______________________________
(1) ه افزوده: تعیین کرد، ج افزوده: کرد، د کلمه «نقیب» را ندارد، ب باصلاح جدید: (باتابکی او) و سرداری لشکر معیّن ساخت،
(2) ب ج: فایر؟؟؟   بوقو؟؟؟، د: قاتر خان، ه: قایر بوقو، آ پاره و محو شده است،- نسخه د در این فصل در جمیع مواضع بدون استثنا کلمه اوّل این اسم را «قاتر» با تاء مثنّاه فوقیّه یا قادر با دال مهمله بجای تاء نوشته است، و بعد از این در ورق‌b 17-a -b 27 قریب شش هفت مرتبه نام همین شخص را اغلب نسخ «قادر بوقو» با دال مهمله دارند، و این قرینه واضحی است بر اینکه در این فصل حاضر نیز «قاتر» اقرب بصواب است از «قایر» چه معلوم است که در ترکی تاء وطاء و دال دائما بیکدیگر بدل میشوند چون طاغ، داغ، تاغ، و تمورتاش، طمرطاش، دمرداش، و طقّوز، دقّوز، تقّوز و غیر ذلک، و قادر بوقو قیاسا بمعنی آهوی نر عظیم و قویّ میباشد چه بوقو بمعنی آهوی نر است و قادر (قاتر) چنانکه رشید الدّین گوید بمعنی عظیم و قهّار است: «و پادشاه ایشان [قوم تبکین از شعب نایمان] را نام قادر بویروق خان بوده قادر یعنی عظیم و قهّار و مغول چون این نام نمی‌دانند قاجر خان می‌گویند و بعضی از ادویه مغولی هست که این زمان آنرا قاجر می‌خوانند و در قدیم نام آن قادر بوده یعنی داروی قویّ» (جامع التّواریخ طبع برزین ج 1 ص 144)،
(3) کذا فی د ه، ا: سقاق؟؟؟، ب: سقاق،؟؟؟ ج ندارد،
(4) کذا فی ه، د: قاتر توقو، ب: قاتر؟؟؟ بوقو؟؟؟، ه: قایر بوقو، آ پاره و محو شده است، ج ندارد،
(5) ب د ه افزوده: فرار، ج افزوده: فرا،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 35
سلطان اورانیان «1» که هم از قبل «2» اعجمیان «3» بودندی بعضی در رکاب سلطان بودند بقاتر بوقو «4» پیغام دادند که پای ثبات بیفشارد چندانک لشکرها بهم رسند ما خود روی برتابیم و پشت بنمائیم برین اعتماد قاتر بوقو «5» بازگشت روز آدینه ششم ماه جمادی الآخره این سال صف کشیدند اورانیان «6» سلطانی از پس قلب درآمدند و بنه را غارت دادند لشکر اسلام در انهزام افتادند بسیاری در زیر شمشیر هلاک شدند و بیشتری در بیابان از سبب گرما و تشنگی دفین خاک گشتند سلطان بعد از هجده «7» روز بخوارزم رسید، و در آن وقت که سلطان نیّت این غزا داشت یونس خان باعلام توجّه لشکر بغداد بجانب عراق معتمدان ببرادر خویش ملکشاه فرستاد و ازو استعانت طلبید و ملکشاه بالتماس او روی بعراق نهاد پیش از وصول مدد برادر یونس خان خود لشکر بغداد را
______________________________
(1) کذا فی ج د، آ: اورانیان، ب: اوراتیان، ه: اویراتیان، جامع التّواریخ نسخه پاریس (b 912.f ، 1365.Suppl .Pers (: اورونیان،- نام این قبیله ثانیا در ورق‌a 98 برده خواهد شد و در آنجا گوید «و اغلب لشکر او (یعنی محمّد بن تکش خوارزمشاه) جماعتی ترکان بودند از خیل مادرش که ایشانرا اورانیان خواندندی»، نسخه بدلهای آنجا از اینقرار است، ج د: اورانیان، آ: اورانیان، ب: اوراتیان، ه: اویراتیان،
(2) کذا فی جمیع النّسخ، جامع التّواریخ نسخه مذکوره ورق‌b 912: قبیل، و این مناسب‌تر است و بهتر از همه «قبیله» است،
(3) کذا فی ج د ه، ب: اعجمیان؟؟؟، آ محو و پاره شده است،- این کلمه ثانیا در ورق‌a 011 ذکر خواهد شد در آنجا گوید «اصل او (یعنی ترکان خاتون والده محمّد بن تکش خوارزمشاه) قبایل اتراک‌اند که ایشانرا قنقلی خوانند و ترکان خاتون بسبب انتمای نسبت جانب ترکان رعایت نمودی و در عهد او مستولی بودند و ایشان را اعجمیان (کذا فی ب ج د ه، و فی آ: اعجمیان) خواندندی از دلهای ایشان رأفت و رحمت دور بودی و ممرّ ایشان بهر کجا افتادی آن ولایت خراب شدی و رعایا بحصنها تحصّن کردندی الخ»،
(4) آ: بقاتر بوقو؟؟؟، ب: قاترتوقو؟؟؟، ج: بقاترتوقو؟؟؟ خان، د: بقاتر توقو، ه ندارد،
(5) آ: قاتر؟؟؟ توقو؟؟؟، ب: قایر؟؟؟ توقو؟؟؟: ج: قایربوقو؟؟؟  خان، د: قاترتوقو، ه: قایربوقو خان،
(6) کذا فی ج د، آ: اورانیان، ب: اورانیان، ه: اویراتیان،  و الرساله هذه ….. ص : 6
(7) ج: پانزده،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 36
هزیمت داده بود و مال بسیار گرفته برادران در همدان بیکدیگر رسیدند و بعد ما که یکچندی مصاحبت نمودند و عیش و نشاط کردند ملکشاه بازگشت چون بخراسان رسید ارسلانشاه را در شادیاخ باستنابت مثال فرستاد و بر راه خوارزم روان شد و بخدمت پدر پیوست و از غیبت او در نشابور موادّ فساد تولّد کرد سبب آنک جماعتی شیاطین‌آسا «1» که در روزگار سلطان سلیمان آثار «2» دست تسلّط ایشان «3» از ظلم و جور مغلول بود و شمشیر غشم و حیف از قراب ارادت نه مسلول [با] پسر طغانشاه سنجر شاه «4» که سلطان او را در حضن عاطفت و حصن رأفت تربیت می‌فرمود و بواسطه دو وسیلت که ثابت داشت بمثابت فرزندان صلبی استمالت جانب او می‌کرد یکی آنک مادر او در حباله سلطان بود و خواهر سلطان بعد از دختر در خانه او [از] ادبار بخت و نحوست طالع بتسویل آن جماعت برخلاف سلطان در پرده خلاف جنگ می‌ساختند «5» بر آنک بانگ آن بیرون نیاید و تا بوقتی که میمنه و میسره و پیش و پس برافرازند این اندیشه ظاهر نگردد و بر وفاق این خلاف مادرش از خوارزم بنشابور زر و جواهر می‌فرستاد تا اکابر و معارف شهر را بمال مغرور کند «6» و رای ایشان را از منهج راست دور اندازند «7» خود سرّ ایشان فاش شد و سنجر شاه را بخوارزم خواندند و بعد از آنک چشمهای جهان‌بینش را میل کشیدند موقوف کردند و نور بصر او بکلّی منقطع نشده بود و او آنرا اظهار نکرده و این رباعی «8» او راست
______________________________
(1) آ ج د: آسا را، ب: اساری، ه: اساری را،- تصحیح قیاسی،
(2) یعنی تکش،
(3) فقط در ب بخطّ جدید،
(4) ب د: شاه را،
(5) ب د ه: ساختند،- اصل مقصود از عبارت این است که جماعتی با سنجر شاه پسر طغانشاه برخلاف سلطان تکش در پرده افساد میکردند،
(6) آ ج د ه: کند،
(7) ج د ه: اندازد،
(8) کذا فی آ ب د، ج ه: بیت،- اطلاق «رباعی» بر یک بیت از رباعی یا بر یک بیت که بوزن رباعی است از خصایص این کتاب است و سابق نیز (ص 8 س 19 و ص 9 س 2) دو مرتبه دیگر نظیر این فقره
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 37
چون دست قضا چشم مرا میل کشید * فریاد ز عالم جوانی برخاست
 تا بعد از یکچندی امرا و ارکان دولت بوسیلت ایشاج «1» وصلت و اشتباک قرابت شفیع شدند تا او را مخلّی کردند و اقطاعاتی که داشت برو مقرّر گردانید و برین جملت بود تا بوقتی که ببهانه «2» ملک الموت اجل موعود «3» دررسید و ذلک فی شهور سنه خمس و تسعین و خمسمایه، و درین مدّت که چشم او را میل کشیده بودند کسی ندانسته بود و او نیز کسی را بر آن مطّلع نگردانیده تا بحدّی که خانگیان او نیز بر آن حال هم واقف نشده‌اند و بر هر خیری و شرّی که می‌رفته است تعاور می‌نموده و از آن عوار نمی‌داشته و العاقل یکفیه الأشاره، سلطان بعد از وفات او روی باستعداد کار حرب و ترتیب آلت طعن و ضرب آورد و باستحضار امرای اطراف بجوانب رسل بفرستاد تا بار دیگر تدارک حادثه کند در اثناء آن خبر اختلاف کلمات امرای عراق رسید، و سبب خللی که پسرش یونس خان را در چشم ظاهر شد و معالجه آن میسّر نه مگر مکافات بود که حقّ تعالی فرمود که الْعَیْنَ بِالْعَیْنِ از ریّ مراجعت کرد «4» و میاجق «5» را قایم مقام خود بگذاشت، و در بغداد باز لشکری بقصد عراق که سرور آن
______________________________
گذشت، و بیت اوّل این رباعی را در تاریخ گزیده (طبع برون ص 493) اینطور دارد:
تا چرخ مرا ببدگمانی برخاست‌دل * از سرکار این جهانی برخاست،
(1) تصحیح قیاسی، آ د: ایشاح، ب ج: انساح؟؟؟، ه: انساج،- واضح است که اصل متن یا ایشاج بوده از باب افعال یا اتّشاج از باب افتعال از وشجت بک قرابه فلان وشجا اشتبکت و رحم واشجه و وشیجه مشتبکه متّصله (لسان و قاموس)، ولی آنچه در نظر است نه ایشاج و نه اتّشاج هیچکدام در لغت نیامده است،
(2) د: بهانه، ه «ببهانه ملک الموت» را ندارد،
(3) د: ندارد،
(4) یعنی یونس خان که حاکم ریّ بود (ص 33 س آخر)،
(5) آ: مناجق، ب: مناجق؟؟؟، ج د: مناجق، ه: میانجوق،- نام این شخص سابقا در ص 33 و بعد از این در ورق‌a 27 مکرّر بهیأت «میانجق» باضافه نونی قبل از جیم مسطور است،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 38
وزیر بود مرتّب کردند قتلغ اینانج «1» بمدد میاجق «2» بریّ آمد و روزی چند مصاحب یکدیگر بودند ناگاه میاجق «3» مغافصه قتلغ اینانج «4» را بکشت و سر او را بخوارزم فرستاد ببهانه آنک در خیال او خلاف بود سلطان از آن عذر شنیع و غدر ظاهر متأثّر شد و دانست که امارات عصیانست امّا اظهار آن صلاح ندید تا چون نوبت سیّم در سنه [اثنتین و تسعین و خمسمایه «5»] عازم عراق گشت و وزیر خلیفه با لشکری در همدان چون بمزدقان رسید نزول کرد و بعد از روزی چند مصاف دادند لشکر بغداد جز استیمان پناهی ندیدند سلطان بر عادت مستمرّ جان ایشان ببخشید و باعزاز و اکرام تمامت ایشان را بازگردانید و پیش از مصاف بچند روز وزیر که بر سرلشکر بود گذشته بود امّا حالت او را چنان مخفی داشتند که تا بوقتی که منهزم شدند بر حالت او واقف نگشتند سر آن مرده ببریدند و بخوارزم فرستادند و این حرکت نه لایق مروّت بودست و نه درخور سلطنت، و آوازه غلبه سلطان در عراقین شایع گشت و بدین آوازه کار سلطان عالی‌تر شد و از اذربیجان اتابک اوزبک «6» از برادر خود گریخته بود نزدیک سلطان آمد مورد او را عزیز داشت و همدان بدو ارزانی، و سلطان از آنجا باصفهان حرکت فرمود و
______________________________
(1) آ: قتلع؟؟؟ اینانخ؟؟؟، ب: قتلع؟؟؟ اینانخ؟؟؟، ج: قتلع اینانج، د: قتلع؟؟؟ اینانج؟؟؟،
(2) آ: میاحق، ب: مناحق؟؟؟، ج: مناحق، د: مناحق؟؟؟، ه: منابحوق؟؟؟،
(3) آ ب: مناحق؟؟؟، ج: مناحق، د: مناحق؟؟؟، ه: میانجوق،
(4) آ: قتلع؟؟؟ اینانج؟؟؟، ب: قتلع؟؟؟ اینانج؟؟؟، ج: قتلع اینانج د: قیلع اینانج؟؟؟، ه: قتلغ اینانح،
(5) آ ب د بجای این کلمات بیاض است، ج ه ندارند بدون بیاض،- تعیین این تاریخ از روی ابن الأثیر در ذیل حوادث سنه 591 (طبع تورنبرگ ج 12 ص 73) گردید، و نیز از سابقه و لاحقه کلام تقریبا یقین میشود که مقصود سنه 592 است چه وصول تکش بعراق بعد از غزوه جند است در سنه 591 (ص 34) و قبل از وفات پسر تکش ناصر الدّین ملکشاه در سنه 593 (ص 39)،
(6) کذا فی آ د ه، ج: ازبک، ب: اوربک،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 39
یکچندی توقّف نمود و این قطعه خاقانی راست
مژده که خوارزمشاه ملک سپاهان «1» گرفت * ‌ملک عراقین را همچو خراسان «2» گرفت
ماهچه چتر او قلعه گردون گشودمورچه تیغ او ملک سلیمان گرفت بعد از یکچندی بر عزم انصراف حرکت فرمود و پسرزاده خود اربوز خان «3» بن تغان تغدی «4» را در شهر اصفهان بنشاند و پیغو «5» سپهسالار سامانی «6» را که از خواصّ او بود باتابکی او بگذاشت، و چون بخوارزم نزول کرد منشور تفویض امارت خراسان بناصر الدّین ملکشاه فرستاد و فرمود که بجانب مرو مرو که هوای آن نه موافق مزاج تست غلبه حرص صید عقل او را صید کرد تا بار دیگر عزم مرو کرد و آنجا رنجور شد روی بنشابور نهاد عارضه زیادت شد و علّت غالب گشت و از آن عارضه از دار فنا بمحلّ بقا کوچ کرد و کان ذلک فی لیله الخمیس التّاسع «7» من ربیع الآخر سنه ثلاث و تسعین و خمسمایه، چون این واقعه گوش سلطانرا بکوفت جزع و فزع بسیار که فایده نمی‌داد می‌کرد و عزیمت غزوی را که در پیش داشت مهمل گذاشت و چون پسران ملکشاه را در اندیشه وفاق عصیان و خلاف سلطان بود نظام الملک صدر الدّین مسعود هروی «8» را بضبط مهمّات و تدارک مختلّات بشادیاخ فرستاد تا
______________________________
(1) ب (باصلاح جدید) و ج: خراسان،
(2) ب (باصلاح حدید) و ج: خور آسان،
(3) ب: ابور؟؟؟ خان، آ (بعد از این اواخر ورق‌a 27(: اریز خان، (و اینجا):
بور حان؟؟؟ ه: ارقو خان، د: (خود) را ترخان، ج: نور خان (مثل آ)،- متن تصحیح قیاسی است بقرینه ب و آ بعد ازین،
(4) کذا فی ج د، آ: تعان بغدی، ب: بعان؟؟؟ بعدی؟؟؟، ه: تعان؟؟؟ توعدی،
(5) کذا فی ه، ج: بیغو، آ: بیقو؟؟؟، ب: بیقو؟؟؟، د: سقو،
(6) کذا فی جمیع النّسخ،
(7) ج: الثّامن، ب د ه این کلمه را ندارند،
(8) ب باصلاح جدید: ابهری،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 40
پسران ملکشاه را بزرگتر ایشان هندو خان «1» بخوارزم فرستاد و بتدابیر صایب هایجات فتن و حادثات زمن بدان ضبط تسکین پذیرفت، و سلطان پسر دیگر قطب الدّین محمّد «2» را بتکفّل و تدبّر مصالح خراسان بر عقب وزیر مذکور بفرستاد چون برسید وزیر فراغتی از کار حاصل کرده بود و فتّانان را دفع بعد از دو روز در دوّم ذو الحجّه با خدمت سلطان مراجعت نمود و ملک قطب الدّین بکار کفایت امور خراسان اشتغال نمود تا هنگام آنک میان قادر بوقو «3» و برادرزاده او الب درک «4» وحشتی افتاد الب درک «4» بجند آمد و بخدمت سلطان رسولان فرستاد معلم بحال آنک اگر از جانب سلطان مددی یابد قادر بوقورا «5» از میان بردارد و ملک او سلطان را مسلّم باشد انتقام خشم از چشم‌زخم گذشته بر اجابت قوم اجانب باعث آمد باحتشاد جنود [و] عقد بنود بجوانب رسولان فرستاد و ملک قطب الدّین را از شادیاخ بازخواند چون بخوارزم رسید در ربیع الأوّل سنه اربع و تسعین و خمسمایه از خوارزم باتّفاق روان گشتند و قادر بوقو «6» بر قصد الب درک «7» تا بجند تاختن آورد وصول او بجند و ملک قطب الدّین که بر سبیل یزک در مقدّمه بود مقارن و موافق افتاد و تقدیر آسمانی با بخت سلطانی مطابق از جانبین مصاف دادند و مصادمت نمود و قادر بوقو «8» منهزم شد و
______________________________
(1) ب د ه افزوده‌اند: را، د اصل عبارت را اینطور دارد: پسر ملکشاه بزرگتر هندو خان را الخ،
(2) این همان خوارزمشاه معروف است که بعد از پدر ملقّب بعلاء الدّین شد چنانکه خواهد آمد،
(3) کذا فی آ واضحا، ب: قادر یرعو؟؟؟، ج: فاتر؟؟؟ بوقو خان، د: قادر یرغو، ه. قایر بوقو،
(4) کذا فی آ ج، د: آلب درک، ه: البدرک، ب: الب درک، (فی الموضعین فی النّسخ الخمس)،
(5) آ: قادر بوقو، ب: قادر یرعو، ج: قایر؟؟؟ بوقو خان، د: قادر یرغو، ه:  قایر بوقو،
(6) آ. قادر بوقو، ب: قادر برعو؟؟؟، ج: قایر؟؟؟ بوقو خان، فایر بوقو، د اصل جمله را ندارد،
(7) کذا فی آ ج، ه: البدرک، ب:  الت درک، د اصل جمله را ندارد،
(8) آ: قادر بوقو، ب: قادر یرغو؟؟؟، ج: قایر؟؟؟ بوقو خان، د: قادر برغو، ه: قایر بوقو،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 41
ملک قطب الدّین بر عقب او تا او را با اعیان و اجناد مقرّنین فی الأصفاد بحضرت سلطان آورد و قادر بوقو «1» را در سلاسل و اغلال در ماه ربیع الآخر این سال بخوارزم فرستاد و بر عقب سلاطین کامگار با مقرّ سریر ملک رسیدند، بقایای قوم قادر بوقو «2» چون ازو مأیوس گشتند برکنار درک «3» مجتمع شدند و بر تشویش و التهاب نایره فساد محتشد گشتند سلطان بحکم آنک الحدید بالحدید یفلح «4» قادر بوقو «5» را از ذلّ اسارت بعزّ امارت رسانید و بعد از مؤکّدات مواثیق با لشکری بزرگ بدرک کار الب درک «6» فرستاد، و سلطان بنفس خویش عازم خراسان شد و در سه‌شنبه دوّم ذو الحجّه سنه اربع و تسعین و خمسمایه بشادیاخ نزول کرد و بعد از سه ماه از آنجا بر عزیمت تدارک کار میانجق «7» که سبب امتداد مدّت او در امارت عراق و اشتغال از ملاحظت احوال او سودای استبداد و استقلال در دماغ او راسخ گشته بود و شیطان ضلال در خیال محال او آشیانه ساخته و بأهبت و عدّت
______________________________
(1) آ: قادر بوقو، ب: قادر یرعو؟؟؟، ج: قایر بوقو خان، د: قادر یرغو، ه:  قایر بوقو،
(2) آ: قادر بوقو، ب: قادر بوعو؟؟؟، ج: قایر؟؟؟ بوقو خان، د: قادر (فقط)، ه: قایر بوقو،
(3) کذا فی ه، آ: کنار درک، ج:
کنار دول، ب باصلاح جدید: الب درک، د اصل جمله را ندارد،- از سابقه و لاحقه کلام واضح است که مراد از «کنار درک» همان «الب درک» است که در این فصل مکرّر نام او برده شده است و هر دو اسم یک مسمّی‌اند، و نباید توهّم کرد که مراد از «کنار» در اینجا کلمه فارسی است یعنی بکنار درک (یعنی بکنار الب درک) مجتمع شدند چه بعد از این در ص 43 مجدّدا نام این شخص بهمین هیأت یعنی «کنار درک» مذکور است و سوق عبارت در آنجا طوری است که احتمال فارسی بودن «کنار» در آنجا بهیچ وجه متصوّر نیست: «مقارن این فتح خبر بشارت ظفر قاتر بوقو بر سر کنار درک دررسید»
(4) رجوع کنید بمجمع الأمثال در باب همزه:  «انّ الحدید بالحدید یفلح»،
(5) آ: قادر؟؟؟ بوقو، ب: قادر یرغو؟؟؟، ج: قاتر؟؟؟
بوقو خان، د: قادر یرغو، ه: قایر بوقو،
(6) کذا فی آ ج، ب: الب درک، د: آلب درک، ه: البدرک،
(7) ه: میانجوق، آ: میانحق؟؟؟، ب:  مناحق؟؟؟، ج: مناحق، د: مناجق،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 42
مستفاد از دولت سلطان مغرور و فریفته گشته متوجّه عراق شد و زمستان آن سال در مازندران توقّف نمود و اوّل بهار عزیمت مبادرت بامضا پیوست و میانجق «1» با لشکر بسیار که جمع کرده بود چون آوازه دریای در موج یعنی حرکت عساکر سلطان بشنید با دل خویش تثبّت را در تصوّر نتوانست آورد و بغایت هراسان و مستشعر گشت و در مصلحت کار خویش پریشان و متحیّر ماند و سرافرازی و پایداری محال عقل بود با اندک قومی که با او مانده بود دو نوبت سلطان او را گرد عراق بردوانید و او در میان این باعتذار و استغفار رسل می‌فرستاد و از خوف التماس ترک استحضار می‌کرد چون سلطان را محقّق شد که او دل راستی ندارد فوجی را بر عقب او چون باد روان کرد تا مغافصه بسرش فرو آمدند و اکثر اعوان او را بشمشیر درآورد با چند معدود نافیروز راه قلعه فیروزکوه «2» گرفت و پیشتر ازین آن قلعه را از قوّاد سلطان بخدیعت و مکیدت در تصرّف خود آورده بود و آن جماعت را که از قبل سلطان بودند «3» قتل کرده «3» و خواصّ خویش را با ذخایر و اموال بسیار در آنجا متمکّن گردانیده چون لشکر سلطان بر عقب او آنجا رسیدند بمحاصره آن مشغول شدند و بزخم منجنیق بقهر و قسر او را بیرون کشیدند و بر شتری بستند و بقزوین بنزدیک سلطان آوردند سلطان بر زفان حجّاب انواع صنایع و اصناف ایادی که دولت سلطانی را بر ذمّت او بود و کفران نعم و تربیتها را از وضع خیانات «4» او و رفع جنایات «5» و ابطال اموال و ازعاج اربز «6» خان از اصفهان و اخراج عمّال خراج او
______________________________
(1) آ: منانجق؟؟؟، ه: میانجوق، ب: مناحق، ج: مناحق، د: مناجق،
(2) ه کلمه «کوه» را ندارد،
(3- 3) کذا فی ب د ه، آ: بیرون آوردند، ج اصل جمله را ندارد،
(4) آ: خیانات؟؟؟، ه: حیانات،- د کلمه «او» را ندارد،
(5) کذا فی ج د، آ: حیانات؟؟؟، ب: حنایات، ه: حامات،- و احتمال میرود که صواب «جبایات» باشد،
(6) آ: اریز، ب: ارتر؟؟؟، د: اوبر (جان)، ه: ازتر، نسوی ص 21 س آخر: اربز خان (مثل متن)، متن تصحیح قیاسی است رجوع
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 43
از دیوان برو شمرد و فرمود هرچند که استحقاق جزاء او جز از نکال و القاء درجات وبال نیست امّا قضای حقّ برادرش اقچه «1» که بهیچ وقت ازو بادره بد خدمتی صادر نشدست جان او ببخشیدم بقرار آنک مکافات بعضی عصیان خویش را یک سال مقیّد و محبوس باشد و بعد از آن بر ثغری از ثغور دار الحرب بکنار جند باقی عمر بگذراند، مقارن این فتح خبر بشارت «2» ظفر قاتر بوقو بر سر کنار درک «2» در رسید و الثّالث «3» خبر ورود رسل دار الخلافه با تشریفات فاخر و صلات وافر بود و منشور سلطنت ممالک عراق و خراسان و ترکستان، و چون اندیشه اموری که بدان ملتفت بود از پیش برخاست و از دیوان عزیز فراغ دل حاصل گشت بقطع و حسم ملاحده مایل شد و بپای قلعه قاهره که سلطان ارسلان بن طغرل آنرا گشاده و بدان سبب بقلعه ارسلان گشای معروف شده لشکر کشید و مدّت چهار ماه بمحاصره آن اشتغال نمود تا عاقبه الأمر بعد از اضطرار بمصالحه فوج‌فوج بشیب
______________________________
کنید بص 39 س 6،
(1) کذا فی ه، ج: اقجه، د: آقجه، آ: اقحه، ب: اقحه؟؟؟،- آقچه بمعنی سفید رنگ است یعنی مایل بسفیدی چون قراچه و کوکچه و غیرهما در الوان (هوتسما، ترجمان ترکی و عربی ص 31)،
(2- 2) تصحیح قیاسی است، و اصل عبارت متن در غالب نسخ مغشوش است، آ: ظفر کنار درک بر سر قایر بوقو، ب: طفر کنار درک بر سر قایر بوعو؟؟؟، ج: ظفر الب درک بر سر قایر بوقو خان، د: ظفر کنار درک بر سر قایر یرغو، ه: بظفر الب درک بر سر قایر بوقو خان، د: ظفر کنار درک بر سر قادر یرغو، ه: بظفر بر البدرک قایر بوقو، و اقرب بصواب نسخه ه است با تقدیم و تأخیری که در آن است یعنی باید «قایر بوقو» مقدّم بر «بر البدرک» باشد، و عبارت نسخ اربعه دیگر که موهم ظفر کنار درک بر قاتر بوقو است بکلّی ضدّ مقصود و بلا شکّ سهو نسّاح است چه مصنّف سابق در ص 41 گفت که سلطان قادر بوقو را اسیر کرد و با سلاسل و اغلال بخوارزم فرستاد پس از آن او را از ذلّ اسارت بعزّ امارت رسانید و ویرا بدفع کار الب درک فرستاد، و این صریح است که بشارت مقصود در اینجا خبر ظفر قادر بوقو است بر الب درک نه برعکس چه در اینصورت این بشارت سلطانرا نیست بل دشمنان ویراست،- برای قاتر بوقو رجوع کنید بص 34 ح 2 و برای کنار درک بص 41 ح 3،
(3) کذا فی ب د ه، آ ج: و اشارت،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 44
می‌آمدند و بالموت می‌رفت تا تمامت ایشان با آنچه داشتند بسلامت برفتند و آن قلعه‌ایست نزدیک قزوین بر سرحدّ رودبار الموت بزمین نزدیک و از آسمان دور و از حصانت مهجور و بمرد و ذخیره نامعمور، سیّد صدر الدّین در زبده التّواریخ «1» تعظیم کار سلطان را «2» در وصف آن میگوید و هی قلعه حصینه بنیت من صخره صمّاء علی قلّه شمّاء تناصی السّماء و تناطح الجوزاء مشحونه برجال یغتنمون بذل الأرواح مستظهرین بأنواع السّلاح، و سیّد صدر الدّین اگر فتح قلاع حصین ایشان که درین روزگار بر دست لشکر پادشاه نامدار مستخلص شد با زمانی نزدیک چنانک ذکر آن در موضع خویش آید مشاهده کردی از ذکر فتح تا بوصف قلعه چه رسیدی شرم داشتی و بیت عنصری را حسب حال دانستی
چنین کنند بزرگان چو کرد باید کارچنین نماید شمشیر خسروان آثار و اگر مشاهده این قلاع نبوده «3» باشد و در خیال او «4» آید که سخن آرائی است که سمت تصلّف دارد بر منوال سخن واصف قلعه ارسلان گشای جواب او بذله ابو الفضل بیهقی است «5» در تاریخ ناصری آورده است که بوقت مراجعت سلطان از سومنات یکی از شکره‌داران او اژدهائی بزرگ را بکشت پوست آن بیرون کشیدند طول آن سی گز بود و عرض آن چهار «6» گز و غرض ازین ایراد آنست که ابو الفضل می‌گوید اگر کسی را این سخن قبول نیفتد بقلعه غزنین رود و آن پوست را که از در بر مثال شادروانی آویخته است ببیند جامع این حکایات نیز
______________________________
(1) یک نسخه ازین کتاب که ظاهرا منحصر بفرد است در لندن در موزه بریطانیّه موجود است (رجوع کنید بذیل فهرست عربی کتابخانه مذکوره تألیف ریو ص 342- 344)،
(2) یعنی سلطان ارسلان بن طغرل سلجوقی را ظاهرا نه تکش را چه زبده التّواریخ در تاریخ سلجوقیّه است،
(3) ب: ننموده،
(4) مرجع ضمیر «او» ظاهرا «کسی» متوهّم در عبارت سابق است یعنی اگر کسی مشاهده این قلاع ننموده باشد الخ،
(5) ب (بخطّ جدید) ج د افزوده‌اند: که،
(6) ه: هفت،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 45
می‌گوید که از آن پوست جز حکایتی نماندست برخیزد از طرف غربی «1» از طارم تا سرحدّ سیستان که قرب سیصد فرسنگ راه است تمامت جبال و قلاع را که تا بوقت آنک حکم وَ تَکُونُ الْجِبالُ کَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ گیرد قائم و ثابت خواهد بود مشاهده نماید و با عقل خود آن یک حصن بی حصانت را با صد و اند با رکانت «2» که هر یک از آن صد بار بأحکام چون ارسلان گشای است که درین روزگار بفضل خدای قهّار و دولت شهریار کامگار هولاکو مفتوح شد موازنه نماید و از آنجا قیاس صولت و عظمت هر لشکر و صفدر گیرد، فی الجمله سلطان بعد از استخلاص آن قلعه و تسکین نایره فتنه در عراق پسر خود تاج الدّین علیشاه را ممکّن کرد و اقامت او در اصفهان تعیین و خود بر عزیمت انصراف عنان بر صوب خوارزم تافت و در دهم جمادی الآخره سنه ستّ و تسعین و خمسمایه در خوارزم رفت، و چون ملاحده مناقشت و مخاصمت سلطان از سعی نظام الملک که وزیر مملکت بود می‌دیدند هم در هفته فدائیان بر ممرّ سرائی که وزیر می‌رفت بنشستند چون از سرای بیرون آمد از ملاعین یکی بر پشت وزیر زخمی زد و دیگری از جانب دیگر کاردی بر سرش زد چنانک در حال جان بداد، و از عجایب احوال عالم یکی آن بود که وزیر مذکور با حاجب کبیر شهاب الدّین مسعود خوارزمی و حمید الدّین عارض زوزنی «3» عداوتی داشت و در آن روزها در پیش سلطان قصد آن هر دو بزرگ کرده بود و پیش از واقعه او عارض را بر در سرای گردن زده و قصد آن پیوسته که شهاب الدّین مسعود را هم بر عقب عارض روان کند خود کینه‌خواه روزگار بلک سابقه حکم کردگار چنان اقتضا کرد که پیش از اتمام این اندیشه خون وزیر بر زبر خون عارض ریخته شود، و فدائیان را «4» هم بر آن جایگاه پاره «5»
______________________________
(1) ج ه: غزنین، د: غزنی، ب: غرنی یا غربی،
(2) ج: حصن بارکانت،
(3) تصحیح قیاسی، آ: روزبی؟؟؟، ب ج د ه این کلمه را ندارند،
(4) آ ج د:
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 46
کردند و صدق رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله قتلت فقتلت و سیقتل قاتلک، سلطان تکش ازین سبب متأثّر شد و بر مکافات و انتقام عازم گشت و قطب الدّین ملک «1» را نامزد کرد و رسول فرستاد تا بابتدا لشکرها گزین کند و ابتدا از قهستان آغاز نهد بر حکم فرمان ملک قطب الدّین بر فرموده مستعدّ شد و ابتدا از ترشیز «2» کرد و با لشکری که کوه پای وطأت آن ندارد بمحاصره آن حصار مشغول شد و مدّت چهار ماه محاربت کرد و خندق ترشیز «3» را که چون غاری عمیق بود انباشته و نزدیک رسید که در هفته مستخلص شود و در خوارزم نیز سلطان لشکرها جمع می‌کرد از اطراف و مستعدّ کار می‌شد در اثنای آن عارضه دموی روی نمود و بخناق نعوذ باللّه منها «4» سرایت کرد اطبّا معالجه آن کردند چون روی بصحّت آورد عزیمت حرکت بامضا پیوست هرچند اطبّا از سفر و حرکت منع می‌کردند سلطان از سورت آتش غضب سورت قبول نصیحت بر نخواند و روان گشت تا بمنزل چاه عرب «5» رسید و چون دلو عمر با بن «6» چاه افتاده بود علّتی که داشت نکس کرد و از دار فنا بقرارگاه بقا رفت و کان ذلک فی التّاسع عشر من رمضان سنه ستّ و تسعین و خمسمایه، ارکان در حال منهیان بنزدیک قطب الدّین ملک فرستادند و عجب حالی افتاد که علم ملک قطب الدّین بی‌موجبی بشکست و نگونسار شد ملک قطب الدّین از آن تطیّر گرفت در عقب آن خبر پدرش بدادند آن حالت از لشکر پنهان داشت و بعلّت مرض
______________________________
و فدائیان او را،
ب (با صلاح جدید) د: پاره‌پاره،
(1) ج: ملک قطب الدّین را، ب با صلاح جدید: ملک قطب الدّین سلطان محمّد ولد خود را،
(2) آ: ترشیر، ب: ترشیر، ج: برشیر،
(3) آ: ترشیر؟؟؟، ب: ترشیر؟؟؟، ج: برشیر، ه: ترشیر،
(4) کذا فی جمیع النّسخ، و گویا تأنیث ضمیر بتوهّم «عارضه» یا «علّت» است،
(5) کذا فی ج د، آ ب: حاه؟؟؟ عرب، ه: بمنزلگاه عزّت،
(6) آ ب: بابن؟؟؟، د: در بن، ج: باین، ه: بابن؟؟؟،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 47
عزم مراجعت کرد و سفرا در میان شدند و سخن مصالحت آغاز کردند چون ارباب ترشیز «1» بر سرّ حالت وقوف نیافتند بسیار خدمتها کردند و بر صد هزار دینار دیگر مواضعه نهادند و ملک قطب الدّین از آنجا بازگشت و چون سیل منحدر و قطر منهمر روز در شب می‌پیوست و شب در روز تا بدر شهرستانه رسید و مراسم تعزیت باقامت رسانید و بتعجیل بخوارزم روان شد،
   نظر انوش راوید:  در مطالب بالا یعنی تا صفحه 47 کتاب،  باز هم داستان هاست،  از سلطان های زیاد و پرقدرت می گوید،  که هیچ اثر تاریخی و باستان شناسی ندارد.  و مهتر از همه،  در آن زمان از ساختارهای تاریخی اجتماع،  منطقه قاره کهن در دوران سازمان قبیله ای دینی بود،  در این داستانها از هیچ قبیله نام برده نشده است.  سلطان واژه ای ترکی عثمانی برای پادشاه است،  در این کتاب از سلطان بجای پادشاه یا شاه استفاده شده است.  سلطان واژه ترکی، که باید قاعدتاً ترک باشد،  که به فارسی شعر می گویند،  فارسی خیلی جدید.  از مکان هایی گفته می شود،  و لشکر کشی ها که با دقت در نقشه و با حساب جغرافایی تاریخی و مکان شهرها،  خیلی مشکل دارد.  امیدوارم جوانان باهوش متخصص الکی موضوعی را بعنوان تاریخ نپذیرند،  و ساده نباشند،  و درباره هر مطلبی علمی تحقیق کنند.
ذکر جلوس سلطان علاء الدّین «2» محمّد خوارزمشاه‌
چون بمرکز دولت نزول کرد امرا و ارکان ملک جمع شدند و مجلس بزم آراستند «3» و در روز پنج‌شنبه بیستم «4» شوّال سنه ستّ و تسعین و خمسمایه بیمن تأیید الهی بر سریر پادشاهی نشاندند اغصان پژمرده ملک با طراوت و نضارت شد و جان مرده عدل زنده و با غضارت و مبشّران باطراف مملکت روان گشتند، و چون خبر واقعه پدرش بسلاطین غور شهاب الدّین و غیاث الدّین رسید نقش‌بندان وساوس شیاطین امانی نقوش تخیّلات بی‌طایل شیطانی و تصاویر محالات بی‌حاصل نفسانی بر صحیفه دماغ هر یک نیرنگ زد و مشّاطگان غرور انسانی
______________________________
(1) آ: ترشیر، ب: برشیر؟؟؟، ج: برشیر،
(2) کذا فی آ د و اصل ب، ب باصلاح جدید و ج: قطب الدّین، ه ندارد،- لقب سلطان محمّد خوارزمشاه قبل از سلطنت قطب الدّین بود و بعد از جلوس بعلاء الدّین که لقب پدرش تکش بود ملقّب گردید: «و لمّا اشتدّ مرضه [ای مرض تکش] ارسلوا الی ابنه قطب الدّین محمّد یستدعونه و یعرّفونه شدّه مرض ابیه فسار الیهم و قد مات ابوه فولی الملک بعده و لقّب علاء الدّین لقب ابیه و کان لقبه قطب الدّین» (ابن الأثیر در حوادث سنه 596)، و این است منشأ آنکه لقب وی را در کتب تواریخ باختلاف گاه قطب الدّین و گاه علاء الدّین نوشته‌اند،
(3) د افزوده: و رخساره ملک و روزگار بمکان او پیراستند،
(4) ب: هشتم،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 48
عروسان حرص و شره را بوی و رنگ داد تا لشکری در مقدّمه بمرو روان کردند و محمّد خرنک «1» را آنجا بنشاندند و ایشان با لشکری انبوه و نود سر فیل هر یک مانند کوه بیامدند و ابتدا بطوس رسیدند و نهب و غارت بسیار کردند و از آنجا بشادیاخ رفتند در رجب سنه سبع و تسعین، و در شادیاخ برادر سلطان محمّد علیشاه بود که از عراق بازگشته بود و ارکان دیگر، برادران سلاطین «2» بر رسم نظاره بر مدار باره طوفی می‌کردند و در پیش شهر بایستادند خلایق بسیار بمطالعه لشکر بر برجی که در مقابل ایشان بود بایستادند برج بیفتاد آنرا بفال داشتند و هم در روز شهر را بگرفتند و غارت آغاز نهادند و شحنگان بسرایهای زهّاد و عبّاد فرستادند تا کسی بدانجا زحمتی نرساند و تا نیم روز بنهب مشغول بودند بعد از ان منادی کردند تا لشکر دست
______________________________
(1) کذا فی ه، آ: حرنک، ب: حرنک؟؟؟، ج: بن جریک، د: خونک،- ضبط این کلمه بطور تحقیق معلوم نیست ولی باقرب احتمالات خرنک با خاء معجمه و راء مهمله و نون و حرکات غیرمعلوم و در آخر کاف است مطابق نسخه ه، این کلمه در اینجا و در سه صفحه بعد پنج مرتبه در این کتاب ذکر شده است و نسخه آ که اصّح و اقدم نسخ است دو مرتبه آنرا حرنک و دو مرتبه خرنک؟؟؟ و یک مرتبه حرنک؟؟؟ بدون نقطه نوشته است و از مقایسه این مواضع مختلفه با یکدیگر معلوم میشود که نسخه آ قطعا این کلمه را خرنک میخوانده است بضبط مذکور، و این کلمه از اعلام معموله غوریّه بوده است و در نسخ خطّی طبقات ناصری در نام همین شخص و غیر او مکرّر دیده میشود بهیأت خرنک و حرنک با نسخه بدلهای بسیار ولی در متن مطبوع کلکتّه همه جا این کلمه حرنک با حاء مهمله چاپ شده است از جمله در ص 34، 35، 46، 75، 95، 329، و در تاریخ ابن الأثیر در حوادث سنه 594، 596، 598، (طبع تورنبرگ ج 12 ص 89، 104، 115، 118) قریب ده مرتبه نام این شخص محمّد بن جربک با جیم و باء موحّده چاپ شده است با نسخه بدلهای حزنک، حرنک، جرنک، خزبک، حربک؟؟؟، جردیک،
(2) «برادران سلاطین» ترکیب وصفی است نه ترکیب اضافی یعنی برادران که هر دو سلطان بودند و مقصود سلطان غیاث الدّین و سلطان شهاب الدّین غوری است که چنانکه از ما بعد صریحا معلوم میشود هر دو در این حرب حاضر بوده‌اند،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 49
از غارت بازکشید و ضبط لشکر بغایتی بود که هر کس در آن حالت آنچ داشت بینداخت و بعد از آن‌که غارتها جمع کردند هر کس که قماش خود می‌شناخت بازمی‌دادند و غرض از آن غارت سیاست بود، و لشکر خوارزم را «1» با تاج الدّین علیشاه و اعیان مملکت سلطان و ارکان را از شادیاخ بیرون آوردند و بسیار نکال و عقوبت کردند و با دار الملک غور فرستادند و هر کس که در کار دیوانی شروع داشته بود مصادره می‌کردند و تا جرجان و بسطام شحنگان فرستادند و در ضبط خویش آوردند، و از آنجا مراجعت کردند و ملک ضیاء الدّین را در نشابور با لشکری تمام بنشاندند و باز دیوار باره را معمور کردند و غیاث الدّین با هراه شد و شهاب الدّین بقصد تخریب رباع و اقتلاع قلاع ملاحده بجانب قهستان رفت و بعد از محاربت بر سبیل مصالحت ارباب جنابد «2» ایل شدند قاضی تولک «3» را بمحافظت در آنجا نشاند «4» و از آنجا با هراه رفت، سلطان محمّد چون خبر تشویش و اضطراب اهالی خراسان بشنید از خوارزم چون شیر خشمناک و برق سهمناک با لشکری جرّار و حشمی بسیار روان شد و در هفدهم ذی الحجّه من السّنه المذکوره «5» بظاهر شادیاخ نزول کرد و بر مدار شهر لشکر بداشت و غوریان از شهر بیرون می‌آمدند و مجادلت می‌کردند و با قوّت و شوکت خویش در پنداشتی بودند چون از جلادت لشکر خوارزم چاشنی بدیدند دانستند که رنج ایشان ضایع است و محاربه و کوشش نه دافع مانند موش در سوراخ خزیدند و از بیرون مجانیق بر کار کردند تا باره چون خاک سرافکنده شد و خندق آگنده گشت چون دانستند که در ذلّ اسار خواهند افتاد سفرا در میان واسطه کردند و مشایخ و علما را شفیع ساختند و از سلطان
______________________________
(1) آ ب: خوارزم،
(2) تصحیح قیاسی، آ ه: حنابد، ب: جناید، ج:  حنابر؟؟؟، د ندارد،
(3) ب: نولک؟؟؟، د: تولی،
(4) کذا فی ب باصلاح جدید، آ ج د ه: نشاندند،
(5) یعنی سنه 597 که در ص 48 س 5 گذشت،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 50
بضراعت و امتهان امان خواستند سلطان طرف «1» اذا ملکت فأسجح «2» را در باب ایشان تقدیم فرمود و بر عثرات و زلّات آن قوم اغضا و ایشان را با خلعتهای بسیار و مالهای بی‌شمار موقّر و مکرّم با ایادی و نعم با خدمت سلطان غور فرستاد تا بیاموزند شیوه عفو هنگام قدرت و طریقه حلم و اغماض با کثرت ضغاین و احن، و سلطان فرمود تا باره شهر را بکلّی خراب کردند و از آنجا متوجّه مرو و سرخس شد که هندو خان برادرزاده او داشت از قبل سلاطین غور چون خبر عمّ بدو رسید باران غم برو بارید و متوجّه غور شد، سلطان چون بسرخس رسید کوتوال آن پیش نیامد سلطان قومی را بمحاصره آن بگذاشت تا آنرا مستخلص کردند و کوتوال را بگرفتند، و سلطان بر راه مرو متوجّه خوارزم شد و دیگر باره کار رزم را آماده گشت و بر قصد هراه و استیصال سراه «3» در ذو القعده این سال «4» باز در جنبش آمد و بمرغزار رادکان «5» نزول کرد چندانک اصحاب اطراف مجتمع شدند از آنجا با لشکری بزرگ از تازیک و ترک در حرکت آمد تا بظاهر هراه سراپرده او باز کشیدند و لشکرها بر گرد شهر چون سوار بر ساعد خیمه در خیمه زدند و از جانبین مجانیق بر کار شد «6» و خرکها چون اسبان رهوار «7» بروج فروج و باره پاره شد «8» و چون کوتوال عزّ الدّین مرغزی «9» مردی بود بتجارب ایّام مهذّب و مشذّب جز استیمان و تضرّع حیلتی دیگر ندید سفرا را در پیش کرد
______________________________
(1) کذا فی جمیع النّسخ،
(2) اصل مثل «ملکت فأسجح» است بدون اذا، رجوع کنید بمجمع الأمثال در باب میم،
(3) یعنی اشراف و اعیان جمع سریّ است،
(4) کدام سال، محال است که مقصود ذی القعده سنه 597 باشد که در صفحه سابق گذشت چه خوارزمشاه در 17 ذی الحجّه 597 شادیاخ را محاصره نمود و بعد از آن بخوارزم رفت و بالأخره از آنجا بقصد هرات حرکت کرد، پس باقلّ تقدیرات باید مقصود ذی القعده سال 598 باشد که سال بعد است،
(5) ج: رارکان،
(6- 8) ج:  و خرکهاء بروج باره‌باره شد،
(7) ب بخطّ جدید افزوده: در حرکت آمد،
(7 و 8) د: بروج فروج و پاره‌پاره شد، ه: فروج بروج پاره‌پاره شد (کذا!!)،
(9) کذا فی ب ه، آ: مرغری، د: مغیثی، ج این کلمه را ندارد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 51
و مالی عظیم قبول و بوثیقه پسر را بخدمت سلطان فرستاد تا شرّه «1» سورت غضب تسکین پذیرفت و قبول ملتمس رعایا از عفو و اغضا بر اعناق ایشان طوق منّتی شد، و سلاطین غور بیشتر بر عزم مراجعت با خراسان محتشد و مستعدّ می‌شدند چون سلطان بمحاصره شهر هراه اشتغال نمود ایشان خواستند تا در نهزت خلوّ دیار و رباع مملکت «2» از سلطان و انصار لشکر بدان جانب کشند «3» سلطان چون آوازه بشنید بر راه مرو الرّوذ مراجعت نمود و سلطان شهاب الدّین نیز از جانب طالقان دررسید سلطان محمّد صلاح در آن دید که از آب عبور نکند تا آب میان هر دو لشکر آتش‌وش حاجبی باشد لشکر در عبور و مقام مختلف رأی گشتند و بعضی عبور کردند سلطان چون روی مقابلت «4» ندید «5» رای توجّه بجانب مرو بامضا رسانید مردان غور بر اعقاب لشکر سلطان روان شدند چون بسرخس رسید آنجا توقّف نمود و رسل از جانبین درآمد و شد «6» آمدند و از سلطان تسلیم بعضی از ولایات خراسان التماس می‌نمودند سلطان از انفت قبول مواقفه «7» با آن سخن موافقت ننمود و از سرخس عازم خوارزم شد و سلطان شهاب الدّین لشکر بطوس کشید و بال و پر سکّان طوس بمصادره و شکنجه برکشید و چون علوفه بلشکر او وافی نبود بر رعایا تکلیف کرد تا غلّه بفروشند و فرمود تا مشهد طوس را که غلّها بحمایت تربت مشهد بدان موضع نقل کرده بودند کس فرستاد تا غلّها برداشتند و بدین اسباب صعب که علاوه نوبت اوّل بود ضمایر شریف و وضیع از حکومت ایشان متنفّر گشت و رعیّت را رغبت بمتابعت
______________________________
(1) تصحیح قیاسی، د: با سره؟؟؟، آ: نا؟؟؟ شر، ب (باصلاح جدید) ه: تا شدّت، ج: تا،
(2) ب بخطّ جدید افزوده: خراسان،
(3) کذا فی ج، آ ب د ه: کشیدند،
(4) ب ج: مقاتلت،
(5) آ: بدید،
(6) د ه:  آمد شد، ج این دو کلمه را ندارد،
(7) کذا فی آ، ب د: موافقه، ه هر دو ممکن است خوانده شود، ج ندارد،- مواقفه بمعنی تحمیل کردن مبلغی است از مال بر کسی و منه مال المواقفه (ذیل قوامیس عرب از دزی)،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 52
خوارزمشاهیان بیشتر شد، در میانه این حالت خبر واقعه برادرش غیاث الدّین دررسید طبل رحلت فروکوفت و چون بمرو رسید محمّد خرنک «1» را که از سرور امرا و پهلوانان غور بود و بشجاعت رستم وقت در مرو بگذاشت بابیورد «2» تاختن آورد و بعضی امرای سلطانی را در آنجا دستگیر کرد «3» و قومی را بکشت «4» و از آنجا بر قصد تاج الدّین خلج «5» بطرق «6» رفت «7» پسر خود را بنوا بنزدیک او فرستاد و در وقت مراجعت امیر مرغه «8» هم پسر خود را پیش او فرستاد چون بدین استیلا مغرور شد روی با مرو نهاد خبر رسید که از خوارزم لشکری از راه بیابان بقرب مرو رسیدست از راه روی بریشان نهاد چون عسکرین بهم پیوستند ریاح اقبال سلطانی از مهبّ تأیید یزدانی در وزیدن آمد و دل مخالفان در طپیدن و باز آنک «9» لشکر خوارزم نصف لشکر غور نبود بر لشکر غور حمله کردند و ایشان را منهزم «10» خرنک «11» بهزار حیله خود را در شهر انداخت و لشکر بدر شهر رسید و فصیل را سوراخ کردند و خرنک «12» را بگرفتند و از خوف صولت او هم در حال او را یکی از امرا ضربه زد و سر او را بخوارزم فرستادند سلطان بر قتل او انکار نمود و چون خبر واقعه او بسلطان شهاب الدّین رسید تفکّر و تحیّر باحوال او تهدّی کرد و عجز و ضعف تصدّی نمود چه خرنک «13» روی رزمه سلاطین غور و
______________________________
(1) آ ب: خرنک؟؟؟، د: خونک، ج: جریک، ه: خزیک،- رجوع کنید بص 48 ح 1،
(2) کذا فی آ د، ج: تا بابیورد، ه: و بابیورد، ب باصلاح جدید:  و خود بابیورد، و این غلط است ظاهرا،
(3) کذا فی ب باصلاح جدید، آ ج د ه:  کردند،
(4) ه: بکشتند،
(5) آ: خلح،
(6) کذا فی جمیع النّسخ،
(7) ب بخطّ جدید افزوده: او، ج افزوده: و،
(8) آ ج: مرعه،- مرغه ظاهرا قلعه مرو بوده است، رجوع کنید بجلد اوّل ص 120، 129،
(9) ب باصلاح جدید: با آنک، ه: با آنکه،
(10) ب بخطّ جدید افزوده: ساختند، ج ه افزوده: گردانیدند، د افزوده: کردند،
(11) آ: خرنک؟؟؟، ب: جرنک؟؟؟، ج: جریک، د: خونک، ه:  خزبک، رجوع کنید بص 48 ح 1،
(12) آ: خرنک؟؟؟، ب: حربک، د: خونک، ه: خزبک،
(13) آ: حرنک، ب: حربک؟؟؟، ج: جریک، د: خونک؟؟؟، ه: خزبک،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 53
پشت رزم ایشان «1» بود و قوّت بازو و شجاعت او تا بحدّی بود که سلاطین غور بکرّات او را با شیر و فیل مواجهه جنگ فرمودند و بر هر دو غالب شد و چون بهر چند روز سلاطین او را با این دو حیوان جنگ می‌انداختند هر دو را بکشت و گفت تا چند با سگی و خوکی در جنگ شوم و ساق اسب سه ساله می‌شکست، فی الجمله چون این فتح بدست حشم سلطانی میسّر شد ارکان دولت سلطانرا بر قصد ملک هراه تحریض می‌نمودند و آن ملک در دل و چشم او تزیین می‌داد و می‌گفتند چون برادر بزرگتر غیاث الدّین از پیش برخاست و پسران او سبب ملک و میراث در منازعت‌اند و از امرا بیشتر آن باشد که بجانب سلطان مایل باشند و «2» چون رایات عالیه سایه بر آن دیار افکند اکثر ایشان بعروه دولت تمسّک نمایند خوش‌خوش در دل سلطان این سخنها اثر کرد و خیال ملک و آمال مال در ضمیر او مصوّر گشت در جمادی الأولی سنه ستّمایه با لشکری آراسته و مردانی بشجاعت و دل‌آوری پیراسته عازم هراه شد و الب غازی که سرور امرای غور بود بایالت هراه موسوم بود چون مواکب سلطان بهراه رسید و «2» سراپرده برافراشتند و مجانیق بر بروج شهر راست کردند و از جوانب شهر سنگ چون تگرگ ریزان در بازارها و محلّها روان شد و اختلاف مردمان در محلّات و اسواق متعذّر شد اهالی هراه استغاثت و تضرّع آغاز نهادند و الب غازی سفرا در میان کرد و گفت مرا خود از سلطان اجازت مصالحت کلّی است که طریق اتّحاد مسلوک داشته آید و سلوک شیوه رشاد برزیده «3» و بعد ازین بجانب خراسان کس تعرّض نرساند و حشم سلطان نیز بدین نواحی تعرّض و آسیبی نرسانند و با این قبولات و مواثیق مالی شگرف را متقبّل شد و بصفای غوریان متکفّل سلطان نیز بسبب حسم مادّه نزاع و کین
______________________________
(1) آ ب د: او،
(2) کذا فی جمیع النّسخ، و بهتر نبودن این واو است،
(3) ج ه: ورزیده، د: نورزیده،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 54
و ابقا بر دما و فروج اهل اسلام و دین مقترحات الب غازی و رعایای هراه را باهتزاز تلقّی نمود و بریشان از اتلاف اموال و ارواح توقّی کرد و الب غازی بخدمت سلطان آمد و خاک بارگاه بتقبیل «1» شفاه مجدّر «2» شد و پیشانی او بسجده شکر معفّر سلطان بر وفاق میثاق او را باعزاز و اکرام با شهر فرستاد و الب غازی بتحصیل مال که متقبّل شده بود دست تطاول و مطالبت بر رعایا گشوده کرد و از رعایا استخراج آن آغاز نهاد چون خبر ستم و زور او بشنید جانب نصفت «3» در کار رعیّت مهمل نگذاشت «4» ترک «5» آن مقرّر را ذخیره باقی‌تر و حصنی واقی‌تر دانست و بر تصدیق پیمان خویش مراجعت نمود و لشکر او حدود بادغیس را غارت کردند و باحتیاز اموال و مواشی مستظهر گشتند هرچند از آن نهب و تاراج از سلطان متحاشی و مستشعر بودند و سلطان بمرو آمد و الب غازی که بتکفّل اصلاح ذات البین از خدمت سلطان شهاب الدّین مرخّص بود بعد از مراجعت سلطان بدو سه روز معدود باجل موعود رسیده بود، سلطان شهاب الدّین بر انتقام باز عزم خروج را ساز می‌کرد و این نوبت رزم خوارزم را آغاز می‌نهاد و چون خبر عزیمت او بسلطان رسید رعایت جانب حزم را عزیمت جزم کرد و براه بیابان بخوارزم رسید و بر لشکر غور که «6» بعدد از ملخ و مور «6» افزون بودند مسابقت نمود تا بمرکز دولت رسید و اهالی خوارزم را از قصد آن جماعت اعلام داد و از وقوع بلاء ناگاه آگاه کرد تمامت اهالی آن یکدل و یک زفان با اندرونی از حمیّت در جوش و ظاهری از ترس اهانت و استذلال در خروش بر مقابله و مقاتله اتّفاق کردند و بر منع و دفع اطباق و تمامت
______________________________
(1) آ: بتقبل؟؟؟، ب: بتقبل؟؟؟، د: یتقبل، ج: متصل،
(2) آ ب د: محدر، ه: مخدّر،
(3) تصحیح قیاسی،- ج: نصیب، ه: تعصّب، ب بقیت، آ:  بقیت، د: بقیت؟؟؟،
(4) آ: نگذاشت؟؟؟،
(5) کذا فی ب د ه، آ: بلک، ج: بل کی،
(6- 6) آ ج: بعدد مور، ه: بعدد از مور، د:  بعدد مور (بودند و افزون‌تر)،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 55
ایشان بترتیب سلاح و آلت کفاح از سیوف و رماح مشغول شدند و امام معظّم شهاب الدّین خیوقی که دین را رکنی و ملک را حصنی بود در تدارک کار دشمن و دفع ایشان از حریم خانه و وطن مبالغتها نمود و بر منابر خطب گفت و بحکم حدیث صحیح که «1» من قتل دون نفسه و ماله فهو شهید رخصت محاربت فرمود ازین سبب رغبت رعیّت و صدق نیّت متضاعف شد تا یکسر روی بکار آوردند و سلطان باستحضار مردان پیاده و سوار باطراف خراسان رسولان متواتر کرد و از کور خان مدد خواست و بر شطّ نوراور «2» لشکرگاه ساخت و در چند روز معدود هفتاد هزار مرد کار و جلد جمع آمدند و لشکر غور با چندان لشکر و فیل و کثرت قال و قیل که اگر خواستندی جیحون را هامون کردندی و هامون را از خون جیحون ساختندی بر مقابله بر جانب شرقی شطّ لشکرگاه ساختند و سلطان غور فرمود تا معبری جویند تا روز دیگر گذر کنند و مشرب عیش سلطان مکدّر سلطان غور باستعداد قتال بترتیب «3» افیال و تربیت «4» رجال مشغول بود تا بامداد علی الصّباح کاس کفاح از کاسه سران سازند ناگاه خبر رسید که طاینکو طراز «5» سپهدار لشکر قراختای با لشکری آتش‌آسای نزدیک رسید و سلطان سلاطین سمرقند با او بهم، اصحاب فیل چون دانستند که ربّ الأرباب کید ایشان در تضلیل انداخت و از حرب و بأس یأس حاصل خواهد بود حسام مصاف با میان «6» انصراف کردند «7» و فرار بر قرار اختیار نمود «8» و با حصول
______________________________
(1) ه ندارد،
(2) کذا فی آ، ب: نوراور؟؟؟، د: نورانور، ه: آفه (کذا!)، ج اصل این جمله را ندارد،
(3) آ: ترتیب، ج: و ترتیب، ب باصلاح جدید:  بتزیین،
(4) کذا فی د، آ ج: تربیت؟؟؟، ب: ترتیب، ه این کلمه را ندارد،- آ ب: «رحال» بجای «رجال»،
(5) کذا فی ب ه، د محتملا:  طانیکو طراز، آ: طانیکو؟؟؟ طرار، ج اصل جمله را ندارد،- چون این طاینکو در شهر طراز اقامت داشت او را طاینکو طراز می‌گفته‌اند: (رجوع کنید بورق‌b 08
(6) د ه: نیام،
(7) آ ب ج ه: کرد،
(8) د: نمودند،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 56
ناکامی و بی‌آبی مثل «1»
ماذا بعشّک فادرحی‌عن منزل بک ناب را کار بست و اثقال حشم را فرمود تا در شب بسوختند و چشم خواب بردوختند و از غایت ضلال و غیّ خیول و جمال را پی کردند، چون بازگشتند سلطان چون شیر هصور و فحل غیور بر عقب ایشان تا بحدّ هزارسف «2» رسید لشکر غور بازگشتند و مصاف برکشید لشکر سلطان بر میمنه ایشان حمله برد رایات غوریان معکوس شد و دولت منکوس گشت و از امرا و اصحاب او بسیار در قید اسار افتادند و دیگران در مهامه و فیافی افتان «3» خیزان کالّذی استهوته الشّیاطین فی الأرض حیران و همچنان «4» لشکر خوارزم بر پی ایشان خشمناک چون فحول از عقب رماک تا از سیفاباد «5» با فنون فضیحت درگذشتند و سلطان مشمول صنایع لطایف و «6» مغمور لطایف صنایع «7» بازگشت با اموال و فیول و جمال و خیول و بخت مسعود بزفان اقبال موعود الهام آیت وَعَدَکُمُ اللَّهُ مَغانِمَ کَثِیرَهً تَأْخُذُونَها فَعَجَّلَ لَکُمْ هذِهِ بدلها می‌رسانید و سلطان در خوارزم بزمی ساخت یکی از ندمای سلطان از فردوس سمرقندی «8» که مطربه بود بر حسب حال بزم رباعی «9» درخواست بر بدیهه بگفت:
شاها ز تو غوری بلباسات بجست‌ * ماننده جوژه «10» از کف خات بجست
از اسب پیاده گشت و رخ پنهان کردپیلان بتو شاه داد وز مات بجست چون لشکر غور باندخود رسید خود دید آنچ دید لشکر ختای بدیشان
______________________________
(1) اصل مثل لیس هذا بعشّک فادرجی است، رجوع کنید بمجمع الأمثال در باب لام و لسان العرب در د ر ج و ع ش ش،
(2) د: هزار اسف، ج ه:  هزار اسب،
(3) د افزوده: و،
(4) آ: همچنانک؟؟؟، ب: همجنانک؟؟؟، د:  همچنانکه،
(5) کذا فی ب، آ: سفاباد، ج: سقاباد، ه: اسفاباد، د:  استقاباد،
(6) واو فقط در ب بخطّ جدید،
(7) ب باصلاح جدید: صانع، ه افزوده: ربّانی،
(8) کذا فی ه، د: سمرقندیّه، آ ب ج: سمرقند،
(9) آ د: این رباعی، ج: رباعئ،
(10) کذا فی ب ج، د ه: جوزه، آ: حوره،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 57
رسیدند و بر مدار ایشان بایستادند و از صباح تا رواح بسیوف و رماح از جانبین مکاوحت کردند لشکر بسیار هلاک شد تا روز دیگر که علم آفتاب بر باره افق بردند و پیش‌روان خرشید از ورای تتق مشرق بدمیدند لشکر ختای ثبات قدم نمودند و بیک نوبت حمله کردند گردن مقاومت ایشان شکسته شد و دست مصادمت بسته گشت و بقیّه لشکر پنجاه هزار مرد بود در موقف هیجا کشته شد «1» و سلطان شهاب الدّین در قلب با مردی صد بماند بحیله خود را در حصار اندخود انداخت و لشکر ختای دیوار را سوراخ می‌کردند و نزدیک رسید که سلطان شهاب الدّین دستگیر شود سلطان سمرقند بنزدیک او پیغامی فرستاد که از راه حمیّت اسلام نمی‌پسندم که سلطان اسلام در دام بیگانگان آید و در دست ایشان کشته شود صلاح در آنست که آنچ موجودست از فیول و خیول و صامت و ناطق بمنّت «2» فدای نفس خود سازد «3» تا من بدان توسّل توسّطی جویم و استرضاء آن قوم کنم سلطان شهاب الدّین تمامت آنچ داشت فدای خویش کرد «3» و بیکبارگی خزانها و زرّاد خانها «4» ایثار و بهزار حیله بواسطه شفاعت سلطان سمرقند خلاص یافت و هنگام ولات حین مناص جان بسلامت برد
اذا نحن ابنا سالمین بأنفس‌کرام رجت امرا فخاب رجاؤها
فأنفسنا خیر الغنائم انّهاتعود و فیها ماؤها و حیاؤها «5»
______________________________
(1) ب د: کشته گشتند، ج: کشته (فقط)، ه: بسته گشته،
(2) ب: بمنت؟؟؟، آ: بمنیت؟؟؟، ج: بمنیت،
(3- 3) این جمله بکلّی از آ ساقط است،
(4) یعنی اسلحه‌خانه و قورخانه، و باین معنی در عربی قرون متأخّره بخصوص دوره ممالیک مصر زردخانه و زردخاناه استعمال می‌کرده‌اند و اصل معنی این کلمه زره‌خانه است از زرد بمعنی زره در عربی و زرّاد یعنی زره‌گر ولی پس از آن بکثرت استعمال بمعنی مطلق قورخانه و اسلحه‌خانه استعمال شده است (رجوع کنید نیز بذیل قوامیس عرب از دزی)،
(5) من ابیات لعبد اللّه بن محمّد ابی عیینه من رؤساء البصره و تمثّل بهما العتبی فی التّأریخ الیمینی (انظر شرح الیمینی للشّیخ احمد المنینی طبع مصر ج 2 ص 417)،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 58
چون سلطان غور از مال و لشکر عور با صد هزار عوار با ملک خود رسید سلطان یکی از حجّاب باب بنزدیک سلطان غور فرستاد مذکّر بدانک ابتدای این وحشت از حاشیه آن جانب برخاسته است و البادئ اظلم اکنون طریق موافقت مسلوک خواهد بود و راه مناقشت مسدود سلطان شهاب الدّین نیز بأیمان غلاظ قرار مصالحت مؤکّد گردانید و مدد و معاونت سلطان را هرگاه اشارتی رسد ملتزم شد و برین جملت میان هر دو سلطان وثایق مبرم گشت تا بعد از دو ماه جمعی از لشکر غور در حدود طالقان جمع آمدند و تاج الدّین زنگی والی بلخ که ضرام آن فتنه بود بمرو الرّوذ تاخت و بدان سبب سر در آن کار باخت و عامل مرو الرّود را مغافصه در دام هلاکت انداخت و خواست که اثارت ضیم و تهییج ظلم کند و استخراج اموال، آن خبر بسلطان رسید بدر الدّین جغر «1» را از مرو و تاج الدّین علی را از ابیورد بدفع آن فتّانان نامزد فرمود بعد از مصاف زنگی را با ده کس از امرا مقیّد بخوارزم فرستادند «2» و جزای حرکات سر ایشان حاشی السّامعین از تن جدا کردند هیجان تشویشات تسکین گرفت و ملک آرام یافت، و هرچند میان هر دو سلطان مرایر ایمان برقرار مفتول بود امّا سلطان «3» شهاب الدّین «3» از غبن واقعه ماضیه پشت دست بدندان می‌خائید و در تدارک حادثه ببهانه غزا عساکر ترتیب می‌کرد و اسلحه می‌ساخت تا در شهور سنه اثنتین و ستّمایه بابتدا بغزای هند مایل شد تا مرمّت احوال خدم و حشم کند که درین چند سال از شد آمد «4» خراسان بی‌عدّت و عتاد گشته بودند چون بدیار هند رسیدند بیک فتح که حقّ میسّر گردانید اصلاح امور خزاین و جنود کرد چون عنان انصراف معطوف گردانید و از معبر حیلی «5» عبور کرد
______________________________
(1) کذا فی آ، ج د ه: خضر، ب ندارد،
(2) آ ب ه: فرستاد،
(3- 3) فقط در ج،
(4) ج د: آمد شد،
(5) کذا فی آ (؟)، ج:  حیل، ه: جبلی، ب د: جبلی؟؟؟،- احتمال قویّ میرود که صواب جیلم باشد و
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 59
و بر شطّ «1» جیحون بارگاه برآوردند چنانک یک نیمه از بارگاه در آب بود و در محافظت آن جانب از فدائیان احتیاط ترک گرفته ناگاه هندوئی دو سه میان روز بوقت قیلوله سلطان چون آتش از آب برآمدند و در بارگاه افتادند و او از ترقّب و ترصّد حسّاد مکّار غافل و از عناد روزگار ذاهل «1»، روز سپید «2» سپاه او را با فناء شاه شب «3» سیاه نمودند و مذاق طعم حیاه را برو تباه کردند، با ترصّد آجال صولت رجال چه سود، و با ادبار اقبال استکثار افیال چه فریادرس، عدّت و عتاد و بیاض و سواد «4» گردی نکرد «4»،
کلّ ذی دوله و امر مطاع‌و متاع «5» و عسکر جرّار
ملکوا برهه فسادوا و قادواثمّ صاروا احدوثه السّمّار «6»
______________________________
آن رود عظیم معروفی است در پنجاب که در رود سند میریزد و نام شهری است نیز بر لب همین رود مابین لاهور و پیشاور بر بیست و پنج فرسنگی در شمال غربی لاهور، و مؤیّد این احتمال آنست که از ابن الأثیر صریحا برمیآید که قتل سلطان شهاب الدّین مابین لاهور و غزنین واقع شد و همچنین طبقات ناصری گوید که قتل وی در مراجعت وی از هندوستان بغزنین بود بنابرین مراد از کلمه «جیحون» در متن نیز باید همین رود جیلم باشد چه اصلا ربطی مابین جیحون معروف و محل وقوع این واقعه نیست و استعمال جیحون بطور اسم جنس بمعنی مطلق رود بزرگ در مصنّفات فارسی شایع بوده است اینک دو سه مثال:- «شهر سیستان را زرنج گویند و بنزدیکی شهر بحیره‌ایست که او را زره خوانند و جیحون هیرمند در وی میریزد» (جهان‌نامه، مؤلّف در سنه 665 نسخه پاریس 384.Pers fonds Ancien ورق‌a 581(، «از دریا هیچ جیحون بیرون نیاید بلکه همه جیحونها بسوی دریا شود» (ایضا، ورق‌a 181(، «هژده جیحون یعنی رود بزرگ در وی [بحر خزر] میریزد» (ایضا، ورق‌a 281(، «جوی بزرگ را رود خوانند و عوامّ رود بزرگ را جیحون خوانند …  و از جیحونهائی که در عالم است هیچ بزرگتر از نیل مصر نیست» (ایضا، ورق‌b 981
(1) یعنی بر ساحل،
(1- 2) آ: دررسید،
(2- 3) ج ندارد،
(4- 4) ه: کردی سودی نکرد،- گرد [بضبط گرد بمعنی غبار] نفع و فایده و منفعت را گویند (برهان)،
(5) کذا فی ب ج د ه، آ ندارد، تتمّه الینیمه:  و امتناع،
(6) من ابیات لأبی الفرج احمد بن علیّ بن خلف الهمذانی من
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 60
چندین نوبت رنجها کشید تا بی‌رنج سلطان ربح آن برداشت، و عجب‌تر حال ملک بامیان «1» بود از اقربای نزدیک او صاحب علّت استرخا و منتظر حلول فناء او چون بأمنیّت چندین گاهه از منیّت او برسید پنداشت که اغصان مرادش بارور و بستان دولت او تازه و تر گشت بی‌مکثی و درنگی دو منزل در یکی می‌کرد و سه فرسنگ در تکی می‌رفت و چون نزدیک رسید که بر آرزوی خویش قادر گردد خود از مکامن آجال بتقدیر ذو الجلال بیرون دوانید و کاروان عمر او را که بامانی روزگار پربار بود قطع کرد و از تخت نعش بدل شد و از بخت شقاوت روی نمود،
من نال من دنیاه امنیّهاسقطت الأیّام منها الألف
لأنّ منها اصل ترکیبه‌حتّی کلا حاشیتیه حذف «2» و این احوال سبب اقبال سلطان شد چنانک در ذکر دیگر آن حال مفصّل شود،
______________________________
شعراء عصر الثّعالبی ذکرها الثّعالبی فی تتمّه الیتیمه (نسخه پاریس ورق 583- 584)، و اوّلها:
فی ظلام الدّجی و ضوء النّهارآیه للمهیمن الجبّار و قبل البیتین
انّ هذی الدّیار قد نزلت قبل و حلّت فاین اهل الدّیاراین این الملوک فی سالف الدّهر و ما اثّروا من الآثار کلّ دی نخوه و امر مطاع، البیتین، و بعدهما
لم تخلّدهم الکنوز الّتی قدکنزوها من فضّه و تضار
لم تغثهم یوم الحساب و لکن‌حملوا وزرها مع الأوزار
(1) آ: نامیان، ب ج: نامیان،
(2) مقصود اشاره بالفاظ امنیّه (آرزو) و منیّه (مرگ) و منیّ (نطفه) است ولی عبارت قاصر و معنی بارد است بخصوص مصراع چهارم که علاوه بر رکاکت لفظ ملحون است چه صواب «کلتا» است بجای کلا و «حاشیتیها» بتأنیث ضمیر راجع بأمنیّه،
   نظر انوش راوید:  چند صفحه بالا باز هم تاریخ داستانی است،  وقتی می خواندم یاد تاریخ نویسی دربار عثمانی افتادم،  کلی مفت خورد جمع،  و مشغول نوشتن تاریخ و کشیدن نقشه جغرافیایی بودند،  امروزه تعداد زیادی از آنها مشخص شده است.
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 61
ذکر مسلّم شدن ملک سلاطین غور سلطان محمّد را
چون سلطان شهاب الدّین از دار دنیا بمنزل عقبی رسید غلامان او که هر کس صاحب طرفی شده بودند آن مملکت را که در حوز «1» هر یک بود باستقلال حاکم شدند، دیلی «2» و حدود هندوستان را قطب الدّین ایبک یکچندی حاکم بود و چند غزو بزرگ در هند بر دست او برآمد و چون او گذشته شد و خلفی پسرینه «3» نداشت غلامی داشت بعقل و کیاست مشهور التتمش «4» نام قایم مقام ایبک او را بر تخت نشاندند و بسلطان شمس الدّین «5» ملقّب شد و در اکثر «5» هندوستان و اطراف و اقطار ذکر او شایع شد و او را در غزوات و فتوحات آثار و اخبارست، و بر طرف سند چون اوجا «6» و مولتان و لوهاوور «7» و برشاور «8» قباجه «9»
______________________________
(1) تصحیح قیاسی یعنی در تصرّف و در حیازت،- ج د ه: درخور، ب بتصحیح جدید: در حوزه، آ: در حواره،
(2) کذا فی آ د ه یعنی دهلی، ب ج: دبلی؟؟؟،
(3) ج ه: نرینه،
(4) تصحیح قیاسی، آ: التمش، ج ه: التمش، ب باصلاح جدید: ایلتمش، د: شمس،- شکّی نیست که صواب التتمش با دو تاء است نه التمش با یک تاء چنانکه در بعضی نسخ جهانگشای و طبقات ناصری دیده میشود، صاحب طبقات ناصری در مدح پسر التتمش مذکور بهرامشاه گوید از قصیده:
اگر سلطانی هند است ارث دوده شمسی * ‌بحمد اللّه ز فرزندان توئی التتمش ثانی
 و نیز در مدح پسر دیگرش ناصر الدّین محمود گوید از مطلع قصیده:
آن شهنشاهی که حاتم بذل و رستم کوشش است * ‌ناصر الدّنیا و دین محمود بن التتمش است
 و بدیهی است که اقتضای وزن عروضی این دو بیت التتمش با دو تاء است بلا شکّ نه التمش با یک تاء، و ابن الأثیر ویرا الترمش (- التدمش ظ) می‌نامد و در بسیاری از نسخ قدیمه طبقات ناصری و غیره نیز این کلمه التتمش با دو تاء مسطور است، و اینجا نیز هیأت نسخه آ «التتمش» مؤیّد صریح این فقره است،
(5- 5) فقط در ب بخطّ حدید،
(6) ب: اوحا، آ: او را اوجا (کذا)، ج: اوما،
(7) ب د ه: لهاور، ج: لوهاؤر،
(8) ه: پشاور، د: برساور، ب: برشاور، ج: برستاور،
(9) آ: قباجه؟؟؟، ب: قباجه؟؟؟، ج: قناجه، د: فناحه، ه: فتاچه،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 62
مستولی بود و سلطان جلال الدّین آن حدود را بگرفت چنانک در موضع خود ذکر آن خواهد آمد، و زاولستان و غزنین را تاج الدّین ایلدوز «1» بعد از فتن و آشوبها بگرفت و حکم کرد، و در دار الملک پدر هراه و فیروزکوه امیر محمود پسر سلطان غیاث الدّین مستولی شد و چون امیر محمود بشرب و عیش و اتلاف و طیش چنانک شیوه میراثیان باشد مشغول شد و از طرب چنگ با تعب جنگ نمی‌پرداخت و امرا از صادرات افعال او چون «2» لین «3» و خور «4» و ضعف و سدر «5» مشاهده می‌کردند اختلاف در میان وجوه و اعیان ظاهر شد و عزّ الدّین حسین خرمیل «6» که والی هراه بود و روی بازار و پشت کار ملک سلاطین بمتابعت سلطان محمّد انار اللّه برهانه بر امرای دیگر مسابقت نمود و نزدیک سلطان پیغام و رسول متواتر کرد تا سلطان پیشتر بهراه گراید و ملک آنرا با ملک دیگر «7» مضاف گرداند و در آن وقت سلطان از جانب خان «8» ختای مستشعر بود که نباید پیش‌دستی کند و بلخ و آن حدود را که در تصرّف سلاطین غور بود و بملک ختای نزدیک با حوز «9» خود گیرد بابتدا سبب دفع ترک ختای ترک توجّه آن جانب کرد و بشادیاخ رسول فرستاد تا لشکر خراسان متوجّه هراه شدند عزّ الدّین حسین خرمیل «10» باستقبال بیرون آمد و شهر بدیشان سپرد و راه خلاف نسپرد و از جانب سلطان بانواع مبارّ و انعامات بسیار اختصاص یافت
______________________________
(1) ب: یلدوز، ج: ایلدکر،
(2) ج ندارد، آ افزوده: حور،
(3) آ ب ج ه: کین،
(4) ب: حور، ج: جور (و کین)، ه: خون، د ندارد،- خور بتحریک بمعنی ضعف و سستی است،
(5) آ ج: شدّت، د ندارد،- سدر بتحریک بمعنی حیرت و عدم ثبات است،
(6) ب: حرمیل؟؟؟، ه:  حرمیل،
(7) ب بتصحیح جدید: با ملکهاء دیکر، د: با دیکر ممالک،
(8) آ ج ندارد،
(9) کذا فی ه و هو الظّاهر، آ: جوز، د ندارد، ب بتصحیح جدید: تصرّف، ج اصل جمله را ندارد،
(10) ب د ه کلمه «خرمیل» را ندارند، ج «حسین خرمیل» را ندارد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 63
و بر تقریر آن ملک هم برو منشور با طغرا یافت و امرای دیگر که بر موافقت امیر محمود بودند بر قصد لشکر سلطانی متّفق گشتند لشکر سلطان پیش از آنک ایشان بر خود بجنبند چون شیر که در سر شکار نشیند و باز که بر کبک دری حمله کند بریشان دوانیدند و جمعیّت ایشان را پراگنده و آواره کردند و مبشّران بخدمت سلطان فرستادند و استدعای حضور او کردند و بر انتظار وصول رایات سلطانی هم در راه توقّف نمودند و سلطان چون بحدّ بلخ رسید اصحاب قلاع بخدمت او آمدند و در تسلیم کلید حصون مبادرت می‌نمود و والی بلخ عماد الدّین که سرور امرای بامیان «1» بود در مقدّمه دم هوای سلطان گرم می‌زد و دعوی مشایعت و متابعت آن حضرت دم‌بدم اظهار می‌نمود چون رایات عالیه از افق بادیه برآمد چون آفتاب روشن شد که دعوی او سرسری بودست و سخن او هر دری و باعتماد حصار هندوان که حصنی حصین و رکنی رکین بود خلاف وعده کرد و نفایس ذخایر از جواهر و خزاین در آنجا گرد آورد و لشکر منصور پیاده و سوار چون سوار بر مدار سور حصار نزول کردند و تیر و سنگ‌ریزان تا ارکان آن روی بانهدام و سکّان پشت بانهزام دادند و چون درد عماد الدّین را جز انقیاد و اذعان درمانی دیگر نبود از غایت اضطرار نه رعایت جانب اختیار را در استیمان «2» کوفتن «3» گرفت سلطان ملتمس او را تا خایف نشود باجابت مقرون گردانید و عنایت و عاطفت از آنچ متوقّع او بود افزون و بر تقریر نواحی که والی آن بود موعود شد چون از حصار بیرون آمد و صحن بارگاه بوسه داد بمزیّت عواطف شاهانه و مزید عوارف خسروانه ممتاز گشت و طایر سلامتی او در افق امان «4» در پرواز آمد و باختصاص در مجلس انس محسود جنّ و انس شد و ربّک «5» یعلم ما تکنّ صدورهم ناگاه
______________________________
(1) آ: نامیان،
(2) آ ج: استمالت،
(3) آ ب: کرفتن، د ه این کلمه را ندارند،
(4) آ ج: افاق،
(5) در جمیع نسخ: و اللّه،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 64
محافظان طرق از دست قاصدان نامه گرفتند و بخدمت سلطان آوردند مضمون آن مکتوب که بوالی بامیان «1» مسطور بود سراسر آن نامه مشتمل بر تحقیر کار سلطان و تحذیر ایشان از انقیاد و مطاوعت او، سلطان چون آن صحیفه را در دست او نهاد که اقرأ کتابک کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا از پای درافتاد چون از آن غدر زفان عذر نداشت سلطان فرمود که اقتضای نقض میثاق سبب انسلال اوست از ربقه حیاه امّا چون شمول کرم پادشاهانه او را زفان امان مبذول داشته است از حسن مکارم اخلاق تبدیل و تغییر آن در مذهب کرم جایز نتوان داشت او را بخوارزم فرستاد با آنچ مطلوبات او بود از ذخایر نفایس و عشایر اوانس، و پسر او در قلعه ترمد بود چون آوازه پدر بشنید خواست تا از خروج ابا نماید پدرش معتمدی را بر توبیخ و تحذیر او بفرستاد تا بشیب آمد و ترمد را بحکم سلطان بسلطان سمرقند تسلیم کرد، و سلطان نواحی بلخ را ببدر الدّین جغر «2» مفوّض کرد و دست او را بلشکر بسیار قویّ، چون آن نواحی را از شوایب مشوّشات اندرون پاک گردانید عزیمت توجّه بجانب هراه مصمّم کرد و مظفّر و کامران از راه جرزوان «3» روان شد ایّام فرمان او را رام شده و دوران افلاک موافق مرام او گشته مبشّران بجانب هراه روان شدند و ساکنان آنجا دل شاد و خرّم گشتند و اشراف خلایق بخدمت استقبال مسارعت نمود و اصناف دیگر بشهرآرائی مشغول گشتند ممرّ اسواق و کوچها را بانواع ثیاب مذهّب مزیّن گردانیدند و تماثیل و نقوش درآویختند و سلطان در منتصف جمادی الأولی من السّنه «4» با اهبتی و هیبتی که چشم کس مشاهده نکرده بود و زینتی و ترتیبی که گوش کس نشنیده بود در شهر آمد ملائکه کرّوبی در پیش او با ندای
______________________________
(1) آ ب: نامیان، د: یامیان؟؟؟،
(2) کذا فی آ، ج: حاعر، ب: خاعین؟؟؟، ه: خاعین، د: جاغینی، رجوع کنید بص 58 س 11،
(3) ب: حرروان، ه: خرروان، د: حروان، ج: جز،
(4) کدام سنه؟ در این فصل هیچ ذکر سنه قبل از این نشده است، ابن الأثیر این واقعه را در حوادث سنه 603 ذکر میکند،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 65
ادخلوها بسلام آمنین و خلایق با تحمید الحمد للّه ربّ العالمین و سلطان اساس عدل مؤکّد گردانید و کافّه جمهور را در ظلّ مرحمت و نصفت مرفّه و آسوده و اصحاب اطراف بخدمت توسّل نمودند، و ملک سیستان بحضرت او مبادرت نمود و در زمره ارکان دولت منخرط شد و بحسن اصطناع و تربیت از اقران مستثنی گشت، و سلطان باستمالت جانب امیر محمود علّامه کرمان را بفرستاد و او را بمواعید بسیار مستظهر گردانید و علّامه کرمان راست در حقّ امیر محمود از قصیده وقتی که او را برسالت آنجا فرستادند
سلطان مشرقین و شهنشاه مغربین‌محمود بن محمّد بن سام بن حسین و محمود باستنابت فیروزکوه و تقریر آن هم برو رسولی در مصاحبت علّامه کرمان بحضرت سلطان روان کرد با تحفهائی که ذخیره آبا و اجداد او بود و پیلی سپید با آن اضافت کرد و علّامه کرمان راست از قصیده در ذکر فیل که در مصاحبت او آوردند
إلی حضره الملک فیلا جلبت‌و لست بأبرهه بن الصّباح «1» سلطان حاجت او را باسعاف مقرون کرد و نیابت بر امیر محمود مقرر داشت و او سکّه و خطبه بالقاب سلطان مشرّف گردانید و اسماع و آذان را باستماع آن مشنّف، و چون از امور آن طرف فارغ شد بر عزم انصراف مصمّم گشت و بنیابت آن ممالک عزّ الدّین حسین خرمیل «2» را بانواع اصطناع و اسالیب مبارّ قضای حقّ او را مخصوص گردانید و بمبلغ «3» دویست و پنجاه هزار دینار «3» زر رکنی اقطاع معیّن و در جمادی
______________________________
(1) مراد از حضره ملک پای‌تخت خوارزم است چه حضره در عرف متقدّمین بمعنی پای‌تخت استعمال میشده است و الصّباح مخفّف الصّبّاح است بتشدید باء بجهت ضرورت شعر،
(2) ه: حرمیل،
(3- 3) کذا فی ب ج د ه، در آ این کلمات را بخطّ سیاق نوشته اینطور: یعنی «مأتین [و] خمسین الف دینار» و چون آ نسخه بسیار قدیمی است (سنه 689) معلوم میشود که خطّ سیاق در
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 66
الآخره آن سال «1» عنان حرکت بجانب خوارزم بجنبانید محظوظ بوفود نصرت و اقبال، ملحوظ از جدّ مسعود و دولت موعود بنجاح آمال،
   نظر انوش راوید:  همچنان با شور و هیجان داستان می گوید،  و از مواردی مانند آن چند خط بالا که نارنجی کردم،  درست مانند کارهای عثمانی می نویسد.  با این حساب باید آثار تاریخی و باستان شناسی زیادی هم باشد،  که نیست،  و دلیل بر مشکوک بودن این تعریفهاست.
ذکر احوال «2» خرمیل بعد از مراجعت سلطان،
چون سلطان حکم ممالک هراه در قبضه خرمیل «3» نهاد و عنان مراجعت معطوف کرد و بکلّیّات امور دیگر از غزو و جهاد اشتغال نمود سبب اراجیفی که افتاد که سلطان در غزای لشکر ختای معدوم شدست شیطان تسویل دماغ خرمیل «4» را بسودای محال آگنده کرد و اباطیل غرور در نهاد او مجال گرفت بنزدیک سلطان محمود رسولی فرستاد و چون مخالفت سلطان موافقت ایشان بود خرمیل را بانواع مبرّات موعود گردانیدند و باز سکّه و خطبه بنام غوریان کرد و جماعتی را که بحضرت سلطانی انتما و اعتزا داشتند بگرفت چون آوازه مراجعت سلطان و نزول او بخوارزم کامران شایع شد خرمیل از خرمیلی خود هراسان گشت و از بطش و صولت غضب او ترسان بمعاذیر دل ناپذیر تمسّک کرد و بتمویه و تلبیس خواست تا بر رأی سلطان صادرات زلّات خود پوشیده کند و از تکلیف بدار او بحضرت او را معاف دارند سلطان عفو و اغضا کرد و از عثرات او تجاوز و اغماض واجب داشت، اهل غور چون حال روغان و مداهنت او بدانستند و باز میل او بحضرت خوارزم دریافتند بر قصد او متشمّر شدند خرمیل «5» چون بر سرّ ارباب غور واقف شد بارکان حضرت سلطان که در خراسان بودند توسّل کرد و ازیشان
______________________________
آن عصر تقریبا بهمین هیأت حالیّه معمول بوده است،
(1) کدام سال؟ ذکر سنه در این فصل نگذشته است، در هر صورت مقصود ظاهرا سنه 603 است چنانکه از ابن الأثیر و از سابق و لاحق همین کتاب معلوم میشود، رجوع کنید بص 64 ح 4،
(2) ج افزوده: عزّ الدّین،
(3) ب: حرمیل، ج: عزّ الدّین خرمیل، ه:  حسین خرمیل،
(4) ه: حرمیل،
(5) ه: حرمیل،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 67
مدد خواست اکثر سران سراه «1» متوجّه هراه شدند و بظاهر آن نزول کردند خرمیل بعد از استحلاف ایشان و استیمان از قبل سلطان بیرون آمد و جمله بر قمع و استیصال لشکر غور مطابق شدند و بدان سبب سرچشمه دولت غوریان حکم اصبح ماؤکم غورا گرفت و جمعیّتی که داشتند پراگنده شد، چون اختلاف حالات خرمیل «2» پیدا گشت و از قول و فعل او اعتماد برخاست چه نوبت اوّل بی‌موجبی در ربقه طاعت آمد و بی‌هیچ واسطه خوف و هراسی خلع لباس انقیاد کرد بدین تخیّلات او را در خدمت سلطان متّهم کردند و پیغام فرستادند که هراه بیشه‌ایست «3» که او شیر آنست و دریائی که اوست نهنگ آن اگر در تدارک او اهمال رود توزّع خاطر «4» و ضمایر حاصل آید سلطان بامرا پیغام فرستاد تا او را دفع کنند و اصل مادّه او را قطع امرا بر عادت مستمرّ ملاطفت او واجب می‌داشتند و طریق انبساط و ملاطفت برقرار مسلوک می‌داشت تا روزی او را باستشارتی طلب کردند و خلوتی ساختند و از هر نوع حدیث پرداختند چون فارغ شدند ملک زوزن «5» قوام الدّین استحضار او بمنزل خود ببهانه طعام و شراب التماس می‌کرد و او در ابا ببهانه تخفیف الحاح می‌نمود ملک زوزن «6» عنان او عیان بگرفت و باعیان ارکان اشارت کرد تا سیوف حتوف از نیام برکشیدند و اصحاب او را پراگنده کردند و او را پیاده بخیمه کشیدند و از آنجا او را بقلعه سلومد «7» خواف «8» فرستادند و صامت و ناطق او را غارت دادند و بعد از چند روز سر او بخوارزم فرستادند، و پیشوای کار و روی بازار او
______________________________
(1) جمع سریّ یعنی رؤسا و اشراف،
(2) ب: حرمیل،
(3) آ: بیشه است (کذا)،
(4) ب باصلاح جدید: خواطر،
(5) آ ب د ه: روزن،
(6) آ د ه: روزن، ب: رورن،
(7) کذا فی آ ب د ه، ج: سلومند،- در کتب مسالک و ممالک ابن حوقل و اصطخری و مقدّسی (طبع دخویه) این کلمه باسم سلومک با نسخه بدلهای سلومد و سلومل و سلونک و غیرها مسطور است و آن شهر مرکزی ولایت خواف بوده است،
(8) کذا فی آ ج، ب د: زوزن، ه: روزن،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 68
سعد «1» الدّین رندی «2» نام شخصی بود صاحب ذکا و فطنت نه با جهالت و بطنت در آن حالت چون روباه از شکاری بجست و بحصار هراه تحصّن کرد بر موافقت او مردان خرمیل «3» جز میل مدافعت نکردند اوباش و رندی که در هراه بودند بر موافقت رندی «4» آهنگ ممانعت نمودند و رندی «4» خزاین خرمیل «5» و آنچ او را بود بر عوامّ ایثار می‌کرد هر کس ازیشان که حامل چوبی بود صاحب ثروت و یسار می‌شد و بدان سبب چون فدائیان جان بر کف دست نهاده بودند و بر محاربت و مجالدت آماده شده، و در اثنای این حالات کزلی «6» در شادیاخ دست از آستین عصیان بیرون کرد چنانک در عقب ذکر آن خواهد آمد سلطان از خوارزم بشادیاخ آمد و از آنجا بسرخس، و چون در اثنای مقاومت رندی «7» نزدیک او می‌فرستادند و از کاری که نه ملایم حال او بود زجر و منع می‌کردند او بهانه می‌آورد که من سلطان را بنده مطواع‌ام «8» و منتظر وصول رایات سلطانی تا شهر تسلیم کنم و مراسم عبودیّت تقدیم نمایم چه بر امرا اعتماد امان «9» ندارم این احادیث بخدمت سلطان انها کردند امرا او را بر توجّه هراه حثّ و تحریض «10» نمودند و در مبادرت حریص چون سلطان بهراه رسید رندی «11» از کرده خود پشیمان شد و برقرار ممانعت کرد نایره غضب سلطانی ملتهب‌تر شد و فرمود تا آب بر باره بستند و کنار خندق را بدرخت و خاشاک می‌انباشتند تا یکچندی بر آن برآمد و آب فصیل را بیاغشت بندی بگشادند تا آب بازگشت و مانند باد روان شد و برج معروف ببرج خاکستر درآمد و بعد از آن خندق را از جوانب دروازها انباشته کردند و بخاک و خاشاک افراشته و مبارزان را
______________________________
(1) ه: سعید،
(2) کذا فی آ د، ج ه: زیدی، ب: ریدی؟؟؟،
(3) ب: حرمیل؟؟؟،
(4) ج ه: زیدی،
(5) ا: حرمیل، ب ه: خرمیل؟؟؟،
(6) ه: کرلی،
(7) ب (بتصحیح الحاقی) ج ه: زیدی،
(8) کذا هو مکتوب بعینه فی آ ب،
(9) آ: ان،
(10) د ه: تحریص،
(11) ج ه:  زیدی، ب: ریدی؟؟؟،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 69
از جوانب راه گشاده شد روزی رندی «1» بإطعام طغام «2» و اوباش مشغول بود بهادران علمها بر سر دیوار کشیدند و تا آن جماعت از چاشت فارغ شدند ازیشان شام انتقام خوردند رندی «3» فضولی چون دید که کار از دست تدبیر بیرون شده لباس تعسّف بخرقه تصوّف بدل کرد و خواست تا در آن شیوه متواری شود حبایل جست‌وجوی بر محلّات و اسواق انداختند تا او را در دام انداختند «4» و موی‌کشان بحضرت سلطان آورد سلطان فرمود تا منادی کردند تا لشکر دست از غارت کشیده داشتند و دکّانهای شهر هم در روز گشاده کردند و رندی «5» را بمطالبت اموال خزاین و آنچ او بناحقّ از ارباب شهر گرفته بود مؤاخذت نمودند تا آنچ داشت و دانست بداد و بآخر جزای فعلات خود بدید و هراه از شوایب نزاع و ظلم متعدّیان خالی شد و بعدل وافر سلطانی حالی گشت و از آنجا سلطان متوجّه خوارزم شد،
   نظر انوش راوید:  با این چند خط نشان داده،  که متوجه شده باید مقداری ریزه کاری بنویسد،  ولی ریزه کاری های عمومی غیر قابل بررسی تاریخی نوشته است.  به وضوح معلوم است که چند قرن بعد نوشته شده،  و نویسنده اطلاع از زندگی عمومی و عادی مردم،  و زیر بنایی اجتماع نداشته است.
ذکر کزلی «6» و عاقبت کار او،
کزلی «7» ترکی بود از خویشان مادر سلطان امارت نشابور بدو مفوّض و حلّ و عقد مصالح آن بدو منوط بسبب تخیّلاتی که از سلطان بدو نقل کرده بودند خایف شد پیش از حرکت سلطان بعزم هراه بوقت محاصره هراه ناگاه بازگشت و بشادیاخ آمد و آوازه درانداخت که لشکر ختای بخوارزم رفت و سلطان از «8» هراه گریخته بازگشت و مرا بدین سبب نامزد فرمودست تا باروی شادیاخ محکم کنم بدین بهانه شادیاخ با
______________________________
(1) ج ه: زیدی، ب: ریدی؟؟؟،
(2) ب د: طعام، ج ه ندارند،
(3) آ: ریدی، ج ه: زیدی، ب: زیدی،
(4) د: گرفتند، ج اصل جمله را ندارد،
(5) ج ه: زیدی، ب: زیدی؟؟؟،
(6) ب: کرلی، ه: کرپی،
(7) ب: کزکی، ه: کرپی (فی اغلب المواضع)،- نام این شخص در تاریخ ابن الأثیر در حوادث سنه 604 همه جا کزلک خان مسطور است،
(8) ب د ه: در،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 70
تصرّف گرفت و دست مصادره و تحکّم بر اصحاب دیوان و متموّلان گشاده کرد و باستحکام فصیل و باره و حفر خندق «1» مشغول شد و بحضرت خوارزم رسولی فرستاد و میخواست تا بتمویهات و تلبیسات حالیا سلطان را مشغول کند چندانک شهر مستحکم شود و در خیال آن داشت که چون فصیل و شهر مستحکم شود و او صاحب دینار و درهم و کار ملک پریشان و در هم سلطان از اندیشه وخامت عاقبت لذّت عافیت از دست ندهد و با او رأسا برأس کند و آسیبی بدو نرساند چون رسول او بخوارزم رسید و از پیغام او اجتناب او از منهج صواب معلوم شد رایات همایون خدایگان سلاطین روزگار در حرکت آمد با لشکری از از شمار افزون بمردانگی «2» هر یک چون کوه بیستون تندباد حمیّت آتش غضب در نهاد ایشان زده «3» شمشیر آبدارشان مخالفان را در خاک خسته رسول کزلی بگریخت و بشادیاخ آمد و از صورت حال اعلام داد چون سامان قرار نداشت آهنگ فرار کرد و با اولاد و انصار از شهر بصحرا آمد و اعیان اصحاب دیوان را چون شرف الملک که وزیر بود و سیّد علاء الدّین علوی و اصحاب دیگر و قاضی القضاه رکن الدّین مغیثی «4» و وجوه و اکابر دیگر را تکلیف استصحاب کرد و هم در آن شب تاریک با ترک و تازیک بر راه ترشیز زد چون بدانجا رسید محتشم آن از کزلی التماس استرداد آن جماعت کرد که بتکلیف با خود آورده بود از معارف و اکابر، رهبه لا رغبه آن جماعت را در ترشیز بگذاشت و هرچه مصاحب ایشان بود برداشت و از راه کرمان برفت، و سلطان یازدهم ماه رمضان سنه «5» اربع و ستّمایه «5» بشادیاخ رسید و از آنجا بر عزم زیارت بمشهد
______________________________
(1) آ: و حفر و مناره (کذا)،
(2) ب ج د ه: مردانی،
(3) ب (بخطّ جدید) ه افزوده‌اند: و،
(4) کذا فی د، آ معثی؟؟؟، ب ج ه: معینی،
(5- 5) کذا فی ج و آن مطابق ابن الأثیر است، در آ ب ه بیاض است بجای این کلمات، د: هذه السنه،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 71
طوس رفت و بر عزیمت هراه بسرخس رفت، و چون کزلی را ملک کرمان میسّر نشد و خبر حرکت سلطان از خراسان بشنید باز سودای خاک شادیاخ آتش طمع خام را در وجود او چنان تیز «1» کرد که بر آب «2» از کرمان «3» بازگشت از طبس منهیان رسیدند که او مراجعت کردست و مقصد او معلوم نه و بر عقب آن خبر وصول او بترشیز برسید روز سیّم را شبهنگام که مرغان سحری فغان برداشتند پسر او با جمعی از یاران خود در تاخت و آشوب و فتنه در شهر انداخت اهل شهر بر فور دروازها بربستند و سپاهیان بر دیوار نشستند آن جماعت بعد از لحظه طواف در نزدیکی شهر نزول کردند متردّد حال میان اقامت و ترحال ناگاه از اتّفاقات حسن و لطف ذی المنن خبر وصول اصفهبد «4» بطوس دررسید شرف الملک حالی مسرعی را باعلام فتنه کزلی و التماس دفع شرّ او بفرستاد اصفهبد «4» یکهزار سوار را نامزد کرد تا بی‌تأنّی روان شدند و بر سر او تاختند و او را منهزم کردند و بنهب و غارت مشغول گشتند کزلی و اصحاب او بازگشتند و بریشان دوانیدند هر یک را ازیشان در وادیئی دوان کردند، و چون کزلی را محقّق شد که او را در شهر راه نخواهد بود و اصفهبد «5» بشادیاخ رسید و سلطان بر در هراه است مانند مرغ حلق بریده طپیدن گرفت و چون آهو از جوارح و صیّادان رمیدن و از فعلات خود پشیمان شد و از ارتکاب عصیان که دردی بی‌درمان بود انگشت بدندان می‌خائید و با اصحاب خویش در کار حرکت و مقام و مقصد و مرام مشورت می‌کرد، بعضی می‌گفتند رای استیمان است بوالده سلطان و برین نیّت توجّه بجانب خوارزم، ترکمانی از یازر «6» در میان ایشان بود و گفت صلاح در آنست که بجانب یازر «7» رویم و حصون آنرا
______________________________
(1) تصحیح قیاسی،- آ: تاثیر؟؟؟، ج ه: تأثیر، ب: ناشر، د: ناسر،
(2) یعنی فورا و بشتاب، رجوع کنید بص 26 ح 4،
(3) ه افزوده: مانند باد،
(4) ج ه: اسپهبد،
(5) ج: اسپهبد، ه: سپهبد،
(6) کذا فی ب ه، آ:  یارر، ج: یارر؟؟؟، د ندارد،
(7) کذا فی ب ه، آ: یارر، ج: یارر؟؟؟، د: بارز،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 72
معقل خویش سازیم من در مقدّمه بروم و حیلتی سازم باشد که بآسانی در حال یک حصن را بدست توانم آورد سخن او موافق مطلوب او افتاد او را با جمعی در مقدّمه بفرستاد چون بیازر «1» رسید ارباب یازر «2» خیال او بدانستند و بر مکیدت او مطّلع گشتند او را بند کردند و مقیّد بخدمت سلطان فرستادند و چون آن اندیشه نیز در کام ایشان شکست سرگردانی زیادت شد و میان کزلی و پسر و اصحاب اختلاف آراء پدید آمد پسرش میگفت بماوراء النّهر می‌باید رفت و بخان ختای تمسّک نمود پدرش میگفت بخوارزم رویم و بحمایت ترکان خاتون تمسّک جوئیم و هیچ‌کدام از هر دو رأی دیگر را قبول نکرد پسرش خزانه او را غارت کرد و بر راه ماوراء النّهر روان شد چون بمعبر جیحون رسید جمعی از خواصّ سلطان از خوارزم می‌آمدند با او دوچار «3» زدند «4» و بعد از مقاومت و مطاردت بسیار او را با اصحاب بگرفتند و سرهای ایشان را بخدمت سلطان فرستادند، و کزلی چون بخوارزم رسید ترکان خاتون او را بمواعید مستظهر گردانید و گفت درمان آنست که در لباس خرقه بر تربت سلطان تکش مجاور گردد مگر بدین حیلت سلطان از عثرات و زلّات او صفح کند بر آنجملت شیوه تصوّف بر سر خاک تکش پیش گرفت تا ناگاه که ترکان خاتون خبردار شد سرش را از تن جدا کردند و بنزدیک سلطان بردند و باد فتنه ایشان نشسته شد و عدل سلطان بر شریف و وضیع گسترده گشت،
گنبد گردنده ز روی قیاس‌هست ز نیکیّ و بدی حق‌شناس و هم درین سال سنه خمس و ستّمایه بود که حقّ تعالی نموداری از هول إِذا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزالَها ببندگان خود نمود و هم فضل او بود که ابتدای آن حالت در روز روشن بود تا تمامت خلایق خود را بصحرا
______________________________
(1) کذا فی ب ه، آ: ببازر؟؟؟، ج: ببارز؟؟؟، د: ببازر،
(2) فقط در ه،
(3) ج ه: دو چهار،
(4) د: شدند،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 73
انداختند و آنچ داشتند در شهر «1» بگذاشتند تمامت محلّات و سرایها چون سجده‌کنان سر بر زمین می‌نهادند و از عمارتهای شهر زیادت جایگاهی پایداری نکرد مگر مساجد منیعی «2» و میدان و امثال آن و برین نسق تا مدّتی تمامت مردم بر صحرا بودند و مع هذا دو هزار «3» مرد و زن در شهر در زیر دیوار آمد و در دیهها خود چندان هلاک شد که در شرح نیاید و دو دیه دانه «4» و بنسک «5» خود بیکبار درافتاد و خلقی که بود هیچ آفریده جان نبرد عافانا اللّه تعالی عن امثالها و عن عذاب الدّنیا و الآخره،
   نظر انوش راوید:  در بسیاری موارد تازیک و ترک را در یک صف و یک لشکر قرار داده،  تازیک همان تاجیک است،  که در یک اشتباه بزرگ عمومی،  تازی را عرب می پندارند.
ذکر استخلاص مازندران و کرمان،
چون دولت بجناب سلطان مقبل بود با عدم جدّ و اجتهاد ساعت بساعت از پرده غیب امور خطیر چهره می‌گشاد و یکی کار مازندران بود، بوقت عزیمت سلطان بجانب ماوراء النّهر در شهور سنه ستّ و ستّمایه شاه غازی که از اولاد یزدجرد شهریار بود و از ملکهای آبا و اجداد داخل مازندران بیش در دست او نمانده شخصی را در زیّ سرهنگان بورضا «6» نام برکشید و تربیت کرد تا درجه او عالی کرد و در ملک شریک او شد و همشیره خود را بحکم او کرد و نفاذ حکمش از فرمان منوب نافذتر شد طمع در اصالت پادشاهی کرد و مغافصه شاه غازی را در شکارگاه بکشت همشیره شاه غازی که در حکم او بود بقصاص برادر شوهر را بنکال عنیف چون مردان بکشت، بوقت آنک منکلی «7» از خدمت سلطان بازگشته بود و بجرجان رسیده این خبر بشنید و در ملک مازندران
______________________________
(1) کدام شهر؟، شاید مقصود خوارزم باشد،
(2) ب: منعی، ج: منیفی، د: میغی،
(3) د: ده هزار،
(4) کذا فی ج (؟)، آ ب د: دانه؟؟؟، ه: دایه،
(5) کذا واضعا فی آ، ب: بنسک، د: بنسل، ج: بنسک؟؟؟، ه:
(6) ه: رضا،
(7) کذا فی جمیع النّسخ،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 74
طمع کرد و آنجا رفت و در خزاین شاه غازی که از شاهان قدیم و ملوک کریم بارث رسیده بود تصرّف نمود و خطبه همشیره شاه کرد بدان رضا نداد و بخدمت سلطان رسولی فرستاد و خود را با جهاز ملک بر سلطان عرضه کرد سلطان نایبی را بفرستاد تا مازندران با تصرّف گیرد و آن عورت را بخواند بر طمع زوجیّت سلطان بخوارزم رفت او را نامزد امیری از امرای خویش کرد و بعد از یک سال آن ملک را بامین الدّین دهستان «1» مفوّض کرد و آن ملک که با آلت و لشکر تحصیل آن میسّر نبود مهیّا شد، و در سال دیگر که شهور سنه سبع «2» بود کرمان مسلّم شد،
   نظر انوش راوید:  اینجا برای بازماندگان یزدگرد شاه نام برده،  و برای امرای خوارزم،  سلطان بسبک عثمانی گفته است،  از نظر من این نویسنده از عوامل دربار عثمانی است.
ذکر استخلاص ماوراء النّهر،
چون سلطانرا ارباع خراسان از شوایب مخالفان پاک شد و بکرّات ارباب ماوراء النّهر از اعیان و مشاهیر مکتوبات و مراسلات بخدمت او متواتر داشتند تا عزیمت بدان طرف مستخلص گرداند و دیار آنرا از جور و ظلم ظلمه ختائی مصفّی چه از طواعیت طواغیت‌پرستان ملول گشته بودند و در دست فرمان آن جماعت ذلول شده و بتخصیص اهالی بخارا که ازیشان بریشان یکی از آحاد النّاس که پسر مجان «3» فروشی بودست سنجر نام مستولی گشته و اهانت و استذلال اصحاب حرمت را از لوازم کار می‌دانسته و نام او سنجر ملک شده و از فضلای بخارا یکی راست این دو بیت
______________________________
(1) کذا فی آ ب د، ج ه: دهستانی،- متن از قبیل اضافه صاحب محلّ است بمحلّ چون علاء الدّین الموت و نحو آن، رجوع کنید بمقدّمه مصحّح ج 1 ص قیه،
(2) کذا فی ب د، آ: یسع؟؟؟، ه: این کلمه را ندارد بدون بیاض، ج اصل جمله «که شهور سنه سبع بود» را ندارد،
(3) کذا فی ج د ه (؟)، آ ب: محان،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 75
الملک علق بعزّ ذو ثمن‌و ابن «1» مدّی «2» بغاه «3» مجّانا
لا یصلح الملک و السّریر لمن‌کان ابوه یبیع مجانا «4» و سلطان نیز فی نفس الأمر از تحکّمات ختای و استخفاف ایلچیان و رسل ایشان سیر آمده بود و از قبول ادای مالی که پدرش تکش بوقت استمداد ایشان بر برادر خویش سلطانشاه قرار نهاده بود متبرّم شده و سال‌بسال که رسولان ختای می‌آمدند آن مال ادا می‌کرد و از آن غصّه بر خود می‌پیچید و نقض میثاق را بهانه میطلبید تا در سنه «5» که رسولان ختای مقدّم ایشان توشی؟؟؟ «6» بر عادت مستمرّ بطلب مال آمد «7» برقرار معهود با سلطان بر تخت می‌نشست و بواجبی حرمت حشمت رعایت نمی‌کرد و نفس شریف از تحمّل استخفاف هر ناکسی ابیّ باشد فرمود تا آن بی خرد را خرد کردند و در آب انداخت و بحکم آنک
علیک بهذا السّیف فاقض دیونه‌فللسّیف حقّ عند کفّک واجب «8» مخالفت اظهار کرد و مکاشفت پیدا و در سنه «9» متوجّه آن طرف
______________________________
(1) تصحیح قیاسی، و قطع همزه وصل ابن بجهت ضرورت شعر است،- د: و این، ا ب ج ه: و این،
(2) کذا فی آ (؟)، ج: مدّی، ه: مدّی، ب د: مدی،
(3) تصحیح قیاسی، د ه: نعاه، آ: ثعاه، ج: نفاه، ب: نقاه؟؟؟،- تصحیح این مصراع مشکوک است و ظاهرا «مدّی» (؟) نام یا لقب پدر این شخص بوده است، یعنی سلطنت چیزی نفیس است و نایاب و گران‌بها و پسر مدّی (؟) آنرا رایگان طلب کرده و بدست آورده است،
(4) کذا فی آ ب د (؟)، ه: محّانا، ج:  محّانا (کذا)،- ضبط این کلمه و اطّلاع بر معنی آن میسّر نشد،
(5) بیاض در آ ب، ه بدون بیاض، ج: سبع و ستّمایه، د: ثمان (فقط)،- نسخه ج د ظاهرا غلط است چه خود عزیمت سلطان بجانب ماوراء النّهر بجنگ قراختای در سنه 606 بود (رجوع کنید بص 73 س 12) پس قتل رسول ختای که سبب اصلی این خصومت بوده است بالضّروره باید قبل از این تاریخ یعنی 606 واقع شده باشد،
(6) کذا فی آ (؟)، ب: توشی؟؟؟، ج ه: توشی، د ندارد،
(7) د: آمدند،
(8) لأبی بکر الخوارزمی من قصیده یمدح بها شمس المعالی قابوس بن وشمکیر ذکرها العتبی فی التّأریخ الیمینی،
(9) بیاض در آ ب، ه بدون بیاض، ج: المذکور، د: و هم درین سال،- شکّی نیست که مقصود سنه 606 یا 607 است چه سابق
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 76
شد چون از معبر بگذشت و ببخارا رسید ارباب آن بآثار عدل شامل و جود فایض او مغمور شدند و عراص آن بآوازه انصاف وافر او معمور و پسر مجانی «1» سزای عمل خود بیافت جزاء بما کانوا یعملون، و از بخارا بجانب سمرقند روان شد و در مقدّمه رسولان بنزدیک سلطان سمرقند سلطان عثمان فرستاد و او را با خان ختای کور خان سبب خطبه دختری که خان ختای ابا کرده بود وحشتی واقع شده یمن مقدم مواکب سلطانی را بهزّتی و اریحیّتی که آثار آن بر جبین احوال او مشاهده می‌توانست نمود استقبال کرد و بر امتثال و انقیاد اوامر و نواهی سلطانی شهنشاهی اقبال نمود و خطبه و سکّه بر نام او فرمود و سکّان سمرقند بمکان سلطان مستظهر گشتند و سلاطین در کار دفع خان ختای مشاورت کردند و بر جهاد و قتال او متّفق و منطبق گشتند و التزام طریقه حزم و احتیاط را اشارت فرمود تا در شهر را مستحکم کنند و ترتیه «2» که امیری بود از اقربای مادر سلطان بنیابت خود با سلطان سمرقند نامزد کرد و روی باستعداد کار و احتشاد کارزار آوردند و از آنجا بر نیّت ترتیب جهاد با مردان جلاد ابنای طعان و طراد روان شد چون خبر بکور خان ختای رسید او نیز بتاینکو «3» که لباس ملک او را طراز بود و مقامگاه او طراز «4» اشارت کرد تا وشکرده «5» شد تاینکو «6» با خیلای غرور لشکری چون مار
______________________________
(ص 73 س 12) گفت که «بوقت عزیمت سلطان بماوراء النّهر در شهور سنه ستّ و ستّمایه الخ» و بعد ازین نیز گوید (ص 77 س 14- 15) که جنگ بین سلطان و قراختای در ربیع الأول سنه 607 واقع شد، پس واضح است که توجّه سلطان بماوراء النّهر یا در همان سنه 606 بوده است یا در اوایل سنه 607 علی الأکثر،
(1) کذا فی ج د (؟)، آ ب: محانی، د اصل جمله را ندارد،
(2) کذا فی ب، آ در اینجا: ترتیه؟؟؟، در ورق‌a 28: ترتیه؟؟؟، ورق‌b 28 سه مرتبه: ترتیه؟؟؟، ترتیه؟؟؟، ترتیه؟؟؟، پس از مقایسه این مواضع مختلفه محقّق میشود که آ نیز این کلمه را ترتیه میخوانده است،- ه: ترتبه، د: تربنه، ج: برتنه،
(3) کذا فی ب، آ: تاینکو، ج: با تاینکو، ه: مشکوک بین «بتاینکو» و «بتانیکو»، د: سانیکو،
(4) کذا فی ب ج د، آ ب: طرار، ه اصل جمله را ندارد،
(5) ب بتصحیح جدید: شکرده،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 77
و مور عرض داد چون سلطان از جیحون فناکت عبره کرد پلی را که جهت عبور لشکر بر آب بسته بودند فرمود تا فراآب دادند تا لشکر دل در آب گذارند و تر دامنی نکنند و آب از کار نبرند و آب اسلام را که از مدّتی باز از جویبار آن دیار انداخته بودند بازآرند و آبی از هدایت بر آتش ضلالت ایشان زنند بلک آتشی که وقودها النّاس و الحجاره اعدّت للکافرین در آن آتش‌پرستان زنند مگر راکدات ریاح اسلام باز در وزیدن آید و عاصفات ادبار دیار ایشان را نیست کند و نکبای نکبت خرمن مراد آن باد پیمایان را بر باد دهد و خاک مذهب «1» در چشم آن خاکساران زند و دست آن خاک پایان از ملک کشیده کند تا بصحرای ایلامش «2» رسید و تاینکو «3» با لشکر جرّار در پنداشت و اغترار و قدرت خود فریفته و بمردان و سلاح شیفته و مستظهر بمعبر سیحون و فارغ از مغیّر کن فیکون
بر آب تکیه مکن ورنه بیهده چو حباب‌بر آب نقش نگاریّ و باد پیمائی و اتّفاق ملاقات و موازات صفوف جمعه بود در ربیع الأوّل سنه سبع و ستّمایه سلطان فرمود که تهاون و تعلّلی می‌آرند و قدم اقدام در ننهند چندانک خطبای اسلام بر منابر پای نهند و دعای اللّهمّ انصر جیوش المسلمین و سرایاهم بگویند آنگاه از جوانب جمله حمله کنند مگر بدعوات خطبای اسلام و آمین مسلمانان یزدان نصرت دهد بر فرموده سلطان ترصّد آن وقت کردند و جوانان از جانبین چالش و سواران بر رقعه حرب پیاده فرومی‌کردند تا تنور حرب تفسیده گشت
خروش کوس و بانگ نای برخاست * ‌زمین چون آسمان از جای برخاست
سپهداران علم بالا کشیدند * دلیران رخت بر صحرا کشیدند
______________________________
کذا فی ب ج، آ: تاینکو؟؟؟، د: سانیکو، ه جمله را ندارد،
(1) کذا فی آ ج د ه، (؟)، ب بتصحیح جدید: مذلّت،
(2) کذا فی آ ج د، ب ه: ایلامیش،
(3) کذا فی ه، آ: تاینکو؟؟؟، ب: تاینکو؟؟؟، ج مشکوک بین «تاینکو» و «تانیکو»، د: ساینکو،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 78
و از جانبین کمان و تیر معزول شد و کارد و شمشیر مسلول، آواز تکبیر از صفّ سلطان و عزیف مزمار و صفیر از قبل آن شیطان، قتام چون غمام انگیخته شد و سیوف چون برق آهخته «1»، سلطان صاحب رایات انّا فتحنا شده و دشمنان نشانه آیت إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِینَ مُنْتَقِمُونَ گشته، نسیم لطف ربّانی در وزیدن آمد و مرغ دل مخالفان در طپیدن، تا وقت نماز «2» لشکر جمله آواز برکشیدند و بر آن مدابیر حمله کردند بیکبار قوم خطا «3» ایدی سبا گشتند یکی از لشکر منصور و هزار از دشمن مقهور شیری و هزار آهو بازی و هزار تیهو اکثر آن فرقه ضلال در زیر شمشیرها ناچیز گشتند و تاینکو «4» در معرکه زخم خورده و چون اصحاب خان ختای بر روی افتاده و کنیزکی بر سر او ایستاده یکی خواست تا سر او جدا کند کنیزک فریاد برآورد که تاینکوست «5» حالی او را بربست و بخدمت سلطان آورد او را با فتح نامها بحضرت خوارزم روان کردند و بدین ظفر لشکر توانگر گشت و برین نعمت صاحب دولت شدند هر کس را بر حسب هوی مقصود حاصل شد و هر قومی را فراخور تمنّی معشوقه در کنار آمد و بدین فتح که حکم ع، لها محبّان لوطیّ و زنّاء «6»، داشت مجنون بلیلی رسید و وامق بعذرا طایفه ارباب ملاهی بماه پیکران تمتّع گرفتند و منتظران آمال باحراز مال و جمع خیول و جمال رفع یافتند و بهر جانبی از ممالک سلطان مبشّر بفتحی که میسّر شده بود روان شد و در هر نفسی ازین بشارت انسی و در هر روحی ازین فتوح روحی بود و هیبت سلطان در دلها یکی هزار شد و سلطان محمّد را بر سبیل معهود در القاب اسکندر الثّانی نوشتند سلطان فرمود که امتداد مدّت سنجری در ملک زیادت
______________________________
(1) ه: آهیخته،
(2) ه افزوده: دیگر،
(3) کذا فی آ، و نوشتن «خطا» با طاء مشاله در نسخه آ در نهایت ندرت است،
(4) کذا فی ب، آ: تاینکو؟؟؟، ج مشکوک بین «تاینکو» و «تانیکو»، د: سانیکو، ه جمله را ندارد،
(5) کذا فی ب ج، آ: تاینکو؟؟؟، د: سانیکو، ه مشکوک بین «تاینکو» و «تانیکو»،
(6) من قصیده مشهوره لأبی نواس و صدره «من کفّ ذات حر فی زیّ ذی ذکر»،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 79
بودست تفاؤل را اگر نویسند سلطان سنجر نویسند در القاب سلطان سنجر زیادت کردند و درین فتح و اشتهار او بسلطان سنجر امام ضیاء الدّین فارسی را قصیده‌ایست «1» از آنچ بر خاطر مانده بود چند بیت ثبت شده مطلع آن:
رویت بحسن عالم جانرا کمال دادعشقت بلطف چهره «2» دل را جمال داد
گه چهره تو شعله ماه تمام داد «3»گه طرّه تو نفحه باد شمال داد
بنگر بدین طلسم که شب را بمشک ناب‌آمیختند و زلف ترا مشک و «4» خال داد
خرسندیئی که داد مرا از وصال اوفرّ قدوم خسرو نیکو خصال داد
سلطان علاء دنیا سنجر که ذو الجلال‌از خلق برگزیدش و جاه و جلال داد
شاه عجم سکندر ثانی که رای اوبر فتح ملک ترک حشم را مثال داد
از کفر اگر گرفت عفونت هوای دهرتیغت بنفحه ظفرش اعتدال داد
خرشیدوار تیغ تو از مشرق صواب‌آمد پدید و ملک خطا «5» را زوال داد از ابن خالم صدر امام مرحوم افضل المتأخّرین شمس الدّین علیّ بن محمّد تغمّده اللّه بغفرانه شنیدم گفت چون منهیان بشادیاخ رسیدند که بر دست سلطان فتح ختای میسّر شد و جمهور خلایق شادیاخ هر کس بر حسب هوی و حال خود تهادی و تهانی می‌کردند طبقه زهّاد بتقدیم شکر الهی مشغول و اکابر و معارف با معازف و مزامیر بجشن و سور و اوساط النّاس با فرح و سرور و جوانان در بساتین در هایهوی «6» و پیران با یکدیگر در گفت‌وگوی با جمعی بنزدیک استادم سیّد مرتضی بن «7» سیّد صدر الدّین کساهما اللّه لباس غفرانه رفتم او را دیدم در کنج خانه غمناک و زفان از گفت و شنید بربسته از صاحب حزن درین روز شادی‌افروز استکشافی رفت فرمود که ای غافلان ورای این ترکان قومی‌اند در انتقام و اقتحام
______________________________
(1) آ: قصیده است (کذا)، رجوع کنید نیز بص 67 س 9،
(2) ب د ه:  حجره،
(3) ج: گشت،
(4) ب د ه و او را ندارند
(5) کذا فی آ، رجوع کنید بص 78 س 6،
(6) کذا فی آ، ب د ه: های و هوی، ج:
ها یا هوی،
(7) آ کلمه «بن» را ندارد، ج ه بجای آن «و» دارد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 80
لجوج و در کثرت عدد فزون بر یأجوج و مأجوج و قوم ختای در مابین بحقیقت سدّ ذی القرنین بودند و نه همانا که چون آن سدّ مبدّل شود در بیضه این ملک سکونی باشد و هیچ کس را بتمتّع و تنعّم رکونی امروز تعزیت اسلام می‌دارم
هرچه «1» در آینه جوان بیندپیر در خشت پخته آن بیند فی الجمله سلطان چون از آن جهاد بر وفق مراد بازگشت و ملک اترار «2» بر خلاف ابرار بود و بر قاعده مستمرّ بصولت و شوکت مستظهر و باز آنک «3» بکرّات رسل باستلانت او می‌رفت سر در چنبر طاعت داری نمی‌آورد و خیلای تکبّر و خیال تکثّر از دماغ بیرون نمی‌کرد و بزواجر نصیحت از مهالک فضیحت خلاص نمی‌جست و از موافقت ختای با صراط مستقیم نمی‌گرائید قال اللّه تعالی وَ ما مَنَعَ النَّاسَ أَنْ یُؤْمِنُوا إِذْ جاءَهُمُ الْهُدی وَ یَسْتَغْفِرُوا رَبَّهُمْ إِلَّا أَنْ تَأْتِیَهُمْ سُنَّهُ الْأَوَّلِینَ أَوْ یَأْتِیَهُمُ الْعَذابُ قُبُلًا چون سلطان بر اصرار و استکبار او واقف گشت بر قصد او عازم شد چون بنزدیک آن قوم رسید و ارباب اترار «4» چون تلاطم سیل زخّار از لشکر بسیار او بدیدند و دانستند که منع آن بمجادلت میسّر نشود باتّفاق نزدیک ملک رفتند و گفتند که از تندی شیر هصور را که مغالبت او در تصوّر نیاید بر سر ما گماشتی و خود را و ما را در کام نهنگ با زور و تهتّک انداختی این کار را بمجاملت دریاب و عنان درشت‌خوئی «5» برتاب، صاحب اترار «6» چون دید و دانست که بغاث الطّیور را با مخالب صقور تپانچه «7» زدن محالست چاره کار در پیچارگی دید با شمشیر و کرباسی میان امل و یاسی بیرون آمد و روی بر زمین بارگاه نهاد و از جرایم و آثام استغفار کرد سلطان از زلّت و عثرت او عفو و
______________________________
(1) کذا فی آ یعنی «هرجه» نه «هرج» برسم معهود خود،
(2) ب ج: انزار،
(3) ب (باصلاح جدید) ج: با آنک، ه: با آنکه،
(4) ب: انرار؟؟؟،
(5) ب د ه افزوده: و جنگ‌جوئی،
(6) ب: انرار؟؟؟، ج: انزار،
(7) د: طبانجه، ه: پنجه،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 81
مغفرت عوض داد و او را بجان و مال امان فرمود بقرار آنک از اترار «1» تحویل کند و با خیل و خیول «2» و حمل و جمل با نسا انتقال کند و با نسا و رجال خود [آنجا] اقامت نماید خون خلایق بدین سبب ناریخته بماند و چون ملک را متوجّه نسا فرمود سلطان عنان انصراف با سمرقند معطوف کرد و سلطان عثمان از صدف خاندان سلطنت درّی التماس و از نجوم آسمان معالی بدری را خطبه کرد سلطان باجابت آن ملتمس او را مشرّف گردانید و آن حال در ذکری دیگر مسطور خواهد شد و ترتیه «3» را که امیری بود از جمله اقارب ترکان خاتون بشحنگی سمرقند نامزد فرمود و سلطان متوجّه خوارزم گشت وفود سعود بر یسار و یمین و انوار اقبال بر قفا و جبین
نهاده غاشیه خرشید بر دوش * ‌رکابش کرده مه را حلقه در گوش
درفش کاویانی بر سر شاه‌چو لختی ابر گفتی بر سر ماه
دهان دور باش از خنده می‌سفت‌فلک را دور باش از دور می‌گفت چون سلطان بخوارزم رسید کار بزم را بسنجید و تاینکو «4» را بفرمود تا بکشتند و بآب انداختند و ازین فتح هیبت سلطان در دلها یکی هزار شد و ملوک اطراف بحضرت او رسل و هدایا متواتر کردند و در طغرای مبارک او را «5» ظلّ اللّه فی الأرض نوشتند و منشی ملک فخر الملک نظام الدّین فرید جامی راست
شهنشاها جهان بخشا توئی آنک‌توان از همّتت خواهد فلک قرض
بچشم همّتت کمتر نمایدز یک ذرّه جهان در طول و در عرض
همه پاکان کرّوبی بعهدت‌پس از تقدیم شرط سنّت و فرض
______________________________
(1) ب: انرار، ج: انزار،
(2) کذا فی جمیع النّسخ اعنی «خیل و خیول»،
(3) آ: ترتبه؟؟؟، ه: ترتبه، د: تربنه، ج: برتنه، ب: برتنه؟؟؟، (رجوع بص 76 ح 2)،
(4) کذا فی آ ب ج، ه: تانیکو، د: سانیکو،
(5) ه بجای «مبارک او را»: او تکش (کذا)،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 82
همی‌گویند «1» بهر حرز در وردکه السّلطان ظلّ اللّه فی الأرض
   نظر انوش راوید:  مطابق معمول داستان،  از کثرت و قدرت و همه چیز می گوید،  ولی یک اشاره به موضوعی نمی کند،  که از آن بشود تاریخ را برداشت کرد.
ذکر مراجعت سلطان بار دوّم بجنگ کور خان،
در غیبت از خوارزم جماعتی از بقایای اصحاب قادر «2» خان در حدود جند دم عصیان زده بودند بدان سبب سلطان در خوارزم زیادت مقامی نفرمود و بحسم مادّه «3» ایشان بجانب جند روان شد و سلطان عثمان بإتمام مواصلت در خوارزم توقّف نمود، چون سلطان آن جماعت فتّانان را مستأصل گردانید در اثنای آن خبر رسید که لشکر ختای بدر سمرقند آمدست و سمرقند را حصار داده‌اند سلطان هم از جند بدان طرف متوجّه شد و بجوانب ملک رسولان فرستاد و تمامت لشکرها را که در اطراف داشت بازخواند و از ممالک حشر خواست و متوجّه سمرقند شد و لشکر ختای مدّتها بر در سمرقند بر آب «4» رودخانه لشکرگاه ساخته بودند و هفتاد نوبت جنگ کرده بیرون یک نوبت که غالب گشته بودند و لشکر سمرقند را در شهر رانده مقهور بوده‌اند و لشکر اسلام منصور چون لشکر ختای دیده‌اند که از محاربت ایشان جز باد بدست ندارند و بر خاک سیاه خواهند نشست و آبی که افتادست باز نان «5» برنخواهد آمد و از جانب سلطان آوازه توجّه و از جانب دیگر استیلای کوچلک خان رسید بر اسم مهادنه مراجعت کردند، و چون
______________________________
(1) آ: همی‌گوید ز،
(2) کذا فی د، آ ب ج: قادر؟؟؟، ه: قایر،
(3) ب ج د ه افزوده‌اند: فساد،
(4) ج: بر آن سوء، د: بر لب،
(5) آ: نازیان؟؟؟، ب ج: نازیان؟؟؟، ه: باز بآن، د اصل جمله را ندارد،- متن تصحیح قیاسی است و «باز» گویا بمعنی «با» است برسم معهود جهانگشای چون باز آنکه یعنی با آنکه و بازین یعنی با این (رجوع کنید بمقدّمه مصحّح ج 1 ص قیا) و بنابراین مقصود از جمله این است که آبی یعنی آبروئی که ریخته است با نان معادله نمیکند یعنی از رنجهائی که می‌برند نتیجه مطلوبه حاصل نخواهد شد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 83
سلطان بسمرقند رسید و از جوانب لشکرها درهم آمد از سمرقند روان شد و شهر اغناق «1» را که والی آن هرچند مسلمانی بود نه مسلمان اخلاق سبب میلان و وفاق او بجانب اهل نفاق و شقاق باز آنک «2» بچند کرّت سلطان او را باطاعت‌داری خوانده بود و بمواعید نیکو او را مستظهر گردانیده از اجابت حقّ امتناع نموده بود و باحتصان «3» قلعه که داشت شیطان باد غرور در دماغ او دمیده سلطان از لشکر بسیار فوجی بلک از دریای زخّار موجی را بفرستاد تا چون آنجا رسیدند در زمانی او را از قلعه بشیب آوردند و در سلاسل و اغلال بحضرت سلطان رسانید، و سلطان آوازه تسلّط کوچلک «4» بریشان بشنید حریص‌تر شد و رسولان کوچک در خفیه بیامدند و میان سلطان و کوچلک مواضعه رفت که پیشتر کور خان را بردارند اگر سلطان را میسّر شود تا ختن و کاشغر سلطان را باشد و اگر کوچلک را تا آب فناکت کوچلک را برین جملت قرار نهادند و کوچلک یک نوبت غالب شد و دیگر بار مغلوب «5» و آن حال در ذکر قراختای مثبت است «6» چون سلطان روان شد و از سمرقند بگذشت و کور خان نیز خبر یافت مستعدّ شد و لشکرها بیکدیگر نزدیک رسیدند اصفهبد «7» کود جامه و ترتیه «8» باسقاق «9» سمرقند با
______________________________
(1) ج د ه: اعناق، آ: اعماق، ب: اعماق؟؟؟،- اغناق که یغناق نیز گویند شهری است از نواحی ترکستان از اعمال بناکت (یاقوت)،
(2) یعنی با آنکه،
(3) احتصان افتعال از حصن در کتب لغت معتبره بنظر نرسیده است،
(4) آ ب: کوحلک (فی المواضع)،
(5) این کلمه فقط در د دارد و هو الصّواب، رجوع کنید بج 1 ص 48 که تصریح میکند که کوچلک مرتبه اوّل بر کور خان غلبه کرد و مرتبه دوّم مغلوب شد و اکثر لشکر او اسیر گشت،
(6) در فصل آتی قراختای هیچ ذکری از جنگ اوّل و دوّم کوچلک با کور خان نیست فقط در جلد اوّل است که متعرّض این فقره شده است (ص 47- 48)،
(7) ه:  سپهبد (فی المواضع)،
(8) آ: ترتبه؟؟؟، ه: ترتبه، د: تربنه، ج: برتنه، ب:  برتنه؟؟؟، (رجوع بص 76 ح 2،
(9) آ: باسقاق، د: باشقاق،- باسقاق بترکی بمعنی شحنه و داروغه است (قاموس عدن)،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 84
یکدیگر برخلاف سلطان هم‌عهد شدند و نزدیک کور خان در خفیه رسولی فرستادند که ما با لشکر روز مصاف از سلطان برگردیم بقرار آنک چون غالب شود خوارزم ترتیه «1» را مسلّم باشد و خراسان اصفهبد را کور خان نیز باضعاف آن ایشان را موعود گردانید چون صفوف در محاذاه آمدند و حملها متواتر شد میسره ختای بر میمنه سلطان حمله کرد برقرار موعود ترتیه «2» و اصفهبد برگشتند و لشکر همچنان از پس پشت قلب برگشتند «3» و میسره سلطان هم بر میمنه او غلبه کرد چنانک روی بانهزام نهادند و قلب هر دو درهم افتادند و هیچ‌کدام از لشکرها غالب از مغلوب بازنمی‌شناخت و از هر دو جانب غارت و تاراج می‌کردند و می‌گریختند و سلطان را عادت بود که بوقت مصاف بلباس و لبوس خصمان متلبّس شدی و بعضی از خواصّ مقرّبان او هم در تشویش لشکرها در میان لشکر ختای افتادند و سلطان ناشناخت روزها در میان قوم بیگانه بود تا ناگاه که فرصت یافت عنان برتافت و بآب فناکت رسید و لشکر از قدوم او حیاتی تازه یافتند و چون آوازه سلطان باطراف رفته بود و هر کس در خیالی افتاده بعضی میگفتند «4» که سلطان در میان لشکر بیگانه گرفتارست و بعضی میگفتند «4» که بکشته‌اند و هیچ خبر حقیقت نداشتند بدین سبب مبشّران روان شدند و منشورها بهر طرفی فرستاد و سلطان عالم با شهر خوارزم آمد و باز مصلحت حرب و جنگ را آماده می‌شد،
   نظر انوش راوید:  همچنان همان داستان گونه است،  سلطان های بزرگ و جنگ های بزرگ،  بدون اثر و نشان تاریخی و باستان شناسی.
ذکر استخلاص فیروزکوه و غزنین،
چون سلطان را هراه میسّر شد فیروزکوه را بر سلطان محمود مقرّر
______________________________
(1) آ: ترتبه؟؟؟، ه: ترتبه، د: تربنه، ج: برتنه، ب: برتنه؟؟؟ (رجوع بص 76 ح 2)،
(2) آ: ترتبه؟؟؟، ه: ترتبه، د: تربنه، ج: برتنه، ب: تربنه؟؟؟،
(3) ب: برکشید، ج د: برکشیده،
(4) کذا فی آ باتّصال «می» بفعل بر خلاف معهود (رجوع بمقدّمه مصحّح ج 1 ص صب)،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 85
فرمود و بدان تعرّضی نرسانید و او خطبه و سکّه بنام او کرد، و در اثنای غزوات سلطان برادر او تاج الدّین علیشاه سبب دل‌ماندگی که او را از برادر خود سلطان محمّد در میان آمده بود نزدیک سلطان محمود رفت مقدم او را بر تمامت بزرگان مقدّم داشت و مورد او را مکرّم و اصناف هدایا و تحف بنزدیک او فرستاد چون یکچندی بر آن گذشت سلطان محمود را از آب‌راه «1» سرای حرم او نیم‌روزی دررفتند و او را بر تخت یافتند بکشتند کس ندانست که آن ضربت که فرمود در افواه مردم افتاد که علیشاه بطمع ملک قصد او کرد فی الجمله چون او گذشته شد در شهور سنه تسع و ستّمایه و از اولاد سلاطین غور دیگری که عماد سلطنت را مؤکّد تواند داشت و اساس مملکت ممهّد نبود اعیان فیروزکوه بر تاج الدّین علیشاه اتّفاق کردند و او را بر تخت سلطنت نشاندند التزام جانب احترام را رسولی باعلام حالت و استجازت او در کار سلطنت بر سبیل استنابت بحضرت سلطان فرستاد سلطان بر سبیل تقریر سلطنت محمّد بشیر را با خلع و تشریفات بفرستاد و توقیع و منشور مبذول داشت چون بشیر از مراسم تهنیت بپرداخت لبس خلعت را علیشاه بجامه‌خانه در آمد بشیر جامها برداشت و دررفت و شمشیر برکشید و بیک ضربه سر او بینداخت بشیر نذیر گشت و تهنیت با تعزیت مبدّل شد چون آن حالت حادث شد دیگری در پیش آن کار ایستادگی نتوانست نمود مناشیر دیگر که بر ارکان بمعنی استمالت نوشته بود برخواندند و ملک فیروزکوه و غور و آن حدود سلطان را مسلّم شد، بعد از آن در شهور سنه احدی عشر [ه] و ستّمایه خبر رسید که تاج الدّین ایلدوز در غزنین انتقال کرد و او را وارثی که قایم مقام او تواند بود نبود از غلامان یکی بر جای او نشست سلطان حرکت بجانب آن ملک که ملکی نفیس بود معطوف گردانید و همّت بر استخلاص آن اقالیم مصروف آن نیز با دیگر ملکها مضاف
______________________________
(1) ب (باصلاح جدید) ه: راه آب،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 86
شد، و در خزانه غزنین که سلطان شهاب الدّین نهاده بود مناشیر دار الخلافه المقدّسه بیرون آمد مشتمل بر تحریض غوریان بر قصد سلطان خوارزم و تهجین و تقبیح حرکات و افعال ایشان وحشت سلطان با دیوان عزیز زیادت شد و دانست که قصد غوریان بیشتر موجب آن تحریض و تحریص «1» از دار الخلافه بودست چون ممالک سلطان غور از طرف هند «2» مسلّم شد با سمرقند مراجعت فرمود سلطان حالیا آنرا اظهار نکرد و میخواست «3» تا بابتدا ولایات شرقی را مستخلص گرداند و ذکر کیفیّت آن حال در مقدّمه مثبت است «4»، و چون ممالک هراه و غور و غرجستان و سجستان تا سرحدّ هندوستان با مملکت او مضاف شد و آن ملکی بود که هر کس را مسلّم نبودست و آن بلاد مقرّ سریر ملک سلطان محمود سبکتکین بود و اولاد او هلمّ جرّا و تا هنگام سلاطین غور آن ممالک مفروز بوده است آن تختگاه نامزد سلطان جلال الدّین کرد،
   نظر انوش راوید:  حتی نام یک کاخ و یک دیوانی و نام هیچ چیز را نمی نویسد،  و هیچ هویت مکانی و خدمه را تشریح نمی کند،  جز تعریف های الکی و بزرگ و کوچک نمایی های بدون بررسی قابل توجه.
ذکر خانان قراختای و احوال خروج و استیصال ایشان،
اصل ایشان از ختای است از جمله معتبران و مشاهیر آن «5» بودند سببی ضروری اتّفاق افتادست که انزعاج ایشان لازم شدست و اغتراب و تصدّی اخطار بمکابدت اسفار واجب شده و مقدّم و امیر ایشان را کورخان خوانند یعنی خان خانان چنین میگویند بوقت آنک از ختای بیرون
______________________________
(1) کذا فی آ ب ج، د ه «و تحریص» را ندارند،- تحریص با صاد مهمله در کتب لغت معتبره بنظر نرسیده است،
(2) آ ب ج: هندی،
(3) کذا فی آ باتّصال «می» بفعل،
(4) این فقره یعنی یافتن مناشیر دار الخلافه در خزانه غزنین نه در مقدّمه کتاب مذکور است و نه هیچ جای دیگر سابق بر این (برسم مصنّف که کلمه «مقدّمه» را بمعنی «سابق» و «قبل از این» استعمال میکند- مقدّمه مصحّح ج 1 ص قید) بل فقط بعد از این در ورق‌a 29 مذکور خواهد شد، و گویا مصنّف را در ترتیب مسوّدات کتاب در حین نقل ببیاض تقدیم و تأخیری روی داده است،
(5) ب بخطّ جدید افزوده: ملک.
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 87
آمد هشتاد کس از قوم و اهل او با او بیرون آمدند و بروایت دیگر آنک با جمعی انبوه و گروهی بسیار بودند چون بحدّ قرقیز «1» رسیدند بقبایلی که در آن حدود بودند تاختن می‌کردند و آن قوم نیز تعرّض ایشان می‌رسانیدند از آنجا نیز در حرکت آمدند تا بایمیل «2» رسیدند و آنجا شهری بنا نهادند که اکنون هنوز رسم و اثر آن ماندست و در آن حدود اتراک بسیار و افواج اقوام برو جمع شدند چنانک در حدّ چهل هزار «3» خانه بودند و در آن موضع اقامت میسّر نشد رحلت کردند بحدود بلاساقون «4» آمدند و اکنون مغولان آنرا غربالیغ «5» می‌خوانند و امیر آن حدود یکی بودست که نسبت خود بافراسیاب می‌کردست و قوّت و شوکتی نداشته قبایل ترکان قرلیغ «6» و قنقلی «7» که در آن حدود بوده‌اند از طاعت و انقیاد او منخلع شده و تعرّض می‌رسانیده و بر حواشی و مواشی او می‌زده و گرگ ربائی می‌کرده و آن شخص که امیر بودست از منع و دفع آن جماعت عاجز بوده چون خبر اقامت و کثرت غلبه کور خان و اتباع او شنیده است ایلچیان نزدیک کورخان فرستاده مذکّر بعجز و قصور خویش و استیلا و فساد قنقلیان «8» و قارلقان «9» و التماس حرکت او بدار الملک تا نواحی مملکت خود بدست تصرّف او باز دهد و خود را از غصّه زمانه باز رهاند کور خان ببلاساقون رفت و بر تخت
   نظر انوش راوید:  در اینجا روایت چند گانه است،  گاه می گوید هشتاد کس گاه انبوه،  این موارد را بی خیال،  چند موضوع مهم در اینجا مطرح است:
  1 ــ   کور خان که کور همام گور است،  به معنی بزرگ و دانا،  و از ریشه کوه است،  و کور در کوروش نیز از این نام است،  گور نیز در گورکانی یا گورکانیان و گوریان یا غوریان وجود دارد،  که همه از این ریشه هستند.
  2 ــ   گوید این کورخان ها از افراد مهم بودند، که خود نشان از یک سابقه تاریخی درخشان می دهد.
  3 ــ   در این کتاب کلی از ایمیل نوشته و ادوارد بران و دارو دسته اشت همه جا با پرسش و تعجب به این منطقه نگاه کردن که چیست و کجاست.
   ــ  ایمیل = ای + میل، مانند خرمیل در بالاتر.
______________________________
(1) کذا فی ه، آ ج: قرقیر، ب: قرقیر؟؟؟، د: قوقیر؟؟؟،
(2) کذا فی ج، آ ه: بایمیل؟؟؟، د: بایمیل؟؟؟، ب: بایمیل؟؟؟،
(3) ه: صد و چهل هزار،
(4) ب:  بلاساقون، د: یلاساقون،
(5) د ه: غربالیق، آ: غربالغ، ب: عربالیق؟؟؟، ج: عویالیغ،- این کلمه در ج 1 ص 43 نیز گذشت بصورت غربالیق، غزبالیق، قربالیغ؟؟؟ و غیرها، در حبیب السّیر در اوایل همین فصل قراختائیان گوید: «بلده بلاساغون که مغولان آنرا غوبالیغ گویند یعنی شهر خوب الخ»، مرکوارت (Marquart( از مستشرقین آلمان گوید که صواب در این کلمه غز بالیغ است یعنی شهر غزان یعنی اتراک غز،
(6) کذا فی ج د ه، آ ب: قرلیع،
(7) آ: قنقلی، ب:  قنقلی، ج ه: قنفلی، د: قنفلی؟؟؟،
(8) آ: قنقلیان، د: قنلقان،
(9) کذا فی ج، ه: قرلقان، آ: قارلقان؟؟؟، ب: قارلعان، د: قان‌لقان،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 88
ملک رایگانی بنشست و نام خانی از نبیره افراسیاب برداشت و او را بایلک ترکان موسوم گردانید و شحنگان بنواحی و اطراف روان کرد از قم کبچک «1» تا تارسرخان؟؟؟ «2» و از طراز «3» تا نامنج؟؟؟ «4» چون یکچندی از آن بگذشت و حواشی او مرفّه و مواشی او فربه گشتند قنقلیان «5» را در ضبط آورد و لشکر بکاشغر و ختن روان کرد و آنرا مستخلص گردانید و بعد از آن بحدّ قرقیز «6» بانتقام حرکاتی که ازیشان مشاهده کرده بود لشکر فرستاد و بیش بالیغ «7» مسلّم کرد و از آنجا بحدّ فرغانه و ماوراء النّهر لشکر فرستاد و آن موضع نیز ایل شدند و سلطانان ماوراء النّهر که پدر و جدّ سلطان عثمان بودند سر بر خطّ فرمان او نهادند و بعدما که او را این فتحها میسّر گشت و لشکر او مستظهر و خیل و خیول «8» بیشتر شد اربوز «9» را که صاحب جیش او بود بجانب خوارزم فرستاد تا رساتیق آنرا نهب و تاراج کرد و کشش بسیار اتسز خوارزمشاه بنزدیک اربوز «10» فرستاد و قبول طاعت او کرد و سی هزار دینار زر مواضعه قبول کرد که سال‌بسال بعد از اجناس و مواشی بدو می‌رساند اربوز «11» بدین مصالحت بازگشت و در مدّتی نزدیک کورخان نماند کویونک «12» که خاتون او بود قایم مقام او بنشست و آغاز تنفیذ احکام کرد و تمامت
______________________________
(1) آ ب: قم کنحک؟؟؟، د: قم کیحک، ه: قم کنجک، ج: قم کنجیل،- متن تصحیح قیاسی است رجوع کنید بج 1 ص 51 ح 4،
(2) کذا فی آ ب (؟)، ج ه: تا تارسرخان، د: تا باسرحان،
(3) آ: طرار،
(4) کذا فی آ (؟)، ب: تا نافنج؟؟؟، ج: تا نامنج، ه: تا ناقتح؟؟؟، د: تا منح؟؟؟،
(5) آ: قنقلیان؟؟؟، ب: قنقلیان؟؟؟، ه: قنعلیان، د: قنلقان؟؟؟،
(6) کذا فی ه، آ ب ج د: قرقیر،
(7) د: بیش بالیق، آ: بیش بالیغ، ج: بیش بالیغ، ب: بیش؟؟؟ نالیق؟؟؟، ه اصل جمله را ندارد،
(8) کذا فی جمیع النّسخ اعنی: خیل و خیول، (رجوع بص 81 س 2)،
(9) کذا فی ب، آ: اریوز؟؟؟، د: ارنوز، ه: اربور، ج:  ازیرا که …،
(10) کذا فی آ ب ه، د: ارنوز، ج: او،
(11) کذا فی ب ه، آ: ارنوز؟؟؟، د: ارنوز، ج: او نیز،
(12) کذا واضحا فی آ، ب:  کوتونک؟؟؟، ه: کوتونک؟؟؟، ج: کوتونک، د: کرنونک؟؟؟،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 89
حشم مطاوعت او می‌کردند چندانک «1» هوای نفسانی برو غلبه کرده بود «2» چون او را با کسی که بدو مضاف و منسوب بود بکشتند از دو برادر کور خان که در ربقه حیاه بودند یکی را اختیار کردند تا قایم مقام برادر بنشست برادر دیگر را که مجاذبت ملک می‌نمود از دست برداشتند و این برادر تمکّن یافت و هر کس را بمصلحتی موسوم کرد و شحنگان را بجوانب فرستاد، و چون نوبت اتسز خوارزمشاه بپسر او تکش رسید تکش برقرار مال قراری ادا می‌کرد و تحرّی رضای او بهمه وجوه رعایت می‌نمود و در مرض موت پسران را وصیّت کرد که با کور خان مکاوحت نکنند و سر از قراری که مقرّرست نتابند چه او سدّی بزرگست که ماورای او خصمان درشت‌اند، چون نوبت ملک بسلطان محمّد رسید برقرار یکچندی مال می‌گزارد و میان ایشان مورد مصافات روشن بود و چون سلطان شهاب الدّین غور «3» قصد سلطان محمّد کرد کور خان او را ده هزار مرد مدد فرستاد و بر در اندخود مصاف دادند غوریان منهزم رفتند و چون سلطان را همّتی بود که شاه انجم را از روی مرتبت در زیر چتر خود می‌دید از تحمّل قبول جزیت و اداء خراج کور خان انفت می‌داشت دو سه سال در ادای آن تعویقی انداخت و در گزاردن آن آهستگی کرد عاقبت کور خان وزیر ملک خود محمود تای «4» را باستیفای واجبات اموال قراری بفرستاد با الوکهای درشت‌تر چون بخوارزم رسید و سلطان مستعدّ محاربه قفچاق گشته بود سلطان نخواست که ایشان را جوابی درشت بعنف گوید تا وصیّت پدر را خلاف نکرده باشد و دیگر آنک غیبت او خواست بود نباید انتهاز فرصتی جویند و تعرّضی رسانند و از قبول مواضعه نیز ننگ و عار می‌داشت در آن جواب بخیر و شرّ لب نگشاد و مصلحت
______________________________
(1) د: چنانکه،
(2) ه کلمه «بود» را ندارد،
(3) ج: غوری،- شاهدی دیگر برای اضافه نام صاحب محلّ بمحلّ،
(4) کذا فی آ ج ه، د:  محمود بای، ب: محمود بای،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 90
آنرا برأی مادر خود ترکان خاتون مفوّض گردانید و خود روان شد ترکان خاتون فرمود تا رسل کور خان را تبجیل و احترام کردند و جانب ایشان مرعیّ فرموده مواضعه سنوی بدیشان تمام تسلیم کرد و جماعتی را از معارف حضرت خود در مصاحبت محمود تای «1» بنزدیک کور خان فرستاد باعتذار تأخیری که در ادای مواضعه سالیانه رفته بود و التزام ایلی و انقیاد برقرار سابق تقریر نمود و چون محمود تای «2» بزرگ منشی و سرکشی سلطان دیده بود و مزاج او بشناخته که مقدار مرتبت خود از آن عالیتر می‌داند که هیچ مخلوقی را تواضع و تملّق نماید و بتواضع تلقّی کند ملوک آفاق را خادم خود می‌شناخت بلک روزگار را چاکری می‌پنداشت
انّی انا الأسد الهصور لدی الوغی‌خیسی القنا و مخالبی اسیافی
و الدّهر عبدی و السّماحه خادمی‌و الأرض داری و الوری اضیافی با کور خان احوال او تقریر کرد و گفت سلطان دل یکتوئی ندارد و بعد ازین مالی ادا نکند کور خان نیز رسل او را زیادت اعزازی نکرد و التفاتی ننمود، و چون سلطان کامیاب از غزای قفچاق با مستقرّ مملکت خوارزم رسید عزیمت استخلاص بلاد ماوراء النّهر آغاز نهاد و لشکر ببخارا کشید و در خفیه باطراف و هر ناحیتی پیغامها داد و بمواعید مستظهر گردانید و بتخصیص سلطان عثمان را ترحیب «3» بسیار کرد و چون ایشان نیز سبب امتداد مدّت کور خان ملول گشته بودند و از منصوبان عمّال و مقلّدان اعمال کور خان که برخلاف ایّام ماضیه بی‌رسمی و عدوان آغاز نهاده بودند تنفّر حاصل داشتند دعوت سلطان اجابت کردند و بدان استظهار یافتند و تبجّح و استبشار نمودند و سلطان برقرار آنک در سال آینده بر قصد او بازآید از بخارا بازگشت، و امراء کورخان در جانب شرقی نیز دم عصیان آغاز نهاده بودند و درین وقت کوچلک «4»
______________________________
(1) کذا فی آ ب ج ه، د: محمود بای،
(2) کذا فی آ ج ه، ب د: محمود بای؟؟؟،
(3) ب د ه: ترغیب،
(4) آ ب: کوحلک،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 91
ملازم کور خان بود بارادت خود اختلافی نمی‌توانست کرد چون تغییر احوال و تزلزل ملک کور خان بشنید التماس اجازت مراجعت کرد تا بقایا و متفرّقان لشکرها را که در زوایا مانده باشند جمع کند و او را مدد نماید کور خان را این دمدمه موافق طبع افتاد و بر سخن او که از منبع زور و مجمع فجور ترشّح کرده بود اعتماد نمود و او را بخلعتهای گرانمایه مخصوص کرد و بلقب کوچلک «1» خانی موسوم چون کوچلک بازگشت کور خان را از فرستادن او ندامت روی نمود ع، و یندم حین لا تغنی النّدامه، و باستحضار طرف‌نشینان هر موضعی که امرا و گماشتگان او بودند چون سلطان عثمان و غیره کس فرستاد چون سلطان عثمان از کور خان دختری خواسته بود و او بدان اجابت نکرده از آن سبب کوفته خاطر بود اجابت او نکرد و بسلطان محمّد رسول فرستاد و موافقت او اظهار کرد و خطبه و سکّه در سمرقند بنام او کرد و مخالفت و معادات کور خان ظاهر گردانید کور خان چون ازین حال خبر یافت سی هزار مرد را عرض داد و بمحاربه او فرستاد و باز سمرقند را مستخلص کرد و بزیادت تعرّضی اجازت نداد سبب آنک سمرقند را خزانه خود می‌دانست و چون از طرف بالا نیز کوچلک «1» قوّت گرفته بود و بنواحی او تاختن می‌کرد و زحمت می‌رسانید لشکر را از سمرقند بدفع او باز خواند و بجانب او روان کرد چون سلطان از تشویشی که او را از جانب کوچلک بود و فرستادن لشکر باستیصال و قمع او خبر یافت انتهاز این فرصت گوش داشت و متوجّه سمرقند شد و سلطان سلاطین بخدمت استقبال او بیرون آمد و ملک سمرقند بدو تسلیم کرد و از آنجا باتّفاق متوجّه کور خان شدند و چون بطراز رسید تاینکو «2» با لشکری شگرف آنجا بود او نیز لشکرها عرض داد و بمحاربت بیرون آمد چون بمحاذات یکدیگر بایستادند از هر دو جانب حملها کردند و دست چپ هر قوم مقابل خود دست
______________________________
(1) ب: کوحلک،
(2) کذا فی ب ج ه، آ: باینکو، ب: باینکو؟؟؟،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 92
راست را از جای برداشتند و هر دو لشکر باز پس نشستند و لشکر کور خان بازگشت «1» و تاینکو «2» در دست افتاد و سلطان نیز بازگشت. «3» و لشکر ختای در مراجعت نهب و غارت و قتل و فساد در اماکن و بقاع و رعایای خود آغاز نهادند چون ببلاساقون رسیدند اهالی آن دل بر آن نهاده بودند که سلطان را این نواحی مستخلص خواهد شد دروازها دربستند چون لشکر قراختای بدانجا رسید راه ندادند و جنگ درپیوستند شانزده روز محاربت سخت کردند بگمان آنک سلطان از عقب ایشانست و چندانک محمود تای «4» و امرای کور خان با ایشان مواثیق می‌بستند و نصیحت می‌گفت اعتماد نمی‌کردند تا عاقبت لشکر ختای که بهر جانبی بود تمامت جمع گشتند و پیلانی را که از لشکر سلطان «5» باز ستده بودند بدروازها راندند و آنرا خراب کردند و از جوانب لشکرها قوّت نمودند و در شهر آمدند و دست بشمشیر بردند و بر هیچ کس ابقائی ننمودند و سه شبانروز کشش کردند و چهل و هفت هزار از معتبران نامور در شمار کشتگان آمد و لشکر کور خان از کثرت غنایم با استظهار بسیار شدند و چون کور خان را خزانها بعضی از غارت و بعضی از اطلاق جرایات و مواجب تهی گشته بود محمود تای «6» ازین ترس که نباید بمال او که مالی بود که قارون را نبوده باشد طمع رود رای زد که آنچ از خزاین خاصّه لشکر از کوچلک «7» استرداد کرده‌اند «8» جمع می‌باید کرد امرا چون این اندیشه بشنیدند هر کس تقاعد نمودند و مستوحش «9» گشتند و دم استغنا و طغیان زدن آغاز نهادند و کوچلک دیگر باره کار را وشکرده گشته بود و مستعدّ شده چون بشنید که کور خان از لشکر
______________________________
(1- 3) این جمله از آ ساقط است و در باقی نسخ یعنی ب ج د ه مذکور،
(2) کذا فی ج د ه، ب: تاینکو؟؟؟،
(4) کذا فی آ ج ه، ب د: محمود بای،
(5) آ ج این کلمه را ندارند، ه: «غور» بجای سلطان،
(6) کذا فی آ ج د ه، ب: محمود بای،؟؟؟
(7) آ: کوحلک،
(8) رجوع کنید نیز بج 1 ص 47 س 18- ص 48 س 8،
(9) آ ب د: موحش، ه: متوحّش،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 93
باز پس آمدست و با مواضع «1» و رعایا چه بی‌رسمی کرده و اکثر لشکر ازو اجتناب می‌جویند درین وقت فرصت را غنیمت دانست و بار دیگر چون برق از میغ متوجّه او شد و او را مغافصه فروگرفت قال اللّه تعالی أَ لَمْ تَرَ أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّیاطِینَ عَلَی الْکافِرِینَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا در وقتی که تمامت لشکر ازو پراگنده بود و چون هیچ چاره دیگر نماند کور خان خواست که او را خدمتی کند و تواضعی نماید کوچلک بدان رضا نداد و او را اعزاز کرد و بمحلّ پدری می‌نگریست و حرمت او رعایت می‌کرد و کور خان دختر امیری بزرگ را که غیرت زهره و مشتری بود نامزد خود کرده بود چون محکوم حکم کوچلک «2» گشت آن دختر را کوچلک «3» در تصرّف آورد و کور خان بعد از یک دو سال گذشته شد و باد دولت خاندان ایشان نشسته بعد ما که در غبطت و شادمانی «4» سه قرن نود و پنج سال «4» روزگار گذرانید «5» چنانک آسیبی بدامن اقبال ایشان نرسید و چون هنگام زوال کار و تراجع روزگار آن طایفه آمد آنکس که اسیر زندان بود امیر خان آن قوم گشت و گور خان را گور خانمان «6» شد و تمامت قوم او سرگشته و پریشان شدند،
چو وقت آمد نماند آن پادشائی‌ * بکاری نامد آن کار و کیائی
چو آید ربح باشد چون شود رنج‌ * تهی‌دستی شرف دارد برین گنج
قال اللّه سبحانه و تعالی کَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ وَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ کَذَّبُوا بِآیاتِ رَبِّهِمْ فَأَهْلَکْناهُمْ بِذُنُوبِهِمْ وَ أَغْرَقْنا آلَ فِرْعَوْنَ وَ کُلٌّ کانُوا ظالِمِینَ،
______________________________
(1) آ ج: لشکر،
(2) ب: کوحلک،
(3) آ: کوحلک،
(4- 4) کذا واضحا فی آ، ب ج: سه قرن بود و پنج سال، د: سه قرن و پنج سال، ه: سه قران و پنج سال،
(5) د: گذرانیدند،
(6) ب ج د ه: خان و مان،- از جناس در این عبارت معلوم میشود که گور خان با گاف فارسی است،
   نظر انوش راوید:  این چند سطر بالا بوضوح نشان می دهد،  که یک جغرافیایی خاص سیاسی وجود نداشته،  و فقط جغرافیای قبیله ای بوده است.
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 94
ذکر بقیّه احوال سلطان سعید محمّد و اختلال کار او،
کرا تسییر درجه طالع دولت بجرم «1» قاطع محنت رسید خرشید اقبالش که از جیب افق مشرق «2» سعادت سر برزدی بزوال نامرادی و مغرب ادبار کشید و عقده ذنب نحوست رأس شقاوت او گشت و اگرچه بمزیّت رای ثاقب و فضیلت عزم صایب آراسته باشد و بممارست روزگار مردآزمائی پیراسته گشته هر اندیشه که کند و مهمّی را که پیش‌گیرد مادّه وبال و موجب تشویش خاطر و بال او شود و هر کمال را که توقّع دارد سبب نقصان و حرمان او آید بحدّی که از نظر سعادت سعدین اثر نحوست نحسین یابد و نور رای روشن او که در دریای ظلمات واقعات ماهی کردی در شست کسوف حجاب حیرت و ضباب دهشت متواری ماند و زناد مراد و مرتاد او غیر واری گردد و وجه سداد ازو مسدود ماند و مقصد رشاد را مفقود یابد و غطای غفلت دل و بصیرت او را پوشیده کند تا هرچه از افعال او صادر بود عین غبن کار او آید قال اللّه تعالی إِذا أَرادَ اللَّهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً فَلا مَرَدَّ لَهُ وَ ما لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ والٍ،
اذا اراد اللّه امرا بامرئ‌و کان ذا رأی و عقل و بصر
و حیله یعملها فی کلّ مایأتی به مکروه اسباب القدر
اغراه بالجهل و اعمی عینه‌و سلّه من رأیه سلّ الشّعر
حتّی اذا انفذ فیه حکمه‌ردّ الیه عقله لیعتبر «3» «4» پس ای یار موافق و دوست مشفق درین معانی اگر شبهه داری و
______________________________
(1) آ ب: بحرم، د: نجوم،
(2) د ه ندارد،
(3) هذه الأبیات لأبی جعفر محمّد بن عبد اللّه بن اسمعیل المیکالی رئیس نیسابور ذکرها الثّعالبی فی یتیمه الدّهر ج 4 ص 299، و تمثّل بها العتبی فی التّأریخ الیمینی (انظر شرح الیمینی للشّیخ احمد المنینی طبع مصر ج 1 ص 220)
(4) از اینجا نسخه ز
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 95
ریبتی و حکایات متقدّمان مصدّق نمی‌شمری ع، گر نیست باورت ز من اینک بیار دست، و عنان این تمثیل عیان بستان و بچشم حقیقت این حالت مشاهده فرمای و بگوش هوش این حکایت استماع نمای و بذوق تجربه ازین دیگ پر از عجایب چاشنی بردار و بمشامّ قبول از رایحه این نصیحت استنشاقی بجای آر، و تصریح این تلویحات و تفتیش این اسرار و رموزات نقش و صورت حالت سلطان سعید محمّد انار اللّه برهانه و اسکنه جنانه است مادام که چرخ گوژ «1» پشت و فلک کوردل و گردون دون و عالم بوقلمون و روزگار ناسازگار موافق فرمان و مراد او بود بی واسطه زیادت جدّ و اجتهاد روایع «2» اقبال طلایع عزایم او را استقبال می‌نمود و وفود نجاح قلب و جناح او را تلقّی واجب می‌داشت عنان عزیمتی بهیچ طرف مصلحتی معطوف نگردانیده بود الّا و شکوه دولت روزافزونش شبیخون خوف و هراس از معرّت سطوت «3» باس او بر سر دل دشمنان و معاندان او می‌برد، قاید و صاحب جیش او بخت بیدار و حارس و طلایه‌دار حفظ و وقایت پروردگار بود، قلب و میمنه از کرّوبیان ملک و میسره از تواتر امداد سعادات فلک، چتر از موافقت قضا و قدر ساخته و الویه از مساعدت نصرت و ظفر افراخته شده و قلم توفیق بر عذبات «4» آن بمداد امداد حقّ نصر من اللّه و فتح قریب نوشته
سعود سوی یمین و فتوح سوی شمال‌سپهر پیش رکاب و زمانه زیر عنان چون بخت بر باد شد و نکبای نکبت آتش اقبال را بکشت آب کامرانی بخاک نامرادی مکدّر گشت و ادلّه آراء و تدابیر از جادّه هدی اجتناب
______________________________
(206Suppl .Persan ( شروع میشود و از اینجا ببعد تا آخر کتاب این نسخه نیز در تصحیح متن بکار برده شده است،
(1) آ: کوز،
(2) ج د ه ز: از روایع، ب: روایع؟؟؟، آ: اروایع،
(3) ب (بخطّ جدید) ج ز: افزوده‌اند: و،
(4) عذبه کلّ شی‌ء طرفه و عذبه الرّمح خرقه تشدّ علی رأسه یقال خنقت علی رأسه العذب ای خرق الألویه (لسان و تاج و اساس)،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 96
نمود و از منزل صواب اغتراب جست و یکی از اوایل علامات واقعات و مقدّمات حادثات آن بود که در شهور سنه «1» عزیمت قصد دار السّلام «2» لا زالت معموره کرد و در آن وقت ثوب خلافت بامیر المؤمنین النّاصر لدین اللّه مطرّز بود و میان ایشان وحشتها نشسته و موجبات اسباب «3» یکی آن بود که جلال الدّین حسن چون تقلّد اسلام کرده بود و سبیل فرستاده علم و «4» سبیل او را بر سبیل «5» سلطان مقدّم داشته بود و باصحاب او اهانت کرده و اسباب دیگر واقع گشته بود که سلطان محمّد بدان سبب عظیم کوفته‌خاطر بود و از ائمّه مملکت فتاوی گرفت که آل عبّاس در تقلّد خلافت محقّ «6» نیستند و استحقاق خلافت بسادات حسینی می‌رسد و آنکس که قادر باشد او را رسد که حقّ در نصاب خود قرار دهد و نیز خلفای عبّاسی از قیام باجتهاد در راه خدای تعالی و غزوات تقاعد نموده‌اند و با حصول استطاعت از محافظت ثغور و قمع ارباب بدعت و ضلالت و دعوت
______________________________
(1) بیاض در آ ب ز، د ه بدون بیاض، ج: ثلث و عشره و ستّمایه،- صواب سنه اربع عشره و ستّمایه است کما فی تأریخ ابن الأثیر و سیره جلال الدّین منکبرنی للنّسوی،
(2) ب (باصلاح جدید) ز افزوده‌اند: بغداد،
(3) ب باصلاح جدید: و اسباب،
(4) این واو را در ا ندارد،
(5) سبیل گویا بمعنی قافله از حاجّ مصحوب علمی و امیر حاجّی با جمیع لوازم و مایحتاج حجّاج بوده است که بلا عوض و فی سبیل اللّه بدیشان داده میشده است از قبیل مرکوب و طعام و شراب، نسوی در سیره جلال الدّین منکبرنی در همین مورد گوید (ص 16): «و انضاف الی ذلک استهانتهم [ای اهل بغداد] بالسّبیل الّذی کان للسّلطان فی طریق مکّه حرسها اللّه تعالی حتّی بلغه تقدیمهم سبیل صاحب الأسماعیلیّه جلال الدّین الحسن علی سبیله»، ابن الأثیر گوید نیز در همین مورد در حوادث سنه 614: «و کان سبیله اذا ورد بغداد یقدّم غیره علیه و لعلّ فی عسکره مایه مثل الّذی یقدّم سبیله علیه»، در قاموس دزی این کلمه را بمعنی خود آذوقه و مایحتاج حجّاج فرض کرده است و این عبارت ابن خلّکان را شاهد آورده «و کان یقیم فی کلّ سنه سبیلا للحاجّ و یسیّر معه جمیع ما تدعو حاجه المسافر الیه فی الطّریق»، و شاهد اعمّ از مدّعی است و مراد از سبیل در این عبارت نیز ظاهرا همان معنی سابق الذّکر است،
(6) آ: مستحقّ،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 97
کفّار با دین حقّ که بر اولو الأمر واجبست بلک عین فرض تغافل نموده و آن رکن را که بزرگتر رکن اسلام آنست مهمل گذاشته این موجبات را بهانه ساخت و از سادات بزرگ علاء الملک را از ترمد نامزد کرد تا او را بخلافت بنشاند و برین اندیشه روان شد، چون بدامغان رسید خبر یافت که اتابک سعد بهوس استخلاص ملک عراق بقرب ری رسیدست سلطان با مردان کار یزک‌وار بتعجیل مانند برق براند بخیل بزرک «1» باتابک سعد رسید که با لشکر عراق بهم بود مصاف کشیدن همان بود و انهزام لشکر عراق همان و اتابک سعد را دستگیر کردند سلطان خواست تا او را بکشد اتابک بملک زوزن التجا جست و او را وسیلت ساخت تا بالتماس او سلطان بر اتابک سعد ابقا نمود و او پسر بزرگتر خود اتابک زنگی را بنوا بسلطان داد و دو قلعه اصطرخ «2» و اسکنان «3» را با چهار دانگ محصول فارس سلطانرا مقرّر داشت تا اجازت مراجعت یافت چون بزیر قلعه اصطرخ «4» رسید و اتابک ابو بکر را حالت مصلحت و قرار معلوم گشت بمحاربت پیش آمد پدر و پسر یکدیگر را کارد «5» زدند و اتابک سعد پسر را بگرفت و بقراری که داده بود و شرطی که کرده وفا نمود، و هم در آن وقت اتابک اوزبک «6» نیز هم سودای ملک عراق پخته بود و از اذربیجان بهمدان آمده مواکب سلطان چون بهمدان
______________________________
(1) کذا فی ب ج د ه ز، آ: نحل بزرک، نسوی نسخه وحیده پاریس ص 19: حبل بزرک، (طبع هوداس ص 14: جبل بزرک)، و گوید «هی کوره من کور الرّیّ محدثه»، و یاقوت گوید «خیل بلفظ الخیل الّتی ترکب کوره و بلیده بین الرّیّ و قزوین محسوبه من اعمال الرّیّ و هی الی قزوین اقرب الخ»،
(2) کذا فی آ د ب، ج ه ز: اصطخر،
(3) کذا فی ج، آ ب د: اسکنان؟؟؟، ز: اشکنان، ه:
اشکنوان، نسوی نسخه پاریس ص 26: «و تسلّم منه قلعتی اصطخر و اسکناباد (طبع هوداس ص 19: اسکناباد)»، و معلوم نشد که مقصود در متن همان قلعه اشکنوان معروف است یا مراد قلعه دیگر است،
(4) کذا فی آ د ب، ج ه ز:  اصطخر،
(5) ب ج د ه ز: زخم،
(6) ج ز: ازبک (فی المواضع)،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 98
رسیدند اتابک اوزبک منهزم شد و خواستند تا بر عقب او بروند سلطان فرمود در یک سال دو پادشاه را گرفتن فال نباشد او را راه دهند تا برود اتابک اوزبک بسلامت باذربیجان رسید «1» و سکّه و خطبه بنام سلطان کرد و رسولان با تحف و هدایا بخدمت سلطان فرستاد، و سلطان از همدان متوجّه بغداد شد چون باسدآباد رسید «1» هنگام فصل خریف بود بزک دی ترک تازی کرد و از تیرباران برف شمشیر بازی در آن شب روز فزع «2» اکبر مشاهده نمودند و از اسنّه سرما و باد که هیچ جوشن دافع آن نتوانست بود اهوال زمهریر معاینه دیدند مردم بسیار در زیر آن سپری شدند و از چهارپای خود اثری نماند و در دست عزیمت حسرت و ندامت باقی ماند وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ کانَ اللَّهُ عَلِیماً حَکِیماً،
حذار لهم من سخطه اللّه انّهایشاه بها حرّ الوجوه و یسمخ «3» و این چشم‌زخمی بود بر چهره اقبال و خدشه بر صفحات احوال او و از آن وقت باز دواعی ادبار تجاوب نمود و قوافل حرمان و خذلان تناوب کرد،
نه مرد عشق تو بودم من اینقدر دانم‌ولی بدیده فرومی‌هلد قضا پرده و چون این ضعف و وهن بحال او راه یافت و معجزه دین محمّدی دست او برتافت
برتافتست بخت مرا روزگار دست‌زانم نمی‌رسد بسر زلف یار دست بضرورت پای از آن اندیشه بازکشید و روزی چند در عراق توقّف نمود چندانک مرمّت احوال حشم و خدم کرد و کار آن ملک را از شوایب
______________________________
(1- 1) این جمله بتمامها از آ ساقط است،
(2) ب باصلاح جدید: فزع روز،
(3) استعمال کلمه «یشاه» قدری محلّ اشکال است چه این مادّه نه از مجرّد و نه از باب افعال بمعنی تقبیح بطور متعدّی چنانکه مناسب مقام است نیامده است،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 99
کدورات صافی گردانید، بوقت مراجعت از نزدیک قایر «1» خان امیر اترار باعلام وصول و احوال تجّار که تعلّق بتتار داشتند رسولی رسید سلطان پیش از آنک درین باب تفکّری و تدبّری نماید و نفع و ضرّ و خیر و شرّ آن با عقل خود موازنه کند بر فور مثال داد تا آن جماعت مسلمانان را که بحرم امن او پناه جسته بودند بقتل آرند و مال ایشان را که غنیمتی شگرف می‌پنداشتند بردارند،
و ربّت اکله منعت اخاهابلذّه ساعه اکلات دهر «2»
چو تیره شود مرد را روزگارهمه آن کند کش نیاید بکار قایر «3» خان بر موجب فرمان چهارصد و پنجاه مسلمان را بی‌جان کرد و سر امن و فراغت پیچان و هر آینه هر کار که عواقب آن در اوایل نااندیشیده ماند فتنهائی که در ابتدا پیدا نیاید نابیوسیده توقّع باید کرد،
توقّ معاداه الرّجال فانّهامکدّره للصّفو من کلّ مشرب
و لا تستثر حربا و ان کنت واثقابشدّه رکن او بقوّه منکب
فلن یشرب السّمّ الذّعاف اخوحجی‌مدلّا بتریاق لدیه مجرّب و چنگز خان در مصاحبت این تجّار بنزدیک سلطان پیغام داده بود که حدودی که بما نزدیکست از دشمنان پاک شد و ما را تمامت مسلّم و مستخلص گشت و حقّ مجاورت ثابت عقل انسانی چنین اقتضا می‌کند که از جانبین طریق موافقت سپرده آید و مراعات طرف مصادقت کرده شود و در حدوث واقعات و وقوع حادثات مدد و معاونت یکدیگر را التزام نمائیم و مسالک و مهالک «4» امن گشاده داریم تا تجّار فارغ و ایمن شد
______________________________
(1) کذا فی ه، ج: غایر، آ ز: قایر؟؟؟، د: قاتر، ب: غایر؟؟؟،
(2) مأخوذ است از مثل «ربّ اکله تمتع اکلات»، رجوع کنید بمجمع الأمثال در باب راء،
(3) کذا فی د ه، ج: غایر، ز: قایر؟؟؟، آ: قایر؟؟؟، ب: غایر؟؟؟،
(4) ج: ممالک،- مهالک یعنی بیابانها، «المهلکه و المهلکه المفازه لأنّه یهلک فیها کثیرا و جمعها مهالک و تفتح لامها و تکسر ایضا (لسان باختصار)،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 100
و آمدی «1» می‌نمایند، باز آنک این نصایح را بگوش خرد استماع ننمود رسول را نیز بکشت و این حرکات نالایق موجبات موادّ تولّد فاسدات اخلاط و انتقام غضب شد و سبب مکافات و اقتحام، و چون این خبر و حالات بسمع چنگز خان رسید آتش غضب او را چنان بر تندباد قهر نشاند که بآب قهر و دمار خاک دیار ملک سلطان را ناچیز کرد و چون کوچلک پسر نایمان «2» ازو گریخته و خان قراختای را منهزم گردانیده بود و در ملک او نشسته و از جانبین لشکر او بیش «3» حایل نبود ابتدا لشکرها بجانب او روان کرد چنانک شرح آن داده آمدست، و چون سلطان از عراق بر عزیمت ماوراء النّهر روان شد و سلطان رکن الدّین را نامزد عراق کرد و ذکر او علی حدّه آمدست بوقت وصول بخراسان بنشابور آمد و یکماه آنجا توقّف نمود و از روی غفلت برخلاف عادت بر وفق هوی از جادّه جدّ منحرف شد و در مهلکه هزل گام نهاد و از لذّت عیش روزی چند کام برداشت،
می‌خور که سمن سما بسی «4» خواهد دیدخوش زی که سهی سها بسی خواهد دید
زین یک دم عاریت که داری برخورمی‌دان که چمن چو ما بسی خواهد دید و از آنجا بجانب بخارا روان شد از هشتم شعبان تا دهم شوّال سنه «5»
______________________________
(1) ب: شد آمد، ج د ز: آمد شد، ه: آمد و شد،
(2) کذا فی د ه ز، آ: نایمان؟؟؟، ب: نایمان، ج: بایمان،- عبارت متن «پسر نایمان» که در جمیع نسخ همین طور است مراد از آن ظاهرا «قبیله نایمان» باید باشد یا آنکه کلمه «پادشاه» از بین افتاده یعنی پسر پادشاه نایمان چه نایمان نام قبیله کوچلک است نه نام پدر او و نام پدر او که پادشاه نایمان بوده است اونک خان یا تایانک خان است (رجوع کنید بج 1 ص 46)،
(3) کذا فی آ ب ز، ج د ه: لشکر بیش او (یا پیش او)،
(4) ز: سمن بسی سما، (و همچنین در سایر مواضع: سهی بسی سها، چمن بسی چو ما)،
(5) بیاض در ب ه ز، آ بدون بیاض، ج د کلمه سنه را نیز ندارند بدون بیاض،- باقرب احتمالات و بمقایسه فصول سابق و لاحق با یکدیگر مراد در اینجا سنه 615 یا 616 است و اظهر اوّل است،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 101
آنجا مقام فرمود و چون روزگار بهار بود و جهان چون نوعروسان پر نگار و او ذاهل از ستیز چرخ دوّار بحکم آنک
اکنون که ترّ و تازه بخندید نوبهارما و سماع و باده رنگین و زلف یار از بقیّه زندگانی برقرار از مصاحبت غوانی و مداومت شراب ارغوانی استیفای مرادات می‌نمود و تتبّع لذّات و شهوات می‌کرد و بطنز سپهر بی مهر می‌گفت
ایّام گلست بس نماند می خورگل خود چه که تا نفس نماند می خور
با دور فلک درین رباط ویران‌بس زود نه دیر کس نماند می خور و از آنجا بر عزیمت کوچلک متوجّه سمرقند شد و لشکرهای آن حدود را جمع کرد و یکچندی نیز در سمرقند از سر نخوت بل از روی غفلت و تقلّب بخت و دولت چون زهره بساط نشاط گسترده بود و ملازمت می درغمی «1» کرده و خیمه مراد در صحرای بی‌غمی زده و از نویر «2» و «3» زیر و بم چنگ از زفان سلطان این معنی بگوش جان عقل می‌رسید که
صحرای دلم گرفت خون ای ساقی‌و آورد دل از جهان جنون ای ساقی
بی‌پرده شراب ده که کس آگه نیست‌کز پرده چه آیدش برون ای ساقی و در اثنای این آوازه [گریختن] توق تغان «4» از لشکر مغول «5» بجانب قراقم «6» که موضع اقامت قنقلیان «7» بود بشنید از سمرقند بر عزیمت تتبّع
______________________________
(1) در غم بر وزن شلغم نام موضعی است [از محالّ سمرقند- یاقوت] که آنجا شراب خوب میشود و شراب درغمی منسوب بدانجاست (برهان)،
(2) کذا فی آ (؟)، ب ز: زیر، ه: زبر، ج: زفیر، د ندارد،
(3) این واو را فقط در آ دارد،
(4) کذا فی ب د ز، آ: بوق تعان، ج: بوق تغان، ه: توق طغان،
(5) د: موغال،
(6) کذا فی ز، ب: قراقرم، ج: قوراقورم، د ه: قراقورم، آ: قراقیر،- شک نیست که قراقورم بلا شبهه در اینجا غلط و سهو نسّاخ است و صواب (بقرینه عبارت آتیه مصنّف که از آن استنباط میشود که این موضع در حوالی جند بوده است و بقرینه نسخه ز) «قراقوم» است که مفازه‌ایست مشهور در ترکستان روس و اکنون نیز گویا بهمین اسم معروف است و واقع است در ایالت «طورغای»
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 102
ایشان بر راه بخارا بجانب جند رفت و خبر یافت که امرا و لشکر بزرگ از جمله چنگز خان بر عقب ایشانند احتیاط را باز بسمرقند آمد و لشکری که باقی مانده بود برداشت و با گروهی انبوه با فر و شکوه بجند آمد و می‌پنداشت که بیک تیر دو نخچیر خواهد انداخت و ندانست که من طلب الکلّ فاته الکلّ و پی ایشان گرفت در میان دو رودخانه قیلی «1» و قیمج «2» بمعرکه رسید کشتگان بی‌اندازه و خونهای تازه دید در میان افکندگان مجروحی یافتند و ازو استکشاف حال کردند چون بدانستند که لشکر مغول «3» غالب بوده است و همین روز ازین مقام روان شده سلطان بی‌رویّتی روی در راه نهاد و بر پی ایشان پویان شد تا روز دیگر که طلایع صباح تیغهای درفشانرا از نیام افق شرقی طلوع داد و سودای سیاه از دماغ سپاه شب بیرون برد سلطان بدیشان رسید و کار حرب را بسیجید لشکر مغول در دامن جنگ چنگ نمی‌زدند و آهنگ کشیده می‌داشتند و می‌گفتند ما را از چنگز خان اجازت محاربت تو نیست ما بمصلحتی دیگر آمده‌ایم و کاری دیگر را آماده گشته و شکاری که از دام «4» ما جسته می‌جسته
______________________________
در شمال ایالت «سیر دریا» در ساحل شرقی سیحون در حوالی بحیره خوارزم (بحیره آرال حالیّه)، و شهر قدیم جند که بعد از خروج مغول خراب گردید نیز ظاهرا در همین قراقوم در حوالی بحیره خوارزم واقع بوده است و آنرا بهمین مناسبت بحیره جند نیز میگفته‌اند، و نباید این قراقوم را بقراقوم دیگر که مفازه‌ایست معروف بین خوارزم و مرو اشتباه نمود (رجوع کنید بج 1 ص 69 س 1 و ص 70 س 2 که آنجا نیز کلمه «قراقوم» بلا شبهه سهو نسّاخ و صواب «قراقوم» است یعنی همین قراقوم ما نحن فیه نه قراقوم بین خوارزم و مرو چنانکه در حاشیه آنجا سهوا ذکر شده است)،
کذا فی ج، ه: قنغلیان، آ ب: قنقلیان، ز: قیقلیان؟؟؟، د: قنطان؟؟؟،
(1) کذا فی آ ج ه ز، ب: قتلی؟؟؟، د قتلی،
(2) کذا فی ه، آ: قیمح، ب: قیمج؟؟؟، ج: قمیج، ز: قمیح؟؟؟، د ندارد،
(3) د: موغال،
(4) از اینجا تا ورق‌b 88 سطر اوّل قریب دو سه صفحه از نسخه ه ساقط است و بجای آن فقط دو سه سطر بیاض است، و ابتدای جمله بعد از بیاض این کلمات است:
«اخبار موحش می‌رسید الخ»،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 103
مکن شهریارا جوانی مکن * ‌چنین بر بلا کامرانی مکن
مکن شهریارا دل ما نژند * میاور بجان من و خود گزند
امّا اگر سلطان ابتدا کند و دست بمحاربت یازد ناچار روی نتوان تافت و پای درباید نهاد و اگر ترک این گیرد و خیرخیر بخود آتش بلا نکشد و از وخامت عاقبت فتنه که مفضی بندامت خواهد بود اندیشد و این نصیحت را بگوش عقل بنیوشد و دم افعی نمالد و نفس «1» فراغ را بسنان بدخوئی مجروح نکند و عراضه غنیمت بستاند و برین کار اصرار ننماید بصلاح ملک او نزدیکتر باشد و از معرّت فساد و غایلت عناد دورتر ماند امّا
هر آنگه که خشم آورد بخت شوم‌شود سنگ خارا بکردار موم و سلطانرا «2» که مرآه بخت او تیره شده بود و دیده خبرت او خیره گشته بدین مواعظ منزجر نشد و بدین تنبیهات مرتدع نگشت
تو دانی که خوی بد شهریاردرختی‌ست «3» جنگی «4» همیشه ببار و محاربت آغاز نهاد چنانک از صلیل سیوف و صهیل خیول و نعره خیلان «5» و گردان گوش زمانه کر شد و از گرد آن چهره آفتاب پوشیده و ستاره درفشان ظاهر گشت و دست راست هر جانبی بر دست چپ مقابل حمله کرد و از جای برداشت و لشکر مغول بر قلب که موقف سلطان بود جمله حمله کردند و از جای بجنبانیدند و نزدیک بود که منهزم شوند سلطان جلال الدّین از دست راست که موقف او بود با سواری چند بمدد آمد و پای بیفشارد و آن حمله را ردّ کرد و تا بین العشائین کارزار کردند و از جانبین جدّ و اجتهاد و هیچ کدام روی
______________________________
(1) کذا فی ج ز (؟)، آ: نفس، ب: نفس، د: نقش،
(2) کذا فی آ ب ج د، ز: و سلطان،- ج «که» را ندارد،
(3) کذا بعینه فی آ،
(4) کذا فی ب ز، آ: جنکی؟؟؟، ج: جنلی، د: حنظل، ه اصل جمله را ندارد- جنگی در اینجا بقرینه سیاق عبارت (بر فرض صحّت نسخه) باید بمعنی جنگلی یا مخفّف آن باشد و در فرهنگها بنظر نرسید،
(5) کذا فی ب د، آ: حیلان، ج: خیل (گردان)، ز: مردان،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 104
پشت انهزام ننمودند تا
چون سر زلف شب بشانه زدندرقم کفر بر زمانه زدند دامن از جنگ درچیدند و در مقابله یکدیگر نزول کردند
فآبوا بالرّماح مکسّرات‌و ابنا بالسّیوف قد انحنینا «1» و لشکر مغول بعدد هر مردی آتشی افروختند و در حال بر باد پایان روان شدند و خاک در چشم روزگار کردند و سلطان هم آنجا که نزول کرده بود چندان توقّف نمود که
صبح صادق چو در جهان بدمید * کل صد برگ آسمان بدمید
زنگی شب بجادوئی گوئی‌شعله آتش از دهان بدمید منزل آن جماعت را خالی یافت حالی بر فور بی‌فوز با سمرقند مراجعت کرد و تردّد و تحیّر باحوال او راه یافته بود و انقسام باطن او ظاهر او را مشوّش کرده و چون قوّت و شوکت آن جماعت را با خویش می‌اندیشید و استثارت فتنی که پیش ازین صادر شدست و می‌دانست که بزور این بلا را بخود کشیده است پریشانی و ضجرت بر احوال او استیلا می‌یافت و پشیمانی در اقوال او پیدا می‌شد چه آن جماعت از دریا نهری و از اقلیمی شهری و از سری شعری بودند و دست بردی تمام بدید و چاشنی بچشید هرگاه بحار فتن در موج آید و بادهای مختلف محن حرکت کند کشتی امان بساحل نجات نتواند رسید و طوفان بلا عامّ شود، بغلبه ظنّ و وهم ابواب رای راست برو بسته شد و دلش از جفای گنبد گردان خسته و فشل و رعب غالب و خواب و قرار ذاهب گشت ع، و النّجح یتلف بین العجز و الضّجر، و چون بطمع خام آتش فتنه را بعرض «2» خویش کشیده بود و دیگ بلا را در جوش آورده
______________________________
(1) من ابیات لعبد الشّارق الجهنی من شعراء الحماسه (انظر شرح الحماسه للتّبریزی طبع بولاق ج 1 ص 229- 234)،
(2) یعنی بجانب، عرض بمعنی جانب است (لسان)،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 105
بالحرص فوّتنی دهری فوائده‌فکلّما زدت حرصا زاد تفویتا
حبل المنی مثل حبل الشّمس متّصلایری و ان کان عند اللّمس «1» مبتوتا «2» جاسوس نام و ننگ ملّت و ملک رسوا شد و ناموس بأس و سیاست پیدا تا کابوس عجز و ضعف مستولی و طاووس ملک شکار جغدان بلا گشت و شاه کاووس در دست سپاه دیوان محنت و غم مقیّد ماند دل را بر قضای مبرم خوش کرد و بعجز و قصور تن درداد و سر ببخت بد باز نهاد و رضینا بقضاء اللّه را کار بست،
هلّا سعوا سعی الکرام فأدرکوااو سلّموا لمواقع الأقدار «3» و منجّمان نیز گفتند که سعود از اوتاد درجات طالع و عاشر ساقط و نحوس ناظرست چندانک این تسییر درجات مظلمه بگذرد احتیاط را بر هیچ کاری که مقابله خصمان باشد اقدام نتوان نمود، این علّت اضافت خلل کار او شد و عزم آن کرد که عنان برتابد و بجانب دیگر شتابد بیشتر لشکرها در بلاد ماوراء النّهر و ترکستان بگذاشت و از آنجملت صد و ده هزار در سمرقند و فرمود تا دز آنرا عمارت کنند از خندق گوشه بآب رسانیدند سلطان روز حرکت بر آن بگذشت فرمود لشکری که قصد ما دارد اگر هر کسی تازیانه خویش درینجا اندازد انباشته شود لشکر و رعیّت را ازین سخن دل‌شکسته شد و سلطان از آنجا بر راه نخشب روان شد و بهر کجا می‌رسید وصیّت می‌کرد که چاره کار خود سازید و
______________________________
(1) کذا فی دیوان الغزّی نسخه باریس ورق 43 و هو الصّواب، و فی جمیع نسخ جهانگشای: الشّمس،
(2) من قصیده لأبی اسحق ابراهیم بن عثمان الغزّی الشّاعر المشهور یمدح فیها التّرک و قد مرّ مطلع هذه القصیده و جمله من ابیاتها فی ج 1 ص 63، 153، 154،
(3) من قصیده مشهوره لأبی الحسن التّهامی و قد مرّ مطلع هذه القصیده و جمله من ابیاتها فی ج 1 ص 240، و قبل البیت یذکر حاسدیه
عمری لقد اوطأتهم طرق العلی‌فعموا و لم یطأوا علی آثاری
لو ابصروا بعیونهم لاستبصرواو عمی البصائر من عمی الأبصار هلّا سعوا البیت،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 106
مهرب و ملجأ بدست آرید که مقاومت با لشکر مغول بدست «1» این قوم ممکن نیست و کس فرستاد تا حرمهای او از خوارزم بر راه مازندران روان شود و هر روز تشویش و بشولیدگی و توزّع ضمیر و دل‌تنگی زیادت می‌شد و با هر کس از ارکان حضرت مشاورت می‌کرد که درمان این درد بچه ممکن شود و چاره این کار بچه نوع میسّر گردد ع، و هل یصلح العطّار ما افسد الدّهر «2»، و چون بر تواتر «3» اخبار موحش می‌رسید و اختلال احوال زیادت می‌شد
هر روز فلک حادثه نو زایدکاندیشه بجهد مثل آن ننماید
روشن‌تر از آفتاب رایی بایدتا مشکل این زمانه را بگشاید تمامت عقلا و بزرگان سرگردان و از گردش روزگار پریشان بودند و هر کس بر اندازه عقل و خرد خود سخنی می‌گفتند و مصلحتی می‌دیدند،
فوق العقول تصرّف الأزمان‌ما المرء الّا نهزه الحدثان جماعتی که بممارست ایّام مجرّب شده بودند و نیک و بد دیده و در تدبیر امور زیادت غوری و فکری داشتند می‌گفتند که کار ماوراء النّهر از آن گذشت که درین حالت ضبط آن ممکن شود و حفظ آن بجای توان آورد امّا جهد المقلّی بجای باید آورد تا ملک ممالک عراق و خراسان از دست نشود تمامت لشکرها را که در هر شهری و طرفی نشانده آمدست باز می‌باید خواند و خروجی عامّ کرد و جیحون را خندقی ساخت و ایشان را نگذاشت که پای از آن سوی آب فراتر نهند عسی اللّه ان یأتی بالفتح او امر من عنده، و جمعی نیز می‌گفتند که بطرف غزنین می‌باید رفت و آنجا مرد و لشکر جمع کرد اگر میسّر شود جواب خصمان توان گفت و الّا بلاد هندوستان را سدّ خود توان ساخت سلطان محمّد این رأی پسندیده‌تر
______________________________
(1) ب باصلاح جدید: و خلاصی از،
(2) صدره تدسّ الی العطّار سلعه بیتها، انظر کامل المبرّد طبع لیبزیک ص 176،
(3) تا اینجاست جمله ساقطه از نسخه ه و ابتدای آن از ص 102 س 15 است،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 107
داشت برین عزیمت تا ببلخ بیامد و عماد الملک را در آن وقت با تحف و هدایا پسرش رکن الدّین بخدمت سلطان فرستاده بود نیک ممکّن و محترم بود و حلّ و عقد کارها در دست او هوای خانه و حبّ وطن و آشیانه او را بر آن داشت که سلطان را رأی زد که نزدیک من آن اولیترست که چون این جماعت مستولی شدند خویشتن را ازیشان دورتر افکنیم و بجانب عراق رویم و لشکر عراق را جمع کنیم و از سر بصیرت و کثرت اهبت و عدّت روی بکار آوریم، و پسر او سلطان جلال الدّین بدین رایها انکار می‌نمود و می‌گفت رای آنست که چندانک ممکنست لشکرها درهم آریم و پیش ایشان باز رویم و اگر سلطان را دل برین قرار نمی‌گیرد عزیمت عراق را بامضا رساند و لشکرها بمن دهد تا من بسرحدّ روم و با آن جماعت دستی برهم اندازم «1» و سنگی و سبوئی برهم زنیم «2»
فیا لرزام رشّحوا بی مقدّماالی الموت خوّاضا الیه الکتائبا
اذا همّ القی بین عینیه عزمه‌و نکّب عن ذکر العواقب جانبا
و لم یستشر فی امره غیر نفسه‌و لم یرض الّا قائم السّیف صاحبا «3» تا خویش را بنزدیک خدا و خلق معذور کنیم
لیبلغ عذرا او ینال غنیمهو مبلغ نفس عذرها مثل منجح «4» اگر دولت یار باشد خود بچوگان توفیق‌گوی مراد ربودیم و اگر سعادت مساعدت ننماید نشانه ملامت مردمان و بندگان باری نگردیم و زفان طعن در ما نکشند و نگویند که چندین گاهست تا مال و خراج از ما می‌ستانند و در وقت کار ما را در کام ناکامی می‌نهند و بچند نوبت این معنی تکرار می‌نمود و اجازت پدر را انتظار واجب می‌شناخت و از
______________________________
(1) ب ج ه: اندازیم،
(2) د: زنم،
(3) من ابیات لسعد بن ناشب من شعراء الحماسه، انظر شرح الحماسه للتّبریزی طبع بولاق ج 1 ص 35- 37،
(4) من ابیات لعروه بن الورد العبسیّ و هی مذکوره فی الحماسه (ایضا، ج 2 ص 7- 10)،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 108
خدمت او تخلّف و تقاعد نمی‌نمود و سلطان محمّد از استیلای خوف و هراس «1» پاس باس «1» سخن او نمی‌کرد و می‌گفت
مده از پی تاج سر را ببادکه با تاج شاهی ز مادر نزاد و چنانک رسم بی‌دولتان باشد رای پیرانه پسر را بازیچه کودکانه می‌شمرد و بدان التفات نمی‌نمود بعلّت آنک هنوز کوکب اقبال در برج هبوط و «2» وبالست و نمی‌دانست که
ألسّیف اصدق انباء من الکتب‌فی حدّه الحدّ بین الجدّ و اللّعب
بیض الصّفائح لا سود الصّحائف فی‌متونهنّ جلاء الشّکّ و الرّیب «3» تا عاقبت کار رای عماد الملک را در مسارعت بجانب عراق اختیار کرد و با عیشی تلخ از بلخ روان شد و از آنجا یزکی بپنجاب «4» فرستاد تا از حوادث احوال باخبر می‌باشند و سلطان بلب آب ترمد آمد یزک دررسید
______________________________
(1- 1) کذا فی ب، آ: باس باس، ه ز: پاس، ج: پاس التفات، د: گوش (بسخن)،
(2) آ واو را ندارد،
(3) مطلع قصیده مشهوره لأبی تمّام یمدح بها المعتصم باللّه و یذکر فتحه عمّوریه من بلاد الرّوم،
(4) کذا فی ه:  آ: پنجاب، ب: ببنحاب، ج: بتنجاب، ز: بمحاب، د اصل جمله را ندارد،- این پنجاب چنانکه از مواضع مختلفه این کتاب معلوم میشود معبری بوده است از جیحون در حدود بلخ و ترمد و نام این موضع مکرّر در تضاعیف این کتاب برده شده است از جمله در ج 1 ص 113 و ج 2 ص 111، و ورق‌b 39، و ابن الأثیر گوید ج 12 ص 241: «لمّا ملک الکفّار سمرقند عمد جنکز خان لعنه اللّه و سیّر عشرین الف فارس و قال لهم اطلبوا خوارزم شاه این کان و لو تعلّق بالسّماء … فلمّا امرهم جنکز خان بالمسیر ساروا و قصدوا موضعا [من جیحون] یسمّی فنج ا ب و معناه خمس میاه فوصلوا الیه فلم یجدوا هناک سفینه الخ»، و در جهان‌نامه که کتابیست در معرفت بلدان مؤلّف در سنه 665 هجری و نام مصنّف آن درست معلوم نیست گوید (نسخه پاریس (191.f ، 348.pers Fonds Ancien (: جیحون خوارزم … منبع این جیحون از بلاد و خان (ن- و جان) باشد از کوههای تبت و بر حدود بدخشان بگذرد پس بحدود ختلان و وخش پنج‌آب دیگر بزرگ بدو پیوندد و آن موضع را پنج‌آب خوانند و از سوی قبادیان همچنین آبها بدو پیوندد و بحدود بلخ بگذرد و بترمد آید آنگاه بکالف آنگاه بزم آنگاه بآمو تا بخوارزم رسد آنگاه ببحیره جند و خوارزم ریزد»،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 109
که بخارا را بگرفتند و در عقب خبر استخلاص سمرقند بشنید در حال چهار تکبیر بر ملک خواند و عروس پادشاهی را سه طلاق بر گوشه چادر بست که رجعت در آن صورت نمی‌بست و روی در راه نهاد ع، ز نیک و بداندیشه کوتاه کرد، لیقضی اللّه امرا کان مفعولا، و اغلب لشکر او جماعتی ترکان بودند از خیل خویشان مادرش که ایشانرا اورانیان «1» خواندندی در تضاعیف این پریشانیها و اثنای این پراگندگیها قصد پیوستند تا سلطانرا بکشند ازین حال سلطانرا یکی اعلام کرد آن شب خوابگاه بدل فرمود و خرگاه بگذاشت نیم‌شبی دست بتیر بگشادند بامداد را از زخم تیر خرگاه را چون سوراخهای غربال دیدند بدین سبب استشعار سلطان زیادت شد و فزع و بیم متضاعف
هر تیر که از چرخ فلک می‌آیدبر خسته دل ریش نمک می‌آید و در مسارعت بجانب نشابور تعجیل نمود و بهر کجا می‌رسید اهالی آنرا بعد از تهدید و وعید در تحصین قلاع و استحکام رباع وصیّت می‌کرد تا هراس و ترس در دل مردم یکی هزار می‌شد و کار آسان دشوار و چون بحدّ کلات «2» رسیدند که در خابران «3» طوس است جمعی او را بر آن داشتند که قلعه کلات «4» را که دور بالای آن هفت فرسنگ باشد و دو سه مزرعه است در اندرون آن عمارت می‌باید فرمود و ذخایر و خزاین در آنجا جمع کرد و عساکر و عشایر را با آنجا نقل ع، تا خود بکجا رسد سرانجام فلک، بر آن نیز دل قرار نگرفت و بر عزیمت متقدّم در ثانی عشر «5» صفر سنه سبع عشره و ستّمایه بنشابور آمد و مصالح ملک را در پس پشت کرد و روی بنشاط و عشرت آورد و بغوانی و اغانی
______________________________
(1) کذا فی ج د ز، آ: اورانتان؟؟؟، ب: اوراتیان، ه: اویراتیان،- نام این قبیله سابقا در ص 35 مذکور شد،
(2) کذا فی جمیع النّسخ،
(3) کذا فی آ ه، د: خاوران، ج: جابران؟؟؟، ب: جایران، ز: خایران،
(4) کذا فی جمیع النّسخ،
(5) ه: ثانی، ز: دوّم،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 110
اشتغال نمود و چون یقین می‌شناخت که افتعال زمان غشوم و روزگار ظلوم او را با آن نخواهد گذاشت که قدمی بمراد بردارد یا دمی بخوشدلی برآرد کم غم جهان گرفته بود و می‌گفت
امروز جهانرا چو شکر باید خوردفردا بینی خون جگر باید خورد گوئی این رباعی از زفان او گفته‌اند
چون گل بشکفت ساعتی برخیزیم‌وز شادی می ز دست غم بگریزیم
باشد که بهار دیگر ای هم‌نفسان‌گل می‌ریزد بخاک و ما می‌ریزیم برین موجبات بر مداومت اقداح مدام توفّر می‌نمود و از قداح ملام توقّی نمی‌کرد و اصحاب لهو و طرب و ارباب نشاط و عشرت در خدمت او جمع شدند و ندیم و مشیر او گشتند و جز از معاشرت کاری نمی‌شناخت و از ترتیب زیور زنان با تربیت مردان نمی‌پرداخت و از وضع حلل حلایل با رفع خلل جلایل نمی‌رسید، و در آن وقت وزیر نیشابور بعد از خواجه شرف الملک مجیر «1» الملک کافی الدّین عمر رخّی بود رحمهما اللّه تعالی نفسی شریف و طبعی لطیف داشت سیّد سراج الدّین راست وقتی که او را در مسند وزارت نشاندند
قالوا وزیرکم فاستبشروا عمر الکافی من الرّخّ قلت الفوز بالظّفر
فالرّخّ ما ان تری فی سیره عوجاو العدل ما زال منسوبا الی عمر و چون سلطان در نشابور حاضر بود و از اطراف اصناف خلایق از قوّاد و اصحاب حاجات روی بخدمت او نهادند و مهمّات و مصالح ایشان را کسی کفایت نمی‌کرد و متحیّر و پریشان می‌گشتند روزی بجمعیّت بر در سرای مجیر «2» الملک جمع شدند و غلبه و آواز برداشتند و تشنیع آغاز نهادند بیرون آمد و روی بدیشان آورد که سخن شما عین صدقست و شکایت بر حقّ امّا من نیز بنزدیک خداوندان حصافت معذورم از کار مصلحت قوّادگی با مصلحت قوّاد که روی کاراند نمی‌پردازم و از
______________________________
(1) د ه ز: مجد،
(2) د ه: مجد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 111
ترتیب ارزاق خراید با تهذیب اوراق جراید نمی‌رسم چند روزست تا سلطان اشارت فرمودست که چندین پیرایه از جهت مطاربه معدّ کنیم و بهیچ کاری دیگر مشغول نباشیم امتثال امر سلطان واجب است و اسعاف ملتمسات ارباب حوایج لازم، درین گفت و شنید بودند که مبشّر احزان یعنی یزک پنجاب «1» دررسید مخبر بدانک لشکر مغول مقدّم ایشان یمه «2» نوین و سبتای «3» بهادر از آب گذشتند خاک غم بر سر سلطان ریخته شد و آتش اندیشه در سینه او افروخته و باد دولت فرونشسته،
فبتّ کأنّی ساورتنی ضئیلهمن الرّقش فی انیابها السّمّ ناقع «4» چون هر جرعه که در جام خوشدلی بود نوش کرده بود نیش خمار را در عقب آن توقّع باید داشت ع، تا درد همان خورد که صافی خوردست،
ما کان ذاک العیش الّا سکرهرحلت لذاذتها و حلّ خمارها «5»
برفت از سرم اندیشه می و معشوق‌بشد ز خاطرم آواز بربط و طنبور و هر لذّتی را بدل اندوهی پیش آمد و هر گلی را خاری عوض گشت
غم یار و ندیم درد و مطرب ناله‌می خون جگر مردم چشمم ساقیست و سبب آنک هیچ چاره نبود سنّت فرار انبیا بر فریضه خدا وَ جاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ تقدیم کرد و چون ساقی قضا کاسات صبر طعم مرّ المذاق غموم بر عموم مالامال متواتر و متوالی گردانیده بود و «6» بناکامی آن حبّ تلخ «7» را از سر حبّی صادق تجرّع می‌بایست نمود و مغنّیان هموم این قول را در پرده احزان حسینی بر آهنگ تیزی «8» مخالف
______________________________
(1) کذا فی ه، د: بنجاب، آ: بنجاب؟؟؟، ب: بنجاب؟؟؟، ز: سنجاب، ج:
سجان،- رجوع کنید بص 108 ح 4،
(2) د: بهه، ز: تتمه؟؟؟،
(3) ب ج ه ز: سنتای، د: سینای،
(4) للنّابغه الذّبیانی من قصیده مشهوره یعتذر بها الی النّعمان بن المنذر ممّا وشت به اعداؤه الیه،
(5) للسّریّ الرّفّاء الموصلی (یتیمه الدّهر ج 1 ص 488)،
(6) کذا فی جمیع النّسخ، و ظاهر آنست که این واو زائد است،
(7) ب: طلخ،
(8) کذا فی د، آ: تزی، ج: تیز، ه ز: تیری، ب: بیری،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 112
راست کرده که
یا ساقی الهمّ ان دارت علیّ فلاتمزج فانّی بدمعی مازج کاسی
و یا فتی الحیّ ان غنّیت لی طربافغنّ وا حزنا من حرّ انفاسی بدین موحشات و مشوّشات بر صوب اسفرایین با فنون بی‌نوائی در سه شنبه هفتم «1» ربیع الاوّل سنه سبع عشره و ستّمایه پای در راه عراق نهاد و از درد دل و سوز سینه این غزل می‌ساخت
چو زهره وقت صبوح از افق بسازد چنگ‌زمانه تیز کند ناله مرا آهنگ
برد زمانه ناساز از سرم بیرون‌هوای ناله نای و نشاط زخمه چنگ و ترانه در ویرانه درون دل پردرد آنک
هم لذّت وصل یار هم یار نماندحاصل ز همه جز غم و تیمار نماند
وز قاعدهای وصل در کوی مرادتا چشم زدیم برهم آثار نماند چون بریّ رسید ناگاه از دیگر جانب یزک خراسان که بحقیقت یزک رنج دل بودند در رسد و خبر داد که لشکر بیگانه نزدیک آمد بر رای مبادرت بجانب عراق ندامت و پشیمانی حاصل شد و بیقین شناخت که ترکت الرّأی بالرّیّ
اذا کان الغراب دلیل قوم‌فناووس المجوس لهم مقیل و از آنجا متوجّه قلعه فرّزین «2» شد و پسر او سلطان رکن الدّین با سی
______________________________
(1) ج: هفدهم،
(2) کذا فی ب ه و هو الصّواب، آ: قروین (کذا)، ج د: قزوین، ز: قوزین،- فرّزین قلعه بوده است بر در کرج و کرج شهری بوده است بر سی فرسخی همدان در طرف جنوب مایل بمشرق بر سر راه همدان و اصفهان در نزدیکی سلطان‌آباد حالیّه (یاقوت و غیره)، و این کلمه در سیره جلال الدّین منکبرنی للنّسوی طبع هوداس چهار مرتبه ذکر شده است ص 15، 17، 69، 73 و باستثنای موضع اخیر همه جا در طبع سهوا «قزوین» چاپ شده است و در اصل نسخه وحیده پاریس نیز در موضع اوّل سهوا «قزوین» نوشته شده است،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 113
هزار حشم عراق در پای آن نشسته بود چون آوازه وصول سلطان شنیدند بخدمت سلطان مبادرت نمودند و غبار مواکب او را ذرور دیدهای خود ساختند و همان روز سلطان غیاث الدّین و مادرش را با حرمهای دیگر بقلعه قارون «1» نزدیک تاج الدّین طغان «2» روان کرد و رسولی باستحضار ملک هزارسف «3» که از ملوک قدیم لور «4» بود فرستاد و با امرای عراق در تلقّی و دفع خصمان قوی‌حال مشاورت نمود امرای عراق صواب در آن دانستند که پناه با شیران کوه «5» دهند و آنرا پشت و پناه خود سازند و روی بدفع اعادی آرند سلطان بمطالعه کوه رفت و فرمود که این جایگاه پناه‌گاه ما نتواند بود و با لشکر مغول بدین مأمن مقاومت نتوان کرد حشم ازین سخن دل‌شکسته شدند، و چون از آنجا بشیب آمد ملک نصره الدّین هزارسف «6» دررسید و هم از راه ببارگاه آمد و بهفت موضع زمین بوسه داد او را تشریف اجلاس ارزانی فرمود و چون بوثاق بازگشت عماد الملک و دوخان «7» را باستشارت تدارک کار مشکل و واقعه هایل نزدیک ملک نصره الدّین فرستاد جواب داد که صلاح آنست که هم درین ساعت بی‌تفکّر و رویّتی کوچ کنیم و کوهی هست میان فارس و لور که آنرا تنگ تکو «8» گویند از معاقل آن چون
______________________________
(1) کذا فی آ ج ه ز، د: قارون، ب باصلاح جدید: فارن، قلعه قارون بقرینه نام آن ظاهرا واقع بوده است در جبال قارون و «جبال قارون کوهی بزرگ است میان طبرستان و میان ریّ و بسطام و دامغان و این کوه را نیز جبال رونج (ن- رونج؟؟؟) نویسند یعنی رونه و معنی آن معلوم نیست و دنباوند ازین کوه شدست» (جهان نامه نسخه پاریس ورق‌a 791
(2) آ: طعان، د: لمعان،
(3) د ه: هزار اسف، ج ر: هزار اسب،
(4) د: لوز، ج: کور خان (کذا!)،
(5) کذا فی آ ج، د: باسیران کوه، ه: باشتران کوه، ز: باشپران کوه: ب: با سر آن کوه،
(6) د ه: هزار اسف، ج ز: هزار اسب،
(7) کذا فی ه (؟)، آ ب: دوحان، ج: ورحان (یا) ورهان، ز: ورحان، د: اردوخان،- ز د واو عاطفه را ندارند،
(8) کذا فی ج ه ز، آ: تک‌تکو، ب: نیک‌تکو، د: نیک؟؟؟ تکو،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 114
بگذرند ولایت پرنعمت و خصب باشد آنجا رویم و آنرا پناه جای سازیم از لور و شول و فارس صد هزار مرد پیاده جمع کنیم و بر تمامت مداخل کوه مرد معیّن چون لشکر مغول «1» برسد بدلی قویّ پیش ایشان رویم و کارزاری نیکو بجای آریم و لشکر سلطان نیز که بیکبارگی رعب و خوف بریشان غالب شدست اگر درین نوبت و وهلت ظفری یابیم غلبه و قوّت خویش و عجز و ضعف خصمان مشاهده نمایند دل‌آورتر شوند سلطان فرمود که غرض او ازین رأی مکاشفت اتابک فارس است و دفع استیلای او چون ما را از کفایت خصمان که در پیش‌اند فراغ اندرون حاصل آید تدارک کار اتابک را اندیشه توان کرد اندیشه ما آنست که هم درین حدّ اقامت فرمائیم و باطراف فرستیم تا لشکرها جمع شوند، درین اندیشه بود که یزک سلطان از ریّ برسید باعلام وصول لشکر مغول «1» و قتل و تاراج ریّ و بر عقب آن لشکر مغول «1» دررسید و جز اجتماع احزان و کروب و تفرّق اهوای قلوب لشکری مرتّب نشد و بعد خراب البصره بدانست که
کارها را بوقت باید جست‌کار بی‌وقت سست باشد سست ملک نصره الدّین «2» راه خود برگرفت و بازگشت و هر کس از لشکر بجائی دیگر رفتند و سلطان با پسران متوجّه قلعه قارون «3» شد در راه لشکر مغول بدو رسید او را نشناختند و بی‌معرفتی دست بتیر بگشادند بارگیر او را چند زخم سخت زدند از پای نیفتاد و سلطان را بتک پای از غرقاب هلاکت بیرون برد تا بقارون «4» رسید یک روز آنجا مقام کرد و اسبی چند از امرا بستد و از آنجا بشیب آمد و قلاوز با خود ببرد و بتوجّه بجانب بغداد توریه کرد و همان ساعت لشکر مغول برسیدند بر ظنّ آنک سلطان در قلعه است جنگی عظیم کردند تا چندانک یقین
______________________________
(1) د: موغال،
(2) ج افزوده: هزار اسب،
(3) کذا فی آ ج ه ز، ب بتصحیح جدید: قارن، د: قارون،
(4) کذا فی آ ب ج د ه، ز: بقاروت،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 115
دانستند که سلطان رفته است بر عقب او برفتند در راه بر قلاوزان که سلطان بازگردانیده بود افتادند عزیمت سلطان را بجانب بغداد و توجّه بدانجا تقریر کردند بر پی او روان شدند سلطان خود از راه بازگشته بود و عنان بجانب قلعه سرجاهان «1» تافته مغولان چون پی او ندیدند «2» دانستند که «3» گم کرده است قلاوزان را بکشتند و بازگشت و سلطان هفت روز در قلعه سرجاهان «4» بود و از آنجا بر راه گیلان زد صعلوک امیری بود از امرای گیلان بخدمت استقبال کرد و تقبّلها نمود و بر اقامت او ترغیب کرد و سلطان بعد از هفت روز روان شد و بولایت اسپیدار «5» رسید خزانه که با او مانده بود آنجا تلف شد از آنجا بناحیت دابویی «6» آمد از اعمال آمل و امرای مازندران خدمات تقدیم کردند هر کجا یک روز مقام کردی مغول بسر او رسیدی و حرم او نیز از خوارزم رسیده بودند و بقلاع رفته سلطان جمعی را از امرای مازندران که محلّ اعتماد و محرم اسرار بودند طلب فرمود و با ایشان در استیمان بحصنی که روزی چند از آن جماعت ایمن تواند بود مشورت کرد مصلحت وقت در آن شناختند که با یکی از جزایر بحر ابسکون «7» پناهد با جزیره رفت
______________________________
(1) کذا فی ج ز، آ ب: سرحاهان، ه: سرجهان، د: سرخاهان،- سرجهان یا سرجاهان قلعه محکمی بوده بر کوهی که محاذی طارمین است بر پنج فرسنگی سلطانیّه بجانب شرق مشرف بر جلگه قزوین و زنجان و ابهر و کمابیش پنجاه پاره دیه از توابع آن بوده و امّ القرای آنجا را مغول صاین قلعه میخوانند (یاقوت و نزهه القلوب)،
(2) کذا فی آ، ب د ه ز: دیدند، ج: بدیدند،
(3) کذا فی آ ب، ج د ز افزوده: راه، ه افزوده: پی،
(4) آ ب د: سرحاهان، ز: سرچاهان، ه:  سرجهان،
(5) آ ج: استیدار؟؟؟، ه: اسپیدار؟؟؟، ز: استیدار، د: اسفندیار، ب: اسدار،- اسفیذار اسم ولایه علی طرف بحر الدّیلم تشتمل علی قری واسعه و اعمال (یاقوت)، و هی امنع ناحیه من نواحی مازندران ذات دربندات و مضایق (نسوی ص 46، و آنجا سهوا بجای این کلمه «استنداد» چاپ شده است)،
(6) کذا فی ب (؟)، ه: دابوئی، د: دابوبی؟؟؟، ج: دانوئی، ز: دابوی؟؟؟، آ:  دانونبی؟؟؟،
(7) ج: بیسکون؟؟؟، ب ز: ابسکون؟؟؟،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 116
یکچندی آنجا مقام ساخت چون خبر اقامت او در آن جزیره فایض و شایع گشت احتیاط را بجزیره دیگر تحویل فرمود و انتقال کرد حرکت او مقارن وصول جماعتی افتاد از جمله مغولان که یمه نوین ایشان را از ریّ بر عقب سلطان فرستاده بود چون سلطان را نیافتند بازگشتند و بمحاصره قلاع که حرم و خزاین او در آنجا بود مشغول گشتند و آنرا در مدّت چند روز مستخلص کردند چون آوازه هایل آن بسلطان رسید و بدانست که حرم او بی‌حرمت شده‌اند و حشم بی‌حشمت گشته و پسران خرد معرض سیوف شدند و مخدّرات در قبضه استیلای بیگانگان اسیر گشتند و هر کس از ربّات حجال در دست رجال آمدند و در پنجه هر گدائی پای‌مال گشتند
فالآن ابرزن خدّا طالما ضربت‌علی کلاکلها ایدی التّقی کللا «1» و تمامت متعلّقان که در آن حدود بودند گردن بچنبر تقدیر بیرون کردند و پای بر وزن بلا فروشد «2» و در دام عنا و کام فنا افتادند و در زمانه افسانه گشتند و از میان آشنایان بیگانه،
چو بشنید سلطان سرش خیره گشت‌جهان پیش چشم اندرش تیره گشت
کذاک اللّیالی و احداثهایجدّدن للمرء حالا فحالا درد از دست درمان بشد و آهنگ جان کرد ممات را بر حیاه اختیار کرد و فنا را بر بقا گزین،
فیا موت زر انّ الحیوه ذمیمهو یا نفس جدّی انّ دهرک هازل «3» درین قلق و اضطراب می‌پیچید و ازین واقعه و مصیبت می‌نالید تا جان بحق تسلیم کرد و از غصّه روزگار و شعوذه «4» فلک دوّار باز رست،
______________________________
(1) وجه افراد کلمه خدّا (بر فرض صحّت نسخه) معلوم نشد و مناسب «خدودا» بصیغه جمع است و همچنین وجه تأنیث ضمیر کلاکلها که راجع بخدّ است و مناسب تذکیر ضمیر است،
(2) کذا فی آ ب ز، ج د: فروشدند، ه: فروکرده،
(3) لأبی العلاء المعرّی من قصیده مشهوره جدّا، انظر دیوانه الموسوم بسقط الزّند،
(4) آ د: شعوده، ه: شعبده، ج: شعبذه، ز: جور،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 117
سلام علی الدّنیا و طیب نعیمهاکأن لم یکن یعقوب فیها بجالس «1» و وقت وفات او یکی در نظم آوردست
ای در طلب گره‌گشائی مرده * ‌در وصل بزاده در جدائی مرده
ای بر لب بحر تشنه با خاک شده‌وی بر سر گنج از گدائی مرده و او را در آن وقت هم در آن جزیره دفن کردند و بعد از آن سلطان جلال الدّین فرمود تا عظام رفات او را با قلعه اردهین «2» آوردند و از فضلا یکی راست در آن حالت
ای شاه ترا ز چشم بد این افتاد * رفتیّ و بسی شکست در دین افتاد
ای بر کله سلطنتت «3» گردون ترک‌تنگیّ قبای ملکت از چین افتاد ازین واقعه اسلام دل‌شکسته و دست‌بسته شد و ازین حادثه که از دیده سنگ خاره خون می‌چکانید دلهای مؤمنان پریشان و خسته
از سنگ گریه بین و مگو کان ترشّح است‌وز کوه ناله خواه و مپندار کان صداست در هر کلبه گریه «4» و در هر کنجی ازین حالت بر دل خلقان رنجی نوحه کنان و موی‌کنان بزفیر و عویل و ناله می‌گفتند و می‌سرائید
______________________________
(1) «قال ابو الوفاء الفارسی رأیت علی قبر یعقوب بن الّلیث [الصّفّار] صحیفه و قد کتبوا علیها:
ملکت خراسانا و اکناف فارس‌و ما کنت عن ملک العراق بآیس
سلام علی الدّنیا و طیب نسیمهااذا لم یکن یعقوب فیها بجالس» (ابن خلّکان فی ترجمه یعقوب بن الّلیث)،
(2) کذا فی ب د ز، آ: اردهین، ه: اردهن، ج: اردمین، اردهن قلعه محکمی بوده از اعمال ریّ از ناحیه دماوند بین دماوند و مازندران بمسافت سه روز از ریّ (یاقوت)، نسوی که خود شخصا نویسنده فرمانی بود که سلطان جلال الدّین در باب نقل عظام خوارزمشاه بملوک مازندران فرستاد گوید (ص 192- 193) که بعد از کشته شدن سلطان جلال الدّین مغول عظام رفات محمّد خوارزمشاه را از قلعه اردهن بدر آورده بنزد خاقان (اوکتای قاآن) فرستادند و او آنها را بسوخت،
(3) کذا فی ز، آ ب ج د ه: سلطنت،
(4) ه: کربه (- کربه)، و شاید همین صواب باشد بقرینه جناس با کلبه،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 118
این سلطان بلاد المسلمینااین برهان امیر المؤمنینا
این من کان کحدّ السّیف بأسااین من کان کقدّ الرّمح لینا
انّ ذاک الخطب قد اوردناغمرات ما نراها ینجلینا ترک التزام شیوه ارباب تعسّف و اجتناب از سلوک جادّه تکلّف واجبست ع، بمعنی گرا تا کی از بوی و رنگ، ازین نمط برین قدر اقتصار کرد،
چه کنی سرگذشت طرّاری‌سرگذشت از اجل شنو باری
تا بگوید بعاقل و کر و کوربکه دادم ز کستدم «1» زر و زور
خسروانرا چگونه بستم دست * ‌قصرها را چگونه کردم پست
تا بگوید که گردنان را من * ‌چون شکستم بسروری گردن
تا چو بشنیدی از غرور مهی‌دل برین عمر بی‌وفا ننهی ازین حکایت مرد بینا بداند که عاقبت و فرجام دنیا اینست مکّاره‌ایست «2» اندر خشم سیاه کاره سپید چشم، مواصلت او سررشته مفاصلت و معاشرت او سرشته با معاسرت، گندم نمای جوفروش است زهری عسل نوش «3» عجوزه در جلوه حسنائی پرنیان‌پوش طالبان در عقب او مدهوش قرین صد هزار ناله و خروش،
مشعبد جهانیست فرتوت سرکند کار دیگر نماید دکر
بخواند بمهر و براند بکین‌همه کار او جاودان همچنین
ندانی که خواند کجا خواندت‌ندانی که راند کجا راندت
نه اوّل بکام تو بود آمدن‌نه آخر بکام تو باشد شدن
میان دو ناکامی اندر جهان‌بکام دلی زیستن چون توان تیز نظر باید بود تا بداند که لذّت قصوی و انس اعلی آنها راست که «4» بر وی استدلال افعال «4» و حرکات نامتناسب او می‌کنند و او را پشت
______________________________
(1) کذا هو مکتوب بعینه فی آ، یعنی ز که ستدم،
(2) آ ب: مکاره است (کذا)،
(3) یعنی با نوش عسل،
(4- 4) ب باصلاح جدید: برای استدلال استدلال از افعال، ه: بروی استدلال استدلال افعال،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 119
پای لا مساس زده‌اند و پهلو از ایناس و ابساس «1» او نهی کرده و سود و زیان او متساوی دانسته و دست حرص ازین بنیاد ناپایدار مشحون از سگ و مردار بآب قناعت شسته،
فما هی الّا جیفه مستحیلهعلیها کلاب همّهنّ اجتذابها
امر و نهی زمانه خوابی دان‌تو شرابش همه سرابی دان
بسگان‌مان «2» برای «3» مرداری‌سایه و «4» فرّ استخوان خواری و دل از زخارف و امتعه او برگرفته‌اند
کی کند جلوه عزّ اللّهی‌قدس لاهوت بر دل لاهی و روی طلب سوی ملکوت نهاده تا قدس لاهوت در مرآه صحیفه سینه نورانی ایشان تجلّی کرده است و بجناح «5» همّت و رهبر «6» عقل در آفاق روح و کرامات جولان نموده و با روحانیان در صفّ صفا هم عنانی کرده و بر موافقت کرّوبیان باعتصام عروه وثقی «7» توکّل هم تکی نموده و بیقین بشناخته که این خاکدان آب روی است «8» که ببادی معلّق است جای آن ندارد که بر آن بنائی توان نهاد یا ازو حسابی برداشت و دل در نعیم و ناز آن بست،
حلقه زلف یار دام بلاست‌دل درو بسته‌ایم عین خطاست «9» و «10» نه از فرفت او دژم و ناتوان بودن، نه «11» دل بر آن شادی «12»
______________________________
(1) اشاره است بمثل «الأیناس قبل الأبساس»، رجوع کنید بمجمع الأمثال در باب همزه،
(2) ه: بسگانی
(3) ج: ز بهر،
(4) آ ج واو را ندارند،
(5) آ ب ج د: نجاح،
(6) ز: شهپر،
(7) کذا هو مکتوب فی جمیع النّسخ، یعنی عروه وثقای،
(8) کذا فی ب ز ه: آبرویست، د: آب روییست، آ ج: آب روانست،
(9) از اینجا از نسخه ه جمله طویلی بمقدار نه صفحه از صفحات آ ساقط شده است بدون بیاض بجای آن و آخر جمله ساقطه در اواخر ورق‌a 69 از آ است،
(10) ب این واو را تراشیده است،
(11) ب (باصلاح جدید) د: و نه،
(12) ب (باصلاح جدید): بر شادی او، د: بر شادی،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 120
توان نهادن «1» و نه ازین اندوه رنجور و غمناک شدن، سرّا و ضرّاء او نزدیک مرد دانا متوازی و متساوی است، ع سواء علینا بخل لیلی و جودها، «2»
چه باید نازش و نالش ز اقبالیّ و ادباری‌که تا برهم زنی دیده نه این بینی نه آن بینی «3»
   نظر انوش راوید:  در چند صفحه بالا نویسنده های خطی نقل قول می گویند،  و نمی دانستند که جغرافیای نامها چیست و کجاست،  برای همین ادبیات را بکمک آورده،  و داستان گونه نوشته اند.  بدتر از آنها دارو دسته ادوارد بران هستند،  که درباره جغرافیا و نام شهرها و مکانها بکلی گیج زده اند.  جهت اطلاع به جغرافیایی تاریخی ارگ ایران مراجعه نمایید. 
ذکر موجبات وحشتی که سلطان محمّد را با امیر المؤمنین النّاصر لدین اللّه ابو العبّاس احمد «4» افتاده بود،
چون در ایّام سلطان تکش «5» سبب ملک عراق منازعتی افتاده بود و تکش لشکر بغداد را منهزم کرده و وزیر را کشته چنانک ذکر آن در مقدّمه «6» نوشته آمده است بهر وقت خلیفه در خفیه بخانان قراختای بدفع سلطان محمّد پیغامها می‌داد و بسلاطین غور بکرات مراسلات و مکاتبات می‌فرستاد و آن اسرار در آن وقت ظاهر گشت که سلطان بغزنین رفت و خزاین ایشان را تفتیش می‌کردند مکاتبات خلیفه مشتمل بر اغرا و تحریض او بر سلطان و استمداد بلشکر ختای از خزانه او بیرون می‌آمد و سلطان آن سرّ اظهار نکرد و آن مناشیر را بحجّت نگاه می‌داشت، و جلال الدّین حسن که از راه مصلحت اسلام را شعار خود ساخته بود و خلیفه آنرا قبول کرده می‌خواست تا اشاعت اسلام خود کند سبیل «7» حجّ روان
______________________________
(1) کذا فی ب (باصلاح جدید)، آ ج د ز: نهاد،
(2) اوّله: فأعرضت عن سلمی و قلت لصاحبی، من ابیات لمدرک بن حصن الفقعسی مذکوره فی الحماسه ج 4 ص 46، و فیها «سلمی» بدل لیلی فی المصراع الثّانی،
(3) د اینجا افزوده:  منه دل بر اقبال کاقبال راچو مقلوب خوانی بود لابقا،
(4) ج افزوده: بن المستضئ،
(5) ز مشکّلا: تکش،
(6) یعنی سابق و پیش از این و مقصود مقدّمه کتاب نیست، رجوع کنید بص 33، 38 و بمقدّمه مصحّح ج 1 ص قید،
(7) رجوع کنید بص 96 ح 5،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 121
کرد خلیفه بفرمود تا علم او را در پیش علم سلطان محمّد بردند آن خبر چون بسلطان رسید سخت متأثّر شد و کوفته خاطر گشت، و خلیفه ازو التماس جمعی فدائیان کرده بود جلال الدّین جمعی را بخدمت او فرستاده و فرموده بود که هرچه او گوید از آن عدول ننمایند خلیفه را با امیر مکّه وحشتی افتاده بود جماعتی را ازیشان بفرستاد تا او را کارد زنند فدائیان غلط کردند و بعوض امیر مکّه برادر او را کارد زدند و بکشتند و آن حرکت منکر در روز عرفه «1» در دشت عرفات بود و هم از آن فدائیان جمعی را بفرستاد تا اغلمش «2» را در عراق کارد زدند و بکشتند و اغلمش را سلطان نزدیک اتابک اوزبک «3» فرستاده بود و اغلمش خویش را بنده و برکشیده سلطان می‌دانست، این اسباب ظاهر با اسباب دیگر اضافت شد و سلطان مرتبت و درجت خود را از مرتبه و درجه آل بویه و سلاطین سلجوقی کمتر نمی‌دانست بلک امیری از امرای خود در موازات آل بویه می‌داشت و مقدار و منزلت خود را از سلاطین سلجوقی برتر می‌پنداشت و ملک بغداد چندانک در تصرّف خلیفه بود در حکم ایشان بودست و خلفای آن زمان چون طایع و مسترشد و غیر ایشان محکوم حکم و متابع امر و نهی ایشان بودند و کیفیّت این حال در ذکر هر یک در تواریخ مسطورست چون مطالعه رود از آنجا معلوم گردد می‌خواست تا بهانه سازد که بدان از وقیعت بنی آدم و ملوک اطراف خویش را معذور کند تا نگویند سلطانی که متقلّد اسلام باشد بر هوس ملک قصد امامی کرد رکن اسلام ببیعت «4» او تمام شود و ایمان خود را بر باد داد قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم من مات و لم یبایع اماما مات میته جاهلیّه و قال الشّاعر
نصلّی و اتمام الصّلوه اعتقادنابأنّک عند اللّه خیر امام از ائمّه ممالک خویش استفتا کرد که هر امام که بر امثال این حرکات
______________________________
(1) آ ب ج: عرفات،
(2) آ: اعلمش (در بسیاری از مواضع)،
(3) ج: ازبک،
(4) کذا فی ج ز، آ ب: بتبعت، د: بتبعیت،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 122
که ذکر رفت اقدام نماید امامت او حقّ نباشد و چون سلطانی را که مدد اسلام نماید و روزگار بر جهاد صرف کرده باشد قصد کند «1» آن سلطان را رسد که دفع چنین امام کند و امامی دیگر نصب گرداند و وجه دیگر آنک خلافت را سادات حسینی مستحقّ‌اند و در خاندان آل عبّاس غصب است بر جواز این جواب «2» فتاوی بستد و نام خلیفه را در تمامت ممالک از خطبه بینداخت و قصد خاندان عبّاس بر سلطان مبارک نیامد،
   نظر انوش راوید:  در این چند صفحه نشان از مبارزات دینی حکومتی قبیله ای است،  ولی همه نقل قول شده از گذشته است، و نمی تواند صحت وقایع نگاری آنرا تأیید کرد.  جالب اینکه نویسنده کتاب های دیگری هم نگاشته،  تا سلسله مطالب مورد نظرش را بگویید.  باید اصل این صفحات خطی به ایران برگشت داده شود،  و در آزمایشگاه ها مورد باستانشناسی قرار گیرد،  که چه زمان نوشته شده اند،  در دوره عثمانی و یا در جای دیگر.
ذکر استیصال سلطان سلاطین و سبب آن،
نسبت او بایلک و بغرا خان می‌کنند که خانان ماوراء النّهر بوده‌اند و ذکر خروج و استیلای ایشان در یمینی عتبی مثبت است و او را در ماوراء النّهر سلطان سلاطین گفتندی، چون خانان قراختای بر بلاد ماوراء النّهر مستولی گشتند سلطان عثمان نیز در تحت حکم کور خان داخل شد و اوامر و نواهی او را منقاد و کور خان نیز برقرار ملک ماوراء النّهر بدو ارزانی داشت و او را ازعاج نکرد و باندک مواضعه سنوی و شحنه که در موافقت او بگذاشت رضا داد و او در رفاهیت و لذّت روزگار می‌گذرانید و بهر وقت «3» بنزدیک کور خان می‌آمد مورد او را مکرّم و عزیز می‌داشت کور خان را دختری بود که صورت ماه عکس رخ او بود و سورت حسن در شأن او منزل گشته،
ای طرّهای خوبان از نافه تو بوئی‌ * هژده هزار عالم در عرصه تو کوئی
و در عصر خود یوسف مصر بود «4» سلطان سلاطین بجمال او شیفته شد
______________________________
(1) یعنی سوءقصد کند، استعمال «قصد کسی کردن» بمعنی سوءقصد درباره او کردن در این کتاب شایع است،- د افزوده: که او را بد رسد،
(2) کلمه «جواب» را در د ندارد و شاید همین بهتر باشد،
(3) ب ج (هر دو بخطّ جدید) ز افزوده‌اند: که،
(4) ب ز اینجا افزوده‌اند: «و این رباعی در حقّ او گفته‌اند
گر حسن تو بر فلک زند خرگاهی‌ * از هر برجی جدا بتابد ماهی
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 123
و در هوای او پیراهن صبرش چاک شده بود مانند گل شکفته چون یوسف و زلیخا بعشق مشهور شدند سلطان سلاطین خطبه او کرد کور خان سبب تباین ملک تن درنداد و ابا نمود،
ایّها المنکح الثّریّا سهیلاعمرک اللّه کیف یلتقیان «1» سلطان عثمان متأثّر و رنجیده گشت و اسباب وحشت از فظاظت «2» محصّلان مال و شحنگان کور خانی بود «3» با این علّت اضافت گشته، و در آن روزگار از عزّت اسلام ملوک اطراف و اصناف اشراف سلطان عثمان را منکر بودندی که سلطان بلاد اسلام مشرکی را منقادست و او را جزیت می‌دهد اگر قوّت مقاومت ندارد چرا بسلاطین اسلام تمسّک نمی‌جوید و ازیشان التماس معاونت و مظاهرت نمی‌کند قال اللّه تعالی الَّذِینَ یَتَّخِذُونَ الْکافِرِینَ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ أَ یَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّهَ فَإِنَّ الْعِزَّهَ لِلَّهِ جَمِیعاً، و در آن روزگار شوکت و حشمت و هیبت سلطان در دلها متمکّن گشته بود و عرصه مملکت او بسطت گرفته و هر کس که اعتزا نه بولای او داشت و انتما نه بحبل هوای او مترقّب جواذب حوادث زمانه بود و مترصّد صروف روزگار پربهانه و مخالفت کور خان بقوّت موافقت سلطان میسّر می‌گشت بنزدیک سلطان رسولان فرستاد و در بلاد ماوراء النّهر اعواد منابر بذکر او معطّر گردانید و سکّها را بالقاب او روان کرد
______________________________
 ور لطف تو در زمین بیابد راهی‌صد یوسف سر برآرد از هر چاهی» د افزوده: «و این بیت سزای او گفته‌اند
ای یک شبه وصل تو از ملک جهان خوشترجان برده رخ خوبت ای هم تو ز جان خوشتر»
(1) ز افزوده:  «هی شامیّه اذا ما استقلّت‌و سهیل اذا استقلّ یمان» این دو بیت از عمر بن ابی ربیعه قرشی شاعر مشهور است، رجوع کنید بخزانه الأدب للأمام عبد القاهر البغدادی ج 1 ص 238- 240،
(2) آ: مطالبت،
(3) کذا فی جمیع النّسخ و ظاهر زیادتی کلمه «بود» است، ز افزوده: و،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 124
و سلطان محمّد چون متوجّه مصافّ قراختای گشت سلطان عثمان او را بمطاوعت و معاونت ملتزم بود تا بوقت آنک مراجعت نمود درّی را از صدف سلطنت و بدری را از فلک سعادت نامزد او کرد و باتمام عرس و سور و استحکام غرس نهال مواصلت او را در مصاحبت خود بخوارزم آورد و انواع تنوّقاتی که میان دو سلطان تواند بود بتقدیم رسانید و سلطان عثمان چون کار زفاف تمام کرد و بانصراف با مقرّ عزّ خود مایل شد ترکان خاتون بر رسم ترکان که بر سبیل اعزاز و اکرام تا مدّت یک سال تمام داماد را با خانه او نگذارند بمراجعت سلطان عثمان رضا نداد، تا چون سلطان «1» بر عزم ختای بار دیگر روان شد و بسمرقند رسید اهالی و اعیان آن سبب تخلّف و تقاعد سلطان عثمان «2» متردّد گشته بودند و هر کس از آن تخلّف تصوّری دیگر می‌کرد سلطان از خواصّ خود جماعتی را بازگردانید تا سلطان عثمان را با کریمه او اجازت انصراف دادند و با ترتیبی که لایق چنان سلطانی باشد روان گردانید و حشم و خدم در صحبت او بفرستاد، چون سلطان با خوارزم رسید بر آنک روز بروز مرتبت داماد را بلندتر گرداند منهیان از نزدیک دختر سلطان رسیدند معلم از خلاف سلطان عثمان و موافقت او بار دیگر با کور خان و استهزائی که با او رفته است از استحضار او در مجلس انس و باستخدام دختری که از کور خان درین نوبت در عقد آورده بود، سلطان محمّد تحمّلی «3» می‌کرد و اظهار آن جایز نمی‌فرمود تا دیگر باره کس رسید که ارباب سمرقند باشارت سلطان عثمان جماعتی را که در مصاحبت مهد عالیه «4» رفته و آنچ از لشکر آنجا مانده بود قتل کردند مخالفت و مباینت آشکارا شد سلطانرا حمیّت از اغضا مانع آمد و فرمود تا برادر او
______________________________
(1) آ افزوده «عثمان»، و آن غلط است،
(2) فقط در ج،
(3) آ ممکن است که «تجمّلی» نیز خوانده شود،
(4) ب: عالی،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 125
اوتکین را «1» که در باب او نظر عنایت داشت و بر آنک اقلیمی را در کف او نهد در خوارزم محبوس کردند و سلطان بسمرقند رفت دروازها دربستند چون دانستند که مقاومت ظباء با شیران شکاری میسّر نباشد سلطان عثمان شمشیر و کرباسی برگرفت و بخدمت سلطان آمد و سلطان فرمود تا کشش عامّ کردند قرب ده هزار مسلمان را بکشتند سادات و صلحا و ائمّه و علما مصاحف بر دست برداشتند و شفاعت کردند فرمان شد تا شمشیرها در نیام کردند و چون سلطان عثمان حاضر آمد روی برو آورد و فرمود ای بی‌حمیّت اگر استهزا با منکوحه خود سبب من بود آخر نه جفت تو بود در مذهب رجولیّت چگونه رخصت یافتی که بر امثال حرکات دور از غیرت و حمیّت اقدام نمودی سلطان عثمان از خجالت سر در پیش افکند و سلطان را هم رأی آن بود که او را بجان المی نرساند دختر سلطان که خان سلطان نام او بود بإبقا بر جان شوهر رضا نداد بدان سبب فرمود تا در شب سلطان عثمان را از دست برگرفتند و کان ذلک فی شهور سنه تسع و ستّمایه، و سلطان اهالی سمرقند را استمالت فرمود و بامرای فرغانه و ترکستان رسولان فرستاد و ایشان را بمطاوعت و متابعت خود خواند و لشکری را بپنجاب «2» فرستاد تا محافظت آن کنند و بجانب بقایای لشکر کور خان تاختن میکنند و نگذارند که باز قوّتی گیرد و عدّتی سازد، چون کوچک از حال سلطان و قوّت و غلبه لشکر وقوف یافت ایلچیان بخدمت سلطان فرستاد و مواضعه نهادند که از
______________________________
(1) کذا فی د، آ: برادر او تکین را، ج: برادر او را تکین، ز: برادر او را ارمکین، ب: برادر او … تکین را (بیاض بین «او» و «تکین»)،
(2) آ: پنجاب؟؟؟، ب: بسینجاب، ج د ز: بسنجاب،- متن تصحیح قیاسی است بقرینه آ و برای پنجاب رجوع کنید بص 108 ح 4، و محتمل است بقرینه نسخ دیگر که صواب «بسپیجاب» باشد یعنی باسفیجاب شهر معروف ماوراء نهر سیحون، یا «بسپنجاب» با نون بجای یاء که ظاهرا تصحیف سپیجاب و در شاهنامه و فرهنگهای فارسی همه جا بدین هیئت مسطور است،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 126
جانبین بر قصد کور خان متّفق شوند اگر سلطان پیشتر او را بردارد تا حدود کاشغر و ختن سلطان را مسلّم باشد و اگر کوچلک پیشتر دفع او کند تا آب فناکت کوچلک را «1» مقرّر باشد برین جملت مقرّر کردند و سلطان بر تواتر بتاختن او لشکر می‌فرستاد و تاختن لشکر سلطان تا بحدود بیش بالیغ «2» رسید و دار الملک سلطان سمرقند شد و آنجا مسجد جامعی بنا فرمود و عمارات عالیه آغاز نهاد، و عجب حالی آن بود که چون حرم سلطان در دست لشکر تاتار افتاد خان سلطان که از سلطان عثمان انفت می‌داشت در دست صبّاغی آمد در ایمیل «3» و او را در عقد آورد و بهمدیگر می‌بودند تا گذشته شد،
   نظر انوش راوید:  داستان هایی برای پر کردن کل داستان،  ولی وجود کلی سلطان بی کاخ و کوخ و قبر،  که حکایت از حالت عادی خوانین است،  نه چیز دیگر.
ذکر سلطان جلال الدّین،
شیطان «4» وسواس خوف و هراس را بر ضمیر پدرش سلطان محمّد چندان و چنان مستولی گردانیده بود که در زمین منفذی و بر آسمان مرقاتی می‌جست تا خود را از لشکر بی‌کران بر کران کند و از دست انصباب ایشان رکاب فرار سبک گران «5»، هنگام انصراف از تتار و وصول بسمرقند بر عزیمت تحوّل و فرار لشکرهای جرّار و مردان کارزار را که از سالهای مدید و عهدهای بعید جهت چنین هنگامی و ذخیره مثل این ایّامی باشد بر رباع و بقاع مقسوم می‌کرد و بمحافظت بلاد موسوم، و از پسران او آنک بزاد «6» بزرگتر بود و بشهامت و صرامت بیشتر تاج فرق
______________________________
(1) کذا فی ج، ب د ز: او را، آ: سلطان را، و این غلط صریح است،
(2) ب د: بیش بالیق،
(3) کذا فی ج، آ: ایمیل؟؟؟، ب د: ایمیل؟؟؟، ز: ایمل؟؟؟،
(4) کذا فی ب ج د ز، آ: سلطان،
(5) کذا فی آ ب د ج، ز: سنگ گران،
(6) ب افزوده: و راد، ز افزوده: و داد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 127
شاهی و سراج وهّاج دین الهی
سلاله ظلّ اللّه فی الأرض ان جرت‌له ذکره بین السّلاطین بخبخوا
و یعنو له صید الممالک خضّعااذا اصطفّ حولیه کهول و شرّخ یعنی سلطان جلال الدّین ملازم پدر بود و بس «1» و پسران دیگر زینت حیاه دنیا بودند و هوس، بر اندیشه دور از هدف رشاد و منهج سداد انکار می‌نمود «2» و می‌گفت لشکرها را در اقطار تفرقه کردن و از خصم در مقابل ناآمده بلک از جای خود نجنبیده روی گردانیدن دلیل هر ذلیل است نه سبیل هر صاحب دولتی نبیل و اگر سلطان را بر اقدام و مبارزت و اقتحام و مناجزت رای قرار نمی‌گیرد و بر عزیمت فرار اصرار دارد کار لشکرهای جرّار بمن بازگذارد تا پیش از آنک فرصت از دست بشود و پای در خلاب حیرت و دهشت بماند و در میان خلایق چون علک خاییده دهان ملامت شویم و غرقه غرقاب ندامت گردیم روی بدفع حوادث و تدارک خطوب روزگار عابث آریم،
مگر بخت رخشنده بیدار نیست‌وگرنه چنین کار دشوار نیست پدرش جواب چو آب «3» می‌داد که خیر و شرّ زمان را اندازه معیّن است «4» و نظام و قوام کارها و خلل و زلل امور را مقداری مبیّن «5» تا چنانک در ازل الآزال مقدورست و در صفحه قضا و قدر مسطور بنهایت نکشد و عارضه که حادث شدست تا بغایت نه انجامد «6» ممانعت و مدافعت و اهمال و امهال در آن بوته «7» یک چاشنی داشته باشد و بتدبیر عاجزانه که ابنای آدم در حالت بؤس «8» و شدّت از سر جهالت کنند و عاقبت
______________________________
(1) کذا فی ب ز، آ ج د کلمه «و بس» را ندارند،
(2) یعنی سلطان جلال الدّین،
(3) ج د ز «چو آب» را ندارد،
(4) ب ز: نیست،
(5) ب (بخطّ جدید) ز افزوده‌اند: نه،
(6) کذا بعینه فی آ،
(7) کذا فی ب ج د ()، آ: بوته؟؟؟ (و توبه؟؟؟ نیز ممکن است خوانده شود)، ز: بویه،
(8) کذا فی ب ج د اعنی «بوس»، آ: ترس؟؟؟، ز: ترس،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 128
و خاتمت آن ندانند که در آخر دست بر چه منوال خواهد نشست و کعبتین ملک کدام نقش بر بساط خواهد انداخت امید نجاح و فلاح در تصوّر نتوان آورد و قوّت و شوکت «1» در آن صورت یک سیرت داشته باشد و هر کمالی را نقصانی است و هر بدری را محاقی و هر نقصانی را کمالی که تا بکمال نرسد و چشم‌زخمی را که از تأثیر افلاک بر کره خاک ظاهر شدست و نقطه آن احوال ما بوده تا منقضی نگردد و سیلاب آن فرو نگذرد و نایره آتش بلیّت خامد نشود و صرصر اذیّت راکد تدارک اموری که نظام آن مبدّد شدست و ارکان آن منهدّ «2» گشته نه همانا از جدّ و اجتهاد و محاربه و جلاد جز عنا و زیادتی بلا فایده دهد چه معلوم و محقّق است که اضطراب در ربقه خناق جز هلاکت نیفزاید و از مباشرت توهّم و تخیّل جز جنون «3» نزاید،
فان تکن نشبت ایدی الزّمان بناو مسّنا من عوادی بؤسه الضّرر
ففی السّماء نجوم ما لها عددو لیس یکسف الّا الشّمس و القمر «4» برین منوال بچند کرّت قیل و قال کرد و البتّه سلطان بتخلّف پسر رضا نمی‌داد و باجبار او را نگاه می‌داشت تا بوقتی که سلطان محمّد ازین کهنه سرای دنیا بقرارگاه عقبی رسید و از شورستان خاکی ببوستان پاکی خرامید سلطان جلال الدّین و برادران خردتر او با چند کس معدود از ابسکون بشطّ آن «5» آمدند و بدالّت آنک
______________________________
(1) کذا فی جمیع النّسخ، و مناسب عبارت «قوّت و ضعف» یا «قوّت و شوکت و عجز و ذلّت» و نحو آن است و عبارت متن چنانکه هست ناقص است بلا شبهه،
(2) ج ز: منهدم،
(3) ب ج د: جز جنین جنون، ز: جز جنین جنین (کذا!)،
(4) من جمله ابیات لشمس المعالی قابوس بن وشمکیر، انظر بتیمه الدّهر ج 3 ص 290 و ابن خلّکان فی حرف القاف،
(5- 5) د: بسیط؟؟؟ آن، ب باصلاح جدید «به بسطام» و این غلط است،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 129
و لا تقعدن تغضی الجفون علی القذی‌و فی الأرض مرکوب و رمح و صاحب «1» میخواست تا در میدان مردانگی جولانی کند و بر دوران گنبد گردان بفرزانگی رجحان نماید مگر غبار فتنه را که زمان از زمین بلا انگیخته بود تسکین دهد و غرار «2» عنا را که قضا و قدر از نیام جفا آهخته بود کند کند،
و ما ابتغی الّا الکرامه انّهاسجیّه نفس حرّه ملئت کبرا امّا دانندگان دقایق و غوّاصان دریای حقایق دانند که چون مرد را بخت سرگشته شود و پهلو از بار تهی کند و پشت جفا بگرداند بهیچ روی چشم آن نتواند داشت که باز رخساره وفا نماید، و چون دندان قهر و غدر تیز کرد زبان بکام چرب نرمی بازنهد، و تا پای برگرفت دیگر دستگیری کند، و گردن آزرم پیچید اعطاف عاطفت را تحریک واجب داند، و گره مخاصمت بر ابروی معادات و معاندت زد لب بخنده مسالمت بگشاید، و چون سر موئی بگشت هرچند در استعطاف و استرداد او تا بجان بکوشد گوش آن نتوان داشت که باز از جهت خویشتن بینی ریش جنبانی کند، و اگر مقدار سر ناخنی از جای برفت انگشت فراتدارک آن نتوان کرد،
اذا انصرفت نفسی عن الشّی‌ء لم تکدالیه بوجه آخر الدّهر تقبل «3» و احیانا اگر برخلاف عادت روزکی چند خضراء الدّمن‌وار سبزی کند عاقبت کار هشیما تذروه الرّیاح باشد و بر رای سلطانی نیز هم مخفی و مستور نبود که مکابدت «4» با فلک ستیهنده و معاندت با روزگار گردنده رنج و عناست و جریان امور جمله بر تقدیر و قضاست لا مردّ لقضائه و لا
______________________________
(1) من قصیده لأبی بکر الخوارزمی یمدح بها شمس المعالی قابوس بن وشمکیر اوردها العتبی فی تأریخه و قد مرّ بیت آخر من هذه القصیده آنفا (ص 75 س 12)،
(2) کذا فی آ د، ج: عوار، ب باصلاح جدید: جراز، ز: تیغ،- غرار بمعنی لبه شمشیر و تیزی آن و تیزی نیزه و تیر و نحو آن است،
(3) من ابیات لمعن بن اوس مذکوره فی الحماسه (طبع بولاق ج 3 ص 78- 80)،
(4) کذا فی آ د، ب ز: مکایدت، ج مشکوک بین آندو،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 130
معقّب لحکمه و استرداد بخت بر باد شده نه بدست ما و شماست بلک جهان خود دام بلاست عشوه دهی پردغاست
ز اندیشه کران کن تو که دریای جهانرامردان جهان دیده ندیدند کرانه
خیره بفسوس و بفسانه چه نهی دل‌کاحوال جهان جمله فسوس است و فسانه و اقبال و دولت از خاندان تکشی نکسی تمام گرفته است و کوکب سعادت در وبال ادبار روی برجعت و انحطاط نهاده امید تثبیت «1» آن ممکن نه و سرّ منشور تؤتی الملک من تشاء بر جبین دولت چنگز خان و اولاد او مسطور و پیدا گشته چنانک مقصود تنزع الملک ممّن تشاء بر صفحات احوال معاندان او هویدا گشته طیّ آن در وهم بشر مقدور نه امّا میخواست تا پسر چون پدر مطعون السنه بشر نشود و غرض سهام ملام بندگان باری‌تعالی نگردد،
علیّ طلاب المجد من مستقرّه‌و لا ذنب لی ان حاردتنی المطالب «2» بدین موجبات سلطان جلال الدّین چون جواز لشکر مغول بر صوب عراق بشنید بمنقشلاع «3» رفت و اسبی که در آن حدود یافت باولاغ گرفت و مبشّران بخوارزم روان کرد «4» برادران او ارزلاق «5» سلطان «6» که ولی‌عهد
______________________________
(1) تصحیح قیاسی،- آ ب: تثبت، ج د: ثبت، ز: ثبت؟؟؟،
(2) الغالب علی الظّنّ انّ هذا البیت من قصیده ابی بکر الخوارزمی الّتی مرّ منها بیتان فی ص 75 و 129،
(3) آ: بمنقشلاغ؟؟؟، د: بمنقشلاق؟؟؟، ج در متن: بمنکقشلاغ، در حاشیه:  منک قشلاغ، ب: بمیقشلاغ؟؟؟، ز: بقشلاغ،- منقشلاغ شهری بوده است در آخر حدود خوارزم نزدیک بحر خزر (یاقوت)،
(4) ب د ز افزوده‌اند: و،
(5) کذا فی آ ج د (بالف و راء مهمله و زاء معجمه و لام و الف و در آخر قاف)، ب «ازرلاق» بتقدیم زاء معجمه بر راء مهمله ولی نقطه زاء الحاقی است، ز «از زلاق»، در سیره جلال الدّین للنّسوی در اصل نسخه وحیده پاریس ص 77 و 79 دو مرتبه و 86 «ازلاغ»، و در متن مطبوع نیز همه‌جا «ازلاغ»، و در نسخ جامع التّواریخ غالبا:
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 131
پدر بود و آق «1» سلطان با او بهم «2»، و از اعیان امرا نوح «3» پهلوان خال ارزلاق «4» سلطان و کوجای «5» تکین و اغول «6» حاجب و تیمور «7» ملک با نود هزار مرد قنقلی در خوارزم بودند، و سلطنت و دست خوارزم سلطان محمّد سبب تربیت ترکان خاتون بر ارزلاق «8» سلطان که بس کودک بود و در دانش و آموز نه زیرک مقرّر کرده بود، بوقت وصول سلاطین آراء و اهواء مختلف شد هر کس بجانبی دیگر مایل گشتند و سبب ضعف و عجز ارزلاق «9» سلطان و ناسازگاری ارکان هر محکومی حاکمی و هر مظلومی ظالمی شد و بعضی از امرا که بقوّت و شوکت غالب بودند و بر مرکب جهل و حماقت راکب بر آن بودند که ازیشان کاری آید و اگر سلطان جلال الدّین که رکن اقوی و جانب اشدّ است سلطان شود هر کس را مقداری و مرتبه معیّن باشد که قدم از آن فراتر نتوان نهاد و مناصب در نصاب استحقاق قرار گیرد،
______________________________
اوزلاق،
از اینجا تا کلمه «سلطان» در ص 131 س 2 از ج ساقط است،
(1) کذا فی ب د ز، آ: اق، ج ه ندارند،
(2) یعنی ارزلاق سلطان و آق سلطان با سلطان جلال الدّین با هم بودند چنانکه صریح نسوی است (طبع هوداس ص 55، 56)،
(3) کذا فی آ (؟)، و ممکن است که «بوح» یا «بوحی» نیز خوانده شود، ب: توحی، د: نواحی، ز: فوجی، ج ندارد، در اصل نسخه نسوی ص 15: بوحی، ص 79: بوحی؟؟؟، مطابق متن مطبوع ص 11: بوجی و ص 57:  توخی،
(4) کذا فی آ د، ب: اررلاق؟؟؟، ز: اززلاق، ج ه ندارند،
(5) کذا فی آ ب ج د ز، ب: کوحای،
(6) کذا فی آ ب د ز، ج:  اوغل،- در تاریخ گزیده (طبع برون ص 498 و طبع گانتن ص 402) این کوجای تکین و اغول حاجب را (باسم اغول ملک) هر دو را از پسران محمّد خوارزمشاه می‌شمرد و این سهو واضح است و منشأ سهو ظاهرا نقصانی بوده است در نسخه جهانگشای که مؤلّف تاریخ گزیده بدست داشته است مثل نسخه ج از نسخ ما و شاید هم خود این نسخه بعینها بدست وی بوده است،
(7) ج: تمور،
(8) کذا فی آ ب ج د ز،
(9) کذا فی ج د ز، آ ب: اررلاق،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 132
الحجل للرّجل و التّاج المنیف لمافوق الحجاج و عقد الدّرّ للعنق «1» و چون اکثر حشم او و عوامّ و «2» اغلب کرام بجانب سلطان مایل بودند و خواصّ عقلا که بمرو ایّام حلو و مرّ روزگار چشیده بودند و عذب و عذاب آنرا دیده بخدمت «3» او راغب شدند و بر خدمت «3» او اقبال نمودند و اگرچه میان برادران مواثیق و عهود غلاظ و شداد رفت امرای بد اندیش تعبیه ساختند تا مغافصه بحیلت جلال الدّین را هلاک کنند یکی از آن جماعت سلطان را از آن حالت آگاه گردانید چون سلطان دانست که آن قوم را در چنین هنگامی اندیشه لجاج و عنادست نه رای موافقت و اتّحاد در انتهاز فرصتی متشمّر گشت و کم‌تخت خوارزم و آن کاخ گرفت و چون مردان بر راه نسا عازم شادیاخ شد تا چون باستو «4» رسید در پشته شایقان «5» با لشکر تاتار دوچار «6» زد و با عدد قلیل ساعتی طویل با آن قوم محاربت نمود و بحملهای متواتر متعاقب که اگر در آن حالت پور زال بودی جز راه گریز نسپردی مقاومت کرد تا بوقتی که روزگار
______________________________
(1) من قصیده لأبی العلاء المعرّی مذکوره فی دیوانه سقط الزّند و البیت الّذی قبل بیت المتن بلافاصله:
فرتّب النّظم ترتیب الحلیّ علی‌شخص الجلیّ بلا طیش و لا خرق الجلیّ فی معنی عروس مجلوّه ای رتّب شعرک مراتب فمن کان منخفضا فاجعل له منه تحجیلا و من کان یجری مجری الرّأس فاجعل له منه تاجا و الحجاج [بفتح الحاء و کسرها] عظم الحاجب و من کان کالعنق فأعطه منه عقد درّ (شرح الخطیب التّبریزی علی سقط الزّند)،
(2) د این واو را ندارد و انسب همین است ظاهرا،
(3) کذا فی آ ب ج ز بالتّکرار، د در موضع ثانی: بر عبودیّت،
(4) کذا فی آ ج د، ب ز د؟؟؟ باستوا،- در معجم البلدان این کلمه استوا مضبوط است و آن نام ولایتی است از خراسان که خبوشان (قوچان) شهر مرکزی آنست،
(5) کذا فی ز، آ: شایقان؟؟؟، د: سایقان، ب ج: سابقان، جامع التّواریخ (209.Suppl .Pers ( ورق‌a 041: سایغان، نسوی اصل نسخه پاریس ص 86: مرج سایع، متن مطبوع ص 61: مرج سائغ،
(6) ج دو چهار،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 133
چادر قیری پوشید
سپهبد عنان اژدها را سپرد * بگرد از جهان روشنائی ببرد
و در هنگام و لات حین مناص از میان آن قوم خلاص یافت، و ساعت انفصال سلطان از خوارزم خبر احتشاد جنود بجانب ایشان شنیدند و سامان قرار نداشته بر پی سلطان پویان گشتند و روز دیگر را هم بدان موضع با قومی که با سلطان جلال الدّین مکاوحت و مکافحت کرده بودند مقابل افتادند و آق «1» سلطان در خدمت ارزلاق «2» سلطان و اعیان خانان چون قوم تتار دیدند بر مثال اختران از انسلال تیغهای خرشید گریزان شدند و بیک حمله جمله از کارزار روی برتافتند و دست بجنگ نایازیده پای برداشتند و سلاطین روزگار در دست شیاطین تاتار گرفتار گشتند و اعیان و اکثر حشم طعمه ذباب شمشیر آبدار و لقمه ذئاب و کفتار شدند و سلاطین بعد از دو روز که ذلّ اسار دیدند کیفر «3» آنچ پدرشان با خاندان ملوک و بیوتات قدیم کرده بود برداشتند و در زیر خاک دفین گشتند بلک در جوف سباع و ضباع ضمین و الحکم للّه ربّ العالمین،
اگر تند بادی برآید ز گنج‌ * بخاک افکند نارسیده ترنج
ستمگاره خوانیمش ار دادگرهنرمند خوانیمش «4» ار بی‌هنر و سلطان جلال الدّین چون بشادیاخ رسید دو سه روز باستعداد رفتن چنانک دست داد مشغول بود تا ناگاه نیم‌شبی که
نه آوای مرغ و نه هرّای ددزمانه زبان بسته از نیک و بد بر مثال شهاب ثاقب بر مرکب توکّل راکب گشت در پانزدهم «5» ذی الحجّه سنه سبع عشره و ستّمایه بر عزیمت غزنین که پدرش نامزد او کرده
______________________________
(1) ج: الق،
(2) کذا فی آ ب د ز، ج مشکّلا: ارزلاق، ه ندارد،
(3) جمیع نسخ: و کیفر،
(4) کذا فی آ ب بالتّکرار، ج د: دانیمش، ز: گوئیمش،
(5) کذا فی د ز آ: یانردهم؟؟؟ ب ج: یازدهم،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 134
بود، از حرکت او تا وصول لشکر مغول مقدار یک ساعتی بیشتر توقّف نبود چون ایشانرا معلوم شد که شهر از سلطان خالی ماندست حالی پی او گرفتند تا بسر دو راه «1» رسیدند که سلطان ملک ایلدرک «2» را با قومی آنجا بگذاشته بود تا اگر بر عقب لشکری برسد ساعتی مطارده کنند چندانک میان او و خصم مابینی حاصل آید بعد از ساعتی ایلدرک «3» چون پای ایشان نداشت دست بجنبانید و بر راهی دیگر که نه ممرّ سلطان بود روان شد و تتار بر پی او بر آن عزیمت که سلطان هم ازین راه رفته باشد دوان گشتند و سلطان از راه دیگر باز آنک «4» اسب مرادش لنگ بود در یک منزل چهل فرسنگ بپیمود و لشکر مغول از طلب او نکول کردند و از آن راه عدول نمودند چون بزوزن «5» رسید و خواست که در زوزن «6» رود چندانک مراکب او را اندک استجمامی حاصل آید اهالی با سلطان مناقشت نمودند و بتحصّن نیز بباره آن‌که سبب آن التماس می‌کرد تا اگر لشکر مغول برسد ساعتی مقاومتی تواند کرد و از پیش و پس او بیکبارگی در نتوانند آمد بهیچ وجه رضا ندادند و گفتند اگر لشکر مغول «7» برسد ایشان از آن جانب بتیر و شمشیر روی بتو آرند و ما ازین سو بسنگ از پس پشت حمله کنیم چنانک در قرآن مجید حکایت حال خضرست حتّی اذا اتیا اهل قریه استطعما اهلها فابوا ان یضیّفوهما، فی الجمله چون از کرم‌خانه بزرگان وفادار زوزن «8» روزن غدر گشاده یافت بماسژاباباد؟؟؟ «9» رسید و در نیم‌شب حرکت کرد بامداد موغال «10» آنجا
______________________________
(1) ب د: دو دره،
(2) کذا فی آ و متن ب، حاشیه ب: ایلذرک یا ایلدزک، ج د: ایلدکز، ز: ایلدوک،
(3) کذا فی آ ب، ج د:  ایلدکز، ز ندارد،- ملاحظه کنید کلمه «الب درک» و «کنار درک» را سابقا ص 41، 43،
(4) ب ج ز: با آنک، د: بر آنکه،
(5) آ: بروزن، د ز: بروزن،
(6) آ: زورن، د ز: روزن،
(7) ب د: موغال،
(8) آ: روزن، د: از (کذا)،
(9) کذا فی آ (؟)، و ممکن است «بمایژتاباد»؟؟؟  و «بماشرتاباد»؟؟؟ نیز خوانده شود، ب: «نمایرتاباد» ولی نقاط آن همه الحاقی است،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 135
رسید تا بحدود بردویه «1» از مضافات هراه برفتند و ازو بازگشتند و سلطان روان شد چون بغزنین رسید و امین ملک «2» با پنجاه هزار لشکر آنجا بود بخدمت استقبال بیرون آمد و تمامت لشکر و رعیّت بقدوم او استبشار نمودند و بمکان او استظهار یافتند و سلطان دختر امین ملک را خطبه کرد و آن زمستان در غزنین در میدان سبز مقیم شد و چون آوازه وصول او شایع و مستفیض گشت زمره عساکر و اقوام از هر طریق یأتین من کلّ فجّ عمیق، و سیف الدّین اغراق «3» با چهل هزار از مردان دلیر بخدمت سلطان متّصل گشت و امرای غور همچنین از جوانب بدو پیوستند،
ز هر سو سپه شد برو انجمن‌که هم با گهر بود و هم تیغ زن و چون کار او با فرّ و شکوه شد و لشکر و حشم انبوه اوّل نوبهار و هنگام
______________________________
ج: بماتریانان؟؟؟، د: باثمرناباد، ز ه ندارند،- در مجموعه از رسائل عهد تیموریّه محفوظه در کتابخانه ملّی پاریس (1815.Suppl .Pers ( دو مرتبه نام موضعی مذکور است که از قراین قریب بیقین می‌شود که مراد همین موضع است، یکی در ورق‌b 441 یکی از علما را نام می‌برد موسوم «بمولانا رکن الدّین مابژنابادی» که بعراق بخدمت شاه شجاع از آل مظفّر رفته بوده است و این کلمه را در کمال وضوح «مابژنابادی» با میم و الف و باء موحّده و ژاء مثلّثه فارسی و نون و بعد از آن کلمه آباد نوشته است، دیگر در ورق‌a 141 که نامه از منشآت همان شخص مسطور است باسم «مولانا رکن الدّین ماپژنابادی» بضبط مذکور ولی پاء فارسی بجای باء موحّده و در آخر نامه نوشته «مسوّد هذا البیاض … محمّد بن اسمعیل المدعوّ برکن الخوافی»، و از اینجا واضحا معلوم میشود که مابژناباد از محالّ خواف است و از متن جهانگشای برمیآید که مابژناباد نزدیک زوزن است و در حقیقت خواف متّصل بزوزن است پس تقریبا یقین میشود که مراد از «مابژناباد» در متن همین مابژناباد است لا غیر،
ج ز: مغول،
(1) کذا فی د، آ: نردویه؟؟؟، ب: نردویه، ج ز: بردونه،
(2) ز: ایمن ملک (در جمیع مواضع در این فصل)،
(3) کذا فی د و هو الصّواب کما سیجئ، آ ب ج ز: اعراق،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 136
گماریدن «1» ازهار از غزنین بیرون آمد و بر عزیمت‌پروان «2» روان شد چون آنجا نزول فرمود خبر رسید که تکجک «3» و ملغور «4» با لشکر مغول بمحاصره قلعه والیان «5» مشغول‌اند و نزدیک رسیدست که مستخلص کنند سلطان بنه و اثقال را در پروان «6» بگذاشت و با لشکر بر سر تکجک «7» و ملغور «8» تاختن آورد مردی هزار از قراول تتار بکشت و چون لشکر سلطان بعدد زیادت بود لشکر مغول از آب عبور کردند و پل خراب و بر آن جانب آب نزول کردند و رودخانه میان هر دو لشکر حایل بود بتیر بر یکدیگر دست بگشادند تا چون شب درآمد نیم‌شبی لشکر مغول کوچ کردند و سلطان بازگشت و ذخایر بسیار بدانجا نقل فرمود و ذخایر خزاین استخراج کرد و بر لشکر تحصیص «9» فرمود و با پروان «10» مراجعت نمود و چون این خبر بخدمت چنگز خان رسید و التیام و انتظام احوال سلطان معلوم رای او شد
خبر شد بنزدیک افراسیاب‌ * که افکند سهراب کشتی بر آب
ز لشکر گزین شد فراوان سوار * جهان دیدگان از در کارزار
______________________________
(1) رجوع کنید بص 29 ح 4،
(2) کذا فی ب، ج د ز: بروان، آ: بروان،- «پروان … سرحدّ بامیان است و راههای بسیار بآنجا کشد» (ورق‌a 901(، «فراوان بفتح اوّله و آخره نون بلیده قریبه من غزنه» (یاقوت)،
(3) تصحیح قیاسی، رجوع کنید بج 1 ص 105، 106،- آ اینجا: بکحک؟؟؟، و در ورق‌a 03 )ج 1 ص 105 که تعیین قراءت نسخه آ آنجا غفله ترک شده است): تکحوک، و در در ق‌a 011 دو مرتبه: بکاجک؟؟؟، پس معلوم میشود که نسخه آ قطعا حرف اوّل این کلمه را تاء مثنّاه فوقیّه و حرف سوّم را جیم و حرف آخر را کاف میخوانده است یعنی تکجک، ب: بکجک، ز: تکجل، ج: مکحل، د: بکحل،
(4) کذا فی آ ب د، ج: تمور، ز: طغور، جامع التّواریخ طبع برزین ج 3 ص 119، 121: مولغار،
(5) کذا فی آ ب ج، د: والتان، ز: والتان،
(6) کذا:  فی ب، آ ج د ز: بروان،
(7) آ: بکجک؟؟؟، ز: تکجل، ب: بکجک، ج:  مکحل، د: بکحل،
(8) کذا فی ب د، آ: ملعور، ج: تمور، ز: طغور،
(9) ب: تخصیص،
(10) کذا فی ب، آ د: یروان، ج: باز، ز اصل جمله را ندارد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 137
شیکی قوتوقو «1» را با سی هزار مرد روان فرمود چون سلطان بپروان «2» رسید بعد از یک هفته لشکر مغول هنگام چاشتگاهی دررسیدند سلطان هم در حال برنشست و مقدار یک فرسنگی پیش رفت و صف کشیدند و میمنه را بامین ملک سپرد و میسره را بسیف الدّین ملک اغراق «3» و در قلب بنفس خود بایستاد و فرمود تا تمامت لشکر پیاده شدند و اسبان بر دست گرفتند و تن بر مرگ نهادند و چون کثرت عدد جانب یمین که بامین ملک مفوّض بود زیادت از لشکر مغول بود ده هزار سوار از مردان کارزار بر میمنه زدند و میمنه را از جای برداشتند از قلب و میسره مدد متواتر شد تا لشکر مغول را با مرکز بردند و از جانبین درین حملات بسیار کشته شد و بسیار مجادلت کردند و نهمار مکایدت و مکابدت و هیچ کدام پشت بر روی خصم نکردند تا چون طشت افق از خون شفق سرخ شد هر کس در مرکز خود نزول کردند و لشکر مغول یاسا دادند تا هر سواری بر جنیبت تمثالی نصب کردند چون روز دیگر که سیّاف فلک تیغ را بر کله «4» شب راست کرد باز از جانبین صف کشیدند و چون لشکر سلطان در پس لشکر مغول صفّی دیگر دیدند پنداشتند مددی رسیده است خایف کشتند و مشورت کردند که بهزیمت روند «5» و کوههای بسته و تیرهی «6» را پناه سازند سلطان بدان رضا نداد
______________________________
(1) آ: سیکی بوقو، ج: سیکی؟؟؟ قوتو، ز: سیکی توتو، ب د: سنکی قویو،- متن تصحیح قیاسی است رجوع کنید بجلد اوّل ص 130، 132، 108، در جامع التّواریخ طبع برزین ج 3 ص 119- 125 دوازده یا سیزده مرتبه نام این شخص ذکر شده است اغلب باسم شیکی قوتوقو و گاه قوتوقو نویان یا قوتوقو فقط،
(2) کذا فی ب، ج د ز: ببروان، آ: ببروان؟؟؟،
(3) کذا فی آ ج د ز، ب: اعراق،
(4) کذا فی آ ب ج د، ز: کلّه،
(5) اینجا آخر جمله ساقطه از نسخه ه است و ابتدای آن در ص 119 س 17 است و بجای این سقط در ه هیچ بیاضی نیست فقط بعد از بیت مذکور در ص 119 س 16 یعنی حلقه زلف یار الخ ه بلافاصله اینطور دارد:- «بعد از آنکه چنگیز خانرا از جانب سلطان محمّد اندک فراغ بال حاصل شد بفکر رفع سلطان جلال الدّین افتاد ذکر توجّه
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 138
و از فاسدات آرای ایشان امتناع نمود برین بیت که
و قولی کلّما جشأت و جاشت‌مکانک تحمدی او تستریحی «1» و برقرار روز دیگر پیاده شدند و لشکر مغول چون صولت و بسطت لشکر اغراق «2» دیده بودند بهادران را گزین کردند و روی بر میسره نهادند مردان اغراق «3» کمانها را بتیر اغراق کردند و پای افشاردند و بزخم تیر حملها کردند و ایشان را بازداشتند و چون مغول از آن حمله پشت بنمودند «4» و راه مرکز خود پیمودند سلطان بفرمود تا کوس فرو کوفتند و تمامت لشکر سوار گشتند و بیکبار حمله آوردند و لشکر مغول روی برگردانیدند و در اثنای آن باز کرّتی دیگر بازگشتند و بر لشکر سلطان دوانیدند و قرب پانصد مبارز را بر زمین انداختند سلطان چون شیران مرغزار و نهنگان دریای زخّار هم در آن حال دررسید مغولان منهزم شدند و هر دو نوین «5» با عددی اندک بخدمت چنگز خان رفتند و لشکر سلطان بغنیمت مشغول گشتند، در اثنای آن میان امین الدّین
______________________________
چنگیز خان بحرب سلطان جلال الدّین چنگیز خان مکجک (ظ- تکجک) را با جمعی از امرای لشکر بدفع سلطان جلال الدّین فرستاد چون از اعراب و غیر آن از مردان آفاق مستظهر شده بود یکروز جنگ مردانه نمودند بعد از آن رای امرا چنان قرار گرفت که بر بالای کوهها روند و کوههای پشته و تیرهی را الخ» و از اینجا ببعد ه بعینه مانند سایر نسخ است،
(5- 6) آ: کوهها بسته و تیرهی، ه: کوههای پشته و تیرهی، ز: کوههای بسته و بیرهی؟؟؟، ب: کوهها بسته و بیرهی، ج: کوهها و بشتها و بی‌رهی، د: کوهها و پشته‌ها،
(1) من ابیات مشهوره لعمرو بن الإطنابه الأنصاریّ الخزرجی، انظر الکامل للمبرّد طبع لیبزیک ص 753، و ابن خلّکان فی حرف المیم فی ترجمه ابی عبیده النّحوی معمر بن المثنّی طبع طهران ج 2 ص 228، و شواهد العینی بهامش خزانه الأدب ج 4 ص 415،
(2) آ ب: اعراق، ه ز: عراق، ج ندارد،
(3) ه ز: اعراق،
(4) کذا فی ب ه، ز: کردند، ج: ننمودند، د:  ننمودند، آ: ننمودند،
(5) گویا مقصود از هر دو نوین تکجک و ملغور است و شیکی فوتوقو را که سردار این لشکر بود تحت السّکوت گذرانیده است، رجوع کنید بجامع التّواریخ طبع برزین ج 3 ص 119- 125،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 139
ملک و سیف الدّین اغراق «1» سبب اسبی منازعت افتاد امین الدّین ملک تازیانه بر سر ملک اغراق «2» زد سلطان آنرا بازخواستی نفرمود که بر لشکر قنقلیان «3» نیز اعتماد آن نداشت که ببازخواست تن دردهند سیف الدّین ملک آن روز توقّف نمود تا چون شب درآمد بر مثال جبله بن ایهم روی برتافت و بکوههای کرمان و سیقران «4» شتافت،
تنصّرت بعد الحقّ عارا للطمهو ما کان فیها لو صبرت لها ضرر «5» و تمامی احوال اغراق «6» در ذکری مفرد از آنجا معلوم شود، قوّت سلطان از خلاف ملک اغراق «6» شکسته شد و راه صلاح و صواب برو بسته روی بغزنین آورد بر عزیمت آنک از آب سند عبور کند و چنگز خان آن غایت را از کار طالقان فارغ گشته بود و تفرقه فرقه سلطان دانسته بر دفع و انتقام چون برق وهّاج و سیل ثجّاج اندرونی از انتقام مشحون با لشکری از قطار باران افزون روی بسلطان نهاد و چون آوازه او بسلطان رسید و خبر حرکت او بشنید و لشکر چندان نه که طاقت مقاومت آن لشکر پرکین و مقابلت پادشاه روی زمین تواند
که آن شاه در جنگ نر اژدهاست‌دم آهنج بر «7» کینه ابر بلاست
شود کوه خارا چو دریای آب‌اگر بشنود نام افراسیاب عزیمت عبور بر آب سند مقرّر کرد و فرمود تا کشتیها آماده کردند و
______________________________
(1) آ: اعراق،
(2) آ ب: اعراق،
(3) آ: قنقلیان، د: قیلقیان، ز: قیقلیان، ب: قتلقان،
(4) تصحیح قیاسی، رجوع کنید بج 1 ص 108،- آ اینجا: سنقران، در ورق‌a 13: سنقوران، ج و جامع التّواریخ طبع برزین ج 3 ص 123: سقران، ب: سیفران، ه ز: سنقران، د ندارد،
(5) من ابیات مشهوره الجبله بن الأیهم آخر ملوک غسّان بالشأم قالها بعد تنصّره فی قصّه طویله، انظر الأغانی ج 14 ص 2- 8 و معجم البلدان فی ذیل «الشّأم» و خزانه الأدب للأمام عبد القادر بن عمر البغدادی ج 2 ص 241- 245،
(6) آ ب: اعراق، ه: اغراق، اعراق،
(7) ه: پر (ظ)،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 140
اورخان «1» که در یزک بود با یزک پادشاه جهانگیر چنگیز خان مقاومت کرد شکسته با نزدیک سلطان آمد، و چون چنگز خان بر عزیمت او وقوف یافت پیش‌دستی کرد و پیش «2» او گرفت و لشکرها از پیش و پس فرو گرفتند صبح‌گاهی که نور شب از عذار روز «3» دمیده بود و شیر صبح از پستان آفاق جوشیده سلطان در میان آب و آتش بماند از جانبی آب سند بود و از کنار لشکری چون آتش سوزان بلک از طرفی دل در آتش داشت «4» و از جانب دیگر طرف آب بر روی «4» بازین «5» همه سلطان دل از دست نداد و داد مردانگی بداد و مستعدّ کار شد و مستعر «6» آتش جنگ و پیگار و چون آن شیر از ادّراع کوشش «7» جنگ پلنگ رنگ شد و در ضرب پرده مخالف تیز آهنگ اسب انتقام زین کرد و ارتکاب اقتحام گزین لشکر نصرت پیکر پادشاه هفت کشور بر میمنه که امین ملک داشت حمله کردند و از جای برداشتند و اکثر ایشان را بقتل آوردند و امین ملک منهزم شد و بر جانب برشاور «8» زد تا مگر جان بتک پای ببرد خود لشکر مغول راهها گرفته بودند در
______________________________
(1) کذا فی آ ب ج د ه و جامع التّواریخ طبع برزین ج 3 ص 126 و نسوی همه جا در تضاعیف کتاب خود، ز: اوز خان،
(2) د ه ز: پیش؟؟؟، ب: بیش، آ ج: بیش،
(3) کذا فی جمیع النّسخ، و بنظر میآید که مناسب «نور روز از عذار شب» باشد،
(4- 4) کذا فی آ، ه: و از جانبی طرف آب بر روی، ج: و از طرفی دیگر آب بر روی، ز: و از طرفی دیگر آب بر روی و چشم، ب بتصحیح الحاقی: و از طرف دیکر روی بر آب، د اصل جمله را ندارد،
(5) کذا فی آ، سایر نسخ: با این،
(6) کذا فی آ د و اصل ب، و مصنّف مستعر را (بر فرض صحّت نسخه) متعدّیا بمعنی افروزنده استعمال کرده است و این ظاهرا خطاست چه استعر لازم است لا غیر،- ج: مستقر، ه: متشعر، ز: مستشعر، ب باصلاح جدید: مستغرق،
(7) کذا فی جمیع النّسخ، و مناسب شاید «پوشش» است،
(8) کذا فی ه، ج: پرشاؤر، د: برساور، ب ز: برساور؟؟؟، آ: اینجا: برسباور، و در ورق‌b 901: برشاور (مثل متن)، جامع التّواریخ طبع برزین ج 3 ص 126:  فشاور،- مراد پیشاور شهر معروف پنجاب است،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 141
میان آن کشته شد و دست چپ را نیز برداشتند سلطان در قلب با هفتصد مرد پای افشارد و از بامداد تا نیم‌روز مقاومت کرد و از چپ بر راست می‌دوانید و از یسار بر قلب حمله می‌آورد و در هر حمله چند کس می‌انداخت و لشکر چنگز خان پیش می‌آمدند و ساعت‌بساعت زیادت می‌گشتند و عرصه جولان بر سلطان تضایق می‌گرفت چون دید که کار تنگ شد «1» از نام و ننگ با «2» دیده تر و لب خشک درگذشت اجاش «3» ملک که خال‌زاده سلطان بود عنان او گرفت و او را بازپس آورد و سلطان اولاد و اکبادرا بدلی بریان و چشمی گریان «4» وداع کرد و بدالت «5» آنک
اذا المرء لم یحتل و قد جدّ جدّه‌اضاع و قاسی امره و هو مدبر
و لکن اخو الحزم الّذی لیس نازلابه الخطب الّا و هو للقصد مبصر
فذاک قریع الدّهر ما عاش حوّل‌اذا سدّ منه منخر جاش منخر «6» فرمود تا جنیبت درکشیدند چون بر آن سوار شد کرّتی دیگر در دریای بلا «7» نهنگ‌آسا جولانی کرد و چون لشکر را بازپس نشاند و عنان برتافت جوشن از پشت باز انداخت «8» و اسب را تازیانه زد و از کنار آب تا رودخانه مقدار ده گز بود یا زیادت که اسب در آب انداخت،
______________________________
(1) آ ج ه ز اینجا افزوده‌اند: و، د افزود: و کار،
(2) کذا فی ب باصلاح جدید، آ ه: و، ج ز ندارند، د اصل جمله را ندارد،
(3) کذا فی آ ج، ه ز: اجاس، ب: احاش، د: اجناس، نسوی ص 138، 186: اخش ملک (ابن خال للسّلطان)،
(4) ج افزوده: با هزار درد و داغ،
(5) کذا فی آ ج ه ز، و دالّت بمعنی گستاخی است، ب (باصلاح جدید) د: بدلالت،
(6) هذه الأبیات مع الّتی ستذکر قریبا و مجموعها ستّه ابیات من قصیده مشهوره لتأبّط شرّا مذکوره فی الحماسه، انظر شرح الحماسه للخطیب التّبریزی طبع بولاق ج 1 ص 37- 41،
(7) فقط در ب،
(8) ج افزوده: و چتر خویش را درربود و چوب آنرا بینداخت،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 142
فرشت لها صدری فزلّ عن الصّفابه جؤجؤ عبل و متن مخصّر «1» و بر مثال شیر غیور از جیحون «2» عبور کرد و بساحل خلاص رسید،
فخالط سهل الأرض لم یکدح الصّفابه کدحه و الموت خزیان ینظر «1» چنگز خان چون حالت عبور او مشاهده کرد بکنار آب دوانید مغولان نیز خواستند تا خود را در آب اندازند چنگز خان ایشان را منع کرد دست بتیر بگشادند جماعتی که معاینه کرده بودند حکایت گفتند که از بس کشتگان که در آب بکشتند از رودخانه آن مقدار که تیر می‌رسید از خون سرخ گشته بود سلطان با یک شمشیر و نیزه و سپری «3» از آب بگذشت،
فأبت الی فهم و لم اک آئباو کم مثلها فارقتها و هی تصفر «1» و «4» گردون در تعجّب می‌گفت
بگیتی کسی مرد ازین سان ندیدنه از نامداران پیشین شنید چنگز خان و تمامت مغولان از شگفت دست بر دهان نهادند و چنگز خان چون آن حال مشاهدت کرد روی بپسران آورد و گفت از پدر پسر مثل او باید چون از دو غرقاب آب و آتش بساحل خلاص رسید ازو کارهای بسیار و فتنهای بی‌شمار تولّد کند از کار او مرد عاقل
______________________________
(1) رجوع بص 141 ح (5)
(2) یعنی رود سند، شاهدی دیگر برای استعمال «جیحون» بمعنی مطلق رود بزرگ بطور اسم جنس، رجوع کنید بص 59 ح، و بج 1 ص 108 س 2،
(3) ج افزوده: و ترکش،
(4) جمله ذیل در این موضع فقط در نسخه ج موجود و از سایر نسخ مفقود است:-
«چون با کناره افتاد در شیب همچنان کنارکنار آب بیامد تا مقابل لشکرگاه خود و مشاهده کرد که خانه و خزانه و متعلّقان او غارت می‌کردند و چنگز خان همچنان بر کنار آب ایستاده سلطان از اسب فرود آمد و زین بازگرفت و نمد زین و قبا و تیرها با آفتاب انداخت و خشک می‌کرد و چتر را بر سرنیزه کرد تنها بود تا نماز دیگر قرب هفت کس که از آب با کنار افتاده بودند با او پیوستند و تا آفتاب زرد همی‌بود و چون آفتاب زرد شد چنگز خان بدو نگاه می‌کرد و او با آن هفت کس روان شد و گردون در تعجّب مانده می‌گفت الخ»،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 143
غافل چگونه تواند بود،
بگیتی ندارد کسی را همال * ‌مگر بی‌خرد «1» نامور پور زال
بمردی همی ز آسمان بگذرد * همی خویشتن کهتری نشمرد
   نظر انوش راوید:  این چند صفحه نیز داستان هایی است،  در جغرافیایی و مکان هایی،  که نه نویسندگان خطی میدانستند کجاست،  نه دارو دسته ادوارد بران.
ذکر احوال او در هندوستان،
سلطان چون از آن دو ورطه آب و آتش از غرقاب سند و نایره بأس چنگز خان خلاص یافت و «2» پنج شش کس از مفردان که روزگار ایشانرا فراآب نداده بود و صرصر نایرات فتن و بلا ایشان را بخاک فنا نسپرده بود بدو متّصل شدند چون جز تواری و اختفا در میان بیشه اندیشه ممکن نبود یک دو روز توقّف نمودند تا مردی پنجاه دیگر بدو پیوستند و جاسوسان بخبر گیر «3» رفته بودند بازآمدند و خبر داد که جمعی از رنود هنود سوار و پیاده بر دو فرسنگی مقامگاه سلطان‌اند و بعیث و فجور مشغول سلطان اصحاب را فرمود تا هر کسی چوب‌دستی ببریدند و مغافصه بر سر ایشان شبیخون راندند چنانک اکثر ایشان را در آن کرّت هلاک کردند و چهارپایان ایشان را و اسلحه غنیمت گرفت و جمعی دیگر نیز ملحق شدند بعضی سوار بود «4» و قومی بر دراز دنبال استوار «5»، خبر آوردند که از لشکرهای هند دو سه هزار مرد درین حدودند سلطان با صد و بیست مرد بریشان دوانید و بسیار را از آن هنود بر شمشیر هندی گذرانید و مرمّت افواج خود از آن غنیمت ساخت،
______________________________
(1) کذا فی آ ب ه (!)، ج: بر (- پر) خرد، د ز: پرهنر،
(2) د واو را ندارد،
(3) ب (باصلاح جدید) ه ز: بخبرگیری،
(4) ب (بتصحیح الحاقی) د: بودند، ج ه ز ندارند،
(4- 5) کذا فی ز، آ: و قومی بر دراز دنبال استوار؟؟؟، ب: و قومی دزار دنبال استوار، ج: و قومی پردل از دنبال استوار، د: و بعضی پیاده و قومی از دنبال، ه: و قومی پیاده بود از دنبال استوا (کذا)، جامع التّواریخ نسخ خطّی پاریس: بعضی بر اسب و بعضی بر گاو سوار شدند،- دراز دنبال بمعنی گاو و گاومیش است (برهان)،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 144
و من یفتقر منّا یعش بحسامه‌و من یفتقر من سائر النّاس یسأل
و انّا لنلهو بالسّیوف کما لهت‌فتاه بعقد او سخاب قرنفل «1» چون خبر قوّت سلطان و انتعاش کار او در هندوستان شایع شد از کوه «2» بلاله «3» و رکاله «4» جمع شدند و در حدّ پنج شش هزار سوار بر سر سلطان تاختن آوردند چون خبر ایشان بشنید با سواری پانصد که داشت پیش ایشان بازرفت و مصاف داد و آن جنود هنود را پراگنده و نیست کرد و از جوانب شذّاذ افراد و افراد اجناد روی بسلطان دادند تا در حدّ سچهار «5» هزار مرد بخدمت سلطان متّصل شدند، خبر جمعیّت او چون بپادشاه جهانگشای چنگز خان رسید و در آن وقت در حدود غزنین بود لشکری را بدفع او نامزد فرمود لشکر مغول مقدّم ایشان توربای تقشی «6» چون از آب بگذشتند سلطان قوّت مقاومت ایشان نداشت متوجّه دیلی «7» شد، مغولان نیز چون آوازه گریختن سلطان بشنیدند بازگشتند و حدود ملکفور «8» را غارت کردند، سلطان بکنار دیلی بدو سه روزه راه رسید یکی را که باسم عین الملکی موسوم شده بود برسالت نزدیک سلطان شمس الدّین فرستاد بحکم آنک انّ الکرام للکریم محلّ 5 «9»،
______________________________
(1) السّخاب قلاده تتّخذ من قرنفل و سکّ و محلب لیس فیها من الّلؤلؤ و الجوهر شی‌ء قال ابن الأثیر هو خیط ینظم فیه خرز و تلبسه الصّبیان و الجواری (لسان العرب باختصار)،
(2) آ ب ه افزوده‌اند: و،
(3) کذا فی جمیع النّسخ،
(4) کذا فی د و آ در ورق‌a 89 دو مرتبه، آ (اینجا) ج: بکاله، ب: بکاله، ه: نکاله، ز: زنکاله،
(5) کذا هو مکتوب بعینه فی آ،
(6) آ در ورق‌a 23 )ج 1 ص 112): تربای تقشی، و اینجا: توربای نقسی؟؟؟، د: توربای بقسی، ج: تورنای توقسین، ب: یوربای بوقسین؟؟؟، ز: تورتای توقشین، ه: نورتای و توقشین، جامع التّواریخ طبع برزین ج 3 ص 128:  دوربای نویان،
(7) ز: دهلی (فی المواضع)،
(8) کذا فی آ ب د، ج: مکفور، ه: ملکوقور، ز: مکتور،
(9) کذا فی آ ب د (؟)، ز: ان الکریم للکریم محلّ، ج: انّ الکرایم للکریم محلّ، ه: ان الکرام الکریم المحل (کذا)،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 145
چون بحکم تصاریف روزگار حقّ جوار و تدانی مزار ثابت گشته است و اصناف چنین اضیاف کمتر افتد اگر از جانبین مورد موالات مصفّی باشد و کؤوس مؤاخات موفّی و در سرّا و ضرّا معاونت و مظاهرت یکدیگر التزام رود مقاصد و مطالب بحصول موصول گردد و مخالفان چون موافقت ما بدانند دندان مکاوحت ایشان کند شود و التماس تعیین موضعی که روزی چند مقام تواند ساخت کرد، و چون شهامت و صرامت سلطانی در آفاق مشهور بود و وفور بطش و غلبه او در جهان مذکور سلطان شمس الدّین چون پیغام بشنید چند روز درین مصلحت می‌پیچید و از وخامت آن می‌اندیشید و از تسلّط و تورّط او می‌ترسید چنان گفتند که عین الملک را آنجا قصد کردند تا گذشته شد سلطان شمس الدّین ایلچی با نزلهائی که در خور چنان مهمان باشد بفرستاد و عذر موضع آنک درین حدود هوائی موافق نیست و درین رقعه موضعی که شاه را لایق باشد نه اگر سلطان را موافق آید از حدود دیلی موضعی تعیین کنیم تا سلطان آنجا مقام کند و آن حدود را چندانک از طغاه پاک کند او را مسلّم باشد، چون این پیغام بسلطان رسید بازگشت و تا بحدود بلاله «1» و رکاله «2» آمد و از جوانب گریختگان لشکرها برو جمع می‌آمدند و فوج‌فوج از زیر شمشیرها جسته بدو متّصل می‌گشتند تا جمعیّت او بحدّ ده هزار رسید، تاج الدّین ملک خلج «3» را با لشکری بکوه جود «4» فرستاد تا آنرا غارت کردند و بسیار غنیمت یافتند، و بنزدیک رای کوکار سنکین «5» فرستاد و خطبه دختر او کرد اجابت کرد و پسر را با لشکری بخدمت
______________________________
(1) کذا فی جمیع النّسخ، نسخ جامع التّواریخ پاریس: بلاله (مثل متن) و: یلاله،
(2) کذا فی آ د، ج ه ز: نکاله، ب: بکاله، نسخ جامع التّواریخ بیکاله؟؟؟ و بیکاله؟؟؟،
(3) کذا فی ه ز، ب ج د: خلخ، آ: حلح،
(4) کذا فی آ ب د ه ز، ج: جودی، نسخ جامع التّواریخ نیز همه جا «جودی»،
(5) کذا فی ب د، آ: کوکار سنکین، ه: کورکان سنکین، ج: کوکار مسکین، ز اصل جمله را ندارد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 146
سلطان فرستاد سلطان پسر او را بقتلغ «1» خانی موسوم کرد، و قباچه «2» امیری بود که ولایات سند بحکم او بود و دم سلطنت می‌زد و میان او و رای کوکار سنکین «3» مخاصمتی بود سلطان لشکری را بقصد قباچه فرستاد و سرلشکر اوزبک‌تای «4» بود و قباچه بکنار آب سند یک فرسنگی اوچه «5» لشکرگاه داشت با بیست هزار مرد اوزبک‌تای «6» با هفت هزار مرد مغافصه شبیخون بسر او برد لشکر قباچه منهزم و متفرّق شدند و قباچه در کشتی باکر و بکر «7» دو قلعه است در جزیره «8» رفت و اوزبک تای «9» در لشکرگاه او فرود آمد و آنانرا که در لشکرگاه یافت اسیر گرفت و بشارت بسلطان فرستاد سلطان حرکت فرمود و هم بآن معسکر ببارگاه قباچه که زده بودند فروآمد و قباچه از اکر و بکر «10» منهزم
______________________________
(1) آ: بقلع، ب ج ز: بقتلع،
(2) این کلمه را در آ برخلاف رسم الخطّ قدیم خود که فرقی بین ج و چ نمیگذارد سه چهار مرتبه «قباچه» با سه نقطه زیر چ نوشته است،
(3) کذا فی ب د، آ: کوکار سنکین؟؟؟، ه: کورکان سنکین، ج: کوکار مسکین، ز: کور خان سیکنی،
(4) کذا فی ه، د:  اوزبک ماهی، ب: ازبک پای، ولی نقطه ب و پ الحاقی است، آ: ازبک نابتی؟؟؟، و محتمل است که «ارنک‌نابنی؟؟؟» نیز خوانده شود، ج ز اصل جمله را ندارند، نسخ جامع التّواریخ پاریس: اوزبک نابنی؟؟؟، اوزبک مامی، اوزبک نامی، نسوی ص 90- 91، 217- 218 یکی از سرداران بزرگ سلطان جلال الدّین را در غزوات وی در هند نام می‌برد باسم «ازبک باین» و از قراین قریب بیقین است که مقصود از آن همین شخص است،
(5) آ یکی دو مرتبه این کلمه را «اوچه» با سه نقطه زیر چ نوشته است،
(6) کذا فی ه، ج: ازبک تاهی، د: اوزبک ماهی، آ:  ازبک بای؟؟؟ (یا) ارنک بای؟؟؟، ب: ازبک پای، ولی نقطه ب و پ الحاقی است، ز:  نامی (کذا)،
(7) کذا فی آ ب ج، ه: باکر و بکرد، د: باکر و کرد، ز: بالر و بکرد،
(7- 8) کذا فی آ، ب: که دو قلعه است در جزیره، ج: دو قلعه‌یست در جزیره‌ی آنجا، د: جزیره‌ایست و قلعه در آن جزیره، ه:  که قلعه‌ایست در جزیره، ز: قلعه‌ایست در جزیره،
(9) کذا فی ه، ج: ازبک تاهی، د: اوزبک ماهی، ز: اوزبک نامی، آ: اوربک نابنی؟؟؟، ب:  ازبک پای، ولی تمام نقاط الحاقی است،
(10) کذا فی آ ب ج، د: از باکر و بکر، ه: از کرومکرو، ز: از کروبکرد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 147
بمولتان شد سلطان ایلچی فرستاد و پسر و دختر امیر خان «1» را که از مصاف آب سند گریخته آنجا افتاده بودند بازخواست و مال طلبید قباچه آن حکم را منقاد شد و پسر و دختر امیر خان «1» و مال بسیار بخدمت سلطان فرستاد و التماس نمود که ولایات او را تعرّض نرسانند، چون هوا گرم شد سلطان از اوچه عزم یایلاغ کوه جود و بلاله و رکاله «2» کرد و در راه قلعه بس‌راور «3» را محاصره داد و جنگ فرمود در آن جنگ تیری بر دست سلطان زدند و مجروح شد القصّه قلعه بگرفتند و تمامت اهالی آن قلعه را بقتل آوردند، آنجا خبر توجّه عساکر مغول بطلب او برسید مراجعت کرد و مرور او بظاهر مولتان بود ایلچی بقباچه فرستاد و از مرور اعلام داد و نعل بها «4» خواست قباچه ابا کرد و عاصی شد و بمصاف پیش‌آمد بعد از یک ساعت چالش سلطان توقّف نفرمود و برفت با اوچه آمد اهل اوچه عصیان کردند سلطان دو روز آنجا بایستاد و آتش در شهر زد و بر جانب سدوستان «5»
______________________________
(1) کذا فی جمیع النّسخ فی الموضعین، و من شکّی ندارم که امیر خان سهو نسّاخ است و صواب چنانکه صریح نسوی است (ص 87- 88: «امین ملک» مکرّر) امین خان است و مقصود امین ملک مذکور در ورق‌b 59،a -b 69،a 79،b 801-b 901 است که مصنّف از اوگاه بامین الدّین ملک و امین ملک و احیانا یمین ملک تعبیر می‌نماید و ابن الأثیر او را ملک خان می‌نامد و نسوی امین ملک و رشید الدّین خان ملک و همه اسماء یک مسمّی هستند، میمنه سلطان جلال الدّین بدست این امین ملک بود و در وقت عبور جلال الدّین از آب سند وی ببرشاوور منهزم شده در آنجا بدست مغول کشته شد (ورق‌a 79(، و دختر این امین ملک که در متن اشاره بدان میکند در حباله سلطان جلال الدّین بود (ورق‌b 59
(2) کذا فی آ ب ز واضحا، ج: جودی و بلاله و نکاله، د: حود بلاله و رکاله، ه: جود کرد او بلاله و نکاله،
(3) کذا فی ب ه، آ: نس؟؟؟ راور، ج: برشاؤر، د:  بسرراوو، ز: بس (کذا)، نسخ جامع التّواریخ: بس‌رام،
(4) ب: نقل بها،
(5) کذا واضحا فی آ ب، د: سندوستان، ج ه ز: هندوستان، اغلب نسخ جامع التّواریخ: سدوسان، نسوی اصل نسخه پاریس ص 123: سیبستان، «و رحل [جلال الدّین] صوب سیبستان (متن مطبوع هوداس ص 90: سیستان) و بها فخر الدّین
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 148
برفت فخر الدّین سالاری از قبل قباچه حاکم سدوستان 6 «1» بود و لاجین «2» ختائی سرلشکر او بود لشکر پیش اورخان «3» که مقدّمه سلطان بود آورد جنگ کردند لاجین «2» ختائی کشته شد اورخان «4» شهر سدوستان «5» را محصور کرد چون سلطان برسید فخر الدّین سالاری بتضرّع با شمشیر و کرباسی پیش سلطان آمد سلطان در شهر فروآمد و یکماه آنجا مقام کرد و فخر الدّین سالاری را تشریف داد و حکومت سدوستان «5» برو مقرّر داشت و بر جانب دیول «6» و دمریله «7» نهضت کرد و خنیسر «8» که حاکم آن ولایت بود بگریخت و در کشتی بدریا رفت سلطان نزدیک دیول «9» و دمریله «10» فروآمد و خاص خان را با لشکری تاختنی بر جانب نهرواله فرستاد از نهرواله شتر «11» بسیار آوردند و سلطان در دیول «12» مسجد جامعی بنا فرمود در موضعی که بت‌خانه بود، و در اثنای این
______________________________
السّالاری (هوداس: السعلاری) والیّا علیها من قبل قباجه فتلقّاه بالطّاعه و سلّم مفاتیحها الیه»،
(1) کذا فی ب باصلاح جدید، ه: سدوسان، آ ج ز:  هندوستان، د ندارد،
(2) کذا فی ب ج ه ز، آ: لاحین، د اصل جمله را ندارد،
(3) کذا فی آ ب ج ه ز، د ندارد،
(4) کذا فی ب ج ه ز، آ: اورحان، د ندارد،
(5) کذا واضحا فی آ ب، ه:  سدوسان، د در موضع اوّل ندارد و در موضع اخیر: سندوستان، ج: سند، ز:
هندوستان،
(6) کذا فی آ ج ه، ب د: دبول، ز: دیول؟؟؟، نسخ جامع التّواریخ اغلب «دیول» مثل متن، و بعضی «دویل»،- رجوع کنید بمعجم البلدان در تحت «دیبل»،
(7) کذا فی آ ب ه، ج ز: دمریله؟؟؟، د: مرپله، نسخ جامع التّواریخ بعضی «دمریله» و برخی «دمریله؟؟؟»،
(8) کذا واضحا فی آ ب، ه: خیسر، ز: خیسیر، د: حنسر، ج: حسیس؟؟؟، نسخ جامع التّواریخ بعضی «حنسر» و برخی «جنسر»،
(9) کذا فی آ ج ه ز، ب د: دبول،
(10) کذا فی آ ب ه، ج: دمریله؟؟؟، د: مرپله، ز: مریانه؟؟؟،
(11) کذا فی ه ز و اغلب نسخ جامع التّواریخ، آ و بعضی نسخ جامع التّواریخ: شیر؟؟؟، ب: شیر، د:  یسیر، ج: غنیمت (کذا)،
(12) کذا فی آ ج ه، د: دبول، ب مشکوک بین دبول و دیول، ز: دبول،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 149
حال از جانب عراق خبر رسید که غیاث الدّین سلطان «1» در عراق متمکّن شده است و اکثر لشکر که در آن بلاداند هوای سلطان جلال الدّین دارند و استحضار او کرده بودند «2» و نیز خبر رسید که براق حاجب بکرمانست و شهر جواشیر «3» را بحصار گرفته است و هم‌آوازه توجّه لشکر مغول بطلب سلطان دادند سلطان از آنجا بر راه مکران «4» برفت از عفونت هوای مخالف مبالغ از لشکر سلطان هلاک شدند، و چون خبر وصول مواکب سلطان ببراق حاجب رسید نزلهای بسیار پیش فرستاد و استظهار «5» تبجّح و استبشار نمود چون برسید از سلطان التماس قبول دختری که داشت کرد سلطان اجابت نمود «6» و عقد نکاح بست کوتوال قلعه نیز بیرون آمد و کلید حصار پیش سلطان آورد سلطان بحصار برآمد و کار زفاف باتمام رسانید بعد از دو سه روز سلطان بر عزم شکار و مطالعه «7» علف‌خوار برنشست براق حاجب بعلّت آنک درد پای دارم ازو بازماند چنانک گفته‌اند ع، تعارجت لا رغبه فی العرج، در راه سلطان را از توقّف و تقاعد او و تمارض اعلام دادند سلطان دانست که از تخلّف او خلاف زاید و از تأخیر او تا خبر باشد فساد تولّد کند بر سبیل امتحان هم از راه یکی را از خواصّ بازگردانید و فرمود که چون عزیمت عراق بزودی مصمّم است و آن اندیشه بر امور دیگر مقدّم براق حاجب هم اینجا بشکارگاه حاضر شود تا آن مصلحت را مشورت کرده آید چه او در امور مجرّب و مهذّب است و بتخصیص بر کار عراق واقف تا بر موجب مصلحت دید او تمشیت آن مهمّ بتقدیم رسد براق
______________________________
(1) ب (باصلاح جدید) ج د: سلطان غیاث الدّین،
(2) ه ز: کرده‌اند،
(3) کذا فی آ، ب د ه: بردشیر، ج: بردسیر، ز: برادشیر،- جواشیر (کواشیر) و بردشیر (بردسیر) هر دو یکی است و هر دو نام یک شهر است (یاقوت در «بردسیر»)،
(4) ج بخطّ الحاقی: کیح (- کیج) و مکران،
(5) ز افزوده: و،
(6) ج بخطّ الحاقی در حاشیه افزوده: و سلطان جلال الدّین دختر براق حاجب را قبول فرمود بالتماس پدرش،
(7) کذا فی ب د ز، آ ج: بمطالعه، ه: تا مطالعه،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 150
جواب داد که مانع از ملازمت و موجب تخلّف از خدمت علّت درد پای است و مصلحت آنک عزیمت عراق زودتر بإتمام رساند چه جواشیر «1» مقرّ سریر سلطنت را نشاید و مقام حشم و اتباع او را برنتابد و این ملک را نیز از نایبی و کوتوالی از قبل سلطان گزیر نباشد و از من مشفق‌تر و این کار را لایق‌تر کسی دیگر نیست چه بنده قدیم‌ام «2» که موی در خدمت سلطان «3» سپید کرده‌ام و سوابق خدمات بلواحق منضمّ شدست و این ملک را بشمشیر مستخلص کرده‌ام و بجلادت خویش بدست آورده، رسول را بازگردانید و بفرمود تا دروازها دربستند «4» و بقایا را که از حشم سلطان مانده بود بیرون کردند، چون سلطان را نه جای مقام و نه عدّت انتقام بود بر راه شیراز روان شد و بإعلام وصول خویش رسولی نزدیک اتابک سعد فرستاد او پسر خویش سلغور «5» شاه را با پانصد سوار بخدمت او «6» فرستاد و عذر آنک بنفس خویش بدان خدمت قیام نتوانستم نمود که در سابقه مغلّظه که کفّارت آن ممکن نیست بر زفان رفته که کسی را استقبال نکنم تمهید کرد سلطان عذر او بپذیرفت و سلغور شاه بانواع اکرام و اعزاز و اختصاص بلقب قرا انداش «7» خانی مخصوص گشت و چون بسرحدّ شیراز رسید بولایت پسا «8» اصناف نزلها که درخور چنان مهمانی باشد از خزاین «9» کسوتهای خاصّ و خرجی و الوان جامها و اکیاس آگنده بدینار و مراکب راهوار و بغال و جمال بسیار و زرّاد خانه و آلات بیت الشّراب و مطبخ و با هر کاری غلامان خدمت از ترک و حبشی بفرستاد و در مواصلت او رغبت نمود درّی که در صدف
______________________________
(1) آ: جواشیر؟؟؟، ب ج د ه ز: کواشیر،
(2) کذا هو مکتوب بعینه فی آ،
(3) ج: سلطان محمّد،
(4) ج بخطّ الحاقی در حاشیه افزوده: و بخشت و گل برآورد،
(5) کذا فی آ ب، ج ه ز: سلغر، د: بیلغور؟؟؟،
(6) ب د ه بجای «او»: استقبال،
(7) کذا فی آ، ب د: قرنداش، ج:  قرنداشی، ه: قریداش؟؟؟، ز: قویداش،
(8) کذا فی ج، د ز: بسا، ب (باصلاح جدید) ه: فسا، آ: نسا،
(9) ب (بخطّ جدید) د افزوده: و،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 151
خاندان کریم در حصن حصانت «1» بلبان عقل و رزانت تربیت یافته بود در عقد سلطان منعقد شد «2» چون بدان وصلت مرایر موافقت از جانبین مبرم گشت و بنای مطابقت و مصادقت محکم چند روز معدود مقام فرمود و از آنجا عزیمت اصفهان کرد، و در آن وقت اتابک سعد پسر خود اتابک مظفّر الدّین ابو بکر را که حقّ تعالی او را وارث ملک او و چند پادشاه دیگر کرد در صدف حبس چون درّ موقوف گردانیده بود سبب آنک در آن وقت که از نزدیک سلطان محمّد بازگشته بود با پدر جنگ کرد و بر پدر زخمی زد، سلطان اطلاق او التماس کرد اتابک جواب داد که هرچند فرزندم ابو بکر اهمال حقوق کرد و موسوم سمت عقوق شد و خفتانی که نشان زخم بر آن بود بفرستاد امّا اشارت سلطان چون جان در تن روانست بعدما که سلطان حرکت فرماید او را با ساختگی بر عقب بفرستم و بر آنجملت که زفان داد وفا کرد «3» و اتابک ابو بکر را بفرستاد «4»، بوقت توجّه سلطان «5» غلامی از آن عزّ الدّین
______________________________
(1) کذا فی آ ب ج د ز، ه: حصین حصانت،- و شاید صواب «حضن حصانت» یا «حصن حضانت» باشد،
(2) در حاشیه ج در این موضع نوشته:- «حاشیه محمّد منجّم نوشته است از خوشه‌چینی خرمن عطایملک (کذا) جوینی یافته این دولت تاریخ دانستن، و دختر اتابک را ملکه خاتون نام بود که جفت سلطان رستم دل جلال الدّین [بن] محمّد خوارزمشاه شد و سلطان دو ماه [و] نیم در اینجا مقام کرد و چون سلطان باصفهان رسید مظفّر الدّین ابو بکر را پدر آماده کرد [و] روان کرد باصفهان بسلطان رسید و مقدار سه (؟- شش؟) سال مظفّر الدّین ابو بکر در ملازمت سلطان جلال الدّین بود و او را همچون برادر خود بیشتر میدانست (کذا) تا اتابک سعد او را طلب کرد [و] ولی‌عهد خود گردانید و چون اتابک سعد درگذشت در تاریخ سنه 27 [6] یا سنه 628 مظفّر الدّین ابو بکر بجای پدر بر تخت شیراز بنشست و بهترین سلغریان بود»،
(3- 4) ه این جمله را ندارد،
(4) کذا فی ب، و کلمه «بفرستاد» بخطّ الحاقی است، آ د (بجای «بفرستاد»): در صحبت، ج: در صحبت سلطان بفرستاد، ز: بوقت توجّه سلطان بفرستاد،
(5) د افزوده: بفرستاد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 152
سکماز «1» نام او قلیج از اصفهان گریخته برسید او را بحضرت سلطان آوردند ترکی بود که مصوّر از عکس خور «2» تقدیر تصویر او کرده بود و قاسم صیاحت و ملاحت حسن او را با یوسف هم تنگ «3» کرده در ضمن لطافت آب رخسار بریق آتش قرار گرفته گوئی شاعر بدین رباعی او را خواسته است
آنها که بمذهب تناسخ فردنددی می‌رفتی در تو نظر می‌کردند
سوگند بجان یکدگر میخوردندکین یوسف حسنست «4» که باز آوردند سلطان قلیج را برکشید و بخدمت خود نزدیک گردانید، تا چون باصفهان رسید خبر یافت که برادرش غیاث الدّین با ارکان و اعیان حشم در ریّ است جریده با سواری چند گزیده بر رسم لشکر تتار از جامه سپید علمهای بسیار «5» برداشتند هیچ کس را از آن جماعت خبر نبود تا چون باز که در پرواز بر سر کبوتر نشیند بر سر ایشان نشست غیاث الدّین با جماعتی از اعیان لشکر که خایف بودند تفرقه کردند سلطان از روی اشفاق و تألّف نزدیک او و مادرش کس فرستاد که از اصناف اضیاف تواری و اختفا انصاف نباشد و دیگر وجه اکنون چه وقت اختلاف است و چه جای نزاع و خلاف بامل فسیح و سینه منشرح با موضع و مقام آیند و تردّد و تحیّر بضمیر راه ندهند، وجوه قوّاد و محتشمان اجناد هر کس که بخدمت سلطان مبادرت نمودند شرف قبول یافتند چون غیاث الدّین دید که میلان طبایع و کشش خواطر بجانب برادر اوست با معدودی چند از خواصّ قدیمی با دلی پرآذر روی بخدمت برادر آورد
______________________________
(1) کذا فی آ ب، د: سکمان، ه ز: سکمار، ج: سلمان،
(2) آ د: حور،
(3) کذا فی د، آ: هم‌تک، ج ز: هم‌تک، ه: هم سنک، ب: هم‌بیل،
(4) کذا فی آ، ب: مصر است، ج د ه:  مصریست، ز: عصرست،
(5) کذا فی آ ه، ز: از جامهای سپید و علمهای بسیار، ب: از جامه سپید علمها سپید، ج: از جامه سپید علمها، د: از علمهای جامه سپید،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 153
سلطان هر کس را از حشم بر قدر منزلت او بداشت و جای هر کس تعیین کرد و اصحاب اعمال را هر کس با سر و کار و عمل فرستاد و منشور و مثال داد و بحضور او ولایات و نواحی را امید سکونتی و استقامتی بادید آمد و منشی و مدبّر ملک نور الدّین منشی بود و این نور الدّین پیوسته بشرب و انهماک مشغول بود کمال الدّین اسمعیل اصفهانی با جمعی از ائمّه اصفهان بامدادی بخدمت او شدند هنوز از خواب مستی برنخاسته بود این رباعی را بنوشت و درفرستاد و ایشان بازگشتند
فضل تو و این باده‌پرستی با هم‌مانند بلندیست و پستی با هم
حال تو بچشم خوب‌رویان ماندکانجاست همیشه نور و مستی با هم «1» و نور الدّین منشی راست در حقّ سلطان قصیده که مطلع آن اینست
بیا جانا که شد عالم دگرباره خوش و خرّم‌بفرّ خسرو اعظم الغ سلطان جلال الدّین
   نظر انوش راوید:  مانند تمام کتاب داستان هایی سردرگم نام مکان های نامعلوم،  و سلطان هایی بی اثر تاریخی و غیره.  اکثر مواقع دارو دسته اداورد بران برای خودشان تفسیر از نام های مکانها کرده اند،  که به اصل ماجرا هماهنگ نیست.
ذکر حرکت سلطان جلال الدّین بجانب بغداد،
در اوایل شهور سنه احدی و عشرین و ستّمایه عزیمت کرد تا بجانب تستر «2» رود و زمستان آنجا مقام سازد بر سبیل یزک ایلچی پهلوان را در مقدّمه با دو هزار مرد روان کرد و خود بر عقب روان شد و در آن گذر سلیمانشاه بخدمت او رسید و خواهر خویش را بدو داد، و چون سلطان بشابور خواست «3» رسید و شابور خواست «4» شهری بزرگ بودست
______________________________
(1) ج در این موضع افزوده:- «نور الدّین منشی چون برین رباعی مطّلع شد و مطالعه کرد در جواب این رباعی بگفت
چون نیست بلندیت ز پستی خالی * ‌خواهد شدن از تو دور هستی خالی
خواهم که چو چشم و زلف خوبان * نشوی‌یکدم ز پریشانی و مستی خالی»
(2) کذا فی د ه ز، آ: بستر؟؟؟، ج: شوشتر، ب: پستر،
(3) ج: یشاؤر، ه: بواحواست (کذا)،
(4) ج: شاؤر، ه ز: و آن،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 154
مشهور و معروف و ذکر آن در تواریخ مسطور رسمی بیش نمانده مدّت یکماه آنجا مقام ساخت امرای لور «1» بخدمت او آمدند، چون مراکب قویّ شدند بر راه بغداد روان شد و بر آن بود که امیر المؤمنین النّاصر لدین اللّه او را مدد دهد و ازو در روی خصمان سدّی سازد باعلام وصول و اندیشه خویش رسولی فرستاد امیر المؤمنین بر آن سخن مبالاتی ننمود و انتقام آنچ از پدر و جدّ او در روزگار گذشته صادر شده بود هنوز در دل مانده بود از ممالیک که درجه امارت یافته بودند قشتمور «2» را با بیست هزار مرد از شجعان رجال و سروران ابطال نامزد کرد تا سلطان جلال الدّین را از نواحی ممالک او برانند و قصّاد طیور را بجانب اربیل «3» فرستادند تا مظفّر الدّین نیز ده هزار مرد بفرستد تا سلطان را در میانه گیرند قشتمور «4» پیش از آنک میعاد وصول لشکر اربیل «5» بود مغرور بکثرت عدد خود و قلّت مدد سلطان بیرون رفت چون سلطان نزدیک رسید کسی نزدیک قشتمور «6» فرستاد که ارادت ما از مبادرت بدین جانب «7» استیمان است بظلّ ظلیل امیر المؤمنین چه خصمان قویّ دست برآورده‌اند و بر بلاد و عباد استیلا یافته و هیچ لشکر را پای مقاومت ایشان نه اگر از خلیفه مددی یابم و بمراضی او مستظهر باشم دفع آن جماعت کار منست قشتمور «8» از استماع آن نصیحت خود را کر ساخت و صفّ لشکر آراست سلطان را نیز بضرورت چاره کارزار و دفع کار می‌بایست ساخت چون قوم او عشر آن لشکر نبود فوجی را در مکامن بداشت و خود با پانصد سوار بایستاد «9» بر قلب و جناحین بریشان
______________________________
(1) ج: لر،
(2) کذا فی ب ج ه ز، آ: قتمور د: فیتمور،
(3) ج: اردبیل،
(4) آ: قتمور، د: فتمور،
(5) ج: اردبیل،
(6) آ: قتمور، د: قستمور،
(7) کذا فی ه، آ ج د ز افزوده‌اند:
استیلا و، ب افزوده: استیلاذ و (کذا)،
(8) آ: قتمور، د ه ز:  قستمور،
(9) ب ج ز افزدره‌اند؟؟؟: و،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 155
دو سه نوبت حمله برد و پشت برگردانید لشکر قشتمور «1» پنداشتند تا لشکر بهزیمت رفت روی بر عقب ایشان دادند کسانی که در کمین بودند از پس ایشان درآمدند و سلطان بازگشت «2» و بریشان دوانید و ایشان بهزیمت شدند سلطان بر پی ایشان تا نزدیک بغداد بیامد «3» و از آنجا سلطان بازگشت و بر جانب دقوق «4» زد و آتش غارت و نهب در آن ناحیت بر افروخت ع، و موقد النّار لا تکری بتکریتا «5»، از آنجا چون بگذشت جاسوسان رسیدند که مظفّر الدّین با لشکر اربیل «6» می‌رسد و در مقدّمه حملی روان کردست و میخواهد تا تعبیه سازد و مغافصه بر سر سلطان کمین گشاید سلطان بنه را فرمود تا بر قرار روان شدند و با سواران دلیر از جانب کوه برفت چندانک معلوم او شد که لشکر ازو برگذشت آنگاه با شجاعان شجاع‌آسای «7» تاختنی برد چنانک مغافصه بسر مظفّر الدّین رسید و چون در قبضه اقتدار او آمد سلطان شیوه اغماض و عفو را ملتزم شد با اکرام و احترام ملوک و او را هم در آن موضع که بود نگذاشت که فراتر آید مظفّر الدّین از صادرات افعال خجل شد و استغفار کرد و اظهار تأسّف بر آنک تا امروز بر ضمیر منیر سلطان وقوف نیافته بودم و بر حلم و رزانت او اطّلاع حاصل نداشته سلطان در مقابل آن سخنهای پادشاهانه راند و سبب آنک در زمان مظفّر الدّین با وجود رعایای لور و کرد که خون حجّاج حلال
______________________________
(1) آ: قتمور، ب: قوشتمور، د: قستمور،
(2- 3) کذا فی ج، آ ب ز: و ایشان را تا نزدیک شهر بغداد بر اثر آمدند، ولی در ز «براند» بجای «بر اثر امدند»، د: و ایشانرا منهزم و پراکنده تا در شهر بغداد بر اثر آمد، ه اصل جمله را ندارد،
(4) کذا فی جمیع النّسخ و المعروف فی هذه الکلمه دقوقا او دقوقاء،
(5) صدره: هات الحدیث عن الزّوراء او هیتا، و البیت مطلع قصیده لأبی العلاء المعرّیّ مذکوره فی دیوانه سقط الزّند و تکری من کری النّوم ای تضعف و فی بعض نسخ الدّیوان یکری بالیاء،
(6) ج: اردبیل، ه ندارد،
(7) یعنی مانند مار،- ج: شیرآسا،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 156
دانند راهها ایمن و فتنها ساکن شدست مدح و اطراء گفت بانواع تشریفات و فنون کرامات و مظفّر الدّین باشارت و اجازت سلطان با شهر رفت و بخدمات بسیار از هر جنس تقرّب جست، و سلطان از آن نواحی بجانب ارّان و اذربیجان روان شد و در آن وقت حاکم اتابک اوزبک بود قوّت محاربت او را پای نداشت جریده از تبریز بگریخت و منکوحه خود ملکه دختر سلطان طغرل را در شهر بگذاشت ع، و الفحل یحمی شوله معقولا، فی الجمله چون بدر تبریز آمد و بمحاصره مشغول شد و اعیان حشم اتابکی آنجا بودند محاربت سخت می‌کردند چون ملکه دانست که انزعاج سلطان ممکن نیست و در اندرون نیز از اتابک کوفته خاطر بود در خفیه نزدیک سلطان فرستاد و اظهار مکاشحتی کرد که او را با شوهرش اتابک بود و فتاوی ائمّه بغداد و شام در معنی وقوع تطلیقات ثلاثه که تعلیق کرده بود «1» نزدیک او فرستاد و میعاد نهادند که با سلطان مصالحه کنند و ملکه اجازت یابد تا با احمال و اثقال بنخجوان رود و بعد از آن سلطان بنخجوان آید و عقد بندد سلطان «2» بنشان انگشتری بفرستاد،
انّ النّساء و عهدهنّ هباءریح الصّبا و عهودهنّ سواء بعد از دو روز ملکه امرا و اعیان کبراء شهر را بخواند و گفت سلطانی بزرگ است که بظاهر شهر نزول کردست و اتابک را قوّت ازعاج و اطراد او نه و اگر با او مهادنه و مصالحه نرود و شهر بغلبه مستخلص کند همان کند که پدرش در شهر سمرقند کرد اگر «3» صلاح باشد «3» قضاه
______________________________
(1) یعنی وقوع طلاق را معلّق بر امری کرده بود که آن امر واقع شد چنانکه صریح ابن الأثیر است در حوادث سنه 622 (طبع تورنبرک ج 12 ص 284): «و انّما صحّ له نکاحها لانّه ثبت عن اوزبک انّه حلف بطلاقها انّه لا یقتل مملوکا له اسمه … ثمّ قتله فلمّا وقع الطّلاق بهذا الیمین نکحها جلال الدّین»، رجوع کنید نیز بنسوی ص 118،
(2) آ ج کلمه «سلطان» را ندارند،
(3- 3) فقط در ب بخطّ جدید،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 157
و معارف را نزدیک او فرستیم و با او میثاقی کنیم که حرم اتابکی و متّصلان او را تعرّضی نرساند و تعلّقی نکند تا هر کجا خواهند بروند و شهر بدو تسلیم کنیم «1» آنچ رای من اقتضا نمود اینست آنچ شما را که ارکان اتابک‌اید «2» مصلحت می‌نماید هم باز باید گفت، تمامت متّفق الکلمه گفتند رأی ملکه رأیی ملکانه است و اندیشه عاقلانه قاضی القضاه عزّ الدّین «3» قزوینی را که از اعیان افاضل و علمای عصر بود با جمعی حجّاب نزدیک سلطان فرستادند «4» و التماس عفو و اغضا کردند بقراری که بملکه و متعلّقان اتابکی تعرّضی نرساند تا هر کجا خواهند بروند، سلطان ملتمس ایشان را باسعاف مقرون کرد و اجازت داد تا چنانک خواهند بروند، روز دیگر را که دست فلک تیغ خرشید از نیام آفاق برکشید اعیان و امرای اتابکی و ارکان شهر یکبارگی با اصناف خدمتیّات و نثارها ببارگاه سلطان حاضر آمدند و بساطی که فلک چتر او بود بوسه دادند و از جبین سلطان آثار بشر و انطلاق و مکارم اخلاق معاینه دیدند ع، ینبیک رونق وجهه عن بشره، و ملکه نیز بر خوی خود عزم خوی کرد و سلطان در سنه اثنتین و عشرین و ستّمایه «5» در شهر آمد بکامرانی و اهالی آن بمقدم او تهانی نمودند و سلطان روزی چند آنجا مقام فرمود و بعد از آن بنخجوان آمد و بفتاوی ائمّه بر ملکه مالک شد و راه گذر اتابک را سالک، و در آن وقت اتابک در قلعه النجه «6» بود چون خبر وصول سلطان بنخجوان بشنید دانست که اندیشه چه باشد درد اندرون که بی‌درمان بود با علّت بیرون متظاهر شد و هم در آن روز از غم و غصّه جان تسلیم کرد،
جان عزم رحیل کرد گفتم بمرو «7» * گفتا چه کنم خانه فرومی‌آید
______________________________
(1) کذا فی د ز، آ: کند، ج: کنند، ه: کنید، ب باصلاح جدید: شود،
(2) کذا هو مکتوب بعینه فی آ ج ز (- اتابکید)،
(3) ه: عماد الدّین،
(4) آ ه ز: فرستاد،
(5) کذا فی د ج، آ ب ز: اثنی عشر و ستّمایه، و آن غلط صریح است، ه ندارد،
(6) کذا فی ب ج د ه ز و نسوی ص 118، آ: النحه،
(7) کذا فی ج د ز، آ ب: بمرو؟؟؟، ه: که مرو،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 158
و از روی انصاف بر منکرات افعال خاصّه آنچ تعلّق باهل و حرم داشته باشد در همه عادات نامحمودست و از امثال این حرکات قبیح و کارهای ناپسندیده تنفّر طباع ظاهر شود و صدق رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم کلّ شی‌ء مهه و مهاه الّا النّساء و ذکرهنّ «1»،
ذکر احوال سلطان و گرجیان و قمع ایشان،
چون کار روزگار چنانک عادت اوست دولت اتابکی را بزوال رسانید و ملک او را بسلطان جلال الدّین انتقال کرد و حشم و خدم از جوانب روی بدو نهادند کفره فجره گرج طمع بر تملیک ولایت «2» مستحکم کردند تا ابتدا سلطان را برانند و ملک تبریز مسلّم کنند و بعد از آن ببغداد روند و جاثلیق را بجای خلیفه بنشانند و مساجد را کلیسیا «3» و حقّ را باطل کنند درین تمنّی زور و اباطیل غرور باعتماد شوکت رجال و شکّت «4» رماح و نصال جمعیّتی ساختند و زیادت از سی هزار «5» مردان کار تعبیه دادند و حرکت کرد،
ألحقّ ابلج و السّیوف عوارفحذار من اسد العرین حذار «6» خبر چون بسلطان رسید و هنوز گروه او انبوه نشده بود و اختلال احوال
______________________________
(1) این کلام بنابر مشهور مثل است نه حدیث و اصل روایت در این مثل «مهه» است فقط یا «مهاه» بجای آن نه «مهه و مهاه» معا چنانکه مصنّف سهوا ایراد نموده است، رجوع کنید بمجمع الأمثال در باب کاف در مثل «کلّ شی‌ء مهه ما خلا النّساء و ذکرهنّ» و لسان العرب در م ه ه،
(2) کذا فی د ه ز، آ ب: ولات، ج: و آلات (کذا)،
(3) کذا فی ب د ز، آ: کلیسا، ج ه: کلیسا،
(4) کذا فی آ، ب: شکت، ه: شکست، ز: وشکت، ج د: سکت،
(5) نسوی ص 112: ستّین الفا، ابن الأثیر ج 12 ص 283:  ما یزید علی سبعین الف مقاتل،
(6) مطلع قصیده لأبی تمّام یمدح بها المعتصم، انظر ج 1 ص 38، 239،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 159
او بابتلال «1» مبدّل نگشته با جمعی که داشت بی‌تفکّر و تردّد روی بجمع گرج کرد هنگامی که نور بام ظلمت شام را می‌راند بخوابگاه گرج رسید در دره کربی «2» و ایشان مست شراب و افتاده خراب،
یا راقد الّلیل مسرورا بأوّله‌انّ الحوادث قد یطرقن اسحارا پیش از آنک گرج دست بجنگ برند سلطان پای درنهاد و ایشان را دست بردی نیکو بنمود و در آن دره «3» کربی «4» غاری بود در راه گذری مضیق چون بعد غور عقلا عمیق گرجیان همچنان سوار بر آن می‌زدند و خود را در آن می‌افکندند و سروران فتن و شرّیران زمن شلوه «5» و ایوانی «6» با دیگر اعیان گرجی را دستگیر کردند و در زنجیر کشیدند با نزدیک سلطان آوردند و شلوه «7» شبیه رجال عادی «8» بضخامت جثّه و قامت و فخامت جاه و زعامت، چون نزدیک سلطان رسیدند «9» فرمود که کجاست صولت تو که گفته بودی صاحب ذو الفقار کجاست تا زخم شمشیر آبدار بیند شلوه «10» گفت این کار دولت سلطان کرد بعد از آن اسلام برو عرضه کردند گفت دهاقین را رسمی باشد که در میان جالیز «11» چشم‌زخم را سر خر آویزند خضرت بستان اسلام را شلوه «12» نیز سر خر باشد امّا خود
______________________________
(1) کذا فی ب، آ ج د ه ز: بایتلاف،- ابتلّ و تبلّل حسنت حاله بعد الهزال و بلّ من مرضه و استبلّ و ابلّ برأ و صحّ (لسان باختصار)،
(2) کذا فی آ ب ج ز و نسوی اصل نسخه پاریس ص 151 و طبع هوداس ص 111، د: کوی، ه ندارد،
(3) آ ج ندارند،
(4) کذا فی آ ب ج، ه:  کرپی، د: کزپی، ز: کربی؟؟؟،
(5) کذا فی آ ب ج ز و نسوی ص 113 و ابن الأثیر 12: 269، 283، د: سلوه، ه: شکوه،
(6) کذا فی ب ج ه و ابن الأثیر 12: 283 و نسوی 176، آ: ایوانی؟؟؟، ز: ایوانی؟؟؟، د: ایرانی،
(7) آ د: سلوه، ه: شکوه، ز ندارد،
(8) کذا فی د باصلاح الحاقی و اصل نسخه «اعادی» بوده الف را تراشیده‌اند، آ ب ج ه: اعادی، ز ندارد،- عادی یعنی قدیم منسوب بقبیله عاد (لسان)،
(9) ج د: رسید،
(10) د: سلوه، ه: شکوه،
(11) ج: بالیز، د: پالیز،
(12) د: سلوه، ه: شکوه،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 160
حاشی السّامعین کون خری تمام بود، فی الجمله چون سلطان مؤیّد و کامران با دار الملک تبریز رسید و از هیبت او در آن ممالک بر دلها رعشت و بر دشمنان دهشت غالب شده بود و لشکر او بنسبت گذشته بسیار جمع شده شلوه «1» و ایوانی «2» را اعزاز فرمود و بر اندیشه آنک ایشان در استخلاص گرج معاون باشند با مزید اکرام مرند و سلماس و اورمیه و اشنورا «3» بدیشان داد،
بنا پارسایان چه داری «4» امیدکه زنگی بشستن نگردد سپید و لشکر بسیار از پیاده و سوار معدّ و آماده کرد و شلوه «5» و ایوانی «6» را که بر وفق مزاج او سخنها گفته بودند و تقبّلها و تکفّلها کرده و بمواعید عرقوبی سلطان را مغرور کرده و بر سن احتیال خواسته که او را در چاه اغتیال اندازند و بروباه بازی آن شیر پلنگ جوهر را در حبل حیل مقیّد کنند در مصاحبت لشکر بفرستاد و سلطان جریده قصد خریده نه بزر خریده خود «7» کرد و متوجّه خوی شد و از آنجا متوجّه گرج گشت و در دون «8» که سرحدّ گرج است بیکدیگر پیوستند و در مقدّمه سلطان ملک «9» طشت‌دار را برسالت نزدیک قیز «10» ملک فرستاد و قیز «10» ملک زنی بود که پادشاه تمامت گرج بود و از امیر المؤمنین ابو بکر «11» رضی اللّه عنه روایت است که چون خبر بدو رسید که شاه عجم زنی است
______________________________
(1) د ز: سلوه، ه: شکوه،
(2) ز: ایوانی؟؟؟، د ندارد،
(3) ه: اشنوه‌را د: اشنوررا، ز: اشهورا،
(4) کذا فی آ ب ج، د ه ز: مدارید،
(5) د ز: سلوه، ه: شکوه،
(6) ز: ایوانی،
(7) یعنی ملکه زوجه اتابک ازبک،
(8) کذا فی آ ب د ه ز، ج: درون، ابن الأثیر ج 11 ص 283 و یاقوت: دوین، نسوی ص 112، 114: زون،.
(9) آ ج کلمه «ملک» را ندارند،
(10) کذا فی د فی الموضعین، ه: قیر؟؟؟، (- قیز)، ب: قبز، قبز؟؟؟، آ: قیر؟؟؟، ج ز: قیر،- رجوع کنید بج 1 ص 212،
(11) ه: عمر،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 161
گفت ذلّ من اسند امره الی امرأه، ملک طشت‌دار روزی بر لب رود خانه کرّ «1» بود قسّیسی مست که کشیش میخوانند از نزدیک شلوه «2» می‌رسد با ملک طشت‌دار تعدّی می‌کند و میگوید نزدیک «3» ملک «4» لشکر روان کند «5» تا در دره مارکاب «6» سلطان را با لشکر فروگیریم و جزا و مکافات او بجای آریم، ملک طشت‌دار همان لحظه کشیش را بمی‌کشد «7» و چون مرغ پرّان با نزدیک سلطان می‌رسد وقت صبحی که آواز مؤذّنان مؤدّیان صلوه را از خواب بیدار می‌کردند «8» نزدیک سلطان رسید و از مصدوقه حال و خدیعت فرقه ضلال بیاگاهانید فرمود تا اختبار و اعتبار را شلوه «9» و ایوانی «10» را حاضر کردند و چهل امیر دیگر در صحبت ایشان و فرمود که با شما کنگاج می‌رود که بکدام راه اولیترست راه غرس «11» یا راه دره مارکاب «12»، شلوه «13» و امرا «14» گفتند که بر راه غرس «15» بلادی حصین است گذر از آنجا متعذّر باشد و راه مارکاب «16» اوسط راههاست و بتفلیس نزدیکتر چون بآنجا رسیم بآوازه سلطان لشکر پراگنده شوند و ولایت تفلیس مسلّم کنیم و مستخلص گردد، سلطان را چون حقیقت خبث عقیدت آن منافقان معلوم شد با شمشیر که داشت برخاست
______________________________
(1) کذا فی آ مشدّدا، ه ز: کر، ب د: کز، ج ندارد،
(2) د: سلوه، ه: شکوه (فی جمیع المواضع)،
(3) ج ندارد،
(4) ظاهرا مقصود قیز ملک است،
(5) کذا فی آ ب د، ج ز: کن، ه: کنید،
(6) کذا فی ه، آ: ممارکاب، د: مبارکاب، ج: ممارکان، ب: ارکان، ز: رکاب،
(7) کذا فی آ ب ج، د ه: می‌کشد، ز: بکشت،
(8) کذا فی آ ب ج ه، د: می‌کند، ز اصل جمله را ندارد،
(9) ز: سلوه، ه: شکوه،
(10) ز: ایوانی؟؟؟،
(11) کذا فی آ ب د ه ز، ج: عرس،
(12) کذا فی آ د ه، ج: ممارکان، ز: یارکاب، ب: ارکان،
(13) ه: شکوه،
(14) د: و ایوانی،
(15) کذا فی آ ب د ه، ج ز: عرس،
(16) کذا فی آ د ه ز، ب: ارکاب، ج: ممارکان،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 162
و شلوه «1» را بدست خود ضربها بر میان زد و بدو نیم کرد و خون او شمشیر را ملوّث کرد و بفرمود تا تمامت ایشان را بدوزخ فرستادند و با امرای خود مشورت نمود تا بکدام راه روی نهد هر کس مصلحتی دیدند سلطان فرمود رای من آنست که چون ایشان از احوال شلوه «2» و ایوانی بی‌خبر باشند و منتظر آنک تا ازیشان خبری رسد مغافصه بسر ایشان رسیم، بر مصلحت دید خود بر فور با ده هزار مرد پرجگر روان شدند «3» تا بپای عقبه بندپنبه؟؟؟ «4» که عقاب را پرواز از آن بحساب «5» تواند بود از اسب پیاده شد و لشکر بر عقب او روان، وعول وغول «6» او را می‌دید از شرم پیاده‌روی و ترس خویش خود را سرنگونسار «7» از کمر می‌انداخت، تا وقت انفجار عیون صبح بدان فجّار رسید و از جانبین کار حرب سخت گشت و بتیر و شمشیر دست بگشادند تا عاقبت حقّ بر باطل غلبه کرد و اکثر شیعه شرک در شرک فنا افتادند و اهل ضلال گزیده صلال عطب شدند و اولیای سلطان منصور و اودّای شیطان مقهور گشت الم یروا کم اهلکنا قبلهم من القرون انّهم الیهم لا یرجعون، آن روز چون بشب کشید هم آنجا نزول کردند و روز دیگر هنگام آنک
و الفجر یتلو الدّجی فی اثر زهرته‌کطاعن بسنان اثر منهزم «8»
______________________________
(1) ه: شکوه،
(2) ه ز: شکوه،
(3) کذا فی آ ب ه، ج د ز: شد،
(4) کذا فی ا ()، ب: بید پنبه؟؟؟، ه: بندپنبه، ز: بندسه، د: بندینه، ج:  مدنیه،
(5) ج: مجال (کذا)، ز جمله را ندارد،
(6) وعول جمع وعل است یعنی گوزن و وغول مصدر وغل یغل است یعنی داخل شدن و فرورفتن در جنگل و کوه و نحو ذلک،
(7) کذا فی آ ج، ب: سرنکوسار، ه ز کلمه «سر» را ندارند، د اصل جمله را ندارد،
(8) من جمله ابیات ستّه للأمیر ابی المطاع یصف یوما له بدیر دمشق ذکرها الثّعالبی فی اوّل تتمّه الیتیمه فی فصل محاسن اهل الشّأم و الجزیره (نسخه باریس ورق 500)، و قبله
ما انس لا انس یوم الدّیر مجلسناو نحن فی نعم توفی علی النّعم
وافیته غلسا فی فتیه زهرما شئت من ادب فیهم و من کرم و الفجر یتلو الدّجی البیت، قال کانت الزّهره تطلع فی ذلک الوقت قبیل طلوع
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 163
بصحرای لوری «1» آمدند غباری انگیخته شد که یکدیگر را کس نمی‌شناخت چون تسکین یافت و آفتاب بالا گرفت گرجیان را دیدند چون صید مانده در دامها افتاده پنج‌پنج و ده‌ده در هر خیل هر کس گرجیئی را می‌دید می‌کشت تا بدین نوع بسیار نیز نیست شدند و بر عقب یاران برفتند و لوری «2» را امان داد، و از آنجا بقلعه علیاباد «3» رفت استیمان کردند بدیشان نیز آسیبی نرسانید، و تمامت ماه حرام و «4» صفر در لشکر مقام ساخت و چون غرّه ربیع الأوّل بدیدند سلطان را تماشای شکار هوس کرد جریده با سواری چند براه «5» برفت و گرجیان را چون خبر شد پانصد سوار مرد ابنای جدّ و جهد را روان کردند مگر سلطان را ناگهان بکمند کید صید کنند و آتش اسلام را منطفی،
سوار جهان پور دستان سام‌ببازی سر اندر نیارد بدام سلطان چون ایشان را از دور بدید دانست که سیلابی عظیم است مگر از مهابّ ریاح دولت نسیمی از عنایت حضرت عزّت و جلالت بدمد و خاک ادبار در چشم آن خاکساران پاشد محاربت آغاز نهاد و بنفس خود حملهائی که یک مرد پانصد را بازنشاند می‌کرد و در هر نوبت چند را «6» ازیشان می‌انداخت لشکر سلطان را چون ازین حال خبر شد فوجی از لشکر سلطانی بمدد آمد و آن مخاذیل را هر لحظه قوم‌قوم می‌رسید تا زیادت از ده هزار «7» شدند و اور خان «8» بجوار تفلیس پناهید و بر رکنهای آن لشکر بداشت تا عاقبت سلطان با فوجی از خواصّ تکبیرگویان
______________________________
الفجر،
(1) کذا فی آ ب ج د ه، ز: لور
(2) کذا فی جمیع النّسخ،- و مقصود ظاهرا اهالی لوری است چه از چند سطر قبل واضح میشود که لوری نام موضعی بوده است، و عبارت جامع التّواریخ این است: «سلطان بشهر لوری رفت و امان داد»،
(3) کذا فی جمیع النّسخ،
(4) کذا فی ب (باصلاح جدید) ج د ه، آ واو را ندارد، ز «حرام و» را ندارد،
(5) ب (باصلاح جدید):  براهی، ج ز این کلمه را ندارند،
(6) ز: چندی را، ج: چند کس را، ب:  چند نفر را، ه جمله را ندارد،
(7) ه: دو هزار،
(8) کذا فی جمیع النّسخ،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 164
روی بر آن مخاذیل نهاد و بشمشیر و نیزه طورا یمینا و طورا شمالا بسیاری ازیشان را بر خاک انداخت،
دریا دیدی که کوه باردشمشیر بر آن «1» صفت گذارد
پنداری کافتاب میغست‌گر هیبت خود برو گمارد چون اهل گرج زخم گرز او دیدند راه گریز گرفتند چون مداخل شهر را برجال مشحون یافتند عنان بجانب جیحون «2» تافتند و از ترس و هراس با سلاح و افراس خود را در آن «3» آب آن خاک پایان «4» بر باد می‌دادند و بآتش دوزخ می‌رفتند،
بر دل حاسد او سینه ز سهمش گورست‌بر تن دشمن او پوست ز بیمش کفنست و متوطّنان قلعه چون آن حالت دیدند دست بجنگ بردند چون لشکر قدم اقدام در نهادند و بزخم تیر اختردوز و ناوک جگرسوز ایشان را مضطرّ و عاجز کردند خزانه قیز «5» ملک را در آب انداختند روز دیگر طلب امان کردند، سلطان ملتمس ایشان را مبذول داشت و بنفس خود بایستاد چندانک آن قوم از منازل «6» سلطان درگذشتند و بحدّ ابخاز «7» رسیدند، و هر دیه و قلعه که در حدود تفلیس مشحون باحزاب ابلیس بود تمامت را مستأصل کرد و حشم را غنایم بی‌حدّ و اندازه حاصل گشت و کنشتهای تفلیس که از قدیم الأیّام باز ذخایر نفایس در عمارت آن صرف کرده بودند ویران کرد و بر آن مواضع صوامع اسلام اساس نهاد، ناگاه
______________________________
(1) ب د ه: بدان،
(2) یعنی رود کرّ، شاهدی دیگر برای اطلاق «جیحون» بر مطلق رودخانه، رجوع کنید بص 59 ح، و ص 142 و ج 1 ص 108 س 2،
(3) ج ه ز «آن» را ندارند،
(4) کذا فی د، آ ج:  پایان؟؟؟، ب ه ز: نامان،
(5) کذا فی د، ه: قز، ب: قبز، ج ز: قیر، آ: قیر؟؟؟،
(6) کذا فی ج ز (؟)، آ: از منارل، ه: از حدّ منازل، ب: از مبارک، د: (آن قوم) نامبارک از (سلطان)،
(7) آ: انحاز، ز: ابحار،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 165
منهیان رسیدند که براق ربقه وفاق از گردن برکشیده است و از کرمان بر عزم استخلاص عراق روان شده سلطان بر قصد براق مراکب براق صفت در پیش زد و چون برق بجست و از لشکر آنچ توانست با خود بیرون برد و چون باد عرصه خاک می‌بسود و چون آتش هوای بالا می‌کرد و در منازل و طرف لشکر ازو بازمی‌ماند بهفده روز از تفلیس بحدود کرمان راند و از لشکر سیصد سوار زیادت با او مصاحب نه براق حاجب چون آوازه سلطان بشنید خدمتیهای بسیار بخدمت او فرستاد و تمهید عذر کرد، سلطان بر عزم استحمام «1» روزی چند باصفهان آمد و بزرگان عراق روی بخدمت او نهادند کمال الدّین اسمعیل راست این «2» قصیده مطوّل «3»
بسیط روی زمین گشت باز آبادان‌ * بیمن سیر سپاه «4» خدایگان جهان
کنند تهنیت یکدگر همی بحیات‌بقیّتی * که ز انسان بماند و از حیوان
ز باغ سلطنت این یک نهال سر بکشید * که برگ او همه عدلست و بار او احسان
برای بندگی درگهش دگرباره‌ * ز سر گرفت طبیعت توالد انسان
جلال دنیا «5» و دین منکبرنی 7 «6» آن شاهی‌که ایزدش بسزا کرد بر جهان سلطان
______________________________
(1) ج: استجمام،
(2) کذا فی آ ج، ب د ز: از، ه ندارد،
(3) ج افزوده: که در مدح سلطان جلال الدّین گفته چند بیت از آن یاد کرده میشود، د: افزوده: این چند بیت ثبت افتاد، ز افزوده: که مدح سلطان (کذا)،
(4) ه: چتر سیاه، ز: چتر بلند،
(5) کذا فی آ ب ج د، ه ز: دنیی، و برای وزن همین انسب است،
(6) کذا فی آ فی غایه الوضوح، ب: منکبرنی؟؟؟، ج: منکبرز، ز: بنکرکی؟؟؟، د: بی‌مثال (کذا!)، ه بیاض بجای
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 166
زهی معارج قدرت ورای طور کمال‌زهی معانی خوبت «1» برون ز حصر بیان
جهان ستانا ایزد ترا فرستادست‌که چار حدّ جهان ملک تست رو بستان
گواه ملک تو عدلست هر کجا خواهی‌بنیک محضری خود گواه می‌گذران
تو عمر نوح بیابی از آنک در عالم‌عمارت از تو پدید آمد از پس طوفان
تو داد منبر اسلام بستدی ز صلیب‌تو برگرفتی ناقوس را ز جای اذان
حجاب ظلم تو برداشتی ز چهره عدل‌نقاب کفر تو بگشادی از رخ ایمان
ز بازوی تو قوی گشت بازوی اسلام‌که از مصادم «2» کفّار گشته بد ویران
براق عزم تو گامی که برگرفت ز هندنهاد گام دوم بر اقاصی ارّان
که بود جز تو ز شاهان روزگار که دادقضیم اسب ز تفلیس و آب از عمّان
______________________________
این کلمه،- متن مطابق آ است که اقدم نسخ حاضره است و چنانکه گفتیم در کمال وضوح منکبرنی (با میم و نون و کاف و باء موحّده و راء مهمله و نون و یاء مثنّاه تحتانیّه) دارد و برای اختلاف قراءات دیگر رجوع کنید بحاشیه آخر این جلد،
(1) کذا فی ج د ز (؟) و نیز در دو نسخه از دیوان وی در کتابخانه ملّی پاریس (b 21.f ، 1312.a ;Suppl .Pers 11.f ، 1117.Suppl .Pers ( ولی در ز و نسخه دوّم دیوان «خویت» با یاء آخر حروف نیز ممکن است خوانده شود،- ه: خوبت؟؟؟، ب: خوبت؟؟؟، آ: حوبت؟؟؟،
(2) کذا فی آ ج، ب د ه ز: تصادم،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 167
ز لعب تیغ تو در ضرب خصم شهماتست‌باسب و پیل چه حاجت یکی پیاده بران «1» دیگر باره خبر رسید که گرجیان جمعیّت کرده‌اند و وزیر یلدرجی «2» که سلطان او را قایم مقام خود در تفلیس بگذاشته بود باضطرار بتبریز آمدست و از شام ملک اشرف حاجب علی را باخلاط فرستاده است و هرچند روز تاختن می‌آورد و ملکه از خوی باخلاط رفته است و حاجب علی او را «3» بخود راه داده و گرجیان باز بتفلیس آمدند و مساجد را خراب و مسلمانان را عذاب می‌کنند، سلطان ازین اخبار موحش پریشان و پیچان «4» شد و در حال عازم اذربیجان گشت؛
کیف عیش امری‌ء له کلّ یوم‌علم دون بلده منشور
و اذا الرّیح حرّکت صوت طبل‌من بعید فقلبه مذعور
یا غنیّا عن العساکر و الحثّ‌هنیئا لک المقیل الوثیر
من له کسره یعیش عن النّاس غنیّا بها فذاک الأمیر سلطان چون بنواحی اخلاط رسید لشکر هر کرا می‌یافتند می‌کشتند و هرچه
______________________________
(1) در حاشیه ج در این موضع سیزده بیت دیگر از این قصیده افزوده است و در تکرار آن در اینجا فائده ندیدیم چه دیوان کمال الدّین اسمعیل فراوان است، در ه در اصل متن این سه بیت را اضافه دارد:
ز شوق نام تو منبر همیشه در محراب‌چو کودکان همه آدینه خواهد از یزدان
سخاوتت بسلم در جهان همی‌بخشدزری که نقش وجودش نگشت سکّه کان
بعهد عدل [تو] گرگ از پی خوش‌آمد میش‌چو خرس مصطبه‌بازی کند بچوب شبان
(2) کذا فی ب ج، آ: یلدرحی، د ه: بلدرجی، ز: یلدرحی، نسوی اصل نسخه پاریس ص 307: بلدوجن؟؟؟ ( «و کان شرف الملک [وزیر السّلطان] قد لقّب به زمن خموله تلقیب تسخیف»)، ص 311: یلدوجن؟؟؟ و بلدوجن، مطابق متن مطبوع ص 226، 229: بلدوجن (همه جا)،- جامع التّواریخ اصل نسخ پاریس: یولدورجی و یولدوزجی، و در طبع بلوشه ص 28 همه جا: یلدوزحی،
(3) ب کلمه «او» را تراشیده است،
(4) تصحیح قیاسی، ه ز: بیچان؟؟؟، ب ج: بیجان، آ:  بیحان؟؟؟، د: بیحان؟؟؟،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 168
می‌دیدند می‌برد تا بدر اخلاط رفتند و لشکریان خود را در شهر انداخت «1» و دست بغارت و قتل بردند نفیر و زفیر از مردان و زنان برخاست سلطان خواصّ را بفرستاد تا آن جماعت را از شهر بیرون کنند عوامّ نیز غوغا برآوردند جماعتی لشکریان کشته شدند و باقی را بیرون کردند و کار از تدارک بگذشت حشم سلطان را چندانک خواستند باز راه ندادند که در آنجا روند، و چون خبر وصول نایماس «2» و تاینال «3» بجانب عراق رسیده بود و امکان قرار نبود از آنجا بر عزم عراق بتبریز آمد و از آنجا باصفهان شد و شذّاذ «4» لشکر و افراد مردان هر کجا بودند روی بخدمت سلطان نهادند و لشکر مغول نیز بریّ رسید و سلطان مستعدّ کار شد و متشمّر کارزار و جمله اعیان و خانان را حاضر کرد ع، گرانمایگان را ز لشکر بخواند «5»، و گفت کاریست بزرگ که تصدّی کرده و بلائی عظیم پیش آمده اگر تن بعجز و جبن درخواهیم داد هیچ بقا ممکن نیست باری مقاومت اولیتر و صبر اگر فضل باری یاری دهد خود ما و شما رستیم و اگر کار بنوعی دیگر باشد از درجه شهادت و فضیلت سعادت محروم نمانیم قال اللّه تعالی یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا لَقِیتُمْ فِئَهً فَاثْبُتُوا وَ اذْکُرُوا اللَّهَ کَثِیراً لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ، جمله یکدل و یک زفان از سلطان قبول کردند و سلطان لشکر را تعبیه داد و قلب و جناحین را تسویه میمنه را ببرادر بی‌وفا و همتای پرجفای خود غیاث الدّین سپرد و میسره را «6» مستظهر کرد و خویشتن در قلب بایستاد و
______________________________
(1) کذا فی آ د، ب (باصلاح جدید) ج ه ز: انداختند،
(2) کذا فی آ ورق‌b 701، در ورق‌a 701: نایماس؟؟؟، و اینجا نایماس، ب: نایماس (یا) نابماس، ج د: نایماس؟؟؟ (مثل آ)، ه: بایماس، ز: نایناس؟؟؟، جامع التّواریخ 1113.Suppl .Pers ورق‌b 911: تایماس، و در طبع بلوشه ص 33: نایماس،
(3) کذا فی آ ه، ب: نابنال، ج د: نابنال؟؟؟، ز: اینال؟؟؟،
(4) آ ه: شداد، ب: سدّاد، د: سداد، ج: شراد، ز ندارد،- تصحیح قیاسی،
(5) ه افزوده: بر ایشان ز هر در سخن باز راند،
(6) بیاض در آ ب، ج د ه ز بدون بیاض،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 169
صف‌آراست و خواست تا میمنه و میسره را فرماید تا در موافقت او در قلب و موازاه خود حمله کنند برادرش غیاث الدّین با ایلچی پهلوان و خواصّ خویش و جمعی دیگر عنان برتافت،
انّی و تجربتی سعیدا بعد ماجرّبت فی غلوائه اخلاقه
کمعید شکّ فی خراقد شمّه‌و اراد معرفه الیقین فذاقه «1» سلطان جلال الدّین ازین سبب مستشعر شد و از لشکر متنفّر و بازین «2» همه روی نگردانید و بر قلب حمله کرد و دست راست لشکر مغول دست چپ سلطان را برداشت و دست راست سلطان دست چپ مغول را و لشکرها بیکدیگر مختلط شدند و لشکر مغول از پس قلب سلطان در آمدند و علم سلطان از جایگاه برفت و دست راست بر عقب دست چپ می‌دوانید چنانک هیچ‌کدام را از یکدیگر خبر نبود و سلطان در قلب افتاده و بیرون جنیبت کش کس با او نمانده از جوانب بدو محیط شدند و سلطان چون نقطه در دایره یکی را از اسب می‌انداخت و دیگری را اعضا می‌خست تا از میان بجست و بلورستان افتاد و در دره مقام کرد و از هزیمتیان یکان و دوگان ناگهان می‌رسیدند و بخدمت او متّصل می‌شدند و کسی را از اهل اصفهان و لشکر از حال او خبر نه بعضی بر آنک او را در معرکه انداخته‌اند و بعضی بر آنک گرفتار شده است و لشکر مغول تا بدر اصفهان آمدند و از آنجا بتعجیل تمام بی‌هیچ لبث و مکث در مدّت سه شبانروز بریّ راندند «3» و از آنجا نیز متوجّه نشابور شدند و بازگشتند، و سلطان بجانب اصفهان روان شد و مبشّران در
______________________________
(1) لأبی احمد بن ابی بکر بن حامد من کتّاب السّامانیّه، انظر یتیمه الدّهر ج 4 ص 5، و البیت الأوّل هناک هکذا:  انّی و احمد بعد ما جرّبته‌و بلوت فی احواله اخلاقه
(2) ج د ه ز: با این، ب: بازی،
(3) ه ز با جزئی اختلافی با یکدیگر در اینجا افزوده‌اند: «و بعضی از لشکر بمحاصره کاشان مشغول شدند و بسه روز بگرفتند و قتل و غارت و نهب بسیار کردند و از آنجا بریّ رفتند»،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 170
مقدّمه بفرستاد و او بر عقب ایشان، تمامت مردان و زنان باستقبال او رفتند و مقدم او را قدوم مسرّات دانستند و ذهاب بلیّات،
چو دیدند ایرانیان روی اوبرفتند یکبارگی سوی او و سلطان از اکثر اعیان حشم در خشم بود فرمود تا خانان و سروران را که مقرّبان حضرت و نام یافتگان دولت خاندان او بودند و روز مصافّ هیچ کار نکردند پیش او آوردند و مقنعه بر سر انداختند و گرد محلّات بگردانید و جماعتی را که در عداد امارت نبودند «1» و در آن روز که روز فزع اکبر بود در موقف قتال و نزال تقدّم کرده بودند و قدمی در نهاده و بصدق دمی پای داشته بعضی را لقب خانی داد و قومی را ملکی و خلعت و تشریف و ایشانرا برکشید و بازار ایشان را رواج داد،
ذکر مراجعت سلطان با گرجستان،
و از آنجا در شهور سنه خمس و عشرین و ستّمایه بگرجستان رفت و چون سلاطین روم و شام و ارمن و آن حدود از بطش و انتقام و رکض و اقتحام او هراسان بودند با یکدیگر بیعت کرده بودند و بدفع او یک تیغ «2» شده و لشکر گرج و آلان و ارمن و سریر و لکزیان «3» و قنچاق و سونیان «4» و ابخاز و حانیب؟؟؟ «5» و شام و روم «6» جمله مجتمع
______________________________
(1) کذا فی ب ج د ه ز، آ: بودند، و شاید همین صواب باشد چه رتبه «امیر» پائین‌تر از «ملک» و «خان» بوده است نسوی گوید در مورد دیگر ص 100: «و کان اذا الحّ بعضهم فی السّؤال و لجّ فی الطّلب یرضیه بزیاده فی لقبه فان کان امیرا یلقّبه ملکا و ان کان ملکا یلقّبه خانا»،
(2) کذا فی ب د ز، ه: یک تبع، ج:  یک تیغ و یک تیع، آ: یک تیع؟؟؟،
(3) کذا فی ب ه، ز: لکریان، آ:  لکریان؟؟؟، د: لکرمان، ج: کرمان،
(4) ب: سوینان، آ: سوینان؟؟؟، ج ه: سومان، د و اصل نسخ جامع التّواریخ و طبع بلوشه ص 28: سوسان، ز:  میریان؟؟؟، نسوی ص 176: الّلکز و الألان و السّون،- مقصود بلاشکّ اقوام سوان‌Svanes است که یکی از قبایل معروف قفقاز است، رجوع کنید بکتب مبسوطه جغرافی در تحت‌Svanes یاtes Souane یاtes Svane ،
(5) کذا فی آ (؟)،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 171
شدند و با ایشان متّفق مردانی که پختگان آتش روزگار و نخبگان روز کار بودند، و سلطان بجوار ایشان بمندور «1» رسید نزول کرد و از قلّت آلت کفاح و عدم رجال سیوف و رماح و تکاثر سواد دشمن و تغیّر احوال زمن پریشان بود و با وزیر یلدرجی «2» و ارکان حضرت مشورت فرمود یلدرجی «3» صواب در آن دید که چون عدد مردان ما صد یک ایشان نیست از مندور «4» بگذریم «5» و آب و هیمه را ازیشان بازداریم تا ایشان در گرما ضعیف شوند و اسبان لاغر و لشکرهای دیگر که بهر جانبی‌اند بما رسند آنکاه از قدرتی و بصیرتی تمام روی بکار آریم و اندیشه کارزار کنیم، سلطان از آنجا که اقتدار او بود در غضب شد و دواتی که در پیش او نهاده بود بر سر وزیر زد و فرمود که ایشان رمه گوسفنداند شیر را از کثرت گله چه گله «6»، یلدرجی «7» از گفته ناسامان پشیمان شد و بجنایت آن پنجاه هزار دینار تسلیم کرد، سلطان فرمود که هرچند کار سختست و مشکل امّا چاره جنگست و توکّل نتوان دانست که دست کرا خواهد بود، در خزانه بگشادند و رمهای اسبان حاضر کرد و امرا و خواصّ با اوساط و عوامّ چندانک توانستند برداشتند و مستعدّ
______________________________
ب ج: حانیت، د ه: جانیت، د «جانین» نیز ممکن است خوانده شود، ز ندارد، جامع التّواریخ اصل نسخ پاریس: خانیت؟؟؟ و خابیت؟؟؟، و در طبع بلوشه ص 28: خانیت،  ب د: ارز روم،
(1) کذا فی ز، ب: بمیدور، ه: بمیدوز، آ: بمیدور؟؟؟، ج: بمیدو، د ندارد،
(2) کذا فی آ ب، ز: یلدرحی، ج د ه: بلدرجی،
(3) کذا فی ب ج، آ ز: بلدرحی؟؟؟، ه: بلدرجی، د: بلدرحی،
(4) کذا فی آ واضحا، ز:  مندو، ب د ه: میدور، ج: میدو،
(5) ب: نکذریم، ج: بکذریم،
(6) ج در اینجا اضافه ذیل را دارد:- «و فردوسی طوسی خوش گفته است
نیابی تو زان لشکر بی‌کران‌ * یکی مرد جنگیّ و گرز گران
که پیش من آید بآوردگاه‌ * گر ایدون که یاری دهد هور و ماه
سلاحست بسیار و مردم بسی * ‌سرافراز نامی نبینم کسی»
(7) کذا فی ب ج، آ: بلدرحی، د ه: بلدرجی، ز: بلدرحی،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 172
گشت، چون لشکرها رسیدند با طبل و بوق و جمال و نوق صف‌صف از پس یکدیگر ایستاده و محاربت را آماده لشکر سلطان را بنسبت خود از دریائی‌جوئی و در میدان خودگوئی می‌پندارند «1» قال اللّه سبحانه و تعالی إِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ یَغْلِبُوا مِائَتَیْنِ وَ إِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ مِائَهٌ یَغْلِبُوا أَلْفاً مِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَفْقَهُونَ، چون لشکر گرج دررسید لشکر سلطان نیز سلاح پوشیدند و سلطان «2» بمطالعه ایشان بر پشته بلند برآمد نشانها و اعلام قفچاق را دید بر یمین و بیست هزار مرد گزین سلطان قشقر را «3» پیش خواند و یکتا نان و قدری نمک بدو داد و نزدیک قفچاقان فرستاد و حقّی که در عهد پدر خویش در وقتی که ایشان را مقیّد و مذلّل کرده بود و سلطان بلطایف حیل ایشان را از آن خلاص داده و نزدیک پدر شفیع شده یاد داد و گفت «4» اکنون در روی من مگر قضای آن حقّ را شمشیر می‌کشید لشکر قفچاق ازین سبب باز ایستادند حالی از موضع خود دور گشتند و ازیشان یکسو شد، و چون لشکر گرج صفوف بیاراستند سلطان رسولی نزدیک ایوانی که سرور ایشان بود فرستاد که شما امروز از دور رسیده‌اید و اسبان کوفته باشند و مردان خسته امروز هم برین نمط بایستیم جوانان جنگ‌جوی از هر جانب یک‌یک در میدان آیند و بر سبیل مجادله و مطارده دستی برهم اندازند تا ما امروز نظاره کنیم و کار فردا کناره «5»، ایوانی را این سخن نیک موافق افتاد و از جوانان کنداور و دلیران دلاور یک سرور که با کوه بضخامت پهلو می‌زد در میدان آمد و ازین جانب سلطان منکّروار
______________________________
(1) ب ه ز: می‌پنداشتند، د: می‌دانستند، ج: دیدند،
(2) فقط در ب، آ د ه ز ندارند، ج کلمه سلطان را بعد از «ایشان» دارد،
(3) کذا فی ز، آ: قسقر را، ب: قشقرا، ه: قشقررا، ج: قشعررا، د:  قتررا، جامع التّواریخ طبع بلوشه ص 29: قوشقررا،
(4) آ د ه «و گفت» را ندارند،
(5) کذا فی ب، ج: کتاره، آ: کناره، ه: یکباره، ز: مستعد، د ندارد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 173
ز لشکر برون تاخت بر سان شیربپیش هجیر «1» اندر آمد دلیر و خلقی از جوانب نظّاره‌کنان سلطان هم در تک اسب تکبیرگویان
یکی نیزه زد بر کمربند اوکه بگسست خفتان و بر بند «2» او آن ملعون از اسب بر زمین افتاد و جان بداد سه پسر داشت جداجدا بنوبت درمی‌آمدند و سلطان بقوّت و قدرت خدای عزّ و جلّ یک ضربت می‌زد و بر عقب پدر بدوزخ می‌فرستاد،
با حمله بازِ هیبت اوشاهین قضا کبوتر آمد
ای آنک بمعرکه سنانت‌دوزنده چشم اختر آمد ازناوری «3» دیگر بجثّه کوه بیستون با نیزه مانند ستون بر مرکبی چون هیکل فیل درتاخت،
مکرّ مفرّ مقبل مدبر معاکجلمود صخر حطّه السّیل من عل «4» و بارگیر سلطان از کثرت تعب از اقدام بازمانده و نزدیک شده که در شکال احجام افتد و ازناور «5» هر لحظه حمله می‌آورد و سلطان بچابک دستی آنرا ردّ می‌کرد متواتر برین جمله حملها آورد و سلطان را زخمها زد و کارگر نیامد کار سخت شد و نزدیک رسید که شیطان رجیم بر سلطان رحیم غالب شود و شاه در دست دیو سیاه افتد باز چون حمله او بسلطان نزدیک رسید سلطان در تک اسب بزیر جست
یکی نیزه زد بر سر اشکبوس‌سپهر آن زمان دست او داد بوس آن زمان آواز تحسین ملائکه ارضی «6» بملأ اعلی رسید و ندای الحمد للّه الّذی نصر عبده بمسامع ثقلین رسید و فریقین از مشاهده این حال که رستم زال را امثال آن میسّر نبود تعجّب نمودند و هر یک
______________________________
(1) آ مشکّلا: هجیر،
(2) کذا فی آ ب ز، ج د ه: پیوند،
(3) کذا فی آ ب د ه، ج: ازناورد، ز: ازناوردی،- ازناور بزبان گرجی بمعنی شریف و بزرگ قوم است (کاترمر در حواشی جامع التّواریخ ص 368)،
(4) من معلّقه امرئ القیس المشهوره،
(5) کذا فی ب د ه، ج ز: ازناورد، آ: ارناور،
(6) کذا فی جمیع النّسخ،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌2، ص: 174
همی‌گفت هر کس که این رستمست‌و یا آفتاب سپیده‌دمست و چون آن چند کس که هر یک صفدری بودند و پشت لشکری در یک لحظه لقمه یک سوار شدند و طعمه کلاب و کفتار گشت فشل و هراس «1» بر آن مدابیر غالب شد و از لشکر اسلام خوف و هراس «1» غایب، سلطان هم از آن موضع بسر تازیانه اشارتی کرد مردان کار پای درنهادند و لشکر گرج روی برگردانید آثار فتح الباب ظفر ظاهر گشت و انوار حسن المآب نصرت چهره گشاد و در یک لحظه فضا از کشته بسیار پشته ناهموار شد و روی زمین از خون اطلس‌گون گشت، و چون آن مدابیر را کار از تدبیر بگذشت و مزوّران را رای از تزویر جز گریز بهنگام و استمساک باذیال شام و تواری در سجوف ظلام و ما اللّه بظلّام چاره ندیدند اطراف و اکناف دشت و کوه از غلبه زفیر و صراخ ایشان در تموّج آمد و زمین از صهیل و شهیق بهایم هایم در ترجرج، چندان غنایم حاصل شد که باغمام؟؟؟ التفاتی نمی‌رفت و نعمت چنان عامّ شد که انعام در حساب نمی‌آمد، و چون بنوی «2» دین نبوی قوی شد و آوازه هیبت و حشمت سلطان در آفاق طاری گشت و این بشارت باطراف فرستادند ملوک و اشراف باز ازو حسابها برداشتند و سلطان از آنجا عزم اخلاط کرد، 
   نظر انوش راوید:  براحتی بر شک من افزوده شده،  که این کتاب خطی در دربار عثمانی نوشته شده است.  در این دربار نقشه های جغرافیایی و کتاب های زیادی جعل می شد،  این روند در ادامه سبک کار روم شرقی بود.
مقدمه و دیدگاه و تفسیر و بررسی انوش راوید و فهرست لینک های کتاب در اینجا.
این نوشته در تاریخ ایران ارسال و برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.