ادبیات احساسی آموزشی کاکویی و دریا

ادبیات احساسی آموزشی کاکویی و دریا.  ادبیات احساسی آموزشی بخش مهمی از ادبیات ایران را شامل می شود در این ادبیات سعی می شود با بیان احساسی از یک موضوع کار آموزشی نیز انجام شود.  درباره ادبیات احساسی آموزشی کار خیلی کمی انجام شده است،  امیداست پژوهشگران درباره ادبیات احساسی آموزشی بنویسند،  و نویسندگان با ذوق تولید بیشتری در راستای ادبیات احساسی داشته باشند.
ادبیات احساسی آموزشی کاکویی و دریا
پیش نویس
      ادبیات احساسی آموزشی بخش مهمی از ادبیات ایران را شامل می شود در این ادبیات سعی می شود با بیان احساسی از یک موضوع کار آموزشی نیز انجام شود.  درباره ادبیات احساسی آموزشی کار خیلی کمی انجام شده است،  امیداست پژوهشگران درباره ادبیات احساسی آموزشی بنویسند،  و نویسندگان با ذوق تولید بیشتری در راستای ادبیات احساسی داشته باشند.
      البته نویسندگان عزیز در نظر داشته باشند،  دوران کاغذ و کتاب های کاغذی تمام شده است.  در این زمان شبکه های اجتماعی،  و نوشته های مختلف در این شبکه ها،  قدرت نشر و انتشار بالایی دارند.  از نظر من،  نویسندگان ادبیات احساسی آموزشی،  نیز باید فعالیت خود را در شبکه های اجتماعی و اینترنت متمرکز کنند،  تا حرف های بهتری هم در این شبکه ها منتشر شود.
ادبیات احساسی آموزشی کاکویی و دریا
تصویر انوش راوید در چشمه کیله تنکابن،  عکس شماره ۳۵۳۴.
ادبیات احساسی آموزشی کاکویی و دریا
   توجه:  مطالب وبسایت ارگ ایران،  توسط ده ها وبلاگ و وبسایت دیگر،  بصورت خودکار و یا دستی کپی پیس می شود،  از این نظر هیچ مسئله ای نیست،  و باعث خوشحالی من است.  ولی عزیزان توجه داشته باشند،  که حتماً جهت پیگیر و نظر نوشتن درباره مطالب،  به ارگ ایران مراجعه نمایند:  در اینجا  http://arqir.com.
ادبیات احساسی آموزشی کاکویی و دریا
لوگو عقلانیت و انسانیت پیشه کنید،  عکس شماره ۱۶۲۲.
برگه پیوست داستان های زیبای ایرانی است.
ادبیات احساسی آموزشی کاکویی و دریا
تصویر استاد عباس (جهانگیر) دانای علمی نویسنده خوب تنکابنی،  عکس شماره ۴۷۳۳.
ادبیات احساسی آموزشی کاکویی و دریا
کاکویی و دریا
تقدیم به تمام دوستداران طبیعت و محیط زیست.
نویسنده:  جهانگیر دانای علمی
      من یک پرنده تقریباً سفید هستم با بال هایی به رنگ طوسی کم رنگ (1)، در محلی که به آن شمال می گویند زندگی می کنم، من همواره در کنار دریا مشغول پرواز هستم، آنگاه که گشنه ام شود به درون دریا می روم و برحسب توان خویش،  ماهی صید می کنم و پس ازخوردنش شادی خود را با صدایم اعلام می کنم. گاهی اوقات صدای من با امواج دریا،  چنان قاطی می شود که این برخورد صدایمان، هر دو را خوشحال می کند، چون در بیشتر مواقع ما در کنار هم دیگر هستیم و حال و روز هم را بهتر از دیگران حس و درک می کنیم.
      پدرم خاطراتی را از پدر یا مادرخویش در مورد تاریخچه دریا و دریاچه وارتباط آن با همسایه اش یعنی: کوه البرز، برای من تعریف می کرد که وی آن را نیز از پدرش یاد گرفته بود، گویی این روند همین طور ادامه داشته است؛ بنابراین من نیز می بایست آن آموخته ها را برای فرزند یا فرزندانم عنوان کنم.
      امروز هم برحسب معمول آهسته آهسته در کنار دریا به پرواز مشغولم، باد مرا به اینور و آنور می بَرد، ولیکن من سعی می کنم، زیاد عنان خود را به دست باد ندهم، چون ممکن است از هدفی که دارم دور گردم،  برای همین در کنار ساحل هم چنان پرواز می کنم.  صدای دریا بلندتراز روز های پیش است،  موج های کف آلود به سوی ساحل می آیند و می روند، شن ها را به سوی ساحل می رسانند.
      وقتی که می خواهند بازگردند دوباره شن ها را به عقب می کشانند، انگار دریا سر بازی با شن ها را بازکرده، اگرچه این شن های به ظاهر کوچک روزی خود سنگی سخت بوده اند که در طول زمان، دریا چنان آن را مورد مالش قرارداده که به این حال و روز افتاده اند. کف ها با شتاب جلو می آیند و آهسته آهسته به عقب بر می گردند.
      در ساحل دریا آن قدر اشغال ریخته اند و کثیفش کرده اند که دلم برای دریا می سوزد؛ زیرا همیشه آرزومی کرد، چنان صاف و ذلال باشد که من بتوانم سنگ ها و شن های درونش را ببینم؛ زیرا یکی از بازی های من و دریا این بود که آیا درونش صاف است یا نه؟
      آیا می توان همه چیز را درعمق دید یا نه؟
      من وقتی به نقاط دورترازساحل پرواز می کردم و هنگامی که درآن جا به دریا می گفتم: همه چیز دیده می شود! دریا به شوخی موجی از آب را به سویم پرتاب می کرد؛ اما وقتی به ساحل نزدیک می شدم و می گفتم: چیزی دیده نمی شود،  دریا بسیارغمگین می شد.  برای همین در بیشترمواقع از من می خواست تا در نزدیکی ساحل به عمقش نظر افکنم و حقیقت را برای او بگویم و من حقیقت تلخ را برایش بازگو می کردم. چون در میان ما برخلاف بسیاری از انسان ها دروغ معنایی نداشت و دریا هر روز غمگین ترمی شد.
      در فاصله ای دورتر، افرادی جمع شده اند، حال روزشان نشان می دهد که موضوع شنا و تفریح نیست.
      سرعت پروازم را بیشتر کردم تا از اوضاع سردرآورم، چون من زبان انسان های مناطق خویش را به خوبی می دانم، در حالی که آن ها نمی دانند که من از هر گفتاری، حتا اگر به صورت گوشه و کنایه عنوان شود نیز آگاه هستم. برای همین گاهی اوقات در اطرافشان پرواز می کنم و از بعضی رازهایی که برای یک فرد ارزش حیاتی دارد، آگاه می شوم.
      عده ای وقتی تنها هستند و بر روی شن ها می نشینند از نقشه های خویش و از دو به هم زنی ها می گویند، بعضی از خیانت ها،  بعضی از کلاهبرداری ها، افرادی هم هستند که از خوبی ها و صبر و حوصله می گویند. عده ای در جلوی جمع خود را انسانی شریف جلوه می دهند، ولیکن در خلوت خاص دریا، چنان خود را بروزمی دهند که نمی توان وصفش کرد که توضیح آن ….
      به سوی انسان ها می روم، رفتاری شتاب زده در جمع دیده می شود، دو سه نفر غرق شده اند.
      زنی جیغ می کشد، و از مردن دخترش می نالد، مردی بر سرش می کوبد و برای مرگ پسرش گریه می کند.
      یک نفر سوال می کند چه شده؟
      فردی در جوابش می گوید: دریا یک مرتبه کولاک شد و این چند نفرغرق شدند!
      یک نفر فریاد می زند: زودتر یه قایق بیاورید،  چون دو سه نفر دیگر در میان دریا گرفتار شده اند، برویم آن ها را نجات دهیم!
      زنی درحال گذراست، به دختری که مرده است،  نزدیک می شود، نگاهی  می کند و می گوید: چه دختر قشنگی، حیف که غرق شد!
      مردی از درون قایق روبه سوی مردمی که در ساحل جمع شده بودند با دست اشاراتی کرده و فریاد می کشد: این جا هیچ کسی نیست.
      مردی سرش را با تأثر تکان داد و گفت: جوان رعنا گم شد و…
      عده ای گریه،  بعضی ها شیون می کنند، هنگامه ای شده …
      پرواز کنان از آنان فاصله گرفتم، رو به دریا کردم و گفتم:  برادر بزرگ من، مگه دیوانه شدی؟ چرا از کشتار انسان دست نمی کشی؟
      پیشینیان من می گفتند: تو که امروز دریای مازندرانت می خوانند درگذشته "کاسپین" نام داشتی و آن به خاطر قومی سلحشور به نام"کاس" بوده  که در کنارت زندگی می کردند.
      آن ها حتا می گفتند: ریشه نامت به زمان بسیار دورمی رسد که به آن "فراخکرد" یا "فراخکرت"، فراخ کنار،  یا ساحل بزرگ می گفتند. آنقدر بزرگ و ارزشمند بودی که ب رروی تو، مبارزه بین فرشته باران به نام "تشتر" و دیو خشکی به نام "اپوشه" در جریان بود و تشتر در انتهای مبارزه با زدن گرزی بر سر اهریمن بدنهاد،  اورا نابود کرد و از خون اپوشه،  حیوانات موذی یا "خرفستران" به وجود آمد و در درون تو فراخکرت بزرگ ریخته شد. حالا تو با آن گذشته پر افتخارت که حاکی از شکوه و جلال است،  چرا انسان ها را می کشی؟!
      می گویند: عده ای بر آن باور بودند که درخت معروف "هرویسب تخمک" یا "ویسپوبیش" (2) که منشا همه گیاهان را مربوط به آن می دانستند در کنارت بود و سیمرغ در میان آن درختان زندگی می کرد و این مردم وقتی نام سیمرغ را می شنَوند به یاد کوه "هرا برزئیتی" یا "کوه بزرگ" یا "هرای بزرگ" یا "البرز" می افتند که درآن جا زال، پدر رستم که مویی سفید داشت توسط سیمرغ پرورش یافت.  هم اکنون نیز بعضی از نقاط آن کوه هنوز در کنارت قرار دارد که این مردم هم چنان از این کوه با افتخار یاد می کنند.
      حالا به من بگو ای برادر بزرگ من، چرا انسان ها را می کشی؟
      دریا موج بلندی بر روی ماسه کوبید که تا کنون چنان خروشی از آن ندیده بودم. باز کفی بر روی ماسه ها قرارداد و گفت: ای برادر کوچک،  مرا مورد سرزنش قرار نده و یک طرفه مرا توبیخ نکن، به ناله ها و درد دل من نیز گوش فرا ده، تا غمی که در درون دارم برایت بازگو کنم. درست است که هر دَم در کنارم هستی؛  اما تا کنون دردِ اصلی خود را برایت نگفته ام.  به شن ها یا ماسه ها بنگر، چقدر از ماسه ها را می بینی؟  بیشتر ماسه ها در زیر آشغال هایی که این انسان ها ریخته اند مدفون شده اند! به رودها بنگر که چقدر کثیف و متعفن شده اند و هر دَم به درونم جاری می شوند. تو هر روز به درونم می نگری چه می بینی؟  آیا اشغال ها را خوب می بینی؟!
      جواب دادم:  آری، این نقاط دیگر مانند سابق تمیز نیست، همه جا پراز زباله و کثافت شده! دیگر به او نگفتم که دلم خون است از این که انسان ها با او چنان رفتاری دارند.
      دریا خروشی کرد و جواب داد: تو از منظر خویش،  آشغال را می بینی،  ولیکن در اصل، جان مرا می بینی که دارد از بین می رود.  تو آن چه را که می بینی هویتی است که دارد از بین می رود و هیچ کس به فکر آن نیست تا اندیشه درستی به کار بندد. آیا تازگی ها به حیوانات ریز کوچکی که همین آدمیان به آن "روش" (3) یا  "پِ ت" (4) می گویند و تو در نزدیکی ساحل آن ها را شکار می کنی توجه کرده ای که دارند کم کم از بین می روند!  توشاید فکر کرده ای، خوردن روزی چند دانه از آن ها،  باعث از بین رفتن یا کم شدنشان شده است که چنین خیالی دور از ذهن می باشد و نباید خود را مقصر بدانی؛ زیرا چنین برداشتی از ابلهی است.
      مقصر اصلی همین آدمیان یا انسان ها می باشند که خود را تافته جدا از بافته دانسته و خود را اشرف مخلوقات خطاب می کنند و با زیاده خواهی و ندانم کاری خویش،  همه چیزرا نابود می کنند. آن ها با کارهای خویش این حیوانات ریز را، ماهی ها را و همه موجودات درونم را به کشتن می دهند.  به روی من بنگر، چقدر ماهی مرده می بینی؟
      ماهی هایی که براثر سمومی که همین انسان ها به درونم ریخته اند، مرده اند!
      جواب دادم: آری متوجه مردن ماهی ها یا حیواناتی که در میان تو زندگی می کنند، هستم و هر روز تو آن ها را به ساحل می اندازی و من از دیدن آن بسیارغمگین می شوم.
      دریا دوباره موجی بلند به راه انداخت که بخشی از آب آن به میان پرهای من پاشیده شد و گفت: چون تو به این جا عادت کرده ای،  شاید همه چیز برایت عادی شده باشد.
      چند مدت پیش یه دسته مرغ مهاجر وقتی از روی من رد می شدند به همدیگر می گفتند: چه دریای کثیفی! این دریا با دریایی که از آن جا آمده ایم قابل مقایسه نیست.  آری این سخن آن ها برایم بسیار دردآور بود.  ای برادر کوچک از من می پرسی که چرا انسان ها را می کشم؟ چرا دیوانه شده ام؟ حالا به درونم بنگر، کثافت ها، پس مانده ها،  اشغال ها را خوب نگاه کن، به جان و حیاتی که آخرین دمانش را می گذراند و دارد توسط این انسان ها از بین می رود. خوب نگاه کن و پس از آن عمل کرد مرا مورد قضاوت خویش قرارده و بگو: آیا من باید نسبت به انسان ها آرام بنشینم؟
      ممکن است بگویی: شاید این چند انسان تقصیری نداشته اند تا موجب مرگ باشند! اما تو بدان در مبارزه بین انسان و طبیعت که توهم درآن شریک هستی، بالاخره یا ما برنده می شوم یا انسان ها!
       عده ای از انسان ها، فکرپوسیده و متعفن خود را در سطلی قرارمی دهند و به طریقی افکار بدیع  و تازه ای که مخالف ایده هایشان است را به ترفندهایی درون آن سطل وارد می کنند و هم چون رودی متعفن به درونم می ریزند؛ بنابر این در این راستا خشک و تر باهم می سوزند و ازبین می روند که نمونه اش را با چشمان خود می بینی که به مرگ انسان های منتهی می شود؛ اما آن چه مسلَم است در این مبارزه انسان ها برنده می شوند، ولیکن این را خوب بدان که این پیروزی انسان ها نیز شکستی است برای آن ها، که با خود خواهی خود، همه چیز را به نابودی می کشانند. آینده همه چیز را ثابت خواهد کرد، حالا به درونم خوب بنگر، از دست این آدما دارم ازبین می روم، از دست این آدما، ماهی ها دارند ازبین می روند، از دست این آدما حیوانات دارند ….
      باز صدایی از جمعیتی که به نزدیک مان آمده بودند، بلند شد که: جسدی پیدا شد، زنی جیغ می کشید، دختری به شدت گریه می کرد و موهایش را می کند، وعده ای به شتاب به اینور و آنور می دویدند و دریا با موج بلندش کف هایش را بر روی ماسه ها و جسد می ریخت….
ادبیات احساسی آموزشی کاکویی و دریا
۱ . کاکائی :  جهانگیرسرتیپ پور درباره ی آن چنین نوشته است:  "پرستوی دریایی، در فارسی  چلچله دریایی خوانده می شود، مرغی است با بال های بلند با رنگ طوسی روشن، سینۀ سفید، در انواع مختلف بومی و مهاجر کوچک و بزرگ که نوع بزرگ آن از حیث جثه به بزرگی عقاب است با رنگ تیره که شبیه تر به مرغ توفان است. در گیلان نوع بومی و مهاجر آن دیده می شود، نوع بومی آن که رغبتی به مهاجرت ندارد با نام های جغ جغه، جثه ای کوچک و پرهای فوق سرشان سیاهرنگ و سه کنج کوچکی در گوشۀ چشم و صدایی خنده مانند در قالب صدای کاکا کا دارند که به همین سبب کاکائی نامیده می شوند نام علمی cegrava  Hidro progne و نام فرانسویsterne  caspienne (ویژگیهای دستوری ،۱۳۶۹: ۲۵۷)
2 .  هوریسپ تخمک یا ویسپوش (همه تخم) یا گئوکرن: در دوران گذشته عده ای برآن عقیده بودند که سیمرغ یا "سین مور" که به معنای مرغ سین است بر آن درخت که وجود تمام رستنی ها را مربوط به آن دانسته اند آشیان داشت. محمد جعفر یا حقی به نقل از یشت ها (جلداول :۵۷۷۱) نوشته است: هرگاه سیمرغ برمی خیزد، هزار شاخه آن می روید و هر وقت بر آن فرود می آید هزار شاخه شکسته می شود و تخم های آن به اطراف پراکنده می گردد و از آن گیاهان گوناگون می روید (اساطیر ایران ،   1375 : 266). البته عده ای بر این گمانند که  درخت طوبی یا طوبا که در رسالۀ عقل سرخ سهرودی از آن نام برده شده همان درخت ویسپوش است.
3 . روش ruŝ:  جهانگیر سرتیپ پور در باره ی آن نوشته است: "نام علمی (Gammarus)  حشرات دریایی، حشرات ریز و سخت پوس دریایی که با هر موج به ساحل رانده می شوند. از این حشرات گوژپشت برای تغذیه ماهی های نابالغ در حوضچه های تکثیر ماهی استفاده می شود. "(ویژگیهای دستوری، ۱۳۶۹ : ۲۱۲)
4 . پت (pet ): در تنکابن از این حشره برای گرفتن ماهی با قلاب ماهیگیری استفاده می کنند البته سایز قلاب باید کوچک باشد. البته نوعی بید در شمال ایران به نام پَت pat وجود دارد که درب های چوبی  و امثال آن را از درون می خورد و نابود می کند.
ادبیات احساسی آموزشی کاکویی و دریا
. . . .
مستند های مربوط
مستند های بیشتر را در آپارات وبسایت ارگ ایران ببینید،  لینک آن در ستون کناری
آبی= روشنفکری و فروتنی،  زرد= خرد و هوشیاری، قرمز=  عشق و پایداری،  مشروح اینجا
    توجه ۱:  اگر وبسایت ارگ به هر علت و اتفاق،  مسدود، حذف یا از دسترس خارج شد،  در جستجوها بنویسید:  انوش راوید،  یا،  فهرست مقالات انوش راوید،  سپس صفحه اول و یا جدید ترین لیست وبسایت و عکسها و مطالب را بیابید.  از نظرات شما عزیزان جهت پیشبرد اهداف ملی ایرانی در وبسایت بهره می برم،  همچنین کپی برداری از مقالات و استفاده از آنها با ذکر منبع یا بدون ذکر منبع،  آزاد و باعث خوشحالی من است.
   توجه ۲:  جهت یافتن مطالب،  یا پاسخ پرسش های خود،  کلمات کلیدی را در جستجو های ستون کناری وبلاگ بنویسید،  و مطالب را مطالعه نمایید،  و در جهت علم مربوطه وبلاگ،  با استراتژی مشخص یاری نمایید.
   توجه ۳:  مطالب وبسایت ارگ ایران،  توسط ده ها وبلاگ و وبسایت دیگر،  بصورت خودکار و یا دستی کپی پیس می شود،  از این نظر هیچ مسئله ای نیست،  و باعث خوشحالی من است.  ولی عزیزان توجه داشته باشند،  که حتماً جهت پیگیر و نظر نوشتن درباره مطالب،  به ارگ ایران مراجعه نمایند:  در اینجا  http://arqir.com.
ارگ ایران   http://arqir.com
 
این نوشته در ادبیات ایران ارسال و , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.