بررسی تاریخ جهانگشای جوینی 3

بررسی تاریخ جهانگشای جوینی 3
ادامه جلد اول
مقدمه و دیدگاه و تفسیر و بررسی انوش راوید و فهرست لینک های کتاب در اینجا.
 
توجه:  نظرات و تحلیل های من انوش راوید در زیر مطالب کتاب،  در همین برگه با خط قرمز است.
لوگو عقلانیت و انسانیت پیشه کنید،  عکس شماره 1622.
 
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 141
ذکر جلوس پادشاه جهان قاآن در مسند خانی و دست جهانبانی،
حقّ تقدّست اسماؤه و عظمت نعماؤه بندگان را چون یکچندی بدالّت «1» آنک وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْ‌ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ بر محکّ بلا امتحانی کرد و در بوته تجربه عنا ذوبانی داد
در آتش بلایم گل فرو چکانی*بر سنگ امتحانم چون زر برآزمائی و برحسب خبث فعال هریک عقال نکال آن کشیدند و بنسبت سوء اعمال و رجس خصال شربت جَزاءُ سَیِّئَهٍ بِمِثْلِها مالامال چشید و چون مقرّرست که هر کاری را غایتی است و هر مبدأی را نهایتی ع، اذا تمّ امر دنا نقصه، و قال علیه الصّلوه و السّلام لن یغلب عسر یسرین از راه عقل و نقل واجب می‌شد که خزاین مرحمت‌باری جلّ جلاله بازگشاده شود و اسباب رفاهیت و آسایش بندگان او بازآماده و صنوف برّ و رحمت بی حسابش بر انواع تکالیف عذابش بر موجب نصّ سبقت رحمتی غضبی راند و سابق گردد و اولیات آن باخریات لاحق،
چون مدّت عمر ناموافق برسد*تن را کشش بار علایق برسد
نومید نیم که رحمت صانع پاک*یک ذرّه بجمله خلایق برسد بتدریج و ترتیب اثر آن ظاهر می‌شد و نشان و علامت معیّن و پیدا و تشبیب این معانی و ترکیب این مبانی مبنی است «2» از ذکر انتقال «3» ملک بپادشاهان عالم اوکتای قاآن و منکو قاآن و بترتیب و ولا شرح احوال از ذکر جلوس قاآن ابتدا می‌رود و در آن شیوه التزام ایجاز و اقتصار می‌کند تا جماعتی که این کتاب را بمطالعه مبارک مکرّم کنند مؤلّف این حکایات را
______________________________
(1) ب د ه: بدلالت،
(2) یا منبی است،
(3) کذا فی ب بخطّ جدید، باقی نسخ: از ذکر افات (؟)، آ: از دکرافات؟؟؟،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 142
بمکثاری نسبت ندهند و غرض از تقریر این معلوم کنند و بدانند که قاآن ضبط امور و حفظ جمهور بر چه نوع فرمود و اقالیم دیگر که متوقّف بودند میان رجا و یأس بعضی را بتخویف و جماعتی را بایناس چگونه منقاد و مذعان «1» کرد و در تحت تصرّف و فرمان آورد و بعد از وقوع حالت او منکو قاآن بر چه سان بناء عدل بعد از انحراف ممهّد «1» گردانید و قواعد آن را افراشته و مشیّد حقّ تعالی توفیق صدق و صواب کرامت کناد،
قاآن را پیش از حلول بمحلّ پادشاهی نام اوکتای بود و چنگز خان از مصادر افعال و نوادر «2» اقوال او بر استعداد او تخت و گاه و ملوک و سپاه را استدلال می‌کرد و از رتق و فتق و حلّ و عقد او روز بروز آثار شهامت و صرامت در امور مملکت و حفظ آن از دست عداه دولت تفرّس می‌نمود بتعریض و تلویح نقش آن معنی را در دل دیگر پسران کالنّقش فی الحجر می‌نگاشت و بتدریج تخم آن مصلحت را در اندرون ضمایر هریک می‌کاشت تا در وقت آنک چنگز خان از ممالک غربی با مخیّم قدیم شرقی رسید و از آنجا عزیمت مبادرت بجانب ولایت تنگوت بتقدیم رسانید و بعدما که آن ناحیت از شرّ دشمنان پاک شد و تمامت مخلّص و مسلّم گشت بوقت انصراف مرضی که از عفونت آن هوا تولّد کرده بود زیادت شد و از دست درمان درگذشت پسران خود جغتای و اوکتای و الغ نوین «3» و کلکان «4» و جورجتای «5» و اورجان «6» را نزدیک خود خواند و فرمود که استیلاء مرض
______________________________
(1- 1) این جمله از آ ساقط است،
(2) کذا فی جمیع النّسخ، و من گمان میکنم که آن تصحیف نسّاخ است و صواب «بوادر» است،
(3) لقب تولی خان است،
(4) ج: کاکان، جامع التّواریخ طبع برزین ج 2 ص 130: کولکان،
(5) آ ب:  حورحای، ج: جورجای، د: حورختای، ه: جوخای، جامع التّواریخ ج 2 ص 133 در متن: جورجی، و در نسخه بدل: جورجتی،
(6) کذا فی ج و آن مطابق است با جامع التّواریخ ج 2 ص 133 «اورجقان» بحذف حرف حلقی وسط کلمه که قاعده مطّرده است در زبان مغول چون شیبقان و شیبان، هولاگو و هولائو، قدغان و قدان و امثال ذلک- آب: اروخان، د ه: اورخان،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 143
از آن گذشت که بواسطه معالجت تدارک آن توان نمود و هر آینه از شما یک کس باید که تخت و دست مملکت را محافظت نماید و قاعده را که اساس استحکام پذیرفته است افراشته کند،
نکفیه ان نحن متنا ان یسّب بنا*و هوّ اذ ذکر الآباء یکفینا 23 «1» چه اگر تمامت پسران خواهند که همه خان شوند و حاکم باشند و یکی دیگری را محکوم نه مثل آن مار یک سر و چند سر بود که در اوّل کتاب ذکر رفتست چون ازین کلمات و نصایح که مدار کار و یاسای ایشان برین جملتست فارغ شد «2» پسران مذکور زانو زده گفتند که
پدر شهریارست و ما بنده‌ایم*بفرمان و رایت سرافکنده‌ایم
چنگز خان فرمود که اگر شما را دلخواه آنست که در نعیم و ناز روزگار گذرانید و از ملک و ملک «3» تمتّع یابید رأی من آنست که چنانک درین مدّت بسمع شما رسانیده‌ام که «4» اوکتای بجایگاه من بر سریر خانی نشیند چه او بمزیّت رای متین و رجحان عقل مبین مستثنی است رعایت لشکر و رعیّت و محافظت ثغور مملکت بیمن رای و حسن تدبیر او مکفّی «5» شود بدین موجب ولیّ عهد خود او را میکنم و مقالید ملک در پنجه صرامت و کفایت او «5» می‌نهم شما پسران را درین اندیشه رای و برین رای اندیشه چیست بار دیگر زانوی ادب بر زمین خدمت و انقیاد نهادند و بزفان فرمان برداری گفتند که بر سخن چنگز خان کرا مجال اعتراض و محلّ رد تواند بود،
گردون گشاده‌چشم و زمانه نهاده گوش‌هر حکم را که رای تو امضا کند همی
______________________________
(1) مقصود از این بیت و وجه مناسبت تمثّل بدان درست معلوم نشد و شاید بجای الآباء صواب «الأبناء» باشد،
(2) آ ب ج: شدند و،
(3) کذا فی آ ب، ج د ه: و از ملک،
(4) کذا فی جمیع النّسخ، و ظاهرا «که» زیاد است،
(5- 5) این جمله از آ ج ساقط است،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 144
صلاح امور ما و حشم بدان منوط باشد که رای چنگز خان بدان مقرون گردد و صواب کارها باشارت او مفوّض چنگز خان گفت که نیّت با قول اگر متّفق است و زفان با دل موافق خطّی مؤکّد باز باید داد که بعد از من اوکتای را خان دانید و حکم او را چون جان در تن روان و برین سخن که امروز در حضور من مقرّر می‌شود تغییر و تبدیل راه ندهید و از مصلحت دید من نگذرید تمامت برادران اوکتای امتثال فرمان او را خطّ نوشتند، چون کار مرض سخت‌تر شد چنانک حرکت از مقام متعذّر آمد در چهارم رمضان سنه اربع و عشرین و ستّمایه بگذشت «1» پسران هرکس با موضع اقامت خود در حرکت آمدند بر آن عزیمت که در سال نو جمعیّت کنند که آنرا بزفان مغول قوریلتای خوانند هریک باردوی خود رسیدند استعداد مصلحت قوریلتای را پیش گرفتند چندانک «2» برودت هوا و شدّت سرما بشکست و بقاع و رباع از هبوب نسیم صبا خوش و خرّم گشت
صبا بسبزه بیاراست دار دنیی را*نمونه گشت جهان مرغزار عقبی را
نسیم باد در اعجاز زنده کردن خاک*ببرد آب همه معجزات عیسی را
پسران مذکور و اقربا ایلچیان متواتر کردند که آوازه حالت «3» چنگز خان در اطراف گیتی شایع شد پیش از آنک خللی بکار ملک عاید گردد جمعیّت می‌باید ساخت و مصلحت خانیّت را مقرّر کرد هرکس از اردوی خود در حرکت آمدند و بقوریلتای روان شدند از اطراف قفچاق پسران توشی هردو «4» و باتو «5» و شیبقان «6» و تنکوت «7» و برکه «8» و برکجار «9» و
______________________________
(1) کذا فی ج، د: کوچ کرد، ب بخطّی جدید: چنگیز خان فوت شد، آ ه ندارد،
(2) آ ب د: چنانک،
(3) یعنی مرگ، و استعمال «حالت» باین معنی در این کتاب شایع است،
(4) کذا فی جمیع النّسخ، جامع التّواریخ طبع بلوشه ص 92- 106: اورده،
(5) آ: باتو،
(6) در جامع التّواریخ طبع بلوشه ص 114- 120 همه‌جا بلفظ شیبان مذکور است و وی جدّ ملوک شیبانیّه ماوراء النّهر است، و تغییر شیبقان بشیبان بحذف حرف حلق وسط کلمه است که قاعده مطّرده است
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 145
تغاتیمور «1» و از قناس «2» جغتای و از ایمیل «3» و قوناق «4» اوکتای روان شدند و از طرف مشرق عمّ «5» ایشان اوتکین «6» و بیلکتای «7» نوین و ایلچتای «8» نوین و بکوب؟؟؟ ورکای «9» و از جوانب دیگر امرا و نوینان که در هرطرف بوده‌اند و الغ نوین و برادران خردتر او خود در اردوی چنگز خان بوده‌اند جماعت مذکور تمامت هم بدان اردو در موضع کلران «10» جمع شدند و چون جهان از حلول غزاله بمنزل حمل خندان شده بود و هوا از چشم سحاب مدرار گریان گشته
ورد الرّبیع بحسنه و بهائه*فحکی هوی العشّاق طیب هوائه
ریاحین و گلها در مرغزارها شکفته و از شگفت آن فاختگان در مدح باغ و راغ با هزاردستان بهزاردستان صد داستان سرائیده،
کنون خورد باید می خوش‌گوار*که می‌بوی مشک آید از جویبار
______________________________
در لغت مغول، رجوع کنید بص 142 حاشیه 6،- آ: سنقان؟؟؟، ج، سبقان؟؟؟، ب: سنتای، د: سینای، ه: سنتان،
همان تنکقوت جامع التّواریخ است (طبع مسیو بلوشه ص 120- 121) بحذف حرف حلق وسطی،- آ: تنکوت؟؟؟، ج: سکوت؟؟؟، د: بنکوت،
ه: برکا،
آ: برکجار؟؟؟، ب: ترکجان؟؟؟، ج: برکجار؟؟؟، ه: برکجاز،
(1) ب: تقایتمور؟؟؟، ج: طوغانتمور، د: بقاتیمور، آ: تعاسمور،
(2) کذا فی د، ه: قیاس، آ: قیاس؟؟؟ ب ج: فیاس؟؟؟،
(3) کذا فی ج، آ د: ایمیل، ب: ایمیل؟؟؟، ه: اعیل،
(4) کذا فی ب، آ: قویان؟؟؟، ج: قونان، د: توتاق، ه قویاق،
(5) ب بخطّ جدید: اعمام،
(6) آ: اوتکین، ب: اوتکین؟؟؟،- وی برادر چنگیز خان است و در جامع التّواریخ همه‌جا بلفظ اوتچکین مذکور است و گوید اوتچکین یعنی خداوند آتش و یورت و پسر کوچکین را اوتچکین گویند (جامع التّواریخ طبع برزین ج 2 ص 97)،
(7) آ: بلکای؟؟؟، ب: بلکاء؟؟؟، ج: بولکتای؟؟؟، د: یلکا، ه بیدکا، جامع التّواریخ ایضا ج 2 ص 86، 100، 108 همه‌جا «بیلکوتی» با نسخه بدلهای سلکوبای؟؟؟، ایلکوتی، بلکوتی،- وی برادر پنجم چنگیز خان است (جامع التّواریخ ایضا، ج 2 ص 100- 102)،
(8) پسر قاچیون بن یسوکای بهادر و برادرزاده چنگیز خان است،- آ: ایلحتای؟؟؟، ب: الحای؟؟؟، ه: ایلچتای؟؟؟، ج د این کلمه را ندارد،
(9) تصحیح این کلمه ممکن نشد، و در جامع التّواریخ در ضمن برادران و برادرزادگان چنگیز خان نامی شبیه بدان مذکور نیست،- ج: تکوت؟؟؟ ریکای؟؟؟، ه: تکون ورکانی، د این کلمه را ندارد،
(10) آ: کلرار، د: کلزار،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 146
هوا پرخروش و زمین پر ز جوش*خنک آنک دل شاد دارد بنوش
تمامت پادشاه‌زادگان و نوینان و امرا با چندان لشکر که فضا بدان پر گشت و بیابان با فراخی تنگ شد
اذا خاض بحرا لم یبقّ صدوره*لأعجازه فی البحر بغیه شارب
و ان رام برّا لم یدع سرعانه*لساقته فی البرّ وقفه راکب
ابتدا سه شبانروز ایّام و لیالی متواتر و متوالی بحبور و سرور جشن و سور داشتند و شوایب غلّ و حسد از سرایر و ضمایر دور،
و جنوا «1» زهره التّصابی و ادنوا*شجر الوصل یانع الثّمرات
فی محلّ سقوا «2» به رغد العیش و عزّ «3» الهوی و طیب الحیاه و بعد از ایّام معدودات در کار ملک و وصیّت چنگز خان سخنها راندند و خطّها را که پسران داده بودند مطالعه آن مکرّر کردند تا خانیّت را بر اوکتای مقرّر کنند، آن مصلحت را پیش گرفتند و تمامت پسران باتّفاق نه مشوب بدی و «4» نفاق اوکتای را گفتند از حکم چنگز خان بعون الهی بر دست پادشاهی پای می‌باید نهاد تا تمامت گردنان بسر کمر انقیاد و بندگی بر میان جان بندند و چشم و گوش امتثال اشارت را بنهند اوکتای فرمود هرچند حکم چنگز خان برین جملت نافذ شدست امّا برادر بزرگتر و اعمام هستند که بالتزام این کار از من سزاوارترند و از راه آذین «5» مغول از خانه بزرگتر پسر اصغر قایم‌مقام پدر باشد و الغ نوین «6» پسر خردتر «7» اردوی بزرگست و روز و شب و گاه‌وبیگاه ملازم خدمت او بوده و یاسا و رسوم دیده و شنیده و دانسته باشد باوجود و حضور ایشان چگونه با خانی
______________________________
(1) ج: حلو (کذا)، آ ب ج ه: جلوا،
(2) کذا فی جمیع النّسخ (؟)، سقوا (؟)، شفوا (؟)
(3) کذا فی خمس من النّسخ (؟)، د: عر،
(4) کذا فی ب، آ: نه مشوب، ه: نه مشوب تعدّی و، ج: بمشورت و، د کلمات «نه مشوب بدی و نفاق» را ندارد،
(5) آ: ادین؟؟؟، ت د: آدین، ه: آیین، ج: دین،
(6) لقب تولی خان است،
(7) آ د: بزرگتر، و آن سهو واضح است،
جشن جلوس اوکتای قاآن و زانو زدن شاهزادگان مغول در حضور او
(از روی یک نسخه بسیار قدیمی از جامع التّواریخ که در کتابخانه ملّی پاریس محفوظ است)
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 147
نشینم آن روز درین مشورت در خوشدلی و غبطت بشب رسانیدند و برین جملت تا چهل روز تمام هر روز برنگی دیگر لباس نو می‌پوشیدند و کاس می می‌نوشیدند و در اثنای آن مصالح ملک می‌گفتند و اوکتای هر روز بنوعی دیگر در عبارتی دقیق پاکیزه همان معانی را التزام می‌نمود چون ایّام چهله بسر آمد بامداد چهل و یکم
چون صبح بفال نیک‌روزی*برزد علم جهان فروزی
ابروی حبش بچین درآمد*کایینه چین ز چین برآمد
عقود جمعیّت پادشاه‌زادگان و هر صنف آزادگان و بندگان انتظام یافت و کار حسن «1» جشن قوام گرفت باتّفاق تمامت پادشاه‌زادگان بنزدیک اوکتای آمدند و گفتند این مصلحت را چنگز خان از میان فرزندان و برادران بتو تفویض کردست و حلّ و عقد و نقض و ابرام آن برأی تو بازبسته ما چگونه بسخن او تغییر و تبدیل راه دهیم و باشارت او نقض و تحویل جایز شمریم امروز که باتّفاق منجّمان و قامان «2» روزی مسعودست و وقتی مبارک و محمود بسعادت بر تخت شهریاری بعون باری عزّ اسمه در چهار بالش جهانداری متمکّن باید شد و جهان را بعدل و نیکوکاری مزیّن گردانید بعد از الحاح و تجانب اوکتای نیز امتثال فرمان پدر و اشارت برادران و عمّان را التزام واجب شمرد و بر عادت قدیم کلاهها از سر برداشتند و کمرها بر دوش افکندند و در سنه ستّ و عشرین و ستّمایه جغتای دست راست و اوتکین «3» دست چپ گرفتند و او را بعزیمت رای پیر و تأیید بخت جوان بر مقرّ سریر «4» استقرار دادند و الغ نوین «5» کاسه داشت و سه «6» نوبت تمامت حاضران اندرون و بیرون بارگاه زانو زدند و دعاها گفتند و ملک را بخانیّت او مبارک باد، «7»
______________________________
(1) ه این کلمه را ندارد، ب: حس،
(2) ج: قاماآن،
(3) آ: اوتکین؟؟؟، ب:  اوتکین،
(4) ب ج افزوده: ملک،
(5) لقب تولی خان است،
(6) کذا فی آ، جمیع نسخ دیگر «نه» دارد،
(7) د ه افزوده: گفتند، ج افزوده: کردند،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 148
و اذا الدّرّ زان حسن وجوه*کان للدّرّ حسن وجهک زینا
و تزیدین اطیب الطّیب طیبا*ان تمسّیه ابن مثلک اینا و قاآن نام نهادند و برقرار رسم مألوف تمامت پادشاه‌زادگان در خدمت و بندگی قاآن بیرون اردو سه نوبت آفتاب را زانو زدند و باز در اندرون اردو آمدند و مجلس طرب و لهو آراستند و میادین نشاط از خار وحشت بپیراستند و پادشاه جهاندار بر مرقاه بخت بیدار مؤیّد و کامگار نشسته و پادشاه‌زادگان جوزاوار منطقه خدمت بر میان مهر در پیش مهر آسمان عظمت و اقتدار بسته و خواتین بر یسار هریک با مایه حسن و ملاحت ذات یسار از فرط طراوت و نضارت چون ازهار و از لطافت و نظافت ماننده سبزه بهار،
بهار عالم جانست روی چون گلستانش‌کمند گردن صبرست گیسوی زره‌سانش
هلال روی گردونست ابروی کمان‌شکلش‌جمال عارض حسنست زلف عنبرافشانش هرکس که آن مجلس را از کثرت حوران و ولدان و غزارت خمور و البان مشاهده می‌کردند «1» از غایت اعجاب می‌گفتند «1» ع، برین قیاس بود از قیاس خلد برین، زمان بمکان «2» قاآن روشن‌چشم و جهان بتمکّن او بی کین و خشم گشته،
ملک را تازه‌روی بازاریست*که جهانرا چو تو جهانداریست
باد با عزم او گرانجانیست*خاک با حلم او سبکساریست
و اشجار امن و امان بعد از ذبول آبدار شده و رخسار آمال را بعد از خدشات یأس و نومیدی آب با روی کار آمده روزها از روح و سکون خوشی لیالی فایده داده و شبها از انس و ضیاء آتش می حکم روز روشن
______________________________
(1) ارجاع ضمیر جمع «بهرکس» از خصایص این کتاب است،
(2) بیاض باندازه دو سه کلمه در آ،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 149
گرفته، قاآن فرمود تا مودعات خزاینی را که در چندین مدّت جهت چنگز خان از ممالک شرق و غرب جمع کرده بودند و فذلک آن در بطون دفاتر نمی‌گنجید گشاده گردانیدند و دهان لایمان را بردّ قبول نصیحت بسته و تمامت اقارب و عساکر و مقانب و عشایر را از شریف تا وضیع و رئیس تا مرؤس و خواجه تا غلام بنسبت و اندازه همّت خویش نصیبه تمام دادند و جهت فردا از قلیل و کثیر و نقیر و قطمیر هیچ‌چیز در خزانها باقی نماند،
و لن یذخر الضّرغام قوتا لیومه*اذا ادّخر النّمل الطّعام لعامه 24
و چون از کار جشن و مواهب رغایب بپرداخت بر رسم و آذین «1» انّا وجدنا آباءنا علی امّه فرمود تا سه روز بر تعاقب جهت روان چنگز خان طعامها ساختند و از ابکار ماه‌پیکر لطیف‌منظر خوش مخبر شیرین‌جمال ملیح دلال ظریف‌حرکات نغزسکنات که وعد المتّقون چهل دختر را از نسل امرا و نوینان که ملازم خدمت بودند اختیار کردند و جواهر و حلّی و حلل بسیار بر ایشان بستند و جامهای گرانمایه پوشیده با اسبان گزیده نزدیک روح او فرستادند، و چون ازین امور فراغتی روی نمود کار ضبط ملک و کفایت مهمّات آغاز نهاد اوّل یاسا فرمود که احکام و فرمانی که پیش ازین چنگز خان فرموده است برقرار باشد و از مفاسد تغییر و تبدیل و اختلال مصون و محروس، و از اطراف بتقریر و تعرّف احوال هریک از امرا و حکّام غمّاز و نمّام آمده بودند فرمود که هر بادره که تا بروز جلوس مبارک ما از کسی صادر شده باشد در مقابله آن عفو و اقالت مبذول داشتیم بعد ازین اگر کسی قدم در کاری نهد که نه موافق احکام و یاساهای قدیم و حدیث باشد تعریک و تأدیب آن جماعت فراخور جریمت بتقدیم رسد، و بعد از رسم این یاساها باقالیم عالم لشکرها نامزد فرمود و در طرف خراسان و عراق هنوز آتش فتنه و آشوب تسکین نیافته بود و سلطان جلال الدّین تک و پویی می‌زد جورماغون «2» را
______________________________
(1) آ: ادین، ب: آدین، ج د ه: آیین،
(2) ه: جورماعون، د: جوریاقون،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 150
با جمعی از امرا با سی هزار مرد کار روان کرد و بجانب قفچاق و سقسین و بلغار کوکتای «1» و سنتای «2» بهادر را با مثل آن لشکر بفرستاد و همچنین بجوانب تبّت و سلنگای و غیر آن کم‌وبیش آن «3» نامزد گشت و بجانب ختای عزیمت حرکت بنفس خویش و برادران مقرّر فرمود و شرح حال در عقب این ذکر مثبت می‌شود تا کیفیّت و چگونگی هریک از آن معلوم گردد ان شاء اللّه العزیز،
   نظر انوش راوید:  مانند داستان های هزار و یک شب،  در چند صفحه بالا داستان های بی پایه و اساس بود و بس.  هیچ مطلب بعنوان تاریخ نمی شود از آن برداشت کرد،  من نیز می توانم روزی یکی چینین داستانی بنویسم.  وای بروز ملتی که تاریخ دان های او این نوشته ها را تاریخ آن کشور بدانند،  فاجعه است.
ذکر حرکت پادشاه جهان قاآن بجانب ختای و فتح آن،
چون پادشاه جهانرا بمبارکی افسر خسروی بر سر نهادند و عروس ملک را در آغوش کفاءت او نشاندند و لشکرها باقالیم ربع مسکون روان کرد عزیمت حرکت مبارک بجانب اقلیم ختای بتصمیم رسانید و برادران او جغاتای «4» و الغ نوین «5» و دیگر پسران در خدمت او برفتند با چندان مرد نهنگ‌آسای که اطراف بیابان از لمعان سلاحها و تصادم خیول دریائی می‌نمود در تموّج و تلاطم طول و عرض آن مدرک نه و کنار و میان محسوس نه هامون از ازدحام کتایب با هضاب سرافرازی کرد و تلال از وطآت سواران و اسبان پای‌مال شد،
یقود الخمیس الحر «6» غصّ به الفلا*و اصبح هام الأکم و هو مشدّخ ابتدا بشهری رسیدند که نام آن خوجاتبو نسقین «7» گویند و بر لب رود
______________________________
(1) کذا فی ب ج ه، آ: کوکتای؟؟؟، د: کوکنای،
(2) کذا فی آ ب ج ه، د: سنیا، جامع التّواریخ طبع بلوشه ص 18: سوندای- معلوم نیست این کلمه تصحیف سبتای سردار معروف است یا آنکه این شخص کسی دیگر است و مظنون آنست که تصحیف است،
(3) ج: لشکر،
(4) د ه: جغتای، ج: جیغتای،
(5) لقب تولی خان است،
(6) ب: الجمر، ه: البحر- تصحیح این کلمه ممکن نشد،
(7) کذا فی ب، آ: حوحاسوسفین؟؟؟، ج: جوجا بنویسقین، ه: چوخاسویسقین، و: جوجانبوبسفین، د: خوجا،- نام این شهر در نقشه تاریخی شپرونر منکه (Menke Spruner( نمره 87 بدین طریق مسطور است: Koguigangui
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 151
خانه قراموران «1» گرد بر گرد آن را محاصره کردند و از تمنطق صفوف لشکر فصیلهای دیگر برآوردند و مدّت چهل روز جنگهای سخت کردند و تیراندازان اتراک که بزخم تیر احداق افلاک اگر خواهند بدوزند جولانها نمودند چنانک
هر خدنگی که از مسیر شهاب*راست کردند بر نشانه زدند چون اهالی آن بدانستند که با درفش تپانچه زدن جز ندامت بر نخواهد داد و با مقبل ستیهیدن جاذبه ادبار و علامت خذلان است امان خواستند و از غایت عجز و هراس رعایا و اهالی آن
آخر الأمر پیش درگه شاه*جمله سر را بر آستانه زدند و سپاهیان ختای در حدّ یک تومان مرد در کشتی که ساخته کرده بودند نشستند و بگریختند جمعی انبوه را از شهریان که دست بمحاربت یازیده بودند الی نار اللّه و سقره فرستادند و صبیان و اولاد ایشان را در قید رقّیّت آوردند و بمواضع دیگر متوجّه گشتند، و چون ازین شهر روان شدند الغ نوین و کیوک را در مقدّمه با ده هزار مرد بفرستاد و او بخویشتن بآهستگی بر عقب حرکت می‌نمود التون خان که خان آن اقالیم بود از حال لشکر مغول خبر یافت از لشکرکشان قدای رنکو «2» و قمر نکودر «3» را با صد هزار مرد گزیده پیش ایشان بازفرستاد و چون لشکر ختای بقوّت و غلبه خود و کمی عدد مرد مغول مغرور بودند گرد بر گرد ایشان را حصار کردند و چون حلقه بر مدار ایشان بایستادند بر آن اندیشه که لشکر مغول را برین سیاقت بنزدیک خان خود بریم تا او تماشای شکار کند و آن
______________________________
(1) ج: قوراقورم، د: قراتولان،- قراموران یعنی رود سیاه نام مغولی رودخانه معروف چین «هوانگ هو» است یعنی رود زرد که اکنون در خلیج پچیلی میریزد و سابقا بمسافتی بعید در جنوب مصبّ حالیّه میریخته است،
(2) کذا فی ب ج، آ: قدای ریکو؟؟؟، ه: قدای دمکر، د این کلمه را ندارد،
(3) کذا فی ب ه، آ: قمر؟؟؟ نکودر، ج: قمر نکودار، د: نکودر،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 152
کار را خود باتمام رساند الغ نوین چون دانست که نطاق مقاومت تنگ شد و بمکر و خداع با ایشان مقابلی توان کرد و الحرب خدعه و چراغ ایشان را بباد احتیال فرو توان نشاند قنقلی «1» در میان ایشان بود که علم یای «2» یعنی استعمال حجر «3» المطر نیک دانستی فرمود که آغاز یای نهاد و تمامت لشکر را یاسا فرمود تا بارانیها در ظهارهای «4» جامهای زمستانی کنند و تا سه شبانروز از پشت اسب جدا نشوند و قنقلی «5» بکار یای مشغول شد چنانک از جانب پشت مغول باران باریدن گرفت و تا روز آخرین با برف گشت و باد سرد اضافت آن شد لشکر ختای از شدّت سرمای تابستان که در زمستان مشاهده نکرده بودند خیره و مدهوش ماندند و لشکر مغول چیره و باخروش گشتند تا بوقت آنک
چون گوهر سرخ صبحگاهی*بنمود سپیدی از سیاهی
لشکر ختای را دیدند چون رمه گوسفند ع، یکی را سر اندر دم دیگریست، از برودت هوا و افراط سرما گروه‌گروه شده و چون قنافذ سروپای
______________________________
(1) آ: فنقلی؟؟؟، ج: ققلی؟؟؟، د: قیقلی،
(2) ب د: بای (فی المواضع)،
(3) کذا فی ب ه، د: الحجر، آ: ححه؟؟؟، ج: حجّه،- حجر المطر بزعم اقوام ترک و مغول قسمی سنگ بوده دارای خواصّ خارق العاده که از استعمال و اصطکاک آنها بیکدیگر بنحوی مخصوص باران و برف در آسمان حادث میشده است و آن سنگ را جده و جده تاش و یده می‌گفته‌اند و علم انزال مطر بواسطه استعمال این احجار را یای و جدا میشی و جده‌چی‌گری و صاحب این علم را یایچی و جده‌چی و یده‌چی، و این افسانه از اقدم الأزمنه مابین امم ترک و مغول شایع و مستفیض بوده است و در اغلب کتب تاریخ و مسالک و ممالک از قبیل جامع التّواریخ رشیدی و مجمل التّواریخ و عجایب المخلوقات قزوینی و روضه الصّفا و حبیب السّیر و مطلع السّعدین عبد الرزّاق سمرقندی و ظفرنامه شرف الدّین علیّ یزدی و تزوک تیموری و بابر نامه و مقدّمه ابن خلدون و معجم البلدان یاقوت در ذیل «ترکستان» و غیرها و غیرها ذکری از این فقره نموده‌اند و کاترمر در حواشی قسمتی از جامع التّواریخ که خود طبع نموده (ص 428- 455) شرحی بسیار مفید در این خصوص نوشته و اغلب مواضعی را که ذکری از این مسئله در آن شده جمع نموده است،
(4) ب ج د: ظهاره،
(5) آ: قنقلی؟؟؟، ج: ققلی؟؟؟، د: قیقلی،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 153
درهم کشیده و سلاحها یخ گرفته فتری القوم فیها صرعی کأنّهم اعجاز نخل خاویه یایچی «1» ترک یای گرفت و لشکر از زیر پای اینها بیرون آمدند و چون بازان که در گله کبوتر افتند بلک مانند شیران که بر رمه آهو تاختن آوردند روی بآهوگردنان جوذرچشمان کبک‌رفتاران طاوس وشان «2» نهادند و از جوانب حملها کردند،
باز بمنقار عنف بال کبوتر گرفت*شیر بچنگال قهر گردن آهو شکست شمشیرها را بخون «3» ایشان ملوّث نکردند هم از پشت اسب بنیزها «4» ایشان را بدوزخ می‌فرستادند،
فأصبح جسم الجامد القلب منهم*بقلب الحدید الجامد الجسم ذائبا 25 هردو لشکرکش «5» مذکور با پنج هزار مرد بجستند و خود را برآب زدند بزخم تیر اکثر ایشان را فرا آب دادند و بر خاک سیاه نشاندند مگر آن دو بدبخت «5» دیوآسا که در مقدّمه بودند با صد هزار مرد هرچند چون باد از آب بگذشتند امّا لشکری که پیشتر از آن عبره کرده بودند آتش دمار در آن خاکساران زدند و فرمان شد تا اکثر لشکر عمل اصحاب لوط با ایشان بجای آوردند چنانک اندیشه داشتند،
انّی و دونک من سمر القنا اجم*مرّ الشّجاع بها فانصاع مسؤوتا «6» و از گوشهای راست کشتگان پشته جمع کردند و ایلچیان ببشارت این فتح بحضرت قاآن روان کرد چون او نیز دررسید بیکبار روی بموضع التون خان نهادند و در آن وقت در شهر نامکینک «7» بود یک هفته آنجا کوششی
______________________________
(1) ب: بایچی؟؟؟، ه: یای‌چی،
(2) کذا فی د، آ: نوشان؟؟؟، ب: نوشان، ه: پوشان، ج این کلمه را ندارد،
(3) ب ج د ه می‌افزایند: نجس،
(4) د: بتبرها،
(5) یعنی قدای رنکو و قمر نکودر دو سردار التون خان،
(6) من قصیده لابراهیم بن عثمان الغزّی الشّاعر المعروف و قد مرّ منها بیتان فی ص 63، الشّجاع الحیّه و انصاع انفتل راجعا و مرّ مسرعا و المسؤوت المخنوق من سأته ای خنقه و قبل البیت:
عذرت طیفک فی هجری و قلت له*لو اهتدیت سبیلا فی الکری جیتا
(7) ج: نامکییل، د: بامکسل؟؟؟، ه: بامکینک،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 154
کرد چون دانست که خشت دولت از قالب ملک بیرون رفته است و اغلب لشکر او کشته شده با جماعتی از زنان و فرزندان که با او بودند در خانه رفت و گرد بر گرد آن فرمود تا چوب نهادند و آتش درزدند تا سوخته شد خَسِرَ الدُّنْیا وَ الْآخِرَهَ ذلِکَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبِینُ و چون لشکر مغول در شهر رفتند
مدّوا الی النّهب ایدیهم و اعینهم*و زادهم قلق الأخلاق تثبیتا «1» و نهب و غارت بسیار و قتل بی‌شمار کردند و غنایم بی‌اندازه یافتند و چند شهر دیگر را هم بگشادند و چندان دلبر ماه‌پیکر از مردان و زنان بزاد خرد «2» گرفتند که اطراف عالم از ایشان معمور شدست و دلها خراب گشته و عزیز «3» یلواج را بختای بگذاشت و از آنجا مؤیّد و کامران عنان مراجعت باردو معطوف گردانید و لشکرها را بجانب منزی «4» روان فرمود و بحدّ سلنگای «5» و غیر آن از تنگوت و تبّت و سومغول «6» چنانک ذکر آن مطالعه رود،
   نظر انوش راوید:  ملتی که استعمال حجر می کردند،  توانستند جهان متمدن را بگیرند،  از این ساده تر چیزی نمی شود.
ذکر قوریلتای دوّم،
چون پادشاه حاتم بذل خسرو معاشرت از استخلاص اقلیم ختای فارغ البال با مقرّ سریر خرامید و هرکس از پادشاه‌زادگان و امرا را [که] باطراف ربع مسکون فرستاد چون بهر مقصد که رسیدند با مقصود و مراد خویش
______________________________
(1) بیت آخر من قصیده الغزّیّ المذکوره یصف التّرک انظر ص 63 حاشیه 2، و کلمه «تثبیتا» فی المتن مطابقه لما فی اربع نسخ من جهانگشای ای آ ب ج د، و فی ه: مسسنا؟؟؟، و فی دیوان الغزّی نسخه المکتبه الأهلیّه بباریس ورق 42: تبتیتا،
(2) ب: برادحود، در حاشیه: بزرگ خرد، ه: براد خرد، د: نزا و خرد،
(3) تصحیح قیاسی است، آ: عریز؟؟؟، ب: بخطّی جدید: محمود، ج: عور، د: عزی، ه این کلمه را ندارد،- و واضح است که مقصود محمود یلواج معروف است،
(4) آ: متری؟؟؟، ب: متری، ج: بامیری، ه: سری، د این کلمه را ندارد،
(5) ب: سلنکاء، د این کلمه را ندارد،
(6) ج: سوء مغول، ه: سور مغول، د این دو کلمه را ندارد،
محاصره کردن ساموقه بهادر شهر چانکدورا از بلاد ختای
(از روی یک نسخه بسیار قدیمی از جامع التّواریخ که در کتابخانه ملّی پاریس محفوظ است)
   نظر انوش راوید:  نسخه هایی که هیچ سند باستان شناسی از آنها ارائه ندادند،  می ترسند،  زیرا آنها تقلبی هستند.
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 155
خوشدل بازگشتند رای عالی و همّت بلند او اقتضای آن کرد که باز اولاد و اقارب را بازخواند و یاسا و احکام حدیث و قدیم را با ایشان تقریر کند و لشکرها را بتازگی بممالکی که در آن مصلحت شناسند روان کنند و تمامت پسران و لشکرها شریف و وضیع از سجال برّ و مکرمت او که چون باران ربیع بود با نصاب شوند ایلچیان را بطلب ایشان فرستاد هرکس از اماکن خود در حرکت آمدند و روی بحضرت او نهاد چون سال سنه … «1» در وقتی که دنیا باغ ارم بود و دست انوار «2» از فیضان سحاب چون خلق پادشاه با جود و کرم، زمین از تواتر ایادی آسمان حلّهای متلوّن پوشیده، و اشجار و اغصان آب غضارت و نضارت نوشیده،
نسج الرّبیع لربعها دیباجه*من جوهر الأنوار بالأنداء
بکت السّماء بها رذاذ دموعها*فغدت تبسّم عن نجوم سماء
فی حلّه خضراء نمنم وشیها*حوک الرّبیع بحلّه «3»
صفراء پادشاه‌زادگان بخدمت او رسیدند و چون پروین مسعود شده بمقارنت بدر منیر اجتماع تزیین و تحسین پذیرفت و در مقام «4»
جمعوا شملهم بشطّ الفرات*بعد شطّ النّوی و بعد الشّتات
فأعادوا مرعی النّسیب خصیبا*و ریاض النشیب «5» خضر النّبات و همچنین فوج‌فوج امرا و نوینان و ارباب اشغال و اصحاب اعمال، پادشاه جهان مقدم خویشان را آنچ اخوان بزرگتر و اعمام بودند بانواع اکرام و
______________________________
(1) بیاض در آ ب، ج سه کلمه اخیر را ندارد، ه: 327،- صواب سنه اثنتین و ثلثین و ستّمایه است چه در سال اسب واقع در سنه 631 مملکت ختای مفتوح شد (جامع التّواریخ طبع بلوشه ص 26- 27) و در سال گوسپند که سال بعد باشد یعنی در سنه 632 اوکتای قاآن قوریلتای ساخت (ایضا، ص 40- 41)،
(2) کذا فی جمیع النّسخ، و شاید «انواء» باشد یا انوار جمع نور بفتح بمعنی شکوفه است،
(3) هذا هو الظّاهر و فی جمیع النّسخ: و حلّه، و الظّاهر انّ المراد بالحوک هنا الباذروج و هو الحبق ای الفوذنج،
(4) کذا فی جمیع النّسخ، و عبارت ابتر است،
(5) کذا فی آ ب، و لعلّه «التّشبیب»،- ج د: النسیب، ه: الشیب،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 156
احتشام و اعزاز و احترام تلقّی فرمود و آنچ برادران خردتر و پسران ایشان را که بمحلّ اولاد بل بمنزلت افلاذ اکباداند بفنون عاطفت و فرط رأفت مخصوص گردانید و یکماه متواتر بر موافقت خویشان یک دل و مساعدت اقربای بی‌مثال در مداومت کأس و اقداح و ادارت کأسات «1» از دست سقاه صباح صباح بعشا و رواح بغداد پیوستند، و مقصود و مطلوب از زهرات و ثمرات زمان واهی یعنی تمتّع از استیفای الوان ملاهی برداشتند، و تمامت حاضران جمعیّت و مقیمان حضرت در رفاهیت خوش و خرّم در حرم کرم شاهی برداشته صنع و قدرت الهی قاآن روزی چند بگذرانید و این رباعی که اندر قراقورم استماع افتاده است کار بستند،
ای مدّت عمرت بیقین روزی چند*خود چیست همه ملک زمین روزی چند
از عمر نصیب خویش تا بتوانی*بردار که می‌بگذرد این‌روزی چند و قاآن بر عادت متعارف و شیمت مألوف ابواب خزاین را که هرگز بسته کس ندیده بود بگشاد و مجموع اموالی که از قوریلتای اوّل باز از اقالیم جمع گشته بود بر عموم حاضران از نزدیکان و بیگانگان ایثار کرد و چون ابر بهار که بر کلأ و اشجار بارد بر صغار و کبار نثار کرد،
فاضت بنانک فی النّوادی بالنّدی*فاستصرخت غرقا بنو الغبراء و از اکناف عالم تجّار و اصحاب انتجاع و طالبان اعمال و اشغال رسیده بودند هرکس با حصول مقاصد و مطالب و نجاح آمال و مآرب بازگشتند و باضعاف آنچ در ضمیر داشتند بهره‌مند «2» شدند ای بسا درویش که صاحب ثروت گشتند و بسیار مفلس با مال و نعمت شد و هر خامل ذکری بلندقدری آمد، برین جملت چون کار جشنها بآخر کشید روی بمهامّ ملک و ترتیب جنود نهاد و چون هنوز از اقالیم بسیار آن بود که باد طغیان از دماغ ایشان بیرون نشده بود از اولاد و اقارب هرکس را بجانبی نامزد کرد و عزم آن‌که بار دیگر بنفس خویش حرکت کند و عنان
______________________________
(1) د: کاس،
(2) ب ج: بهرمند،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 157
بجنباند و بعدما که رای «1» برین اندیشه مستقرّ شد مونککا قاآن باز آنک «2» از راه سنّ در اوّل درجه جوانی بود از روی عقل و وقار در مرتبت شیوخ روزگار و دیدگان کار بر حرکت قاآن تذکّری «3» کرد و گفت ما جمله برادران و پسران فرمان نافذ را ممتثل ایستاده و کفایت مهمّات و دفع معضلات را چشم و گوش نهاده تا بهرچه اشارت بدان پیوندد روی آریم و قاآن بتماشا و عشرت و استیفای مراد و لذّت اشتغال کند و از تعب اسفار و مکابدت اخطار نفس بزرگوار را استراحت دهد و الّا غرض از خویشان بسیار و لشکرهای بی‌شمار چه تواند بود ع، تأنّ فأوج الشّمس لا یتحرّک، چون سخن پیرانه از زفان پادشاه‌زاده یگانه بأسماع حاضران رسید آنرا دستور و مقتدی ساختند و هرکس در آن شیوه فصلی بپرداختند تا رای قاآن نیز بر آن قرار گرفت و هرکس از پادشاه‌زادگان و نوینان بطرفی نامزد گشتند و باطراف شرق و غرب و جنوب و شمال نامزد شدند، و چون اقوام قفچاق و کلار «4» هنوز سرکوفتی تمام نیافته بودند و بقهر و استیصال ایشان التفات بیشتر بود از پادشاهان باتو «5» و منکو قاآن و کیوک بدان طرف معیّن شدند هریک با لشکری بزرگ از ابناء تازیک و ترک و هریک بر آنک اوّل بهار آینده روان شوند با مخیّم خویش رفتند و استعداد سفر پیش گرفتند و بمیعاد مقرّر در جنبش آمد قاآن از اتعاب ذات خود مستغنی شد و عمّال و کتبه بنواحی که مسلّم بود نامزد شدند و شمشیرهای کشیده با نیام شد و پای ظلم و جور بسته و دست عدل و بذل گشاده گشت و باطراف فرمان و یاسا نوشتند مشتمل بر آنک کسی دیگری را تعرض نرساند و قویّ بر ضعیف زیادتی نجوید غبار فتن و حوادث ساکن شد و خلایق ایمن گشتند و صیت او چون نسیم معطّر با «6» باد شمال در فضای عالم منتشر شد و آوازه داد و دهش او در آفاق
______________________________
(1) ب د: آرای،
(2) یعنی با آنکه،
(3) ب: انکار، د: تنکّری،
(4) کذا فی جمیع النّسخ،
(5) آ: بایو؟؟؟،
(6) آ ب: با؟؟؟،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 158
سایر گشت و چون نسر طایر آمد،
بلد اقمت به و ذکرک سائر*یشنا المقیل و یکره التّعریسا «1»
 و بامثال احدوثه جمیل او اصحاب اطراف با رغبتی صادق رعیّتی او را اختیار کردند و سعادت وقت در متابعت و مطاوعت او دانستند و بدین موجب رسل با تحف بحضرت او روان کردند و از اقاصی بلاد بنام و آوازه که ذکر شاهان گذشته افسانه می‌نمود اصناف خلایق بخدمت او تسابق و تسارع نمودند و برین جملت روزگار می‌گذرانید و باستمتاع از استماع اغانی و اجتماع با غوانی و مدامت شراب ارغوانی بهره تمام می‌گرفت،
ما العمر ما طال به الدّهور*العمر ما عمّ به السّرور
ایّام عزّی و نفاذ امری*هی الّتی احسبها من عمری 26
تا باقی عمر برین جملت بود تا ناگاه در پنجم جمادی الآخره سنه تسع و ثلثین و ستّمایه هادم لذّات از کمین بیرون تاخت و مغافصه تیر اجل از شست قضا بینداخت،
اینست همیشه عادت چرخ کبود*چون بی‌غمیی دید زوال آرد زود مشرب زندگانی بخاک منیّت مکدّر گشت،
بی‌خار اگر گلی میسّر بودی*هردم بجهان لذّت دیگر بودی
این کهنه‌سرای زندگانی ما را*خوش بود اگر نه مرگ بر در بودی
   نظر انوش راوید:  هر یک با لشکری تازیک و ترک،  تازیک همان تاجیک است،  و همان تازی است،  که به اشتباه اعراب را تازی گفته اند.  این لشکر تاجیک و ترک،  نشان می دهد که این مغول غیر از مغول کشور مغولستان است،  و در این کتاب با ترفند سعی کرده اند خانات ایرانی را خانهای کشور مغولستان بگویند.
ذکر صادرات افعال قاآن،
چون دست صنع قدرت خاتم مملکت را در انگشت دولت او کرد چنانک تقریر رفتست لشکرها را باطراف و کشورها نامزد کرد و اکثر اقالیم از مخالفان پاک گشت و آوازه عدل و احسان او اسماع و آذان را گوشوار شد، و ایادی و عوارف او در دستها و سواعد هریک چون سوار گشت،
______________________________
(1) للمتنبّی،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 159
درگاه او پناه‌گاه عالمیان، و حضرت او مسکن و مأوای جهانیان آمد، انوار صباح معدلت او چون بی‌غبار ظلمت شام بود عرصه ملک او از اقصای چین و ماچین تا منتهای دیار شام رسید، و انعامش بر کافّه خلایق عامّ بی‌انتظار ماه و عام شد، وجود او و جود جوادا رهان بود، و ذات او و ثبات رضیعا لبان، ذکر حاتم طیّئ در روزگار او طیّ شد، و حلم احنف بنسبت حلم او لا شئ، در عهد دولت او جهان جهان آرام گرفت و صعاب فلک ناسازگار رام شد، و در زمان خانیت او
گردون تند توسن منقاد ناشده*در زیر زین طاعت او خوش‌خرام شد
و بامید رأفت و رحمت او هر سری دل بر جان نهاد، و آنچ از بقایای شمشیر باقی مانده بودند در ربقه حیات و مهاد امان بماند، الویه دین محمّدی تا اقصای دیار کفر و بلاد شرک که بوی اسلام بدماغ ایشان نرسیده بود افراختند، و در محاذات معاهد «1» اوثان مشاهد رحمان ساختند، صیت عدل او سبب قید شوارد، و آوازه بذل او موجب صید اوابد شد، از هیبت او متمرّدان بنده، و از خشونت سیاست او گردن‌کشان سرافکنده گشتند، یرلیغ او کار تیغ کرد و صحایف کتب او آب صفایح کتائب ببرد،
یفلّهم بالرّعب قبل طرادهم «2»*و یهزمهم بالکتب دون الکتائب لشکرکشان حضرت و بندگان دولت عساکر و مقانب بمشارق و مغارب کشیده، و قاآن از حضور بنفس خویش مستغنی شده و بحکم آنک
جهان نیمی ز بهر شادکامیست*دگر نیمی «3» ز بهر نیک‌نامیست
چو بگشائی گشاید بند بر تو*فروبندی فرو بندند بر تو
 برخلاف سخن «4» ناصحان و لائمان و ردّ سخن ایشان را که
اذا غدا ملک باللّهو مشتغلا*فاحکم علی ملکه بالویل و الخرب 27
______________________________
(1) ه: معابد،
(2) کذا فی ه، باقی نسخ: اطّرادهم،
(3) ج ه: نیمه،
(4) ب ج ه این کلمه را ندارد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 160
دائما بساط نشاط گسترده بود، و در مداومت مدام و منادمت پری‌چهرگان زیبااندام طریق افراط سپرده، و در نشر عطایا گوی از متقدّمان برده، چون طبعا در بخشش و دهش مسرف بود آنچ از اقاصی و ادانی مملکت می‌رسید بی‌اثبات مستوفی و مشرف می‌بخشید، و خطّ نسخ در مجموع حکایات ملوک گذشته چون بنسبت صادرات افعال او حشو می‌نمود می‌کشید، و بر بارز «1» روایات سلف که سر بسر سهو بود ترقین می‌نهاد، و هیچ آفریده از حضرت او بی‌نصیب و بی‌بهره باز نگشت، و هیچ سائل از زفان او لا و لم نشنید،
لا فی الجواب تقصّ اجنحه المنی*و لأجل هذا تشبه المقراضا اصحاب حوایج که از اطراف می‌رسیدند بزودی بی‌انتظار مقضیّ الأوطار مراجعت می‌نمودند، و منتجعان و سؤّال بی‌تأمّلی بأملی که هریک را بودی بازمی‌گشتند،  و
صوت المعتفی احلی و اشهی*علی اذنیه من نغم السّماع 28
در باب جماعتی که از بلاد بعید و یاغی رسیدندی بقرار جماعتی که از دیار نزدیک و ایل بودی صلات و هبات مبذول فرمودی، و هیچ‌کدام را از حضرت خویش مأیوس و مخذول بازنگردانیدی، گاه‌گاه ارکان دولت و درگاه بر اسراف او انکار نمودندی که ازین انعام و اکرام باری اگر گزیر نیست ایثار آن هم بر بندگان و رعایا واجبست، قاآن جواب دادی که جماعت لائمان از زیور عقل و خرد عاطلند و سخن ایشان بدو نوع باطل، اوّل آنک چون آوازه سیرت و طریقت ما بجماعت یاغیان رسد هرآینه دل ایشان را بجانب ما میلان حاصل آید و الأنسان عبید «2» الأحسان و بواسطه آن رحمت زحمت مقابلت و مقاتلت از لشکر و رعیّت منقطع شود و مکابدت و مشقّت مندفع گردد، و دیگر وجه روشن‌تر آنک چون معلومست که جهان با کس وفا نکرد و عاقبت کار پشت جفا نمود بر مرد
______________________________
(1) کذا فی ب ه (؟)، آ: و بارر، ج: و بارز و آیات، د جمله را ندارد،
(2) د: عبد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 161
بیدار که بنور عقل آراسته باشد سزد که خود را بأبقاء نام خیر زنده دارد،
بیا تا جهان را ببد نسپریم*بکوشش همه دست نیکی بریم
بنام نکو گر بمیرم رواست*مرا نام باید که تن مرگ راست
و بهروقت که ذکر اسلاف ملوک و عادات و رسوم ایشان رفتی چون سخن بذکر اکتناز و احتیاز زر و سیم رسیدی فرمودی که جماعتی که گنجهای ثمین در زیر «1» زمین ودیعت نهاده‌اند از نصاب خرد و رای متین بی نصیب بوده‌اند چه میان آن گنج و خاک تفاوتی صورت نمیتوان کرد چون سبب دفع مضرّتی و موجب مایه منفعتی نمی‌تواند گشت گنجهائی که نهاده‌اند چون قضا رسید چه دستگیری کرد و پای‌مردی نمود،
این الأکاسره الجبابره الألی*کنزوا الکنوز فما بقین و ما بقوا «2»
ما گنج خویش از نام نیکو در زوایای دلهای جهانیان خواهیم نهاد و جهت فردا هیچ باقی نخواهیم نگذاشت،
در خواب نبینند سلاطین زمانه*آن مال که عشر صله ماحضر ماست
سیم و زر عالم همه دادیم بخلقان*ز آنجا که سخاهای کف بی‌خطر ماست
و این مجملیست از افعال او، همانا که مستمعان و مطالعان این تاریخ این معانی را از قبیل احسن الشعر اکذبه دانند «3» تصدیق آنرا بر سبیل ایجاز مصون از عوارض بهتان و مجاز حکایتی چند که از آن استدلال تمام میتوان گرفت ایراد میرود اگرچ از بسیار اندکی و از هزاران یکی بیش نیست، اوّل در یاسا و آذین «4» مغول آنست که در فصل بهار و تابستان بروز کسی در آب ننشیند و دست در جوی نشوید و بأوانی زر و نقره آب برندارد و جامه شسته در صحرا بازنیفکند که در زعم ایشان است که رعد و برق زیادت میشود و در مواضع و منازل ایشان از وقت آنک اوّل بهارست تا آخر تابستان اکثر اوقات باران بارد و تصادم رعد بحدّیست
______________________________
(1) ب د ه افزوده: کنجهای،
(2) للمتنبّی،
(3) ه: ندانند،
(4) آ ب:
ادین؟؟؟، د: آذین، ج: آئین، ه ندارد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 162
که وقت نعره آن یَجْعَلُونَ أَصابِعَهُمْ فِی آذانِهِمْ مِنَ الصَّواعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ و بریق برق بغایتی که یَکادُ الْبَرْقُ یَخْطَفُ أَبْصارَهُمْ و مشاهده رفتست که وقت رعد و برق صموت کالحوت می‌باشند و هر سال که از قومی شخصی را برق رسد قبیله و خانه او را از میان خیلان «1» بیرون کنند تا مدّت سه سال «2» و باردوی پادشاه‌زادگان در نتواند آمد و همچنین در رمه و گله ایشان اگر بستوری رسد چند ماه برین قرار باشد و بوقتی که این حالت می‌افتد باقی آن ماه از طعام خود نخورند چنانک رسم تعزیتهای ایشانست بآخر ماه سیورمیشی «3» کنند، روزی قاآن با جغتای بهم از شکارگاه بازگشته در میان روز مسلمانی را می‌بینند در میان آب نشسته و غسل می‌آرد و جغتای در کار یاسا عظیم مبالغت نمودی و باندکی که منحرف شدی بر کس ابقائی نکردی چون این شخص را در آب دید از اشتعال آتش غضب خواست که خاک نهاد او را بر باد فنا دهد و مادّه حیات او را منقطع کند قاآن فرمود که امروز بیگاه است و ما ملولیم این شخص را محافظت باید کرد تا فردا تفحّص احوال او رود تا موجب اقدام او بر ترک یاسای ما از چه بودست و دانشمند حاجب را فرمود که امشب محافظت او بجای آر تا فردا براءت ساحت یا جنایت «4» او معلوم شود و در خفیه او را فرمود تا در آن موضع که او در آب بود بالشی نقره در آب افکندند و بدو آموخت که بوقت تفحّص گوید که چون من مردی کم‌بضاعت بسیار مؤونتم و سرمایه همان بالش داشتم بدان سبب این نوع جرأت نمودم روز دیگر مرد مجرم را در حضور خود تفحّص فرمود عذر مسموع چون بگوش قبول اصغا افتاد و احتیاط را بدان جایگاه کس رفت و بالش را از آب بیرون آوردند قاآن فرمود که کدام کس را در ضمیر تواند آمد که یاسا و حکم ما را بخلاف «5»
______________________________
(1) ب: حبلان؟؟؟، د: خانها،
(2) ه: ماه،
(3) آ: سمورمیشی؟؟؟، ب:
سورمیشی، ج: سیورغامیشی،- سورمیشی بمعنی شعف و شادی و فریادی است که در وقت جنگ کشند (قاموس پاوه دو کورتی)،
(4) ه: خیانت،
(5) ب ج ه: خلاف،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 163
اندیشد و از آن سر موئی بگرداند امّا او ضعیف‌حالی کم‌مالی می‌نماید چنانک خود را از برای بالشی فدا کردست فرمود تا ده بالش دیگر با آن بالش اضافت کردند و او را حجّت گرفتند که بعد ازین جنس این حرکات نکند هم جان بتک پای ببرد و هم مال بدست آورد و بدین سبب آزادگان بنده این فعل شدند که از گنجهای شایگانی بهتر،
و له من الصفح الجمیل صفائح*اسر الطّلیق بها و فکّ العانی «1» دیگر در ابتدای حالت ایشان یاسا داده بودند که هیچ‌کس گوشتی تسمیه «2» نکند و بر رسم ایشان سینه شکافند مسلمانی در بازار گوسفندی می‌خرد و بخانه می‌برد و درها استوار می‌کند و در اندرون دو سه خانه تسمیه «2» بجای می‌آرد و از انتهاز فرصت و ترقّب قفچاقی که از بازار در عقب او بوده غافل مانده چون کارد بر حلق گوسفند مالید از بام بزیر جست و چست او را بربست و کش‌کشان او را بدرآورد و بحضرت پادشاه گیتی برد قاآن این حالت را مشاهده می‌کردست باستکشاف این کتبه را بیرون فرستاد صورت ماجرای ایشان چون معلوم رای روشن او شد فرمود که حکم یاسای ما این درویش رعایت نموده است و این ترک ترک کرده مسلمان بسلامت سیورغامیشی یافت و قفچاق بدسیرت را بجلّادان اجل تسلیم کردند،
گر یک نسیم لطف تو بر بیشه بگذرد*از کام شیر نافه برد آهوی تتار دیگر از ختای لعّابان «3» آمده بودند و لعبتهای ختائی عجیب که هرگز
______________________________
(1) من قصیده لأبراهیم بن عثمان الغزّیّ الشّاعر المشهور یمدح بها ابا عبد اللّه مکرم بن العلاء صاحب کرمان و منها:
لو لا شهود الجود انکر سامع*ما قاله حسّان فی غسّان و لیس منها البیت المعروف الّذی یقترن غالبا بهذا البیت و هو:
و تری ثناء الرّوذکیّ مخلّدا*من کلّ ما جمعت بنو سامان
(2) ب بخطّ جدید: بسمل،
(3) ج: لعبت‌بازان،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 164
کس مشاهده نکرده بود از پرده بیرون می‌آوردند و از آنجملت یک نوع صور هر قومی بود در اثنای آن پیری را با محاسن سپید کشیده و دستاری در سر پیچیده در دنبال اسب بسته بر روی کشان بیرون آوردند پرسید که صورت کیست گفتند صورت مسلمانی یاغی است که لشکرها ایشان را برین نمط از بلاد بیرون میآرند فرمود که کار لعب در توقّف دارند از خزانه انواع جواهری که در بلاد خراسان و عراقین از لآلی و لعل و فیروزه و غیر آن «1» و همچنین نسیجها «2» و جامهای زراندر زر «3» و اسبان تازی و سلاحها که از بخارا و تبریز و آنچ از ختای آرند از جامهای فرودست بنسبت آن و اسبان خرد و آنچ از ولایت ختای خیزد و «4» در مقابله یکدیگر «5» بداشتند و تفاوت آن معلوم باشد که چند بود و فرمود که کمتر درویشی از مسلمانان چندین برده ختائی دارد و امیران بزرگ ختای را یک مسلمان اسیر نباشد و این را موجب لطف آفریدگار تواند بود که مرتبت و منزلت هر قومی می‌داند و یاسای قدیم چنگز خان نیز موافق است که قصاص مسلمانی چهل «6» بالش باشد و ختائی را درازگوشی، با چندین براهین و دلایل روشن چگونه ارباب اسلام را در معرض استخفاف توان آورد و این گناه که بر شما رفت واجب می‌شد که جزای فعل خود بینید امّا جان شما را ببخشیدم هم در حال حیات خود را غنیمت تمام شناسید و از حضرت ما بازگردید و بعد ازین پیرامن آن مگردید،
دیگر از طرف … «7» یکی ایلچی بخدمت او فرستاد و بایلی و مطاوعت او رغبت نمود و در میان تحف لعلی ممسوح «8» که او را از آباء و اجداد فتوح
______________________________
(1) کذا فی جمیع النّسخ، و عبارت قدری ابتر است،
(2) ب ه: نسجها، د ندارد،
(3) ه: زراندود، د: زربفت،
(4) ه واو را ندارد،
(5) د افزوده: از هر جنس، ه افزوده: هر جنس را،
(6) ه: چهار،
(7) بیاض در آ ب، ج: قاآن، د: یکی ایلچی بخدمت او فرستاد که پسر پادشاه بدخشان بود و بایلی آلخ، ه: از طرفی ایلچی آلخ، جامع التّواریخ طبع مسیو بلوشه ص 64: یکی از ملوک ایران زمین ایلچی آلخ،
(8) کذا فی ب ه (؟)، آ: مموح، ج: مموح؟؟؟، د: مموح؟؟؟،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 165
رسیده بود فرستاد نقش محمّد رسول اللّه بالا نوشته و نام پدران او بترتیب در شیب «1» آن مهر کرده حکّاکان را فرمود تا نام محمّدی برقرار از جهت تبرّک و تیمّن بگذاشتند و نام سلاطین حکّ کردند و نام قاآن در آخر نام پیغامبر علیه الصّلوه و السّلام تقریر کردند و نام مرسل آن،
دیگر درویشی بود از کسب‌وکار عاجز و حرفتی ندانسته آهن‌پاره چند تیز می‌کند بر مثال درفش و در چوب می‌نشاند و مترصّد بر ممرّ مواکب قاآن می‌نشیند از دور نظر مبارکش بر آن درویش می‌افتد از ملازمان یکی را می‌فرستد درویش ضعف‌حال و قلّت‌مال و کثرت عیال با او می‌گوید و درفشها بدو می‌دهد چون آن رسول درفش بی‌اصول او را که هرچند «2» صد از آن «2» بجوی بدشوار «3» ارزد «4» مشاهده می‌نماید و درفشها چون کرای عرض نمی‌کردست بدو می‌ماند «5» و صورت حال عرضه می‌کند اشارت می‌رود تا آنچ آوردست از درفشها بازمی‌آرد بدست خود می‌گیرد که این جنس نیز «6» درخورست که گله‌بانان درز رزمکهای «7» قمیز «8» بدین مرمّت توانند کرد و هر درفشی را بالشی فرمود،
دیگر مردی مسنّ که از دوران ایّام و لیالی قوّت او ناچیز شده بود بحضرت او آمد و دویست بالش زر التماس کرد بأرتاقی «9» یکی از خواصّ ملک عرضه داشت که این شخص را آفتاب عمر بشام رسیده است و اولاد و احفاد و مأوی و مسکن معیّن ندارد و کسی را بر حال او وقوفی نه قاآن
______________________________
(1) ب: شیو، آ: سیب، ذ ه: زیر،
(2- 2) آ: ز تو صد، ب: از آن صد، ج د: صد،
(3) ج: دشوار، د ندارد،
(4) ج: ارزید، د: نمی‌ارزد،
(5) یعنی چون کرایه عرض کردن بقاآن نمیکرده است درفشها را نزد همو می‌گذارد،
(6) کذا فی ج ه، آ: نیر؟؟؟، ب: تیر، د: تیر،
(7) کذا فی آ و جامع التّواریخ طبع بلوشه ص 65، ج: درز مشکهای، ه: در رمکهای، ب بخطّ جدید: در رمها؟؟؟، د: مهما،
(8) قمیز [بضمّ و کسر قاف و در آخر زاء معجمه] ترکی است بمعنی شیر ترش شده اسب (قاموس دزی)،
(9) ه: باورتاقی،- ارتاغ و [ارتاق] ترکی است بمعنی بازرگان و شریک در تجارت (قاموس پاوه دو کورتی)،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 166
فرمود که چون او در مدّت عمر دراز خویش این هوس را در دماغ می‌پخته باشد و چنین فرصتی می‌جسته او را از حضرت خود مأیوس و محروم بازگردانیدن از علوّ همّت دور می‌افتد و درخور پادشاهی که ایزد تعالی ما را داده است نسزد آنچ ملتمس اوست پیش از حلول اجل او بدو رسانند،
اعاذل انّ الجود لیس بمهلکی*و لن یخلد النفس الشّحیحه لومها
و تذکر اخلاق الفتی و عظامه*مغیّبه فی اللّحد بال رمیمها «1» نباید بمنتهای تمنّی خود نارسیده «2» تسلیم کند از بالشها هنوز بعضی نگرفته بود که «3» تسلیم کرد و بدین آوازه بسیار کسان کشان «4» جانب او شدند،
دلّ علی انعامه صیته*کالبحر یدعوک الیه الخریر دیگر شخصی بحضرت او آمد پانصد بالش خواست بر سبیل تجارت اشارت مبذول داشتن ملتمس او تقدیم رفت ارکان حضرت عرضه داشتند که او در اصل کسی نیست و صاحب فلسی نه و همین قدر قرض دارد فرمود که آن‌قدر را مضاعف کنید تا یک نیمه را سرمایه سازد و باقی را با غرما دهد ع، هذی المکارم لا قعبان من لبن 29 «5»،
دیگر گنج‌نامه یافتند که در فلان حدّ که در مقامگاه ایشانست گنجیست که افراسیاب نهاده است و در گنج‌نامه مسطور که چهارپایان آن حوالی آنرا بر نتوانند داشت فرمود که ما را بگنجی که دیگری نهد چه احتیاج ما را آنچ حاصلست تمامت آن بر بندگان خدای تعالی و زیردستان خویش ایثار میکنیم،
له همم لا منتهی لکبارها*و همّته الصّغری اجلّ من الدّهر
______________________________
(1) لحاتم الطّائی (الحماسه)،
(2) ج ه می‌افزاید: جان،
(3) ب ج می‌افزاید:  جان،
(4) کذا فی آ ب ج ه (؟)، د اصل این جمله را ندارد،
(5) ه مصراع دوّم را هم افزوده یعنی: شیبا بماء فعادا بعد ابوالا،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 167
دیگر ارتاقی «1» بحضرت او آمد و پانصد بالش سرمایه گرفت یکچندی برفت و بازآمد که بالش نماند و عذری نامسموع بگفت آن مبلغ فرمود تا بدادند یک سال دیگر بازآمد مفلس‌تر از آنچ در نوبت اوّل بود و بهانه دیگر بیاورد پانصد دیگر بدادند چون سیّم نوبت باز رسید و «2» بیتکچیان «3» از عرض سخن او می‌ترسیدند «4» حال اتلاف و اسراف شخص بر بی‌گزاف «5» انها کردند که در فلان «6» بلاد این مالها تلف میکند و میخورد فرمود که بالش چگونه توان خورد گفتند باوباش میدهد و اندر اکل و شرب صرف میکند قاآن فرمود که چون عین بالش برقرار باشد و کسانی که ازو می‌ستانند هم رعیّت مااند مال در دست است نه در پای تفرقه افتاده هم چندانک بار اوّل داده‌اند بدهند و بگویند تا بعد ازین ترک اتلاف و اسراف گیرد،
و بلوت حالیه معا فوجدته*فی العود اکرم منه فی الأبداء 30 دیگر شهریست در اقلیم ختای که آنرا طامعو؟؟؟ «7» خوانند اهالی آن عرضه داشتند که ما را هشت هزار بالش قرض جمع شده است که موجب تفرقه ما خواهد بود و غرما مطالبه آن می‌نمایند اگر فرمان شود تا یکچندی غرما با ما مواسایی نمایند تا بتدریج بدیشان رسانیم و بکلّی مستأصل و پراکنده نشویم پادشاه «8» فرمود اگر غرما را فرمائیم تا مسامحتی کنند ایشان را زیانی بسیار افتد و اگر همچنان بگذاریم رعایا را تشویش و آوارگی باشد فرمود تا منادی کردند و دور و نزدیک را اعلام دادند تا هرکس را که بریشان
______________________________
(1) ج ه: اورتاقی،- رجوع کنید بص 165 حاشیه 9،
(2) ب د واو را ندارد،
(3) بیتکوجی و بیتیکوجی [و ببتکچی و بیتیکچی] کاتب و نویسنده و دبیر را گویند (قاموس پاوه دو کورتی)،
(4) ج: می‌پرسیدند، ه: می‌پرسیدند، آ: می‌پرسیدند،
(5) ب ج: بر گزاف،
(6) کلمه «فلان» را فقط در آ دارد،
(7) ب ه:  طامغو؟؟؟، ج: طالمغو، د: طانمغو، مسیو بلوشه در جامع التّواریخ ص 66 «طایمنفو» تصحیح نموده است و اللّه اعلم بصحّته،
(8) آ می‌افزاید: ممش؟؟؟ (؟)، ب می‌افزاید: بنفس خود (کلمه خود الحاقی است و بنفس مصحّح است بخطّی جدید)،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 168
قرضی است حجّت می‌آرد یا غریم را حاضر می‌کند و از خزانه نقد می‌ستاند و در خزانه که پیوسته مفتوح بود گشادند و مردم روی بدان نهادند و بالش می‌ستدند و بسیار آن بود که قرض نداشت یکی غریم می‌شد و دیگر خصم بالش می‌گرفتند تا ضعف «1» آنچ عرضه داشته بودند بگرفتند،
فأذا فاض جوده خجل القطر و غاض الفرات و ابن «2» الفرات
دیگر در شکارگاه بود شخصی خربزه دو سه آورد و چون پیش او بردند جماعتی که پیش او بودند بالش و جامه معدّ نداشتند موکا «3» خاتون پیش او حاضر بود دو دانه مروارید مانند فرقدین که بمقارنت قمر منیر مسعود باشد در گوش داشت فرمود که ابن مرواریدها بدو باید داد چون این دانها جای مضنّت بود گفت این شخص قدر و قیمت این نداند چون زعفران بنزدیک درازگوش اگر فرمان شود تا فردا باردو آید بالش و جامه یابد فرمود که او درویشی باشد و دل آن نداشته که تا فردا روز انتظار کند «4» و این مرواریدها نیز کجا رود هم عاقبت بنزدیک ما آید،
فأعط و لا تبخل اذا جاء سائل*فعندی لها عقل و قد زاحت العلل «5»
بر وفق اشارت مرواریدها بدو داد درویش شادان بازگشت و مرواریدها را باندک بهائی بدیناری دو هزار بفروخت خرنده نیک خوشدل شد که جوهری نفیس بدست آوردم تحفه حضرت پادشاه را شاید و امثال این کمتر آورده باشند این هردو مروارید را بحضرت او می‌برد و در آن ساعت موکا خاتون در پیش او حاضر «6» مرواریدها را بدست می‌گیرد و می‌فرماید ما نگفتیم که این باز بنزدیک ما آید آن درویش از پیش ما مأیوس بازنگشت و مقصود یافت و این مروارید باز بنزدیک ما آمد
______________________________
(1) ب ج: اضعاف،
(2) ه: و ابن، تصحیح این کلمه مشکوک است،
(3) ه: مواکا،
(4) د ه: کشد،
(5) شرح الحماسه طبع بولاق ج 4 ص 67، 123،
(6) ج ه: می‌افزاید: بود،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 169
ارنده را بانواع مکرمت مخصوص کرد،
و من قال انّ البحر و القطر اشبها*نداک فقد اثنی علی السحر و القطر
دیگر شخصی غریب دو تیر پیش او آورد «1» از دور زانو زد فرمود که تفحّص احوال او کنند تا حاجت او چیست گفت حرفت من تیرتراشی است و هفتاد بالش قرض جمع دارم و پراکندگی حال من ازینست اگر فرمان شود تا این مقدار بالش تشریف دهند هرسال ده هزار عدد تیر می‌رسانم حاتم وقت فرمود بیچاره را تا کار او باضطرار نه انجامیده «2» است و بجان نرسیده این محقّر بالش را چندین تیر قبول نمی‌کند «3» صد بالش نقد بدو دهند تا مرمّت احوال خود کند چون بالشها حاضر کردند پیر تیرتراش از حمل آن عاجز آمد بخندید و فرمود که گاوگردونی نیز بیاوردند تا بار کرد و بازگشت،
و اثقلته بالمال و هو الّذی به*تخفّ علی طاوی الفلاه المراحل «4»
دیگر بوقت آنک فرمود تا بنای قراقورم «5» نهادند و پادشاه را همّت بر عمارت آن مصروف بود روزی بخزانه درآمد یک دو تومان «6» بالش دید فرمود که از وجود این ما را چه آسایش که دایما محافظت آن واجبست منادی کنند تا هرکس که هوس بالش دارد بیاید و بستاند از شهر روان شدند و روی بخزانه آوردند از خواجه تا غلام و توانگر تا درویش و شریف تا وضیع و پیر تا رضیع آنچ میخواستند می‌گرفتند تا تمامت نصیبه وافر یافتند و از حضرت او داعی و شاکر بازگشتند،
انّا اذا اجتمعت یوما دراهمنا*ظلّت الی طرق المعروف تستبق «7» دیگر چون در حدود قراقورم از افراط سرما زراعت نبودست در عهد
______________________________
(1) ج د ه افزوده: و،
(2) ه: نینجامیده، د ندارد،
(3) آ: می‌کند، ب نکردی،
(4) من قصیده لأبراهیم بن عثمان الغزّیّ الشّاعر المعروف،
(5) ب ه:  قراقورم، ج: قوراقورم، (فی جمیع المواضع)،
(6) ه: یک تومان، د: دو هزار تومان،
(7) الحماسه،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 170
دولت او زراعت آغاز کردند شخصی ترب می‌کارد و از آن چند معدود برمی‌دارد و بخدمت او می‌برد می‌فرماید که ترب و برگهای آن می‌شمارند صد عدد برمی‌آید صد بالش می‌فرماید،
گر دل و دست بحر و کان باشد*دل و دست خدایگان باشد
دیگر بدو فرسنگی قراقورم بر جانب مشرق بر گوشه پشته کوشکی ساخته‌اند که بوقت توجّه بجانب مشتاه و مراجعت گذر بر آن باشد تا بدان موضع از شهر نزل آرند که آنرا ترغو «1» گویند و آن موضع را ترغو «2» بالیغ نام نهاده‌اند شخصی در شیب آن پشته درختی چند کاشت از بادام و بید پیش از آن کسی در آن حدود درخت سبز ندیده بود آن درختها سبز شد فرمود تا کارنده را بعدد هر درختی بالشی دهند،
و کاد یحکیه صوب المزن منکسبا*لو کان طلق المحیّا یمطر الذّهبا «3»
دیگر چون بر تخت پادشاهی آرام گرفت و آوازه او بنیکوئی و جود در عالم انتشار یافت تجّار از اقطار بخدمت او روان شدند هر جنس که آورده بودند از اختیار و ردّ می‌فرمودی تا می‌گرفتندی بقیمت تمام و بیشتر آن بودی که نظر بر اقمشه ایشان ناافکنده و قیمت نیافته تمامت قماشات ایشان ببخشیدی تجّار بدل خود تفصیل می‌دادندی که چندین و چندان بوده است یکی را ده گفتندی و صدفی را درّی نام کردندی چون آن شیوه جماعت بازرگانان بازیافتند بارها بگشادندی و روی در کشیدندی یک دو روز را از قماشات ایشان اگر همه دریای عمان بودی قطره نماندی بازآمدندی و قیمت آن کردندی و فرمان آن بود که چندانک قیمت متاع برآید ده یازده مزید کنند و وجه دهند روزی کفاه حضرت و ارکان دولت عرضه داشتند که زیادی ده یازده واجب نیست که بهای متاعهای ایشان خود زیادت از آنست که بقیمت عدل است فرمود که معامله معاملان با خزانه
______________________________
(1) آ: ترعو، ب ج ه: تزغو، د: نرغوا،
(2) کذا فی ج، آ: ترعو، ب: تزغو، د: نرغوا، ه: تزعو،
(3) لبدیع الزّمان الهمذانی،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 171
ما بهر آنست تا خیر و میری «1» یابند و در پناه ما نفعی گیرند و هر آینه آن جماعت را بر شما بیتکچیان خرجی «2» باشد قرض شماست که می‌گزارم تا از حضرت ما با خسران باز نگردند،
و ما ثناک کلام النّاس عن کرم*و من یسدّ طریق العارض الهطل «3»
دیگر جماعتی از هندوستان دو عدد دندان فیل آوردند فرمود که ملتمس ایشان چیست گفتند که پنج هزار بالش بی‌تردّد و تثبّت فرمود که بدهند جماعت کفاه انکار بسیار نمودند که بمحقّر چیزی چندین مال چون توان داد و دیگر آنک آن جماعت از بلاد یاغی‌اند فرمود که هیچ‌کس با من یاغی نیست،
یبالغ جاهدا فی الجود حتّی*ینیل نوال کفّیه الأعادی
دیگر وقت آنک دماغ او از کاس مدام گرم گشته بود و وقت عیش او خوش شده شخصی او را کلاهی آورد بر شیوه کلاه خراسان او را دویست بالش فرمود تا برات نوشتند «4» و التمغای آن موقوف داشتند سبب آنک پنداشتند که این مقدار از فعل عقار باشد تا روز دیگر در همان وقت آن شخص باردو حاضر شد نظرش برو افتاد برات برو عرضه کردند فرمود تا بسیصد عدد کردند و برین نوع در توقّف بود و هر روز صد بالش زیادت می‌کرد تا بششصد رسید و «5» امرا و کتبه را جمع کردند و ازیشان سؤال فرمود که هیچ چیز را درین عالم کون و فساد بقای ابد ممکن خواهد بود یا نه باتّفاق گفتند ممکن نیست بصاحب یلواج «6» اشارت راند و فرمود که این سخن غلط است بل نام نیک و آوازه در جهان پایدار باشد روی بکتبه آورد و فرمود که دشمن حقیقی من شمائید «7» که دلخواه شما آنست که آثار نیک و خبر خیر از من یادگار نماند ظنّ شما مگر
______________________________
(1) ب ج ه: مبرّتی،
(2) ج: قرضی،
(3) للمتنبّی،
(4) ب: نویسند، و بخطّی الحاقی افزوده: نویسندگان اهمال کردند،
(5) د بجای واو دارد: بفرمود تا،
(6) آ: یلواح، ب: یلواج؟؟؟، ه: بلواج،
(7) ب ج: شما اید، د: شمایید، آ: شمایید،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 172
آنست که در وقت شراب من کسی را صلتی می‌فرمایم از راه سکرست که در آن تعویقی می‌اندازید و مستحقّ را موقوف می‌کنید از میان شما تا یک دو کس اعتبار امثال را جزای افعال خود نیابند فایده نخواهد بود،
غیری طوع اللّحاه غیری*یسمع للّائمین امرا
معصیه اللّائمین فیها*کهی «1» و کلتاهما و تمرا 31 دیگر بوقت آنک شیراز ایل نبود شخصی از آنجا بیامد و زانو زد که از شیراز بآوازه مکرمت و برّ پادشاه آمده‌ام که مردی عیال دارم با وام بسیار و قلّت استظهار و ملتمس پانصد بالش است که مقدار قرض منست فرمود تا بر وفق ملتمس او بدادند و مثل آن زیادت کردند کفاه حضرت توقّفی کردند که مزید ملتمس اسرافست بلک اتلاف فرمود که بیچاره غمخواره بر آوازه ما چندین کوه و صحرا پیموده باشد و گرما و سرما مشاهده کرده و ملتمس او بخرج مبادرت و مراجعت او وافی نباشد و قرض او را کافی نه اگر بر آن مزیدی نرود همچنان باشد که محروم باز گشته چگونه روا توان داشت درویشی با بعد مسافت با نزدیک اهل و اولاد مأیوس بازگردد تمامت آنچ اشارت رفت بی‌تعویق و تسویف بدو دهند درویش توانگر و شادمان بازگشت و پادشاه را نام نیکو در جهان بماند،
اذا المعتفی وافی من البعد سائلا*یراه حراما ردّه و هو عائل «2»
دیگر درویشی بحضرت او آمد و ده دوال بر چوبی بسته زفان بدعا گشاده از دور بایستاد نظر مبارکش چون برو افتاد و استکشاف مهمّ او کردند نمود که در کدخدائی خویش بزکی داشتم گوشت آنرا نفقه عیال کردم و پوست جهت سلاح‌داران دوال ساختم و آوردم دوالها بدست
______________________________
(1) کذا فی آ ب (؟)، ه: لهی، د ج اصلا این دو بیت را ندارد،
(2) من قصیده لأبراهیم بن عثمان الغزّیّ و قد سبق منها بیت فی ص 169، و فی دیوان الغزّیّ مکان یراه «رأیت»
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 173
گرفت و فرمود که مسکین آنچ از بز بهتر بوده است جهت ما آورده است اشارت راند که صد بالش و هزار سر گوسفند بدو دادند و فرمود که چون این بخرج رود باز با نزدیک ما آید تا دیگر فرمائیم،
قد غدا سیبه رسیل الغوادی*و رسول الأرزاق و الأقوات
دیگر شخصی او را صد پیکان استخوان آورد او را مثل آن بالش فرمود، دیگر شیوه او آن بودی که از سالی سه ماه زمستان نشاط شکار کردی باقی نه ماه بعد از طعام نهاری بیرون بارگاه بر کرسی «1» نشستی و انواع اجناس که در جهان موجود بودی جنس‌جنس خرمن‌خرمن انداخته بر مسلمان و مغول ایثار می‌فرمودی و بر منتجعان و سؤّال می‌ریختندی و بسیار آن بودی که هرکس جثّتی و ضخامتی داشتی فرمودی که ازین اجناس از هرکدام که اختیارست چندانک در حوصله باع او می‌گنجد بردارد روزی شخصی برین جملت که فرمود از جامهای گرانمایه چندانک در آغوش چندکس گنجد برداشت بوقت مراجعت یک تا جامه در راه بیفتاد چون جامه را بجایگاه خود برد بطلب جامه انداخته بازگشت قاآن فرمود که قدم شخصی از بهریک جامه چگونه رنجه شود فرمود تا بار دیگر چندانک می‌تواند بردارد،
حاتم ار زنده شود جود کفت را بیندهیچ شک نیست که بر دست تو ایمان آرد دیگر شخصی او را دویست چوب تازیانه طبرخون آورد و در آن حدود بهیزمی «2» آن چوب را سوزند بهر عددی از آن او را بالشی دادند،
فصار المجتدون الیه طرّا*من الآفاق طامحه الهوادی
و الفوا من یدیه ما تمنّوا*و بشّرهم نداه بالمعاد «3»
______________________________
(1) ه: کرسی زر،
(2) ب ه: بهیزم، ج: بجای هیزم،
(3) الهوادی الأعناق مفردها هادیه و البیتان من قصیده لأبی علیّ الفضل بن محمّد الطّرستی ذکرها الثّعالبی فی
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 174
دیگر شخصی هم ازین متاع سه عدد آورد نصف آن صد بالش بداد، دیگر در ابتدای بنای قراقورم روزی ممرّ او بر سوق افتاد بر دکّانی عنّاب بود طبع او بدان مایل گشت چون در بارگاه بنشست فرمود تا دانشمند حاجب از خزانه بالشی برداشت تا از آن عنّاب خرد بنزدیک بقّال شد و خوانچه بستد و از بالش ربعی که اضعاف بهای آن بود بداد و چون خوانچه بنزدیک پادشاه نهادند فرمود که چندین عنّاب را بها یک بالش بسیار کم باشد باقی بالش از گریبان برآورد که بهای این اندکی باشد قاآن او را نیک برنجانید و فرمود که او را در همه عمر خریداری چون ما کی افتاده باشد آنرا ده عدد تمام کنند و بدو دهند،
و اذکر صنائعه فلسن صنائعا*لکنّهنّ قلائد الأعناق
دیگر عزیمت شکار فرمود خانه صاحب یلواج «1» بر ممرّ او افتاد ترغویی «2» پیش آوردند و حکایت سلیمان و مور و پای ملخ بگفت و چون جای نزه بود و قاآن را نشاط می در سر و موکا خاتون که از خاتونان دیگر بدو مایل‌تر بودی برابر «3» تشریف نزول مبذول فرمود بیرون خرگاه را بانواع نسیج «4» و زربفت فرش انداخت و اندرون خرگاه را از عقود «5» لآلی حباب «6» بریخت و چون بر تخت بنشستند بسیاری از لآلی شاهوار بر سر ایشان پاشید،
و لو کنت انثر ما تستحقّ*نثرت علیک سعود الفلک 32
و آن روز تماشای بسیار فرمود و هرکس که در خدمت او حاضر بودند تمامت را جامه و اسب بداد روز دیگر فرمود تا صاحب یلواج «7» را بانواع
______________________________
تتمّه الیتیمه (نسخه المکتبه الأهلیّه بباریس عدد 3308 ورق 562)، و بعدهما
یبالغ جاهدا فی الجود حتّی*ینیل نوال کفّیه الأعادی و قد مرّ هذا البیت فی ص 171،
(1) آ: یلواح، ب: ملواح؟؟؟، ه: یلواج،
(2) کذا فی د، ج ه: تزغوئی، ب نرغونی؟؟؟، آ: ترعونی؟؟؟،
(3) ب د ه: بر اثر،
(4) د: نسج،
(5) آ می‌افزاید: و،
(6) تصحیح قیاسی است، آ: و حماب، ب د: و حباب، ج ه: و حبات،
(7) آ: یلواح، ه: بلواج، ب: بلواح؟؟؟،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 175
تشریفات گرانمایه مخصوص کردند و چهار هزار بالش اضافت آن کردند ع، عمّ الرّعیّه و الرّعاه نواله،
دیگر درویشی را صد بالش فرمود کارکنان درگاه گفتند که مگر چندین بالش را درم می‌شناسد بر ممرّ او صد بالش آوردند و بگستردند بر آن گذر کرد فرمود که چیست گفتند بالشهای درویش است گفت حقیرست آنرا مضاعف کردند و بدان درویش دادند،
قبّل انامله فلسن اناملا*لکنّهنّ مفاتح الأرزاق دیگر شخصی صد بالش با امیران و خازنان او سودا کرد فرمود که بالش او نقد بدهند روزی درویشی بر در قرشی «1» ایستاده بود پادشاه جهان بیرون آمد نظرش بر آن درویش افتاد خیال کرد که مگر همان شخص است که صد بالش بدو می‌بایست داد بازخواست فرمود که روزهاست تا فرموده‌ایم که وجوه این مرد بی‌انتظار و مماطلتی نقد بدهند هم در آن مقام توقّف فرمود و قورچیان بطلب بالش بخزانه رفتند و صد بالش در دامنهای قبا نهاده نزدیک آن درویش بردند درویش می‌گوید چه بالش است می‌گویند بالشهاست که در قیمت اجناس می‌باید داد چون حال او می‌دانند «2» که دیگریست بالشها بازمی‌گردانند و عرضه می‌دارند فرمود که روزی او بوده چگونه چیزی‌که از خزانه ما بیرون آید ردّ توان کرد همه را بدان درویش دادند،
و تحکم فی مالی حقوق مروءه*نوافلها عند الکرام فروض دیگر عورتی هندو کودکی دو را بر دوش گرفته بر در قرشی «3» می‌گذرد قاآن از صحرا بازگشته بود بدو می‌نگرد خازن را می‌فرماید که پنج بالش
______________________________
(1) د: قوسی، آ: فریشی؟؟؟، ه: درگاه، ج اصلا این حکایت را ندارد،- قرشی [بفتح قاف و سکون راء مهمله و کسر شین معجمه و در آخر یاء آخر حروف] قصر خان مغول است (قاموس پاوه دو کورتی)،
(2) آ: بمی‌دانند (کذا)،
(3) آ ب: فرشی؟؟؟، ج:
فرشی، د جمله را ندارد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 176
بدو دهد هم در حال نزدیک او می‌برد یکی در جیب قبا می‌نهد و چهار بدو می‌دهد عورت بازمی‌داند که یکی کم است با او لجاج می‌کند تا دیگر نیز بداد قاآن پرسید که عورت چه می‌گفت صورت حال باز گفت که عورتی عیال‌دار بود دعا می‌گفت دیگر باره سؤال فرمود که عیال‌دارست گفت دو یتیم کودک دارد چون بقرشی «1» درآمد بخزانه شد و فرمود که آن عورت را آواز دهند و فرمود که چندانک می‌تواند از هر نوع جامه که دلخواه اوست از جامهای نسیج چندان برمی‌دارد که استظهار مردی منعم متموّل باشد،
و تکفّل الأیتام عن آبائهم «2»*حتّی وددنا انّنا ایتام 33 دیگر باز داری بازی بر دست گرفته در پیش او می‌آید می‌پرسد که چه بازست می‌گوید رنجورست و علاج او گوشت مرغ است خازن را می‌فرماید تا یک بالش بدو دهد خازن او را با خود می‌برد و بالشی «3» بصرّاف می‌دهد و از آنجمله بهای مرغی چند بدو حوالت می‌کند چون نظرش باز بخازن می‌افتد از حال بازمی‌پرسد کفایت خویش عرضه می‌کند در غضب می‌شود و میفرماید که تمامت اموال عالم در دست تو نهاده‌ام که حساب و شمارش نمی‌توان کرد آن‌قدر هنوز بسنده تو نیست و فرمود که آن بازدار مرغ نمی‌خواست بدان وسیلت خود را چیزی می‌طلبید و هرکس که بنزدیک من آید از جماعتی که میگویند ما ارتاق «4» می‌شویم و بالش می‌گیریم تا سود دهیم و جماعتی دیگر که متاعها می‌آوردند و غیر ایشان از هر صنف که بنزدیک ما می‌آیند من می‌دانم «5» که هرکس شبکی ساخته‌اند بنوعی دیگر و بر ما پوشیده نیست امّا ما می‌خواهیم تا همه‌کس از ما در آسایش و آرامش باشند و از دولت ما نصیب برمی‌گیرند از احوال ایشان اغماض می‌رود و فرمود تا چند بالش بدان جانوردار دادند،
______________________________
(1) آ ب: بفرسی؟؟؟، ج: بفرشی، د جمله را ندارد،
(2) آ: ایتامهم، و البیت لأبی تمّام،
(3) آ ج: بالش،
(4) تفسیر ارتاق از همین عبارت واضح میشود، رجوع کنید بص 165 حاشیه 9،
(5) ب ج د ه: نمی‌دانم،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 177
دیگر شخصی بود کمانگر و کمانهای بد ساختی و در شهر قراقورم چنان معروف که هیچ آفریده کمان او را بجوی نخریدی و همان حرفت بیش نداشت کمانگر درویش شد و مختلّ «1» حال حیله دیگر نتوانست بیست کمان برداشت و بر سر چوبی بست و بر در اردو بایستاد چون از اردو بیرون آمد یکی را فرستاد که او کیست گفت من آن کمانگرم که هیچ‌کس کمان مرا نخرد و کسبی دیگر ندارم و کار بعجز رسیده است بیست کمان آورده‌ام بقاآن می‌دهم فرمود که کمانهای او را بستدند و بیست بالش «2» بدو دادند، دیگر قاآن را کمری مرصّع نفیس آوردند آنرا در نظر مبارک می‌آرد و بر میان می‌بندد از سر «3» طرف آن میخی جنبان می‌شود بیکی از خواصّ داد تا استحکام آن میخ کنند آن امیر بزرگری داد نام او رشید سوده‌گر زرگر کمر بستد و خرج کرد و هر روز که تقاضای کمر می‌کردند بنوعی دیگر عذری می‌گفت چون مماطلت از حدّ گذشت او را موکّل بر سر کرد تا کمر باز دهد حالت تضییع آن و اتلاف ناچار می‌نماید جهت چنین بی‌ادبی او را بسته بخدمت پادشاه آوردند و عرضه داشت قاآن فرمود که هرچند گناه بزرگست امّا اقدام بر امثال این دلیل عجز و ضعف و درویشی است که اگر کار او بغایت اضطرار نرسیدی بر مثل این‌چنین حرکت انبساط ممکن نگشتی او را رها کنند و از خزانه صد و پنجاه بالش بدو دهند تا مرمّت احوال خود کند و بر مثل این احوال جرأت ننماید،
لطفت ار مایه وجود شود*جسم را صورت روان باشد
ما جاد بالوفر الّا و هو معتذر*و ما عفا قطّ الّا و هو مقتدر 34 دیگر شخصی او را پیاله حلبی آورد جماعتی که در بارگاه نشسته بودند بستدند و بی‌آنک آرنده را در بارگاه آرند بخدمت او نمودند فرمود آرنده
______________________________
(1) آ د: محیل، ب: محتل، ه: مجال خیال،
(2) بالش عبارت بوده است از پانصد مثقال زر یا نقره رجوع کنید بص 16، و بالش مطلق ظاهرا منصرف ببالش نقره است،
(3) د ه: هر،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 178
این رنجها تحمّل کرده باشد تا چنین جوهر نازک از چندان مسافت بنزدیک ما رسانیده او را دویست بالش بدهند و صاحب آن متفکّر بر در اردو نشسته تا سخن او کس بسمع مبارک پادشاه رسانید یا نه ناگاه حجّاب بیرون آمدند و او را بشارت تشریف بدادند و هم آن روز دویست بالش نقد بدو دادند و آن روز نیز سخن خادم حبشی می‌رفته است فرمودست که این شخص را بپرسید که او را استطاعت آن باشد که جهت ما خادمان حاصل کند شخص گفت آن کار منست دویست بالش دیگر فرمودست تا بدو دادند جهت خرج راه و مثال داده و آن شخص هرگز باز نیامد و هیچ کس منشأ و مسکن او را نمی‌شناخت،
و انّی لأسدی نعمتی ثمّ ابتغی*لها اختها من ان اعلّ و اشفعا «1»
دیگر کسی از حضرت او مأیوس بازگشته استماع نرفته بود مگر شخصی از مالین باخرز در آفاق مشهور کرد که من گنجی یافته‌ام و با هیچ‌کس نخواهم گفت تا وقتی که چشم من بجمال قاآن روشن شود «2» و [با] هر ایلچی که بدان جانب متوجّه بودی همین معنی تازه می‌کردی این سخن بسمع مبارک قاآن رسید فرمود تا او را اولاغ بدادند چون بحضرت او رسید و در اندرون اردو رفت بحث سخن او کردند گفت مرا وسیلتی می‌بایست تا بدان واسطه روی مبارک پادشاه بینم هیچ گنج نمی‌دانم، چون شکل طرّاری بود و هرکس امثال این حرکات در تصوّر آرد این سخن را پسندیده نداشت و تغیّری در احوال او ظاهر شد امّا اغماض فرمود و گفت روی ما بدیدی باز باید گشت و فرمود تا او را بایلچیان سپردند و بسلامت باز بخانه او رسانیدند،
و ما السّحاب اذا ما انجاب عن بلد*و لا یلمّ به یوما بمذموم «3»
______________________________
(1) کلمه «من» بر فرض صحّت نسخه متعلّق بچیست؟،
(2) ب ج د ه: نشود،
(3) لأبی ذفافه المصریّ فی بعض الرّؤساء و بعده
ان جدت فالجود شی‌ء قد عرفت به*و ان تجافیت لم تنسب الی اللّوم (تتمّه الیتیمه نسخه باریس ورق 509)
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 179
دیگر شخصی بود در قراقورم ضعف و درویشی بحال او راه یافته بود کاسه از سروی بز کوهی ساخته می‌کند و بر گذرگاه مترصّد می‌نشیند چون مواکب «1» او از دور می‌بیند بر پای می‌خیزد و کاسه در پیش می‌دارد ازو می‌ستاند و او را پنجاه بالش می‌فرماید یکی از کتّاب عدد آن را اعادت می‌کند می‌فرماید تا کی شما را بازخواست کنم که بر عطای من انکار منمائید و مال من از سؤّال دریغ مدارید و فرمود که رغم لائمان را مثنّی کردند و بدان بالش آن درویش را توانگر کرد،
یا ملک الوقت و الزّمان*و من علا فی عظیم شان
ضدّان ما استجمعا لخلق «2»*وجهک و الفقر فی مکان «3»
دیگر شخصی مسلمان از امرای ایغور چهار «4» بالش نقره قرض کرد و از ادای آن عاجز آمد او را بگرفتند و مؤاخذه می‌کردند تا از دین محمّد علیه الصّلوه و السّلام انتقال کند و بکیش بت‌پرستی درآید یا «5» او را در میان بازار رسوا کنند و صد چوب بزنند مسلمان سرگردان از ایشان سه روز مهلت خواست و پیش بارگاه قاآن آمد و بر سر چوبی علامتی کرد فرمود تا او را حاضر کردند چون حال درویش معلوم رای پادشاه شد فرمود تا غریمان او را طلب داشتند و بتکلیفی که بر آن مسلمان می‌کردند گناه‌کار کردند و زن و خانه ایغور بدو دادند و فرمود تا صد چوب در میان بازار بر آن ایغور زدند و مسلمان را صد بالش دادند،
بحر اذا حلّت الورّاد ساحته*لم ینههم «6» علل «7» منهم عن العلل «8» دیگر شخصی بود سیّد از چرغ «9» بخارا که او را علوی چرغی «10» گفتندی
______________________________
(1) ه: موکب،
(2) کذا فی تتمّه الیتیمه، آ ج د ه: بخلق، ب: بخلق؟؟؟،
(3) لأبی الوفاء الدّمیاطی فی عزیز مصر ذکرهما الثّعالبی فی تتمّه الیتیمه (نسخه باریس ورق 521)،
(4) د: چهارصد،
(5) آ: با؟؟؟، ب: و با؟؟؟، د: و یا،
(6) آ ج: لم یتهم، د: لم یتهم، ه: لم ننههم،
(7) لعلّه: نهل،
(8) تصحیح این مصراع مشکوک است،- د: عن الحلل ه: الی علل،
(9) شرغ بفتح اوّله و سکون ثانیه و غین معجمه و هو تعریب چرغ و هی قریه کبیره قرب بخارا ینسب الیها قوم من اهل العلم قدیما و حدیثا (معجم البلدان)،- د: جرغ،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 180
از قاآن بأرتاقی بالش گرفته بود وقت اداء قراری گفت سود تسلیم کرده‌ام کتبه «1» خطّ خواستند و قبض و گواه من بخویشتن بدست قاآن دادم او را در بارگاه حاضر کردند ازو سؤال فرمود که کدام وقت و در حضور که بود که ترا نمی‌شناسم گفت آن روز تنها بودی و در خدمت کسی نه بیرون من ساعتی تفکّر کرد و بعد از آن فرمود که وقاحت او روشن و کذب و افترای او معیّن است امّا اگر بدین سخن او را بازخواست کنم شنوندگان گویند پادشاه جهان منکر شد ترک او کنند امّا آنچ آوردست تا با خزانه ما معاملت کند ازو نستانند و آن روز جمعی تجّار آمده بودند اقمشه هریک می‌ستدند قاآن هریک را زیادت از بها معیّن می‌کرد ناگاه دگر باره ارین سیّد پرسید کجاست او را حاضر کردند فرمود که دل تو تنگ شد از آنچ فرموده‌ایم که متاع تو نگیرند حالی در تضرّع آمد و گریستن بعد از آن فرمود که متاع ترا چند قیمت است گفت سی بالش و بدان دل‌خوشم صد بالش او را بدادند،
دیگر از خویشان او خاتونی درآمد در خواتین و حظایای «2» او نظاره می‌کردست و ثیاب و لآلی و مرصّعات ایشان مطالعه صاحب یلواج «3» آنجا بودست قاآن فرمودست که مرواریدی که معدّست بیارند دوازده طبله مروارید که بهشتاد هزار دینار خریده بودست آوردند فرموده است تا مرواریدها در دامن و آستین او ریخته‌اند و گفته که سیر شدی از مروارید چند نظر بر دیگران افکنی،
سلک ابن ارمک فی السّماح مسالکا*لو مرّ فیها حاتم لم یهتد
و سما بهمّته الّتی قد ذلّلت*هام السّماک و قرن سعد الأسعد «4»
______________________________
ه: جرع، آ ب: حرع، ج: خرج،
آ ب: حرعی، ه: جرعی، ج: خرجی، د: جرغی،
(1) کذا فی ه، آ ب ج: کیسه، د این کلمه را ندارد،
(2) ب: حطایای؟؟؟، د: خطایای، آ: حتایای، ج این کلمه را ندارد،
(3) ب: بلواج؟؟؟، ه: بلواج،
(4) من ابیات لأبی صالح سهل بن احمد النّیسابوری فی ابی سعد بن ارمک من قصیده
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 181
دیگر شخصی او را ناری تحفه آورد فرمود تا دانهای آنرا بشمردند و از آن تمامت حاضرانرا نصیب دادند و بعدد هر یکی از ناردانه بالشی فرمود،
فلذاک یزدحم الوری فی بابه*شروی ازدحام الحبّ فی الرّمّان «1» دیگر از منکران دین تازی زبانی یکی بحضرت او آمد و گفت در شب چنگز خان را بخواب دیدم گفت پسرم را بگو تا مسلمانان را بکشد که ایشان بداند بعد از تفکّر ساعتی گفت بمترجم با تو سخن گفت یا بخود گفت بزفان خویش، فرمود که تو زفان ترکی و مغولی «2» می‌دانی گفت نه گفت من نیز بشکّ نیستم که او جز زبان مغولی هیچ زبان دیگر نمی‌دانست دروغ محض ازینجا راست میشود و اشارت کرد تا او را بکشتند،
دیگر از ناحیت تنکوت «3» از موضعی که آنرا قراتاش «4» گویند مسلمانی او را گردونی مأکولات آوردست بامید آنک او را اجازت مراجعت باشد
______________________________
مهرجانیّه مطبوعه مصنوعه و منها:
تهدی الیک طرائف و هدیّتی*حلل الثّناء علیک تنشرها یدی
تفنی الهدایا و هی باقیه علی*مرّ الزّمان بقاء نقش الجلمد (تتمّه الیتیمه نسخه باریس ورق 588)، و المراد بسعد الأسعد سعد السّعود و هو منزل من منازل القمر جمع سعدا علی اسعد جمع قلّه و المشهور فی جمعه السّعود و السّعد و قد جاء ایضا فی شعر النّابغه الذّبیانی:
قامت تراءی بین سجفی کلّه*کالشّمس یوم طلوعها بالأسعد الرّوایه الشّهیره الصحیحه الأسعد بضمّ العین جمع سعد للنّجم، و وقع فی هذا البیت غلط فی لسان العرب المطبوع ببولاق حیث ضبط فیه بالقلم الأسعد بفتح العین اتّکالا علی ما اظنّ علی تفسیر البطلیوسی شارح دیوان النّابغه حیث فسّر الأسعد ببرج الحمل فیظهر انّه کان یرویها او یقرؤها بفتح العین و هذا یناقض صریحا ما ذکره صاحب لسان العرب نفسه حیث استشهد بهذا البیت علی انّ النّابغه ذکر السّعود ای سعود النّجوم الثّمانیه فی شعره و اللّه الموفّق للصّواب،
(1) من قصیده للغزّی، و قد مرّ منها بیت فی ص 163،
(2) د در متن: زبان مغولی، (در حاشیه): زبان ترکی مغولی،
(3) ج: سکوت، د: سکوت،
(4) کذا فی جامع التّواریخ طبع بلوشه ص 77 و هو قریب من الصّواب، آ: قراباس؟؟؟، ب: قراباش، ج:
قرایاس، د ه: قراباش،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 182
با ولایت خویش او را یک گردون بالش فرمود «1» و آزاد کرد
حکایتیست از آن طبع آب در دریا*روایتیست از آن جود ابر در بهمن «1»
دیگر شخصی بودست روزی جشنی را انتظار کردست چون دیده که حفّاظ مست شده‌اند در خوابگاه رفته و قدحی زر دزدیده و بازگشته دیگر روز قدح طلب داشته‌اند بازنیافته منادی فرموده است هرکس که آن قدح باز آورد بجان امان یابد و هرچ التماس او باشد مبذول افتد دیگر روز دزد قدح آورد او را گفته است «2» بچه سبب این حرکت کردی گفت تا پادشاه جهان قاآن را تنبیهی باشد و بر محافظان که ایشان را طرقاقان «3» گویند اعتماد نفرماید و الّا در خزانه زیادت از آن متاع بودست اگر جهت مال در رفتمی، جمعی امرا گفتند که او را اعتبار دیگران باید کرد تا کسی بر چنین حرکتی اقدام نتواند نمود فرمود که او را امان داده‌ام چگونه دیگر باره بدو قصدی توان کرد و مثل این‌چنین شخص پردل را افسوس بود که کشته شود و الّا بفرمودی تا سینه او بشکافتندی تا چگونه دل و جگری دارد که در آن حالت شکافته نشدست او را پانصد بالش فرمود با اسبان و جامهای بسیار و او را امیر چند هزار لشکر کرد و بختای فرستاد،
دیگر بوقت آنک غلّه برخاست تگرگی بارید چنان‌که غلّها را باطل کرد و در آن وقت که این واقعه افتاد غلاء غلّه قراقورم چنان بودست که یکمن بیک دینار «4» نایافت بودست فرمود تا منادی کردند هرکس که غلّه کشته است هیچ تردّد بحال خود راه ندهد که غلّه او را زیان نشدست بار دیگر اگر زرع را آب دهند و عمارتی کنند و حاصلی نباشد تمامت از خزانه و انبارها عوض گیرند اتّفاق چنان افتاد که آن سال چندان غلّه حاصل آمد که در آن مدّت که آغاز زراعت کرده بودند آن رفع «5» و نفع نبودست،
______________________________
(1- 1) این جمله را در آ ندارد،
(2) ب د ه: گفتند،
(3) طرقاق بمعنی محافظ و قراول شب است (قاموس پاوه در کورتی)،- ب: طرقاقان؟؟؟، ج: طرقاقاآن، د: طراقاقان؟؟؟، ه: برقاقان، آ: طرقاقان؟؟؟،
(4) ب: دینار زر،
(5) ج ه:  ربع، ب: ربع؟؟؟،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 183
دیگر سه شخص را بیاوردند جهت گناهی که ازیشان صادر شده بود فرمود تا بقتل رسانند چون از بارگاه بیامد عورتی را یافت خاک می‌پاشید و فریاد می‌کرد ازو پرسید که چه سبب را می‌کنی «1» گفت جهت این مردان که بکشتن ایشان فرمان شدست که یکی شوهرست و دیگری فرزند و دیگری برادر فرمود که ازین هر سه یکی را اختیار کن تا جهت دل تو زنده بگذارند گفت شوهر را عوض است و فرزند نیز مرجوّ است «2» که تواند بود امّا برادر را بهیچ‌وجه عوض ممکن نیست هر سه را بدو بخشیدند «3»،
دیگر بتماشای کشتی راغب بودی و در اوّل جماعت مغولان و قفچاقان «4» و ختائیان در خدمت او بودند چون خراسان مستخلص شد حکایت کشتی گیران خراسان و عراق پیش او گفتند ایلچی بجورماغون «5» فرستاد و اشارت کرد تا کشتی‌گیر فرستد یکی بود از همدان پهلوان فیله «6» گفتندی بفرستادند چون بنزدیک قاآن رسید منظر و شکل او از ضخامت جثّه و تناسب اطراف ویرا نیک خوش آمد با جماعتی دیگر که در پیش او بودند فرمود تا کشتی گرفتند بر تمامت غلبه کرد و کسی پشت او را بر زمین نیاورد بیرون تشریفات پانصد «7» بالش فرمود تا بعد از یکچندی او را دختری ماه‌دیدار خوش‌رفتار خوش‌گفتار فرمود چنانک رسم آن جماعت است که خویشتن را از مباشرت جهت حفظ قوّت را صیانت کنند دست‌درازی نمیکردست و ازو مجتنب بوده دختر روزی باردو میرود ازو می‌پرسد که تازیک را چگونه یافتی نصیبه تمام از لذّات استیفا کرده باشی و در میان مغولان این مزاح باشد که تازیکان را بعظم آلت نسبت دهند چنانک شاعر گوید
______________________________
(1) ج: این میکنی، د (بجای این جمله): سبب چیست،
(2) آ ج: موجودست،
(3) این حکایت بعینها در مرزبان‌نامه سعد الدّین وراوینی که قریب پنجاه سال قبل از جهانگشای تألیف شده مسطور است و نسبت این واقعه را بضحّاک میدهد، (مرزبان نامه، طبع حقیر ص 16- 17)،
(4) آ: ففحاقان؟؟؟، ب: ففجافان؟؟؟، ج: قفحاقان، د: قبچاقیان،
(5) د: بجورباعون،
(6) آ: فیله؟؟؟، ج: بیله؟؟؟، ه:؟ پیره؟؟؟،
(7) ه: صد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 184
 و یحک یا ایری اما تستحی*تفضحنی مابین جلّاسی
تخرج عن جیبی بلا حشمه*و ترفع المندیل عن راسی «1»
دختر می‌گوید که مرا ذوقی از آن حاصل نشدست و از یکدیگر جداایم پیله «2» را طلب فرمود و بحث آن حال کرد گفت در خدمت پادشاه اشتهاری یافته‌ام و کسی بر من تطاول ننموده اکنون اگر پای درنهم نباید قوّت ساقط شود و در خدمت پادشاه از پایه خود انحطاط یابم فرمود که غرض آنست تا از شما فرزندان حاصل شود بعد ازین ترا از ممارات و مبارات کشتی معاف داشتم او را خویشی بود محمّد شاه نام ایلچی بطلب او فرستادند تا چند کس از اهل این صنعت بیاورد چون برسیدند محمّد شاه با چند کس در میدان مجارات رفت بر همه غالب شد فرمود که با پیله «3» کشتی گیری حالی زانو زد و گفت گیرم فرمود که شما خویش یکدیگرید و میان شما اخوّتست شما با یکدیگر خصمانه کشتی میگیرید و چون روزی پنج برین بگذشت و «4» بنظر عنایت بدو می‌نگریست او را بالش فرمود در آن ساعت از جائی هفتصد بالش دررسید همچنان بدو دادند،
تتیقّن الأموال حین تحلّ فی*کفّیه ان لیست بدار مقام «5»
و آنچ بمشاهره و غیر آن ایشان را فرمودی از جامها و پوستین و بالش خود مثل آب جاری «6» که آنرا بهیچ‌وجه انقطاع نیفتادی و بسیار آن بودی که هریک را ازیشان فرمودی تا از انواع ملبوسات که پیش اردو برهم انداخته بودندی چندانک توانستندی برگرفتندی،
______________________________
(1) لأبی السّمط الرّسعنی ای المنسوب الی رأس عین ذکرهما الثّعالبی فی تتمّه الیتیمه (نسخه باریس ورق 520)،
(2) آ ج: بیله؟؟؟، ب د: فیله، ه: پیره؟؟؟،
(3) آ ج: نیله؟؟؟، ب: فیله؟؟؟، د: فیله؟؟؟، ه: پیره؟؟؟،
(4) د ه واو را ندارد،
(5) لأبی الحسن علیّ بن محمّد التّهامیّ الشّاعر المشهور و قبله:
یقضی بحکم الجور فی امواله*و قضی بحکم اللّه فی الأیتام (تتمّه الیتیمه نسخه باریس ورق 511)،
(6) ه افزوده: ود؟؟؟،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 185
دیگر شخصی از دوستان مقبول قول حکایت گفت که در عهد سلطان علاء الدّین کیقباد در روم بودم و در میان حریفان شخصی بود مختلّ «1» حال که از مسخرگی نانی حاصل می‌کردی و حکایت بذل پادشاه جهان حاتم زمان در آن وقت در افواه افتاده بود که در مشرق پادشاهی از نسل مغول نشسته است که ترب و تبر نزد او یکسانست،
نزد مقدار همّت عالیش*کم‌عیارست
نقد هفت اختر این مسخره را اندیشه سفری افتاد نه راحله و نه زاد او را حریفان باتّفاق توزیعی کردند و درازگوشی خرید «2» تا «3» روان شد بعد از سه سال در بازار می‌روم خواجه را می‌بینم با خیل و خیول و بغال و جمال و غلامان ختائی بر یمین و یسار چون مرا بدید حالی از اسب پیاده شد و ترحیبی کرد و اهتزازی تمام بمشاهده من اظهار نمود و مرا بتکلیف بوثاق خویشتن کشید و چنانک سنّت اصحاب مروّت و فتوّت باشد انواع تکلّفات از مشروبات و مأکولات بجای‌آورد و اوانی از زر و نقره و قینات و خنیاگران و سقاه بترتیب ایستاده و برین شیوه این‌روز بألحاح مرا نگاه داشت و دوّم روز و سوّم روز همچنین و من او را هیچ‌گونه باز نمی‌شناسم تا عاقبت می‌گوید فلان کسم که «4» بضاعت درازگوشی داشتم ازو استفسار احوال کردم که «4» انّی رأیتک سفیها فمتی صرت فقیها گفت چون از روم سفر کردم بهمان درازگوش دریوزه‌کنان بحضرت پادشاه روی زمین رفتم قدری میوه خشک برداشته بودم بر ممرّ او بر سر پشته بنشستم از دور نظر مقبلانه او بمن افتاد بتفحّص احوال من کس فرستاد حالت «5» ضعف حال «6» خود تقریر دادم که از روم بآوازه عطا و نوال پادشاه آمده‌ام با صد هزار بی‌نوائی پای در راه نهادم تا نظر پادشاه که صاحب قرانست چون بدین
______________________________
(1) آ ب: محیل، د: بخیل،
(2) یعنی خریدند،
(3) ه: و،
(4- 4) این جمله را در آ ندارد،
(5) ه: حال،
(6) ج د ه کلمه «حال» را ندارد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 186
درویش آید حال او معکوس شود و طالع مسعود گردد،
پدر کز من روانش باد پرنور*مرا پیرانه پندی داد مشهور
که از بی‌دولتان بگریز چون تیر*سرا «1» در کوی صاحب دولتان گیر
و طبق میوه را با عرض سخن پیش او بداشتند از آن میوها دو سه در سولوق «2» ریخت در باطن ارکان حضرت انکاری مشاهده کرد روی بدیشان آورد که او از موضعی دور می‌رسد تا بدینجا بسیار مزارات متبرّک و مواضع مبارک سپرده باشد و خدمت بزرگان دریافته تیمّن بانفاس چنین کس غنیمت باشد از آن وجه میوها در سولوق ریختم تا بهروقت از آن با فرزندان تنقّلی می‌کنم بقایا را نیز شما قسمت کنید و اسب براند چون باردو رسید میوها را از سولوق بیرون آورده است و اعداد آنرا احصا کرده و شمرده و روی بدانشمند حاجب‌آورده و احوال منزل من پرسیده گفتست که من معلوم ندارم کجا نزول کردست او را بازخواست بلیغ کرد و فرمود که تو چه مسلمانی باشی که درویشی با بعد مسافت بحضرت ما رسد و تو از طعام و شراب و بیداری و خواب او غافل باشی همین لحظه بخویشتن برو و او را طلب دار و بمقامی محمود در خانه خود جای ده و بهمه معانی تفقّد او نمای من بنزدیک بازار نزول کرده بودم از چپ و راست بتفحّص حال من می‌دوانند تا یکی بمن رسید و مرا بخانه او برد تا روز دیگر قاآن برنشسته گردونی چند بالش می‌بیند که بخزانه می‌برند از فتح شهری در منزی «3» عدد آن هفتصد بالش دانشمند حاجب را فرمود که آن شخص را بخوان چون حاضر شدم تمامت آن را بمن فرمود و بمواعید دیگر مستظهر گردانید تمامت بالشها را قبض کردم و حال من از مضایق درویشی بفسحت
______________________________
(1) ج د: وطن،
(2) سولوق بمعنی مطلق ظرف و ظرفی است که در آن آب نگاه دارند (پاوه دو کورتی)،
(3) منزی عبارت است از چین جنوبی که آنرا نیز ماچین و مهاچین یعنی چین بزرگ و مغولان ننکیاس گویند (بلوشه شفاها)،- آ: منری؟؟؟، ب ه: منری؟؟؟، ج د این کلمه را ندارد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 187
خوشی رسیده است،
و اذا اتاه سائل*ربّ الشّویهه و البعیر
ابصرته بفنائه*ربّ الخورنق و السّدیر 35
دیگر مغولی بود نام او سنقولی بوکا «1» رمه گوسفند «2» داشت شبی باد سرد می‌آمد گرگ «3» در رمه او افتاد و اکثر آنرا ضایع و تلف کرد روز دیگر مغول بحضرت آمد و حال گله و گرگ عرضه داشت و تقریر کرد که هزار سر ضایع شده است قاآن فرمود که گرگ کجا رود و اتّفاق را جماعتی کشتی‌گیران مسلمان بیامدند و گرگی زنده بیاوردند دهان بسته فرمود که گرگ را از شما بیک هزار بالش بخریدم و صاحب گوسفندان را گفت از کشتن این ترا نفعی و خیری در تصّرف نمی‌آید هزار سر گوسفند فرمود تا بدو دادند و گفت این گرگ را مخلّی کنیم تا یاران خویش را ازین حالت اعلام دهد و ازین نواحی بروند چون گرگ را گشاد کردند سگان شیر آسای سگ‌بانان بدو دویدند و گرگ را بدریدند قاآن از آن سبب متغیّر شد و فرمود تا قصاص گرگ از سگان بازخواستند و در اندرون اردو رفت متفکّر و مهموم روی بارکان و خواصّ آورد و فرمود که غرض از اطلاق گرگ آن بود که در اندرون ضعفی مشاهده می‌کردم بر آن اندیشه که چون جانوری را از هلاکت خلاص دهم حقّ تعالی مرا نیز شفا کرامت کند چون او از دست ایشان نجست نه همانا من نیز از آن ورطه بیرون آیم و در آن چند روز رحلت کرد، و بر متمیّزان و بزرگان پوشیده نیست که ملوک برداشته و برگرفته یزدان‌اند و ایشان را الهامهاست و آن حکایت نظیر آنست که در کتاب «4» آورده‌اند که چون مأمون طاهر بن الحسین و علیّ بن عیسی بن ماهان «5» را بمحاربه برادر خود محمّد امین ببغداد فرستاد «6»
______________________________
(1) د: توکا،
(2) د: کوسفندی،
(3) ب ج: گرگی،
(4) بیاض در ب،
(5) آ: مروان، ب د ه: مهران، ج: مهروان،- متن از روی تاریخ طبری و ابن الأثیر تصحیح شد،
(6) مصنّف را در اینجا سهو غریبی دست
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 188
در تضاعیف آن محمّد امین حمّاد راویه را که از ندمای او بود می‌گوید که امروز تماشا کنیم و بنشاط شراب مشغول شویم زورقی آوردند و در آنجا نشستند و از جواری جاریه جمیله داشت نام او قبیحه بود و از دندانهای او یک دندان زرد که کمال ملاحت او در نقصان آن مدرج بود با خود در کشتی آورد و جامی از یاقوت سرخ آتشی که بر مثال زورقی ساخته بودند و از نفایس زهرات دنیا و موجودات خزانه آنرا در نظر او وزنی بودی چون مجلس گرم شد و عیش خوش قبیحه بمهمّی بر پای خاست پای در دامن زد بر جام افتاد شکسته شد و دندان بر کشتی زد دندانی زرد که شعف محمّد بدان بودی بشکست محمّد امین روی بحمّاد آورد و گفت انقراض کار ماست چنانک رسم ندما باشد او را دعائی گفت و استبعاد سخن محمّد می‌کرد و میان ایشان درین معنی سخنی می‌رفت ناگاه هاتفی آواز داد که قضی الأمر الّذی فیه تستفتیان محمّد امین حمّاد را گفت شنیدی تصامم «1» نمود دیگرباره همین سخن بآواز بلند هایل شنید محمّد امین حمّاد را گفت بعد ازین شکّی نماند برخیز و چاره کار خود کن که ع، دیدار من و تو با قیامت افتاد،
دیگر مردی پیر از حدود بغداد بیامد و بر سر راه بنشست چون پادشاه می‌گذشت آن پیر را بر ره گذر خویش دید فرمود تا او را پیش خواندند از وی پرسید که بر سر راه چه ایستاده گفت مردی پیرم و درویش «2» و ده دختر دارم و از غایت درویشی ایشان را بشوهر نمی‌توانم داد پادشاه فرمود که تو از بغدادی خلیفه چرا چیزی بتو ندهد و مددی نکند تا
______________________________
داده است، باجماع اهل تاریخ علیّ بن عیسی بن ماهان سردار لشکر بغداد بود از جانب امین و با طاهر بن الحسین که سردار لشکر خراسان بود از جانب مأمون در ریّ جنگ کرده بدست او کشته شد نه آنکه بمعیّت طاهر بمحاربه امین رفته باشد، و این سهو از مثل مصنّف کسی غیر مغتفر است،
(1) استعمال تصامم غلط است چه ادغام در باب تفاعل واجب است و فکّ آن جایز نیست،
(2) ب می‌افزاید بخطّ جدید: از بغداد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 189
دخترانرا بشوهر دهی گفت هروقت از خلیفه من صدقه خواهم مرا ده دیناری زر دهد مرا خود این مقدار بنفقات خود باید پادشاه فرمود تا او را هزار بالش نقره بدهند نزدیکان حضرت گفتند بر ولایت ختای نویسند فرمود که از خزانه نقد بدهند چون بالش از خزانه آوردند و پیش آن پیر بنهادند پیر گفت من چندین بالش ازینجا چون نقل کنم من مردی پیر و ضعیفم یک بالش یا غایت دو بالش بیش برنتوانم داشت پادشاه فرمود تا اولاغ «1» و جوال و استعداد ترتیب کردند تا آن بالشها در صحبت نتوانم رسید و اگر در راه واقعه افتد دختران از انعام پادشاه محروم مانند فرمود که دو مرد مغول ببدرقه او و آن مال بروند تا بولایت ایل و او را بسلامت با آن بالشها بولایت ایل رسانند چون مغولان با او برفتند در راه وفات کرد اعلام حضرت پادشاه کردند پادشاه فرمود که نشان خانه خود نداده است و نگفته که دختران او کجااند گفتند گفته است فرمود که آن بالشها ببغداد برند و بخانه او بدختران دهند و بگویند که پادشاه این بالشها صدقه فرستاده است تا آن دختران را بشوهر دهند،
دیگر دختری از نزدیکان حضرت را بشوهر می‌فرستادند صندوقی مروارید که هشت کس آنرا برگرفته بودند بجهاز او آورده بودند چون آن صندوق در حضرت پادشاه بردند پادشاه بنشاط شراب مشغول بود فرمود تا سر صندوق برگرفتند تمامت مروارید بود هر دانه از یک دینار تا دو دانگ تمامت بر حاضران بخش کرد در حضرت عرضه داشتند که این صندوق از بهر فلان دختر بجهاز فرموده بودی فرمود که آن صندوق دیگر که همتای این صندوق است فردا روز بوی دهند،
دیگر اتابک شیراز برادر خویش تهمتن را بخدمت قاآن فرستاد و در جملت
______________________________
(1) اولاغ بمعنی چاپار و بمعنی اسب است (پاوه دو کورتی)،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 190
تحفها دو قرابه «1» مروارید بود که نزدیک ایشان بحکم آنک کلّ حزب بما لدیهم فرحون عظمتی داشت چون عرض آن کردند و قاآن دانست که در نظر موصل مروارید را وقعی است بفرمود تا صندوقی دراز آهنگ پر از دانهای شاهوار حاضر کردند رسول و حاضران از آن مدهوش شدند قاآن بفرمود تا در آن جشن کاس شراب را که می‌گردانیدند پر از مروارید می‌کردند تا تمامت بر حاضران قسمت شد،
چو قطره بر ژرف دریا بری*بدیوانگی ماند این داوری از آنچ واجب الوجود در نهاد او موجود گردانیده بود از حلم و عفو و داد و جود و تربیت دین معبود شمّه تقریر داد تا معلوم شود که در هر زمانی صاحب قرانی است چنانک در سوالف عهود حاتم و نوشروان و غیر ایشان بوده‌اند و ذکر هریک تا منقرض زمان چون چشمه خرشید تابان خواهد بود و روایات و حکایات مذکور و مسطور ع، و فی کلّ ما قرن سدوم و جندب، «2» و اگر در آن باب استقصائی می‌رفت با طناب می‌انجامید برین مقدار اختصار نمود و یک حکایت از قهر و صولت و سیاست و هیبت او محرّر خواهد شد تا چنانک مقرّر شدست که ایادی و نعمای او چگونه فایض بوده است انتقام و سطوت او چگونه رایض بوده، «3»
له یوم بؤس فیه للنّاس ابؤس*و یوم نعیم فیه للنّاس انعم
فیمطر یوم الجود من کفّه النّدی*و یمطر یوم البأس من کفّه الدّم «4» در قبیله «5» که «6» امیر «7» هزاری «8» بود از جمله اراجیفی می‌افتد که
______________________________
(1) آ: فرابه،
(2) مقصود از این کلمه و ضبط آن معلوم نشد،- ب: خدب،
(3) ج: رایض است، د: قابض، آ ب د کلمه «بوده» را ندارد،
(4) للحسین ابن مطیر الأسدی (شرح الحماسه طبع بولاق ج 3 ص 2، ج 4 ص 72)،
(5) بیاض در آ ب، د: قبیله اویرات، و همچنین در جامع التّواریخ طبع بلوشه ص 84، ه بدون بیاض است،
(6) د «که» را ندارد،
(7) ه: امیری،
(8) ج: هزاره،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 191
فرمان شدست که بنات این قوم را بجماعتی نامزد کرده‌اند «1» ایشان از خوف این خبر بیشتر دختران را نامزد خصمان کردند در میان قوم خود و بعضی را تسلیم این حدیث در افواه انتشار می‌یابد و بخدمت پادشاه می‌رسانند جماعتی از امرا را نامزد میکند «2» تا جهت تفحّص آن آنجا روند چون حقیقت معلوم می‌شود می‌فرماید که هر دختر را که سنّ او از هفت گذشته باشد جمع کنند و هرکس را که در آن سال بخصم داده‌اند بازستانند چهار هزار دختران چون اختر که هریک را با دلها حالی دگر بود گرد کردند،
حسنش از رخ چو پرده برگیرد*ماه وا خجلتاه درگیرد ابتدا فرمود تا بعضی را که بنات امرا بودند جدا کردند و تمامت حاضران را یاسا رسانیدند که با ایشان خلوت کنند از آن جملت دو دختر چون ماه فرو شد و باقیات صالحات را در پیش اردو صف‌صف بایستانید آنچ لایق اردو بود با حرم فرستادند و قومی باصحاب فهود و جوارح دادند و بعضی را بهرکس از ملازمان درگاه و چند را بخرابات و رسول خانه «3» فرستادند تا خدمت صادر و وارد کنند و آنچ باقی ماندند فرمان شد تا هرکس که حاضر بود از مغول و مسلمان در ربودند و پدران و برادران و اقرباء و خویشان و شوهران ایشان نظاره‌کنان یارا و مجال آن نه که دم زنند و زبان جنبانند و این دلیلی تمام است بر قهر و تنفیذ احکام و طواعیت لشکر و انقیاد عسکر،
   نظر انوش راوید:  غیر از استعمال حجر،  ترسان از رعد و برق و کلی خرافاتی در این چند صفحه بالا بود،  آنوقت اینها دنیای متمدن را گرفتند.  غیر از اینها در چند صفحه بالا،  کلی بی حساب کتابی و بی قانونی یعنی خرتو خری وجود دارد،  کلی خندیدم،  که می گویند اینها دنیا را گرفتند.  برای نمونه یکی از آنها را که خواندنش برای جوان امروزی راحت تر است،  نارنجی رنگ کردم.  این داستان های بالا بنظرم از یک کتاب داستانی عربی است،  قبلاً شنیدم،  بزودی منبع اصل آنرا پیدا می کنم.
ذکر منازل و مراحل قاآن،
چون حاتم زمان و حاکم جهان بعد ما که بر تخت پادشاهی ممکّن شد و از کار ختای دل فارغ باردوی بزرگ پدر خرامید «4» موضع «5» اقامت
______________________________
(1) کذا فی جمیع النّسخ و لعلّه: کرده آید،
(2) آ ب: میکنند، ج: کرد،
(3) ج: ایلچی خانه،
(4) ب بخطّ جدید و د ه افزوده: و،
(5) ج:
بموضع، آ: بموضع؟؟؟،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 192
خویش که در حدود ایمیل «1» بود بپسر خود کیوک فرمود و اقامت و مقرّ سریر مملکت را در حدّ آب «2» ارقون «3» و کوههای قراقورم اختیار کرد و در آن موضع شهری و دیهی نبودست مگر رسم دیواری که «4» آن اردو بالیغ بودست، وقت جلوس او در ظاهر رسم حصار سنگی یافتند مسطور و مخبر از آنک واضع آن بوقو «5» خان بودست و بشرح آن حال در ذکر بلاد ایغور مسطورست آنرا مآوو بالیغ «6» نام نهادند و بر بالای آن فرمود تا شهری بنا نهادند و اردو بالیغ نام کردند امّا معروف بشهر قراقورم است و از ختای از هر نوع محترفه آوردند و از بلاد اسلام «7» همچنان «8» صنّاع «9» و زراعت آغاز نهاد «10» و سبب فیضان مواهب و کثرت رغایب «11» او از جوانب متوجّه آن شدند و باندک روزگار شهری شد و جهت او بر بالای آن بنای باغی کردند دروازه آن یکی ممرّ خاصّ پادشاه جهاندار و دیگری موسوم باولاد و اقربا و دیگری معیّن جهت خواتین و چهارم دخول و خروج عوامّ را و در میان آن کوشکی صنّاع ختای برافراشتند و طرف آن بهمان جنس ابواب و تخت را بسه پایه یکی خاصّ «12» و دیگری خاتون او سیّم جهت سقاه و خوانسالاران و بر یمین و یسار خانها موسوم ببرادران و پسران و طرقاقان «13» و آنرا بنقوش بنگاشتند و در موضع سقاه خمها «14» که از غایت ثقل نقل آن ممکن نباشد بنهادند و مناسب آن آلات دیگر و
______________________________
(1) آ: ایمیل، د: ایمل؟؟؟، ه: ایمل، ب: ایمل؟؟؟،
(2) آ: حدّات، د: جنداب،
(3) د: ارغون، ج: ارقور،
(4) ب د ه می‌افزاید: نام،
(5) ب ج: نوکر؟؟؟، د ه: نوکر،
(6) کذا فی ا، ج: ماوو بالیغ، ب: ماوو بالیق، د: ماو نالیق، ه: مارو بالیق،
(7) ب بخطّ جدید افزوده: دهاقین و ارباب زراعت،
(8) آ: همچنانک، ب بتصحیح جدید: چنانک، ج: همچنین و،
(9) آ ب ج:  ضیاع، ه افروده: و محترفه،
(10) ج د ه: نهادند،
(11) ب د ه: رعایت،
(12) ب بخطّ جدید افزوده: او،
(13) یعنی مستحفظان و نگاهبانان رجوع کنید بص 182،- آ: طرقاقان؟؟؟، ب: طرقاقان؟؟؟، ه: ترقاقان، د این کلمه را ندارد،
(14) آ حیمها، ج: خیمها،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 193
پیلان و شتران «1» و اسبان و حفظه «2» هریک در مقدار ممثّل «3» که وقت جشن «4» عامّ بانواع مشروبات برمی‌گیرند «5» و تمامت الآت زر و نقره و مرصّعات بود و از «6» سالی دو نوبت درین منزل نزه نزول می‌فرمودی هرگاه آفتاب را بنقطه حمل حلول بودی و عالم خوش روزگار و روی زمین از گریه ابر بهار بدهان گلها خندان و آبدار شدی یکماه چون زهره خرشیدوار درین تختگاه جشن فرمودی و چون باران که فیض او بکلأ «7» و اشجار دررسد کبار و صغار بهره‌مند «8» شدندی و درویشی از آن جماعت رخت بربستی،
ما ضرّ اهل الثّغر ابطاء الحیا*عنهم و فیهم یوسف بن محمّد و چون حسن بهار بغایت رسیدی و سبزها هریک بمقدار خویش بالا نمودی «9» روی بمتنزّهی دیگر نهادی «10» که آنرا مهندسان مسلمان بررغم ختائیان افراشته بودند و آنرا قرشی «11» سوری نام است کوشکی نیک عالی بانواع نقوش و فرشهای متلوّن حالی، تختی مناسب آن در پیش‌گاه نهاده و در مجلس‌گاه اوانی و خوابی «12» یشم مرصع بلآلی نهاده و ملایم آن آلات دیگر و آنجا چهله بداشتی و غدایر آب که آنرا گول «13» خوانند در پیش آن بنات الماء «14» بسیار و در آنجا جمع شدی «15» و تماشای صید کردی و بعد از آن بنشاط شراب اشتغال نمودی و بساط بخشش که هرگز منطوی نبودی بگستردی و هر روز
______________________________
(1) آ: ستران، ب د: شیران،
(2) د این کلمه را ندارد،
(2- 3) د:  هریک بر مقدار آن ممثل،
(4) آ: حیش، ب: حشن،
(5) ج: بر می‌کردند،
(6) ج: در، ه: او،
(7) آ: بکار، ج: بکلان، ه: بکلها،
(8) ب ج:  بهرمند،
(9) ب ج: نمودندی،
(10) آ این کلمه را ندارد،
(11) آ:  قرسی، ب: فرسی؟؟؟، ج: فرشی، د: فرسی،
(12) ب ج د: خوانی، ه:  خوان،- خوابی جمع خابیه است یعنی سبوی بزرگ یا مطلق سبو یا سبوی شراب،
(13) ب: کوک،
(14) ابن ماء طائر یکون بالماء و هو نکره کاین اوبر و یجمع علی بنات ماء (المزهر للسّیوطی ج 1 ص 248، 251- 252، و شرح الحماسه للتّبریزی ج 1 ص 199)،
(15) ج: شدندی،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 194
علی الدّوام انعام او عامّ بودی تا مادام که آنجا مقام داشتی و در کار عشرت و ادمان تلهّی گوئی نصیحت قهستانی «1» را بسمع قبول استماع نموده بود
تمتّع من الدّنیا فأوقاتها خلس*و عمر الفتی ملّیت اکثره نفس
و سارع الی سهم من العیش فائز*فما ارتدّ سهم مرّ قطّ و لا احتبس
و قضّ زمان الأنس بالأنس و انتبه*لحظّک اذ لا حظّ فیه لمن نعس
و لا تتقاض الیوم همّ غد و دع*حدیث غد فالشتغال به هوس
هی الرّوح کالمصباح و الرّاح زیتها*فدونک عنّی انّما الرّأی یقتبس
انبیّک عن نفسی و عمّا اختبرت لا*احادیث تروی عن قتاده عن انس
و چون عمر بهار باکتهال رسیدی و نهار او بزوال مراجعت با مصیف بامضا رسانیدی و چون ممرّ بر باغ و کوشک شهر بودی روزی چند دیگر برقرار مألوف اقامت فرمودی و امر معروف بتقدیم و از آنجا بمقرّ مقصود متوجّه گشتی چون حرکت کردی بر سه میل شهر بر بینی پشته «2» کوشکجه فرموده بود که وقت مراجعت از زمستان‌گاه هم بر ممرّ بودی در دو نوبت چهار پنج روز تماشا در آن بقعه بودی و از شهر نزل تا بدان مقام آوردندی و از آنجا هنگام تابستان در میان کوهها رفتی و از ختای بارگاهی که دیوارهای آن از چوب مشبّک ساخته بودند و بالا از جامهای مذهّب و بر بالای آن پوشش نمد سپید آورده بودند برافراشتندی و آنرا سیر اردو «3» نام است در آن مواضع آبهای سرد و علف بسیار چندان مقام بودی که چون آفتاب بسنبله آمدی و یک برف بباریدی و در آنجا نیز
______________________________
(1) هو ابو بکر علیّ بن الحسن القهستانی من اعیان الدّوله الغزنویّه و من معاصری السّلطان محمود الغزنویّ، عقد له الثّعالبی فی تتمّه الیتیمه ترجمه و انشد له الأبیات المذکوره فی المتن و هی من محاسن الشّعر و غرره (تتمّه الیتیمه نسخه المکتبه الأهلیّه بباریس ورق 574)،
(2) آ: نرسی؟؟؟ بسته؟؟؟، ب: نرسی؟؟؟ بشه؟؟؟، ج: بریدی؟؟؟ بسته، ه: تزیینی بسته و، د: بسته،
(3) کذا فی ج، آ ب: سیر؟؟؟ اردو، ه: شیره اردو، د: سرای اردو، جامع التّواریخ طبع بلوشه ص 49: سره اردو،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 195
زیادت از متنزّهات دیگر نوال و عطا فایض بودی و از آنجا روان گشتی چنانک آخر فصل خریف که ابتدای فصل زمستان ایشان است بمشتاه «1» رسیدی و کار نشاط پیش گرفتی مدّت سه ماه درین ماهها عطا و هبات او را اندک احتباسی بودی و بر دوام فایض نه، و درین موضع اثبات این ابیات ذو وجهین می‌افتد
لقد حال دون الورد برد مطاول*کأنّ سعودا غیّبت فی مناحس
و حجّب فی الثّلج الرّبیع و حسنه*کما اکتنّ فی بیض فراخ الطّواوس «2»
و بحمد اللّه تعالی که امروز این منازل مبارک بقدم خجسته پادشاه کامگار و شهنشاه نامدار نوشروان زمان مونکو «3» قاآن مزیّن است و جهان از سایه سیاست و عدل او روشن و بقاع و رباع اقالیم عالم گلشن حقّ تعالی او را در مزید عدل و نفاذ امر و نهی سالهای بی‌منتهی عمر دهاد و دین حقّ را بواسطه او دست قویّ گرداناد،
   نظر انوش راوید:  این چند صفحه هم مانند همان بالاتر،  الکی و داستانی است.
ذکر توراکینا خاتون،
چون حکم خدای تعالی نافذ گشت و پادشاه جهان حاتم زمان قاآن رحلت کرد و پسر بزرگتر او کیوک از لشکر قفچاق نزول کرده «4» برقرار ماضی تنفیذ احکام و اجتماع انام از خواصّ و عوامّ بر در اردو و بارگاه خاتون او موکا «5» خاتون که از پدرش چنگز خان بحکم آذین «6» بدو رسیده بود «7» صورت می‌یافت «7» و چون توراکینا «8» خاتون مادر پسران بزرگتر
______________________________
(1) ب: بمشتاه، آ: بمشاه؟؟؟، د: بمستاه، ه: بمشاه،
(2) لأبی منصور قسیم بن ابراهیم القاینی الملقّب ببزرجمهر من شعراء السّلطان محمود الغزنویّ (تتمّه الیتیمه نسخه پاریس ورق 563 و لباب الألباب عوفی طبع پرفسور برون ج 1 ص 33)،
(3) آ: مونکو؟؟؟، ه: مونک‌کا، ب: موبلکا؟؟؟، د: مویلکا، ج ندارد،
(4) ب ج:  کرده بود، د: کرد، ه: نکرده،
(5) ه: مواکا، د: مرکا، ج ندارد،
(6) آ ب: ادین، د ه: آیین،
(7- 7) فقط در ب بخطّ الحاقی،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 196
بود و بذکا و دها بیشتر ایلچیان بنزدیک پادشاه‌زادگان از برادران و برادرزادگان قاآن روان کرد معلم از احوال و وقوع حادثه و تا بوقتی که باتّفاق خانی معیّن شود «1» کسی باید که حاکم و سرور باشد تا کار ملک مهمل نشود و امور جمهور مختلّ نگردد و جانب حشم و لشکر مضبوط ماند و مصالح رعایا محفوظ جغاتای «2» و دیگر پادشاه‌زادگان کس فرستادند که توراکینا خاتون مادر پسرانست که استحقاق خانیّت دارند «3» تا بوقت آنک قوریلتای شود کار ملک را مرتّب می‌دارد و کفاه برقرار در خدمت باشند چنانک یاسای قدیم و حدیث از آنچ قانون آنست منحرف نشود و توراکینا خاتون نیک داهیه و کافیه بود و بدین اتّفاق و وفاق نیز زیادت استظهاری یافت و موکا «4» خاتون در آن نزدیکی بر عقب قاآن روان شد بلطایف حیل و کیاست تمام امور ملک را در ضبط آورد و دل خویشان را بانواع اصطناع و عوارف و ارسال هدایا و تحف صید کرد و بیشتر اجانب و عشایر و اقارب و عساکر بجانب او مایل گشتند و اوامر و نواهی او را بطوع و رغبت منقاد و مذعان «5» شدند و در تحت فرمان او آمدند قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم جبلت القلوب علی حبّ من احسن الیها و بغض من اساء الیها و تمامت اصناف مردمان روی بجانب او نهادند و جینقای «6» و دیگر کفاه قاآن بر قاعده اوّل در کار بودند و ولاه در اطراف و اقطار برقرار، و در وقت قاآن توراکینا خاتون را با جماعتی از اصحاب حضرت کینه در احنای سینه متمکّن گشته بود و آن جراحت غور کرده چون کار ملک برو مقرّر گشت و او در آن تمکّن یافت و کسی را با او منازعتی و مناقشتی نه خواست که درین وهلت پیش از فوات وقت و
______________________________
توزاکینا (فی المواضع)،
(1) ج: نشود،
(2) د ه: جغتای، ج: جیغتای،
(3) آ ج: دارد،
(4) ه: مواکا،
(5) ب: مدعان، د: مذعن،
(6) آ: حیقای؟؟؟، ب: حیقاء؟؟؟، ج: جیفا، د: جقتای، ه: حپنقای،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 197
مرور فرصت بحکم آنک ع، بادر فانّ الوقت سیف قاطع 36، از درد آن تشفّی جوید و هریک را از آن زمره مکافاتی واجب دارد ایلچی را بختای روان کرد تا صاحب یلواج «1» را بیاورد و قصد کرد تا امیر جینقای «2» را بگیرد، و چون جینقای «3» بحسّ عقل «4» تفرّس کرده بود که اندیشه او نوعی دیگرست پیش از آنک تدبیر دست ندهد روی در راه نهاد و سر خویش گرفت و بنزدیک پسر اوکوتان «5» مسارعت نمود و بحمایت او تمسّک جست تا جان بسلامت بتک پای ببرد، و ایلچی یلواج «6» چون بدو رسید باعزاز و اکرام و تمکین و احترام تلقّی او واجب داشت و هر روز بنوعی دیگر تکلّف و مراعات جانب ایشان می‌کرد تا یک دو روز برین بگذشت و در خفیه استعداد سنّت فرار می‌رفت از ترتیب چهارپای و غیر آن تا شب سیّم «7» که بحقیقت روز دولت او بود ایلچیان را در خواب کرد و با سواری چند بجانب کوتان روان شد و از دست ایشان امان یافت،
فأبت الی فهم و لم اک آئبا*و کم مثلها فارقتها و هی تصفر «8» و چون هردو بزرگ بخدمت کوتان رسیدند و التجا بدو نمودند و جانب او را مأمن خود ساختند مشمول عاطفت او شدند توراکینا خاتون در استرداد ایشان ایلچی فرستاد جواب داد «9» که بغاث الطّیور که از مخالب باز بخاربنی پناهد از صولت او امان یابد ایشان نیز چون بما استیمان کرده‌اند و بدامن دولت ما تمسّک نموده بازفرستادن ایشان در آذین «10» همّت و مروّت محظور است و از شیوه مکرمت و فتوّت «11» دور و نزد دور و نزدیک
______________________________
(1) آ: یلواح، ب: یلواج؟؟؟، ه: بلواج،
(2) آ: حییقای؟؟؟، ب: حییقاء؟؟؟، ج:  خیفا؟؟؟، د: حقتای، ه: جقتای،
(3) آ: حنفای؟؟؟، ب: حییقاء؟؟؟، ج: حنفا؟؟؟، د: جقتای، ه: حپنقای،
(4) آ: بحسّ و عقل، ب: بحسن عقل، د: بعقل و حسن ه: بحکم عقل،
(5) د: اورکیان،- کوتان از پسران اوکتای قاآن و مادرش توراکینا خاتون بود،
(6) آ ب: یلواح؟؟؟، ه: بلواج،
(7) د: چهارم،
(8) من ابیات لتأبّط شرّا، شرح الحماسه طبع بولاق ج 1 ص 37- 41،
(9) آ:  دادند،
(10) آ: ادین، ب: آدین، ج د ه: آیین،
(11) آ ب ج د: مروّت،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 198
و ترک و تازیک نه معذور باشم درین نزدیکی قوریلتای خواهد بود تفحّص اجرام و آثام ایشان بحضور خویشان و امرا تقدیم افتد و فراخور آن مالش بلیغ یابند بچند نوبت ایلچی بازمی‌فرستاد و کوتان در همین شیوه عذر می‌گفت، و چون توراکینا خاتون را معلوم شد که استرداد ایشان ممکن نیست و بهیچ نوع ایشان را باز نخواهد فرستاد امیر عماد الملک محمّد ختنی «1» را که از جمله ارکان حضرت قاآن بود بسبب «2» مطابقت و «3» مطاوعتی که او را با ایشان «3» در ایّام گذشته بود «4» الزام می‌کرد «5» تا بریشان تقریری کند «6» و بوجهی تزویری بندد «6» مگر بدان دست‌آویز خرسنگی در پای ایشان اندازد که در قوریلتای بزرگ بدان بهانه ایشان را مؤاخذه کنند و چون وفا و کرم که از لوازم و محاسن شیم بزرگانست و درین روزگار چون سیمرغ و کیمیا ناموجود «7» بر ذات او غالب «7» [بود] بشین و عار وشایت و سعایت رضا نداد و ذات خود را حبس اختیار کرد تا حقّ تعالی او را سبب عقیدت پاک از آن ورطه هایل و امثال آن خلاص داد و در حضرت «8» کیوک خان زیادت از آنچ در عهد پیشین بود متمکّن شد، و چون امیر مسعود بک این احوال مشاهده نمود او نیز در ممالک خود صلاح اقامت ندید مسابقت و مبادرت بحضرت باتو واجب دانست، و قرا اغول «9» و خواتین جغاتای «10» نیز قوربغای «11» ایلچی را در مصاحبت امیر
______________________________
(1) آ: حتنی،
(2) ب بخطّی جدید افزوده: عدم،
(3- 3) کذا فی ب بتصحیح جدید، آ ج ه: مطاوعت او که ایشان، د: مطاوعت او که،
(4) کذا فی ب بخطّ جدید، آ ج د ه کلمه «بود» را ندارد،
(5) کذا فی ب بتصحیح جدید، آ ج د ه: می‌کردند،
(6، 6) ه: کنند، بندند،
(7- 7) فقط در ب: بخطّی الحاقی،
(8) بیاض در آ بقدر یکدو کلمه،
(9) قرا اغول همان قرا هولاکوی جامع التّواریخ است (طبع بلوشه ص 173، 184- 185) و اغول بمعنی «پسر» و «شاهزاده» است، وی پسر ماتیکان بن جغتای بن چنگیز خان است و ذکر وی مفصّل‌تر خواهد آمد انشاء اللّه در ورق 58، 62،- ج: قرا اوغل، ه: قراغول،
(10) ه: جغتای، ج: جیغتای، د: جغتای، ب: جغتای،
(11) آ:  قوربعای؟؟؟، ج: قوربغا، ب: قورتغا، د: قورتقای، ه: قوریقای،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 199
ارغون بگرفتن کورکوز «1» روان کردند، و درین وقت عورتی بود فاطمه نام در خدمت او نیک تمکّن یافته و جملگی کارهای ملک برأی و کفایت او مفوّض شده عبد الرّحمن را برکشید و بجای محمود «2» بختای فرستاد و ذکر این عورت علی حده در عقب این ذکر نوشته می‌شود، و چون امیر ارغون کورکوز «3» را بنزدیک توراکینا خاتون آورد بسبب کینه قدیم او را محبوس کرد و امیر ارغون را بجایگاه او بخراسان فرستاد، و هرکس ایلچیان بجوانب روان کردند و حوالات و بروات پرّان و از جوانب هرکس بجانبی تعلّق می‌ساختند و دست‌آویزی می‌کردند مگر از جانب سرقویتی بیکی «4» و پسران او که از یاسا و قانون احکام خویش یک سر موئی نگردانیدند، و توراکینا خاتون بشرق و غرب عالم و جنوب و شمال آن رسل باستحضار سلاطین و امرا و بزرگان و ملوک بهر طرفی روان کرده بود و ایشان را بقوریلتای خوانده، در تضاعیف این حالات هنوز کیوک باز نرسیده بود و عرصه خالی می‌نمود بحکم آنک (ع) من عزّ بزّ و عزّ الحرّ فی ظلفه 37 «5» اوتکین «6» خواست که بتغلّب و تهوّر خانی بگیرد بدین عزیمت باردوی قاآن روان شد چون نزدیک رسید منکلی اغول نواده «7» با اقوام و افواج خویش پیش او باز رفت اوتکین را ازین اندیشه ندامتی‌آورد بعلّت تعزیت حادثه واقع «8» تمسّک نمود و تمهید عذر را از آن طریق کرد و درین میانه خبر وصول
______________________________
(1) آ ب: کورکور،
(2) ج ه می‌افزاید: یلواج،
(3) ب: کورکز،
(4) کذا فی د، و همین صواب است رجوع کنید بورق 133 و جامع التّواریخ طبع بلوشه ص 236،- آ بجای این دو کلمه بیاض است، ب: قاآن (بعد از آن بیاض است)، ج: قاآن (بدون بیاض)، ه: این دو کلمه و واو بعد را ندارد بدون بیاض،
(5) کذا فی د الّا انّ هناک «طلقه»، ب: عز الحرّ فی ظلفه، ج: غرّ الخیر فی طلقه، آ: عر الخبر؟؟؟ من طلقه، د ندارد،
(6) ب: عمّ چنگیز خان اوتکین، ه: اوتکین پسر چنگیز خان،- وی برادر چنگیز خان است، رجوع کنید بص 145،
(7) د: بوان، ب می‌افزاید بخطّ جدید: او،
(8) ب بتصحیح جدید: که واقع شده بود،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 200
کیوک باردوی خویش که بکنار ایمیل «1» است رسید ندامت «2» زیادت گشت، و چون کیوک بنزدیک مادر رسید در کار مصالح ملک هیچ شروعی ننمود و برقرار توراکینا خاتون تنفیذ حکم ملک می‌کرد چندانک خانی بر پسرش قرار گرفت و چون ماهی دو سه بر آن بگذشت و سبب فاطمه پسر را از مادر اندک کوفتگی بود حکم خدای عزّ و جلّ دررسید و توراکینا نیز روان شد،
   نظر انوش راوید:  می نویسد "پادشاه جهان حاتم زمان قاآن رحلت کرد"  لامذهب دروغگو حقه باز، همش داری پرت و پلا  و دروغ می نویسی،  اگر پادشاه جهان است،  در کدام شهر و قبر و نشانی.  اینها همه کار شیاد های موسسه گیب و دارودسته ادوارد بران است و بس،  فقط داستان های الکی بخورد ملت می دهید،  انوش راوید شما را افشا می کند.  جوانان امروز ایران آنقدر باهوش هستند،  که خیلی زود متوجه ترفند های تاریخ نویسی شیادها شوند.
ذکر فاطمه خاتون،
بوقت استخلاص «3» موضعی «4» که مشهد مقدّس علیّ الرّضا علیه افضل الصّلوه و التّحیّه در آنجاست او را بأسیری بیرون آوردند بقراقورم افتاد و در بازار آن دلّاله «5» بود در فنون ذکا و زیرکی دلّاله محتاله شاگردی او را شایستی و بهروقت در عهد دولت قاآن او را در اردوی توراکینا خاتون آمد شدی بودی چون حال دیگرگون شد و امیر جینقای «6» پای از میان بیرون نهاد قربت او زیادت گشت و تمکّن او بغایت انجامید چنانک محرم اسرار اندرونی و محلّ رازهای نهانی شد و ارکان از کارها محروم شدند و دست او در اوامر و نواهی گشاده شد و بزرگان اطراف بحمایت او توسّل می‌نمودند خاصّه بزرگان خراسان و جمعی از سادات مشهد مقدّس بنزدیک او رفتند که در زعم او آن بود که سلاله سادات کبارست و چون خانی بر کیوک خان قرار گرفت سمرقندیئی بود می‌گفتند علوی است شیره نام شرابی «7» قداق «8» او فاطمه را غمز کرد که کوتان را سحر کردست
______________________________
(1) آ:؟ ایمیل؟؟؟، ب ه: ایمیل؟؟؟، ج: ایمبل، د: ایمل،
(2) ب بخطّ جدید افزوده: او،
(3) د ه می‌افزاید: خراسان، د بخطّ جدید افزوده: طوس،
(4) آ ب ج: بموضعی؟؟؟، د ه: بموضعی،
(5) ه: دلّالی،
(6) آ: حینقای، ب: حیبقای؟؟؟، د:؟ حیینفای؟؟؟، ج: حنفایای؟؟؟، ه: حپنقای،
(7) ب: سرایی؟؟؟، د:  سراء، ه: سرای،
(8) ب: قداق نویان، د: فداق،- قداق نوئین از قبیله
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 201
تا چنین معلول شد چون کوتان بازگشت و رنجوری که داشت زیادت شد ایلچی بنزدیک برادر خود کیوک خان فرستاد که استیلای علّت نتیجه سحر فاطمه است اگر حالتی حادث شود قصاص ازو طلبد «1» در عقب آن خبر پیغام وفات کوتان برسید و جینقای «2» تمکّن یافته بود این سخن و پیغام را تازه گردانید و باستحضار فاطمه بنزدیک نادر ایلچی فرستاد مادر برفتن او رضا نداد بعلّت آنک او را در مصاحبت خود می‌آورم و بچند نوبت دیگر فرستاد هر نوبت دفعی دیگر می‌داد ازین سبب مزاج او با مادر نیز بغایت بد شد و سمرکنت «3» را بازگردانید تا اگر در فرستادن فاطمه تعویقی اندازد و دفعی گوید بتکلیف بیارد چون مجال عذر نماند فاطمه را بفرستاد و او نیز رحلت کرد در عقب و بعدما که فاطمه را با او معارضه کردند روزها و شبها برهنه بسته و تشنه و گرسنه داشتند و انواع تکالیف و تشدید و تعنیف و تهدید تقدیم می‌کردند تا عاقبت کار تصدیق افترای غمّاز همّاز کرد و بتزویر او اعتراف آورد منافذ علوی و سفلی او بردوختند و در نمدی پیچیده در آب انداختند،
یکی را برآریّ و شاهی دهی*پس آنگه بدریا بماهی دهی
و هرکس که بدو تعلّق داشت در معرض هلاکت افتاد و ایلچیان فرستادند بطلب جماعتی که از مشهد آمده بودند و دعوی قرابت او می‌کردند و بسیار زحمت مشاهده کردند، آن سال بود که کیوک خان نیز بر عقب پدر
______________________________
تایمان و عیسوی بود و در کودکی کیوک خان اتابک و مربّی او بود و در زمان خانیّت کیوک بمرتبه وزارت او رسید،
(1) ب: طلبند، ج ه: طلبید،
(2) آ: حیقای؟؟؟، ب: حییفای؟؟؟، ج: حیفا، د: جغتاء،
(3) کذا فی د، آ: سمرکت؟؟؟، ب ج: سمرکت؟؟؟، ه: تمکیت،- از سیاق عبارت یقین است که مقصود از این کلمه «سمرقندی» یعنی شخص منسوب بسمرقند است و مراد علوی مذکور شیره نام است که شرابی قداق بود، ولی این چه استعمالی است و منشأ و اصل آن چیست معلوم نیست،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 202
روان شد علی خواجه ایمیل «1» شیره را بهمین تهمت متهّم کرد که خواجه را «2» سحر می‌کند شیره نیز در بند و قید افتاد و قرب دو سال محبوس بماند و از انواع مطالبه و مثله از لذّت زندگانی و عمر مأیوس شد و شیره چون باز شناخت و حقیقت بدانست که این عقوبات هذه بضاعتنا ردّت الینا است دل خویش بر مرگ خوش کرد و تن برضای قضا و قدر درداد و بگناه ناکرده اقرار آورد او را نیز در آب انداختند و زنان و فرزندان او را بر شمشیر عرض دادند،
نیا را بکشت و خود ایدر نماند*جهان نیز منشور او برنخواند
در آن سال چون بمبارکی و طالع سعد خانی بر منکو «3» قاآن مقرّر شد و بریکونای؟؟؟ «4» را بر سرحدّ بیش بالیغ «5» نشانده بود بوقت آنک خواجه «6» را بیاوردند علی خواجه را که از خواصّ او بود ایلچی بطلب فرستادند و شخصی دیگر او را هم بدین سخن نسبت داده بود او را فرمود تا از چپ و راست می‌زدند چنانک همه اعضای او خرد گشت و در آن فرو شد و زنان و فرزندان او در ذلّ اسار افتادند و مبتذل و خوار شدند ع، مپسند بکس آنچ بخود نپسندی، و هاتف قضا آواز می‌داد که یداک اوکتا و فوک نفخ «7»،
اگر پرنیانست خود رشته*وگر بار خارست خود کشته
و قد صدق سیّد المرسلین علیه افضل الصّلوه و السّلام قتلت و قتلت و سیقتل قاتلک و قدما قیل
و ما من ید الّا ید اللّه فوقها*و ما ظالم الّا سیبلی بظالم «8»
______________________________
(1) آ: ایمیل؟؟؟، د ه: ایمل، ب: ایمل؟؟؟،
(2) خواجه یا خواجه اغول پسر کیوک خان است و مادرش اغول غایمش خاتون است،
(3) ه: مونک کا،
(4) د: بزنکوتای، ه: تریکوپای؟؟؟، ج: نکویای؟؟؟، ثانیا در ورق 141 نام این شخص مذکور است بدین طریق: آ ج: تریکوتای؟؟؟، ب: برنکوتاء، د یزنکوباء، ه:  برتکوتای،- مسیو بلوشه در جامع التّواریخ ص 239 بریکوتای و در ص 299:  بریکتای تصحیح کرده،
(5) ب د: بیش بالیق،
(6) رجوع کنید بحاشیه 2،
(7) مجمع الأمثال باب یاء،
(8) کذا فی جمیع النّسخ، و المعروف «بأظلم»،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 203
و بر مرد خردمند هشیار که بنور بصیرت درین معانی نگرد و تأمّلی و تأنّقی آنرا واجب دارد پوشیده نماند که عاقبت خداع و قصارای مکیدت که از خبث دخلت و فساد نحلت متولّد باشد مذموم است و قصارای آن شوم و نیکبخت آن کس تواند بود که بدیگری اعتبار گیرد و السّعید من اتّعظ بسواه،
و لو علموا ما یعقب البغی اهله*و لکنّهم لم ینظروا فی العواقب 38 عافانا اللّه عن امثال هذه المقامات و التخطّی الی خطط الخطیئات،
   نظر انوش راوید:  مطالب چند صفحه بالا،  یکی از کلید های ساخت این دروغهاست،  با دقت بخوانید.
ذکر جلوس کیوک خان در چهار بالش خانی،
قاآن در آن سال که دعت «1» حیات را وداع خواست کرد و از نعمت دنیای دنیّ امتناع نمود ایلچیان باستحضار کیوک فرستاده بوده تا زمام مراجعت معطوف کند و عزیمت و نهمت بر مبادرت بحضرت او مصروف، بر وفق امتثال اشارت رکاب مسارعت گران کرد و عنان مسابقت سبک و چون نزدیک شد که مسّ آفت که از بعد مسافت حاصل شود بقرب مجاورت مندفع گردد و حجاب مباینت و مهاجرت مرتفع قضای مبرم نازل شد و چندان مهلت نداد که تشنگان بادیه فراق بقطره از زلال وصال سیراب شوند و پدر و پسر دیده را بجمال یکدیگر مکتحل کنند، چون ازین خبر حادثه بی‌درمان کیوک را اعلام دادند در حرکت زیادت تعجیل واجب داشت و سوز واقعه او را فرا زمین نگذاشت تا بایمیل «2» رسید و از آنجا نیز سبب آوازه آمدن اوتکین «3» مقامی نکرد و متوجّه اردوی پدر گشت و بوصول او اطماع طامعان منحسم شد و هم در جوار آن اقامت فرمود، و برقرار امور مملکت برأی مادرش توراکینا خاتون مفوّض بود و حلّ و عقد و نقض و ابرام مصالح در دست او و کیوک التزام یاسا و
______________________________
(1) ه: دعوت،
(2) ب:؟ بایمیل؟؟؟، آ ج: بایمیل؟؟؟، د: بیمیل؟؟؟،
(3) آ: اوتکین؟؟؟، ه: تکین،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 204
عادت را در کار ملک مداخلتی نمی‌پیوست و مجاذبتی نمی‌جست، و چون ایلچیان باقاصی و ادانی عالم باستدعای پادشاه‌زادگان و نوینان و استحضار سلاطین و ملوک و کتّاب روان شده بود هرکس از مساکن و اوطان انقیاد فرمان را در حرکت آمدند، و چون روزگار از قدوم ایّام بهار قدم حسن برفرق انجم می‌نهاد و قلم نسیان در بستان ارم می‌کشید و زمین از ورود «1» فروردین و وفود امداد ریاحین از الوان گلها کلّها بر کلّه داشت و فصل ربیع بشکر فضل بدیع از شکوفه همه تن دهان و از سوسن جمله اعضا زبان ساخته بود و مطوّقات با فاختگان عشق‌بازیها باخته و بلبلان خوش نوا با چکاوک در هوا این غزل ساخته که
خیل بهار خیمه بصحرا برون زدست*واجب کند که خیمه بصحرا برون زنی
از بامداد تا بشبنگاه «2» می‌خوری*وز شامگاه تا بسحرگاه گل چنی
پادشاه‌زادگان هریک با خیل و خدم و لشکر و حشم خود در رسیدند چشم آدمی‌زاد از ترتیب ایشان خیره بود و چشمه عیش مخالفان از موافقت هریک تیره سرقویتی «3» بیکی و فرزندان او با اهبتی و عدّتی که ما لا عین رأت و لا اذن سمعت بابتدا در رسیدند، و از طرف مشرق کوتان «4» با اولاد خود و اوتکین «5» و فرزندان و ایلچتای «6» و اعمام و عمّ‌زادگان دیگر که در آن حدود مقیم می‌باشند، و از اردوی جغتای قرا «7» و ییسو «8»
______________________________
(1) آ د: ورد، ج: فرّ،
(2) ج د ه: بشبانگاه،
(3) آ ممکن است که «سرقویتی» یا «سرقوتی» هردو خوانده شود، ب: سرقویدی؟؟؟، د: سرقوتی، ه:
سرقوشی، ج: سرقوئی،- وی زوجه تولوی خان و مادر منکو قاآن و قوبیلای قاآن و هولاکو خان و اریق بوکا است،
(4) ب: کوبان؟؟؟،
(5) ب:  اوتکین؟؟؟، رجوع کنید بص 145،
(6) آ: ایلحتای، ب: الحنا؟؟؟، ه: اولجتای، ج:  ایلختای، د: از خطا،- رجوع کنید بص 145،
(7) همان قرا اغول سابق الذّکر است، رجوع کنید بص 198،
(8) پسر پنجم جغتای بن چنگیز خان است و نام او در ورق 136 ییسو منکو برده شده و در جامع التّواریخ طبع بلوشه ص 175 ییسو مونککا،- آ: تیسو فی اغلب المواضع، ب ج: ننسو؟؟؟، ه: پیسوا، د: پیشور؟؟؟،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 205
و بوری «1» و بایدار «2» و یسنبوقه «3» و نوادگان پسران و احفاد دیگر، و از جانب سقسین و بلغار چون باتو بنفس خود نیامد برادر بزرگتر خود هردو «4» و برادران خردتر شیبان «5» و برکه «6» و برکجار «7» و تقاتیمور «8» را بفرستاد، و نوینان معتبر و امرای سرور که تعلّق بهر جانبی داشتند در خدمت پادشاه‌زادگان بیامدند، و از طرف ختای امرا و منصوبان اعمال، و از ماوراء النّهر و ترکستان امیر مسعود بک و در موافقت او بزرگان آن حدود، و در مصاحبت امیر ارغون مشاهیر و معتبران خراسان و عراق و لور و اذربیجان و شروان، و از روم سلطان رکن الدّین و سلطان ناکور؟؟؟ «9» و از گرجستان هردو داود، «10» و از حلب برادر صاحب حلب، و از موصل ایلچی سلطان بدر الدّین لؤلؤ، و از دار السّلام بغداد قاضی القضاه فخر الدّین، و سلطان ارز روم، «11» و ایلچیان فرنگ، و از کرمان و فارس همچنین، و از علاء الدّین «12» الموت محتشمان قهستان شهاب الدّین و شمس الدّین، و این جماعت هریک با چندان حمل که لایق چنان حضرتی باشد بیامدند و از اطراف دیگر چندان ایلچیان و رسل بود که قرب دو
______________________________
(1) پسر ماتیکان بن جغتای بن چنگیز خان و برادر قرا اغول مذکور است، جامع التّواریخ طبع بلوشه ص 163- 166،- ب ج د: نوری؟؟؟، ه: توری،
(2) پسر ششم جغتای است (جامع التّواریخ ایضا، ص 176- 177)، آ ب ج: بایدار؟؟؟، د: بایدار؟؟؟،
(3) پسر دیگر ماتیکان بن جغتای و برادر قرا اغول است و نام وی در جامع التّواریخ طبع بلوشه ص 166- 173 ییسوتوا طبع رسیده است،- آ در اینجا: نسنبوقه؟؟؟، در ورق‌a 731: یسنبوقه؟؟؟ در ورق‌b 041: یسبوقا؟؟؟، ب: یسبقونه؟؟؟، ج: یسبوقه؟؟؟، د: یسوقه، ه: یسبوقا،
(4) نام پسر اوّل توشی است و ذکر پسران توشی در ص 144- 145 گذشت رجوع بدانجا شود،
(5) این هموست که در ص 144 بلفظ شیبقان مذکور شد- آ: سبیان، ب: سیان؟؟؟، ج: برسیان؟؟؟، د این کلمه را ندارد،
(6) ه: برکا، د این کلمه را ندارد،
(7) آ ج: برکحار، ب: برکجا؟؟؟، د: برکچار؟؟؟، ه: برکجا،
(8) د ه: تغاتیمور، آ: بقاسمور؟؟؟، ج:  تغانتمور،
(9) کذا فی آ ب (؟)، ج د: باکور، ه: تاکور،
(10) آ: هر داود، د مردو،
(11) ب: ارر روم، د: روم،
(12) یعنی از جانب علاء الدّین،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 206
هزار خرگاه جهت ایشان معدّ کرده بودند و تجّار با نفایس و طرایفی که در مشرق و مغرب می‌خیزد، چون چنین جمعیّتی که کس مشاهده نکرده بود و در تواریخ نیز مثل آن مطالعت نیفتاده مجتمع شد و از کثرت خلایق بیابان فراخ‌تنگ گشت و در جوار اردو موضع نزول نماند و مربع «1» حلول متعذّر شد،
ز بس خیمه و مرد و پرده‌سرای*نماند ایچ «2» بر دشت همواره جای
و مأکول و مشروب غلایی تمام گرفت و محمول و مرکوب را علف نماند مقدّمان پادشاه‌زادگان در تقلید امور خانیّت و تفویض مقالید مملکت بیکی از اولاد قاآن متفّق اللّفظ و الکلمه شدند کوتان «3» در آن هوس بود بعلّت آنکه جدّ او بدو اشارتی کردست و قومی بر آن بودند که سیرامون «4» را چون سنّ امتداد گیرد مستعدّ تقلّد امور ملک تواند بود و از میان فرزندان کیوک بغلبه و شطط و اقتحام و تسلّط معروف و مشهور بود و برادر بزرگتر و ممارست صعاب امور بیشتر کرده و سرّا و ضرّا مشاهده نموده کوتان اندکی معلول و سیرامون «5» طفل و توراکینا خاتون بجانب کیوک راغب و بیکی «6» و پسران او در آن مصلحت با او متفّق و بیشتر نوینان و معتبران با ایشان درین باب منطبق بخانی بر کیوک و جلوس او در دست ملک یک زبان شدند و کیوک چنانک رسم باشد ابائی می‌نمود و با این و با آن حوالت می‌کرد تا عاقبت کار باختیار عمله علم قام «7» آن روز «8» تمامت
______________________________
(1) ج د ه: مرتع، آ: مرتع؟؟؟،
(2) د ه: آنچه، ج: انج؟؟؟، ا: ابح؟؟؟،
(3) پسر دوّم اوکتای قاآن بن چنگیز خان است (جامع التّواریخ طبع بلوشه ص 5- 6)،
(4) پسر کوچو بن اوکتای قاآن است، ولیعهد اوکتای قاآن پسر سوّم او کوچو بود و او هم در حیات پدر نماند لهذا اوکتای پسر وی شیرامون را که نواده خودش باشد ولیعهد خویش گردانید (جامع التّواریخ ایضا، ص 6، 134، 136)،- د: شیرامون، ب: سیرامون؟؟؟،
(5) د: شیرامون، ب: سرامون،
(6) یعنی سرقویتی بیکی مادر منکو قاآن، رجوع کنید بص 204 حاشیه 3،- آ: بیکی، ب: بیکی؟؟؟، ج د این کلمه را ندارد،
(7) ج: قاماآن،
(8) ب بخطّ جدید: روزی که معیّن شده بود،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 207
پادشاه‌زادگان جمع آمدند و کلاهها برداشتند و کمر بازگشادند و یکی دست «1» و دیگری هردو «2» بگرفتند و او را بر تخت حکم بر بالش پادشاهی نشاندند و کاسه گرفتند و خلایق که حاضر بودند اندرون و بیرون بارگاه سه نوبت «3» زانو زدند و او را کیوک خان نام نهادند و بر عادت خود خطها بدادند که سخن او را و فرمان او را تغییر نکنند و دعاها گفتند و بعد از آن بر عقب آن بیرون بارگاه آمدند و سه نوبت آفتاب را زانو زدند و چون باز «4» بر سریر عزّ آرام گرفت و «5» پادشاه‌زادگان در یمین و خواتین بر یسار از غایت لطافت هریک چون درّ ثمین بر کرسیها نشستند و در موضع سقاه هر خوش پسری ظریف‌منظری بنفشه‌عذاری گل‌رخساری غالیه‌جعدی سروقدّی شکوفه‌دهانی لؤلؤ «6» دندانی خجسته‌لقائی،
فلو انّه فی عهد یوسف قطّعت*قلوب رجال لا اکفّ نساء
شاهدانی که اگر روی نکوشان بینند*زاهدان هم بتبرّک ببر اندر گیرند
کمر بر میان بسته و برگشاد «7» این روز کاسات «8» قمیز و انواع نبیذ و می بر تواتر و توالی پیاپی کرده،
اذا رقص الحباب بحافتیها*رأیت الدّرّ فی حمر الحقاق
زهره زهرا بمطالعه آن مجلس با نوا بر سقف گنبد خضرا نظاره‌گر گشته و ماه و مشتری در غیرت پری‌وشان آفتاب‌پیکران سوکوار در میان خاکستر نشسته و مغنّیان در حضرت خسرو جهان باربدوار لب بنوا گشاده و حاضران دیگر از هیبت و سیاست زفان بسته تا نیم‌شب برین منوال
______________________________
(1) بیاض در آ ب، ج: کیوک خان، ه: نیسو (یعنی ییسو)، د بدون بیاض،- و در جامع التّواریخ اصلا این فقره را ندارد،
(2) یعنی هردو بن توشی بن چنگیز خان، رجوع کنید بص 144،
(3) د: نه نوبت، ب: بنوبت،
(4) ج افزوده: کیوک خان،
(5) ه واو را ندارد،
(6) کذا فی ب د، آ: کویک؟؟؟ (؟)، ج: کوکب، ه این کلمه را ندارد،
(7) آ: کساد، ج کشاده، ه: و دست برکشاده،
(8) ب: روزکارشار، ج: از روزکار کاسات، ه: این روزکار کاسات،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 208
آن روز جام شراب مالامال بود پادشاه‌زادگان در خدمت شاه «1» بی‌مثال
بر آواز ابریشم و بانگ نای*سمن‌عارضان پیش خسرو بپای
همی باده خوردند تا نیم‌شب*گشادند رامشگران هردو لب
چون مستان گشتند بر ثنا و آفرین پادشاه روی زمین همداستان شده عزم خوابگاه کردند و تا روز دیگر که خسرو نورپیکر نقاب قیری از چهره نورانی برداشت و یزک صباح ترک رواح را خون‌آلود بگذاشت
حتّی اذا مدّ الصّباح رواقه*و مضی الظّلام یجرّ فضل ردائه
پادشاه‌زادگان و نوینان و عموم خلقان
گرازان بدرگاه شاه آمدند*گشاده‌دل و نیکخواه آمدند
و چون لوای نورانی آفتاب بر بام گنبد مینا افراخته شد و پادشاه جبّار و شهنشاه کامگار عزیمت خروج را از خلوت جای ساخته
بپوشید زربفت شاهنشهی*بسر برنهاده کلاه مهی با خیلای ع
ظمت و کبریای نخوت
خرامان بیامد ز پرده‌سرای*درفش درفشان پس او بپای
و در بارگاه بر چهار بالش حشمت و جاه بنشست و انعام اجازت دخول خواصّ عامّ شد و هرکس برجای خود آرام گرفت
ستایش گرفتند بر پهلوان*که بیدار باشیّ «2» و روشن‌روان
جهان سر بسر زیر پای تو باد*همیشه سر تخت جای تو باد
خواتین و حظایا با رعونت جوانی «3» چون وفود موادّ «3» شادمانی در خرامیدند و جامات راح پیش ایشان داشتند
حیّیت خدّیک بل حیّیت من طرب*وردا بورد و تفّاحا بتفّاح
و برطرف شمال چون نسیم شمال آرام یافتند و تمامت رجال و نساء
______________________________
(1) کلمه «شاه» را فقط در ج دارد،
(2) ب ج د ه: بادی،
(3- 3) آ:  جو وحود مواد، ج: چون وجود مراد، ب بخطّ جدید: و وفور موادّ،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 209
و بنین و بنات ثیاب مروارید ریز که از عزّت بریق و تلألؤ لآلی آن انجم لیالی میخواستند که پیش از هنگام انتثار «1» از غیرت منتثر «2» گردند پوشیده بودند و در شرب عشرت بأقداح لهو یازیدند و قدم طرب در میدان تماشا نهادند و چشم را باستماع غوانی و گوش را باستماع اغانی بهره‌مند «3» کردند و دل خود از تواتر لذّات و شادمانی «4» ارجمند بود ع، در سر خمار باده و در دست زلف یار «4»، آن روز برین نمط بآخر کشید و برین نسق تا هفت روز از شام تا فلق و از بام تا شفق بمعاطات «5» کؤوس مدام و معانات «6» پری‌چهرگان خوش‌اندام
و نغمه شادن توحی یداه*الی الأوتار آیات اشتیاق
اشتغال داشتند، چون از کار جشنها فارغ شدند ابواب خزاین قدیم و حدیث فرمود تا گشاده کردند و اجناس جواهر و نقود و اثواب آماده و مصلحت آن مهمّ و تقسیم آن برأی و صواب دید سرقویتی «7» بیکی که حاکم‌ترین آن قوریلتای بود مفوّض کرد، اوّل نصیب پادشاه‌زادگان که از نسل و تبار پادشاه جهانگیر چنگز خان از مرد و زن حاضر بودند بدادند و هرکس را که در خدمت و مصاحبت ایشان بود از شریف تا وضیع و مسنّ و رضیع همچنین، و بترتیب نوینان و امراء تومان و هزار و صد و ده را «8» بشمار و اعوان و انصار هریک را و سلاطین و ملوک و کتّاب و ارباب اعمال و متعلّقان ایشان را برین منوال، و کاینا من کان هرکس دیگر را که حاضر بودند بی‌نصیب نگذاشتند بلک هریک فراخور خود حظّی شامل و بهره کامل یافتند، و بعد از کفایت آن مصلحت مهمّات
______________________________
(1) آ: استشار، ه: انتشار، د ندارد،
(2) آ: منتشر؟؟؟، ه: منتشر، د ندارد،
(3) ب ج: بهرمند،
(4- 4) این جمله در همه نسخ مضطرب و تقریبا غیر مفهوم است و متن از روی نسخه د تصحیح شده، آ: نه ارجمند بود در خمر باده، ب ه: نه ارجمند بود در سر خمار باده، ج: نه ارجمند بود در خمر باده،
(5) آ ب ج ه: بمطالعات،
(6) آ: مغانات؟؟؟، ج: مغانات، ه: مقامات،
(7) آ ب: سرقوسی؟؟؟، ج:  سرقوئی؟؟؟ د: سرقویی؟؟؟، ه: سرقوثی؟؟؟،
(8) ج د ه: هزاره و صده و دهه را،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 210
ملک و تفحّص امور آغاز نهادند اوّل ماجرای اوتکین «1» پیش گرفتند و باستقصا و مبالغت بحث آن واجب دیدند و چون «2» تفحّص آن نازکی تمام بود و از اجانب کسی را در آن محرمیّت ممکن نبود منکو و هردو «3» متفحّص بودند و کسی را در آن سخن شروع میسّر نه چون آن مهمّ باتمام رسانیدند جمعی «4» از امرای او را بحکم یاسا کار تمام کردند و برین نمط کارهای دیگر از معظمات که بحث آن بر زفان امرا برنمی‌آمد آخر کردند، و جغتای نیز بمدّتی نزدیک بعد از قاآن رحلت کرد و قایم‌مقام او نواده او قرا اغول «5» بود و ییسو «6» که فرزند صلبی بود مداخلتی نمی‌کرد چون کیوک خان را با او مصادقتی و مصافاتی تمام بود فرمود که باوجود پسر نواده چگونه «5» وارث باشد، و در حال حیاه «7» قاآن و «7» جغتای «8» قرااغول «9» را «10» نامزد ملک جغتای «10» کرده بودند «11» او «12» جایگاه جغتای بر ییسو «13»
______________________________
(1) ب: اوتکین؟؟؟، ج د ندارد،
(2) ب بخطّ جدید افزوده: در،
(3) یعنی هردو بن توشی بن چنگیز خان،- ب ج: هردو برادر، د ندارد،
(4) در جمیع نسخ: و جمعی،
(5- 5) این جمله بتمامها از آ ساقط است،
(6) کذا فی ه، ب:  ینسو؟؟؟، ج: ینسو؟؟؟، د: ینسو؟؟؟، آ اصل جمله را ندارد،
(7- 7) در ه ندارد،
(8) آ ج: این کلمه را ندارد،
(9) کذا فی د و همین صواب است،- آ: تیسو؟؟؟، ب:  ییسو؟؟؟، ج: یسیو؟؟؟،
و این نسخ اربعه بطور قطع و یقین خطاست و صواب نسخه د است یعنی «قرااغول» زیرا که صریح همین کتاب در موضع دیگر و صریح جامع التّواریخ در چندین موضع این است که بعد از آنکه ماتیکان پسر بزرگ جغتای در حالتی که چنگیز خان بمحاصره بامیان اشتغال داشت بواسطه تیری که از قلعه بوی زدند کشته شد چنگیز خان و اوکتای قاآن و خود جغتای ولایت عهد را بپسر ماتیکان قرا هولاکو (- قرا، قرااغول) که نواده جغتای باشد دادند، و چون کیوک خان بتخت سلطنت رسید بواسطه موافقتی که ویرا با ییسو پسر دیگر جغتای بود ییسو را بجای قرا هولاکو پادشاه الوس جغتای گردانید و گفت باوجود پسر نواده چگونه وارث باشد، و بعد از آنکه پادشاهی بمنکو قاآن رسید ثانیا قرا هولاکو را بپادشاهی الوس جغتای مقرّر کرده ییسو را فرمان داد تا بکشتند (رجوع کنید بورق‌a 26 و جامع التّواریخ طبع بلوشه ص 175)،
(10- 10) د:  بجایگاه جغتای نامزد،
(11) کذا فی د و هو الصّواب، آ ب ج ه: کرده‌اند، ب بخطّ جدید می‌افزاید: بنابراین،
(12) فقط در د،
(13) آ: تیسو، ب: ییسو؟؟؟، ج: تسو؟؟؟، د: یبسو، ه: ینسو؟؟؟،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 211
تقریر کرد و بازوی او را در امور قویّ گردانید، و بعد از قاآن هرکس از پادشاه‌زادگان اقدامی نموده بودند و هرکس از بزرگان بیکی توسّل جسته و بر ملک براتها نوشته بودند و پایزه داده بازخواست آن می‌فرمود و چون خارج یاسا و آذین ایشان بود خجالت می‌یافتند و از تشویر سردر پیش افکنده داشتند و پایزه و یرلیغ هرکس که بود بازمی‌ستدند و در پیش هریک می‌نهادند که اقْرَأْ کِتابَکَ، بیکی «1» و پسران او سرافراز بودند و هیچ‌کس یک خطّ ایشان برخلاف یاسا نمی‌توانست نمود کیوک خان در هر سخنی مثل بدیشان «2» می‌آورد و رعایت ایشان یاساها را بر دیگران استخفاف می‌کرد و بریشان ثنا و آفرین، و یاسا داد که چنانک بوقت جلوس قاآن یاساهای پدر را برقرار مقرّر داشت و باحکام آن تغییر و تبدیل راه یافت یاسا و احکام پدر او نیز از عوارض زیادت و نقصان مصون باشد و از فساد تحویل مسلّم و هر یرلیغ که بالتمغای مبارک موشّح باشد بی‌آنک بر رای پادشاه عرضه دهند بتجدید «3» امضا نویسند «3»، و بعد از تقدیم این مصالح در کار لشکر و فرستادن آن باکناف جهان مشورت کردند چون معلوم شد که از اقلیم ختای منزی «4» که اقصای ختای است از طاعت منزّه‌اند و از ایلی بر کرانه سبتای «5» بهادر و جغان «6» نوین را بدان حدّ نامزد کرد با لشکری گران و سپاهی فراوان، و بجانب تنکت «7» و سلنکای «8» همچنین، و بطرف مغرب ایلچیکتای «9» و لشکر بسیار نامزد، و امر فرمود تا از
______________________________
(1) یعنی سرقویتی بیکی مادر منکوقاآن و هولاکو خان و قوبلای قاآن و اریق بوکا،
(2) د: بسرقوتی و پسران او،
(3- 3) ه: امضاء آن نویسند، ج: امضا ننویسند،
(4) آ: منرنی؟؟؟، ب: نواحی منرلی؟؟؟، ج: منری، ه: نواحی منزی، د ندارد،- منزی عبارت است از چین جنوبی، رجوع کنید بص 186،
(5) ب ج ه: سنتای، آ:  سنتای، د ندارد،
(6) ب: حغان، ج: جیغتای، د ندارد،
(7) آ: تنکت؟؟؟، ج: سکوت؟؟؟، ه: شکوت؟؟؟، د ندارد،
(8) آ: سلکای؟؟؟، ب: سلنکاء، د ندارد،
(9) آ: ایلحیکای؟؟؟، ه: ایلچت؟؟؟ کتای، ب: ایلجیکای؟؟؟، ج: ایلچیان، د ندارد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 212
طرف هر پادشاه‌زاده از ده نفر مرد دو نفر بدو پیوندد و آنچ در آن حدّاند «1» تمامت برنشینند و از تازیک از ده دو «2» بروند و ابتدا از ملاحده کنند و قرار آن بود که بنفس خود او نیز حرکت کند بر عقب، و اگرچه تمامت لشکر و ایل را بحکم ایلچیکتای «3» فرمود امّا بتخصیص کار روم و گرج و حلب و موصل و دیار بکر «4» بدو حوالت کرد تا کسی دیگر در آن مداخلتی نپیوندد و مال آن را سلاطین و حاکمان آن مواضع با او جواب دهند، و ممالک ختای را بصاحب معظّم یلواج «5» و ماوراء النّهر و ترکستان و بلاد دیگر که در تحت تصرّف امیر مسعود بک بود هم بدو ارزانی داشت، و عراق و اذربیجان و شروان و لور «6» و کرمان و فارس و طرف هندوستان بامیر ارغون سپرد، و از امرا و ملوک که تعلّق بهریک ازیشان داشت همه‌کس را «7» در آن وقت یرلیغ و پایزه فرمود «8» و مهمّات بدیشان حوالت و ایشان را بپایزه سرشیر «9» و یرلیغ مخصوص گردانید، و سلطنت روم بر سلطان رکن الدّین سبب آنک بحضرت او آمده بود مقرّر فرمود و برادر بزرگتر او را معزول، و داود پسر قیز «10» ملک «11» را محکوم حکم «12» داود دیگر کرد «12»، و سلاطین باکور؟؟؟ «13» و حلب و ایلچیان را یرلیغ دادند، و ایلچی بغداد را بعد از اعزاز یرلیغ باز گرفتند و امیر المؤمنین را
______________________________
(1) ه: حدودند،
(2) ب ه: دو هم،
(3) آ: ایلحیکتای؟؟؟، ب: ایلجکتاء، ج:  ایلجلیان؟؟؟، ه: ایلچت؟؟؟ کتای، د ندارد،
(4) ب ج: باکور، ه: تاکور د ندارد،
(5) آ: یلواح، ه: بلواح، ب: بلواح؟؟؟،
(6) ج: لر،
(7) ب د ه: هیچ‌کس را،
(8) ب د ه: نفرمود،
(9) ج د این کلمه را ندارد،
(10) آ ج: قیر، ب: فتن؟؟؟، ه: قیژ،- قیز بترکی بمعنی دختر و دختر باکره است و در ورق‌a 101 گوید که «قیز ملک زنی بود که پادشاه تمامت گرج بود»،
(11) ه: ملک گرج،
(12- 12) د:  داود بک کرد، د: دیگر داود کرد، ج: داود نکرد،
(13) کذا فی آ ب (؟)، ج: باکور، ه: تاکور، د: لور،- از اینکه در چند سطر پیش بجای همین کلمه در نسخه آ «دیار بکر» نوشته شده است و در سایر نسخ باکور و تاکور احتمال قویّ میرود که مقصود از این کلمه دیار بکر باشد ولی این چه استعمالی است و منشأ آن چیست معلوم نیست،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 213
الوکهای خشم‌آمیز فرستاد سبب شکایتی که سیرامون «1» پسر جورماغون «2» ازیشان گفت، و ایلچیان الموت را بأذلال و اهانت بازگردانید «3» و جواب تذکره را که آورده بودند فراخور آن بخشونت تمام جواب نوشتند، و چون از مهمّات امور و معظمات کارها فراغتی روی نمود بعد از اجازت و تقدیم مراسم خدمت پادشاه‌زادگان بر عزیمت مراجعت بازگشتند و از فرموده و گفته کیوک خان بترتیب فرستادن لشکرها و نامزد کردن امرا مشغول گشتند، و آوازه جلوس او در عالم منتشر گشت و خشونت و هیبت سیاست او چون مشهور بود پیش از آنک لشکرها بمخالفان رسد از خوف و هراس و ترس باس «4» او در هردلی لشکری بود و در هر سینه صفدری
بپیش خصم تو سهم تو لشکری جرّار*بگرد لشکر تو هیبت تو حصن حصین
و هریک از طرف‌نشینان که آوازه او می‌شنید از خوف صولت و بیم سطوت او یبتغی «5» نفقا فی الأرض او سلما فی السّماء
نبینم همی‌دشمنی در جهان*نه بر آشکارا نه اندر نهان
که نام تو یابد نه پیچان شود*چه پیچان همانا که بیجان شود
و ارکان حضرت و مقرّبان و خواصّ او را مجال آن نبود که قدم تقدیم «6» برگیرند و محلّ آن نه که پیش از آنک در سخن شروعی پیوندد مصلحتی را بموقف عرض رسانند و آیندگان دور و نزدیک قدم از مرابط خیول بمقدار شبری فراتر نهند مگر آنکس که روز اوّل تکشمیشی «7» کردی و هم از بیرون بازگشتی، و قداق «8» از عهد صبی باز چون ملازم خدمت او بودست در مقام اتابکی چون ملّت عیسوی داشت طبیعت او هم بر آن منطبع «9» گشته
______________________________
(1) د: شیرامون، ب: سیرامون؟؟؟،
(2) ج: جرماغون، ب: حرماغون، د:  حورباعون،
(3) ب: بازگردانیدند،
(4) ب ج د ه: و باس،
(5) در قرآن (6: 35) تبتغی است ولی مناسب مقام یبتغی،
(6) آ: بقدم؟؟؟، ب د: تقدیم، ه: از قدم،
(7) ه: تیکاشمیشی،
(8) ب: فداق؟؟؟،
(9) آ: منقطع، ه: مطیع،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 214
و آن نقش در صحیفه سینه او کالنّقش فی الحجر نگاشته شده و جینقای «1» نیز اضافت آن شد بر تربیت نصاری و قسّیسان ایشان نیک‌اقبال می‌نمود و این آوازه چون فایض شد از دیار شام و روم و بغداد و آس «2» و روس قسّیسان روی بحضرت او نهادند و اطبّا بیشتر هم ازیشان ملازم خدمت او بودند و بسبب ملازمت قداق و جینقای «3» طبعا از انکار دین محمّدی علیه افضل الصّلوه و السّلام خالی نبود و چون پادشاه طبع ملول داشت تمامت حلّ و عقد و نقض و ابرام امور بقداق «4» و جینقای «5» تفویض کرده و تمامت خیر و شرّ و صلاح و فساد بدیشان بازگذاشته و کار نصاری در عهد دولت او بالا گرفت و هیچ مسلمان را یارای آن نبود که با آن جمع سخنی بلندتر گوید «6»، و کیوک خان میخواست تا آوازه جود او بر آوازه جود پدر او راجح شود در کار بخشش زیادت از حدّ افراط می‌نمود و تجّار که از اقطار و اقاصی و ادانی عالم جمع شده بودند و نفایس و طرایف آورده فرمود تا تمامت آنرا بر آن قرار که در عهد پدرش بود قیمت «7» می‌کردند در یک نوبت جماعتی بازرگانان را که حاضر بودند هفتاد هزار بالش سربالا برآمد که بر ممالک برات نوشتند و آنچ ازیشان گرفتند و آنچ از ممالک شرق و غرب از ختای تا روم در یک روز تسلیم کرد «8» و متاع هر اقلیمی و قومی چون کوه جنس‌جنس نهاده بودند ارکان دولت عرضه داشتند که حمل‌ونقل آن تعذّری دارد بخزانه قراقورم نقل آن واجبست فرمود که محافظت آن زحمت است و فایده حاصل نه بر لشکر و حاضران خدمت قسمت کنند روزها قسمت کردند و بتمامت «9»
______________________________
(1) آ: حینقای، د ه: حینقای؟؟؟، ج: حیفا؟؟؟، ب: جیغتای؟؟؟،
(2) ج: ارس،
(3) آ: حییقای؟؟؟، ب: حییقای؟؟؟، ج: حیفا؟؟؟، د: حینفاء؟؟؟، ه: حپقا؟؟؟،
(4) ب: بفدان؟؟؟،
(5) آ: حیقای؟؟؟، ب: حیقای؟؟؟، ج: حیفا؟؟؟، د: حینفای؟؟؟،
(6) آ ب: گویند،
(7) ج: قسمت،
(8) ب د: کرده، ه: کردند،
(9) آ ب ج د: و تمامت،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 215
ایلهای دست راست و چپ برسانیدند چنانک کودکی بی‌بهره «1» نماند و بر جماعتی که از دور و نزدیک آمده بودند از خواجه و غلام همچنین، عاقبت از آنچ موجود بود ثلثی بخرج نشد بار دیگر برین منوال بخش کردند و عاقبت بسیار دیگر بماند روزی از اردو بیامد و بر آن اموال بگذشت فرمود که شما را گفته‌ام که تمامت آنرا بر لشکر و رعیّت بخش کنید عرضه داشتند که بقایای قسمت است بعدما که دو نوبت هرکسی حظّی وافر یافتند فرمود که هرکس در آن ساعت حاضر بود آنچ توانست درربود، و آن سال در آن «2» مشتاه بگذرانید تا چون سال نو شد و باز «3» جهان از خنکی زمستان برست و جمرات خوش «4» بیفتاد و روی زمین خلعت ملوّن بهار پوشید و اشجار و اغصان بتازگی آب برکشید و بادهای لواقح وزیدن گرفت و هوا چون هوای دلدار خوش شد و بساتین چون رخسار خواتین آبدار گشت و پرندگان و چرندگان هم جفت گشتند و یاران یکدل و رفیقان یک تو «5» انتهاز ایّام طرب را پیش از آنک خزان در پیش آید بی «6» خواب و خوفت این «7» بیت را دستور ساختند
خیز ای ببرده مهر «8» تو آرام یاسمین*تا عشرتی کنیم بهنگام یاسمین
گلها چنیم از رخ گلرنگ بوستان*میها خوریم بر لب می‌فام یاسمین
کیوک خان عزیمت حرکت بتصمیم رسانید و از مقرّ سریر مملکت انتهاض کرد و بهرکجا رسیدی که مزرعه بودی یا جمعی را دیدی فرمودی تا ایشان را چندان بالش و جامه دادندی که از ذلّ فقر و فاقه برستندی و برین نسق و هیأت با فرط باس و هیبت متوجّه بلاد غربی بود چون بحدّ سمرقند «9» رسید که از آنجا تا بیش بالیغ «10» یک هفته راه باشد اجل
______________________________
(1) آ ب: نابهره،
(2) ج کلمه «آن» را ندارد،
(3) د ندارد،
(4) ب د ه:  خوشی،
(5) ب ج: یک نو؟؟؟،
(6) آ ب ه: و بی، ج د این جمله را ندارد،
(7) آ: و این، ج د این جمله را ندارد،
(8) ج: چهر،
(9) د: مسکر (؟)،
(10) آ: نیش یالیغ؟؟؟، ب: نیش بالیق؟؟؟، د:؟ نپش؟؟؟ بالیق،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 216
موعود فرارسید و چندان مهلت نداد که قدم از آن مقام فراتر نهد، از بلعجب «1» بازی فلک جافی «2» ای بسا امیدها که وافی نشد، «3» نه سطوت و صولت مانع آمد و نه لشکر و عدّت وازع «4» توانست گشت، و عجب‌تر آنک چندانک مشاهده می‌رود و امثال این معاینه هیچ‌گونه تنبیهی حاصل نیست بلک شره و حرص هر روز در زیادت است و غلبه نهمت «5» هر ساعت استیلا بیشتر دارد و پند این گویای نه بزفان مانع نه و نصیحت او را در گوش عقل قبول رادع نه،
جهان هزمان «6» همی‌گوید «7» که دل در من نبندی به‌تو خود می‌پند ننیوشی ازین گویای ناگویا
چه جوئی مهر بدمهری کزو بی‌جان شد اسکندرچه بازی عشق با یاری کزو بی‌ملک شد دارا «8»
نمی‌بینی تو هر ساعت کزین سیماب‌گون خیمه «9»چه بازیها برون آرد همی این پیر خوش‌سیما
   نظر انوش راوید:  این پادشاهان جهان هیچ اثر و نشانی از خود و جسدشان نگذاشته اند،  حتی نمی نویسد در کدام کاخ دور هم جمع می شدند،  و چه هنری و سوادی داشتند،  خلاصه همه چیز داستان گونه است بدون یک اثر تاریخی.
ذکر احوال اغول غایمش «10» خاتون «11» و پسران او، «12»
چون کیوک خان را حالتی که ناگزیر مخلوقان است پیش‌آمد و «13» چنانک رسم و معهود ایشانست که بهروقت که پادشاه را حادثه افتد راهها بسته شود بسته شد «14» و یاسا رفت که هرکس بموضعی که رسیده
______________________________
(1) ب ج ه: بو العجب،
(2) آ ب د: حافی،
(3) آ ب: شد،
(4) آ: نازع، ب د: فارغ،
(5) ب: تهمت، آ: تهمت؟؟؟،
(6) ج: هر دم،
(7) ه: جهانت هر زمان گوید،
(8) آ این بیت را ندارد،
(9) د ه: پرده،
(10) د: غاتمش،
(11) آ این کلمه را ندارد،- اغول غایمش زوجه کیوک خان بن اوکتای قاآن بن چنگیز خان و مادر دو پسر او خواجه و ناقو بوده (جامع التّواریخ طبع بلوشه ص 228)،
(12) ج (بجای این عنوان): ذکر احوال سرقویتی بیکی و قداق پس از کیوک خان،
(13) ب ه واو را ندارد،
(14) ج د این دو کلمه را ندارد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 217
باشد بآبادان و خراب نزول کند، و بعد از تسکین سوز واقعه ایلچیان بنزدیک سرقویتی «1» بیکی و باتو باعلام این حالت روان کرد «2» و بعد از اقتداح آرا و استشارت با مقرّبان ملک در مراجعت باردوی قاآن یا مسارعت بجانب قوناق «3» و ایمیل «4» که اردوی قدیم کیوک خان بود بر وفق میل نفس بجانب ایمیل «5» در حرکت آمد «6»، و سرقویتی «7» بیکی او را چنانک رسم معهود است با نصایح و تسلّی جامه و بغتاغ «8» فرستاد، و با تو هم برآن منوال استمالت «9» و دل‌گرمی داده و بمواعید خوب مستظهر گردانیده و بر آنجملت اشارت رفته «10» که مصالح ملک برقرار متقدّم اغول غایمش «11» با ارکان دولت مهمل نگذارد و بلوازم آن قیام می‌نماید و چون مراکب لاغراند بنفس خویش در الاقماق «12» مقام رفت «13» و تمامت اولاد و امرا را اعلام رفته است تا بدین مقام حاضر شوند و در تفویض کار خانیّت بیکی که صلاح باشد مشورتی رود تا امور ممالک بار دیگر از نسق نگردد و خللی عاید نشود خواجه و ناقو «14» نیز بیایند و قداق «15» نیز از
______________________________
(1) آ ج: سرقویتی؟؟؟، ب: سرقویتی د: سرقوتی، ه: سرقویثی؟؟؟،
(2) یعنی اغول غایمش خاتون،- ب (بخطّ جدید) ج ه: کردند،
(3) آ: فوناق؟؟؟، ب: قوباق؟؟؟، ه: قویاق، ج: قونان،
(4) آ ب ج ه: ایمیل؟؟؟، د: ایمل،
(5) آ ب: ایمیل؟؟؟، د: ایمل،
(6) یعنی اغول غایمش خاتون،
(7) د: سرقوتی، ج: سرقوئی، ه: سرقویثی؟؟؟،
(8) آ ب: بعتاق؟؟؟، د: بغیاق؟؟؟، ج: بغلطاق،- بغتاق بر وزن چخماق ابریشمی است که مغولیّه مانند گیسو تابیده بموی سر خود پیوند کنند و زنان آنرا مکلّل کرده بکلاه دوخته بر سر گذاشته با گیسو آویزان شود (کتاب عدن که خلاصه‌ایست از قاموس مطوّل ترکی بفارسی موسوم بسنگلاخ تألیف میرزا مهدیخان نادری، نسخه کتابخانه پاریس تتمّه ترکی عدد 1000،
(5- 9) این جمله بتمامها از آ ساقط است،
(10) سوء تألیف، یعنی با تو اشارت کرد،
(11) د: غاتمش،
(12) ب: القماق؟؟؟، ج: الاقمان، د:  الاق‌ماق،
(13) سوء تألیف، یعنی با تو بنفس خویش در الاقماق مقام کرد، (رجوع کنید بورق‌b 431
(14) ب: باعو؟؟؟، ج: باغو؟؟؟، د: باعو، ه: باغو،- خواجه و ناقو دو پسران کیوک خان بن اوکتای بن چنگیز خان‌اند و مادر ایشان اغول غایمش خاتون است (جامع التّواریخ طبع بلوشه ص 228)،
(15) ب: عداق، رجوع کنید بص 200 حاشیه 7،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 218
خدمت ایشان باز نماند، خواجه و ناقو «1» متوجّه خدمت او شدند «2»، و قداق «3» در وقت آنک از رفعت مرتبت قدم بر فلک می‌نهاد هذیاناتی که نه حدّ امثال او باشد بر زفان می‌رانده و از غایت حماقت و فرط جهالت سخنهائی که مادّه وحشت و سرمایه مقالت بوده می‌گفته «4» از آن سبب مستعشر بوده پای کشیده کرد و سر بنهاد بعلّت رنجوری و بچند نوبت دیگر ایلچیان بازمی‌فرستادند هم تن فرا نداد و اغول غایمش «5» و پسران نیز برفتن او راضی نشدند حالیا ترک او گرفتند، و خواجه و ناقو «6» بعدما که آنجا «7» رسیدند زیادت از یک دو روز مقام نساخت «8» پیش از آنک پادشاه‌زادگان دیگر برسند سبب آنک کوکب اقبالشان روی برجعت نهاده بود مراجعت نمودند و تیمور «9» نوین را قایم‌مقام خویش در خدمت بگذاشت تا هر اتّفاق که پادشاه‌زادگان «10» کنند او نیز بر آن موجب و منوال خطّ دهد و چون پادشاه‌زادگان بر جلوس پادشاه عادل منکو قاآن منطبق شدند بر وفق آن تیمور «11» نیز خطّ بداد، و پادشاه زادگان مراعات جانب پسران را «12» برقرار حکم را در قبضه ایشان بگذاشتند چندانک «13» قوریلتای باشد «14» و ایلچی بنزدیک ایشان فرستادند که چون جینقای «15» از عهد قدیم تا اکنون محلّ اعتماد بودست و بصدد معظمات کارها تا بوقتی که خان معیّن شود و سرّی که حقّ تعالی راست مبیّن
______________________________
(1) ب: باعو؟؟؟، ج د ه: باغو،
(2) یعنی متوجّه خدمت باتو شدند در الاقماق،
(3) ب: فداق؟؟؟،
(4) آ ب ج د می‌افزاید: قداق،
(5) د: غاتمش،
(6) ب: باغو؟؟؟، ج د: باغو، ه: باعو،
(7) یعنی بخدمت باتو در الاقماق،
(8) یعنی نساختند،
(9) آ: تسمور، ب: سمور، ج ه: تمور،
(10) آ ب ه:  پادشاهان،
(11) آ: تیمور؟؟؟، ب: تیمور؟؟؟، ج ه: تمور،
(12) ج: بستو؟؟؟،
(13) آ: حنانک؟؟؟، ه: چنانکه در،
(14) یعنی پادشاه‌زادگان و باتو که در الاقماق مجتمع شده بودند موقّتا تا قوریلتای منعقد نشده حکمرانی مملکت را در قبضه اغول غایمش و پسران او خواجه و ناقو گذاردند،
(15) آ: حینفای؟؟؟، ب: حییقای؟؟؟، د: حییفای؟؟؟، ج: حیفای؟؟؟،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 219
سوانح امور و مصالح برقرار تمشیت میدهد «1» و یرلیغ می‌نویسد «2»، و از آنجا پادشاه‌زادگان بر عزیمت استعداد قوریلتای هریک روی باردوهای خود نهادند و تیمور «3» نیز با خدمت «4» خواجه و ناقو «5» برفت و از اتّفاق پادشاه‌زادگان بر جلوس مبارک منکو اعلام کرد او را از خطّ باز دادن و با آن قوم موافقت نمودن بازخواست کردند و قصد آن «6» که بر سمت ممرّ منکو قاآن کمینی سازند و تیر غدر را از شست بی‌ادبی گشاد دهند چون بخت بیدار و هم‌پشت و یار بود و اقبال همنشین و دولت مساعد و فضل باری جلّت نعماؤه و کثرت آلأوه قرین و همم خلایق ناصر و معین تا بوقتی که آن جماعت خبر یافتند از مکامن و مضایق گذشته بود آن اندیشه در اندرون نگاه داشتند و برقرار مصلحتی که پیش می‌آمد ساخته می‌کردند هرچند زیادت کاری نبود جز از معاملت با تجّار و اطلاق وجوهات در مقدّمه بر نواحی و امصار و تواتر ایلچیان و محصّلان ناهموار و بیشتر اوقات خود غایمش «7» با قامان خلوت داشتی و باستعمال خیالات و خرافات آن جماعت اشتغال، و خواجه و ناقو «8» را جداجدا برخلاف مادر دو حضرت شد و در یک مقام سه حاکم، و از جوانب دیگر پادشاه‌زادگان بر وفق مراد سوداها می‌کردند و اکابر و معارف نواحی بر وفق هوی بهرکسی تعلّق می‌ساخت، و امور غایمش «9» و پسران او سبب مخالفت با یکدیگر و مجاذبت با خویشان بزرگتر از ضبط بیرون شد و آرا و تدابیر از منهج صواب تحرّی «10» کرد و امیر جینقای «11» در کار عاجز و سرگردان شد و چون سخن و نصیحت او را در
______________________________
(1) ب د ه: میدهند،
(2) آ ب د ه: می‌نویسند،
(3) ج: تمور نوئین،
(4) یعنی بخدمت و بنزد،
(5) ب: باعو؟؟؟، ج د: باغو، ه ندارد،
(6) ب: آن کردند،
(7) د: غاتمش، آ: عاتمش؟؟؟، ج: غاتمش؟؟؟، ه: عایمش،
(8) ب ج د ه: باغو،
(9) د: غاتمش، آ: عایمش؟؟؟،
(10) آ ب: بحری؟؟؟،- تحرّی چندان مناسبت با مقام ندارد،
(11) آ: حیقای؟؟؟، ب: حیفای؟؟؟، د:  حنیقای؟؟؟، ج: حنفای؟؟؟،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 220
سمع عقل ایشان جای نبود پسران از روی صبی برأی خود مستبدّ بودند و غایمش «1» بر وفق هوی ردع «2» اهل صواب را مستعدّ،
شیآن یعجز ذو الرّیاضه عنهما*رأی النّساء و امره الصّبیان
امّا النّساء فمیلهنّ الی الهوی*و اخو الصّبی یجری بغیر عنان 39
و با این معنی «3» ایلچیان بنزدیک باتو «4» می‌فرستادند که بخانی دیگر «5» رضا نداریم و بهیچ وقت بدان موافقت اغضا نخواهیم نمود،
قضاء جری و کتاب سبق*فهل ینفعن جزع او قلق
قضی اللّه ما شاء من حکمه*ففیم اضطرابک و الأمر حق و ارسال انواع این پیغامها باستظهار ییسو «6» بود و موافقت و مصافات او و بکرّات از جانب خویشان مشفق بیکی «7» و باتو نصایح می‌فرستادند که باری بقوریلتای حاضر باید آمد تا بار دیگر که تمامت آقا و اینی «8» جمع باشند کنگاج و مشورت کنند و از جانب باتو ایلچیان می‌آمدند که
______________________________
(1) آ: غایمش؟؟؟، د: غاتمش،
(2) ج ه: بردع، آ: نردع؟؟؟،
(3) ب د ه: معانی،
(4) آ: ناقو، و آن غلط فاحش است،
(5) ب: بحاء دیگران، ه: بجاء دیگران ج: بحابی؟؟؟ دیگر، د: بجاء دیگر،
(6) آ: تیسو، د: ییسو؟؟؟، ب: ببسو؟؟؟، ج:  نسیو؟؟؟،
(7) یعنی سرقویتی بیکی مادر منکوقاآن،- آ: بیکی؟؟؟، ج: نیکی؟؟؟، ب:  سکی، ه: بیک؟؟؟،
(8) آغا (آقا) برادر بزرگ را نامند و اینی بکسر نون برادر کوچک را گویند (مختصر سنگلاخ)، و آقا و اینی هرگاه مجموعا استعمال شود بمعنی تمام اعضاء خانواده سلطنتی است یعنی مجموع شاهزادگان از بزرگ و کوچک و برادران و برادرزادگان و اعمام و عمزادگان و غیرهم، رشید الدّین وزیر در شرح حال یسوکای بهادر پدر چنگیز خان گوید: «و او پادشاه بسیاری از اقوام مغول بود و آقا و ابنی یعنی اعمام و عمزادگان جمله مطیع و متابع» (جامع التّواریخ طبع برزین ج 2 ص 85)،- در پیغامی که چنگیز خان باونک خان می‌فرستد و حقوقی را که برو ثابت کرده یاد آوری میکند گوید «و من جهت تو آقای خود را بکشتم و اینی را هلاک کردم اگر گویند ایشان کیستند سچنه بیکی که آقای من بود و تایجور قوری که اینی من بود ایشانند یک حقّ دیگر از آن من اینست» (ایضا ص 220)،- «طغریل را بگوئید که اینی من طغریل تو بنده درگاه آبا و اجداد منی و بآن معنی ترا اینی گفته‌ام» (ایضا ص 226)،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 221
تقریر کار خانیّت منکو «1» قاآن اکثر عواید آن بشما عاید خواهد بود و چون بنظر بطر و کودکی می‌نگریستند و از تجارب روزگار مؤدّب و مجرّب نگشته بودند بر اندیشه خود اصرار داشتند و قداق از خوف بادرات سخنهای نافرجام و اندیشهای ناتمام بر اندیشه مخالفت موافقت داشت و چندانک از جوانب باستعجال کار قوریلتای ایلچیان می‌رسیدند ایشان بتوانی و تأنّی می‌گرائیدند و در پرده مخالفت راهی می‌ساخت «2» و کعبتین رای را بر رقعه هوی می‌انداخت «3» و از مصلحت وقت خود را کشیده می‌داشت «4» تا عاقبه الأمر ایلچی برسید از پادشاه‌زادگان که در خدمت «5» حضرت جمع بودند ناقو «6» روان شد و بر عقب آن خواجه و بعد ازو غایمش «7» چنانک شرح آن در ذکر جلوس پادشاه جهان رود و کار بجائی رسید از کوتاه‌اندیشگی و خویشتن‌بینی که عقل عقلا در خلاب «8» آن فکر سرگردان شد و مخرج از آن متعذّر،
   نظر انوش راوید:  باز هم خرافات و جهل و توطئه،  که یکی از آنها را چند سطر بالاتر نارنجی کردم.
ذکر توشی «9» و احوال او و جلوس باتو بموضع او
چون توشی [که] پسر بزرگتر «10» بود بحدود قلان تاشی «11» بخدمت چنگز خان آمد و از آنجا بازگشت مهلت موعود دررسید و پسران او «12» بمحل «13» و «14» هردو «15» و باتو و شیبقان «16» و تنکوت «17» و برکه «18» و
______________________________
(1) ه: مونک کا،
(2) ج: می‌ساختند،
(3) ج: می‌انداختند،
(4) ج:  می‌داشتند،
(5) د این کلمه را ندارد،
(6) ب: باغو؟؟؟، ج ه: باغو، د: باتو،
(7) د: غانمش، ج: اوغل غایمش، ه: اغول غایمش،
(8) آ ب: حلاب، ج:  حلات، د: حالت،
(9) توشی در جامع التّواریخ همه‌جا بلفظ چوچی یا جوجی مذکور است،
(10) آ ب ج د می‌افزایند: او،
(11) کذا فی ج و همین صواب است رجوع کنید بص 111،- آ ب ه بجای «قلان تاشی» بیاض است، د بدون بیاض،
(12) آ د افزوده: که، ج افزوده: کی، ه افزوده: اولی،
(13) کذا فی آ ه (؟)، ج: بمحلّ، ب: بمحل؟؟؟، د: به محل،- نام این پسر توشی در جامع التّواریخ بووال و بوقال مسطور است (طبع بلوشه ص 90، 122)، و مسیو بلوشه گوید اصل متن
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 222
برکجار «1» این هفت پسر بودند که بمرتبت استقلال رسیده بودند باتو قایم مقام پدر شد و حاکم ملک و برادران گشت و چون قاآن «2» بتخت مملکت بنشست تمامت آن حدود را که مجاور او بود از بقایای قفچاق و الان «3» و آس «4» و روس و بلاد دیگر چون بلغار و مکس «5» و غیر آن تمامت را مسلّم و مستخلص کرد «6»، و باتو در مخیّم خویش که در حدود ایتیل «7» داشت مقام فرمود و شهری بنا نهاد که آنرا سرای میخوانند و حکم او بر تمامت ممالک نافذ بود و او پادشاهی بود بهیچ دین و ملّت مایل نه همان شیوه یزدان‌شناسی می‌دانست و متعصّب هیچ‌کدام از ملل و ادیان نبود بخشش و دهش او را حسابی نه و جود و سخای او را شمار ناممکن ملوک اطراف و طرف‌نشینان آفاق و غیر ایشان هرکس بخدمت او رسیدی و پیش‌کشها که ذخایر روزگار بودی پیش از آنک بخزانه درآرند تمامت را بر مغول و مسلمان و حاضران مجلس بخش کردی «8» و بقلیل و کثیر آن التفات ننمودی و تجّار از جوانب انواع متاعها بخدمت او آوردندی هرچه بودی بستدندی و قیمت یکی را چندباره بهای آن مضاعف بدادی و بر سلاطین روم و شام و غیر آن از بلاد برات و یرلیغ فرمودی
______________________________
جهانگشای «بوخل» بوده که شکلی دیگر از بوقال است (زیرا که قاف و خاء در لغت مغول دائما بیکدیگر قلب می‌شوند) و کاتب واو را در کتابت وصل بخاء نموده بوده پس از آن نسّاخ متأخّر آنرا «بمحلّ» خوانده و نوشته‌اند، و این احتمال خیلی قریب بصواب است،
این واو را فقط در ج دارد،
ج: تفرد،
آ:  سسقان؟؟؟، ب: سسفان؟؟؟، ج: سیفان، د: سینقای، ه: سنتان،
آ: تبکوت؟؟؟، ج: بیکوت، د: منکوت؟؟؟،
آ: برکه؟؟؟، ه: برکا،
(1) آ ب: برکحار، ج: برنجار،- نام پسران توشی سابقا در ص 144 مذکور شد رجوع بدانجا شود،
(2) یعنی اوکتای قاآن بن چنگیز خان،
(3) ج د ه: آلان،
(4) آ: اس، ج: ارس،
(5) ج: مشکو، ه: ملس، د ندارد،
(6) یعنی باتو،
(7) ایتیل نهر معروف ولگا است که در بحر خزر میریزد و یاقوت در معجم البلدان آنرا اتل می‌نامد،- ه: ایتل؟؟؟، د: اینل؟؟؟، ب: اییل؟؟؟، ج: ایمیل؟؟؟، آ: ایمیل؟؟؟،
(8) آ ه: کردندی،
صورت دربار باتو بن توشی بن چنگیز خان در شهر سرای در کنار رود ایتیل یعنی ولگا
(از روی یک نسخه بسیار قدیمی از جامع التّواریخ که در کتابخانه ملّی پاریس محفوظ است)
222.p face To
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 223
و هرکس بخدمت او رسیدی بی‌مقصود مراجعت ننمودی «1»، و چون کیوک خان بخانی بنشست «2» باتو برحسب استدعا و اقتراح او در حرکت آمد چون بالاقماق «3» رسید حالت «4» کیوک خان ظاهر شد هم آنجا توقّف کرد و از جوانب پادشاه‌زادگان بخدمت او رسیدند و کار خانیّت بر منکو قاآن مقرّر کرد و شرح آن در ذکر منکو قاآن مثبت خواهد شد و از آنجا بازگشت و بأردوی خویش آمد و برقرار بکار عیش و تماشا مشغول بود و بوقت ترتیب لشکر برحسب اقتضای وقت از اقربا و انساب و امرا لشکرها می‌فرستاد تا چون در شهور سنه ثلاث و خمسین و ستّمایه «5» منکو قاآن قوریلتای دیگر فرمود سرتاق «6» را بخدمت منکو قاآن فرستاد و سرتاق «6» متقلّد مذهب نصاری بود هنوز سرتاق «6» نرسیده بود که فرمان حقّ در رسید و حالت ناگزیر «7» واقع شد در شهور سنه «8» و سرتاق چون «9» بخدمت منکو قاآن رسید مورد او را بأعزاز و اکرام تلقّی فرمود و بأنواع عواطف از ابنا و اکفا مخصوص گردانید و با چندان مال و نعمت که لایق چنان پادشاهی باشد او را بازگردانید هنوز بأردوی خود نارسیده چون بموضع «10» رسید او نیز بر عقب پدر خود روان شد منکو قاآن امیران را فرستاد و استمالت جانب خواتین و برادران او فرمود و اشارت راند که براقچین «11» خاتون که بزرگتر خواتین باتو است تنفیذ احکام می‌کند و پسر سرتاق اولاغچی «12» را تربیت می‌کند چندانک بزرگ شود و قایم مقام پدر گردد چون قضا نخواسته بود اولاغچی «12» نیز گذشته شد همین سال،
______________________________
(1) د از اینجا تا آخر این فصل را ندارد،
(2) آ افزوده: و،
(3) ب: بالامماق،
(4) یعنی وفات، در این کتاب مکرّر کلمه «حالت» بمعنی وفات و مرگ استعمال شده است،
(5) ه (برقم): سنه 652،
(6) ب ج: سرباق،- سرتاق از پسران باتو است،
(7) یعنی وفات باتو،
(8) بیاض در آ ب، ج ه بدون بیاض،
(9) فقط در ب ه،
(10) بیاض در آ ب ه، ج بدون بیاض،
(11) آ: براقحین، ب: برافحین؟؟؟، ه: براقچین،
(12) آ: اولاعجی، ه: اولاعچی، ج: اولاغی،
     نظر انوش راوید:  همان چند سطری که در بالا نارنجی کردم،  نشان از دروغ است،  چون چنین شخص بی قانون و در همی نمی تواند یک آدم معمولی پابرجا باشد،  چه برسد به یک شخص مهم.  همه مطالب او چنین است،  غیر قابل قبول.
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 224
ذکر استخلاص بلغار و حدود آس و روس،
قاآن چون نوبت دوّم قوریلتای بزرگ ساخت و در استیصال و قمع بقایای طغاه مشاورت نمودند «1» رأی «2» بر آن قرار گرفت که حدود «3» بلغار و آس و روس که مجاور مخیّم باتو بود و «4» هنوز بکلّی ایل نشده بودند و بکثرت سواد خویش مغرور «5» در تحت تصرّف آورند بنابرین «5» پادشاه زادگان را بمعاونت و معاضدت باتو نامزد گردانید «6» منکو قاآن و برادر او بوچک «7» و از پسران خود کیوک خان و قدغان «8» و پادشاه‌زادگان دیگر کولکان «9» و بوری «10» و بایدار «11» و برادران باتو هردو و تنکوت «12» و چند پادشاه دیگر و از امرای معتبر «13» سبتای «14» بهادر بود و پادشاه زادگان بر ترتیب جیوش و جنود هرکس با محلّ و منزل خود روان شدند و وقت بهار را از مقامگاه خود در حرکت آمدند و در مبادرت مسارعت نمودند بحدود بلغار پادشاه‌زادگان بیکدیگر رسیدند زمین از کثرت جنود در بانگ و خروش آمد و از غلبه و جوش جیوش وحوش و سباع مدهوش گشت بابتدا شهر بلغار را که بمناعت موضع و عدد بسیار در آفاق مشهور بود بقهر و قسر بگرفتند و اسوه بأمثالها خلق آنرا بکشتند و اسیر راندند و از آنجا متوجّه بلاد روس گشتند و اطراف آنرا مستخلص کردند تا شهر
______________________________
(1) ج: نمود،
(2) ج: آرای،
(3) از اوّل این فصل تا باینجا از آ ساقط است،
(4) آ ج واو را ندارد،
(5- 5) فقط در ب بخطّ الحاقی،
(6) ب بخطّ الحاقی می‌افزاید: از آنجمله،
(7) آ: بوحک، ب ج: بوجک؟؟؟، د: توجل،
(8) ب: قدعان؟؟؟، ج: قدعان،
(9) آ ب: لولکان، ج: لوکان، د: کونکان، ه ندارد، رجوع کنید بص 142،
(10) آ ب ج: نوری؟؟؟، د: تودی، ه ندارد،- وی پسر ماتیکان بن جغتای بن چنگیز خان است،
(11) آ ب:  بایدار؟؟؟، ج: نادار؟؟؟، ه ندارد،- پسر ششم جغتای بن چنگیز خان است،
(12) د: بنکوت؟؟؟،
(13) آ: از امرا و معتبران،
(14) آ: ستای؟؟؟، ب ج ه:  سنتای، د ندارد، جامع التّواریخ طبع بلوشه ص 43: سوبادای،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 225
مکس «1» که خلق آن بعدد مور و ملخ بود و جوانب بغیاض و بیشه ملتّف بود چنانک مار را از میان گذر نبود باتّفاق پادشاه‌زادگان بر جانبهای آن بایستادند و بابتدا از هر سویی در پهنای آنک سچهار گردون بر مقابل یکدیگر روان شود راه ساختند و مجانیق برباره «2» آن نهادند در مدّت چند روز در آن شهر جز هم «3» نام آن نگذاشتند و غنایم بسیار یافتند و فرمان رسانیدند تا گوشهای راست مردم باز کردند دویست و هفتاد هزارگوش در شمار آمد و از آنجا پادشاه‌زادگان عزم مراجعت کردند،
   نظر انوش راوید:  در این چند سطر نشان می دهد که نویسنده هیچ اطلاعی از بلغار و روس ندارد،  البته منظور بلغار کشور بلغارستان کنونی نیست،  بلکه جلگه های ولگای جنوبی است.
ذکر خیل کلار «4» و «5» باشغرد «6»،
چون روس و قفچاق و آلان «7» نیز نیست گشتند و کلار «8» و «9» باشغرد «10» بر ملّت نصاری اقوام بسیار بودند و ایشان را میگویند متّصل فرنگ‌اند باتو عزیمت استیصال ایشان مقرّر کرد و بر آن نیّت لشکرها ترتیب داد چون سال نو شد روان گشت و آن جماعت بکثرت عدد و شوکت بأس و محکمی آلت مغرور بودند چون آوازه حرکت باتو بشنیدند ایشان نیز در حرکت آمدند با چهارصد هزار سوار که هریک در جنگ نامدار بودند و گریز را عار دانند «11» باتو برادر خود شیبقان «12» را با ده هزار «13» مرد بر سبیل یزک و طلایه در مقدّمه بفرستاد تا عدد ایشان ببیند و از حدّ شوکت و قوّت ایشان خبری فرستند بحکم فرمان رفت و بعد از یک
______________________________
(1) ه: ملس،
(2) ه: باروری،
(3) ه: ندارد،
(4) ه: کلارد،
(5) ا ب ج واو را ندارد،
(6) آ: باشغرد، ج: باسعرد، ه: باشعر،
(7) ه: الانان،
(8) ه: کلارد،
(9) ج واو را ندارد،
(10) آ: باشعرد، ج: باسعرد،
(11) ج: دانستند، د: دارند،
(12) آ: سسقان؟؟؟، ب:  سسقان؟؟؟، ج: سیفان، ه: شیبان (که آن نیز صحیح و هیأتی دیگر از شیبقان است، رجوع کنید بص 144 حاشیه 6)، د ندارد،
(13) ج: دو هزار،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 226
هفته بازآمد و خبر داد که ایشان اضعاف لشکر مغول‌اند همه مردان نقار «1» و کارزار چون لشکرها بیکدیگر نزدیک رسیدند باتو بر پشته رفت و یک شبانروز «2» با کس سخن نگفت و تضرّع و زاری می‌کرد و مسلمانان را بفرمود تا ایشان نیز باتّفاق جمع شدند و دعاها گفتند و روز دیگر ساز جنگ کردند و آبی بزرگ در میان بود شبانه لشکری «3» بفرستاد و ازین جانب «4» لشکر باتو برآب عبره کردند و شیبقان «5» برادر باتو بنفس خویش در میان حرب آمد و حملهای متواتر کرد و لشکر خصم چون قویّ بودند از جای نجنبیدند و آن لشکر از پس ایشان درآمد شیبقان «6» با تمامت لشکر بیکبار حمله کردند و روی بر سراپرده ایشان «7» نهادند و بشمشیر طنابهای خیمه «8» پاره کردند چون سراپردها انداختند لشکر کلار دل‌شکسته شد و منهزم گشت و از آن لشکر بیش «9» کس نجست و آن ولایتها نیز مستخلص گشت و از جمله کارهای عظیم و جنگهای سخت یکی این بود،
   نظر انوش راوید:  می نویسد  "محکمی آلت مغرور بودند"  ولی در تمام کتاب یکبار اشاره به صنایع نمی کند،  چون این نویسنده اطلاعی از صنعت و صنایع نظامی نداشت.  می نویسد "چهارصد هزار سوار"  ای دروغگو،  اصلاً می دانی یعنی چه،  سواد شمارش داری نویسنده دروغ.  می نویسد "جنگهای سخت"،  با چهارصدهزار سوار و آلات خوب دیگر چه جنگ سختی ، همش ضد و نقیض می گوید،  یا دیوانه است یا شیاد یا بی سواد.
ذکر جغتای،
جغتای خانی بود با تهوّر و غلبه و سیاست و خشونت چون بلاد ما وراء النّهر و ترکستان مستخلص گشت محطّ رحال او «10» و اولاد و لشکر او از سمرقند تا کنار بیش بالیغ بود مواضعی نزه رایق منزل‌گاه ملوک را لایق مربع «11» و مصیف آن المالیغ و قوناس «12» بود که در بهار و تابستان با
______________________________
(1) آ: بقار؟؟؟، ب: بفار؟؟؟، د: جنگ،
(2) د ه: شبانه‌روز، آ: شباروز،
(3) ب ج: لشکر،
(4) آ ج: و درین حالت،
(5) آ: سیقان؟؟؟، ب:  سیبقان، ج: سیفان، د: سینفان، ه: شیبان،
(6) آ: سینعان، ب:  سسقان؟؟؟، ج: سیفان، د: سینفان، ه: شیبان،
(7) آ ب د: او،
(8) ج ه: آن، ب د: او،
(9) ج: بیست، ه: پس،
(10) فقط در ب بخطّ جدید،
(11) ج د ه: مرتع،
(12) کذا فی ب، آ: قوناس؟؟؟، ج:   فرناس؟؟؟، د: قوتاق،- رجوع کنید بص 21 حاشیه 3،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 227
بستان ارم مشابهت داشتی و گوهای «1» بزرگ که ایشان کول «2» خوانند جهت اجتماع مرغان آبی در حدود او ساخته و دیهی نیز بنا فرمود نام آن قتلغ «3» پاییز و زمستان در مراوریل؟؟؟ ایلا «4» روزگار گذرانیدی و از ابتدا تا انتها [ی] «5» مراحل انبارهای اطعمه و اشربه ترتیب داده و او دایما بتماشا و عشرت و معاشرت با پری‌چهرگان خوش‌طلعت اشتغال داشتی «6» و حشم او از بیم یاسا و سیاست او چنان مضبوط بودی که کسی «7» در عهد او چندانک «8» در جوار لشکر او بودی هیچ راه گذری را بطلایه و پاس احتیاج نیفتادی و چنانک در مبالغت گویند طشت زر بر سر نهاده عورتی را تنها بیم و ترس نبودی، و یاساهای باریک که بر امثال مردم تازیک تکلیف مالایطاق بودی دادی مثل آنک گوشت بسمل نکنند «9» و بروز در آب روان ننشینند و نظرای این «10» و یاسای گوسفند از مذبح شرعی ناکشتن بهمه ممالک بفرستادند و در خراسان مدّتی گوسفند را کسی ظاهرا نکشت و مسلمانان را براکل مردار تکلیف می‌نمودند، و چون حالت «11» قاآن واقع شد حضرت او مرجع خلایق شد و از دور و نزدیک متوجّه خدمت او شدند مدّتی تمادی نگرفت «12» تا مرضی صعب ظاهر شد چنانک علّت بر مداوا غالب آمد و وزیر او از اتراک هجیر نام شخصی بود که در آخر عهد او فرا خاسته بود و کارهای ملک فرا پیش گرفته در علّت مرض او با طبیب مجد الدّین در معالجت مبالغت می‌کرد و اشفاق و
______________________________
(1) کذا فی آ ب، ج د ه: کوههای،
(2) د: کوک،
(3) کذا فی ه، ا: فبلع؟؟؟، ج: فلیغ؟؟؟، ب: قیلع؟؟؟ نام، د: قیلع،
(4) کذا فی آ (؟)، ب: در در مرواریکلایلا؟؟؟ (کذا بتکرار «در»)، ج: در مراوریک ایلا، د: در مرورنک ایلا، ه: در فراورنک،
(5) ب بخطّ جدید افزوده: در جمیع،
(6) ه می‌افزاید:  پری‌چهرگان پیش خسرو بپای*سر زلفشان بر سمن مشکسای،
(7) در ب این کلمه را تراشیده‌اند،
(8) ب افزوده بخطّ جدید: کسی،
(9) ب ه: نکشند، آ: بکسند؟؟؟،
(10) آ: و بطوای؟؟؟ ایین؟؟؟، ج: و بطوی آیین، د: و نظیر این،
(11) یعنی وفات،
(12) آ ب: نگرفت؟؟؟، ه: گرفت،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 228
حفاوت می‌نمود و چون قضا نازل شد خاتون بزرگتر او یسلون «1» ایشان هردو را با فرندان «2» بفرمود تا بکشتند، و امیر حبش عمید که از عهد آنک ماوراء النّهر مستخلص شده بود بخدمت جغتای متّصل گشته بود و منصب وزارت یافته در خدمت خاتون برقرار متمکّن شد و شاعریست او را سدید اعور شاعر گویند روز عیدی برحسب حال بیتی چند گفته است و تخلّص بامیر حبش عمید کرده
روشنت گشت که این تیره جهان دام بلاست‌خبرت شد که جهان عشوه‌دهی داو دغاست «3»
قرچی «4» و کیسول؟؟؟ «5» و لشکر جرّاره چه سودچون اجل تاختن آورد و گرفت از چپ و راست
آنک در آب نمی‌رفت کسی از بیمش‌غرقه بحر محیط است که بس با پهناست و جغتای را پسران و نوادگان بسیار بودند امّا در آن وقت که «6» پسر بزرگتر او ماتیکان «7» را در بامیان «8» واقعه افتاد «9» و «10» قرا «11» هم در آن حالت در وجود آمد چنگز خان «12» و بعد ازو قاآن و جغتای ولایت
______________________________
(1) آ ب: نسلون؟؟؟، جامع التّواریخ طبع بلوشه ص 154: ییسولون،
(2) ب د ه:  با تمامت فرزندان و متعلّقان،
(3) کذا فی آ ب، ج: عشوه دهی دون و دغاست، د: عشوه ده دار دغاست، ه: عشوه دهیر او دغاست،
(4) یعنی قورچی یعنی سلاحدار،- آ: قرحی، ب: قرجی، ج: فوحی، ه: توجی؟؟؟، د: نعمت،
(5) کذا فی آ ب، ه: کسول، د: لشکر، ج: ندارد،- بلوشه گوید این کلمه را باید کیتول خواند که یکی از اشکال «کوتوال» است یعنی حافظ قلعه، و این احتمال خیلی قریب بصواب است،
(6) آ ج د «که» را ندارد،
(7) آ:  ماتیکان؟؟؟، ب: ماتیکان؟؟؟، ج: مامکان، ه: ماسکان، د: ندارد، جامع التّواریخ طبع بلوشه ص 161- 174: مواتوکان،
(8) کذا فی ب ه، آ: نامیان، ج: بامیان؟؟؟، د: بامان،- ب بخطّ جدید افزوده: آن،
(9) یغنی وفات کرد، رجوع کنید بص 105،
(10) د ه واو را ندارد،
(11) یعنی قرا هولاکو بن ماتیکان بن جغتای که بقرا اغول معروف است،
(12) آ: و چنگز خان،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 229
عهد و جایگاه جغتای بدو نامزد کرده بودند، بنابرآن اساس بعد حالت او «1» خاتون او یسلون «2» و حبش عمید الملک و ارکان دولت بر قرا «3» اقبال نمودند و چون کیوک خان را بخانی برداشتند سبب مصادقتی که داشت با ییسو «4» که پسر صلبی جغتای بود فرمود که باوجود پسر نواده چگونه ولی‌عهد باشد ییسو «5» را در مملکت او نشاند و حلّ و عقد کارهای ملک ایشان بدست او داد و ییسو «6» دایما بشرب مشغول بود هشیاری ندانستی و مستی عادت داشتی از بام تا شام شراب خوردی چون او متمکّن شد با حبش عمید سبب موافقت او با قرا در خشم بود و قاصد او، در اوّل حالت حبش عمید «7» پسران خود را بپسران جغتای داده بود و هریک را بیکی از پادشاه‌زادگان نامزد کرده و «8» بهاء الدّین مرغینانی «9» را سبب فضل و دانش در مقابل پسران می‌داشت «10» بخدمت ییسو «11» داده بود، چون سبب قدمت خدمت «12» بنسبت کار او «13» نیز «14» متمکّن و منصب وزارت ییسو «15» بدو مفوّض شد و حبش عمید «16» مصروف گشت هرچند امیر «17» امام بهاء الدّین مراسم و آداب حرمت بتقدیم می‌رسانید و چند نوبت ییسو را «18» از قصد کلّی که با حبش عمید داشت منع کرد امّا کینه
______________________________
(1) یعنی بعد از وفات جغتای،
(2) د: بسلون،
(3) آ ج ه: قرار، د اصل جمله را ندارد از «وارکان دولت» تا «حبش عمید» در ص 230 س 9
(4) آ: تیسو، ب ه: ییسو؟؟؟، ج: بسو؟؟؟، د: ندارد،
(5) کذا فی ه، آ: تیسو؟؟؟، ب: ییسؤ؟؟؟، ج: ییسو؟؟؟، د: ندارد،
(6) آ: تیسو؟؟؟، ب: ییسو؟؟؟، ج: آ: تیسو؟؟؟، ه:  ییسو؟؟؟، د ندارد،
(7) ج: عمید الملک،
(8) ب: واو را ندارد،
(9) هذا هو الظّاهر، آ: مرعسایی؟؟؟، باقی نسخ ندارد،
(10) سوء تألیف، یعنی جغتای بهاء الدّین را بسبب فضل و دانش در مقابل پسران حبش عمید می‌داشت و او را بخدمت‌گذاری پسر خود ییسو داده بود،
(11) آ: تیسو؟؟؟، ب ه: ییسو؟؟؟، ج:  تسسو؟؟؟، د ندارد،
(12- 14) ب: در تمشیت مهمّات،
(13) یعنی بهاء الدّین مرغینانی،
(15) کذا فی ه، آ: تیسو؟؟؟، ب: ییسو؟؟؟، ج: یسسو؟؟؟، د ندارد،
(16) ج: عمید الملک،
(17) ج: ندارد، ب خطّ ترقین کشیده،
(18) کذا فی ه، آ: تیسو؟؟؟، ب: ییسورا؟؟؟، ج: یسیو؟؟؟، د ندارد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 230
قدیم در دل «1» امیر حبش عمید «1» بود تا بوقت فرصت سینه را «2» تشفّی داد، و ییسو «3» برقرار بود بعدما «4» که منکو «5» قاآن بر سریر خانی نشست و ییسو «6» موافق آن نبود «7» جای ییسو «8» بر قرا «9» بحکم وصیّتی که در سابقه رفته بود مسلّم داشت و او را بانواع عواطف مخصوص کرده بازگردانید در راه وعده که ناگزیرست نگذاشت که باردوی خویش رسد «10» جای «11» او بر پسر او «12» مقرّر فرمود و چون او هنوز کودک بود مقالید حکم در دست خاتون [او] «13» اورقینه «14» نهاد چون باردوی خویش رسید ییسو «15» نیز در آن نزدیکی باجازت باتو با خانه رسیده بود او را نیز اجل امان نداد «16»، و امیر حبش عمید و پسر او ناصر الدّین در خدمت خاتون باز متمکّن گشتند و در آن وقت که قرا بازگردید «17» سبب انتقامی که از بهاء الدّین مرغینانی «18» داشت او را با مال و اولاد
______________________________
(1- 1) فقط در ب بخطّ جدید،
(2) ب بخطّ الحاقی می‌افزاید: همچنانچه بعد ازین مذکور میشود،
(3) آ ب: ییسو؟؟؟، ج: یسیو؟؟؟، ه د اصل جمله را ندارد،
(4) ج: و بعدما،
(5) ب: مویلکا؟؟؟، ه: مونک کا،
(6) آ: تیسو؟؟؟، ب:  ییسو؟؟؟، ج: نسنو؟؟؟، ه: ییسو؟؟؟، د ندارد،
(7) در همه نسخ جز ب در اینجا واوی علاوه دارد،
(8) آ: تیسو، ب: ییسو؟؟؟، ج: تیسو؟؟؟، ه: تیسو؟؟؟، د ندارد،
(9) آ ج ه: قرار،
(10) ب بخطّ جدید افزوده: بنابرین،
(11) آ ج: و جای،
(12) موسوم بمبارکشاه (جامع التّواریخ طبع بلوشه ص 174)،
(13) یعنی خاتون قرا هولاکو،
(14) کذا فی ه، آ: اورفینه؟؟؟، ب: اورقنه؟؟؟، ج: اورقیه، د ندارد، جامع التّواریخ طبع بلوشه ص 174، 175، 185: اورقنه،
(15) آ ب: ییسو؟؟؟، ج: ییسو؟؟؟، ه: ییسو؟؟؟، د ندارد،
(16) بتصریح رشید الدّین فضل اللّه اورقنه خاتون زوجه قرا هولاکو بعد از آنکه شوهرش در راه وفات نمود ییسو بن جغتای را بحکم منکو قاآن بکشت و خود بجای شوهر مدّت ده سال پادشاهی الوس جغتای را نمود (جامع التّواریخ طبع بلوشه ص 175، 184- 193)،
(17) این مخالف است با آنچه در چند سطر پیش گفت و همچنین با جامع التّواریخ طبع بلوشه ص 175، 184- 193 که قرا قبل از آنکه باردوی خود برسد در راه وفات نمود،
(18) کذا فی ب، آ: مرعننانی؟؟؟، ه: مرعینانی، ج: موغنانی؟؟؟، د: مرعساری،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 231
بحبش عمید داد در آن ساعت که او را بگرفتند و بقید دو شاخ بربست این رباعی بگفت
آنها که متاع عمر خود بربستند*از محنت و رنج این جهانی رستند
بشکست تن من از گناه بسیار*زآن بود که این شکسته را بربستند
و بر سبیل استعطاف این رباعی دیگر هم بفرستاد
شاها ز من آنچ پود و تارست بگیر*ور جان منت نیز بکارست بگیر
جانیست بلب رسیده و صدر بهشت «1»*زین هردو کدام اختیارست بگیر
و چون دید که هیچ حیله نافع «2» نیست و تضرّع و توجّع فایده نداد «3» این دو بیت بگفت و نزدیک حبش عمید فرستاد
با دشمن و دوست عیش خوش کردم و رفت‌وین رخت حیاه زیر کش کردم و رفت
دست اجلم داد حب مسهل روح‌صد لعنت نقد بر حبش کردم و رفت بفرمود تا او را در میان نمدی پیچیدند و شکل آنک نمد مالند اعضا و اجزای او را ریزه «4» کردند، در شهور سنه تسع و اربعین و ستّمایه بوقت آنک از اردوی غایمش «5» مراجعت افتاده بود در خدمت امیر ارغون نزدیک ییسو «6» رفت «7» چون بخدمت امیر امام بهاء الدّین رسیدم «8» در حال پیش از آنک زفان بسخنی دیگر بگشاده بود بدین بیت ابتدا کرد که
انّ السّریّ اذا سرا فبنفسه*و ابن السّریّ اذا سرا اسراهما تاریخ جهانگشای جوینی ج‌1 231 ذکر جغتای، ….. ص : 226
______________________________
(1) آ: بهشت؟؟؟، ب ه: بهشت؟؟؟، ج: تهیست،
(2) ج: نافذ،
(3) ه:  ندارد،
(4) ب (بخطّ جدید) ج د ه: ریزه‌ریزه،
(5) آ ب: عایمش؟؟؟، د: غاتمش، ج: اوغل غایمش،
(6) آ: تیسو؟؟؟، ب: ییسو؟؟؟، ج: ییسو؟؟؟، د:  ییسو؟؟؟،
(7) یعنی رفتم،
(8) ج د: رسید،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 232
و او را «1» بنظر اکرام و اعزاز مخصوص گردانید، و او با علوّ انتساب «2» شرف اکتساب «2» جمع داشت چه «3» از قبل پدر «4» شیخ الأسلام فرغانه بود ابا عن اب «5» و از جانب والده بطغان «6» خان که خان و حاکم آن ملک بوده «7» منسوب بود «7»، و شرف اکتساب آنک با علوّ درجه وزارت که یافته بود شرف انواع علوم دینی و دنیاوی جمع داشت الحقّ «8» جناب او را مجمع بقیّه فضلاء عالم دیدم و مرجع صدور آفاق هرکس را که بضاعت فضل سرمایه بودی و آنرا خود رواجی نیست در جناب «9» او آن متاع رواج گرفتی و بانواع برّ و شفقت او انتعاش پذیرفتی و ذکر مناقب و فضایل او بسیار است امّا وقت و مکان تقریر نیست و روزگار کدام صاحب استحقاق را تربیت کرد که بازش نینداخت
کدامین سرو را داد او بلندی*که بازش خم نداد از دردمندی «10»
یا دهر ما لک طول عهدک «11» ترتعی*روض المکارم بارضا و جمیعا
یا دهر ما لک و الکرام ذوی العلی*ماذا یضرّک لو ترکت کریما 40 و از امیر بهاء الدّین پسران و کودکان خرد مانده بود و امیر حبش عمید میخواست تا اطفال نرینه را که بود بر عقب پدر بفرستد «12»،
(تمّ الجزء الأوّل من تاریخ جهانگشای و یلیه ان شاء اللّه الجزء الثّانی)
______________________________
(1) یعنی مرا یعنی علاء الدّین جوینی مصنّف کتابرا،
(2- 2) فقط در ب بخطّ جدید، باقی نسخ بجای این دو کلمه: که،
(3) کلمه «چه» فقط در ب است بخطّ جدید،
(4) کذا فی ب بتصحیح جدید، آ: پدر او، ج: پدرو، د: پدر او که، ه: پدر او پسر،
(5) ب بتصحیح جدید: ابا عن جدّ،
(6) کذا فی ب بتصحیح جدید، آ ج د ه: طغان،
(7- 7) فقط در ب بخطّ جدید،
(8) فقط در ب بخطّ جدید،
(9) آ ج: حیات،
(10) این بیت را فقط در آ دارد،
(11) فی جمیع النّسخ: دهرک، از روی تتمّه الیتیمه ثعالبی نسخه کتابخانه ملّی پاریس، عربی شماره 3308 ورق 520 تصحیح شد،
(12) د می‌افزاید: توفیق امان نیافت،
   نظر انوش راوید:  بوضوح معلوم است چنین شخصیت ضد و نقیض،  توانایی کوچکترین کاری را ندارد،  در ابتدای ذکر جغتای چند مورد را نارنجی کردم.  باز هم مقداری داستان را با سادگی سرهم کرده تا ساده ها را اغفال کند،  بدون نوشتن یک متن که ارزش تاریخی داشته باشد.
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 233
 (توضیحات)
 (در بیان نسبت بعضی از ابیات مذکور در جهانگشای بقائلین آن)
______________________________
(1) ص 3 س 22، ذکر الفتی عمره الثّانی، جزئی است از بیتی از متنبّی و تمام بیت اینست:
ذکر الفتی عمره الثّانی و حاجته*ما قاته و فضول العیش اشغال (شرح دیوان المتنبّی للیازجی طبع بیروت سنه 1887 م ص 531)،- ایضا س 23، این بیت از یزید الحارثی از شعراء حماسه است (شرح الحماسه للخطیب التّبریزی طبع بولاق سنه 1296 ج 4 ص 134)،
(2) ص 4 س 10،  ذهب الّذین یعاش فی اکنافهم*و بقیت فی خلف کجلد الأجرب از لبید بن ربیعه العامری شاعر معروف صاحب معلّقه است از قصیده در مرثیه برادرش (کتاب الأغانی طبع بولاق سنه 1285 ج 15 ص 140، 141)،- ایضا س 18،  و یعتدّه قوم کثیر تجاره*و یمنعنی من ذاک دینی و منصبی از بعیث بن حریث از شعراء حماسه است و بیت قبل که مربوط باین بیت است اینست:  و لست و ان قرّبت یوما ببائع*خلاقی و لا دینی ابتغاء التّحبّب (شرح الحماسه ج 1 ص 196)،
(3) ص 5 س 6،  و ما تستوی احساب قوم تورّثت*قدیما و احساب نبتن مع البقل
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 234
از عمرو بن الهذیل العبدیّ از شعراء حماسه است (ایضا ج 4 ص 53)،- ایضا س 9،
کم اردنا ذاک الزّمان بمدح*فشغلنا بذمّ ذاک الزّمان از ابو العلاء المعرّی است از قصیده که مطلعش اینست:
علّلانی فأنّ بیض الأمانی*فنیت و الظّلام لیس بفان
______________________________
(4) ص 7 س 8،
خلت الدّیار فسدت غیر مسوّد*و من الشّقاء تفرّدی بالسّودد از یکی از شعراء حماسه است و نام قائل معلوم نیست (شرح الحماسه ج 2 ص 154)،- ایضا س 16- 17، این دو بیت از ابو الفتح بستی است و باقسام مختلفه روایت شده است (یتیمه الدّهر للثّعالبی طبع دمشق ج 4 ص 225 و ابن خلّکان در «علیّ»)،
(5) ص 8 س 4،   و عین الرّضا عن کلّ عیب کلیله*و لکنّ عین السخط تبدی المساویا از جمله ابیاتی است از عبد اللّه بن معاویه بن عبد اللّه بن جعفر ابن ابی طالب در عتاب دوست خود حسین بن عبد اللّه بن عبید اللّه بن عبّاس (کتاب الأغانی ج 11 ص 76)،
(6) ص 13 س 12،   و جرم جرّه سفهاء قوم*و حلّ بغیر جارمه العذاب از قصیده‌ایست از متنبّی (شرح دیوان المتنبّی للیازجی ص 399)،
(7) ص 14 س 9،  هر آنکو مهیّا بود دولتی را*اگر او نجوید بجویدش دولت این بیت از یکی از دبیران عهد سنجر است و آنرا قصّه‌ایست لطیف که در باب هجدهم از قسم اوّل از کتاب جوامع الحکایات و لوامع الرّوایات تألیف نور الدّین محمّد العوفی صاحب تذکره لباب الألباب مسطور است و چون جوامع الحکایات تاکنون بطبع نرسیده است
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 235
ضرری ندارد که تمام آن حکایت را در اینجا نقل کنیم و هی هذه بنصها «1»:
آورده‌اند که سلطان ملکشاه را رحمه اللّه علیه دبیری بود که او را مظفّر خمج «2» خواندندی و مولد او از دیهی بود از دیههای کوبان «3» که آن دیه را جلناباد «4» نویسند و آن دیهی است مختصر در دامن کوهی و این مظفّر خمج «5» مردی ادیب و عاقل و حکیم و فاضل بود و چون در ایّام دولت ملکشاه او را فراغتی و منالی حاصل آمد تمامت دیه جلنباد «6» را بخرید و آنجا بجهت خود سرائی عالی بساخت و باغی و اسبابی خوب ترتیب کرد و چون ایّام دولت ملکشاه رحمه اللّه علیه سپری گشت مظفّر خمج «7» ترک خدمت کرد و عزلت اختیار نمود بدیه جلنباد «8» آمد و آنجا در اسباب خود ساکن شد و چون رایت دولت سنجر بالا گرفت و ملک او مضبوط گشت جماعتی از یاران و همکنان مظفّر بنزدیک
______________________________
(1) حکایت متن از روی سه نسخه از جوامع الحکایات که در کتابخانه ملّی پاریس محفوظ است تصحیح شد و علامت این سه نسخه از اینقرار است: (ع- 95Suppl .persan ، م- 75Ancien fonds persan ، ن- 97Suppl .persan (، و بنای متن بر نسخه م است که اصحّ و اقدم نسخ ثلثه است،
(2) کذا فی م در چند سطر بعد (؟)، ع م (در اینجا): حمح (؟)، ن: نما حمح (؟)،
(3) کذا فی ن، م: کویان، ع ندارد،- یاقوت در معجم البلدان گوید «کوبان بالضّمّ و الباء الموحّده و آخره نون و یقال له جوبان بالجیم من قری مرو» و چون از چند سطر بعد معلوم میشود که کوبان در خراسان بوده است و نیز بمناسبت قرب جوار با مرو که پای‌تخت سلطان سنجر بوده است احتمال قویّ میرود که کوبان (بر فرض صحّت نسخه) همان باشد که در معجم البلدان مذکور است،
(4) کذا فی ع، ن: جلناد، م: حلباد،
(5) کذا فی م در چند سطر بعد (؟)، م (در اینجا): حمح، ع ن ندارد،
(6) م: حلساد؟؟؟، ع ن ندارد،- متن تصحیح قیاسی است بابن معنی که چون این کلمه باختلاف مواضع در نسخ ثلثه حلناباد و حلنباد و جلناد نوشته شده است قیاسا میتوان استنباط نمود که هیأت «حلساد؟؟؟» جلنباد است و جلنباد مخفّف جلناباد و اللّه اعلم،
(7) کذا فی م در چند سطر بعد (؟)، ع ن م (در اینجا): حمح،
(8) ن: حلبناد، ع: جلناد، م: حلساد؟؟؟،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 236
او نامه نبشتند و او را بحضرت استدعا کردند و بر آن عزلت و قناعت ملامتها «1» واجب دیدند و گفتند دولت سنجری بالا گرفت و ترا در ذمّت این خاندان حقوق خدمتست لایق خرد و موافق عقل نباشد در گوشه روستائی نشستن و عمر عزیز را بباد دادن مظفّر در آن اندیشه بود که جواب مکتوب چگونه نویسد و این مظفّر رباب نیکو زدی روزی صراحی شراب و رباب برگرفت و بر سر کوه رفت و فکرتی میکرد و شرابی میخورد ناگاه این قطعه در خاطر او آمد و برباب برگفت:
مرا بس ز سلطان مرا بس ز خدمت‌خوشم روز بیکاری و روز عزلت
بدین تند «2» کوه جلنباد «3» گوئی‌چو فغفور بر تختم و فور «4» بر کت «5»
تو گوئی که عزّ جوی «6» عزلت چه جوئی‌مرا خوشتر این عزلت از عزّ «7» ملکت
اگر دولت آید وگر محنت آیدبنزدیک من هردو را هست آلت
بوامی «8» که بر روزگارست ما رااگر او ندارد «9» بدادیمش «10» مهلت
کسی کو مهیّا بود دولتی رااگر او نجوید بجویدش دولت
______________________________
(1) هذا هو الظّاهر، م ن: سلامتها، ع اصل عبارت را ندارد،
(2) ع: سد، ن: شد، م: بند،- متن تصحیح قیاسی است،
(3) ن ع: جلناباد، م:  حلساد؟؟؟،
(4) فور نام پادشاه هندوستان است که معاصر اسکندر بود علی ما قیل،
(5) کت بفتح کاف تخت شاهان خصوصا در هند (برهان)،
(6) ع: تو گوئی که از جوی، م: تو گوئی عزکو،
(7) م ن: عزّ و،
(8) ع: بقایی، ن: بوالی،
(9) ع: بدارد،
(10) ع ن: بداریمش،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 237
پس جواب نامه یاران بنوشت که اگر دولتی و اقبالی ما را باقی است او خود بطلب ما آید و بجدّ و جهد دامن دولت نتوان گرفت، و بس روزگار برنیامد که سلطان مسعود که برادرزاده سلطان سنجر بود از عراق قصد خراسان کرد روزی در فصل زمستان شکارکنان می‌آمد در نواحی کوبان «1» از لشکر جدا ماند و روزگار بیگاه بود و لشکر را باز نیافت از دور در دامن کوه آن دیه را بدید با خود گفت صواب آنست که بدین دیه روم و امشب آنجا باشم بامداد خود لشکر من مرا بطلبند پس در آن دیه راند و مظفّر خمج «2» بر در سرای نشسته بود و جامه بی‌تکلّف پوشیده چنانکه اهل روستا پوشند سلطان بدر سرای او آمد و پرسید که خانه رئیس کدام است مظفّر گفت از رئیس چه میخواهی گفت آنک امشب ما را مهمان دارد گفت بسم اللّه حاجب «3» فرود آی خانه تست سلطان از اسب فرود آمد خواجه مظفّر غلامان را فرمود تا اسب او را در پایگاه «4» برند و او را در خانه «5» برد و مهمان خانه بود و آنرا بفرشهای خوب آراسته سلطان بنشست و خواجه مظفّر در خدمت بجای خداوند خانه بنشست آنگاه گفت حاجب را «6» بطعامی حاجت باشد سلطان فرمود که روا باشد خواجه مظفّر گفت ماحضر طعامی که هست بیارید «7» پس در یک ساعت طعامهای لطیف لذیذ بیاوردند و کبوتر بچه بسیار و سلطان مستوفی بخورد و زمانی بود خواجه مظفّر گفت من عادت دارم هرشب نیم من شراب بجهت هضم طعام نوش کنم اگر حاجب «8»
______________________________
(1) م ن: کویان،
(2) کذا فی م، ع: حمحی، ن: حمح،
(3) فقط در م،- کلمه «حاجب» در این حکایت در همه مواضع بقصد احترام و تعظیم استعمال شده است و مقصود درجه و وظیفه مخصوص که حاجبی و دربانی سلاطین باشد نیست،
(4) یعنی اصطبل و جای ستوران،
(5) ع: مهمان خانه،
(6) ع: ترک را، ن: ندارد،
(7) ن: بیارند،
(8) ع: امیر، ن: امیر المؤمنین (کذا!)،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 238
رغبت نماید در خدمت او خوریم فرمود باید آورد مظفّر بغلامان اشارت کرد مجلس خانه «1» حکیمانه آوردند و یک غلام لطیف ساقی بیامد و شراب دادن گرفت خواجه مظفّر گفت من رباب دانم زد اگر حاجب «2» را دل‌تنگ نشود ویرا سماع کنم سلطان فرمود که باید زد پس خواجه مظفّر رباب می‌زد و شراب میخوردند «3» چندانک مست شدند و سلطان بند قبا گشاده بود و لکن موزه نکشیده بود چون وقت آسایش خواب آمد جامهای نعیم «4» پاکیزه بیاوردند و بگستردند سلطان تکیه فرمود خواجه مظفّر مطبخیان را بگفت تا بجهت بامداد هریسه سازند و شب بخفتند بامداد پگاه خواجه مظفّر برخاست و بسر بالین سلطان آمد و او را بیدار کرد و گفت حاجب «5» برخیز تا صبوح کنیم سلطان برخاست و شراب خوردن گرفت و خواجه مظفّر پیش سلطان نشسته بود و سفت «6» بر کتف نهاده و آستین درکشیده بود از اتّفاق خواصّ سلطان بدان موضع رسیدند و پرسیدند که کسی چنین سواری دید اهل دیه گفتند چنین سوار بوثاق «7» خواجه مظفّر فرو آمده است خواصّ سلطان می‌آمدند و در سرای می‌شدند و سلطان را می‌دیدند و خدمت می‌کردند و خواجه مظفّر را پشت سوی در خانه بود نمی‌دید چندانک یکباری بازنگریست جماعتی از معارف را دید با کمر شمشیر و دورباش «8» ایستاده و دست پیش گرفته دانست که
______________________________
(1) از سیاق عبارت معلوم است که مجلس خانه بمعنی ملزومات مجلس شرب است،
(2) ع ن: امیر،
(3) ع م: میخورد،
(4) کذا فی النّسخ الثّلث، و صواب ناعم است،
(5) ن: صاحب، ع ندارد،
(6) کذا فی ن، و مقصود از این کلمه درست معلوم نشد و سفت بضمّ سین بمعنی دوش و کتف است و این هیچ مناسبت ندارد، م: ثقه کتف نهاده (؟)، ع اصل جمله را ندارد،
(7) م: بوتاق،
(8) دورباش نیزه که سنانش دو شاخه باشد و در قدیم چوب آنرا مرصّع می‌کردند
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 239
مهمانش سلطان است بخود نزدیک نشست و آستین درکشید سلطان گفت خواجه مظفّر برقرار باشد و هیچ خود را مشوّش نکند و طعامی که هست بیارد مظفّر اشارت کرد آنچ پخته بودند پیش‌آوردند سلطان بکاربرد و خواجه مظفّر را بر جنیبت نشاند و با خود بلشکرگاه برد و ده سر اسب و ده سر اشتر و بنگاه «1» تمام و هزار دینار بوی داد و او را در خدمت خود بدرگاه سلطان سنجر برد و این حکایت در خدمت سلطان بازگفت سلطان او را مراعات فرمود و گفت در ایّام پدر ما ملکشاه او چه کار کردی گفتند دبیر بود فرمود که مواجب او چند بود تقریر کردند پس فرمود که همان شغل برقرار بر وی تفویض فرمودند و مواجب او یکی بدو کرده شد آنگاه مظفّر یاران را گفت این همه اقبال که می‌بینید همه نتیجه این بیت است که گفتم
کسی کو مهیّا بود دولتی را*اگر او نجوید بجویدش دولت این آن دولت است که ما آنرا نطلبیدیم امّا او ما را طلبید و کار او در نوبت سلطان بزرگ شد و بغایت رسید،
______________________________
(8) ص 38 س 10،
ألحقّ ابلج و السّیوف عوار*فحذار من اسد العرین حذار مطلع قصیده‌ایست از ابو تمّام در مدح معتصم عبّاسی و وصف سوزانیدن وی جسد خیذر بن کاوس معروف بأفشین را بواسطه اتّهام وی بمجوسیّت (دیوان ابی تمّام طبع بیروت سنه 1323
(9) ص 151)،
______________________________
و پیشاپیش پادشاهان می‌بردند تا مردم بدانند که پادشاه می‌آید خود را بکنار بکشند (برهان)،
(1) بنگاه منزل و مکان و جائی که نقد و جنس در آنجا نهند (برهان)- و این معنی درست مناسب مقام نیست و گویا مقصود از بنگاه اسباب و ملزومات اسب و اشتر یا ملزومات سفر است یعنی قریب بمعنی بنه،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 240
ص 49 س 18- 22، این ابیات از احمد بن ابی بکر کاتب است در هجو ابو عبد اللّه الجیهانی وزیر نصر بن احمد از ملوک سامانیّه (معجم الأدباء لیاقوت الحموی طبع مرگلیوث ج 2 ص 59)،
______________________________
(10) ص 53 س 10، این بیت از قصیده‌ایست از ابو الحسن علیّ بن محمّد التّهامیّ شاعر مشهور در مرثیه پسر خود، و این قصیده از مشاهیر و غرر قصاید است و مطلع آن اینست:
حکم المنیّه فی البریّه جار*ما هذه الدّنیا بدار قرار
بینا تری الأنسان فیها مخبرا*حتّی یری خبرا من الأخبار
طبعت علی کدر و انت تریدها*صفوا من الأقذاء و الأکدار
و مکلّف الأیّام ضدّ طباعها*متطلّب فی الماء جذوه نار
و اذا رجوت المستحیل فانّما*تبنی الرّجاء علی شفیر هار
فالعیش نوم و المنیّه یقظه*و المرء بینهما خیال سار
فاقضوا مآربکم عجالا انّما*اعمارکم سفر من الأسفار
و تراکضوا خیل الشّباب و بادروا*ان تستردّ فأنّهنّ عوار و منها
یا کوکبا ما کان اقصر عمره*و کذاک عمر کواکب الأسحار
و هلال ایّام مضی لم یستدر*بدرا و لم یمهل لوقت سرار
عجل الخسوف علیه قبل اوانه*فغطاه قبل مظنّه الأبدار
فاستلّ من اترابه و لداته*کالمقله استلّت من الأشفار
ان تحتقر صغرا فربّ مفخّم*یبدو ضئیل الشّخص للنّظّار و منها
ابکیه ثمّ اقول معتذرا له*وفّقت حین ترکت الأم دار
جاورت اعدائی و جاور ربّه*شتّان بین جواره و جواری و این قصیده قریب هفتاد و پنج بیت است و جمیع ابیات آن نخب و از غرر اشعار است و قصیده بتمامها در دمیه القصر باخرزی
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 241
مسطور است (نسخه کتابخانه ملّی پاریس، عربی شماره 3313 ورق 27- 29)،
______________________________
(11) ص 65 س 18،  و طعم الموت فی امر حقیر*کطعم الموت فی امر عظیم از قصیده‌ایست از متنبّی که مطلع آن اینست:  اذا غامرت فی شرف مروم*فلا تقنع بما دون النّجوم (شرح دیوان المتنبّی للیازجی ص 238)،- ایضا س 22،
تصیح الرّدینیّات فینا و فیهم*صیاح بنات الماء اصبحن جوّعا از المثلّم بن ریاح المرّیّ از شعراء حماسه است (شرح الحماسه للتّبریزی ج 1 ص 199)،
(12) ص 80 س 9،  اذا لم یکن یغنی الفرار من الرّدی*علی حاله فالصّبر اولی و احزم از قصیده‌ایست از ابی فراس الحمدانیّ (یتیمه الدّهر ج 1 ص 33)،
(13) ص 88 س 20،  اذا ما فارقتنی غسّلتنی*کأنّا عاکفان علی حرام از قصیده‌ایست از متنبّی که مطلع آن اینست:  ملومکما یجلّ عن الملام*و وقع فعاله فوق الکلام
(14) ص 90 س 19- 20، این دو بیت را یاقوت در معجم البلدان در ذیل «سمرقند» نسبت ببستی میدهد و ظاهرا مقصود ابو الفتح بستی است،
(15) ص 91 س 1، این بیت از قصیده‌ایست از ابو سعید الرّستمی در مدح صاحب بن عبّاد و این بیت و ابیات قبل از آن در وصف اصفهان است (یتیمه الدّهر ج 3 ص 144)،
(16) ص 97 س 3- 4، این دو بیت را یاقوت در ذیل «خوارزم» بمحمّد بن نصر بن عنین الدّمشقی شاعر معروف نسبت میدهد و ترجمه حال او در تاریخ ابن خلّکان در حرف میم مسطور است،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 242
ص 101 س 11- 12،  ربّ رکب قد اناخوا حولنا*یمزجون الخمر بالماء الزّلال،  ثمّ اضحوا عصف الدّهر بهم*و کذاک الدّهر حال بعد حال از ابیاتی است از عدّی بن زید العبادیّ فی قصّه طویله (کتاب الأغانی ج 2 ص 18، 34، که اندکی با اینجا اختلاف دارد)،
______________________________
(17) ص 104 س 7،  کلیه و جرّیّه جعار و ابشری*بلحم امرئ لم یشهد الیوم ناصره از نابغه جعدی است، و جعار مبنیّا علی الکسر بمعنی کفتار است، و این بیت را مثل آورند برای آنکس که از حیث عزّت و منعت بر همه غالب بوده و حال دشمن بر وی ظفر یافته، و این بیت را در مجمع الأمثال میدانی در ذیل مثل «عیثی جعار» و در لسان العرب در مادّه ج ر ر و ج ع ر و در اغانی ج 4 ص 178 و در کتاب سیبویه در باب ما لا ینصرف ج 2 از طبع بولاق ص 38 بانحاء مختلفه ذکر نموده‌اند،- ایضا س 16- 17، ثعالبی در تتمّه الیتیمه این ابیات را بابی بکر عبد اللّه ابن محمّد بن جعفر اللّاسکی نسبت میدهد که در زوال دولت سامانیّه گفته است بدین طریق:
تخیّل شدّه الأیّام لینا*و کن بصروف دهرک مستهینا
الم تر دورهم تبکی علیهم*و کانت مألفا للعزّ حینا
وقفنا معجبین بها الی ان*وقفنا عندها متعجّبینا (تتمّه الیتیمه نسخه کتابخانه ملّی پاریس، عربی شماره 3308 ورق 528)،
(18) ص 119 س 15- 16، ثعالبی در یتیمه الدّهر ج 4 ص 16 این دو بیت را بابو علیّ السّاجی نسبت میدهد بدین طریق:  بلد طیّب و ماء معین*و ثری طیبه یفوق العبیرا
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 243
 و اذا المرء قدّر السّیر منه*فهو ینهاه باسمه ان یسیرا
______________________________
(19) ص 128 س 10- 11، ثعالبی در یتیمه الدّهر ج 2 ص 118 این دو بیت را بابو الحسن محمّد بن محمّد المشهور بابن لنکک البصری شاعر معروف نسبت میدهد بدین طریق:
نحن و اللّه فی زمان غشوم*لو رأیناه فی المنام فزعنا
یصبح النّاس فیه من سوء حال*حقّ من مات منهم ان یهنّا
(20) ص 133 س 14، مشهور آنست که این بیت از حضرت فاطمه بنت رسول اللّه علیها السّلام است،
(21) ص 134 س 8- 10، این سه بیت گویا از ابو الشّیص الخزاعی است، منوچهری در یکی از قصاید خود که مطلعش اینست:
جهانا چه بدمهر و بدخو جهانی*چو آشفته‌بازار بازارگانی در آخر قصیده گوید:
بر آن وزن این شعر گفتم که گفتست*ابو الشّیص اعرابی باستانی
اهاجک و الّلیل ملقی الجران*غراب ینوح علی غصن بان و این قصیده ابو الشّیص را عجاله در جائی نیافتم و در اغانی ج 15 ص 110 در ترجمه حال ابو الشّیص الخزاعی فقط یک بیت بر این وزن و قافیه دارد که معلوم میشود جزء همین قصیده بوده است و آن بیت اینست:
یطوف علینا بها احور*یداه من الکأس مخضوبتان و ضمیر بها راجع بخمر است،
(22) ص 143 س 4،
نکفیه ان نحن متنا ان یسبّ بنا*و هوّ اذ ذکر الآباء یکفینا از جمله ابیاتی است مشهور از بشامه بن حزن النّهشلی (خزانه الأدب و لبّ لباب لسان العرب فی شرح شواهد شرح الکافیه للرّضی
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 244
للأمام عبد القادر بن عمر البغدادی طبع بولاق سنه 1299 ج 3
______________________________
(23) ص 511)،
(24) ص 149 س 7، این بیت را ثعالبی در تتمّه الیتیمه در یک موضع بابی الحارث بن التّمّار الواسطی و در موضع دیگر بابی محمّد لطف اللّه بن المعافی نسبت میدهد (تتمّه الیتیمه نسخه کتابخانه ملّی پاریس، عربی شماره 3308 ورق 513، 580)،
(25) ص 153 س 9، از قصیده‌ایست از ابی اسحق ابراهیم بن عثمان الغزّیّ شاعر معروف در مدح مکرم بن العلاء صاحب کرمان و این بیت معروف از آن قصیده است:
حملنا من الأیّام ما لا نطیقه*کما حمل العظم الکسیر العصائبا (دیوان الغزّیّ نسخه کتابخانه پاریس، عربی شماره 3126 ورق 3)،
(26) ص 158 س 9- 10، این دو بیت مطلع مزدوجه طردیّه (یعنی مثنوی شکاریّه) ایست از ابو فراس الحمدانی شاعر معروف و بیت اوّل را ثعالبی در یتیمه الدّهر ج 1 ص 58 بدین طریق ذکر کرده:
ما العمر ما طالت به الدّهور*العمر ما تمّ به السّرور
(27) ص 159 س 22، این بیت از ابو الفتح بستی است (یتیمه الدّهر ج 4 ص 214)،
(28) ص 160 س 13، این بیت از قصیده‌ایست از ابی تمّام و در دیوان او بدین طریق مسطور است:
و نغمه معتف یرجوه احلی*علی اذنیه من نغم السّماع (دیوان ابی تمّام طبع بیروت ص 194)،
(29) ص 166 س 15، هذی المکارم لا قعبان من لبن، مصراع دوّم آن اینست: شیبا بماء فعادا بعد ابوالا، از جمله ابیاتی است مشهور
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 245
از امیّه بن ابی الصّلت الثّقفیّ در مدح سیف بن ذی یزن فی قصّه طویله (کتاب الأغانی ج 16 ص 71- 77)،
______________________________
(30) ص 167 س 12، از قصیده‌ایست از ابن العمید وزیر معروف آل بویه (یتیمه الدّهر ج 3 ص 18)،
(31) ص 172 س 4- 5، بیت دوّم از جمله ابیاتی است که باخرزی در دمیه القصر بابی بکر علیّ بن الحسن القهستانی (صاحب ابیات سینیّه مذکوره در ص 194) نسبت میدهد ولی باز تصحیح و تفسیر آن کما ینبغی معلوم نشد، و بیت اوّل یعنی غیری طوع الّلحاه الخ در دمیه القصر مذکور نیست و شاید در نسخه حاضره سقطی باشد، مطلع ابیات اینست:
انّ شبابا و انّ خمرا*و انّ لی فیهما لأمرا
ما انا و النّسک و التّعرّی*و انّ زیدا و انّ عمرا
معصیه اللّائمین فیها*فهی «1» و کلتاهما و تمرا
یا لائمی و الملام لغو*لأشربن ما حییت خمرا الی آخر الأبیات (دمیه القصر للباخرزی نسخه کتابخانه ملّی پاریس، عربی شماره 3313 ورق 160)،
(32) ص 174 س 17، این بیت از ابو الفتح بستی است (یتیمه الدّهر ج 3 ص 98)،- ایضا س 10، این بیت از قاضی ابو الحسن مؤمّل ابن خلیل بن احمد البستی معاصر غزنویّه است که در اجازه بیت بعد گفته است (تتمّه الیتیمه نسخه پاریس، ورق 575)، و اجازه عبارتست از آنکه شاعر مصراع یا بیت شاعری دیگر را تکمیل نماید یعنی بهمان وزن مصراعی یا شعری دیگر بر آن بیفزاید که معنی متمّم مصراع یا بیت سابق باشد،
(33) ص 175 س 7، این بیت از ابن درید است و بیت قبل از آن اینست:
______________________________
(1) کذا فی الأصل (؟)،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 246
یا من یقبّل کفّ کلّ مخرّق*هذا ابن یحیی لیس بالمخراق (کتاب الأغانی ج 9 ص 29)،
______________________________
(34) ص 176 س 8،  و تکفّل الأیتام عن آبائهم*حتّی وددنا انّنا ایتام از قصیده‌ایست از ابو تمّام در مدح مأمون که مطلعش اینست:
دمن المّ بها فقال سلام*کم حلّ عقده صبره الألمام (دیوان ابی تمّام طبع بیروت ص 280)
(35) ص 177 س 20، از ابی الغوث المنبجی است و بیت بعد اینست:
و کلّما طرقوه زاد نائله*کالنّار یؤخذ منها و هی تستعر (تتمّه الیتیمه نسخه پاریس ورق 524)،
(36) ص 187 س 1- 2،
و اذا اتاه سائلا*ربّ الشّویهه و البعیر
ابصرته بفنائه*ربّ الخورنق و السّدیر از قصیده‌ایست از ابی بکر خوارزمی در مدح ابو علیّ بن سیمجور (تاریخ یمینی طبع دهلی سنه 1263 ص 72)، و این قصیده بموازنه قصیده معروف منخّل یشکری است که مطلعش اینست،
ان کنت عاذلتی فسیری*نحو العراق و لا تحوری و در آن گوید:
فاذا انتشیت فانّنی*ربّ الخورنق و السّدیر
و اذا صحوت فانّنی*ربّ الشّویهه و البعیر (شرح الحماسه للتّبریزی ج 2 ص 45- 49)،
(37) ص 197 س 1، بادر فانّ الوقت سیف قاطع، تمامه: و العمر جیش و الشّباب امیر، از قصیده‌ایست از ابی اسحق الغزّی شاعر معروف (دیوان الغزّیّ نسخه پاریس ورق 7)،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 247
ص 199 س 13،  من عزّ بزّ و عزّ الحرّ فی ظلفه‌فانّما یسغب الهرماس من انفه تمامه ظلف بتحریک بمعنی اباء و کفّ نفس از رذایل و بمعنی خشونت و سختی زندگانی است، و یسغب یعنی گرسنگی میکشد و هرماس بکسر بمعنی شیر شرژه است و انف بتحریک بمعنی ننگ داشتن از چیزهای پست است، و این بیت مطلع قصیده‌ایست از ابی اسحق غزّی مذکور در مدح سیّد اشرف بسمرقند، و فیها یقول:
اسّس علی العلم ما ترجو بنیّته «1»*فالجهل ینقض ما یبنی علی جرفه (دیوان الغزّی، ایضا، ورق 58 و 126)،
______________________________
(38) ص 203 س 6، از قصیده‌ایست از ابی اسحق الغزّی (ایضا، ورق 24)،
(39) ص 220 س 3- 4، این دو بیت از حسین بن علیّ المروروذیّ معاصر سامانیّه است (یتیمه الدّهر ج 4 ص 21)،
(40) ص 232 س 12- 13، این دو بیت از ابو الفرج بن ابی حصین القاضی الحلبی است (تتمّه الیتیمه نسخه پاریس ورق 520)،
______________________________
(1) کذا فی الأصل ای «بنیّه»، و در کتب لغت معموله بنیّه بمعنی بناء چنانکه مناسب مقام است نیامده است،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 248
 [فهرستها]
فهرست اسماء الرّجال‌
 (حرف ح یعنی حاشیه و حرف ظ یعنی ظاهرا)
آدم ابو البشر، 2، 3، 21، 88، 96، 98، 105، 119، 134،
آق ملک، لقب همایون سپهسالار، 131، رجوع کنید بدین کلمه،
ابراهیم بن عثمان بن محمّد الغزّیّ الشّاعر، ابو اسحق، 63، 153، 163، 169، 172، (ح فی جمیع المواضع)، رجوع کنید نیز بالغزّی،
احمد، سالار-، 108،
احمد بالحح (؟)، 59، 60،
احمد خجندی، 59،
احمد بن محمّد الرّشیدی اللّوکری، القاضی ابو الفضل-، 83 ح،
احنف [بن قیس مشهور بحلم]، 159،
اختیار الدّین، ملک آمویه، 124،
اربوقا پهلوان، از امراء محمّد خوارزمشاه در خوارزم، 97،
ارسلان، امیرزاده در مرو، 131،
ارسلان خان قیالیغ، 48 ح، 56، 58، 63،
ارغون، امیر-، حاکم عراق و آذربایجان و شروان و لور و کرمان و فارس و طرف هندوستان از جانب کیوک خان، 78، 199، 205، 212، 231،
ابن ارمک (ابو سعد)، 180،
اریق بوکا بن تولی بن چنگیز خان، 85 ح، 211 ح،
اسفندیار، 91، 107، 110،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 249
اسکندر رومی، 16، 216،
اعراق (تصحیف اغراق؟، رجوع کنید باین کلمه)، 109،
اغراق، سیف الدّین-، از امراء ترک سلطان جلال الدّین منکبرنی، 106، 109 (؟)،
اغل (اغول) حاجب، از امراء محمّد خوارزمشاه در خوارزم، 97 ح، 124، همان مغول حاجب است رجوع کنید بدین کلمه،
اغول غایمش خاتون، زوجه کیوک خان بن اوکتای قاآن بن چنگیز خان، 35 ح، 38 ح، 202 ح، 216- 221، رجوع کنید نیز بغایمش،
افراسیاب، 40، 62، 166،
الاجی (الاجین) بیکی، دختر چنگیز خان که نامزد ایدی قوت بود، 34، الاق نوین، 70،
البار خان، از اتراک سلطانی در سمرقند، 92،
الب خان، از اتراک سلطانی در سمرقند، (همان البار خان است؟)، 94،
التون بیکی، دختر چنگیز خان که نامزد ایدی قوت بود، 33، 34،
التون خان، پادشاه ختای معاصر چنگیز خان که چنگیز خان او را کشت، 29،
التون خان، پادشاه ختای معاصر اوکتای قاآن بن چنگیز خان که خود را از غصّه کشت، 151، 153،
الش (الوش) ایدی، از امرای مغول و فاتح جند، 66، 68، 70، 72،
الغ نوین، لقب تولی بن چنگیز خان، 117، 142، 145، 146، 147، 150، 151، 152،
امین، خلیفه عبّاسی، 188 ح،
انس [بن مالک]، 194،
اوتچی نویان، 31 ح، همان اوتکین نویان است رجوع کنید بدین کلمه،
اوتکین نویان بن یسوکای بهادر، برادر چنگیز خان، 31 (شرح در ح)، 145 (شرح در ح)، 147، 199، 203، 204، 210،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 250
اورتکین، از ملوک قدیم ایغور، 41،
اورجان (اورجقان) بن چنگیز خان، 142،
اورقینه، زوجه قرا هولاکو بن ماتیکان بن جغتای بن چنگیز خان، 230،
اوزار خان المالیغ، 21 ح، 48، 57، 58 ح،
اوکتای قاآن پسر سوّم چنگیز خان و جانشین او، 21 ح، 29، 31، 33، 64، 73 ح، 84 ح، 97، 99، 101، 106، 108، 111، 141- 147، 155 ح، 197 ح، 206 ح، 210 ح، 222 ح، رجوع کنید بقاآن
اوکنج، پادشاه ایغور، 38، 39،
اولاغ خان، از اتراک سلطانی در سمرقند، 95،
اولاغچی بن سرتاق بن باتو بن توشی بن چنگیز خان، 223،
اونک خان، پادشاه قبایل کرایت و ساقیز که بدست چنگیز خان مغلوب و مقتول شد، 26، 27، 28، 29، 46، 84 ح، 220 ح،
ایدکاج، از امرای ایغور، 34، 38،
ایلتکو ملک، حاکم فناکت از جانب محمّد خوارزمشاه، 70،
ایل خواجه، پسر امیر نور، 79،
ایلچتای نوین، پسر قاچیون بن یسوکای بهادر و برادرزاده چنگیز خان، 145، 204،
ایلچیکتای، از امراء معتبر مغول که از جانب کیوک خان بفتح و امارت ولایات غربی و قلع و قمع ملاحده مأمور شد، 211، 212،
ایلدز نوین، از امراء اوکتای قاآن، 89،
اینال جق، ملقّب بغایر خان حاکم اترار، 60،
ایّوب نبیّ، 54،
باتو بن توشی بن چنگیز خان، 39، 73، 144، 157، 198، 205، 217، 218 ح، 220- 226، 223،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 251
باده (بادای)، از ملازمان اونک خان، 27،
باربد، 207،
بارجوق، ایدی قوت (یعنی امیر) ایغور، 32- 34، 63،
بالا خان، از اتراک سلطانی در سمرقند، 92،
بایدار بن جغتای بن چنگیز خان، 205، 224،
بت تنگری، نام یکی از کهنه مغول، 28،
بدر الدّین لؤلؤ، سلطان-، از غلامان اتابکان موصل و جانشین ایشان، 205،
بدیع [الزّمان] همدانی، 8، 91 ح، 170 ح،
براقچین خاتون، زوجه باتو بن توشی بن چنگیز خان، 223،
برتان بهادر، جدّ یعنی پدر پدر چنگیز خان، 25 ح،
برزین، از مستشرقین روس و طابع قسمتی از جامع التّواریخ که متعلّق است بتاریخ قبایل مغول و تاریخ اجداد چنگیز خان و تاریخ خود چنگیز خان، 25، 27، 29، 31- 34، 46، 47، 66، 69، 70، 79، 85، 92، 95، 97، 99، 102، 105، 106، 108، 112، 114، 117، 130، 142، 145، 220، (ح فی جمیع المواضع)،
برشماس خان، از اتراک سلطانی در سمرقند، 95،
برکجار بن توشی بن چنگیز خان، 144، 205، 222،
برکه (برکا) بن توشی بن چنگیز خان، 144، 205، 221،
برماس (بارماس)، شحنه مغول در مرو، 127- 129،
برون، ادوارد-، از مستشرقین انگلیس و طابع تذکره الشّعراء موسوم بلباب الألباب لمحمّد العوفی 59 ح، 195 ح، 
برهان الدّین، از ائمّه بخارا و از آل برهان، 88،
البطلیوسی [ابو بکر عاصم بن ایّوب]، شارح دیوان النّابغه، 181 ح،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 252
بکتکین سلاح‌دار، 116،
بلابیتکچی، 34، 37- 39،
بلوشه، ادگار-، از مستشرقین فرانسه و طابع قسمتی از جامع التّواریخ از اوکتای قاآن تا تیمور قاآن، 10، 26، 29، 31، 51، 68، 84، 85، 144، 150، 155، 164، 165، 167، 181، 186، 190، 194، 198، 199، 202، 204، 205، 206، 210، 216، 217، 221، 224، 228، (ح فی جمیع المواضع)، 230،
بمحل (؟- بوخال؟) بن توشی بن چنگیز خان، 221،
بو تراب، سیّد-، 137،
بوچک بن تولی بن چنگیز خان، 224،
بورته فوچین، نام اصلی یسوبخین بیکی خاتون بزرگتر چنگیز خان، 29 ح،
بوری بن ماتیکان بن جغتای بن چنگیز خان، 205، 224،
بوقا، قلاووز محمّد خوارزمشاه، 120، 121،
بووال بوقال بن توشی بن چنگیز خان، 221 ح، 222 ح،
بوقو خان (بوقو تکین)، یکی از ملوک قدیم ایغور، 40- 44، 192،
بهاء الدّین مرغینانی، وزیر ییسو بن جغتای بن چنگیز خان، 229- 232،
بهاء الملک پسر نجیب الدّین قصّه‌دار، 119، 120، 122، 123، 129 (ظ)،
بیژن، 40، 62،
بیکی، 38، 206، 211، 220، رجوع کنید نیز بسرقویتی بیکی،
بیلکافتی، از امرای ایغور، 34، 35، 37، 38،
بیلکتای نوین بن یسوکای بهادر، برادر پنجم چنگیز خان، 145،
پهلوان ابو بکر دیوانه، پسر-، 124، 128، 132 (؟)،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 253
پیله، رجوع کنید بفیله،
تأبّط شرّا، 197 ح،
تاج الدّین تمران، 48 ح،
تارابی (محمود)، 85- 90،
تاربای، ایلچی پادشاه ایغور بنزد چنگیز خان، 33،
تایانک خان، پادشاه قوم نایمان از قبایل اتراک، 46 ح،
تایجو قوری، 220 ح،
تاینال نوین، از امراء چنگیز خان، 70،
تربای (همان تربای تقشی است؟) 33، 130، 131،
تربای تقشی، از امراء چنگیز خان که بتعاقب سلطان جلال الدّین منکبرنی مأمور شد، 110، 112،
ترکان خاتون، مادر سلطان محمّد خوارزمشاه، 60، 97،
تغاتیمور بن توشی بن چنگیز خان، 145، 205،
تغاجار گورگان، داماد یعنی شوهر دختر چنگیز خان، 137، 138، 140،
تغای خان، از اتراک سلطانی در سمرقند، 95،
تقاتیمور، رجوع کنید بتغاتیمور،
تقای، از امراء مغول در فتح خجند، 70،
تکجوک (تکجک)، از امراء چنگز خان که بتعاقب سلطان جلال الدّین منکبرنی مأمور بود، 105، 106،
تکش [بن ایل اسلان بن اتسز] خوارزمشاه، 127،
تکمیش (تکمش)، غلام بیلکافتی از امراء ایغور، 35، 36، 39،
تکمش (توکمیش) بوقا، از امراء ایغور، 34، 37،
ابو تمّام شاعر، 176 ح،
تمرچین (یا تموچین)، نام اصلی چنگیز خان، 26، 28،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 254
تمشا (توشا)، شحنه بخارا از جانب مغول، 83 ح، 87، رجوع کنید بتوشا، تموکه اوتچکین، 31 ح، همان اوتکین نویان است، رجوع کنید بدین کلمه، تنگوت (تنگقوت) بن توشی بن چنگیز خان، 144، 145 ح، 221، 224، توراکینا خاتون، زوجه اوکتای قاآن بن چنگیز خان و مادر کیوک خان بن اوکتای قاآن، 34، 195- 200، 203، 206،
توربای تقشی، رجوع کنید بتربای تقشی،
توشا باسقاق (تمشا)، شحنه بخارا از جانب مغول، 83، رجوع کنید بتمشا،
توشی، پسر بزرگتر چنگیز خان، 29، 31، 51، 57، 58، 66 ح، 97، 110، 111، 116، 125 ح، 144، 205 ح، 221،
توق تغان (توق توغان)، امیر قبیله مکریت از قبایل مغول، 46، 47، 51، 62،
توکاک تکین، از ملوک قدیم ایغور، 41، 42،
تولی بن چنگیز خان، 29، 31، 76، 80، 85 ح، 104، 105، 117، 118، 125، 126، 130 ح، 137، 138، 139، 140، 146 ح، 150 ح،
تهمتن، برادر [ابو بکر بن سعد بن زنگی «1»] اتابک شیراز، 189،
تیمور ملک، حاکم خجند از جانب محمّد خوارزمشاه، 70، 71،
تیمور نوین، از امراء خواجه و ناقو پسران کیوک خان، 218، 219،
الثّعالبی، 63، 83، 91، 133، 173، 179، 184، 194، (ح فی جمیع المواضع)،
ثقه الملک، از اعیان دولت محمّد خوارزمشاه در سمرقند، 96،
جار اللّه العلّامه [الزّمخشریّ]، 12،
______________________________
(1) رجوع کنید بتاریخ جهان‌آرا تألیف قاضی احمد غفّاری در فصل اتابکان فارس،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 255
جرجیس نبیّ، 54،
جغاتای، رجوع کنید بجغتای،
جغان نوین، از امراء کیوک خان که بفتح منزی یعنی چین جنوبی مأمور شد، 211،
جغتای (جغاتای) بن چنگیز خان، 21، 29، 31، 33، 64، 97، 99، 101، 105، 106، 108، 111 (جغاتای)، 112، 142، 145، 147، 150 (جغاتای)، 162، 196 (جغاتای)، 198 (جغاتای)، 204، 205 ح، 210، 224 ح، 226- 232،
جلال الدّین [منکبرنی]، سلطان-، پسر علاء الدّین محمّد خوارزمشاه، 52، 103، 105، 106- 109، 112، 135، 149،
جمال الدّین، امام-، از کبار ائمّه مرو، 126،
جمال الدّین ایبه، 116،
جنتمور، از ملازمان چنگیز خان، 68، 69،
جوجی، املای دیگر توشی است،
جورجتای بن چنگیز خان، 142،
جورماغون، از امراء معتبر اوکتای قاآن‌که بفتح بلاد خراسان و عراق و تعاقب سلطان جلال الدّین منکبرنی مأمور بود، 149، 183، 214،
جینقای، از عیسویان ایغور و از مشاهیر ارکان دولت اوکتای قاآن و کیوک خان، 196، 197، 200، 201، 213، 218، 219،
چاکمبو، پدر سرقویتی بیکی زوجه تولی بن چنگیز خان و برادر اونک خان پادشاه کرایت، 84 ح،
چکین قورچی، از امراء اوکتای قاآن، 89،
چنگز خان [بن یسوکای بهادر بن برتان بهادر بن قبل خان بن تومنه
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 256
خان بن بای سنکقور بن قایدو خان بن دوتوم منن بن بوزنجر بن الان قوا «1»]، 7، 11، 14- 18، 21، 25- 29، 31- 33، 46، 47، 49، 51، 52، 56، 57، 59، 60، 66، 74، 76- 82، 85 ح، 91- 95، 97، 101، 103- 114، 116- 118، 124، 130 ح، 137، 140، 142- 147، 149، 164، 181، 195، 199، 208، 210 ح، 220 ح، 221، 228،
چوچی، املای دیگر توشی است،
حاتم طائی، 154، 159، 166 ح، 169، 173، 180، 185، 190، 191، 195،
حبش عمید الملک، امیر-، وزیر جغتای بن چنگیز خان، 228- 232،
حذیفه بن الیمان، 74،
حسّان [بن ثابت]، 163 ح،
حسن حاجی، از ملازمان چنگیز خان، 67، 68،
حسین، پسر امیر-، 59،
حمّاد راویه، 188،
ابو حنیفه، امام اعظم، 127،
خاموش، اتابک-، [ابن اتابک ازبک بن محمّد بن ایلدگز آخرین اتابکان آذربایجان «2»]، 116
______________________________
(1) الان قوا مادر بوزنجر است و بزعم مغول بوزنجر مانند حضرت عیسی بدون پدر در وجود آمده است، رجوع کنید بجامع التّواریخ طبع برزین ج 2 ص 10- 114،
(2) «لم یخلّف الأتابک ازبک ولدا الّا الملک خاموش و کان قد ولد اصمّ ابکم لا یفهم و لا یستفهم منه الّا بالأشارات و لا کلّ احد یقدر تفهیمه و الاستفهام منه الّا شخص واحد قد ربّاه و قد سمّوه خاموشا لأنّه غیر قادر علی النّطق» (سیره جلال الدّین منکبرنی لمحمّد بن احمد النّسوی باختصار، طبع هوادس ص 129- 130)،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 257
خانیّه، ملوک- (در ماوراء النّهر)، 31 ح،
خسرو [پرویز]، 154، 207،
خمار، از اتراک سلطانی در خوارزم، 97، 98، 99،
خمیدبور، از امراء محمّد خوارزمشاه در بخارا و برادر براق حاجب مؤسّس سلسله قراختائیان کرمان «1»، 80،
خواجه، پسر کیوک خان بن اوکتای قاآن بن چنگیز خان، 35، 202، 216 ح، 217، 218، 219، 221،
دارا، آخرین کیانیان، 216،
دانشمند حاجب، از ملازمان چنگیز خان، 76، 162، 174، 186،
داود، پادشاه گرجستان (غیر از داود پسر قیز ملک)، 205، 212،
داود، پسر قیز ملک پادشاه گرجستان، 205، 212،
دلّاله محتاله، 200،
ابو ذفافه المصری، 178 ح،
رانا، 109،
رستم، 71، 91، 107،
رسول اللّه (صلعم)، 12، 74، 196،
رشید سوده‌گر، 177،
رشید الدّین فضل اللّه وزیر، مؤلّف جامع التّواریخ، 102، 106، 108، 114، 220 (ح فی جمیع المواضع)، 230،
رکن الدّین [قلج ارسلان بن غیاث الدّین کیخسرو بن علاء الدّین کیقباد «2» از سلاجقه روم]، سلطان-، 205، 212،
______________________________
(1) رجوع کنید بجلد دوّم این کتاب یعنی جهانگشای ورق‌a 311،
(2) برای بقیّه نسب وی تا سلجوق رجوع کنید بعلاء الدّین کیقباد،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 258
رکن الدّین امام‌زاده، امام-، 81،
رکن الدّین علیّ بن ابراهیم المغیثی قاضی ممالک بنیشابور، 139،
رکن الدّین کرت، 95،
رودکی شاعر، 163 ح،
زرقاء یمامه، 78،
ساقون، از امراء ایغور، 34، 39،
سالندی، پادشاه ایغور، 34،
بنو سامان، 163 ح،
سبتای بهادر، از اعیان امراء چنگیز خان که با یمه نوین بتعاقب سلطان محمّد خوارزمشاه مأمور شدند، 79، 92، 112- 115، 117، 120، 135، 136، 150 ح، 211، 224،
سچنه بیکی، 220 ح،
سدید اعور شاعر، 228،
سراج الدّین، سرخیل حشریان طوس، 137،
سرتاق بن باتو بن توشی بن چنگیز خان، 223،
سرسیغ خان، از اتراک سلطانی در سمرقند، 95،
سرقویتی بیکی (سرقوتی، سرقوقتی، سرقوقیتی، سیور قوقتیتی،- همه اشکال مختلفه همین کلمه و همه صحیح است ظاهرا)، زوجه تولی بن چنگیز خان و مادر چهار پسر او منکو قاآن و قوبیلای قاآن و هولاکو و اریق بوکا، 38 ح، 84 (شرح در ح)، 199، 204، 206 ح، 209، 211 ح، 217، 220 ح،
ابو سعد بن ارمک، 180 ح،
سقناق تکین، پسر اوزار خان المالیغ، 58، 63،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 259
سکتو، از امرای مغول در فتح خجند، 70،
سلطان، یعنی جلال الدّین منکبرنی بن محمّد بن تکش خوارزمشاه، 110، 117، رجوع کنید نیز بجلال الدّین،
سلطان، یعنی محمّد بن تکش خوارزمشاه، 46- 49، 51، 52، 58، 60- 65، 73، 76، 78، 79- 83، 90- 94، 97، 99، 112، 114 ح، 115، 120، 121، 129، 134، 135، رجوع کنید نیز بمحمّد بن تکش،
سلیمان نبیّ، 174،
سمرکنت (؟)، 201،
ابو السّمط الرّسعنیّ، 184 ح،
سنائی شاعر، 8،
سنتای بهادر، از جانب اوکتای قاآن بفتح قفچاق و سقسین و بلغار مأمور شد (تصحیف سبتای؟) 150،
سنجر [بن ملکشاه سلجوقی]، سلطان-، 119،
سنقر (سنقور) تکین، یکی از ملوک قدیم ایغور، 41، 42،
سنقولی بوکا، 187،
سونج خان، از امراء محمّد خوارزمشاه در بخارا، 80،
سهل بن احمد النّیسابوری، ابو صالح، 180 ح،
سیرامون پسر جورماغون، از امراء کیوک خان، 213،
سیرامون (شیرامون) بن کوچو بن اوکتای قاآن بن چنگیز خان، 206،
سیف الدّین، امیر-، از ارکان دولت منکو قاآن، 35،
شافعی، امام-، 127،
شاوکم، شحنه قراختای در ایغور، 32،
شاه، نام شخصی در مرو، 132،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 260
شرف الدّین امیر مجلس، 135، 136،
شمس الدّین، از محتشمان قهستان، 205،
شمس الدّین، قاضی سرخس، 123،
شمس الدّین پسر پهلوان ابو بکر دیوانه، 128،
شمس الدّین حارثی، شیخ الأسلام، 120- 122،
شمس الدّین صاحب الدّیوان، جدّ (پدر پدر- ظ) مصنّف، 134،
شمس الدّین علیّ، امیر-، 121،
شمس الدّین محبوبی، 86، 88، 89،
شمس الدّین مسعود هروی، وزیر سلطان تکش خوارزمشاه، 127،
شمور تیانکو، از امراء گور خان پادشاه قراختا، 56،
شهاب الدّین، از محتشمان قهستان، 205،
شیبان، رجوع کنید بشیبقان،
شیبانیّه ماوراء النّهر، ملوک-، 144 ح،
شیبقان (شیبان) بن توشی بن چنگیز خان، جدّ ملوک شیبانّیه ماوراء النّهر، 51 ح، 144، 205، 221، 225، 226،
شیخ خان، از اتراک سلطانی در سمرقند، 92، 124 (؟)،
شیرامون، رجوع کنید بسیرامون بن کوچو،
شیره علوی سمرقندی، 200، 201 ح، 202،
شیکی قوتوقو، همان قوتوقو نوین است، رجوع کنید بدین کلمه،
صالح پیغمبر، 54،
ضحّاک، 183 ح،
ضیاء الدّین علیّ، امیر-، از اکابر مرو، 127- 130،
ضیاء الملک زوزنی، از صدور خراسان، 114، 135،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 261
طاهر بن الحسین [ذو الیمینین]، 187، 188 ح،
طایر بهادر، از امراء چنگیز خان، 78، 79،
طایسی، از امراء مغول و سردار مقدّمه لشکر یمه و سبتای در تعاقب محمد خوارزمشاه، 113، 128، 136،
طغان خان، حاکم فرغانه، 232،
طغریل، 220 ح،
عبد الرّحمن، حاکم ختای در دولت توراکینا خاتون، 199،
عزّ الدّین نسّابه، سیّد-، 128،
عزیز یلواج، 154، مقصود محمود یلواج است، رجوع کنید بدین کلمه،
عطا ملک، علاء الدّین بن محمّد بن محمّد الجوینی مصنّف این کتاب، 46 ح، 112 ح، 232 ح،
علاء الدّوله همدان، 115، 116،
علاء الدّین کیقباد [بن غیاث الدّین کیخسرو بن قلج ارسلان بن مسعود بن قلج ارسلان بن سلیمان بن قتلمش بن اسرائیل بن سلجوق]، سلطان-، از سلاجقه روم، 185،
علاء الدّین [محمّد بن حسن]، از ملوک اسمعیلیّه الموت، 205،
علوی چرغی، 179،
علیّ، برادر محمود تارابی، 89،
علیّ بن الحسن الرّندی، امام جلال الدّین-، 81،
علیّ بن عیسی بن ماهان، 187، 188 ح،
علیّ بن محمّد التّهامی الشّاعر، ابو الحسن، 184 ح،
علیّ [بن موسی] الرّضا علیه السّلام، 200،
علی خواجه، از اهل ایمیل، 202،
علی خواجه، حاکم جند از جانب چنگیز خان، 69،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 262
علیّ دروغینی، سپهسالار-، از امراء محمّد خوارزمشاه در خوارزم، 97،
علیّ کوه دروغان، همان علیّ دروغینی است، 98 ح،
عماد الملک محمّد ختنی، امیر-، از ارکان دولت اوکتای قاآن، 198،
عمر اغول، ایلچی پادشاه ایغور بنزد چنگیز خان، 33،
عمر خیّام، 128،
عمید بزرگ، امیر-، از اعیان دولت محمّد خوارزمشاه در سمرقند، 96،
عیسی بن مریم علیه السّلام، 86، 144،
غایر خان، لقب اینال جق حاکم اترار، 60، 61، 64- 66،
غایمش، 35، 38، 231، رجوع کنید باغول غایمش خاتون،
غداق نوین، از امراء چنگیز خان که با یسور مأمور فتح و خش و طالقان شدند، 33، 92،
الغزّیّ الشّاعر، 154 ح، 181 ح، رجوع کنید نیز بابراهیم بن عثمان بن محمّد، ابو الغوث بن نحریر المنبجیّ، 63 ح،
فاطمه خاتون، از ارکان دولت توراکینا خاتون زوجه اوکتای قاآن، 199، 200- 202،
فخر الدّین، قاضی القضاه بغداد، 205،
فخر الملک نظام الدّین ابو المعالی کاتب جامی، 135،
فردوسی، 103،
فرعون، 49،
فرید الدّین، از رؤساء خراسان، 114،
فریدون غوری، از امراء محمّد خوارزمشاه در خوارزم، 99،
الفضل بن محمّد الطّرستیّ، ابو علیّ، 173 ح،
فیله، پهلوان-، 183، 184،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 263
قاآن، یعنی اوکتای قاآن بن چنگیز خان، 21، 33، 39، 40، 73، 84، 90، 141، 142، 148- 150، 153، 156- 160، 162، 163، 165، 167، 173- 180، 182، 183، 186، 187، 189- 191، 195، 196، 198- 200، 203، 206، 210، 211، 217، 222، 224، 227، 228،
قاچیون بن یسوکای بهادر، برادر چنگیز خان، 145 ح،
قارون، 63،
قبار، از امراء لشکر مغول در نخشب، 130،
قبیحه، 188،
قتاده [بن دعامه]، 194،
قتالمش قتا، ایلچی پادشاه ایغور بنزد چنگیز خان، 33،
قتقو (قوتوقو، قوتقو) نوین، از امراء مغول که چنگیز خان او را با سی هزار مرد بمحافظت راه غزنین و غرجستان و زابل و کابل و فتح آن ممالک فرستاده بود، 108، 130، 132،
قتلغ خان امیر امیران، حاکم جند از جانب محمّد خوارزمشاه، 68،
قداق نوئین، وزیر کیوک خان بن اوکتای قاآن بن چنگیز خان، 200، 201 ح، 213، 214، 217، 218، 221،
قدای رنکو، از سرداران التون خان پادشاه ختای، 151، 153 ح،
قدقان (قدغان) بن اوکتای قاآن بن چنگیز خان، 73، 224،
قرا، رجوع کنید بقرا اغول،
قرا اغول بن ماتیکان بن جغتای بن چنگیز خان، 198، 204، 205 ح، 210، 228- 230،
قرا هولاکو، همان قرا اغول است، رجوع کنید بدین کلمه،
قراجه (قراجا) خاصّ حاجب، از ارکان دولت محمّد خوارزمشاه در اترار، 64، 65،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 264
قراجه نوین، از امراء لشکر مغول در خراسان، 130، 132،
قردوان، (؟)، 69،
قسیم بن ابراهیم القاینی الملقّب ببزرجمهر، ابو منصور، 195 ح،
قشتمور، از امراء لشکر مغول در خراسان، 137 (شرح در ح)، 138،
قمر الدّین کرمانی، 112،
قمر نکودر، از سرداران التون خان پادشاه ختای، 151، 153 ح،
قوبیلای قاآن بن تولی بن چنگیز خان، 85 ح، 211 ح،
قوتر تکین، از ملوک قدیم ایغور، 41، 42،
قوتقو و قوتوقو، رجوع کنید بقتقو،
قوربغای ایلچی، 198،
قهستانی [ابو بکر علیّ بن الحسن]، 194،
قیز ملک، ملکه گرجستان، 212،
قیشلیق، 27 ح،
کاترمر، از مستشرقین فرانسه و طابع و مترجم قسمتی از جامع التّواریخ که متعلّق است بتاریخ هولاکو، 152 ح،
کسلک، 27 ح، رجوع کنید بکلک،
کسماین، پادشاه ایغور، 34،
کشتکین پهلوان، 120، 129، 130،
کشلی خان، از امراء محمّد خوارزمشاه در بخارا، 80،
کلک (یا کسلک)، از ملازمان اونک خان، 27،
کلکان (کولکان) بن چنگیز خان، 142، 224،
کوتان بن اوکتای قاآن بن چنگیز خان، 197، 198، 200، 201، 204، 206،
کوچ بغا خان، از امراء محمّد خوارزمشاه، 116،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 265
کوچلک خان، پسر تایانک خان پادشاه قوم نایمان، 33، 46 (شرح در ح)، 47- 54، 57، 62،
کوچو بن اوکتای قاآن بن چنگیز خان، 206 ح،
کورکوز، از بزرگان ایغور و والی خراسان از جانب اوکتای قاآن، 199،
کوشلوک، رجوع کنید بکوچلک خان،
کوک خان، از امراء محمّد خوارزمشاه در بخارا، 80، 82،
کوکتای، از امراء اوکتای قاآن‌که با سنتای بهادر بجانب قفچاق و سقسین و بلغار مأمور شدند، 150،
کولکان، رجوع کنید بکلکان،
کیوک خان بن اوکتای قاآن بن چنگیز خان، 31، 35 ح، 38 ح، 151، 157، 192، 195، 198- 201، 202 ح، 203- 217، 223، 224، 229،
گور خان، لقب پادشاهان قراختای در ماوراء النّهر، 46- 48، 52، 56، 57، 58 ح،
لوط نبیّ، 153،
ماتیکان بن جغتای بن چنگیز خان، 205 ح، 210 ح، 224 ح، 228،
ماما یلواج، از ملازمان چنگیز خان، 106،
مأمون، خلیفه عبّاسی، 187،
مجد الدّین، طبیب جغتای، 227،
مجیر الملک شرف الدّین مظفّر، از اعیان و بزرگان مرو، 119، 121- 124، 126،
مجیر الملک کافی عمر رخّی، از رؤسا و صدور خراسان، 114، 135، 136، 139،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 266
محبوبی، رجوع کنید بشمس الدّین محبوبی،
محمّد، برادر محمود تارابی، 89،
محمّد الختنی، امام علاء الدّین-، 49، 52- 55،
محمّد بن احمد النّسوی، منشی سلطان جلال الدّین منکبرنی، 97 ح، 108 ح،
محمّد [بن تکش خوارزمشاه]، سلطان-، 33، 49 ح، 51 ح، 98 ح، 112، 113، 117، 119، 133، 135، 136، رجوع کنید نیز بسلطان،
محمّد بن عیسی الکرجی، ابو الحسن، 133 ح،
محمّد بن محمّد الجوینی، بهاء الدّین، صاحب دیوان، پدر علاء الدّین عطا ملک مصنّف این کتاب، 4،
محمّد امین، خلیفه عبّاسی، 187، 188،
محمّد رسول اللّه (صلعم)، 1، 165، 179، تاریخ جهانگشای جوینی ج‌1 266 فهرست اسماء الرجال ….. ص : 248
مّد شاه، نام یکی از کشتی‌گیران، 184،
محمود تارابی، 85- 90،
محمود غزنوی، سلطان-، 91، 133، 194، 195 (ح فی جمیع المواضع)،
محمود یلواج، صاحب-، حاکم ممالک ختای یعنی چین شمالی در عهد اوکتای قاآن بن چنگیز خان، 84 (شرح در ح)، 90، 154 ح، 199، رجوع کنید نیز بیلواج،
مسعود بک، امیر-، پسر محمود یلواج، وی از جانب اوکتای قاآن بن چنگیز خان حاکم بلاد ایغور و ختن و کاشغر و ماوراء النّهر بود تا کنار جیحون، 75، 84 (شرح در ح)، 198، 205، 212،
مغول حاجب، از امراء محمّد خوارزمشاه در خوارزم، 97، رجوع کنید باغل حاجب،
مکرم بن العلاء ابو عبد اللّه، صاحب کرمان، 163 ح،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 267
ملکشاه وخش، 48 ح،
منکسار نوین، سپهسالار منکو قاآن، 37،
منکفولاد ایلچی، 36،
منکلی اغول نواده، 199،
منکو قاآن بن تولی بن چنگیز خان، 2، 11، 16، 31، 34، 35 ح، 36، 37 ح، 38 ح، 39 ح، 58، 78، 85 ح، 141، 142، 157، (مونککا)، 195 (مونکو)، 202، 206 ح، 210، 211 ح، 218، 219، 220 ح، 221، 223، 224، 230،
موکا خاتون، زوجه اوکتای قاآن بن چنگیز خان، 168، 174، 195، 196،
موکا نویان، 51 ح،
مونکدو قیان، از اعمام چنگیز خان، 25 ح،
مهذّب الدّین باسنابادی، خواجه-، 129،
النّابغه الذّبیانی، 181 ح،
ناصر الدّین بن حبش عمید الملک، 230،
ناقو، پسر کیوک خان بن اوکتای قاآن بن چنگیز خان، 35، 216 ح، 217- 219، 221،
نبیّ، یعنی محمّد بن عبد اللّه صلعم، 54،
نجیب الدّین قصّه‌دار، 119،
نصرت، حاکم نسا، 132،
نصیر الدّین طوسی، خواجه-، 103 ح، 108 ح،
نقیب، 120، 121،
نوح نبیّ، 12،
نورکای نوین، قایم مقام تغاجار بر لشکر نیشابور، 138،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 268
نوشیروان [عادل]، 190، 195،
نیکلسن، از مستشرقین انگلیس و طابع تذکره الأولیاء شیخ عطّار، 81 ح، ابو الوفاء الدّمیاطیّ، 179 ح،
هجیر، وزیر جغتای بن چنگیز خان، 227،
هردو بن توشی بن چنگیز خان، 144، 205، 207، 210، 221، 224،
هرون الرّشید، 83 ح،
همایون سپهسالار ملقّب بآق ملک، 131،
هوداس، از مستشرقین فرانسه و طابع سیره جلال الدّین منکبرنی لمحمّد بن احمد النّسوی، 97 ح،
هولاکو (هولاؤو) بن تولی بن چنگیز خان، 25، 51 ح، 85 ح، 211 ح،
یاقوت، صاحب معجم البلدان، 222 ح،
یستور (یسور)، از امراء چنگیز خان که با غداق نوین مأمور فتح وخش و طالقان شدند، 33، 92،
یسلون، زوجه جغتای بن چنگیز خان، 228، 229،
یسنبوقه بن ماتیکان بن جغتای بن چنگیز خان، 205،
یسوکای بهادر، پدر چنگیز خان، 31 ح، 220 ح،
یسونجین بیکی، خاتون بزرگتر چنگیز خان و مادر چهار پسر معتبر او توشی و اوکتای قاآن و جغتای و تولی، 29،
یعقوب نبیّ، 54،
یکه نوین، 51 ح،
یلواج، محمود-، صاحب اعظم، حاکم ممالک ختای یعنی چین شمالی در عهد اوکتای قاآن بن چنگیز خان، 75، 84 (شرح در ح)، 86، 154 (عزیز یلواج)، 171، 174، 180، 197، 212، رجوع کنید نیز بمحمود یلواج،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 269
یمه نوین، از امراء معتبر چنگیز خان که با سبتای نوین بتعاقب محمّد خوارزمشاه مأمور شدند، 92، 112- 117، 120، 123، 128، 135، 136،
یوسف نبیّ، 54، 207،
یوسف بن محمّد، 193،
ییسو [منکو] بن جغتای بن چنگیز خان، 204، 210، 220، 229- 231،
(الأسماء المشکوکه القراءه)
بریکویای (؟)؟؟؟، 202،
یکوت ورکای؟؟؟ (؟)، 145،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 270
فهرست الأماکن و القبائل،
اشاره
ابسکون، جزایر-، 121،
آذربیجان، 205، 212،
آس، 214، 222، 224،
آقتاغ، کوهی در ایغور، 42،
آمل، 115،
آمویه، 70، 124،
ابهر، 115 ح،
ابیورد، 118، 125،
اترار، 33، 60، 62- 66، 71، 91، 92،
اتراک، 32، 76، 95، 99، 123، 124، 227، رجوع کنید نیز بترک،
اتل، رجوع کنید بایتیل،
ادکان (تصحیف رادکان؟)، 115،
ارّان، 116،
اردبیل، 116،
اردو بالیغ، نام یکی از شهرهای قدیم ایغور که بحکم اوکتای قاآن بر بالای آثار آن شهری بنا کرده بهمان نام اردو بالیغ خواندند امّا چون در دامنه کوههای قراقورم واقع بود معروف بشهر قراقورم گردید، 40، 42، 192،
ارز روم، 205،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 271
ارس، قصبه-، (از محالّ فرغانه)، 73،
ارقون، از رودهای کوه قراقورم، 39، 42، 192،
استوا، 137،
اسفراین، 115،
اشتقار (؟)، 108،
اشناس، 68،
افغانیان، 132،
الاقماق، 217، 218 ح، 223،
الاکول، بجیره-، 31 ح،
الان، 222، 225،
المالیغ، 21، 31 (شرح در ح)، 47، 48، 56، 57، 226،
الموت، 205، 212،
اوتوقا، 111،
اورکنج (جرجانیه)، پای‌تخت خوارزم، 96،
اورکند (نصحیف اوزکند؟)، 67،
اوزجند (اوزکند)، 48، 58،
اویرات، از قبایل مغول «1»، 28،
ایتیل، نهر معروف ولگا که اتل و ادیل نیز گویند، 222،
ایغور، 15، 17، 31، 32- 45، 76، 84 ح، 111، 179، 192،
ایغوری، زبان و خطّ-، 4، 114، 136،
ایلی، رود-، 31 ح،
ایمیل، 31 (شرح در ح)، 46، 47، 145، 192، 200، 203، 217،
باخرز، 178،
______________________________
(1) جامع التّواریخ طبع برزین ج 1 ص 100،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 272
بارجلیغ کنت، 64، 66 ح، 67، 72، 97،
باشغرد، اقوام-، 225،
باغ خرّم، در بیرون خوارزم، 98،
بالجونه (بالجیونه)، چشمه-، 27،
بالکاش، بحیره-، 31 ح،
بامیان، 105، 106 ح، 110، 210 ح، 228،
باورد (همان ابیورد است)، 123،
بحر خزر، 222 ح،
بخارا، 31، 64، 66، 69، 71، 74- 90، 92، 97، 128، 129، 164، 179،
بدخشان، 46 ح، 50، 102، 164 ح،
برج قراقوش (در نیشابور)، 137، 139،
بغ، 118،
بغداد، 25، 91 ح، 133، 187- 189، 205، 212، 214،
بغشور، 118،
بغلان، 110،
بکرین، از قبایل اتراک «1»، 47 ح،
بلاساقون، 43، 48،
بلخ، 90، 103، 104، 113، 118، 133- 135، 136 ح،
بلغار، 31، 150، 205، 222، 224،
بمجکث، نام قدیم شهر بخارا، 76،
بولاق (قاهره)، 168، 181، 190، 197 (ح فی جمیع المواضع)،
بویه کتور (؟)، 108،
بیات، ص 25، 1
بیش بالیغ، پای‌تخت ایغورستان، 21 ح، 33- 36، 38، 45،
______________________________
(1) جامع التّواریخ طبع برزین ج 1 ص 90، 166،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 273
(وجه تسمیه بیش بالیغ)، 46، 63، 202، 215، 226،
بیلقان، 116،
بیه، 112،
بیهق، 118،
پاریس، 63، 83، 103، 108، 133، 154، 178، 179، 181، 184، 194، 195، 232، (ح فی جمیع المواضع)،
پچیلی، خلیج-، 151 ح،
پنجاب، معبر-، 113،
پنج دیه، 131،
پیشاور (پشاور)، 104، 112 ح، رجوع کنید نیز بفرشاور،
تاتار (تتار)، 1، 15، 17، 21، 31، 37، 65، 74، 79، 98، 100، 120، 121، 124، 134،
تاراب، از محالّ بخارا، 84- 86،
تازیان، 103،
تازیک، 27، 71، 91، 95، 140، 157، 183، 198، 212، 227،
تبّت، 15، 42، 51 ح، 150، 154،
تبریز، 116، 164،
تتار، رجوع کنید بتاتار،
تته، 112 ح،
تراکمه، 70، 77، 120، 121، 124، 125، 131،
ترغو بالیغ، نزدیک قراقورم، 170،
ترک، 11، 27، 63، 91، 92، 95، 99، 152 ح، 154 ح، 157، 163، 198، 208،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 274
ترکستان، 6، 17، 31 ح، 32، 43، 85، 140، 152 ح، 205، 212، 226،
ترکمان، 131، 132 ح،
ترمد، 101، 102، 103، 105 ح، 113، 120،
تستر، 25،
تلّ باحفص، در بخارا، 87،
تنکت تنکوت 15، 33، 42، 51 ح، 109، 110، 142، 154، 181، 211،
تنوره، از محلّات خوارزم، 99،
توران، 73،
توغلا، رود-، 40،
تین چان پلو، ایالتی در چین غربی، 31 ح،
ثمود، 12، 54،
جاجرم، 118،
جام، 114،
جرجانیه (اورکنج)، پای‌تخت خوارزم، 96،
جند، 64، 66- 69، 72، 97، 99،
جوی ارزیر (یا ارزیر)، در سمرقند، 95،
جوین، 114، 115، 118،
جیحون، 16، 74، 77، 80، 84 ح، 100، 102، 110،
جیحون (یعنی رود سیحون)، 67، 68، 71، 72،
جیحون (یعنی رود سند)، 108،
چرغ، قریه نزدیک بخارا، 179،
چین، 7، 31 ح، 159، 186 ح، 211 ح،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 275
حبش، 147،
حلب، 205، 212،
حنکرک (؟)، بسه فرسنگی نیشابور، 139،
حسنوح؟؟؟ (؟)، 48،
خبوشان، 115،
ختای، 15، 21، 29، 31، 32، 40، 42، 44، 53، 76، 84 ح، 110، 150- 152، 154، 155 ح، 163، 164، 167، 182، 189، 191، 192، 194، 197، 199، 205، 211، 212، 214،
ختائیان، 49، 94، 183، 193،
ختن، 31 ح، 48- 52، 55، 56، 84 ح، 93،
خجند، 64، 70، 71، 73، 86،
خراسان، 4، 9، 74، 75، 81 ح، 83، 96، 97، 103- 105، 114، 117- 119، 121، 125، 130 ح، 133 ح، 149، 164، 171، 183، 188 ح، 199، 200، 205، 227،
خسرو کوشک، محلّه در نشابور، 139،
خلجان غزنوی، 132،
خوار ریّ، 115،
خوارزم، 31، 66 ح، 68، 69 ح، 70، 72، 73، 96- 101، 106، 119، 124، 135،
خواف، 118،
خوجاتبونسقین (؟) شهری بوده در ختای یعنی چین شمالی 150،
دار السّلام بغداد، 205،
دامغان، 115،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 276
دبوس دبوسیه 79، 83، 92،
دربند، 116،
درنا، 139،
دروازه سرماجان (در مرو)، 121،
دروازه شتربانان (در نیشابور)، 139،
دروازه شهرستان (در مرو)، 126،
دروازه صوفی‌خانه (در اترار)، 65،
دروازه فیروزی (در مرو)، 126،
دروازه قابیلان (در خوارزم)، 99،
دروازه نمازگاه (در سمرقند)، 94،
دستجرد، 124،
دیاربکر، 212،
رادکان، 115،
روس، 214، 222، 224، 225،
روم، 185، 205، 212، 214، 222،
ریّ 115، 188 ح،
زابل، 130 ح،
زاوه، 113،
زرنوق، 76، 77،
زورابد، 118،
ساقیز، از قبایل اتراک، 26 (شرح در ح)،
سبزوار، 138،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 277
سجاس 115،
سجستان، 118،
سدوم، 190،
سرای، شهری که باتو بن توشی بن چنگیز خان برکنار رود ایتیل (ولگا) بنا نهاد، 222،
سرای رابع ملک، در بخارا، 87،
سرای سنجر ملک، در بخارا، 87،
سرپل وزیدان، در بخارا، 86، 92،
سرخ‌جویان، در حدود بدخشان، 50،
سرخس، 118، 121- 125، 127، 128، 130،
سقسین، 31، 150، 205،
سقناق، 67، 68،
سلنکا، رود-، 40،
سلنکای، 15، 150، 154، 211،
سمان، 102،
سمرقند، 21 ح، 31، 66، 71، 74، 75، 83، 90- 96، 97، 101، 102، 110، 112، 114 ح، 215، 226،
سمنان، 115،
سمیریه چنسک، ایالتی در سیبری، 31 ح،
سنجان، 118،
سند، آب-، 106، 112،
سنگ‌پشت، 130،
سومغول، 154،
سیبری، 31 ح،
سیقوران، 108،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 278
شادیاخ، 136، 139،
شام، 9، 17، 39، 73، 159، 214، 222،
شرغ، 179 ح،
شروان 116، 205، 212،
شهرستانه، 73، 123،
شیراز، 88، 172، 189،
طالقان (در خراسان)، 92، 104، 105، 106، 119، 131، 132،
طایمعو؟؟؟ (؟)، شهری از ختای، 167،
طوس، 114، 115، 118، 123، 134، 136- 138،
عاد، 12،
عجم، 22،
عراق، 61، 75، 116، 136، 149، 183، 205، 212،
عراقین، 9، 164،
عمان، 16، 170،
غرجستان، 130 ح،
غزنه غزنین 106، 108، 112، 130 ح،
غمدان، 91 ح،
[بنو] غسّان، قبیله از عرب، 163 ح،
فارس، 205، 212،
فرات، 155، 168،
فرشاور، 109، 110، رجوع کنید نیز بپیشاور،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 279
فرغانه، 73، 232،
فرنگ، 205، 225،
فناکت، 47، 64، 70، 72، 111،
فولاد، 56، 57،
[بنو] فهم، قبیله از عرب، 197،
قار، 138،
قتلغ، دهی در حدود المالیغ و قوناس، 227،
قتلغ بالیغ، نام مغولی قصبه زرنوق، 77،
قراتاش، 181،
قراختای، 32، 33، 47، 48، 58 ح،
قراخواجه، دهی در ایغور، 32،
قراقورم، 39، 40، 69 (؟)، 70 (؟)، 156، 169، 170، 174، 177، 179، 182، 192، 200، 214،
قراقوم، مفازه معروف بین خوارزم و مرو، 69 ح (قریب بیقین است که در ص 69 س 1 و ص 70 س 2 صواب همین کلمه است نه «قراقورم»)،
قراگول 111،
قراموران، رودخانه-، نام مغولی رودخانه هوانگ هو در چین شمالی، 151 (شرح در ح)،
قربالیغ، نام جدید شهر بلاساقون، 43،
قرشی‌سوری، نام قصر اوکتای قاآن بن چنگیز خان در حوالی قراقورم، 193،
قرقیز، از قبایل اتراک «1» 15، 42، 51 ح،
قرلق (قرلقان)، از قبایل اتراک «2»، 21 ح، 57،
______________________________
(1) جامع التّواریخ طبع برزین ج 1 ص 168،
(2) ایضا، ج 1 ص 170،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 280
قزوین، 115،
قطوان، 74،
قفچاق، دشت-، قوم-، 110- 111، 116، 144، 150، 157، 163، 183، 195، 222، 225،
قلعه صعلوک، 121،
قلعه کریت (؟)، 116،
قلعه کلات، 124،
قلعه مرغه، 120، 129،
قلعه نو، 124،
قلان تاشی، 111، 221،
قم کبچک، 51 (شرح در ح)،
قملانجو، 40،
قناس (قوناس)، 21، 31، 57، 145، 226،
قنقلی (قنقلیان)، از قبایل اتراک «1»، 70، 83، 95، 152،
قنقورات، از قبایل مغول «2»، 28،
قومش، 115،
قوناس، رجوع کنید بقناس،
قوناق، 31، 145، 217،
قهستان، 205،
قیات، از قبایل مغول «3»، 25 (شرح در ح)،
______________________________
(1) جامع التّواریخ طبع برزین ج 1 ص 22،
(2) ایضا، ج 1 ص 195،
(3) لفظ قیات اطلاق میشود بطور عموم بر جمیع اقوامی که از نسل قبل خان (پدر برتان بهادر پدر یسوکای بهادر پدر چنگیز خان) پدید آمده‌اند، و بطور خصوص بر اقوامی که از نسل مونکدو قیان بن برتان بهادر مذکور در وجود آمده‌اند، و بطور اخصّ بر فرزندان و نوادگان یسوکای بهادر پدر چنگیز خان که ایشان را قیات بورجقین گویند و بورجقین یعنی اشهل چشم (رجوع کنید بجامع التّواریخ طبع برزین ج 1 ص 174
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 281
قیالیغ، 31 (شرح در ح)، 46، 47، 56، 58، 63،
کابل، 130 ح،
کاسف، 101،
کاشغر، 31 ح، 47، 48، 50- 52، 84 ح،
کبرین، از قبایل اتراک، 47 ح، رجوع کنید ببکرین،
کرزوان 105،
کرمان، 16، 205، 212،
کرمان (نزدیک غزنه)، 108،
کرمینیه، 89،
کریت (کرایت)، از قبایل اتراک «1»، 26، 46 ح، 85 ح،
کلار، اقوام-، 157، 225، 226،
کلران (کلوران)، یورت اصلی و تختگاه چنگیز خان «2»، 145،
کم‌جهود، 51 ح،
کمجیکهود، 51 ح،
کمچیک، 51 ح،
کم کمجیوت، 51 ح،
کنت (ینکی کنت)، 69، 72،
کنکرت، 102،
کوجا، 46،
کوفان، همان کوفه است، 133،
______________________________
و ج 2 ص 53، 76، 82)، و مراد از قیات مذکور در جهانگشای ص 25 عموم قبایل قیات است نه آنچه در حاشیه آن صفحه ذکر شده که یک شعبه مخصوصی از قیات است،
(1) جامع التّواریخ طبع برزین ج 1 ص 119،
(2) رجوع کنید بجامع التّواریخ طبع بلوشه ص 274، 278،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 282
کوک‌سرای، از محالّ سمرقند، 66، 92،
کولجه، 31 ح،
گرجستان، گرج، 205، 212،
گرد کوه، در دامغان، 115،
گرمسیر هراه، 108،
لور، 205، 212،
لوهاوور، 112،
مازندران، 115، 122،
مالین، 178،
ماچین، 6، 159، 186 ح،
ماوراء النّهر، 6، 9، 32، 74، 81، 84، 85، 97، 205، 212، 226، 228،
ماوو بالیغ (یعنی ده بد)، نام مغولی بامیان، 105،
ماوو بالیغ، نام مغولی شهر اردو بالیغ که یکی از شهرهای قدیم ایغور بوده نزدیک قراقورم، 40، 192،
ماهیاباد، از محلّات مرو، 121،
مدرسه خانی (در بخارا)، 84،
مدرسه مسعودیّه (در بخارا)، 85،
مدرسه شهابی (در مرو)، 131،
مدینه السّلام (بغداد)، 75،
مراغه، 116،
مراوریل؟؟؟ ایلا (؟)، 227،
مرغزیان، از قبایل اتراک (ظ)، 121،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 283
مرکیت، از قبایل مغول «1»، 47 ح،
مرو (مرو الشّاهجان)، 69 ح، 70، 118، 119- 132، 138،
مروجق، 118، 120،
مرو الرّوذ، 118 ح، 131،
مشهد مقدّس، 200، 201،
مصر، 39،
مغول، 11، 14، 16- 18، 22، 25، 26، 28- 30، 31 ح، 38، 42، 47 ح، 50، 51 ح، 52، 55، 57- 59، 65، 66، 68، 69، 71- 73، 80، 87، 89، 90، 92- 95، 100، 102 ح، 106، 107، 112، 113، 114 ح، 117، 122- 126، 128- 130، 134- 139، 142 ح، 145 ح، 146، 151، 152، 154، 191، 173، 175، 183، 185، 186 ح، 187، 189، 191، 217 ح، 220، 222، 226،
مکریت، از قبایل مغول، 47، رجوع کنید بمرکیت،
مکس (ظاهرا مراد شهر مسکو است)، 222، 225،
مکّه، 4، 103،
منزی، یعنی چین جنوبی، 154، 186 (شرح در ح)، 211 (که اقصای ختای است»)،
موصل، 205، 212،
موغان، 116،
مولتان، 112،
نامکینک، شهری از ختای، 153،
______________________________
(1) جامع التّواریخ طبع برزین ج 1 ص 90،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 284
نایمان، از قبایل اتراک «1»، 26 ح، 30، 46 ح، 47، 48، 58 ح،
نخچوان، 116،
نخشب، 101، 102، 105 ح، 130، 131،
نسا، 118، 123، 131، 132 ح،
نشابور (نیشابور، نیسابور، نسابور)، 114، 118، 128، 133- 140،
نصاری، 18، 49، 214، 225،
نصرت کوه (قلعه طالقان)، 104،
ننکیاس (چین جنوبی)، 186 ح،
نوبهار، نام آتشکده بوده در بلخ، 103،
نور، از محالّ بخارا، 78، 79،
نوقان، 115، 138،
وخش، 33، 92،
ورارنی (؟)، درّه-، 50،
ولگا، نهر-، 222 ح،
هراه، 108، 118، 119، 140،
همدان، 115، 116، 183،
هند، 43،
هندو (هنود)، 27، 109، 132، 175،
هندوستان، 109، 112، 171، 212،
هوانگ هو، نام چینی رودخانه قراموران در چین شمالی، 151 ح،
یازر، 118، 132،
______________________________
(1) جامع التّواریخ طبع برزین ج 1 ص 136- 145،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 285
یاق یازر، حصار-، 120، 122،
یمیل، 31 ح، رجوع کنید بایمیل،
ینکی کنت، 69 ح، 72 ح، رجوع کنید بکنت،
ینیسئی، رود-، 51 ح،
 (الأسماء المشکوکه القراءه)
ناکور؟؟؟ (؟)، 205، 212،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 286
فهرست الکتب،
بابرنامه، 152 ح،
برهان قاطع، 59 ح،
تاج العروس، 22 ح،
تاریخ ابن الأثیر، 187 ح،
تاریخ جهانگشای جوینی (همین کتاب)، 7،
تاریخ طبری، 187 ح،
تاریخ یمینی (لأبی النّصر محمّد بن عبد الجبّار العتبی)، 91 ح،
تتمّه الیتیمه (للثعالبی)، 63، 83، 133، 178، 179، 181، 184، 194، 195، 232، (ح فی جمیع المواضع)،
تذکره الأولیاء شیخ عطّار، 81 ح،
تزوک تیموری، 152 ح،
جامع التّواریخ (لرشید الدّین فضل اللّه الوزیر)، 10، 25، 27، 29، 31- 34، 46، 47، 51، 66، 69- 71، 73، 79، 80، 84، 85، 92، 95، 97، 99، 102، 105، 106، 108، 112، 114،- 117، 130، 142، 144، 145، 150، 152، 155، 164، 165، 167، 181، 190، 194، 198، 199، 202، 204- 207، 210، 216، 217، 220، 221، 224، 228، 230، (ح فی جمیع المواضع)،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 287
جهانگشای جوینی، 51، 63، 183، 222، (ح فی جمیع المواضع)، رجوع کنید نیز بتاریخ جهانگشای جوینی،
حبیب السّیر (لخواندمیر)، 152 ح،
الحماسه (لأبی تمّام حبیب بن اوس الطّائی)، 166 ح، 169 ح،
دیوان ابراهیم بن عثمان الغزّیّ، 63 ح،
روضه الصّفا (لمیرخواند)، 152 ح،
زیج ایلخانی (از خواجه نصیر الدّین طوسی)، 103 ح، 108 ح،
سنگلاخ (قاموسی است ترکی بفارسی تألیف میرزا مهدیخان نادری)، 217 ح،
سیره جلال الدّین منکبرنی (لمحمّد بن احمد النّسوی)، 97 ح، 108 ح،
شرح الحماسه (للخطیب التّبریزیّ)، 168، 190، 193، 197 (ح فی جمیع المواضع)،
ظفرنامه، (لشرف الدّین علیّ الیزدیّ)، 152 ح،
عجایب المخلوقات (لزکریّا بن محمّد القزوینی)، 152 ح،
عدن، (خلاصه‌ایست از قاموس مطوّل ترکی بفارسی موسوم بسنگلاخ تألیف میرزا مهدیخان نادری)، 217 ح،
قاموس ترکی شرقی بفرانسه تألیف مسیو پاوه دو کورتیّ، 162، 165، 175، 182، 186 (ح فی جمیع المواضع)،
قاموس دزی، 165 ح،
قرآن، 81، 135،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 288
کرستماثی پرسان، یعنی منتخبات از نظم و نثر فارسی (تألیف شفر فرانسوی)، 118 ح،
کشّاف، تفسیر-، (للزّمخشری)، 12،
لباب الألباب (لنور الدّین محمّد العوفی)، 59 ح، 195 ح،
لسان العرب، 107 ح، 181 ح،
مجمل التّواریخ (مصنّف غیر معلوم است)، 152 ح،
مختصر سنگلاخ، 220 ح، رجوع کنید بعدن،
مرزبان‌نامه (لسعد الدّین الوراوینی)، 183 ح،
المزهر (للسیوطی)، 193 ح،
مطلع السّعدین (لعبد الرّزّاق السّمرقندی)، 152 ح،
معجم البلدان (لیاقوت الحموی)، 74، 97 ح، 132 ح، 152 ح، 179 ح، 222 ح،
مقدّمه ابن خلدون، 152 ح،
نقشه تاریخی شپرونر منکه، 150 ح،
یاسا نامه بزرگ، (مجموعه از طوامیر بوده مشتمل بر قوانین و احکامی که چنگیز خان وضع کرده و در خزانه معتبران پادشاه‌زادگان بوده و بهروقت که خانی بر تخت نشستی یا خواستندی که لشکری بزرگ برنشانند و یا پادشاه‌زادگان جمعیّت ساخته در مصالح ملک و تدبیر آن شروع پیوستندی آن طومارها حاضر کرده بنای کارها بر آن نهادندی و تعبیه لشکرها و تخاریب بلاد و شهرها بر آن شیوه پیش گرفتندی)، 17،
یتیمه الدّهر (للثّعالبی)، 63، 83، 91، (ح فی جمیع المواضع)،
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 289
فهرست تصاویر
1- عکس یک صفحه از نسخه آ محض نمونه در ابتدای کتاب
2- صورت علاء الدّین عطا ملک جوینی مصنّف کتاب مابین ص ک- کا
3- عکس صفحه آخر از نسخه آ مقابل ص فز
4- جشن جلوس اوکتای قاآن مقابل ص 147
5- محاصره ساموقه بهادر شهر چانکدورا از بلاد ختای مقابل ص 154
6- دربار باتو بن توشی بن چنگیز خان مقابل ص 222
تاریخ جهانگشای جوینی، ج‌1، ص: 290
فائت /  272 مابین س 2 و 3 بآخر این کمات افزوده شود «بیات، ص 25»،
______________________________
(1) (1) بیات بباء موحّده و یاء مثّناه تحتانیّه و الف و در آخر تاء مثنّاه فوقانیّه قصبه بوده است قریب چهل فرسخ در جنوب شرقی بغداد در سرحدّ لرستان ایران و عثمانی در «پشت کوه» حالیّه مقابل بندنیجین (مندلی یا مندلیج حالیّه) و اکنون نیز گویا آثار و خرابهای آن باقی است و اصل تمام آن ناحیه را نیز بیات میگفته‌اند، و بادرآیا و باکسایا که دو قصبه دیگر است از نواحی بغداد در طرف نهروان و اکنون نیز بهمین اسم باقی‌اند با چند موضع دیگر همه از توابع بیات محسوب میشده است (رجوع کنید بنزهه القلوب در «بیات» و «بندنجین»، و کاترمر در حواشی جامع التّواریخ ص 264، و 64، 63.
PP, Caliphate Eastcrn the of Lands The, Strange Le
و بعضی نقشه‌ها و کتب جغرافی جدید)،
(2) کذا فی ب ه، و همین صواب است رجوع کنید بحاشیه بعد،
(3) کذا فی آ ب د ه، و همین صواب است لا غیر، و اقوی دلیل بر آنکه تاق در اینجا با تاء است نه با یاء آنست که این قلعه را طاق با طاء مؤلّفه نیز گویند چنانکه در مطلع سعد بن عبد الرّزّاق سمرقندی در فصل حکّام سربداریّه مسطور است:
– «و شهرت شیخ حسن [مراد سربداریّه] بحدّی رسید که حکّام را وهم آن شد که خروج خواهد کرد امیر ارغونشاه … او را گرفته بقلعه تاک که طاق هم گویند بولایت یازر فرستاد» (مطلع سعدین نسخه پاریس‌a 23.f ، 1772.Suppl .persan
(4) کذا فی د ه و هو الصّواب لا غیر،
   نظر انوش راوید:  جوانان باهوش متخصص ایران مراقب باشید،  در مورد دروغ و پرت و پلایی،  که از آستین جادوی استعماری انگلیس و فرانسه بعنوان تاریخ بیرون آمده است،  کامل تحقیق و تحلیل های علمی کنید،  و چشم و گوش بسته آنها را بعنوان تاریخ نپذیرید.
آبی= روشنفکری و فروتنی،  زرد= خرد و هوشیاری، قرمز=  عشق و پایداری،  مشروح اینجا
    توجه 1:  اگر وبسایت ارگ به هر علت و اتفاق،  مسدود، حذف یا از دسترس خارج شد،  در جستجوها بنویسید:  انوش راوید،  یا،  فهرست مقالات انوش راوید،  سپس صفحه اول و یا جدید ترین لیست وبسایت و عکسها و مطالب را بیابید.  از نظرات شما عزیزان جهت پیشبرد اهداف ملی ایرانی در وبسایت بهره می برم،  همچنین کپی برداری از مقالات و استفاده از آنها با ذکر منبع یا بدون ذکر منبع،  آزاد و باعث خوشحالی من است.
   توجه 2:  جهت یافتن مطالب،  یا پاسخ پرسش های خود،  کلمات کلیدی را در جستجو های ستون کناری وبلاگ بنویسید،  و مطالب را مطالعه نمایید،  و در جهت علم مربوطه وبلاگ،  با استراتژی مشخص یاری نمایید.
   توجه 3:  مطالب وبسایت ارگ و وبلاگ گفتمان تاریخ،  توسط ده ها وبلاگ و وبسایت دیگر،  بصورت خودکار و یا دستی کپی پیس می شوند،  از این نظر هیچ مسئله ای نیست،  و باعث خوشحالی من است.  ولی عزیزان توجه داشته باشند،  که حتماً جهت پیگیر و نظر نوشتن درباره مطالب،  به اصل وبلاگ من مراجعه نمایند:  در اینجا  http://arqir.com.
ارگ ایران   http://arqir.com
 
این نوشته در تاریخ ایران ارسال و برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.