بررسی تاریخ جهانگشای جوینی 4

بررسی تاریخ جهانگشای جوینی 4
مقدمه جلد دوم
 
مقدمه و دیدگاه و تفسیر و بررسی انوش راوید و فهرست لینک های کتاب در اینجا.
 
توجه:  نظرات و تحلیل های من انوش راوید در زیر مطالب کتاب،  در همین برگه با خط قرمز است.
لوگو تاریخ مند و اندیشه ورز شوید،  عکس شماره 1607.
   مهم:  بسیاری فکر می کنند درباره تاریخ آگاهی دارند،  درصورتیکه آن مقداری دانشی که دارند،  اطلاعات است،  نه آگاهی و نه علم.  اطلاعاتی درست یا غلط،  که توسط سیستم آموزشی حافظه محوری بعنوان درس و کتاب و فیلم و غیره بخورد داده اند.  آگاهی دارای دید تجزیه و تحلیل های مقدار دانش و اطلاعات ماست،  که در ذهن بسیاری شکل نگرفته و نمی گیرد،  زیرا ذهن های حافظه ای اثر سبک کار سیستم آموزشی دارند،  عده کمی ذهن های تحلیلی و تعلیلی در تاریخ و تاریخ اجتماعی دارند.  بمنظور درک درست از تاریخ نیاز است،  آگاهی تاریخی خود را بالا ببرید،  مشروح در اینجا.
 
[جلد دوم]
تاریخ جهانگشای جوینی، مقدمه‌ج‌2، ص: 2
مقدّمه مصحّح‌
اشاره
برای تصحیح متن جلد دوّم علاوه بر نسخ آ ب ج د ه از ص 94 س 20 از متن مطبوع حاضر الی آخر کتاب نسخه ز نیز بکار برده شده است، این نسخه چنانکه در مقدّمه جلد اوّل شرح دادیم ناقص و مشتمل است فقط بر دو ثلث اخیر از جلد دوّم و تمام جلد سوّم، یعنی تمام جلد اوّل و ثلث اوّل جلد دوّم از آن ساقط است، و این نسخه هرچند سقیم و مشحون از اغلاط است ولی باز بواسطه قدم نسبی خود در تصحیح جلد حاضر خالی از مساعدت نبود بل احیانا راه تصحیح فقط انحصار بدان داشت، مثلا در ص 101 س 17 کلمه «قراقم» که صواب همان است لا غیر فقط در ز موجود است و در سایر نسخ «قراقورم» و در آ «قراقیر»؟؟؟
دارد که هر دو قطعا خطاست و بدون استعانت نسخه ز تصحیح این موضع ممکن نبود، و همچنین در ص 264 س 17 کلمه «اقصی» فقط در ز موجود است و از سایر نسخ مفقود و حال آنکه وجود آن قطعا لازم است و بدون آن عبارت ناقص، و هکذا،
امّا نسخه و بدلایلی که در مقدّمه جلد اوّل گفته شد مطلقا در تصحیح این جلد بکار برده نشد و بکلّی از آن صرف‌نظر گردید و بعد از این نیز در تصحیح جلد سوّم بکار برده نخواهد شد،
چنانکه نیز در مقدّمه جلد اوّل اشاره نمودیم متن جهانگشای مانند سایر مؤلّفات قدیمه فارسی مشتمل است بر پاره اصطلاحات مخصوصه و کلمات و ترکیبات غریبه که در آن اعصار متعارف بوده ولی کنون بکلّی مهجور یا نادر الاستعمال است، این اسالیب مخصوصه که ما از آن بخصایص
تاریخ جهانگشای جوینی، مقدمه‌ج‌2، ص: 3
نحوی و صرفی و لغوی و رسم الخطّی تعبیر میکنیم آنچه از آن راجع بجلد اوّل جهانگشای است مهمّات آنرا در مقدّمه آن جلد ثبت نمودیم و وعده دادیم که آنچه راجع بجلد دوّم و سوّم بدست آید در مقدّمه هر جلد درج کرده شود، اینک حسب الوعده آنچه از این قبیل خصایص در اثناء تصحیح جلد ثانی التقاط شد در این مقدّمه ثبت گردید،
   نظر انوش راوید:  بدقت باید تحقیق کرد،  اشتباه های کاتبان بوده،  یا بطور کلی متفاوت هستند،  این تحقیقات وظیفه سیستم آکادمی تاریخ و باستان شناسی ایران است،  و باید به این وظیفه عمل کند،  و تاریخ ایران را در اختیار دانش های مشکوک سرمایه گذاری یک قرن پیش موسسه استعماری گیب قرار ندهند.
خصایص نحوی و صرفی‌
1- اضافه نام صاحب محلّی بخود آن محلّ (رجوع بمقدّمه ج 1 ص قیه)، مثال: «علاء الدّین الموت» یعنی پادشاه یا صاحب یا حکمران الموت، (ص 204 س 21)،- «محمود شاه سبزوار» (ص 224 س 12، ص 272 س 17)،- «نظام الدّین اسفراین و شرف الدّین بسطام» (ص 233 س 14- 15)، «اختیار الدّین ابیورد» (ص 233 س 15 و ص 247 س 5)،- «خواجه مجد الدّین تبریز» (ص 258 س 6)،- «امین الدّین دهستان» (ص 74 س 6- 7)،- «سلطان شهاب الدّین غور» (ص 89 س 11- 12)،- «عماد الدّین بلخ» (ص 195 س 6)،
2- ادخال باء زایده بر افعال منفیّه (رجوع بمقدّمه ج 1 ص قی- قیا)، چون «و اللّه که مثل من بنخواهد نمود چرخ» (ص 11 س 13)،- «گفتم بمرو» یعنی مرو نهی از رفتن (ص 157 س 21)،
3- ادخال باء زائده بر «می»، چون «بمی‌کشد» (ص 161 س 5)، و معروف در این استعمال عکس این است یعنی ادخال «می» بر باء زائده چون «می‌بسود» (ص 165 س 4)، و «می‌بکاشت» (ج 1 ص 30 س 7)،
4- ارجاع ضمیر جمع باسم مفرد بتوهّم معنی جمعیّت، چون «برگ اشجار از ترک تازی نسیم اسحار ترک علوّ سردار گرفتند» بجای «گرفت» بتوهّم معنی برگهای اشجار (ص 247 س 11- 12)،- «آواز مؤذّنان
تاریخ جهانگشای جوینی، مقدمه‌ج‌2، ص: 4
مؤدّیان صلوه را از خواب بیدار می‌کردند» بجای «می‌کرد» بتوهّم معنی آوازهای مؤذّنان (ص 161 س 6- 7)،
5- عکس آن یعنی ارجاع ضمیر مفرد بجمع، چون «وعول وغول او را می‌دید از شرم پیاده‌روی و ترس خویش خود را نگونسار از کمر می‌انداخت» یعنی می‌دیدند و می‌انداختند (ص 162 س 8- 10)،- «و از جوانب لشکرها درهم آمد» یعنی درهم آمدند (ص 83 س 1)،- «قبایل و شعوب مغول بسیارست» (ج 1 ص 25 س 17)، و دو سه سطر بعد:
«و در آن وقت قبایل مغول موافق نبودند»،
6- حذف فعل از جمله معطوفه بقرینه فعل جمله معطوف علیها، خواه هر دو فعل از یک جنس باشند و این طریقه اکنون نیز معمول است چون «جان بحق تسلیم کرد و از منزل فنا بمرحل بقا کوچ» یعنی کوچ کرد (ص 258 س 3- 4)،- «از قطب الدّین نیز ایلچی باعلام توجّه او بجانب بغداد برسید و بر عقب قطب الدّین» یعنی بر عقب قطب الدّین برسید (ص 217 س 10- 11)، یا از یک جنس نباشند و این استعمال اکنون مهجور است چون «امیر ارغون … بازگشت و بعزّ و نواخت و سیورغامیشی مخصوص» یعنی مخصوص شد یا گشت یا گردید (ص 260 س 6- 7)،- «آنچ توانست از امتعه بیرون آورد و حواشی که از قطب الدّین سلطان تحاشی می‌کردند در مصاحبت او بر راه لور روان» یعنی روان شدند یا روان گشتند و نحو آن، (ص 216 س 9- 10)،- «چون وصول او بمازندران مقارن رحیل جنتمور افتاد و نوسال قایم مقام جنتمور» یعنی قایم مقام جنتمور بود یا شد یا گردید و نحو آن (ص 228 س 13- 14)،
7- آوردن فعل معطوف بصورت مفرد غایب در صورتی که فعل معطوف علیه متکلّم مع الغیر است، چون «آیات وعد و وعید بر جماعت مخالفان … خواندیم و مقدّمات انذار و تحذیر … تقدیم فرمود» یعنی
تاریخ جهانگشای جوینی، مقدمه‌ج‌2، ص: 5
تقدیم فرمودیم (ص 177 س 15- 17)، و این طریقه و نظایر آن در عبارات قدما جدّا معمول بوده است، رجوع کنید بمقدّمه ج 1 ص قید- قیه و مقدّمه جلد اوّل از لباب الألباب عوفی ص ی- یا،
8- همزه اصلیّه که در اوایل بعضی از افعال است چون اندیشیدن و انداختن و نحوهما معروف آن است که در صورت ادخال حرف نفی «نه» یا باء مطیعیّه بر آن قلب بیاء میشود چون نیندیشم و بینداخت (مگر در صورتی که بعد از همزه یائی باشد چون نایستاد و بایستاد)، ولی در نسخ قدیمه جهانگشای بسیاری از اوقات دیده میشود که همزه اصلیّه همچنان بر قرار اصل باقی است چون «قصد یکدیگر نه‌اندیشیم» (ص 206 س 15)- «نه‌انجامد» (ص 127 س 18)،- «بانداخت» (ب ورق 124)،- «ناندیشیم» (ایضا ورق 153)،
9- استعمال نام پدر یا جدّ بجای نام خود شخص، چون استعمال «بشیر» بجای محمّد [بن] بشیر (ص 85 س 15- 17)، و «خرمیل» بجای حسین [بن] خرمیل (ص 66- 68 بسیار مکرّر)، و «خرنک» بجای محمّد [بن] خرنک (ص 52 س 12، 13، 17) و از این قبیل است اکنون استعمال «منصور حلّاج» بجای حسین [بن] منصور حلّاج،
10- ادخال ادات عموم افرادی «هر» بر جمع: «موافق شرایع و ادیان هر انبیاست» (ص 44 س 8 از ج 1)،
11- استعمال ترکیب تضمّنی یعنی ترکیباتی که حرف عطف در آن محذوف است مانند خمسه عشر در لغت عرب، چون «آمد شد» (ص 20 س 10، ص 224 س 11)،- «شد آمد» (ص 58 س 20، ص 272 س 2، ج 1 ص 78 س 21)،- «افتان خیزان» (ص 56 س 9)،- «هایهوی» (ص 79 س 18)، ولی گاه «شد و آمد» (ص 99 س 20) و «آمد و شد» (ص 210 س 3) و «گفت‌وگوی» (ص 79 س 19)،
   نظر انوش راوید:  خیلی درهم برهمی است،  و واقعاً نیاز است بررسی های علمی برابر با قوانین و فورمول های قرن 21 قرار گیرد.
تاریخ جهانگشای جوینی، مقدمه‌ج‌2، ص: 6
خصایص لغوی (باستثناء کلمات ترکی و مغولی که در آخر جلد سوّم درج خواهد شد)
آب،- بر آب، یعنی تند و باشتاب و سریعا: «سودای خاک شادیاخ آتش طمع خام را در وجود او چنان تیز کرد که بر آب از کرمان بازگشت» (ص 71 س 2- 4)،- «بر آب سلطان نیز متوجّه ناحیت بشکین شد» (ص 183 س 19)،- «بر آب از بادغیس چون آتش روان شدند» (ص 221 س 7)،- «ازین خبر سلطانشاه مجانیق را آتش در زد و خاکسار بر آب چون باد روان شد» (ص 26 س 5- 6)،- چون آب، بمعنی روان و بدون تردید ظاهرا: «پدرش جواب چو آب می‌داد که خیر و شرّ زمان را اندازه معیّن است الخ» (ص 127 س 15)،- آب راه، یعنی راه آب و مجرای آب (ص 85 س 6)،
اتّشاج یا ایشاج، بمعنی اشتباک قرابت و اتّصال خویشی، در کتب لغت معتبره بنظر نرسید (ص 37 س 2، ص 260 س 21)،
احتصان، متحصّن شدن در قلعه، در کتب لغت معتبره بنظر نرسید (ص 83 س 5)،
اراقت، بول کردن، یعنی اراقت ماء (ص 232 س 7، 15)،
ازناور، لغت گرجی است بمعنی شریف و بزرگ قوم (ص 173 س 9)،
بادید- بدید و پدید (بسیار مکرّر)،
باز- با: «و آبی که افتادست باز نان برنخواهد آمد» یعنی با نان (ص 82 س 15- 16)،
باز آنک، یعنی با آنکه و با وجود آنکه، رجوع بمقدّمه ج 1 ص قیا، چون «باز آنک زمان زمستان بود … بمدّت سیزده روز از آنجا بمرو آمد» (ص 250 س 13- 15)،- «باز آنک کثرت برف از حرکت مانع بود …
تاریخ جهانگشای جوینی، مقدمه‌ج‌2، ص: 7
امیر ارغون بدان التفات نمی‌نمود» (ص 251 س 11- 12)،- «باز آنک بکرّات رسل باستلانت او می‌رفت سر در چنبر طاعت داری نمی‌آورد» (ص 80 س 8- 9)، رجوع کنید نیز بص 83 س 3، ص 100 س 1، ص 134 س 8- 9، ص 229 س 19- 20، ص 275 س 12- 15،
بازین- با این: «بازین همه سلطان دل از دست نداد» یعنی با این همه (ص 140 س 7)،- «بازین همه روی نگردانید» (ص 169 س 6- 7)،
باقی،- در باقی کردن، گویا بمعنی چشم پوشیدن و بدور افکندن و پشت سر افکندن و نحو آن باشد: «آبی سرد خواست و بر سر ریخت یعنی تا بعد ازین گرم سری در باقی کند» (ص 188 س 18- 19)، شاعر گوید
ای دل می و معشوق بکن در باقی‌سالوس رها کن و مکن زرّاقی
گر پیرو احمدی خوری جام شراب‌زان حوض که مرتضاش باشد ساقی برزیدن- ورزیدن (ص 14 س 3، ص 53 س 20، ص 186 س 2)،
بعد ما که، بمعنی بعد از آنکه، بسیار مکرّر، رجوع بمقدّمه ج 1 ص قیا،
بقور، جمع بقر یا بقره (ج 1 ص 45 س 9 و ص 79 س 7) در کتب لغت معتبره بنظر نرسید،
بنوی،- پی و اساس دیوار ظاهرا، مرادف بنوره و بنه: «چون بنوی دین نبی قوی شد» (ص 174 س 14)،- «و با بی‌نوائی کار بنوی راه نوا را آهنگ کشیدند» (ص 186 س 16- 17)،
بی از آنک، بمعنی بی‌آنکه و بدون آنکه (ص 210 س 12- 13)،- ابو حنیفه اسکافی گوید
بی از آن کامد از او هیچ خطا از کم و بیش‌سیزده سال کشید او ستم دهر ذمیم یعنی بی‌آنکه آمد ازو هیچ خطا،
تاریخ جهانگشای جوینی، مقدمه‌ج‌2، ص: 8
پای داشتن، انتظار کشیدن و درنگ کردن: «و پای آن نداشت که ایشان چه گویند برنشست تا بخانه رسید» (ص 232 س 2- 3)،
پای برداشتن، فرار کردن و گریختن: «من نجا برأسه فقد ربح را کار بست و … پای برداشت و بشب پشت فراداد» (ج 1 ص 68 س 5- 6)،
پایکاری، رعیّتی و نوکری در مقابل امیری: «آنکس که روزی امیری کرده باشد باز پایکاری چون کند» (ص 222 س 1)،
پسر، «پسر» مطلق در تضاعیف جهانگشای غالبا مقصود از آن شاهزاده است یعنی کسی که از اعقاب چنگیز خان باشد و «پسران» مرادف شاهزادگان است،
پسرینه، جنس پسر در مقابل مردینه و عورتینه: «و آنچ پسرینه بودند از فرزندان سلطان هرچند خرد بودند بکشتند» (ص 200 س 8)، رجوع نیز بمردینه و عورتینه،
تحریص، با صاد مهمله بمعنی ترغیب و تحریک: «تحریض و تحریص از دار الخلافه بودست» (ص 86 س 5)، در کتب لغت معتبره بنظر نرسید،
تصنیف، اختراع: «و آن [کمربند] استعمال و تصنیف کورکوز بود» یعنی اختراع کورکوز بود (ص 233 س 3- 4)،
تنگ، هم تنگ، هم وزن و هم‌سنگ، و تحت الّلفظی بمعنی عدیل یعنی هر یک از دو لنگه بار: «قاسم صباحت و ملاحت حسن او را با یوسف هم تنگ کرده» (ص 152 س 2- 3)،
تیزی، از آهنگهای موسیقی (ص 111 س 19)،
تیغ، یک تیغ، متّحد و متّفق در جنگ: «سلاطین روم و شام و ارمن … در دفع او یک تیغ شده» (ص 170 س 15)،
جانب، از جانب، بمعنی امّا، و امّا در باب: «و از جانب ادکو
تاریخ جهانگشای جوینی، مقدمه‌ج‌2، ص: 9
تیمور او خود کودک بود» (ص 234 س 1) یعنی و امّا ادکو تیمور، و مقصود «از قبل» ادکو تیمور و از طرف او نیست،
جمله، از جمله کسی بودن یعنی از اتباع و از ملازمان او بودن:
«مفردی بود از جمله ملک زوزن» (ص 202 س 3)،
جنگی، مخفّف جنگلی؟
تو دانی که خوی بد شهریاردرختی‌ست جنگی همیشه ببار (ص 103 س 13)
جیحون، بطور اسم جنس بمعنی مطلق رودخانه بزرگ، و این استعمال در عرف قدما جدّا معمول بوده است: «و بر مثال شیر غیور از جیحون عبور کرد» یعنی از رود سند (ص 142 س 2)،- «اهل گرج … عنان بجانب جیحون تافتند» یعنی رود کرّ در قفقاز (ص 164 س 6)،- «و چنگز خان بر لب جیحون روان شد» یعنی رود سند (ج 1 ص 108 س 2)،- «بقصبه سقناق که بر کنار جیحون بجندست نزدیک رسید» یعنی رود سیحون (ج 1 ص 67 س 6، و نیز ص 68 س 7، ص 71 س 4 و 12، ص 72 س 8 که همه‌جا مقصود سیحون است)، برای شواهد دیگر رجوع کنید بحاشیه ص 59،
حالت، بمعنی وفات و موت: «چون ادمان مسیر ایشان را بطراز رسانید آوازه وقوع حالت کیوک خان برسید» یعنی آوازه وفات کیوک خان (ص 248 س 14- 15)،- «به زین بمن نگر که اگر حالتی بود و اللّه که مثل من بنخواهد نمود چرخ» یعنی اگر بمیرم (ص 11 س 12- 13)،- «چون در پی او حالت او واقع شد» یعنی شرف الدّین وفات کرد (ص 281 س 2)، و نظایر آن در این کتاب بسیار است، رجوع نیز بمقدّمه ج 1 ص قیب- قیج،
حالیا، آنوقت و در آن حال یا فورا (ص 86 س 6- 7 و ج 1 ص 36 س 12)،- در حال، فورا (ص 204 س 3)،
تاریخ جهانگشای جوینی، مقدمه‌ج‌2، ص: 10
حشر، بمعنی لشکر غیرمنظّم یا لشکری که از ولایتها فقط در حال جنگ جمع کنند، و در اصطلاح مورّخین عهد مغول حشر لشکری را میگفته‌اند که مغول بعد از فتح ولایتی از اهالی بومی آن ولایت جمع میکرده‌اند:
«و از ممالک حشر خواست و متوجّه سمرقند شد» (ص 82 س 10- 11)،
«از رعایا و ارباب حرف بعضی را بحشر بردند و قومی را جهت حرفت و صناعت» (ص 66 س 10- 11 از ج 1)،- «جوانان خجند را بحشر آنجا راندند و از جانب اترار و بخارا و سمرقند و قصبها و دیههای دیگر که مستخلص شده بود مدد می‌آوردند تا پنجاه هزار مرد حشری و بیست هزار مغول آنجا جمع گشت» (ج 1 ص 71 س 7- 10)،- «و مؤن حشر و چریک و اثقال و زواید عوارضات از آنجا مرتفع کرد» (ج 1 ص 75 س 15- 16)،- «بعد از احصای جماجم فتیان و شبّان را بحشر بخارا تعیین کردند» (ج 1 ص 77 س 20- 21)، و امثله آن در جهانگشای بسیار است، انوری در فتنه غزّ گوید:
آخر ایران که ازو بودی فردوس برشک‌وقف خواهد بُد تا حَشر بر این شوم حَشَر حشو و بارز، چنانکه از فقرات ذیل معلوم میشود از اصطلاحات مستوفیان است و عجاله بواسطه فقدان وسایل در پاریس تحقیق مفهوم اصطلاحی این دو کلمه میسّر نشد: «آنچ از اقاصی و ادانی مملکت می‌رسید بی‌اثبات مستوفی و مشرف می‌بخشید و خطّ نسخ در مجموع حکایات گذشته چون بنسبت صادرات افعال او حشو می‌نمود می‌کشید و بر بارز روایات سلف که سربسر سهو بود ترقین می‌نهاد» (ص 160 س 3- 6 از ج 1)،- «و هنگام مقابلت و مقاتلت صفوف سربسر حشو باشند و هیچ‌کدام بمیدان مبارزت بارز نشوند» (ج 1 ص 23 س 22- 23)،
حضره، پای‌تخت و دربار سلطنتی (ص 65 س 14، ص 90 س 4، ص 198 س 13، ج 1 ص 34 س 3، ص 35 س 16)، و استعمال
تاریخ جهانگشای جوینی، مقدمه‌ج‌2، ص: 11
حضره بمعنی پای‌تخت در مصنّفات قدما از عربی و فارسی جدّا معمول بوده است، برای بعضی شواهد دیگر رجوع کنید بترجمه حال مسعود سعد سلمان تألیف راقم سطور و ترجمه پرفسور براون در روزنامه انجمن همیونی آسیائی سال 1905 ص 103،
خرجی، متعارفی و معمولی و عمومی، در مقابل «خاصّ»: «کسوتهای خاصّ و خرجی» (ص 150 س 17)، و این استعمال اکنون نیز معمول است،
خیل و خیول، مصنّف این دو کلمه را غالبا در ردف یکدیگر استعمال میکند: «از اترار تحویل کند و با خیل و خیول و حمل و جمل بانسا انتقال کند» (ص 81 س 1- 2)،- «لشکر او مستظهر و خیل و خیول بیشتر شد» (ص 88 س 10)، و گویا مراد از خیول همه‌جا اسبان و از خیل سواران است بقرینه این عبارت در ص 103 س 14- 15: «از … صهیل خیول و نعره خیلان و گردان گوش زمانه کر شد»،
دادبک و امیرداد و میرداد، گویا وظیفه بوده است معادل با رئیس قضاه یا چیزی شبیه بوزیر عدلیّه حالیّه، مرکّب از داد بمعنی عدل و بک یا امیر بمعنی رئیس: «دادبک (امیرداد) حبشی بن التونتاق» (ص 2)،- «امیرداد ابو بکر بن مسعود» (چهار مقاله ص 60- 61 مکرّر)،
دجله، بطور اسم جنس بمعنی مطلق رودخانه بزرگ، «صاحب آن ملک را بر سبیل ارتهان بخوارزم آوردندی تمامت را در شب بدجله انداختی» یعنی برود جیحون (ص 198 س 17- 18)،
دراز دنبال، گاو و گامیش (ص 143 س 15، ص 279 س 2- 3)، رجوع کنید بقاموس جانسن،
در بایستن، احتیاج بچیزی داشتن و چیزی ناقص داشتن: «و [لشکر] روز عرض آلات را نیز بنمایند و اگر اندکی در باید بر آن مؤاخذت بلیغ
تاریخ جهانگشای جوینی، مقدمه‌ج‌2، ص: 12
نمایند» (ج 1 ص 22 س 15- 16)،- «داند که حضرت الهی را بکسی درنباید» (لباب الألباب ج 1 ص 313 س 11- 12)،
دست جنبانیدن، فرار کردن: «چون پای ایشان نداشت دست بجنبانید … و تتار بر پی او» (ص 134 س 6)،
دوچار زدن، دوچار شدن و برخوردن بکسی (ص 72 س 11، ص 132 س 11)،
دیه، ده و قریه، بسیار مکرّر،
راضعات، استعمال این کلمه بمعنی دایگان بجای مرضعات: «ایشانرا (کودکانرا) بر اضعات تسلیم کردند» (ج 1 ص 41 س 5)، ظاهرا خطاست،
رباعی، اطلاق رباعی بر یکی از دو بیت رباعی یا بر یک بیت که بوزن رباعی است از خصایص این کتاب است: «در جواب این رباعی بر تیر نوشت و بینداخت
گر خصم تو ای شاه شود رستم گردیک خر ز هزارسب تو نتواند برد … سلطان سبب … این رباعی و امثال آن از وطواط عظیم در خشم بود» (ص 8 س 19- ص 9 س 2)،- «و این رباعی او راست
چون دست قضا چشم مرا میل کشیدفریاد ز عالم جوانی برخاست» (ص 36 س 19- ص 37 س 1)،
رکاب گران کردن، شتابیدن و تند راندن: «عنان انصراف بر عزم توجّه بحضرت سبک کرد و رکاب عزیمت گران» (ص 248 س 12)،
رنود، جمع عربی رند که کلمه فارسی است، بسیار مکرّر،
زرّادخانه، قورخانه و اسلحه‌خانه (ص 57 س 14 شرح در ح، ص 150 س 18- 19)،
زفان، بجای زبان، غالبا،
زندنیجی، بزاء معجمه و نون و دال مهمله و نون و یاء مثنّاه تحتانیّه
تاریخ جهانگشای جوینی، مقدمه‌ج‌2، ص: 13
و جیم و یاء نسبت نوعی از جامه ساده سطبر بوده است شبیه بکرباس:
«ثیاب مذهّب و کرباس و زندنیجی» (متن: مطبوع زندپیچی، ج 1 ص 59 س 5)،- «هر جامه زر را یک بالش زر بداده‌اند و هر دو کرباس و زندنیجی را بالشی نقره» (متن مطبوع: زندپیچی، ج 1 ص 60 س 3- 4)،
«و لباس او قبای زندنیجی بود» (لباب الألباب ج 1 ص 23 س 6 و ص 293)،- «و [سلطان سنجر] در ملبوس تکلّفی نفرموذی بیشتر اوقات قبای زندنیجی بوشیذی یا عتّابی ساذه» (راحه الصّدور نسخه وحیده پاریس ورق 71)، و این کلمه منسوب است بزندنه از قرای بخارا چنانکه یاقوت گوید: «زندنه … قریه کبیره من قری بخارا بما وراء النّهر بینها و بین بخارا اربعه فراسخ … و الی هذه المدینه تنسب الثّیاب الزّندنجی بزیاده الجیم و هی ثیاب مشهوره»- و ما در لباب الألباب و جهانگشای استنادا بضبط برهان قاطع این کلمه را برخلاف صریح نسخ خطّی همه جا زندپیچی چاپ کرده‌ایم و آن خطای صرف است،
سبیل، قافله از حاجّ با جمیع لوازم و مایحتاج ایشان که فی سبیل اللّه بدیشان داده میشده است (ص 96 س 6 شرح در ح، ص 120 س 17)،
سرایا، نجبا و اشراف، ظاهرا سهو است بجای «سراه»: «و قصد سرایا و جور بر رعایا پیش گرفت» (ص 273 س 9)،
شاخ، هم‌شاخ، خواهرزن؟: «و منکوحه او که هم‌شاخ ملک اشرف بود آنجا بود سلطان او را در ستر عصمت … بازفرستاد» (ص 182 س 8- 10)،
شادروان، چیزی مانند قالی که از جائی بلند بیاویزند: «آن پوست را که از در بر مثال شادروانی آویخته است ببیند» (ص 44 س 19)،
شارستان، ظاهرا بمعنی ناحیه و صقع یا بلوک و قری: «و در آن وقت از شارستان طوس یکی بود که او را تاج الدّین فریزنه می‌گفتند بقتل
تاریخ جهانگشای جوینی، مقدمه‌ج‌2، ص: 14
و فتک از تمامت بی‌دینان گذشته» (ص 22 س 8- 9)، و فرّخی گوید:
هر سرائی کان نکوتر بود و آن خوشتر نمودهمچو شارستان لوط از جور شد زیروزبر ضرب الخشب، چوب زدن بکسی (ص 270 س آخر)، این اصطلاح گویا از اختراعات ایرانیان است و در عرب مسموع نیست و قیاسا نیز صحیح بنظر نمیآید چه این اضافه نه لامیّه است نه بیانیّه نه ظرفیّه،
طلایه، بمعنی و محرّف «طلایع» لشکر (از جمله ص 95 س 14، ص 188 س 3)، و این استعمال در عموم مؤلّفات فارسی چه قدیم چه جدید شایع است،
عاده ترضّعت بروحها تنزّعت، گویا از امثال ملحونه مخترعه ایرانیان است و تقریبا ترجمه تحت الّلفظی «با شیر اندرون شد و با جان بدر شود» است، رجوع بحاشیه ص 273 س 10،
عرض، بضمّ بمعنی جانب و طرف، عربی فصیح است: «آتش فتنه را بعرض خویش کشیده بود» (ص 104 س 21)،
علف‌خوار، مرتع و چراگاه: «سلطان بر عزم شکار و مطالعه علف خوار برنشست» (ص 149 س 11- 12)،- «رسول بدو فرستاد که ما را علفخوار معیّن کن تا باهم باشیم» (ص 193 س 2- 3)،- «سلطان هر قوم را اقطاع و علفخوار معیّن فرموده است» (س 9)،
عورتینه، جنس زن و دختر در مقابل پسرینه و مردینه: «و آنچ پسرینه بودند از فرزندان سلطان هرچند خرد بودند بکشتند و باقی آنچ عورتینه بودند چنگز خان ایشان را می‌فرمود تا روز کوچ بآواز بر ملک و سلطان نوحه کردندی» (ص 200 س 7- 10)،- «و در بلاد ماوراء النهر و ترکستان بسیار کسان بیشتر عورتینه دعوی پری داری کنند» (ج 1 ص 85 س 15)،
تاریخ جهانگشای جوینی، مقدمه‌ج‌2، ص: 15
عنان سبک کردن، شتابیدن و تند راندن: «عنان انصراف بر عزم توجّه بحضرت سبک کرد و رکاب عزیمت گران» (ص 248 س 12)،
عنان برتافتن، فرار کردن: «از خبرش قاتر بوقو خان عنان بر تافت و سلطان بر عقب او می‌شتافت» (ص 34 س 8- 9)،
غرق کردن، انداختن تیر از کمان بشدّت: «یکی از آن جماعت تیری غرق کرد اتّفاق را بر مقتل او آمد» (ج 1 ص 89 س 9- 10)، مأخوذ است از عربی اغرق النّازع فی القوس ای استوفی مدّها (قاموس)،
فتّان، بصیغه مبالغه بمعنی فتنه جو و مفسد و شریر، بسیار مکرر از جمله ص 40 س 5، ص 58 س 12، ص 82 س 7، ص 219 س 7، ص 269 س 18،
قرن، بمعنی سی سال ظاهرا: «بعدما که در غبطت و شادمانی سه قرن نود و پنج سال روزگار گذرانید» (ص 93 س 11- 12)،
قصد کردن، قصد جان کسی کردن یا سوءقصد و دسیسه‌کاری در حقّ کسی کردن: «عین الملک را آنجا قصد کردند تا گذشته شد» (ص 145 س 10)،- «وزیر مذکور با .. مسعود خوارزمی و حمید الدّین عارض زوزنی عداوتی داشت و در آن روزها در پیش سلطان قصد آن هر دو بزرگ کرده بود» (ص 45 س 18- 20)،- «هر امام که …
سلطانی را که مدد اسلام نماید و روزگار بر جهاد صرف کرده باشد قصد کند آن سلطان را رسد که دفع چنین امام کند و امامی دیگر نصب گرداند» (ص 122 س 1- 3)،
کله‌بند، بحرکات نامعلوم و شاید «کله‌بند» گویا بمعنی نوعی کلاه و پوشش سر بوده است: «و آنچ کوته‌نظران بی‌عقلان مازندرانی بودند گلّه ازیشان کله‌بندداران کار یک کس نکند» (ص 234 س 4- 6)،
کوشی، بمعنی علوفه و آذوقه و سیورسات است: «سلطان ارز روم
تاریخ جهانگشای جوینی، مقدمه‌ج‌2، ص: 16
قضای حقّی را که او وقت محاصره اخلاط بمدد علوفه و کوشی نشانده بانواع مبرّات و کرامات مخصوص شد» (ص 181 س 1- 3)، معلوم نشد چه لغتی است فارسی یا ترکی یا غیر آن،
گرد، نفع و فائده، در فرهنگها مسطور است: «عدّت و عتاد و بیاض و سواد گردی نکرد» یعنی فائده نکرد (ص 59 س 8)،- «القصّه بطولها آن اراجیف گردی نکرد» (ص 192 س 4)،
گزارد، گزارد سنان یعنی زخم نیزه و ضربت با سرنیزه: «اسفندیار روئین‌تن اگر زخم تیر و گزارد سنان ایشان دیدی جز عجز و امان حیله دیگر ندانستی» (ج 1 ص 91 س 6- 7)،- «ماهی را بگزارد سنان نیزه در شبان تیره از قعر دریا بیرون اندازند» (ج 1 ص 63 س 3- 4)،
گماریدن، تبسّم نمودن و شکفتن گل: «غنچه بهار دهان از زفان بگمارید» (ص 29 س 13- 14، شرح در ح)،- «اوّل نوبهار و هنگام گماریدن ازهار» (ص 136 س 1)،
مادر اندر، یعنی زن پدر که اکنون «نامادر» گویند (ص 226 س 8)، فارسی فصیح و در فرهنگها در تحت «مادندر» مذکور است،
ماندن، متعدّیا بمعنی گذاردن و باقی گذاردن: «لشکر جرّار … چون مور و مار نه قلاع خواهد ماند نه امصار» (ص 183 س 2- 3)،- «ارکان و سروران … در معاطات کؤوس محامات نفوس مهمل ماندند» (ص 186 س 15- 16)،- «بواسطه کینه قدیم که با او در سینه داشت کار او را مهمل ماند» (ص 274 س 2- 3)،- «و هیچ آفریده را از لشکر روم از خرد و بزرگ زنده نمانیم» (لباب الألباب ج 1 ص 317 س 4)،
مدّ، هدیّه و ارمغان و پیشکش: «و انواع تحف و طرایف که بر سبیل مدّ آورده بود با آن ضمّ کرد» (ص 232 س 20)،- «چون [ارغوان] بخدمت کیوک خان رسید پیش‌کش بسیار کرد … و چون از
تاریخ جهانگشای جوینی، مقدمه‌ج‌2، ص: 17
مصالح مدّ فراغت حاصل شد روی بعرض مهمّات و مصالح آورد»، (ص 245 س 13- 17)،
مردینه، جنس مرد در مقابل پسرینه و عورتینه: «و از قنقلیان از مردینه ببالای تازیانه زنده نگذاشتند» (ج 1 ص 83 س 7)،- «و در شهر آنچ مردینه بودند روی بدو نهادند» (ج 1 ص 87 س 23)،- «و در آن شب تمامت قنقلیان مردینه غریق بحار بوار و حریق نار دمار شدند» (ج 1 ص 95 س 9)،
مستعر، متعدّیا بمعنی افروزنده: «سلطان … مستعدّ کار شد و مستعر آتش جنگ و پیگار» (ص 140 س 9)، ظاهرا خطاست چه استعر لازم است لا غیر،
مسمّی، ظاهرا بمعنی سیاهه‌ایست که اسامی اشخاص یا اراضی و املاک و غیر آن مفصّلا باسم و رسم در آن ثبت شده باشد بخصوص بقصد وضع یا اخذ مالیّات: «قبول مالی را که ملتزم شده بود … بمصادره و مطالبه آغاز نهاد و محصّلان بتمامت ممالک مسمّی بر هر ولایتی تعیین کرد» (ص 274 س 18- 20)،- «مالی بر مسلمانان بیش از قوّت و طاقت ایشان مسمّی بر شریف و وضیع و رئیس و مرؤوس و متموّل و مفلس و مصلح و مفسد و شیخ و جوان حکم کرد» (ص 275 س 5- 7)،- «اکابر و معارف را حاضر کردند و مسمّی بر هر کس مالی تعیین کرد» (ص 276 س 11- 12)،- «و تمامت اصحاب و ملوک و امرا و رؤسا را مسمّی نوشته تفصیل داد که مرا با همه کس سخن است … و در تفصیل اسامی مقرّر این کلمات را نوشته» (ص 259 س 1- 7)،
مطّلع، مشرف: «چون بر خوارزم مطّلع شدند …» (ص 17 س 12- 13)،
مغافصه، فجأه و بغته و ناگهان، بسیار مکرّر، عربی فصبح ولی در طیّ عبارات فارسی کنون بکلّی مهجور است،
تاریخ جهانگشای جوینی، مقدمه‌ج‌2، ص: 18
مفرد، ملازم و نوکر: «سلطان غیاث الدّین … سبب سرهنگی که از خدمت او بنزدیک پسر خرمیل ملک نصرت رفته بود با ملک نصرت می‌گوید که چرا مفرد مرا بخویشتن راه داده» (ص 203 س 10- 11)،- «شجاع الدّین ابو القاسم که مفردی بود از جمله ملک زوزن» (ص 202 س 1- 2)،- «و از نسا یکی را از مفردان خاصّ فرمود تا گریخته‌واری برفت و سلطانشاه را خبر داد» (ص 26 س 3- 4)،- «مفردان ابواب را چشم بر اثواب ایشان افتاد دانستند که در زیر ایشان شرّست مانع دخول ایشان گشتند» (ص 176 س 12- 13)،- و مفرد بمعنی شجاع و دلاور یعنی کسی که در این صفات فرد و بی‌نظیر باشد نیز استعمال شده است:
«پنجاه هزار تازیک از مفردانی که هر یک فی نفسه رستم وقت و بر سرآمده لشکرها بودند» (ج 1 ص 91 س 7- 8)،- «و از مفردان و پهلوانان مردی هزار تمسّک بمسجد جامع کردند» (ج 1 ص 95 س 2)،
مقدّمه، بمعنی سابق و پیش ازین: «و آن حال در مقدّمه مثبت است» (ص 243 س 16)،- «و ذکر کیفیّت آن حال در مقدّمه مثبت است» (ص 86 س 8)،- «در مقدّمه دم هوای سلطان می‌زد» (ص 63 س 9)، رجوع نیز بمقدّمه ج 1 ص قید،
ملک، تقریبا مرادف حاکم، یا بعباره اصحّ حکمران ولایتی که باجگذار پادشاه مستقل باشد ولی حکومت وی ارثی و ابا عن جدّ بوده باشد مثل خدیو مصر و امیر بخارا و بای تونس در عهد ما، در مقابل «سلطان» که عبارت بوده است غالبا از پادشاه مستقلّ: «ملک صدر الدّین را که تمامت ارّان و اذربیجان را ملک بود برقرار حاکمی و ملکی مقرّر فرمود» (ص 255 س 11- 12)،- «و ملکی هراه و بلخ … بر ملک شمس الدّین محمّد کرت ارزانی داشت» (س 12- 13)،- «و اصفهبد را ملکی از سرحدّ کبود جامه تا بیرون تمیشه و استراباد ارزانی داشت و ملکی
تاریخ جهانگشای جوینی، مقدمه‌ج‌2، ص: 19
خراسان و اسفراین … بر ملک بهاء الدّین مقرّر فرمود» (ص 223 س 2- 4) «1»،
ملواح، یعنی آلت کار و دام صید نفوس و اموال: «و شرف الدّین را طلب کردند و او را ملواح کار ساختند» (ص 240 س 2)،
– «مار افسای … گفت دریغا اگر این مار را زنده یافتمی هیچ ملواحی دام مخاریق دنیا را به ازین ممکن نشدی و بدان کسب بسیار کردمی» (مرزبان نامه ص 232)، و ملواح در اصل بمعنی مرغی است که آنرا بر یک پای بندند و بواسطه آن مرغان دیگر را بدام کشند و صید کنند،
مواجب، بمعنی معروف حالیّه یعنی مبلغی نقد که ماهیانه یا سالیانه بکسی دهند: «ترکان خاتون را درگاه و حضرت و ارکان دولت و مواجب و اقطاعات جدا بودی» (ص 198 س 13)،- «امرا و دیگر لشکرها را مواجب و اقطاعات زیادت از آنچ در عهد پدرش داشتند اطلاق کرد» (ص 14 س 10- 11)،- «کورخان را خزانها بعضی از غارت و بعضی از اطلاق جرایات و مواجب تهی گشته بود» (ص 92 س 15- 16)- «و خزانهای مالامال تا در وجه مواجب و اقطاعات ایشان بردارند»
______________________________
(1) رجوع کنید نیز بمقدّمه چهار مقاله ص ی،- ابن الأثیر پس از محاربه سلطان سنجر (که چون برادرش سلطان محمّد در حیات بود خود وی هنوز ملک بود نه سلطان) با برادر بهرامشاه غزنوی و مغلوب ساختن وی و نشانیدن بهرامشاه را بتخت غزنه گوید (ج 10 سنه 508): «و کان قد تقرّر بین بهرامشاه و بین سنجران یجلس بهرام علی سریر جدّه محمود بن سبکتکین وحده و ان یکون الخطبه بغزنه للخلیفه و للسّلطان محمّد و للملک سنجر و بعدهم لبهرامشاه فلمّا دخلوا غزنه کان سنجر راکبا و بهرامشاه بین یدیه راجلا حتّی جاء السّریر فصعد بهرامشاه و جلس علیه و رجع سنجر و کان یخطب له بالملک و لبهرامشاه بالسّلطان علی عاده آبائه فکان هذا من اعجب ما یسمع»، و از سیره جلال الدّین منکبرنی للنّسوی برمیآید که ملک در دولت خوارزمشاهیّه درجه بوده است بالاتر از «امیر» و پائین‌تر از خان: «و کان اذا الحّ بعضهم فی السّؤال و لجّ فی الطّلب یرضیه بزیاده فی لقبه فان کان امیرا یلقبه ملکا و ان کان ملکا یلقّبه خانا» (طبع هوداس ص 100)، رجوع کنید نیز بص 47 از نسوی،
تاریخ جهانگشای جوینی، مقدمه‌ج‌2، ص: 20
(ج 1 ص 23 س 20- 21)- «هر امیر استکثار اطلاق مواجب را بنام گویند چندین مرد دارم» (ج 1 ص 24 س 2)،
مواضعه، باجی که ملوک زیردست بپادشاهان مستقلّ دهند: «کور خان نیز برقرار ملک ماوراء النّهر بدو ارزانی داشت … و باندک مواضعه سنوی و شحنه که در موافقت او بگذاشت رضا داد» (ص 122 س 12- 14)،- «اتسز … زر مواضعه قبول کرد که سال‌بسال بعد از اجناس و مواشی بدو می‌رساند» (ص 88 س 13- 14)،- «و [محمّد خوارزمشاه] از قبول مواضعه نیز ننگ و عار می‌داشت» (ص 89 س 21- 22)،- «ترکان خاتون … مواضعه سنوی بدیشان تمام تسلیم کرد» (ص 90 س 3)،- «جماعتی از معارف حضرت خود .. بنزدیک کورخان فرستاد باعتذار تأخیری که در ادای مواضعه سالیانه رفته بود» (س 4- 5)،
مواقفه، نزدیک بهمین معنی: «سلطان از انفت قبول مواقفه با آن سخن موافقت ننمود» (ص 51 س 14)، رجوع نیز بقاموس دزی،
مهالک، بیابانها جمع مهلکه، عربی فصیح است: «و مسالک و مهالک امن گشاده داریم تا تجّار فارغ و ایمن شد و آمدی می‌نمایند» (ص 99 س 20)،
میلان، بمعنی میل و رغبت، بسیار مکرّر،
ناباک، بی‌باک و بی‌ترس: «و لشکر از اتراک ناباک که نه پاک دانند و نه ناپاک» (ج 1 ص 76 س 8)،
نابیوس و نابیوسیده، ناگهان و فجأه و بغته (ص 199 س 11، و ج 1 ص 6 س 17)، و باین معنی در فرهنگها «نابیوسان» مسطور است،
ناگرفت، بهمین معنی: «تا وقت دخول تهییج فتنه کند و سلطان را ناگرفتی زند» (ص 176 س 11- 12)، در فرهنگها مسطور است،
تاریخ جهانگشای جوینی، مقدمه‌ج‌2، ص: 21
نباید، بمعنی «مبادا»: «غیبت او خواست بود نباید انتهاز فرصتی جویند و تعرّضی رسانند» (ص 89 س 20- 21)،- «محمود تای ازین ترس که نباید بمال او که مالی بود که قارون را نبوده باشد طمع رود رأی زد که …» (ص 92 س 16- 17)،- «اگر ایشان را راهی دهد نباید مادّه زیادت وحشتی شود» (ص 216 س 13)،
نعل بها، مالی که پادشاه در وقت مرور از موضعی از صاحب آن محلّ میگیرد ببهای نعل اسب خود که از آنجا عبور کرده است: «مرور او بظاهر مولتان بود ایلچی بقباچه فرستاد و از مرور اعلام داد و نعل بها خواست» (ص 147 س 9- 10)،
واقعه، بمعنی وفات و موت: «بعد از چهار روز واقعه او فاش کردند» یعنی وفات اتسزرا (ص 14 س 5)،- «چون خبر واقعه او بسلطان غیاث الدّین رسید تفکّر و تحیّر باحوال او تهدّی کرد» یعنی خبر قتل خرنک، (ص 52 س 15- 16)،- «در میانه این حالت خبر واقعه برادرش غیاث الدّین دررسید طبل رحلت فروکوفت» یعنی خبر وفات او» (س 1- 2)،- «کلبلات گذشته شد روی کار و پشت استظهار آن جماعت او بود سبب واقعه او دل‌شکسته شدند» (ص 232 س 10- 11)،- «تا کورکوز در ربقه حیاه باقی بود بر زیادتی اقدام نمی‌توانست کرد چون خبر واقعه او بشنید آنچ همّت بلید و طویّت پلید او اقتضای آن می‌نمود … ابتدا کرد» (ص 274 س 15- 18)،
واهی، متعدّیا بمعنی سست‌کننده بجای موهی: «هرچند استیصال کلّی بدست او نبود امّا واهی محکمات اساس و مبتدی مکاوحت او بود»، (ج 1 ص 52 س 16- 17)، ظاهرا خطاست چه وهی مجرّدا لازم است لا غیر،
   نظر انوش راوید:  بدقت تخصصی این قرن باید بررسی شوند.
تاریخ جهانگشای جوینی، مقدمه‌ج‌2، ص: 22
بعضی خصایص رسم الخطّی (نسخه آ)
از جمله اثبات الف «ام» و «اید» در کتابت در امثال: «من همان بنده قدیم ام» (ص 202 س 6)، «من نیز بنده قدیم ام» (213: 22)، «چه بنده قدیم ام» (150: 5)، «بنده مطواع ام» (68: 12)، «شما را که ارکان اتابک اید» (157: 4)، «من سلطان جلال الدّین ام» (192: 2)، و رسم الخطّ حالیّه بر اتّصال است یعنی قدیم و مطواعم الخ،- دیگر حذف هاء مخفیّه و الف «است» در امثال: بودست- بوده است (215: 15، 86: 5، 203: 5)، افتادست- افتاده است (82:
15)، نماندست- نمانده است (226: 8) و نظائر ذلک،- دیگر حذف یاء تنکیر در امثال: قطعه است- قطعه‌ایست (220: 19)، بیشه است- بیشه‌ایست (67: 9)، قصیده است- قصیده‌ایست (79: 3)، مکّاره است- مکّاره‌ایست (118: 11)، ولی ما در طبع مطابق رسم الخطّ حالیّه چاپ کرده‌ایم،- دیگر عدم اظهار کسره اضافت نه بر یاء نه بر همزه در امثال: «عروه وثقی توکّل» (119: 12) بجای وثقای توکّل برسم حالیّه یا وثقاء توکّل برسم قدیم، «حبالی امانی او را عارضه اسقاط» (184: 3) یعنی حبالای امانی،- دیگر انفصال امثال این کلمات:
«پیش‌کش» (245: 14)، «ترک تازی» (247: 11)، «سبک‌بار» (ج 1، 10: 19)، و اشباه ذلک که اکنون پیشکش و ترکتازی و سبکبار باتّصال نویسند،- دیگر احیانا زیر سین چه کشیده چه دندانه‌دار سه نقطه میگذارد: «غسل؟؟؟ برآورد» (ج 1، 88: 19)، «سر؟؟؟ حدّ هندوستان» (86: 9)، و در طبع این نکته رعایت نشده است،- دیگر این کلمات: سچهار- سه چهار (205: 5)، کین- کاین یعنی که این
تاریخ جهانگشای جوینی، مقدمه‌ج‌2، ص: 23
(190: 9)، ز کستدم- ز که ستدم (118: 7)، طلخ (در ب)- تلخ (111: 18)، تپانچه- طپانچه (80: 20)، خوفت- خفت (ج 1، 215:
14)، اوفتد- افتد (ج 1، 24: 14)، اومید- امید (ج 1، 8: 17) نه‌بینم- نبینم (213: 12)، درختی‌ست- درختی است یا درختیست (103: 13)،
تحریرا فی پاریس 14 ذی الحجّه 1333 هجری مطابق 23 اکتوبر 1915 مسیحی محمّد بن عبد الوهّاب قزوینی
   نظر انوش راوید:  برای خیلی ها مهم نیست،  که براحتی هر نوشته ای را بعنوان تاریخ کشورشان بدانند،  فقط برایشان مهم این است،  که عادت کرده اند چیز هایی حفظ نمایند،  و ادعا کنند که خیلی می دانند.  آنها نمی دانند مطالبی را که با خود حمل می کنند،  شاید خواسته کسانی باشد،  که می خواستند آنها باربر و پخش کنند این اطلاعات باشند.  بدین منظور دانش خود را درباره تاریخ نویسی استعماری و ترفند های اداره و غارت جهان،  در ادامه کار موسسه های تاریخ نویسی استعماری بالا ببرید.
مقدمه و دیدگاه و تفسیر و بررسی انوش راوید و فهرست لینک های کتاب در اینجا.
 
   تصویر 4519 .  با مطالعه واقعیت های تاریخ،  و درست دانستن از تاریخ،  می توان سرنوشت و آینده ای علمی و قابل قبول ساخت.
  مستند های مربوط
مستند های بیشتر را در آپارات وبسایت ارگ ایران ببینید،  لینک آن در ستون کناری
 
آبی= روشنفکری و فروتنی،  زرد= خرد و هوشیاری، قرمز=  عشق و پایداری،  مشروح اینجا
    توجه 1:  اگر وبسایت ارگ به هر علت و اتفاق،  مسدود، حذف یا از دسترس خارج شد،  در جستجوها بنویسید:  انوش راوید،  یا،  فهرست مقالات انوش راوید،  سپس صفحه اول و یا جدید ترین لیست وبسایت و عکسها و مطالب را بیابید.  از نظرات شما عزیزان جهت پیشبرد اهداف ملی ایرانی در وبسایت بهره می برم،  همچنین کپی برداری از مقالات و استفاده از آنها با ذکر منبع یا بدون ذکر منبع،  آزاد و باعث خوشحالی من است.
   توجه 2:  جهت یافتن مطالب،  یا پاسخ پرسش های خود،  کلمات کلیدی را در جستجو های ستون کناری وبلاگ بنویسید،  و مطالب را مطالعه نمایید،  و در جهت علم مربوطه وبلاگ،  با استراتژی مشخص یاری نمایید.
   توجه 3:  مطالب وبسایت ارگ و وبلاگ گفتمان تاریخ،  توسط ده ها وبلاگ و وبسایت دیگر،  بصورت خودکار و یا دستی کپی پیس می شوند،  از این نظر هیچ مسئله ای نیست،  و باعث خوشحالی من است.  ولی عزیزان توجه داشته باشند،  که حتماً جهت پیگیر و نظر نوشتن درباره مطالب،  به اصل وبلاگ من مراجعه نمایند:  در اینجا  http://arqir.com.
ارگ ایران   http://arqir.com
 
این نوشته در تاریخ ایران ارسال و برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.